﴿إِنْ أُرِيدُ إِلا الإصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلا بِاللهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ (هود/88)

﴿أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ

 

توحيد عبادت

«يكتا پرستى»

 

چاپ سوم

 

 

 

تاليف

مصلح كبير و علامه شهير مرحوم آية الله

شريعت سنگلجي

 

 

 

 

 

 

 

P

 

بسمه تعالى

پنج سال از انتشار طبع دوم کتاب توحيد عبادت (يکتا‌پرستي) تأليف مرحوم پدر بزرگوارم مي‌گذرد و چهار سال است که نسخ آن رو به کميابي نهاده تا بحدی که خواستاران حق و شيفتگان حقيقت که از هر سوی بجستجوی آن پرداخته‌اند به قيمتهای بسيار گزاف آنرا به دست آورده‌اند، و بسياری هم از يافتن آن نوميد و محروم شده‌اند. لذا دوستان از هر گوشه و کنار، چه از تهران، و چه از شهرستانها به من بنده تکليف نمودند که از برای بار سوم آن کتاب طبع گردد، باشد که جويندگان حق و حقيقت به سرچشمة مقصود رسند. چون چنين ديدم با آقای حسين دانش صاحب و مؤسس کتابخانه و چاپخانة دانش دربارة چاپ آن مذاکره نمودم، ايشان هم با روئي گشاده استقبال کردند، و همه گونه زحمت و نفقة کتاب را بر عهده گرفته و طبع کتاب را بپايان رساندند.

اينک خود را بمفاد من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق موظف باظهار تشکر و امتنان دانسته از جانب خود و برادران ايمانيم از ايشان سپاسگزاری نموده، سلامتي و موفقيت ايشان را از درگاه ايزد متعال خواستارم و اميدوارم که خداوند عاقبت او و خاندان محترمش را محمود گرداند، و جامعة ما را بصراط مستقيم توحيد هدايت فرمايد. و ضمنا ً از مساعي آقای ابراهيم حاجي ابراهيمي تشکر مي‌نمايد.

محمد باقر سنگلجي

شهاب الدين

+         +        +

 

مقدمة طبع دوم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلامٌ عَلَى عِبَادِهِ الَّذِينَ اصْطَفَى آَللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ؟ إِنْ هِيَ إِلا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآَبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الأَنْفُسُ وَلَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدَى. إِنَّ اللَّهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا.

چون طبع اول اين کتاب مورد توجه اولو‌الألباب واقع گرديد و مردمان موحد دانشمند عنايت تامي به آن نمودند و نسخة آن کمياب گشته حتي به بهای ده برابر فروش رفت ديدم اين قيمت بر ارباب خرد اجحافي بزرگ است، و از طرف ديگر عده کثيری از بلد ديگر برای تحصيل آن بنگارنده مراجعه مي‌کردند، لذا بحول و قوة الـهي تصميم بر طبع جديد گرفته شد.

در اين طبع مسائلي بر آن افزوده گرديد، از قبيل استغاثه به غير خدا، و پيدايش قرباني در بشر، و سبب بت‌پرستي، و اينکه توحيد مبدأ فضايل است، و امثال آن، و ديگر آنکه چون مردم نوعا ً به زبان عربي آشنا نيستند و آيات و احاديث در طبع اول معرب نبود و قرائتش مشکل بود، در اين طبع تمامي آيات و احاديث معرب شد تا خواننده را در قرائت آن اشکالي دست ندهد.

اگر چه تأليف و نشر اين کتاب و کتاب «کلید فهم قرآن» و «محاضرات در شب پنجشنبه» برای من گران تمام شد، به اين معني که بعضي از اراذل و جهله مردم و کسانيکه استشمام رايحه توحيد ننموده حمله‌های شديد بنگارنده کردند و از هيچگونه افترا کوتاهي ننمودند، و آنچه نفس امارة بسوء آنان امر کرد اطاعت کردند. البته خلف عقايد و آراء و موهومات توده سخن گفتن کاری بسيار مشکل و خطرناک است، و من قريب پانزده سالست که بدان مبتلي هستيم، اين امر تازه‌ای نيست، در هر عصری هر کس مختصر امتيازی داشت، و بيشتر از ديگران فهميد، و برای مردم گفت، مبتلي به هو و جنجال و نفرت اهل بدعت و ضلل شد، نبايد متوقع بود که هر حرف حسابي را تمامي مردم بفهمند: الحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ [النحل/75]. هميشه اکثريت با جهال بوده است اگر مي‌فهميدند، اينقدر بدبخت نمي‌شدند و سالها در منجلب جهل و ناداني باقي نمي‌ماندند.

به عقيدة من اين افتضاحات که مردم جاهل و مدعيان باطل بجهت اصلحاتي که نموده‌ام به سرم مي‌آورند کم و ناچيز است، زيرا در اين کتاب و ساير نوشتجات و محاضرات، اسلام سلف صحيح به آنان معرفي مي‌شود، و در نتيجه تيشه به ريشة خرافات زده و بتخانه‌ها خراب مي‌شود، مردميکه به اين مقالت آشنا گشتند و تدبر در قرآن نمودند، و توحيد اسلام را دريافتند، ديگر به مدعيان باطل و طرفداران خرافات وقعي نگذارده پای‌بند باطل و موهومات نخواهند شد، مسلما ً مرتزقين از موهومات آوازشان بلند مي‌شود، و چون منافع خود را در خطر مي‌بيند با هر حربه‌ای که ممکن باشد با ما مي‌جنگند، ولي بايد دانست جنگ اينان جنگ ديني نيست، بلکه جنگ مادی و اقتصادی مي‌باشد، ای کاش به آنچه مي‌گفتند معتقد بودند زيرا دفاع از عقيده کاری پسنديده است، اگر واقعا ً متدينند و برای دين خدمت مي‌کنند، چرا پيوسته بمن حمله مي‌کنند، من که مردم را به خدای جهان، و ختميت سيدالمرسلين، و روز بازپسين و علم و تقوی دعوت مي‌کنم. در جامعه ما هزار منکر و بدعت شايع است، و بسياری از مردم بعناوين مختلف بر ضد قرآن و اسلام برخواسته و مشغول به هزار خرابکاری هستند، چرا اينان را مورد تعقيب خود قرار نمي‌‌دهند؟ چرا مردم را از رفتن به رقاصخانه‌ها و شرابخانه‌ها و رباخواری و احتکار و امثال آن نهي نکرده؟ و از قرائت کتب ضاله و مقالات ضاره که موجب بر باد رفتن دين و عرض و ناموس مسلمين است جلوگيری نمي ‌کنند؟ چرا مردم را از خواندن اين کتاب و کليد فهم قرآن و شنيدن کلمات من منع مي‌‌کنند؟ پر واضح است سبب آن:

اولاً: حسديست که امثال و اقران نسبت بمن دارند، چون حسود نتواند خود را بمرتبه محسود برساند، همت گماشته تا محسود را نزد مردم کوچک قلمداد کند، و بايد بداند که الحَسُود لا يَسُود: حسود، هيچ گاه سيد و آقا نخواهد شد، و اگر شخص برای رضای خداوند کاری کند حسد حساد مؤثر نخواهد گرديد.

آن يکي با شيخ خود گفتا که من         نهي منکر مي‌‌کنم اندر زمن

ليک مي‌‌ترسم که از اهل حسد        آفتي بر روزگار من رسد

گفت اگر اينکار بهر حق کني         ‫‫از بلاهای دو عالم ايمني

ثانياً: چون مکتوبات و محاضرات ما بحول و قوه الهي تأثير زيادی در مردم روشنفکر نموده، و مردم را به قرآن آشنا کرده، مسلّم است شخصي که آشنا به قرآن شد ديگر اعتنائي به مدعيان باطل ندارد، اطاعت شيادان و شياطين انس را نمي‌‌کند، لذا حسودان كه منافع خود را در خطر مي‌‌بينند بايد برای حفظ آن بکوشند، و به هر وسيله‌ای متوسل شوند. گاهي مرا به كشتن تهديد مي‌‌کنند، و توده را بر من ميشورانند: ﴿ أَتَقْتُلُونَ رَجُلا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كَاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ [غافر/28]

يعني: (آيا مي‌‌كُشيد مردی را که مي‌‌گويد پروردگار من خدا است و حال آنکه براهين متقني از طرف پروردگار بر مدعايش برای شما آورده است، اگر دروغگو است زور وبال آن بر ضرر او خواهد بود، و اگر راستگو است پاره‌ای از آنچه وعده مي‌‌دهد از عذاب الهي بشما مي‌‌رسد و خداوند مسرف و دروغگو را هدايت نخواهد فرمود). و هنگامي به مفتريات و اکاذيب صورت باطل به مقالات من مي‌دهند و نمي‌‌دانند «ما كان لِـلَّهِ ينمو» هر کاريکه برای رضای خدا باشد، حق متعال او را نمو مي‌‌دهد، خداوند مي ‌فرمايد: ﴿ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ [إبراهيم/24]، يعني: (آيا نديدی چگونه خداوند مثل زد، کلمه پاکيزه را که توحيد يا دعوت به اسلام است مانند درخت طيبي که بيخ آن در زمين استوار و شاخ آن در آسمانست).

بايد بدانند به هياهو و جنجال نمي‌‌شود کلمة حق را پايمال کرد، هميشه غلبه و دولت با حق است، و باطل چند روزی جولت دارد، نبايد از آشوب زمان و انقلاب دوران استفاده سوء کرد، هميشه در انقلاب و بر هم خوردن اوضاع اراذل استفاده سوء مي‌‌کنند، خيال مي‌‌کنند که هميشه دنيا بر يک منوال است، روزی مي‌‌آيد که اين آتش عالم‌سوز و جنگهای خونين فروکش خواهد نمود، آنروز روز بدبختي و پشيماني  مفسدين است، تمام حوادث جهان بخصوص در اين عصر که تاريخ چنين انقلابي ياد ندارد امتحان الهي است، بايد ملتفت شد که بد امتحان ندهيم، بدبختانه مي‌‌بينيم مردم زمان ما خيلي بد امتحان مي‌‌دهند، گويا اهريمن جهل و رذايل اخلاق فرمان‌فرمای تام است، از هيچ رذيله‌ای کوتاهي نمي‌‌کنند، گويا فضيلت و تقوی از اصل نبوده است، چنانکه مي‌‌بينيد نقاق و قتل و غارت و هتک اعراض و نواميس و احتکار و بي ‌رحمي و ظلم و دشنام و افتراء و امثال آن به اندازه‌ای شايع است که بايد فرار به خدا کرد، دشمنان خيال نکنند هميشه اينطور است، يا مي‌‌توانند در مقابل حقايق قرآن قد علم کرده و به مفتريات و اکاذيب حرف خدای را پايمال کنند، بايد بدانند خدا با ما است، و بحول و قوه الهي حقايق را مي‌‌گوئيم، و مي‌‌نويسيم و از ملامت ملامت‌کننده، و حملة اراذل و سفله ترسي نداشته و از خداوند متعال تأثير مي‌‌خواهيم. ترس از مردم يا از روی طمع در اموال خلقست، يا خوف از آنان، و علاج اين دو مرض را از سقاخانة اميرالمؤمنين يافتيم که مي‌‌فرمايد: ((وإِنَّ الأمْرَ بِالْمَعْرُوفِ والنَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ لا يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ ولا يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ)) أمر بمعروف و نهي از منکر اجل مقدر را نزديک نمي‌کند، و روزی مقرر را کم نمي‌‌گرداند.

هرگز غم نان و ترس جان ما را مانع از اظهار غيرت ايمان نخواهد شد. سعدی گويد: نصيحت پادشاهان کسي را مسلّم است که بيم سر ندارند و اميد زر.

نهايت آنست که به کمي چربي طعام بايد قناعت کرد، و قطع الفت از فجرة لئام بايد نمود، هر کس قطع آفت طمع و رفع علت احتياج از مزاج کرد در شجاعت شير، و در اقامه دين دلير است.

تمامي اين زحمات و مشتقات را برای يوم تبلي السراير تهيه نموده، و در محضر ختمي مرتبت پای ميزان عدل الهي با دشمنان خود محاکمه کرده، و آنان را به منتقم حقيقي واگذار مي‌‌کنيم.

بذر سخني که امروز کاشتيم، مسلماً روزی به ثمر خواهد رسيد، و اميد است جوانان تحصيل کرده که نظر من کاملاً با آنانست، هدايت شده و اجتماع آتيه در زير پرچم توحيد سعادتمند گرديده، موفق به تشکيل مدينة فاضله گردند. وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيْمِ، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. شريعت سنگلجي 2631 قمری

 

«ديباچه»

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

سُبحان من دانت له السموات والأرض بالعبودية، وأحمد من شهدت له جميع الخلائق على اختلاف ألسنتهم بالربوبية، وأشهد أن محمداً عبده و رسوله المُجتبى أشرفُ المخلوقاتِ وأفضلُ البرَّية، وأصلي عليه وآله كما صلى عليه هو وملائكته أفضل صلاةٍ وأكمل تحيةْ.

رسول اکرم مي‌‌فرمايد: ((بَدَأَ الإسْلامُ غَرِيبًا وَسَيَعُودُ غَرِيبًا كَمَا بَدَأَ فَطُوبَى لِلْغُرَبَاءِ، الَّذِينَ يُصْلِحُونَ ما أفَسَدَهُ النَّاسُ من السُنَّة)).

اسلام هنگامي ظهور کرد که غريب(1) و بي‌مانند بود. مردم آن زمان، آن سنخ کلمات را نشنيده بودند، مقاصد اسلام و دستورالعمل مقدس آن در ميان اعراب، بلکه همة بشر، سخني تازه و مخالف عقايد و عادات بود، زيرا همگي منهمک در پرستش بت، و عبادت سنگ، قبر، و آتش بودند، و انبياء و ملائکه را عبادت مي‌‌کردند: ﴿.. وَلا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَابًا أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؟! (آل عمران/80)، چنانکه نصاری عبادت عيسي ميکردند و صدوقيه از يهود عزير را پسر خدا مي‌‌دانستند. خلاصه همه چيز مورد پرستش بود، جز خدای رب‌العالمين، و مقصد مقدس ختمي مرتبت (صـ) خواندن مردم به پرستش خدای واحد بود، و چون اين دعوت بخدای واحد و بر انداختن بتها بر خلاف عقايد و عادات بود، از اينرو سخنان پيغمبر عجيب بنظر مي‌‌آمد، چنانکه قرآن از قول مشرکين مي‌‌فرمايد: ﴿أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا؟ إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ (ص/5)، آيا خدايان را، خدای واحد گردانيد؟ اين چيزی بس عجيب است.

زماني که پيغمبر فرمود: بگوئيد: لا إلَهَ إلا اللّهُ تا رستگار شويد، مشرکين در شگفت شدند، و گفتند چگونه ما خدای واحد را پرستش کنيم؟ اين شخص قصد آن دارد که ما را از پرستش خدايان باز داشته و عبادت را بخالق جهان منحصر کند.

