بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

 

شاهراه اتّحاد

( بررسي نصوص امامت )

 

 

تأليف

حيدر علي قلمداران

 

 

 

با مقدمه و حواشي

آية الله العظمى علاّمه «سيد أبو الفضل البرقعي»

 

 


 

 

 

 

 

پيش از اين، كتاب "شاهراه اتّحاد" دو بار تكثير و توزيع گشت:

نخستين بار، اين كتاب با تايپ دستي و به صورتي نامناسب و نامرتّب، به تعدادي محدود، ميان برادران ايماني توزيع گرديد.

دوّمين بار با تايپ "I.B.M" به صورتي مغشوش و با اغلاط بسيار زياد و جابه جايي مطالب و.......، تكثير گرديد.

اينك اوّلين بار است كه نسخة مصحَّح ومنقَّح اين كتاب شريف با آخرين تصحيحات واضافات مؤَلّف، همراه بامتن كاملِ مقدّمه و حواشي آية الله العظمي علاّمه «سيّد أبو الفضل برقعي» (ره) در اختيار برادران ايماني و اهل تحقيق قرار مي گيرد.

 

 

 

 

 

 

 


 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله الذي علّم بالقلم علم الانسان مالم يعلم و صلّي الله علي النبيّ المكرم و علي آله الطيّبين و أصحابه و أتباعه المؤمنين بكتابه المعظّم.

و بعد مخفي و پوشيده نيست كه فرقة شيعة اماميه مسألة امامت را از اصول دين و مذهب و آن را منصوص از جانب خدا و رسول o مي داند و منكر آن را از دين دور و از سعادت مهجور و مخلّد در آتش جهنّم مي شمارد، گرچه فرد ايمان به خدا و رسول o داشته باشد و به تمام و ظايف ديني عمل كند.  مدرك و مستند شيعه در اين گفتار و عقيده فقط اخبار و احاديثي است كه در كتبشان ذكر شده و مدّعي تواتر مضمون آنها مي باشند و گرنه در كتاب خدا از مسألة امامت ذكري صريح و خبري واضح نيست مگر به زور تأويل و تقدير و حمل به خبر و اين كار با قرآن كريم كاري نارواست، زيرا خداوند متعال قرآن را كتاب و نور مبين و روشن و بدون ابهام و ماية هدايت مردم و قابل درك و فهم و تدبّر خوانده و آيات كتابش را براي شناخت حقّ و باطل ميزان و فرقان قرار داده و بايد مسلمين اولاً آن را بفهمند تا حقّ و باطل را با آن بسنجند و حتي به دستور ائمه (ع) مكلّف اند هر خبر موافق با قرآن را پذيرفته و خبر مخالف قرآن را طرد كنند(1)، پس بايد اگر به راستي تابع ائمة اطهارند اخبار را حمل به قرآن كنند، نه آنكه قرآن را تأويل كرده و حمل به خبر نمايند.

به هر حال ضروري است اخبار و احاديثي كه راجع به "امامت" و نص بر آن رسيده است، بررسي شود و تحقيق كاملي در آنها صورت گيرد، زيرا نمي توان در امري كه از اصول دين و موجب سعادت يا شقاوت اخروي است از پيشينيان تقليد كرد، خصوصاً كه در كتاب خدا كه فروع جزئية بسياري در آن بيان شده از اين اصل مهم خبري نيست و با اينكه حق تعالي فرموده: "وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً" يعني: "ما تا زماني كه پيامبري نفرستيم (كه دين را تعليم كند، كسي را) عذاب نمي كنيم" (الاسراء/15) و باز فرموده: "حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ مَا يَتَّقُونَ" يعني: "تا براي ايشان آنچه را كه بايد بپرهيزند بيان فرمايد" (التوبه/15) چگونه به اين اصل كه در قرآن نيامده، عقاب فرموده يا ثواب مي دهد؟!