وَسَيَعُودُ غَرِيْبَاً: بزودی اسلام غريب مي‌‌شود، چنانکه در اول ظهورش غريب بود. توحيد حقيقي و فضائل اخلاقي و سنت مسلم پيغمبر از ميان مسلمانان مي‌‌رود، و به جای آنها شرک و رذائل و بدعت جايگزين مي‌‌شود، بطوريکه اگر کسي دعوت بتوحيد حقيقي کند سخنان او عجيب بنظر مي‌آيد.

سبحان‌ الله! طوری اسلام و مقاصد مقدس پيغمبر آخرالزمان (صـ) از ميان مسلمانان رفته و گم شده‌است، که با هيچ مشعل و چراغي نمي‌‌توان آنرا پيدا کرد. چنان تاريکي جهل و بت‌پرستي عالم اسلام را احاطه کرده و غبار بدعت روی قرآن را گرفته که با هيچ آبي شسته نمي‌شود، و با هيچ زباني نمي‌‌توان مقاصد مقدسش را بيان کرد، و بواسطه بي ‌خبر بودن مردم از قرآن و دين، و گم شدن مقاصد سيدالمرسلين از هر طرفي مدعيان باطل و غولان ضال به جان يک عده مسلمان جاهل افتاده و خود را هادی و راهنما نام نهاده، و نفاق بين مسلمانان افکنده‌اند، و اين مردم نادان بيچاره را به بيابان تاريک و وحشتناک گمراهي مي‌‌کشانند، به ناچار سرانجام آن جز هلاک دنيا و آخرت چيزی نخواهد بود.

﴿قُلِ اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ عَالِمَ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِي مَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (الزمر/46).

بايد خون گريست! چنان اسلام تحريف شده، و خرافات و اباطيل جای حقايق دين را گرفته که اگر کسي دين حقيقي را معرفي کند، مردميکه از علوم دين سطری نخوانده، و از قرآن و سنت پيغمبر و آثار ائمة دين؛ به هيچ وجه باخبر و مستحضر نيستند، بلکه از معارف يقيني و دستور ختمي مرتبت (صـ) فرسنگها دور و بسلاسل و اغلال کفر و خرافات مقيد، و تحقيقاً خارج از دين، و کافر به شريعت سيد المرسلين (صـ) ‌اند، اين بيچاره‌ی واقف به حقيقت دين را تکفير مي‌‌کنند، و آن عامي نادان خيال مي‌كند که اينان حَمَلة دين و مروج شريعت خيرالمرسلين (صـ) مي‌باشند! (وای اگر از پس امروز بود فردائي!).

البته جمعي که دستور آسماني را فراموش کرده، و قرآن را پشت سر انداخته‌اند، و هزاران افتراء به آن زده و مي‌گويند قرآن محرف و غيرقابل فهم است، و هفتاد معني دارد، چگونه مي‌‌توانند هدايت شوند؟

خداوندا چرا دين تو را خراب مي‌‌کنند؟... پروردگارا چرا با دستور تو اينگونه بازی مي‌کنند؟

مسلمانان! چشم باز کنيد تا اين قبيل کلمات شما را فريب ندهد، از قرآن دورتان نکند! از شر اين غولان به لا يزال پناه ببريد. اين مقالت زنادقه اسلام است که مي‌گويند، قرآن محرف و غير قابل فهم است. آنان مي‌خواستند مصادر ديني را از شما بگيرند، و بجای آن بدعت و خرافات را جايگزين کنند.

چه شد آن تاج افتخار توحيدی که پيغمبر آخرالزمان بر فرق امت خود بگذاشت؟ امروزه اين تاج لگدمال اوهام و خرافات شده، و بت‌پرستي‌ها بنام دين اسلام رونق تمام پيدا کرده‌است. اسلام حقيقي امروزه غريب‌تر است تا روز ظهورش، و همچنين مسلمان واقعي ميان مردم غريب و تنهاست، و چگونه غريب نباشد در حاليکه مردم در عقايد و عادات هفتاد و دو فرفه، بلکه بيشتر شده‌اند که هر گروهي تابع شخصي است، و او مذهبي احداث کرده و بدعتي بر بدعتها افزوده‌است؟

هر يک از مدعيان باطل بر پيکر مقدس اسلام لباسهای گوناگون پوشانيده، از هر کوی آوازی ساز، و از هر ناحية نغمه‌اي بلند است، يکي دعوی خدائي مي‌‌کند، ديگری دعوی نبوت، بيچارة ديگری دعوی ولايت و امامت، و هر يک مريدان و اتباع دارند، و عمر عوام را بدست‌بوسي و پای‌بوسي و سجدة غير خدا بر باد مي‌دهند. رونق بازار هر يک در مخالفت با خدا و رسول است، چه قرآن بر ضد مقاصد و هوسهای اينان است. قرآن غير از اطاعات خدا و اصلاح نفس و تقوی و فضيلت مقصد ديگري ندارد، بنابراين برای ترويج مقاصد و رونق بازار خود بايد قرآن را از حجيت بيندازند تا بتوانند دکان بدعت و ضلالت خود را رونق دهند، و اوهام و خرافات را بر دماغ مردم باز کنند. از اينان است که فردای قيامت رسول اکرم (صـ) در مقابل عدل الهي شکايت خواهد کرد: ﴿وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآَنَ مَهْجُورًا (الفرقان/30)، بار خدايا پيروان من اين قرآن را کنار گذاشتند.

اگر شخصي را که خداوند متعال به مفاد «إنَّ اللهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ» بينائي در دين و آگاهي بر سنت سيدالمرسلين (صـ) و فهم و تدبر در کتاب مبين روزيش فرموده و بر بدعتها و خرافتها آشنايش ساخته‌است، ارادة آن کند که بحول و قوة الهي راه راست و صراط مستقيم قرآن را بپيمايد، بايستي خود را مهيای قدح جهال و توهين اهل بدعت و ضلال و نفرت مردم سازد، پس اين شخص غريب در دين است، از آن جهت که همراه با دين باطل مردم نيست. غريب در تمسک بسنت است، چون بدعت جای آن شايع است. غريب در اعتقاد است، چون شرک و خرافات رواج دارد. غريب در معاشرتست، چون با هوای مردم موافق نيست. رونق بازار ندارد، چون متاعش که توحيد و اخلاق است بي‌مشتريست.

عشاق تو جز ديدة خونبار نخواهند         غير از دل آزردة افكار نخواهند

اي بولهوسان دور شويد از من مسكين         مردان رهش رونق بازار نخواهند

اين شخص بايد بداند كه غير از خداوند رفيقي ندارد و از مردمش باكي نيست زيرا جز او كسي كافي نخواهد بود؛ و فرار بخدا كند و از خلق نترسد و صبر بر اذيت مردم كند.

موحد چه زر ريزی اندر ‫‫برش         چه شميشير هندی نهي برسرش

اميد و هراسش نباشد زکس      بر اينست مبنای توحيد و بس

اگر چه ظاهراًً در اين راه تنهاست و از مردم زمان کسي با او مساعد نيست، ولي بايد بداند که تنها نيست، زيرا روندگان اين راه بزرگانند که سادات بشر بوده‌اند، در اين راه نوح نجي ‌الله‌است، در اين راه شيخ‌الأنبياء ابراهيم خليل مشعل‌دار است، در اين راه موسي و عيسي راه روانند. در اين راه سالار قافله اشرف مخلوقات خاتم‌النبيين است، اين راهيست که مرتضي در آن شهيد شده‌است، اين راهي است که مجتبي در آن خون جگر خورده‌است. در اين راه زين‌العابدين اسير شده‌است، در اين راه موسي ‌بن جعفر بحبس رفته است، در اين راه حکما و دانشمندان جان داده‌اند.

علي مي‌فرمايد: ((أَيُّهَا النَّاسُ لا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ)). يعني در راه هدايت بواسطه کمي اهل آن متوحش نباشيد.

در اين راه انبياء چون ساربانند        دليل و رهنمای کاروانند

وز ايشان سيد ما گشته سالار         هم او اول هم او آخر در اينکار

بر او ختم آمده پايان اين راه      بدو منزل شده ادعو الي ‌الله

شده او پيش دلها جمله در پي     گرفته دست جانها دامن وی

پس با بودن انبياء و قافله سالاری ختمي مرتبت (صـ) نبايد ترسيد، خدا را دارد و همراه رسل کرام است، و هيچوقت گرفتار غولان نخواهد شد.

﴿وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.. (الطلاق/3)، هرکه توکل بر خدا کند او برايش کافيست ﴿كَتَبَ اللهُ لأغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي.. (المجادله/21) خداوند مقرر فرمود من و پيغمبرانم غلبه خواهيم کرد.

«فطوبى للغرباء الذين يصلحون ما أفسده الناس من السنة»: پس خوشا بحال غربا، کسانيکه مقاصد دين را مي‌فهمند و مي‌‌توانند توحيد و شرک را از هم تميز دهند و بدعت را از سنت تفکيک کنند، و آنچه را که از سنت پيغمبر فاسد شده‌است اصلاح کنند.

اين بندة ضعيف فاني که سالها در علوم اسلامي مطالعات عميق کرده و در تفسير و حديث و کلام و فلسفه و فقه و اصول و تارخ با‌ندازة طاقت بشری خود تحری و اجتهاد کرده‌ام، و در ملل و نحل و ديانت مطالعاتي کامل نموده و بمفاد: ﴿وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا.. (العنكبوت/69). هدايت بقرآن شده‌ام، و تحقيق در دين حنيف اسلام کرده، و به اندازة استعداد خود تميز بين حق و باطل داده‌ام، و بارها شرک و اوهام را ريخته، و سلاسل خرافات و اغلال و اباطيل را پاره کرده، و از سرچشمة قرآن سيراب شده، و بنورش هدايت يافته‌ام، چون ديدم مطالبي را که فهميده‌ام و بحقانيتش دو شاهد عادل عقل و شرع گواهي دادهاست، اگر برای تشنگان حقيقت اظهار نکنم، بنابر حديث شريف: ((إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُمَّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ يَفْعَلْ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ))، (وقتي بدعتها در دين ظاهر شد بر عالم است که دانستة خود را آشکار کند، وال لعنت خدا بر او باد)، مورد لعن رسول (صـ) خواهم گرديد، از اين جهت دست بکار زدم، و نخست اقدام به امر اهم نمودم، و آن توحيد اسلام است که رکن رکين دين و سرماية سعادت دنيا و آخرتست، و بدبختانه در ميان مردم معني ديگر پيدا کرده، و هزار شرک بنام توحيد ترويج شده‌است. از خداوند توفيق و تأييد مي‌‌خواهم که بتوانم اين امر اهم و مقصد اسني را که دعوت رسل بر آن مبتني بوده، در چند کلمه برای برادران فارسي زبان معرفي کنم. اميد که ذخيرة روز بازپسين باشد.

 

شريعت سنگلجي

شوال الکريم 1631

 

+         +        +

 

تفسير توحيد و يکتاپرستي
و اينکه قطب رحي قرآن
توحيد در عبادتست

قرآن گم‌گشتگان و تشنگان بيابان شرک و بت‌پرستي را بکوثر توحيد و منزل تفريد دعوت مي‌‌کند، افتادگان در چاه وثنيت و ثنويت را بوسيلة ريسمان محکم توحيد نجات مي‌دهد.

از چاه شور این جهان بر حبل قرآن زن دو دست

ای یوسف آخر بَهْرِ توست این دَلو در چاه آمده

فهم و دقت در توحيد عبادت، که قطب رحي قرآن است، مبتني بر تمهيد چند اصل است:

اصل اول: از ضروريات دين مبين اسلام است که آنچه در قرآن نازل شده حق است، باطل در آن تصور نمي‌شود، صدق محض است، دروغ در آن راه ندارد. حقيقت هدايت و جوهر علم و درايت، لب و لباب يقين و عروه‌الوثقاي متين است. ﴿لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ (فصلت/42).

اسلام شخص محقق نمي‌‌شود، مگر به تصديق و اعتراف يقيني به اين اصل.

اصل دوم: غرض از بعث انبياء و رسل خواندن خلق بخدای واحد است. انبياء آمدند تا مردم را بپرستش خدای يکتا وادارند، و توحيد در پرستش و تفريد در عبادت را گوشزدشان کنند، زيرا بشر با اينکه بالفطره برای عالم خالقي قائل است، و او را عبادت و پرستش مي‌‌کند، ولي بواسطه عللي از تقاليد و تربيت آباء و غير آن از فطرت خارج مي‌‌شود، و غير از خالق جهان خداياني توهم مي‌‌کند، و بتهائي ميتراشد: «كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ إِلا عَلَى الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ أو يُمَجِّسَانِهِ أو يُنَصِّرَانِهِ»،

يعني (هر مولودی بفطرت توحيد متولد مي‌‌شود، سپس پدر و مادرش او را يهودی يا مجوسي يا نصراني مي‌گرداند). انبياء و رسل آمدند تا مردم را بفطرت اوليه خود برگردانند، و به توحيد در پرستش، و تفريد در عبادت دعوت کنند.

هر پيغمبری اول چيزی که بگوش مردم خواند اين بود: ﴿يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ (الأعراف/59) (ای مردم، خدا را بپرستيد، شما را خداوندی جز او نيست).

﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنْسَ إِلا لِيَعْبُدُونِ (الذاريات/56)، (جـن و انس را جز بـرای آن که عبادتِ من کنند نيافريـدم).

﴿وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ(2) (النحل/36) (در هر امتي پيغمبری را مبعوث کرديم که خدای واحد را بپرستيد و از طاغوت بپرهيزد).

﴿وَقَضَى رَبُّكَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ (الإسراء/23). (خداوند تو مقرر کرد که جز او را نپرستيد).

﴿وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً (النساء/36). (خدا را بپرستيد و چيزی را شريک او نگردانيد).

﴿أَنْ لا تَعْبُدُوا إِلا اللهَ (هود/26). (نپرستيد جـز خدا را).

﴿أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاتَّقُوهُ وَأَطِيعُونِ (نوح/3). (خدا را بپرستيد و از او بپرهيزيد و مرا اطاعت کنيد).

تمامي اين آيات در حقيقت دعوت بمعني و جوهر لا إله إلا الله و متحقق شدن بحقيقت پرستش واحد قيوم است، نه صرف سخن و لقلقة زبان، و معني لا إله إلا الله اِفراد حق است به الوهيت، و عبادت و نفي پرستش غير پروردگار و بيزاری جستن از غير خداست.

‫‫جز الف قامتش در دل درويش نيست

خانة تنگ‌است دل جای يکي بيش نيست

مسلمان واقف بکتاب و سنت و آثار ائمة طاهرين (ع) نمي‌تواند در اين اصل کمترين ترديدی بخود راه دهد.