مدتها بود نويسنده در انديشة آن بودم كه نتيجة بررسيهاي خود را در اخبار امامت، كه در طول ساليان مطالعه و تحقيق بدان رسيده بودم به نظر برادران منصف و اهل تحقيق و طالبان حق و حقيقت بگذارم، صعوبت اين كار و نبودن توفيق و وجود حبّ و بغض ها و تعصّبات بيجا و فقدان امنيّت از حملات خرافاتيان اين كار را به تأخير افكند تا اينكه دانشمند ارجمند ومحقق متتبع عاليقدر آقاي "حيدر علي قلمداران" ـ دامت بركاته ـ كه وجود شريفشان داراي همت عالي است، گرچه قدرشان در ميان معاصرين مجهول مانده، به اين كار پرداخته و اين زحمت را متحمّل شدند و بحمد الله از عهدة تحقيق و بررسي به خوبي برآمده و نتيجة زحمات خود را در معرض افكار عموم گذاشته اند.

انتظار ما از خوانندگان اين است كه هدف مؤلف را كه ايجاد و حدت و اتفاق و همدلي ميان مسلمين بوده و به همين جهت و قت خود را براي اين تحقيق مصروف داشته و كتاب خود را "شاهراه اتحاد" ناميده اند، در نظر گرفته و به ديدة انصاف و بيطرفي و بدون پيشداوري بدان بنگرند نه با بغض و تعصب و عناد، زيرا تعصب و لجاج مانع فهم حقائق است و مدعيان تشيع چون مدار افكار و عقايد خود را تعصب مذهبي قرار داده اند در بسياري از امور و عقايد دانسته يا نادانسته حتي با ائمة خويش مخالفت مي ورزند و چه بسـا بر خلاف رفتار و گفتار آن بزرگواران عمل مي كنند كه از آن جمله است ايجاد تفرقه و انتقاد و بدگويي از ساير فرق اسلامي، اين كار بر خلاف روش و سيرة امام المتقين حضرت علي (ع) است زيرا آن حضرت با خلفاي راشدين مراوده داشت و به نماز جماعت وجمعة ايشان حاضر مي شد و همواره ايشان را به لحاظ فكري كمك كرده و مشكلات ايشان را حل و با ايشان معاملة برادري اسلامي مي نمود وحتي فرزندان خود را به نام خلفاء مي ناميد و يكي از فرزندان وي "عمر بن علي" و ديگري "عثمان بن علي" و ديگري "ابو بكر بن علي" است و چنانكه در "الارشاد" شيخ مفيد (ره) و ساير كتب حديث و تواريخ ذكر شده دختر خود و فرزند حضرت زهراي مرضيه (ع) يعني حضرت "أم كلثوم" را به عقد ازدواج خليفة ثاني درآورد و او را به دامادي خويش پذيرفت و در محاصرة خانة عثمان با دست خود به خانة وي آب مي برد و دو فرزند عزيزش امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ را به پاسداري از خانة وي گماشت و در كلمات خود از ايشان به خوبي يا دكرده و نسبت به ايشان بدگويي نمي كرد و اگرچه به حق، خود را براي خلافت أولي و أليق وأعلم مي دانست أما خلافت ايشان را كفر يا غصب يا باطل نمي شمرد.