اصل سوم: توحيد بر دو قسم است: توحيد ربوبيت و توحيد الوهيت و عبادت.

توحید ربوبیت: اقرار و اعتراف به اين است که حقتعالي خالق همه موجودات و پروردگار جهان است. و به اين توحيد مشرکين کامل ً اقرار و اعتراف دارند، چنانکه خـداوند در قرآن مجيدش از قـول مشرکين مي‌‌فرمايد:

﴿وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ لَيَقُولُنَّ اللهُ (لقمان/25). اگر از ايشان بپرسي آسمان‌ها و زمين را که خلق کرد؟ همه مي‌‌گويند خدا.

﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ باللهِ إِلا وَهُمْ مُشْرِكُونَ (يوسف/106). بيشترشان ايمان بخدا نمي‌‌آورند، جز اينکه آنان مشرکند.

﴿وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ (الزخرف/9). اگر از ايشان بپرسي آسمان‌ها و زمين را کي خلق کرده؟ مي‌‌گويند آنها را عزيز عليم آفريده است.

همچنين مشرکين مقر و معترفند بر اينکه خداوند روزی‌ده و زنده کننده و ميراننده و مدبر آسمانها و زمين و مالک چشم و گوش و قلب است، چنانکه خداوند مي‌فرمايد:

﴿قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالأرْضِ؟ أَمْ مَنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالأبْصَارَ؟ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ؟ وَمَنْ يُدَبِّرُ الأمْرَ؟ فَسَيَقُولُونَ: اللهُ. فَقُلْ: أَفَلا تَتَّقُونَ؟؟ (يونس/31). بگو کيست كه به شما از آسمان و زمين روزی مي‌‌دهد؟ مالک چشمها و گوشها کيست؟ کى زنده را از مرده و مرده را از زنده درميآورد؟ کيست مدبر کارها؟ خواهند گفت خدا! پس بگو آيا نمي‌‌پرهيزيد؟

﴿قُلْ لِمَنِ الأرْضُ وَمَنْ فِيهَا إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؟ سَيَقُولُونَ: لِلَّهِ. قُلْ: أَفَلا تَذَكَّرُونَ؟؟ (المؤمنون/84). بگو زمين و آنچه در آن است از آن کيست؟ اگر مي‌‌دانيد، خواهند گفت از آن خداست، بگو آيا متذکر نمي‌‌شويد؟؟

﴿قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ؟ سَيَقُولُونَ: لِـلَّهِ. قُلْ: أَفَلا تَتَّقُونَ؟؟ (المؤمنون/87). بگو خداوند هفت آسمان، و خداوند عرش بزرگ کيست؟ خواهند گفت خداست. بگو آيا نمي‌‌پرهيزيد؟

﴿قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلا يُجَارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؟ سَيَقُولُونَ: لِـلَّهِ. قُلْ: فَأَنَّى تُسْحَرُونَ؟ (المؤمنون/88). بگو ملکوت هر چيز در دست کيست؟ که او زينهار دهد و زينهار داده نشود بر او(3) اگر مي‌دانيد؟ خواهند گفت خداست. بگو پس چرا مسحور شيطان مي‌‌شويد؟

پس هر مشرکي معترف است به اينکه خداوند آفرينندة او و همة جهان است، و همچنين اقرار دارد که حقتعالي روزی دهنده و زنده کننده و ميراننده، اوست، از اين جهت بود که انبياء و رسل از گفتة مشرکين بر ضد ايشان دليل مي‌آورند: ﴿أَفَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لا يَخْلُقُ؟؟ (النحل/17). آيا آنکه خلق مي‌کند مانند آنست که خلق نمي‌‌کند؟ ﴿إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ.. (الحج/73). آنانکه جز از خدا عبادتشان مي‌کنيد اگر هم اجتماع کنند نتوانند مگسي آفرينند!

توحيد الوهيّت و عبادت:

آنست که ذات مقدس ربوبي را پرستش كنند، به انواع پرستش‌‌ها – چنانکه به تفصيل ذکر خواهد شد. و در اين توحيد عبادت و يکتاپرستي است که بشر از برای خدا شريکي قائل شده‌است، و خود لفظ شريک دلالت بر اين دارد که مشرکين اعتراف بخالق موجودات دارند.

انبياء و رسل بر تقرير و اثبات توحيد به معني اول، يعني توحيد ربوبيت موظفند، چنانکه قرآن مجيد ادله متقن بر اين توحيد مي‌‌آورد. ولي مورد نظر پيغمبران عموماً، و توجه قرآن خصوصاً بر توحيد به معني دوم، يعني توحيد عبادتست، و قطب رحي قرآن و اساس دعوت همين يکتاپرستي است که قرآن بر آن دور مي‌‌زند، و معني و حقيقت لا إله إلا الله‌است. خداوند در قرآن مي‌‌فرمايد:

﴿وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ (النحل/36).

بعث انبياء از برای دعوت بپرستش خدای واحد است، و در هر امتي رسولي مبعوث شد، و امر بپرستش خدای واحد فرمود، چنانکه در کلمه في کل امه دللت صريح است بر اينکه بعث رسل در ميان همه امم از برای توحيد در عبادت است، نه از برای اثبات خالق در جهان، زيرا همة مشرکين به اين معني معترفند.

و نيز به علت اعتراف مشرکين بخالق جهان است که بعضي از آيات راجع به آفريدگار بصيغه استفهام تقريری مانند:

﴿هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَيْرُ اللهِ؟!.. (فاطر/3). آفريننده‌اي جز خدا هست؟

﴿أَفَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لا يَخْلُقُ؟!.. (النحل/17). آيا آنکه مي‌‌آفريند مانند آنست که نمي‌آفريند؟

﴿أَفِي اللهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ؟!.. (إبراهيم/10). آيا در خدا، آفريننده آسمانها و زمين شکي هست؟

﴿قُلْ أَغَيْرَ اللهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ؟!.. (الأنعام/14). بگو آيـا جـز خـدا آفرينندة آسمان‌ها و زمين را ولي بگيرم؟

﴿أَرُونِي مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الأرْضِ؟.. (فاطر/40). نشانم بدهيد، آنان را که عبادت مي‌‌کنيد از زمين چه چيز را آفريدند.

از اين بيانات کاملاً روشن مي‌‌شود که مشرکين بتها را شريک خداوند در آفرينش آسمان‌ها و زمين نگردانيدند، و همچنين نصاری مسيح و مريم را، و ستاره‌پرستان، ستاره‌ها و ملائکه را آفريدگار و روزی ده و زنده کننده و ميراننده نگرفته، بلکه شريک در عبادتشان کردند و شفيعشان قرار دادند: ﴿هَؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللهِ (يونس/18).

و اين توحيد بر دو قسم است:

1- توحید در علم و گفتار: آنست که ذات حق را بسيط الحقيقه و منزه از ترکيب خارجي که ماده و صورتست، و ترکيب عقلي که ماهيت و وجود است، خلاصه منزه از صفات ممکن بداند. ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ مانند او چيزی نيست.

سورة مبارکة توحيد نهايت تنزيه و غايت تقديس را از برای ذات ربوبي اثبات مي‌‌کند: ﴿قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ اللهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ (الإخلاص/2). بگو ای پيامبر خداي يگانه است و منزه، نزائيده‌است و زائيده نشده‌است و برای او همتا و مانندی نيست.

ای منزه از زن و فرزند و جفت      کي توانم شکر نعمتهات گفت

2- توحید در اراده و عمل: آنست که شخص جز ذات پاک احديت را اراده نکند، و جز حقيقت قيوميرا مراد قرار ندهد: ﴿يَا أَيُّهَا الإنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلاقِيهِ (الانشقاق/6). ای انسان تو تا ملقات خداوندت در دنيا سعي و کوشش مي‌‌کني و در هر حال او را ملقات مي‌‌کني.

و سوره مبارکه جحد (كافرون) مثبت و محقق توحيد اراده است: ﴿قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ لا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ وَلا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ وَلا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ وَلا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ (الكافرون/6) بگو پيغمبر ای کافران آنچه را که مي‌‌پرستيد نمي‌‌پرستم، و شما هم آنچه را که مي‌‌پرستم نمي‌‌پرستيد، من آنچه را که پرستيديد نپرستيدم، و شما هم آنچه را که مي‌‌پرستم نپرستيديد. دين شما برای شما، و دين من برای من است(4).

دعوت قرآن مبتني بر توحيد اراده و وحدت مراد است؛ زيرا آنچه که سبب اختلاف بشر است، اختلاف مراد و پراکندگي اراده‌است که هر کس از برای خود مرادی ساخته، و از او حاجت مي‌‌خواهد، و مردم را بمراد خويش مي‌خواند، و مراد غير خود را باطل مي‌‌داند.

وقتيکه مرادهای مختلف و اراده‌های گوناگون پيدا شد، البته در ميان مريدان اختلاف و نزاع توليد مي‌‌گردد، و تا زماني که اين مرادها در ميانند، نزاع برطرف نخواهد شد، و مردم بصلح و سداد موفق نخواهند گرديد، زيرا سعادت بشر وقتي تأمين خواهد شد که مراد را يکي کنند، و دارای وحدت مرام و اراده گردند.

بدبختانه ديده مي‌‌شود که مرادهای مختلف، و در نتيجه اراده‌های گوناگون در بشر حکمفرما است، که از بت‌پرستان گرفته که هر يک بتي را مراد خود قرار داده، و ربي از برای خود تراشيده‌اند، تامليين که يکي مرادش را بودا مي‌‌داند، و ديگری برهما، قوم ديگر موسي و جمعيتي عيسي ﴿وَلا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَابًا أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (آل عمران/80)، يعني (امر نمي‌‌کند شما را که فرشتگان و پيغمبران را خدايان خود قرار دهيد، آيا شما را امر بکفر مي‌کند، پس از آنکه مسلمان گرديديد).

دعوت ختمي مرتبت (صـ) علاوه بر انداختن بتها و خدايان مبتني بر وحدت و اتحاد مرام و مراد بود. امم مختلفه را بخدای واحد، و مراد واحد دعوت کرد، و فضيلت و علم و تقوی را از برای ايشان قبله آمال قرار داد، تا به سعادت کبری نائل شوند: ﴿يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلا نَعْبُدَ إِلا اللَّهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ... (آل عمران/64)، ای اهل کتاب بيائيد بسخن راست ميان ما و شما، (يعني کلمه‌اي که مردم بايد در آن يکسان باشند) و اينجا کلمه سه چيز است:

يکي (آنکه نپرستيم مگر خدای را) و آن تعريض به يهود و نصاری است در عبادت عزير و عيسي،

و دوم آنکه (شرک نياوريم بخدا چيزی را) از جميع اقسام شرک،

و سوم (اينکه قرار ندهند بعضي از ما بعضي ديگر را خدايان جز خدای تعالي)، و اتخاذ ارباب در نصاری آن بود که احبار خود را سجده مي‌‌کردند و مي‌‌گفتند از کمال رياضت اثر حلول لاهوت در ذات ايشان ظاهر است، و اتخاذ ارباب در يهود آن بود که احبارشان را در تحليل و تحريم اطاعت مي‌کردند.

و علت اينکه مراد واحد بشر، بايد ذات ربوبيت باشد اين است، که اگر مراد بشر، موجود ممکن و حادث باشد، مسلماً موجود حادث در معرض زوال و فنا است، و بقا ندارد، وقتي هم که مراد فاني شد و نيست گرديد، اراده مي‌ميرد و دگرگون مي‌‌شود. اراده‌ای که بايد هر روز مرادی را مورد عزم خود قرار دهد، آن اراده هيچوقت قوی نخواهد شد. سعادت دنيا و آخرت نصيب مردمان صاحب ارادة قوی است.

دعوت اسلام و تربيت قرآن به تحصيل علم و تقويت اراده‌است، و راه تقويت اراده منحصر بر اين است که مراد انسان موجود حي لا يموت باشد، که زوال و فنا بر او راه ندارد: ﴿اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأرْضِ (البقره/255). خدائي که جز او خدائي نيست، بذاته حي، و بذاته قائم و موجود است، او را نعاسي و خوابي نمي‌گيرد، آنچه در آسمان و زمين است از آن او است.

خداوند متعال مردماني را که مقصدشان حي لا يموت است مدح مي‌‌فرمايد: ﴿وَلا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ (الأنعام/52) کساني را که خواستار رضای خدا بوده صبح و عصر خدای خود را مي‌‌خوانند طرد نکن.

و در جای ديگر در حق پيغمبر اکرم مي‌‌فرمايد: ﴿وَمَا لأحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزَى إِلا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأعْلَى وَلَسَوْفَ يَرْضَى (الليل/21) او در مالي که به کسي مي‌‌دهد قصد مکافاتي ندارد(5) فقط برای رضای خداوند بزرگ خود را مي‌‌خواهد. و او بزودی راضي مي‌‌شود.

خلاصه کلام اين که اگر اراده به مراد حقيقي که خدای ليزالست تعلق بگيرد و جز او مقصد و مقصودی نباشد؛ البته اين اراده کوه را از جای بر مي‌‌کند و دارندة آن همواره در آغوش سعادت و خوشبختي مي‌‌آرامد، و لزمة اين اراده اخلص دين از برای رب‌العالمين است: ﴿وَمَا أُمِرُوا إِلا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ (البينه/5)، يعني و مأمور نشدند مگر آنکه بپرستند خدای را از روی اخلاص.

اصل چهارم: در حقیقت عبادت و معني پرستش است، زمخشری در کشاف مي‌‌گويد «عبادت منتهای خضوع و تذلل و اظهار عجز و خواری در مقابل رب‌العالمين است». و محققين سلف مي‌‌گويند: «عبادت منتهای حب و دوستي با شدت خضوع و غايت تذلل و خواری در مقابل حقتعالي است». ولي اين معني را عاشقان مجازی نسبت به معشوق نيز دارند، و نهايت دوستي و منتهای تذلل و خواری را از خود نشان مي‌‌دهند.

پس آنچه مي‌‌توان تحقيق کرد، چنانکه بعضي از محققين گفته‌اند معني عبادت و پرستش آنست که با غايت محبت و دوستي و نهايت ذل و خواری در پيشگاه ربوبي اعتقاد و شعور داشته باشد، به اينکه برای معبود حقيقي سلطنتي است غيبي، و حکومتي است فوق اسباب، و علل که با اين سلطنت و قدرت تامه‌اش بر نفع و ضرر و تغيير اسباب و خلق اسباب ديگر قادر است، مسبب‌الأسباب و آسان کنندة مشکلات است، زنده کننده و ميراننده و روزی دهنده اوست، شافي اوست، و کافي اوست، غياث‌ المستغيثين و رحمة للعالمين اوست.

بنابر اين هر دعايي و ثنائي که اين نحو اعتقاد را با شعور تام به اين معني در بر داشته باشد آنرا عبادت مي‌دانيم.