در اينجا بعضي از كلمات آن حضرت را مي آوريم و توصيه مي كنيم كه دقيقاً مورد توجه خوانندگان محترم قرار گيرد و در مضامين آن به جد انديشه كنند، آن حضرت در نامه اي كه توسط "قيس بن سعد بن عباده" فرماندار مصر براي اهل مصر فرستاده، و در جلد اول كتاب "الغارات" ثقفي شيعي صفحة 210 و "الدرجات الرفيعة" سيد علي خان شوشتري صفحة 336 و در جلد سوم تاريخ طبري صفحة 550 مذكور است، ميفرمايد: "فلما قضي من ذلك ما عليه، قبضه الله عز وجل صلي الله عليه ورحمته و بركاته، ثم إن المسلمين استخلفوا به أميرين صالحين عملا بالكتاب و السنة و أحسنا السيرة و لم يعدوا السنة، ثم توفاهما الله عز وجل رضي الله عنهما" يعني: "چون رسول خدا o آنچه از فرائض را كه بر عهدة او بود انجام داد خداي عز وجل او را كه صلوات خدا و رحمت و بركاتش بر او باد وفات داد آنگاه مسلمين دو أمير شايسته را جانشين او نمودند و آندو به كتاب و سنت عمل كرده و روش خود را نيكو نموده و از سنت و سيرة رسول خدا تجاوز نكردند سپس پروردگار عز وجل آندو را كه خداوند از ايشان خشنود باد قبض روح نمود". و در خطبة 228 نهج البلاغه نسبت به خليفة ثاني تمجيد نموده و مي فرمايد: «فَلَقَدْ قَوَّمَ الأوَدَ ودَاوَى الْعَمَدَ وأَقَامَ السُّنَّةَ وخَلَّفَ الْفِتْنَةَ ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ أَصَابَ خَيْرَهَا وسَبَقَ شَرَّهَا أَدَّى إِلَى اللهِ طَاعَتَهُ واتَّقَاهُ بِحَقِّهِ» يعني: "كژيها را راست كرد وبيماريها را مداوا نمود وسنت را بپاداشت و فتنه را پشت سر نهاد وپاك جامه و كم عيب از اين جهان رفت، به خير آن رسيد و از شر آن پيشي گرفت و رهايي يافت و حق را اطاعت كرده و چنانكه بايد از او تقوي گزيد".

آيا ممكن است امام هدايت و جانشين منصوص رسول خدا o غاصبان خلافت را "صالح" بنامد و كساني را كه دستور خدا و رسول را كه در غدير خم اعلام شده بود زير پا گذاشته و خود بر خلاف شرع و به ناحق بر مسند خليفة رسول الله تكيه مي زنند و در دين بدعت مي گذارند و باعث گمراهي اكثريت مسلمين عالم مي شوند، "عامل به كتاب وسنت" بخواند و بر خلاف واقع بفرمايد "از سنت و سيرة رسول خدا o تجاوز نكردند". آيا هادي امت در حق بدعتگذاران و غاصبان منصب إلهي دعا مي كند؟! و يكي از آندو را به دامادي مي پذيرد؟!

آيا اگر كسي كمترين ارادتي به حضرت أسد الله و حيدر كرّار (ع) داشته باشد، مي تواند نسبت به آن حضرت چنين احتمالي را بپذيرد؟

 همچنين هنگاميكه مردم عليه عثمان قيام نموده و خانه اش را محاصره كرده و نزد امير المؤمنين (ع) جمع شدند و آن حضرت را به عنوان سفير خود به نزد خليفه فرستادند و آن حضرت از طرف ايشان بر عثمان وارد شد و چنانكه در خطبة 164 نهج البلاغة ميخوانيم فرمود:

«إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وقَدِ اسْتَسْفَرُونِي بَيْنَكَ وبَيْنَهُمْ و وَاللهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ ولا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لا تَعْرِفُهُ، إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْ‏ءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ ولا خَلَوْنَا بِشَيْ‏ءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ وقَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا وسَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا وصَحِبْتَ رَسُولَ اللهِ (صلى الله عليه وآله) كَمَا صَحِبْنَا ومَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ ولا ابْنُ الخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الحَقِّ مِنْكَ.» يعني: "مردم درپشت سر من هستند و مرا سفير و واسطه بين تو و خودشان نموده اند و سوگند به خدا نمي دانم به تو چه بگويم، چيزي نمي دانم كه تو نداني و ترا به امري كه نداني راهنمايي نمي توانم كرد، به راستي كه آنچه را كه ما مي دانيم، تو نيز مي داني، ما در چيزي بر تو پيشي نگرفته ايم كه اينك به تو برسانيم در حالي كه تو آنچه ما ديده ايم، ديده اي و آنچه ما شنيده ايم، شنيده اي و همچنانكه ما همنشنين پيامبر o بوده ايم تو نيز بوده اي و پسر ابي قحافه (= ابو بكر) و پسر خطاب (= عمر) در عمل كردن به حق از تو سزاوارتر نبودند".  و چنانكه ملاحظه مي شود حضرتش در اين گفتار، شيخين را عامل به حق مي داند و پر واضح است كه در اين موقعيت جاي تقيه نبود، زيرا عثمان در آن شرايط قدرتي نداشت و حتي جانش در معرض خطر بود و طبعاً تقيه موردي نداشت بلكه تعريف از عثمان در زماني كه اكثريت از وي ناراضي بودند خلاف تقيه بود و اگر امام (ع) بر خلاف اين سخنان مي گفت و از عثمان انتقاد مي كرد بيشتر مورد پسند مردم خشمگين قرار مي گرفت و محبوبيت و نفوذ حضرتش بيش از پيش در ميان مردم افزايش مي يافت. آيا مي توان پذيرفت كسي كه پيامبر در باره اش فرمود: "إنه خشن في ذات الله غير مداهن في دينه" يعني "او در بارة خداوند بيگذشت بوده در امور دين اهل سازش و چشم پوشي نيست"، به جاي تعليم مردم و ياد آوري مقام إلهي خويش و تذكر اينكه تمامي اين وقايع ناشي از غصب خلافت إلهي است و عوض اينكه بين حق و باطل و صالح فرق قائل شود، اينگونه با خاطي مداهنه و از او تمجيد كند؟ و جان عزيز دو سرور جوانان بهشت يعني حضرات امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ را براي حفظ جان كسي به خطر اندازد كه نه تنها ظالمانه مقام خلافت را غصب كرده بلكه با اشتباهاتش مردم را نيز ناراضي ساخته و به خشم آورده؟!!.

همچنين چون حضرتش ملاحظه كرد لشكريانش به پيروان معاويه ناسزا مي گويند از اين كار نهي كرده و چنانكه در كتاب «وقعة الصفين» صفحة 103 و در خطبة 206 نهج البلاغه مسطور است، فرمود: «إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ ولَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وذَكَرْتُمْ حَالَـهُمْ كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ وأَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ وقُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا ودِمَاءَهُمْ وأَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وبَيْنِهِمْ واهْدِهِمْ مِنْ ضَلالَتِهِمْ حَتَّى يَعْرِفَ الحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ ويَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ والْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ.»  يعني: "دوست ندارم كه ناسزاگو باشيد، اما اگر كارهاي نادرستشان را بيان كرده و حال ايشان را ذكر مي كرديد، كلامتان درست تر و معذورتر بود و اگر به جاي دشنام به آنان، مي گفتيد: إلهي خون ما و آنان را حفظ و ميان ما و ايشان اصلاح و آنان را هدايت فرما، تا آنكه نمي داند حق را بشناسد و آنكه با حق دشمني و ستيز مي كند دست بردارد و باز گردد".

اما مدعيان تشيع، بر خلاف گفتار و رفتار آن حضرت در مجالس و منابر و تأليفات خود از بدگويي و عيبجويي هيچگونه مضايقه ندارند و آنچه را تفرقه اندازان و دشمنان مسلمين در كتابها وارد كرده اند و دست سياست و بدخواهان اسلام به وجود آورده، شب و روز تكرار مي كنند و مسلمين را نسبت به يكديكر معاند و بدبين مي كنند.