خلاصة کلام: حقيقت عبادت حب و ذل است، با اين معني دقيق که سبب‌تراش اوست، فوق سبب اوست، صاحب قدرت تامه اوست: ﴿أَمْ مَنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الأرْضِ أإلـهٌ مَعَ اللَّهِ؟؟ قَلِيلا مَا تَذَكَّرُونَ؟ (النمل/62)، يعني آيا آنچه را شريک خداوند قرار مي‌‌دهيد بهتر است يا آن کسي که اجابت کند بيچاره را هر گاه بخواند او را و برمي‌دارد بدی را، و مي‌‌گرداند شما را خليفه در زمين، آيا خداياني غير از خدای جهان هستند که اين امور از ايشان صادر شود، چه بسيار اندک متذکر مي‌‌شوند و از اين جهت مشرک ميگردند؟.

رأس عبادت و اساس توحيد لا إِلَهَ إِلا الله‌است زماني که رسول اکرم (صـ) فرمود: قولوا لا إِلَهَ إِلا الله تفلحوا، (بگوئيد خدائي بحق نيست جز او تا رستگار شويد). مشرکين چون اهل زبان بودند هنگاميکه اين کلمه را شنيدند چون ديدند که اگر اين سخن را بپذيرند بايد از هر معبودی جز خدا بيزاری جويند و خضوع و تذلل در مقابل احدی جز خدا نکنند و حاجت از غير خدا نخواهند، فريادشان بلند شد: ﴿أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا؟ إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ! وَانْطَلَقَ الْمَلأ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلَى آَلِهَتِكُمْ إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ يُرَادُ. مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي الْمِلَّةِ الآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلا اخْتِلاقٌ! (ص/5)، آيا خدايانرا خدای واحد گردانيد؟... اين چيز بس عجيبي است!... جماعتي از آنان از مجلس درآمدند و گفتند: برويد صبر کنيد بر پرستش خدايان خود، اين مخالفت محمد حادثه‌اي‌است که خواسته شده‌است برای ما، چنين چيزی در ملت بازپسين يعني دين عيسي نشنيديم! اين جز چيزی ساختگي نتواند بود!.

نتیجه: اکنون که اين چهار اصل معلوم شد، بايد دانست که سلسلة انبياء و رسل برای خواندن بندگان بسوی خدای واحد [و] دعوت بر افراد حق در عبادت مبعوث شدند، و نه از برای اينکه ثابت کنند خداوند خالق موجوداتست زيرا همة مشرکين معترف بودند که:

جهانرا صانعى باشد خدا نام     كز او آشفته دريا گيرد آرام

  و از اين جهت بود که مشرکين مي‌‌گفتند: ﴿أَجِئْتَنَا لِنَعْـبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ؟؟ (الأعراف/70) ای محمد آمده‌ای تا تنها خدا را عبادت کنيم؟ و به هيچ وجه منکر خدا و پرستش او نبودند بلکه او را سزاوار پرستش مي‌‌دانستند، منتها در اينجا برای او قائل بشريک مي‌‌شدند خداوند مي‌‌فرمايد: ﴿فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (البقرة/22) (امثالي برای خدا قرار ندهيد در صورتيکه مي‌‌دانيد).

و مشرکين در تلبية حج مي‌‌گفتند: لبيك لا شريك لك إلا شريكاً هو لك تملكه وما ملك (لبيک، شريکي برای تو نيست مگر شريکي که از آن تو است؛ مالک او و مايملک او هستي).

رسول اکرم (صـ) وقتي اين تليبه را از مشرکين شنيد فرمود اينها موحدند اگر کلمه «الا شريكاً هو لك» را ترک کنند. پس لازمه شرک اقرار و اعتراف بخداست. و نيز خداوند مي‌‌فرمايد:

﴿أَيْنَ شُرَكَاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ؟ (الأنعام/22)، (کجا هستند شرکايتان که گمان مي‌کرديد؟). ﴿قُلِ ادْعُوا شُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ (الأعراف/195) (بگو بخوانيد شرکايتان را، بعد برای من حيله کنيد و مهلتم ندهيد).

خلاصه، مشرکين با خضوع و خشوعي که عبادت بتها را مي‌‌کردند و نذر و نحر و قرباني که مي‌‌نمودند، معتقد بودند که تنها ايشان را فقط بخدا نزديک کرده و فردای قيامت شفاعت مي‌‌کنند: ﴿هَؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ (يونس/18) (مي‌گفتند اينان شفيعان ما در نزد پرودگارند). از اينجا فهميده مي‌‌شود که توحيدی که انبياء و رسل آورده‌اند توحيد عبادتست.

مشرکين بر چند قسم بودند: يک دسته پرستش ملائکه مي‌کردند، جمعي از ستارگان و آفتاب حاجت مي‌‌خواستند، برخي پرستش بتها مي‌‌کردند، گروهي سنگها را مقدس مي‌دانستند، همگي در شدائد و سختيها دست بدامن اينها مي‌زدند، در اين هنگامه خداوند ختمي مرتبت (صـ) را برانگيخت که چنانکه در ربوبيت خدای را واحد مي‌‌دانيد، درالوهيت هم جز او را نپرستيد، و از غير او حاجت نخواهيد، و معتقد بحقيقت لا إله إلا الله شويد، و به مقتضای آن عمل کنيد: ﴿لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ.. (الرعد/14) (مر او راست سزاوار بودن آنکه مردمان را به عبادت او خوانند و آنانکه جز از خدا را مي‌‌خوانند مستجاب نمي‌شوند: ﴿وَعَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (المائده/23). (بخداتوکل کنيد اگر ايمان آورده‌ايد). عزت و ذلت بي‌نيازی و فقر، سلطنت و ملک همه از خداست. ﴿قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (آل عمران/26).

(بگو ای خدای مالک ملک، ملک را به هر که خواهي مي‌دهي، و از هر که مي‌‌خواهي مي‌ستاني، هر که را مي‌خواهي عزيز مي‌‌گرداني، و هر که را مي‌‌خواهي ذليل مي‌کني، خير در دست تو است، و بر هر چيزی توانا هستي).

و بندگان را فرمود تا بگويند﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (الفاتحه/5). (يعني تنها تو را عبادت مي‌‌کنيم، و تنها از تو ياری مي‌‌جوئيم). بنابراين اگر کسي از غير خدا ياری بجويد مسلماً مشرکست.

افراد خدا در عبادت وقتي کامل مي‌‌گردد که دعا و پرستش تنها برای خدا باشد، و در شدت و آسودگي جز خدا را نخوانند، و جز به او پناه نبرند، و نذر و نحر و قرباني جز از برای خدا نکنند، و بايد جميع اقسام عبادت: از رکوع و سجود و قيام تذلل و طواف و غيره فقط از برای ذات لايزال حق سبحانه باشد. و هر کسي اين اعمال را برای مخلوقي اعم از زنده و مرده و بت‌ و ملک و جن و سنگ و درخت و قبر و غيره بجای آورد مشرک است، و چنانکه اقرار مشرکين بخداوند جهان از شرک بيرونشان نکرد، همچنين اعتراف بخدا و ختمي مرتبت (صـ) و ائمه طاهرين ماداميکه اين اعمال شرک‌آميز در ميان باشد شخص را از شرک خارج نمي‌‌کند، رسول اکرم (صـ) فرمود که خدايم گفت، «أَنَا أَغْنَى الشُّرَكَاءِ عَنِ الشِّرْكِ لا يَقْبَل الله عَمَلاً شُورِكَ فيه غيره ولا يؤمن به من عبد معه غيره». (من غني ‌ترين شرکاء از شرک هستم، خداوند عملي را که در آن ديگری را شريک کنند نمي‌‌پذيرد و هر که با او ديگری را عبادت کرد به او ايمان نياورده است).

کسيکه پرستش غير خدا مي‌‌کند، اعتراف او بحق بي فائده‌است. زيرا مخلوق را با خالق در حب و عبادت و جهات ديگر مساوي گرفته‌است، چنانكه خداوند از قول مشرکين مي‌‌فرمايد: ﴿قَالُوا تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ (الشعراء/98) (گفتند بخدا قسم در مساوی گرفتن شما با رب‌العالمين جز در گمراهي واضحي نبوديم). با اينکه مشرکين در جميع جهات و حيثيات رب را با خلق مساوی نداشتند و بتها را خالق جهان نگرفتند، بلکه فقط پرستششان کردند و شفيعانشان قرار دادند. برای آنها سجده و نذر و قرباني کردند، و از آنها شفاعت و برکت خواستند، خداوند مي‌‌فرمايد: ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلا وَهُمْ مُشْرِكُونَ (يوسف/106). (بيشترشان ايمان بخدا نمي‌‌آورند، مگر اينکه ايشان مشرکانند). مراد ازين گروه مشرکين مکه‌اند که گفتند ربنا الله، اما ملائکه را «بنات‌الله» خواندند، و يهودانند که ايمان بخدا داشتند، اما مي‌‌گفتند عزير پسر خداست، و نصاری هستند که بخدای گرويدند و گفتند عيسي پسر خداست.

خداوند متعال رياء در طاعات را نيز شرک قرار داد، رياکننده را مشرک ناميده و حال آنکه رياکار پرستش غير خدا نمي‌‌کند، بلکه مي‌‌خواهد به طاعت و عمل در قلوب مردم جاه و منزلت پيدا کند، که بگويند فلني متدين است. پس درآميختن عبادات با تحصيل جاه و عظمت در قلوب نيز شرک است. ﴿فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ سَاهُونَ الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ (الماعون/4) (وای بر نمازگذاراني که از نماز خود غافل و بيخبر هستند، و يا آنکه تکاسل ورزند تا وقت آن فوت شود و ريا مي‌‌کنند!).

با اينحال و با اين اهميتي که قرآن به يکتاپرستي و عبادت بي ‌ريا داده‌است، جای بسي تعجب و افسوساست که نادانان ملت اسلام، و امت توحيد تمامي اقسام شرک را به نام اسلام ترويج مي‌‌کنند، اسماً موحد و مسلم، و رسماً از مشرک پست‌ترند:

چشم باز و گوش باز و اين عمي      حيرتم از چشم‌بندی خدا

سبحان‌الله! زحمات پيغمبر (صـ) و ائمه دين (ع) چه شد؟ تعليمات سيدالمرسلين کجا رفت؟ خونها ريخته شد تا توحيد حقيقي برقرار گرديد! چرا مسلمانان توجهي به حفظ آن توحيد ندارند؟ چرا کتاب خدا و سيرة رسول (صـ) را نمي‌خوانند؟ همان شرکي که قرآن و سنت نهي کرده در ميان بسياری از مسلمانان بطور بارزتری منتشر است: قبرپرستي، سنگ‌پرستي، درخت‌پرستي، مرشد‌پرستي، تبرک به سنگ قدمگاه، سقاخانه‌ها و هزاران چيزها از اين قبيل... ای پيغمبر رحمه‌للعالمين، ای اهل لا اله الا الله، ای بدريون، ای اُحديون، ای شهدای راه توحيد، ای ائمة دين، و ای حملة قرآن، سر از خاک برداريد و نظری بحال مسلمانان کنيد! ببينيد چقدر عالم اسلام انحطاط يافته، و کار توحيد به کجا کشيده است! جهل و ناداني، پستي اخلق و پيدايش بدعتها و خرافاتها کاری کرده که گر تو ببيني نشناسيش باز. ﴿رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ (الأعراف/89).

 

 

+         +        +

 

حق متعال عبوديت و بندگي را صفت
اکمل خلق و
بزرگترين مردم بخودش قرار داد

چنانکه در حق مسيح (ع) فرمود: ﴿لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْدًا لِلَّهِ وَلا الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَمَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَيَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعًا (النساء/172). (مسيح و ملائکة مقرب، از اينکه بندة خدا باشند استنکاف نمي‌‌کنند، هر كه سرپيچي از عبادت او کند و تکبر نمايد آنانرا برای رسانيدن به کيفر هر آينه بطرف خود جمع و حشر مي‌‌کند).

و همچنين در آية ديگر تعظيماً تصريح ببندگي او فرمود: ﴿إِنْ هُوَ إِلا عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ... (الزخرف/59) (عيسي که ما به او نبوت انعام کرديم بنده‌ای بيش نيست).

نيز در حق ملائکه فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَيُسَبِّحُونَهُ وَلَهُ يَسْجُدُونَ (الأعراف/206). (آنان که نزد خداوند تواند سرپيچي از عبادت او نمي‌‌کنند، او را تسبيح و تنزيه کرده به او سجده مي‌‌نمايند).

و در حق مؤمنان فرمود: ﴿وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الأرْضِ هَوْنًا (الفرقان/63) (بندگان خدا آنانند که روی زمين با سکون و وقار راه مي‌‌روند). و نيز: ﴿عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا (الإنسان/6) (بندگان خدا از سرچشمه‌ای مي‌‌نوشند که به هر کجا که بخواهند جاری کنند).

و دربارة انبياء فرمود: ﴿وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُودَ (ص/17)، ﴿وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ (ص/41)، ﴿وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ.. (ص/45).... در اين آيات انبياء را بصفت بندگي خود ستوده‌است. و دربارة سليمان فرمود: ﴿نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (ص/30). (چه بندة نيکي است! او متوجه خداست).

محترم‌ترين بندگان خاتم‌النبيين (صـ) را در اشرف مقامات و ارفع منازل بندة خود خواند: ﴿وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا (البقره/23) (اگر در آنچه که بر بندة خود فرستاديم شکي داشته باشيد...) ﴿تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ... (الفرقان/1). (مبارک شد خدائي که قرآن را بر بندة خود فرو فرستاد). ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ... (الكهف/1). (حمد خدائي را که کتاب بر بندة خود فرستاد).

و در مقام دعوت شدن مردم بدين مبين اسلام، از طرف رسول اکرم (صـ) نام عبد بر او نهاده: ﴿وَأَنَّهُ لَمَّا قَامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كَادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَدًا (الجن/٩١). (وقتي که بندة خدا، محمد برخاسته عبادت خدا مي‌‌کرد، در اطراف او ازدحام مي‌کردند). همچنين در مقام وصف شب اسراء مشرف بشرف بندگيش فرمود: ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ... (الإسراء/1). (منزه‌است خداوند که بندة خود را شب از مسجدالحرام سير داد).