از ديگر تهمت ها بلكه ستمهايي كه مدعيان دوستي خاندان پيامبر o در حق ائمة اهل بيت (ع) روا مي دارند مسألة تقيه است كه صدها حكم بر خلاف ما أنزل الله يا بر خلاف اتفاق مسلمين به نام ائمه ـ عليهم السلام ـ ساخته اندكه روح آن بزرگواران خبر ندارد بلكه از آن بيزار است، ولي اينان هرجا حكمي از امام را موافق سليقة خويش نبينند، آن را بدون دليلي متقن، حمل بر تقيه مي كنند و از اين طريق موجب جدايي و ايجاد شكاف ميان گروهي از مسلمين با اكثريت مسلمانان مي شوند و با اينكه معترف اندكه: "جعل تقيه براي حفظ دين و مذهب است و حتي امام در موقع هتك به دين و القاء بدعت در آن جان فدا مي كند ......... چه و جودش براي حفظ دين است و اهميت دين بيشتر از بقاي اوست.  خيلي از معاصي و ترك وظائف أولي براي مردم عادي در مورد تقيه جايز است و لي براي مرجع ديني و رؤساي مذهبي تجويز نمي شود چه موجب وهن آنان و تأثير نكردن كلامشان گشته و در نتيجه دين در نظر مردم بي مقدار مي شود. وظيفة رهبران مذهبي، منحصر به احكام مشترك بين تمام مكلف ها نيست، بلكه اضافه بر آن بايد عقايد عموم مردم را حفظ نمايند و كاري نكنند مردم سست عقيده و گمراه شوند ......... پس رئيس مذهب كه حامي دين و احكام آن است بايد كشته شدن را ترجيح داده و به عمل خود اعلان مخالفت با اهل بدعت و بدعت آنها، كند. روايات كثيره اي رسيده در تمام زمانها بر علماء ورؤساي ديني لازم است با بدعت مبارزه كنند، علم خود را ظاهر سازند و در صورت كوتاهي خدا آنان را لعنت مي كند ............ چرا در اين موارد كه غالباً ترس جان يا عرض يا اموال است و مصونيت در آن نادر است، اين همه أئمه (ع) پافشاري كرده اند علمتان را ظاهر كنيد، جلوي بدعت را بگيريد، مردم را بياگاهانيد؟ تمام اينها براي اين است كه تقيه به تمام اقسامش............ براي حفظ مذهب حق و به خاطر ابقاي دين الهي كه حافظ منافع مادي و معنوي و متكفل سعادت دنيوي و اخروي جامعه است، جعل شده، اگر رئيس مذهب عملا مخالفت با آن [بدعت] ننمايد و در ميان مردم به خاطر حفظ جان طبق آن عمل كند كم كم بدعت صورت مشروعيت به خود مي گيرد و افرادي كه در زمانهاي بعد مي آيند به اشتباه افتاده و گمراه مي شوند(2)". و "آنجا كه حق به خطر بيفتد، آنجا كه پرده افكندن بر روي عقيده و كتمان آن موجب نشر فساد يا تقويت كفر و بي ايماني يا گسترش ظلم و جور يا توسعة نابسامانيها و يا تزلزل در اركان اسلام و يا موجب گمراهي مردم و محو شعاير و پايمال شدن احكام گردد شكستن سد تقيه واجب است(3)".

اما به هنگام فتوي همة اين سخنان را از ياد برده و بسياري از اقوال ائمة دين را حمل بر تقيه مي كنند و حتي نمي انديشند كه در موقع تقيه هر عاقلي ـ تا چه رسد به أئمه بزرگوار دين ـ لا أقل سكوت مي كند نه اينكه مكررا بر خلاف كتاب و سنت حكم صادر كند و موجب حيرت و سرگرداني مأمومين شود!! زيرا اگر به فرض تقيه را در مورد بيان احكام شرع، در مورد پيشوايان دين جايز بدانيم ـ كه البته فرض صحيحي نيست ـ در اين صورت لا جرم مرجع مذكور، فتوايي را كه مطابق فتواي قدرتهاي حاكم است انتخاب كرده و به نيت تقيه اظهار مي كند، اما اگر هر بار كه دريك موضوع واحد از او سؤال مي شود فتوايي مخالف فتواي پيشين خود صادر كند بيشبهه هم موضوع فاش مي شود كه اين نقض غرض از تقيه است و هم چنانكه گفتيم مأمومين متحير مي مانند و ناگزير هر كس فتوايي را بر مي گزيند.