و در حديث صحيح از پيغمبر اکرم مأثور است که فرمود: «لا تُطْرُونِي كَمَا أَطْرَتْ النَّصَارَى عِيْسَى بْنَ مَرْيَمَ فَإِنَّمَا أَنَا عَبْدُهُ فَقُولُوا عَبْدُ اللهِ وَرَسُولُهُ». (يعني مرا مدح زياد نکنيد، و از حقيقت قدم فراتر نگذاريد، و به دروغ صفاتي برای من نسازيد، چنانکه نصاری عيسي را به دروغ مدح کردند و غلو در حق او نمودند، من بندة خدا هستم، مرا بندة خدا و رسول او بخوانيد). و در حديث ديگر مأثوره است که فرمود: «إنما أنا عبدٌ، آكُلُ كَمَا يَأْكُلُ الْعَبْدُ، وَأَجْلِسُ كَمَا يَجْلِسُ الْعَبْدُ». (من بنده‌اي هستم که مانند بندگان مي‌خورم و مثل آنها مي‌‌نشينم).

همچنين حق تعالي امن مطلق را مخصوص بندگان حقيقيش کرده‌است: ﴿يَا عِبَادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَلا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (الزخرف/68). (ای بندگان من، امروز ترسي بر شما نيست و محزون نمي‌‌شويد). و سلطنت شيطان را از قلوب عباد برداشته است: ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ (الحجر/42). (بندگان من، تو را بر ايشان تسلطي نيست، جز از گمراهان، کسيکه پيروی تو کند).

 

عبوديت بر دو قسم است عبوديت عام و عبوديت خاص

عبودیت عام: عبوديت همة اهل آسمان و زمين است، اعم از نيکوکار و بدکار؛ مؤمن و کافر، و اين عبوديت را عبوديت قهر مي‌‌نامند. خداوند مي‌‌فرمايد: ﴿وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا، لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئًا إِدًّا..... تَكَادُ السَّمَوَاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الأرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبَالُ هَدًّا! أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمَنِ وَلَدًا وَمَا يَنْبَغِي لِلرَّحْمَنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَدًا، إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ إِلا آَتِي الرَّحْمَنِ عَبْدًا (مريم/89). (گفتند خداوند متعال فرزند اتخاذ کرد. چه چيزی بدی آورديد! به علت اين اِسناد نزديک به آن شد که آسمانها پاره، زمين شکافته و کوهها ويران گردند! سزاوار نيست که خداوند فرزند اتخاذ کند. همة آنچه که در آسمانها و زمين‌اند جز بندگان خدا نيستند).

پس در اين عبوديت مؤمن و کافر و نيکوکار و بدکار همگي داخلند: ﴿وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَقُولُ أَأَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِي هَؤُلاءِ؟ (الفرقان/17) (روزی که آنان و معبودهايشان را خدا حشر و جمع مي‌کند پس مي‌‌گويد آيا شما اين بندگان مرا گمراه کرديد؟)

در اين آية مبارک حق متعال گمراهان را نيز بندة خود خوانده‌است، مانند اينکه در جای ديگر گناهکاران را به اين نام خطاب: ﴿قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ (الزمر/53) (بگو: ای بندگان اسراف‌کننده بر نفسهای خود، از رحمت خدا نااميد نشويد).

عبودیت خاص: عبارت از طاعت و محبت ارادی و پيروی اوامر حقتعالي است. و دربارة صاحبان آن آنست که خداوند مي‌‌فرمايد: ﴿يَا عِبَادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَلا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (الزخرف/68). (ای بندگان من، امروز ترسي بر شما نيست و محزون نمي‌‌شويد). و نيز از زبان ابليس دربارة آنان مي‌فرمايد: ﴿لأغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ! (ص/82). (همه مردم را جز آنان که بندگان مخلص تواند گمراه خواهم کرد). و در آيه ديگر بشارت ومژدة مطلق را مخصوص بندگان حقيقي و عاقل خود گردانيده‌است: ﴿فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ (الزمر/18). (بشارت بده بندگان مرا که سخن را مي‌‌شنوند و نيکوترش را پيروی مي‌‌کنند).

خلاصه، همة مخلوقات بندگان قهر و عبيد ربوبيت حقند، اما، اهل خدا و اهل اطاعت بندگان الوهيتش هستند.

جهت انقسام عبوديت به خاص و عام و قهر و ارادی اين‌است که اصل لفظ عبادت به معني ذل و خضوع است، عرب مي‌‌گويد «طريق معبّد» هنگاميکه راه زير گامهای مردم خوار و مستوی شده باشد. و مي‌‌گويد: «فلان عبّده الحب» وقتي که بالنسبه به دوست خوار و ذليل باشد، و اين معني اعم از ارادی و غير اراديست، ولي دوستان خدا در مقابل او باختيار و ارادة خود خاضع و خوارند و مطيع کامل اوامر او هستند، در صورتيکه دشمنان خدا خضوع و خواريشان بر خلاف ميل و ارادة ايشانست.

پرستش حق تعالي تا وقت مرگ واجب است، و هيچوقت ساقط نخواهد گرديد

عبادت تا وقت مرگ واجب است، و به هيچوجه تکليف از بندگان برداشته نخواهد شد چنانکه نص صريح قر آن شاهد بر اين امر است: ﴿وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ (الحجر/99). (يعني پروردگارت را تا اينکه مرگ بياد عبادت کن)، و يقين در اين مورد به معني مرگ است به اجماع مسلمين، و بدليل اين آيه که خداوند از قول اهل آتش مي‌‌فرمايد: ﴿وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ حَتَّى أَتَانَا الْيَقِينُ (المدثر/47). يعني (روز جزا را تا هنگاميکه مرگ آمد تکذيب مي‌‌کرديم). دليل ديگر حديث شريفي است منقول از رسول اکرم که در وقت مرگ عثمان بن مظعون فرمود: «اما عثمان فقد جاءه ‌اليقين من ربه». (اما عثمان، مرگ برای او از طرف پروردگارش آمد).

حتي پس از مرگ هم در برزخ عبوديت ديگريست: هنگاميکه دو فرشته از عقايد سؤال مي‌‌کنند شخص در آن مورد مکلف بجوابست.

عبوديت ديگری هم در روز قيامت است که خداوند خلائق را امر بسجود مي‌‌فرمايد، مؤمنين سجده مي‌‌کنند و کفار قادر بر سجده نمي‌‌شوند﴿يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ وَيُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطِيعُونَ. خَاشِعَةً أَبْصَارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَقَدْ كَانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَهُمْ سَالِمُونَ (القلم/42-43).

(روزيکه ظاهر گردانيده شود در آن ساق پای - و اين کنايه از کشف حقائق است - و خوانده شوند مردان بسجده کردن مر خدای تعالي را پس نتوانند سجده کنند در حاليکه شرمنده باشند فرو گيرد ايشان را خواری و بودند در دنيا که خوانده مي‌‌شدند بسجده کردن مر خدايتعالي را و ايشان تندرست بودند و قادر بر آن يا چون فرصت فوت کردند و سجده لائق نکردند، در اين روز جز حسرت و ندامت بهره ندارند).

اما هنگاميکه بندگان داخل در دار ثواب، و کفار داخل در دار عقاب شدند تکليف منقطع مي‌‌شود. و عبوديت اهل ثواب تسبيح و تقديس است، که مقرون با نفسهايشانست و رنج و تعبي نخواهند ديد.

با اينحال اگر کسي گمان کند که به مقامي رسيده که از او تعبد و بندگي ساقط شده‌است مسلماً کافر مي‌‌باشد! ... بلي مي‌‌توان گفت که به منزل کفر به خدا و انسلاخ از انسانيت رسيده‌است، که تکليف از او ساقط شده. نعوذ بالله من غضب ‌الله.

 

+         +        +

 

در بيان افضل عبادات و اختلاف مردم در آن

جمعي مي‌‌گويند افضل اعمال و عبادات و انفع پرستشها عبادت و عملي‌است که مشقت و زحمتش بيشتر باشد، بدليل اينکه چون در اعمال شاقه هوای نفس کمتر خواهد بود، و مزد هم به قدر مشقت مي‌‌دهند، از اين جهت هر چه عمل سخت‌تر باشد، فضيلتش بيشتر خواهد بود. و همچنين استدلال کرده‌اند بحديثي که اصل صحيحي ندارد و آن: ((أفضل الأعمال أحمزها است))، يعني افضل اعمال سخت‌ترين آنست. اين جماعت اهل مجاهده و جور بر نفسند و گفتند چون طبعاً نفوس مايل بخمود و تنبلي است، و انساني کامل نمي‌‌گردد مگر به تحمل شدائد و مشقّات، از اين جهت هر عملي که مشقّش بيشتر است افضل است.

جمعي ديگر مي‌‌گويند افضل اعمال و عبادات تجرد و زهد در دنياست، و بايد توجه بدنيا نکرد. و بزخارف آن مغرور و فريفته نشد. اين جماعت دو قسمند: عامي‌ها و جهال، اين دسته چون گمان کردند که غايت عبادت و خلقت انساني همين زهد و اعراض است، کمر همت بسته و عمل بر اين رويه کردند، و مردم را به اين راه دعوت نمودند، و گفتند زهد و تجرد از تحصيل علم و عبادت بهتر و بالاتر است، و زهد در دنيا را غايت هر عبادت و علم قرار دادند. اما دانشمندان اين گروه گفتند زهد در دنيا مقصود بالذات نيست، بلکه مقصود توجه قلب به خدا، و انابت و توکل به اوست، پس افضل عبادت را در جمعيت با حق تصور کردند، و متوجه بذکر مداوم بقلب و زبان شدند، و از هر چه سالک را از جمعيت با حق باز دارد، دوری جستند. اين دسته هم دو قسمند: يک دسته عارف و تابع رسولند، و هر جا که امر خداست پيشي مي‌‌جويند، و از نواهي و منکرات اجتناب و دوری مي‌‌ورزند. دستة ديگر منحرفينند که مي‌‌گويند اکنون که مقصود از زهد جمعيت قلب است با خدا پس آنچه سبب پراکندگي خاطر و بر هم خوردن همتاست نبايد به آن چيز اعتناء کرد، اگر چه از واجبات شرع باشد، و اين شعر متعلق به اين دسته است

يطالب بالأوراد من کان غافلاً فکيف بقلب کل أوقاته ورد؟

يعني (اوراد از کسي طلب مي‌‌شود که غافل باشد، پس قلبي که هميشه اوقاتش ورد است چه احتياج به اوراد دارد؟).

جمعي ديگر هم مي‌‌گويند افضل عبادات و انفع اعمال عمل و عباداتي است که در آن نفعي بغير رسد، و نفع متعدی را افضل از نفع قاصر مي‌‌دانند. مي‌‌گويند اشتغال به مصالح ناس و قضای حوائج مردم و مساعدت و همراهي بعباد بمال و جاه افضل عبادات و اشرف قرباتست، و دليل مي‌آورند قول رسول اکرم که فرمود «الْخَلْقُ كُلُّهُمْ عِيَالُ اللَّهِ فَأَحَبُّهُمْ إِلَيه أَنْفَعُهُمْ لِعِيَالِهِ». (مردم همگي عيال خدايند، و محبوبترين آنان نزد او، نافع‌ترين بعيالش است). و نيز استدلال مي‌‌کنند که عمل عابد منحصر به خودش، و مفيد از برای روح اوست، اما از عمل صاحب نفع و عالم، ديگران نيز استفاده مي‌‌کنند، پس نيکي بغير بهتر از نيکي به خود است، و فضل عالم بر عابد مثل برتری ماه بر ديگر ستارگانست، چنانکه نبي اکرم (صـ) به اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «وَاللَّهِ لأنْ يَهْدِيَ اللَّهُ بِكَ رَجُلاً وَاحِداً خَيْرٌ لَكَ مِنْ حُمْرِ النَّعَم»(6). (اگر خداوند مردميرا به وسيلة تو هدايت کند برای تو از شتران قرمز بهتر است). و نيز فرمود: «من دعا إلى هدى كان له من الجر مثل أجور من اتّبعه من غير أن ينقص من أجورهم شيئاً». (هر کسي به راه راستي دعوت کند، درست مانند کسيکه تبعيت آن راه را کرد اجر مي‌‌برد). و: «إِنَّ اللَّهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى مُعَلِّمِ النَّاسِ الْخَيْرَ.» (خداوند و فرشتگان او به نيکي آموزان مردم صلوات مي‌فرستند)، و نيز پيغمبر اکرم فرمود: «إن العالم ليستغفر له من في السموات ومن في الأرض حَتَّى الْحِيتَانُ فِي الْبَحْر وحَتَّى النَّمْلَة فِي جُحْرِهَا». (برای عالم، هر چه در آسمانها و زمين است حتي ماهيها در دريا، و مورها در لانه، طلب آمرزش مي‌‌کنند).

دليل ديگری که بر اين مدعي ذکر مي‌‌کنند اينست که صاحب عبادت وقتي مُرد عملش منقطع مي‌‌گردد. اما عمل صاحب نفع ماداميکه مردم از آن منتفع مي‌‌شوند، منقطع نخواهد شد.

دليل ديگری هم مي‌آورند که غايت بعثت رسل احسان بخلق و راهنمائي مردم به طريق خير و ارشاد در معاش و معاد است، نه دعوت آنان بگوشه‌نشيني و عزلت و خلوت و انقطاع از خلق و رهبانيت، و از اين جهت است که رسول اکرم (صـ) قوميرا که عزلت اختيار کرده بودند، و صرفاً مشغول عبادت بدنيه از نماز و روزه بودند، سرزنش فرمود. تا اينجا طرق مختلفه بود، اينک طريق حق را گوشزد مي‌کنيم: وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيْمِ.

طريقه محققين اسلام در افضل اعمال و عبادات، و آن طریقه ابراهیمه محمدیه ختمیه است

اما افضل اعمال و عبادات در نزد محقيقين از موحدين اسلام آنست که در آن سه شرط موجود باشد:

1-در آن عمل رضای خداوند ملاحظه شود.

2-مقتضايات و مناسبات وقت در نظر گرفته شود.

3-شخص وظيفه خود را نسبت بعمل تشخيص دهد.

با اين شرائط عمل و عبادتيکه از شخص عامل سر مي‌زند افضل اعمال و عبادات خواهد بود؛

مثلاً: افضل اعمال و عبادات در وقت هجوم دشمن دفاع است. اگر چه منتهي به ترک بعضي واجبات گردد.

در وقت حضور ميهمان قيام به حق ميهمان افضل است از اعمال مستحبه.

ادای حق زن و فرزند مانند حقوق زوجيت و تربيت وانفاق افضل از بعضي عبادات ديگر است.

در وقت سحر افضل اعمال استغفار و قرائت قرآنست.

هنگاميکه جاهلي مراجعه به عالِم کند و مورد احتياجش بيان معارف و مسائل حلال و حرام باشد، در آن زمان بر شخص عالِم و تعليم جاهل افضل است از بعضي اعمال ديگر.

در وقت عبادت پنجگانه افضل اعمال و اکمل قربات ادای آنهاست.

هنگاميکه محتاجي بتو روی آورد، و حاجتهای مادی يا معنوی دارد افضل اعمال در آن مورد رفع حاجت اوست.

افضل در وقت قرائت قرآن جمعيت قلب و تفکر و تدبر در آياتست.

افضل در وقت وقوف در عرفه اجتهاد و کوشش در تضرع و زاری، و مناجات با رب‌العالمين است، و آن روز را نبايد روزه گرفت.

در دهة اول ذيحجه افضل کثرت تهليل و تکبير و تمجيد است.

در دهة سوم رمضان افضل اعتكاف در مسجد است.

در وقت بيماري برادر مؤمن افضل عبادات مساعدت اوست.

هنگام مرگ برادر مؤمن افضل تشييع جنازه و تسليت بازماندگانش است.

در وقت غوغای مردم بر عليه تو و بدگوئي و توهين ايشان، صبر کردن و ترک مخالطه با مردم نکردن افضل است از ترک معاشرت و فرار از مردم.

از اين بيانات واضح شد که افضل اعمال در هر وقت آنست که رضای خدا را در آن عمل ملاحظه کند، و وظيفه خود و مقتضي وقت را تشخيص دهد.

اين جماعت يعني محققين اسلام اهل تعبد مطلق و توحيد محضند و هميشه خدا را در نظر دارند و همه وقت بافضل اعمال موفقند. اما اقسام و اصناف سابق‌الذکر اهل تعبد مقيدند: دستة از آنان در وقت زهد عابدند، و همين که از زهد خارج شدند از افضل اعمال بيرونند. دستة ديگر که افضل اعمال را احمز آن پنداشتند وقتي که عمل مشقتي نداشت، خود را ناقص‌العمل مي‌‌بينند. و جمعيتي که افضل اعمال را خدمت بخلق مي‌‌دانند وقتيکه نفع خلق در عملي نباشد آن عمل را ناقص مي‌‌دانند. و پس تمامي اين گروه خدای را بريک وجه عبادت مي‌‌کنند.

اما صاحب عبادت مطلقه و تابع طريقة ابراهيمي محمدی ختمي هميشه خدای را عبادت مي‌‌کند، و از منزل تعبدی به منزل تعبد ديگری روانست. صاحب تعبد مطلق را در مجلس علماء مي‌‌بيني، در وقت جهاد در صف مجاهدين مي‌يابي؛ در وقت خدا با ذاکرين مي‌‌بيني، در وقت عيادت مريض و تشييع جنازه با مشيعين و عيادت‌کنندگان مي‌‌يابي. خلاصه در هر مشهد از مشاهد عبادت و هر منزل از منازل طاعت حاضر و مشغول عمل و وظيفة خويش است.

بندة مطلق خدا صاحب اين عبادت است. تابع شيخ‌الأنبياء اوست، امت محمد مصطفي اوست. صاحب فضيلت اوست. موحد حقيقي که مقيدی بقيدي نيست و ساکن در تعيني نخواهد شد اوست. متحقق به حقيقت: ﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ(فاتحه/5) اين شخص است. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ.

 

 

+         +        +

 

شرک بر دو قسم است:
شرک اکبر و شرک اصغر

شرک اکبر آنست که مخلوقي مخلوق ديگر را عبادت و پرستش کند. و شرک اصغر عبارت از اثبات افعال مختص بذات خداونديست بغير او؛ مثل اينکه غير خدا را شافي بداند، يا رازق تصور کند، يا غير خدا را دافع بلا و رافع بدبختيها و شقاء بداند.

شرک اکبر چنانکه مکرر اشاره شد آنستکه برای خدا در عبادت شريکي قائل شود، و معبود غير حق را مثل حق يا بيشتر دوست بدارد، و اين عبارتست از تسوية خلق با رب‌العالمين؛ چنانکه فردای قيامت مشرکين در آتش جهنم به خدايان خود خطاب مي‌‌کنند ﴿تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ (الشعراء/98). يعني (قسم بخدا ما در گمراهي بوديم که شما خدايان را با رب‌العالمين مساوی گرفتيم!) با اينکه مشرکين مقرند که خالق جهان و جهانيان خداست، و خداوندان خيالي آنها روزی نمي‌‌دهند، زنده نمي‌کنند و نمي‌‌ميرانند، پس مراد از تسويه چيست؟

مقصود از تسوية خداوندان با خدای جهان، تسويه در دوستي و محبت و تعظيم و عبادتست، چنانکه مشرکين خدايانشان را بيش از پروردگار جهانيان دوست دارند: ﴿يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ (البقره/165). در اين آيه خداوند تصريح مي‌فرمايد که مشرکين به خداوندان باطل مانند خدای جهان محبت دارند، و به هنگام ذکر معبودهايشان بيش از ذکر خدا خوشحال و فرحناک مي‌‌شوند، بلکه در موقع ذکر خدای واحد مشمئز و بدحال هم مي‌‌گردند: ﴿وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (الزمر/45). (و چون نام خدای واحد برده شود بر مد دلهای آنان که مي‌‌گروند بروز از بازپسين، و چون ياد کرده شوند آنان که از غير اويند آنگاه ايشان فرحناک شوند).

چنانکه اگر توهين کوچکي بخدايان باطله، و تخفف کمي نسبت به مشايخ و اولياء من دون‌الله بشود، مثل سگ حمله مي‌‌کنند، و مي‌‌خواهند آن شخص موحد را بدرند. اما وقتي توهين به حرمات الهيه شود يا نواميس احکام تغيير کند، هيچ تکان نمي‌‌خورند، خصوصاً اگر آن شخص موهن بدين و تغيير دهنده سنت خيرالمرسلين مطمع باشد، و اميد مال و جاهي نزد او توهم شود.

ياللعجب! اگر بگوئي اولياء من دون‌الله قاضي ‌الحاجات نيستند، باب‌الحوائج و شافي نيستند، برآورندة حاجات خداست، قبول کننده توبه‌ها و بخشندة گناهان اوست، نافع اوست، ضار اوست، قادر اوست، نبايد از بشری حاجت خواست؛ در اين هنگام پيراهن مي‌‌درند، و داد وا دينا ميزنند، شيادان دين‌فروش هم محمل و توجيهاتي برای عقايد شرکيه جهال سنخ توجيهات و محملهائيکه کاهنان و رؤسای مشرکين مي‌‌کردند، پيدا مي‌‌کنند. مسلّم است با اين توجيهات شيادان و جهل مردم به قرآن روزنة فلاحي باز نخواهد شد، و روز به روز بر عدد مشرکين افزوده خواهد گرديد. ﴿ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الأمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (الحجر/٣).

اگر بگوئي امامزاده کور را شفا نمي‌‌دهد، بي ‌بي شهربانو چشم زائرين قبرش را کور نمي‌‌کند، ديگ سمنو برآورندة حاجات نيست، جواب مي‌‌دهند بلي چنين است ولي ما اينها را شفيع و واسطه قرار مي‌‌دهيم. عيناً همان جوابي که مشرکين به ختمي مرتبت (صـ) مي‌‌دادند: ﴿هَؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ (يونس/٨١). و خداوند اين جواب را رد مي‌‌کند: ﴿وَالَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‏ إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ في‏ ما هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُونَ (الزمر/٣). (آنانکه جز خدا را دوست اتخاذ کردند مي‌‌گويند ما بدانها عبادت نمي‌‌کنيم جز برای آنکه ما را بخدا نزديک گردانند، خداوند ميان آنان در آنچه که اختلاف دارند حکم مي‌کند). و جای ديگر مي‌‌فرمايد: ﴿مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ (العنكبوت/١٤). (مثل کساني که جز او دوستاني اتخاذ کردند اگر بدانند مانند عنکبوت است که خانه‌ای اتخاذ کرد که سست بنيان‌ترين خانه‌هاست).

﴿أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ يَتَّخِذُوا عِبَادِي مِنْ دُونِي أَوْلِيَاءَ إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ نُزُلا (الكهف/٢٠١). (آيا مي‌‌پندارند مردمان کافر اينکه فراگيرند بندگان مرا يعني عيسي و عزير و ملائکه را جز از من دوستان يعني معبودان که نفع رساند ايشانرا، ما جهنم را برای ايشان منزل و مأوی قرار داديم).

ما از برای راهنمائي برادران مسلمان، موارد شرک و مصاديق آنرا بيان مي‌‌کنيم، تا شايد گمراهي شود و آشنا به موازين دين گردد.     

يکي از اقسام شرک اصغر

پوشيدن حلقه يا انگشتر يا نخ يا امثال آنهاست از برای رفع بلا يا دفع آن

خداوند متعال مي‌‌فرمايد: ﴿قُلْ أَفَرَأَيْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كَاشِفَاتُ ضُرِّهِ؟ أَوْ أَرَادَنِي بِرَحْمَةٍ؟ هَلْ هُنَّ مُمْسِكَاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ (الزمر/٨٣). يعني (بگو ای پيغمبر، آيا مي‌‌بينيد آن را که جز خدا مي‌‌خوانيد (يعني بتها را که مي‌‌پرستيد) اگر خدای من از برای من سختي و مصيبتي بخواهد آيا آن بتها و معبودهای غير خدا مي‌‌توانند دفاع کنند؟ که بمن سختي نرسد؟ يا اگر خدای من از برای من راحتي بخواهد آيا مي‌توانند ممانعت کنند؟ بگو ای پيغمبر خدا مرا کافياست، توکل کنندگان بر او توکل مي‌‌کنند).

از اين آية مبارکه معلوم مي‌‌شود که هيچ موجودی ضرر يا نفعي نمي‌‌تواند برساند مگر به اذن خدايتعالي، و اگر کسي ضار و نافعي غير از پروردگار جهانيان تصور کند، شرک محض است.

عمران ‌بن حصين مي‌‌گويد: «أن النبيَّ (ص) رَأَى رَجُلا فِى يَدِهِ حَلْقَةٌ مِنْ صُفْرٍ (وفي رواية: وفي يده خاتمٌ من صُفْر) فَقَالَ: «مَا هَذِهِ الْحَلْقَةُ؟؟». قَالَ هَذِهِ مِنَ الْوَاهِنَةِ. قَالَ: «انْزِعْهَا فَإِنَّهَا لا تَزِيدُكَ إِلا وَهْنًا، فإنك لو متَّ وهي عليك ما أفلحت أبداً»».

واهنه: دردی است که در دوش و بازو پيدا مي‌‌شود و از برای علاجش مهره‌هائي به رشته در‌مي‌آورند و در موضع درد آويزان مي‌‌کردند و به اين مهره‌ها خرز واهنه مي‌‌گفتند.

حلقه: رسم مشرکين اين بود که حلقه‌ای از روی يا فلزی ديگر بر بازو مي‌‌بستند و گمان مي‌‌کردند که از چشم‌زخم و جن حفظشان مي‌‌کند.

معني حديث: رسول اکرم (صـ) ملاقات فرمود مردی را که در دستش حلقة از روی، يا انگشتری از روی بود، سؤال فرمود اين حلقه را از برای چه در دست کردی؟! گفت از واهنه‌است (يعني برای رفع بيماری واهنه است). فرمود: بينداز و از خودت دور کن، اين عمل در تو جز وهن و سستي چيزی زياد نمي‌‌کند. اگر مردی و اين حلقه در دستت بود هيچ رستگار نخواهي بود!

در حديث صريح و صحيح ديگر از نبي اکرم (صـ) روايت شده: «مَنْ تَعَلَّقَ تَمِيمَةً فَلا أَتَمَّ اللَّهُ لَهُ وَمَنْ تَعَلَّقَ وَدَعَةً فَلا وَدَعَ اللَّهُ لَهُ».

تميمه: مهره‌هائي بود که به رشته در مي‌‌آوردند و بر گردن بچه‌ها آويزان مي‌‌کردند و مي‌‌گفتند از چشم‌زخم محفوظ مي‌‌دارد، و در اصطلاح عامه نظر قرباني  مي‌گويند.

ودعه: چيز سفيديست که از دريا بر آورند و دارای شکافي مانند شکاف هستة خرماست و به فارسي مورچه خوانند و جهت دفع چشم‌زخم برگردن کودکان اندازند.

معني حديث، کسي که تميمه آويزان کند خدا از برای او تمام نمي‌‌کند (زيرا معتقد بودند که تميمه همة داروها و شفاها را در بر دارد) و کسي که ودعه بردارد خداوند او را در ودعه و سکون قرار نمي‌‌دهد (يا به معني آنچه را که از او مي‌‌ترسيد زائل نمي‌‌کند).

ابن ابي حاتم از حذيفه روايت ميکند: «أنه رأى رجلاً في يده خيط من الحمى فقطعه، وتلا قوله: ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلا وَهُمْ مُشْرِكُونَ [يوسف/106]».

يعني: حذيفه مردی را ديد که در دستش نخي از برای تب بود (به اصطلاح عامه تب‌بند)؛ آنرا پاره کرد و اين آيه را تلاوت کرد: بيشتر مردم بخدا ايمان نمي‌‌آورند، آنان مشرکاني بيش نيستند.

در حديث صحيح از ابي بشير انصاری روايت است: «أَنَّهُ كَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صـ) فِي بَعْضِ أَسْفَارِهِ فَأَرْسَلَ رَسُولُ اللَّهِ رَسُولاً أَنْ لا يَبْقَيَنَّ فِي رَقَبَةِ بَعِيرٍ قِلادَةٌ مِنْ وَتَرٍ أَوْ قِلادَةٌ إِلا قُطِعَتْ.».

وتر: در جاهليت چنين رسم بود وقتيکه زه ‌کمان کهنه مي‌شد عوض مي‌‌کردند و به گردن شتر و اسب و گاو و گوسفند مي‌‌بستند و عقيده بر اين داشتند که آنها را از مکاره و چشم‌زخم حفظ مي‌‌کند.

معني حديث، ابي ‌بشير انصاری مي‌‌گويد: در بعضي از سفرها با رسول خدا بوديم، پيغمبر اکرم (صـ) شخصي را فرستاد (زيد بن حارثه) و فرمود قلاده و وتر شترها را پاره کن.

از ابي مسعود مرويست که گفت «سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ: «إِنَّ الرُّقَى وَالتَّمَائِمَ وَالتِّوَلَةَ شِرْكٌ»».

رقي: جمع رقيه‌است بضم، به معني افسون و تعويذ است.

توله: (بکسر تا و فتح واو) جادو و تعويذ و افسون دوستي و مهرة افسون که زنان شوهران خود را بدان شيفته کنند.

معني حديث: شنيدم از رسول خدا که فرمود: رقي و تميمه‌ها و توله شرک است.

از عبدالله بن حکيم مرفوعاً مرويست: «مَنْ تَعَلَّقَ شَيْئًا وُكِلَ إِلَيْهِ» يعني کسيکه چيزی به خود آويزان کند خداوند او را واگذار به آن چيز مي‌‌کند.

از رويفع مرويست که گفت: «قال رسول‌الله (ص): «يَا رُوَيْفِعُ! لَعَلَّ الْحَيَاةَ سَتَطُولُ بِكَ بَعْدِى، فَأَخْبِرِ النَّاسَ أَنَّهُ مَنْ عَقَدَ لِحْيَتَهُ أَوْ تَقَلَّدَ وَتَرًا أَوِ اسْتَنْجَى بِرَجِيعِ دَابَّةٍ أَوْ عَظْمٍ فَإِنَّ مُحَمَّدًا مِنْهُ بَرِيءٌ»».

عقد لحيه: دو معني در آن ذکر شده يکي آنکه کاری کند که مويش مجعد گردد، دوم آنکه در جنگ ريش را گره بزند و آن يک نوع تکبر بوده و پيغمبر اکرم امر به ارسال ريش فرمود.

معني حديث: رسول خدا بمن فرمود: ای رويفع شايد زندگاني تو طولاني شود يعني مدتي پس از من بماني. مردم را آگاه کن کسي که ريش خود را گره بزند يا وتر بگردن بيندازد، يا با سرگين حيواني استنجا کند محمد از او بيزار است.

از سعيد بن جبير رسيده‌است که گفت: «من قطع تميمةً من إنسان كان كعدل رقبة».

يعني: کسيکه تميمة از انساني پاره کند مثل اينست که يک بنده آزاد کرده باشد.

از اين اخبار صحاح و نصِّ آية مبارکه روشن شد که استمداد غيبي و استعانة معنوي جستن از انگشتر و نظر قرباني و حلقه و نخ تب‌بند و امثال اينها از قبيل نعل اسب در دکانها و اتومبيلها و خانه‌ها، شرک محض و خرافات صرف است، و نبايد بدانها تبرک جست، و از آنها رفع فقر و فاقه و دفع آفات و بلايا خواست.

اگر بگويند اخباری وارد شده که پيغمبر و ائمة دين انگشتر در دست مي‌‌کردند و اخبار ديگری در خاصيت نگين انگشتر وارد شده که فلان نگين از برای دفع فقر مفيد است، يا فلان نگين نماز در آن چندين برابر ثواب دارد، و يا فلان نگين آدميرا از بلا محفوظ مي‌‌کند، و غير اينها: در جواب مي‌‌گوئيم: اولاًً بنا به روايت صحيح که در وسائل از حضرت صادق (ع) منقول است که فرمود: «مَا تَخَتَّمَ رَسُولُ اللَّهِ (صـ) إِلا يَسِيراً حَتَّى تَرَكَه». يعني رسول خدا جز زمان کمي انگشتر در دست نکرد و بعد ترک فرمود.

ثانياً: خاتميکه رسول خدا (صـ) در سالهای آخر در دست کرد از برای تبرک و غلبه بر دشمن و رفع فقر و فاقه نبود، بلکه هنگاميکه رسول اکرم (صـ) خواست برای پادشاهان جهان دعوت‌نامه بفرستد و آنانرا دعوت به اسلام کند عرض شد که نامة بدون مهر تأثيری ندارد، و کسي آنرا نخواهد خواند؛ رسول اکرم (صـ) فرمود تا انگشتری از نقره تهيه کردند و نقش آنرا در سه سطر قرار دادند. سطر اول: الله سطر دوم: رسول، سطر سوم: محمد، که از زير به بالا قرائت مي‌شد. اين انگشتر تا زماني که آن حضرت زنده بودند در انگشت مبارکشان بود. پس از رحلت رسول اکرم (صـ) ابابکر آن را در انگشتر خود قرار داد و بعد از ابابکر عُمَر و پس از او عثمان و در سالي که عثمان كشته شد انگشتر در چاه اريس افتاد و سه روز تجسس کردند و نيافتند.

از اين بيان معلوم شد که انگشتر پيغمبر (صـ) مهر اسم بود، نه اينکه رسول اکرم (صـ) به نگين انگشتر تبرک جسته باشد.

ائمة طاهرين عليهم‌السلام هم تبرک به احجار نمي‌جستند، بلکه به اسماء‌الله الحسني تيمن مي‌‌کردند، و نقش انگشترشان مبتني بر توسل به حق، و اسماء‌الله بود، چنانکه نقش نگين اميرالمؤمنين: «الْمُلْكُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ»، نقش خاتم حضرت زهرا عليهاالسلام: «اللَّهُ وَلِيُّ عِصْمَتِي»، نقش خاتم مجتبي: العزة لِلَّهِ، نقش خاتم حسين شهيد: إن الله بالغ أمره، نقش نگين سيد سجاد: «لِكُلِّ غمٍّ حَسْبِيَ اللَّه»، نقش خاتم باقرالعلوم: أملي بالله، نقش نگين حضرت صادق: الله ولي عصمتي من خلقه، نقش خاتم موسي ‌بن جعفر: حسبي الله، نقش نگين حضرت رضا: ما شاء الله لا حول ولا قوة إلا بالله، نقش خاتم امام محمدتقي: حسبي ‌الله حافظي، نقش خاتم امام علي النقي: الملك لله الواحد القهّار، و نقش خاتم امام حسن عسکری: الغنى لِلَّهِ بود.

از اين مقدمات معلوم شد که عمل پيامبر (صـ) و سيرة ائمه طاهرين عليهم‌السلام بر تبرک به احجار نبود، و نه توسط انگشتر دفع بلا، يا رفع بيماری و گرفتاری نمي‌‌کردند. و نيز از نص قرآن کريم و همچنين اخبار صحيح که بيان شد برمي‌آيد که تبرک به احجار شرک بخداست.

ولي شگفتي اينجاست که چرا کتاب خدا و سنت پيغمبر زير پای گذارده شده؟ چرا مسلمانان از آن خبری ندارند؟ چرا فکر نمي‌‌کنند، آخر تبرک به سنگ چه معني دارد؟ پروردگارا چرا دين تو بازيچة جهال گرديده، خداوندا، چرا سنت پيغمبرت فراموش شده‌است؟

سبحان‌الله! متدينين انگشترها در دست مي‌‌کنند و مي‌گويند فلان نگين خاصيتش اين است که انسان را به خداوند نزديک مي‌‌کند، و فلان سنگ در آن نماز چند برابر ثواب دارد! آخر اين سنگ‌پرستي نيست؟ چه فرق مي‌‌کند که انسان سنگ بزرگ را عبادت کند، و به آن تبرک بجويد، يا سنگ کوچک را؟

من خود انگشتری داشتم از حديد صيني، در کتب برای آن خواصي ديده بودم، از آن جمله اين که اگر اين انگشتر در دست باشد در بيابانها و درياها شخص را از آفات حفظ مي‌کند. از اين جهت زمانيکه عزم مسافرت حج بيت‌الحرام کردم آن انگشتر را همراه خود برداشتم از مدينة منوّره به مکّه مي‌‌رفتم، و کتاب حديثي داشتم که در اتومبيل مطالعه مي‌کردم. يك دفعه به اين اخبار که نقل کردم برخوردم، وقتي دقت کامل نمودم گفتم ای داد، و وای بر من، چقدر جاهل و بي ‌اطلاع از توحيد اسلامم، من محرم و حاجي، سفر بسوی خانه خدا مي‌‌کنم ولي بت در دست دارم! چرا خدای جهان را حافظ خود ندانم؟ چرا سنگي را نگهبان خود دانم، در حاليکه من نگهبان اويم؟ انقلابي چنان به من دست داد که شرحش محالست. مشغول استغفار شدم و انگشتر را از انگشت خود درآورده و در بيابان انداختم به عالم خودش يعني به ريگ بيابان ملحق کردم و اين مصرع را خواندم: «رسم عاشق نيست با يکدل دو دلبر داشتن». و کعبة دل را از بت انگشتر پاک کردم. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

در اينجا مطلبي هست و آن اينکه ما منکر خواص احجار نيستيم، البته هر سنگي خاصيتي دارد، مثل عقيق و فيروزه و غيره: اما تحقيق در خاصيت احجار در رشته علوم طبيعي است. اسلام خاصيت روحي و غيبي آنها را منکر است، نه خاصيت طبيعي آنها را. اگر بگويند کسيکه مثلاً انگشتر فيروزه در دست باشد در دريا غرق نخواهد شد، بايد تجربه کرد، و کسي را که شنا نداند و انگشتر فيروزه در دست داشته باشد در استخری انداخت اگر غرق نشد صحيح است.

در تحقيق عبادت گفتيم که اگر از چيزی اثر غيبي و حکومت معنوی بخواهي اين کار عبادت کردن آن چيز است. اين قاعده را نبايد فراموش کرد: اگر از هر موجودی غير حق اثر معنوی از قبيل حفظ حيات و رزق، دفع بلا، رفع بدبختي، هدايت، آمرزش و نجات بخواهي  مشرکي، زيرا اينها از شئون حق است.

اگر گفته شود در خبر از امام وارد شده‌است که فرمود: «علامات الإيمان خمس: التختُّم باليمين». يعني علامات ايمان پنج آيت از آن جمله انگشتر بدست راست کردنست.

جواب مي‌‌گوئيم: مراد از مؤمن شيعه‌است، و يکي از شعاير و مشخصات شيعه از سايرين تختّم بيمين است، چون در آن زمان رسم بود که غير شيعه انگشتر را بدست چپ مي‌‌کرد، و شيعيان بالنسبه به سايرين جمعيتشان کم و در تقيه بوده و همديگر را نمي‌‌شناختند، از اين جهت اين شعار در ميانشان مقرر شد تا يکديگر را بشناسند و محتاج به تقيه نباشند، و اين حديث دلالت نمي‌‌کند که بايد به انگشتر تبرک جست، بلکه مي‌‌گويد انگشتر که زينت است بايد شيعه آنرا از دست چپ درآورد، و بدست راست کند، و از شواهد بر اين معني انداختن تحت الحنک است، که آن نيز برای امتياز موحدين از مشرکين بوده زيرا مشرک و موحد در اسلام لباسشان يک شکل بود، و هر دو يک جور عمامه بر سر مي‌‌گذاشتند، برای امتياز قرار شد که مسلمان تحت‌الحنک بياندازد تا شناخته شود، چنانکه محقق ثاني در کتاب جامع‌المقاصد در باب لباس مصلي مي‌‌گويد: قال ‌النّبي (صـ): «الْفَرْقُ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُشْرِكِينَ التَّلَحِّي بِالْعَمَائِم‏».

يعني رسول اکرم (صـ) فرمود: امتياز مشرک و موحد تحت‌الحنک انداختن است.

خدايا به رحمت رحمانيت قسم مي‌‌دهم بندگان موحدت را از شر مشرکين حفظ فرما، پروردگارا تربيت مسلمانان از ميزان قرآن و سنت وبيرون شده هدايتشان فرما و شرک را از ايشان دور گردان. بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ، وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيْمِ.

يکي از اقسام شرکت: تبرک به درخت يا سنگ و امثال آنهاست

خداوند مي‌‌فرمايد: ﴿أَفَرَأَيْتُمُ اللاتَ وَالْعُزَّى وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الأخْرَى (النجم/19). يعني (آيا ديديد لات و عزی و منات که بت سيم است) (و لفظ اخری صفت دوم است يعني متأخير و پست).

لات: به گفته ابن کثير سنگي بود سفيد و بر آن بيتي  نقش کرده بودند و در شهر طايف بود و رسول اکرم (صـ) مغيره‌ بن شعبه را مأمور فرمود آن بت را شکست و بتخانه را آتش زد.

عزّی: درختي بود که پرده‌هائي بر آن پوشانيده و بتکده‌ای برايش ساخته بودند و اين بت در محلي موسوم بنخله ميان مکه و طايف بود رسول اکرم خالد وليد را مأمور فرمود تا آن درخت را از ريشه بر کند و آتش زد، و بعضي گويند سه درخت خرما بود.

منات: بتي بود ميان مکه و مدينه که در سال فتح رسول اکرم (صـ) علي (ع) را فرستاد تا آنرا شکست و بتکده را خراب نمود.

ابو واقد ليثي مي‌‌گويد: «خرجنا مَعَ رَسُول الله (ص) إلَى حُنَيْنٍ وَنَحْنُ حُدَثَاءُ عَهْدٍ بِكُفْر، وللمُشْرِكِينَ سِدْرَةٌ يَعْكُفُونَ عِنْدَهَا وَيَنُوْطُوَن بِهَا أسْلِحَتَهُمْ، يُقَالُ لَهَا: ذَاتُ أنْوَاطٍ، فَمَرَرْنَا بِسِدْرَةٍ، فقلنا: يَا رَسُولَ اللهِ! اجْعَلْ لَنَا ذَاتَ أنْوَاطٍ كَمَا لَهُمْ ذَات أنْوَاطٍ. فَقَالَ النَّبِيُّ (ص) «اللهُ أكْبَر، إنَّها السُّنَنُ، قُلْتُمْ ـ والذي نفسي بيده ـ كَمَا قَالَتْ بَنُو إِسْرَائِيلُ لِمُوْسَى: اجْعَلْ لَنَا إِلَهًا كَمَا لَهُمْ آلهَةٌ قال إنكم قومٌ تَجْهلون. لَتَرْكَبُنَّ سَنَنَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ»».

يعني با رسول اکرم (صـ) به حنين مي‌‌رفتيم و همگي  مردميتازه مسلمان بوديم. مشرکين درخت سدری داشتند که پيرامون آن اعتکاف و عبادت مي‌‌کردند و اسلحه خود را به قصد تبرک و تعظيم به آن مي‌‌آويختند، و آن درخت را ذات انواط مي‌‌گفتند. سپس از جلو درخت سدری گذشتيم و به پيغمبر عرض کرديم از برای ما هم ذات انواطي معين فرما. حضرت رسول فرمود: الله اکبر! (مراد تعظيم خداوند و تنزيه اوست از شرک، عادت نبي اکرم (صـ) اين بود که هر گاه که کلمات نامناسب با مقام ربوبيت و الوهيت بسمع مبارکش مي‌‌رسيد در حال تعجب مي‌فرمود سبحان‌الله، يا الله اکبر) اين راه و طريقة گذشتگان مشرک است، قسم به کسي که روح من در قبضة اوست سخني گفتيد که عين آنرا بني ‌اسرائيل به موسي گفتند که از برای ما خدائي قرار بده چنانکه آنان خداياني دارند. موسي گفت شما قومي جاهل هستيد و بعد رسول اکرم (صـ) فرمود شما طريقة اقوام گذشته را متابعت خواهيد کرد!

در اين خبر رسول اکرم (صـ) امت خود را آگاه فرموده‌است که شما هم از طريقة گذشتگان خود متابعت خواهيد کرد، اگر درست دقت کنيد تبعيت مسلمانان سنن گذشتگان را برملاء مي‌‌بيني چنانکه در هر شهر و ده و محله سنگي يا درختي يا سقاخانه‌ايست که مردم از آن حاجت مي‌‌خواهند، و صدها مانند اين. آيا مردميکه معتقد به اين موهومات هستند و از اين قبيل چيزها حاجت مي‌خواهند مي‌‌توان اسم مسلمان و موحد بر آنان گذاشت؟ آيا اينان مشرک نيستند؟

عجب اينست که مي‌‌گويند درخت يا سنگ يا سقاخانه يا قدمگاه يا ديگ سمنو و غيره که ما از آنها حاجت مي‌خواهيم بواسطة اينست که نظر کرده امامزاده هستند، با اين سخن جاهلانه مي‌‌خواهند با شرکي روی شرک ديگر را بپوشانند! مگر امامزاده قاضي الحاجاتست تا توجه او به درخت، درخت را هم قاضي الحاجات کند؟

‫‫‫من خود درخت ملا چغندر را که در پشت مدرسه سيد ناصرالدين بود ديدم که جمعي از زنان دور درخت جمع بودند و شخصي روضه مي‌‌خواند و اين زنان از درخت حاجت مي‌‌خواستند و به اندازه‌ای کهنه و نخ به آن بسته بودند که بشمار در نمي‌‌آيد، چشمهائي از نقره بر درخت کوبيده بودند و بواسطة شمع زيادی که روی اين درخت گذاشته شده بود به يک چوب خشک سوختة متعفني مبدل گرديده بود.

عجبتر اينکه اين بت در پشت مدرسه‌ای بود که قريب صد نفر طلبه در آن تحصيل علوم ديني  مي‌کردند، و يکي از آنها جرئت نهي از منکر نمي‌‌کرد. حوادث روزگار خياباني احداث کرد و بحمدالله اين بت از ميان رفت. اما صد افسوس که مدرسة زيبائي هم از دست رفت.

همچنين چناری بود در قصر سلطنتي که آن را چنار عباسعلي مي‌‌گفتند و مورد توجه ساکنان آن مکان بود و به آن تبرک مي‌‌جستند، و بحمدالله از بيخ کنده شد.

خاتم انبياء آنچه لازمة تبليغ رسالت بود به جای آورد، و چنان مسلمانان را از شرک بيزار کرد که عمر با آن همه تعصب در بت‌پرستي که زمان جاهليت داشت، در ايام خلافتش وقتي به زيارت کعبه رفت و به حجرالأسود رسيد به آن خطاب کرده گفت: «ای سنگ تو جمادی بيش نيستي، اگر نديده بودم که پيغمبر به تو استلام مي‌‌نمود و احترام مي‌‌فرمود ابداً بتو اعتنائي نمي‌‌کردم (ببين تفاوت ره از کجاست تا بکجا)».

اين نکته را بايد متوجه بود که حجر الأسود را نبايد عبادت کرد و استلام (دست سودن) آنهم فقط مستحب است، وضع اين سنگ از برای تعيين نقطة شروع بطواف است، و به اصطلاح سنگ مره‌است، بعبارت واضحتر حاجي بايد شروع به طواف از محاذات اين سنگ کند. زيرا طواف‌کنندگان بايد از يک جهت حرکت کنند، و اگر طواف از جهات مختلف شروع شود طائفين به محاذات يکديگر واقع مي‌‌شوند، و طواف مشگل مي‌‌گردد، لذا تشريع شد که در محاذات سنگ نيت کنند و از آنجا شروع به طواف نمايند.

اين بود تربيت پيغمبر (صـ)، ولي هزار افسوس که پس از مدت کمي بسيار از امت گرفتار شرک شدند چنان در آن فرو رفتند که بعضي از اين عادات ساختگي شرک‌آميز از ضروريات دين و مسلمات شريعت سيدالمرسلين (صـ) گرديد.

راستي ببينيد چگونه جاهليت را از نو شروع کردند! چه قدمگاهها بر پا کردند و در سقاخانه‌ها، حتي در روز روشن چه شمعها روشن کردند!

‫‫بس که ببستند بر او برگ و ساز         گر تو بيائي نشناسيش باز!

يکي از اقسام شرک: ذبح و قرباني از برای غير خداست

 قرباني يعني آنچه بوسيلة آن تقرب بخدا پيدا مي‌‌کند. اعم از خوني و غير آن، و در عرف اسم است از برای ذبيحه، چنانکه در تاريخ بني ‌اسرائيل مذکور است که قرباني  قابيل از نوباوه و ثمره زمين و قرباني هابيل از حيوانات بود.

در زمان نوح مذبحي ساخته شده بود که حيوانات را در آنجا مي‌‌کشتند و مي‌‌سوزاندند، و در زمان ابراهيم قرباني مردم نان و شراب و آدمي بود که برای بتان خود قرباني مي‌کردند. حضرت ابراهيم ذبح و قرباني بشر را منع نمود (قضيه ذبح اسمعيل و آمدن فديه اشاره بهمين معني است).

در زمان موسي قرباني دو قسم بود: دموی و غير دموی، قرباني دموی را مي‌‌کشتند و غير دموی را در بيابان رها مي‌‌کردند. اين عادت را عرب جاهلي از قوم موسي آموخت که بجهت تقرب به اصنام حيوانات را رها مي‌‌کردند که قرآن آن را به اسم بحيره وسائبه مي‌‌نامد، چنانکه مي‌‌فرمايد:

﴿مَا جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَلا سَائِبَةٍ وَلا وَصِيلَةٍ وَلا حَامٍ وَلَكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَأَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ (المائدة/103)

بحيره: عرب را رسم چنان بود که چون شتری از آن ايشان پنج بطن ميزاد و آخرين آن نر بود گوش آنرا مي‌شکافتند و رها مي‌‌کردند، و کشتن و سوار شدن آن ممنوع مي‌‌شد ولي از آب و گياه آنرا ممانعت نمي‌‌نمودند.

سائبه: عرب در جاهليت نذر مي‌‌کرد که اگر مسافرش مراجعت کند، يا مريض بهبودی حاصل کند شتری را آزاد کند به مثابه اينکه شخصي بنده‌ای را آزاد کند.

وصيله: آن گوسفنديست که هفت بطن بزايد و اگر هفتمين آن نر بود بکشند و قرباني بتان کنند، و اگر به يک شکم نر و ماده بزايد گويند وصلت أخاها (پيوست به برادرش) و نر را برای خاطر خواهرش نمي‌‌کشتند.

حام: فحلي است که هفت بچه از نتايج آن قابل سواری شود و بعضي ديگر گفته‌اند که چون فرزند فرزند او قابل سواری شود گويند حمى ظهره (يعني پشت خود را از سواری حمايت و منع کرد) و او را آزاد کنند، و از آب و گياه منع کنند.

معني آيه: (امر نفرموده و مقرر نساخته خدای تعالي  هيچ چيز از بحيره و سائبه و وصيله و حام را و لکن کفار (عمرو بن لحي و اتباع آن) در تحريم اينها به خداوند افترا مي‌زنند و بيشترشان تعقل نکرده و از ديگران تقليد مي‌نمايند). و اين رويه مشرکين در ميان بعضي از مسلمين حکفرما است که بز يا گوسفند يا شتر را برای سقاخانه يا قبر صالحي آزاد مي‌‌کنند، و از امثال سايره‌است که مي‌‌گويند گوساله امام رضا را تا چاشت نمي‌‌رسانند، و اين گوساله در زمان شاه سلطان حسين صفوی بود و با طل وآئينه زينت داده بودند و در کوچه و بازار آزاد بود، و مردم به آن تقرب و تبرک مي‌‌جستند و خود ديدم که بزی را براي سقاخانه سائبه نموده بودند، و شاخش را طلا کرده و به آن تبرک مي‌جستند.

بني ‌اسرائيل ذبايح دموی را سه قسمت مي‌‌کردند: ذبيحه محرقه، ذبيحه کفارة گناهان، ذبيحه سلمه، ذبيحه اول جز پوستش تماميآنرا مي‌‌سوزاندند، و دوميرا دو قسمت مي‌کردند يکي از آنرا به کاهن مي‌‌دادند و قسمت ديگرش را مي‌‌سوزاندند، و ذبيحه سومي گوشتش را مي‌‌خوردند. قرباني در نزد مسيحيين منحصر به نان و شراب بود که به نام گوشت مسيح و خون مسيح مي‌‌خواندند. بعضي از امم مثل مصريها و روميها فنيقي‌ها و کنعانيها در امر قرباني مبالغه مي‌‌نمودند، حتي بشر را قرباني مي‌کردند و اين عادت مشئوم تا قرن هفتم ميلاد مسيح در اروپا جاری بود.

در علت پيدايش قرباني حيوانات بعضي گفته‌اند که اصل آن ميهماني بود که بعضي از امم برای خدايان مي‌‌کردند، در بتکده جمع مي‌‌شدند و حيوانات را ذبح مي‌‌نمودند، و همچنين اسيراني که در جنگ گرفته بودند برای بتان قرباني مي‌‌کردند و گوشتش را مي‌‌خوردند.

بعضي گفته‌اند قرباني دو سبب داشت: 1- هديه و تشريف برای خدايان بود. 2- کفاره گناهان که خدايان را راضي کنند و غضبشان را تسکين دهند.

قرباني نزد وحشي‌ها سه سبب داشت: 1- قرباني را برای روح ميت مي‌کردند، چون مي‌‌گفتند ميت در قبر گرسنه مي‌‌ماند محتاج به غذا است، حتي اسب و غلمان ميت را قرباني مي‌کردند تا در قبر بـرای مردگان معاون و مدد باشند. 2- قرباني برای خدايان مي‌‌کردند تا از آنان راضي شوند. 3- کفار برای کفاره گناهان خود و قبيله قرباني مي‌‌کردند، و اصل در اين قرباني اين بود که معتقد بودند به قرباني  حيوان، مرض از شخص مريض منتقل به حيوان ذبح شده مي‌شود، و از اعتقاد به نقل مرض از مريض به حيوان مذبوح اعتقاد ديگری پيدا شد که گناه امت منتقل مي‌‌شود به حيوان مذبوح، چنانکه بعضي از قبايل افريقائي سالي يک مرد و زن را قرباني مي‌‌کنند و مي‌‌گويند گناه قبيله منتقل به اين دو نفر مي‌‌شود، و قبيله از گناه پاک مي‌‌گردد، و آتني‌ها وقت وبای عام يا بلايای عمومي از قحط و غلا، يکنفر از بشر را قرباني مي‌‌کردند و مي‌‌گفتند از قرباني  اين شخص بلايا مرتفع مي‌‌شود و امت نجات مي‌‌يابند. اين عقيده مبني و منشأ عقيدة نصاری است که مي‌‌گويند عيسي فداء گرديد تا مردم از گناه پاک شوند، و چنانکه در اراذل و جهله از شيعه مشهور است که حسين ‌بن علي  شهيد گرديد و شيعيان را از گناه پاک فرمود.

قرباني در اسلام

اسلام تمامي اين موهومات و خرافات را از بشر برداشت و قرباني حيوانات را امضا فرمود، و قرباني بشر را نهي اکيد نمود، چنانکه مصريها سالي يک مرتبه يک دختر زيبا را در رود نيل غرق مي‌‌کردند و اسمش را عروس نيل نام نهاده بودند، و در زمان حکومت عمرو بن عاص و غلبه اسلام بر مصر اين امر فظيع به برکت اسلام موقوف گرديد.

اسلام قرباني حيوانات را تقرير نمود، اما حکمتش را بيان فرمود که برای خشنودی بتان يا تغذية مردگان يا تفديه زندگان نيست، بلکه بخششي است از اغنياء به فقراء و مقصود از قرباني اطعام گرسنگان و بينوايان است چنانکه مي‌فرمايد:

﴿وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيهَا خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا صَوَافَّ فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ كَذَلِكَ سَخَّرْنَاهَا لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلا دِمَاؤُهَا وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْكُمْ كَذَلِكَ سَخَّرَهَا لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَبَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ (الحج/36).

يعني: (شتران گاوان را برای شما قرار داديم از نشانه‌ی دين خدا، در آنها برای شما خير است از منافع ديني و دنيوی در وقت قرباني آنها بنام خدا ذبح کنيد و بتان و غير خدا را بياد نياورديد - بايد در وقت قرباني بگويند الله أكبر لا اله إلا الله والله أكبر، الّلهم منك و إليك(7).

قرباني شتران در حالتي بايد کرد که آنها ايستاده باشند نحر کنيد هنگاميکه به پهلوی بر زمين افتادند، پس بخوريد از گوشتهای ايشان بخورانيد بقانع و آن فقير با قناعت است - و معتر فقيری است که در معرض سؤال واقع شده، اما سؤال نمي‌‌کند، و بعضي گفته‌اند قانع فقير مکه‌است، و معتر درويش آفاقي  است- و ما اين شتران و گاوان را مسخر شما کرديم تا همانا شاکر باشيد و گوشتها و خونهای قرباني به خدا نمي‌رسد - چون چنانچه گفتيم مي‌‌گفتند قرباني به خدايان مي‌رسد يا به مردگانيکه خدائي در حقشان قايل بودند- ولکن ميرسد به محل قبول وی آنچه مصاحب است با او پرهيزگاری شما که آن تعظيم امر خداوند است، همچنين مسخر کرديم اين بهايم را برای شما تا خدای را تحميد و تکبير کنيد بر آنچه هدايت فرمود شما را، و بشارت بده ای پيغمبر نيکوکاران را به بهشت).

در اين آية مبارکه تصريح است که قرباني لذاته مطلوب نبوده و برای ذات حقتعالي مفيد نيست چون﴿إنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ (آل عمران/97). و رکني از ارکان دين نخواهد بود ولکن به اعتبار صدقه و توسعه بر فقراء و تنگدستان است.

و بايد ذبح و قرباني برای خداوند متعال باشد و نام غير خدا در وقت ذبح و نحر ذکر نشود چنانکه خداوند متعال مي‌فرمايد:

﴿قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (الأنعام/162).

مجاهد و سعيد بن جبير و قتاده و ضحاک مي‌‌گويند که نسک قرباني در حج و عمره‌است.

معني آية شريفه: (بگو ای محمد: نماز من، قرباني من، و آنچه اتيان مي‌‌کنم و به جای مي‌‌آورم در زندگي خود و آنچه مي‌‌ميرم بر او از ايمان و عمل صالح فقط از برای خداوند جهانست).

در اين آية مبارکه تصريح است به اينکه قرباني فقط از برای ذات حق باشد و غير او را نبايد در اين کار شريک گرفت.

نيز مي‌‌فرمايد: ﴿فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (الكوثر/2). يعني (نماز و عبادت را برای خدايت بجای آور و شتر را از برای او نحر کن)، (نحر قرباني شتر است).

و نيز مي‌‌فرمايد: ﴿إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ... (البقرة/173). يعني (خداوند بر شما مردار و خون و گوشت خوک و آنچه را که در وقت قرباني بر آن برای غير خدا آواز بردارند حرام کرد). و مراد از ما اهل به لغير الله آن بود که بنام بتها و معبودهای غير خدا قرباني مي‌