علاوه بر اين در مواردي كه دريك موضوع خاص فقهاي مذاهب ديگر متفق و همرأي نيستند و اصولاً فتواي واحدي به عنوان رأي غالب و جود نداشته و طبعاً اختلاف نظر با آنان موجد خطر نخواهد بود و موجبي براي اخفاء عقيده نيست، بسياري از علماء بدون توجه به اين حقايق، كثيري از اخبار را بر تقيه حمل كرده؟!!!. و بيدليل امام را به تقيه متهم مي كنند!

ديگر از مسائلي كه موجب تفرقه و از موانع جدي و حدت حقيقي ميان مسلمين و از عوامل دوري قلوب آنان از يكديگر به شمار مي رود، قاعدة "خذ ما خالف العامّة" است كه آن را در اخبار متعارض جاري مي دانند، في المثل شيخ طوسي ملقب به "شيخ الطائفه"، در يكي از تأليفات معروف خود موسوم به "الاستبصار فيما اختلف فيه من الأخبار" در هر باب، روايات متعددي را جمع آوري كرده است تعدادي از روايات هر يك از ابواب، موافق ظواهر آيات قرآن كريم و مؤيد به قرائن مذكور در كلام خداست و همچنين با رواياتي كه ساير فرق اسلامي نيز در همان موضوع در دست دارند، موافق است. اما به سبب حكومت قاعدة "خذ ما خالف العامه"، اين دسته از اخبار طرد شده و به رواياتي عمل مي شود كه مخالف احاديث مذكور است؟!!

اميد است اين قاعده نيز بدون تعصب و پيشداوري و چنانكه شايستة يك تحقيق علمي است، مودر بحث و بررسي علماي دلسوز و خير خواه، از قبيل مؤلف كتاب حاضر قرار گيرد و صحت و سقم آن كاملا مبين و آشكار شود.

يكي ديگر از عوامل تفرقه و فقدان همدلي ميان مسلمانان بدگويي و تحريك گويندگان و مداحان و كساني است كه دين را دكان خود كرده اند و به نام مذهب مردم را از اسلام دور مي كنند و از تهمت نسبت به مسلمانان ديگر اباء ندارند و علاوه بر آن تحت عنوان عشق به ائمه شعائري از خود به وجود آورده اند كه يقيناً در اسلام نبوده و بدعت است. اينان معرفت ائمة مسلمين و اظهار ارادت به آنان را براي شناخت اسلام كافي مي دانند و اين اعتقاد را به صورت غير مستقيم رواج مي دهند كه شناخت ائمة دين و محبت ورزيدن نسبت به آن بزرگواران قسمت اعظم دين است و مردم را از شناخت واقعي دين دور كرده اند.

ضرور مي دانم كه پيش از خاتمة اين مقدمه نكتة مهم ديگري را تذكر دهم باشد كه مورد توجه قرار گيرد، زيرا احتمالا براي خوانندگاني كه با ديگر آثار مؤلف دانشمند اين كتاب آشنا نيستند ممكن است اين توهم حاصل شود كه مقصود مؤلف از اين كتاب دفاع و جانبداري از فرقه اي خاص در مقابل فرقه يا فرق ديگر بوده است و في المثل كتاب را به قصد نقض عقايد شيعه و انتقاد از آنان و تبليغ معتقدات اهل سنت تأليف كرده است، حاشا و كلا، هذا بهتان عظيم.  بلكه به شهادت تأليفات اين فاضل محقق، ارادت و اكرام وي نسبت به اهل بيت مكرم نبوي و أئمه بزرگوار اسلام ـ عليهم السلام ـ اظهر من الشمس و غير قابل انكار است، علاوه بر اين ايشان در تأليفات خويش هر جا كه انتقادي را بر معتقدات برادران اهل سنت وارد ديده از ذكرش خودداري نكرده است، به عنوان نمونه، رأي وي را در باب حكومت كه به نوعي با موضوع اين كتاب نيز بي ارتباط نيست بيان مي كنيم تا شاهدي بر صدق مدعايمان باشد.  با نظري به كتاب گرانقدر ايشان يعني "حكومت در اسلام" مي توان در يافت كه به عقيدة وي: افراط و تفريط شيعه و سني در موضوع حكومت در مثل مانند دو خانواده است كه يكي را خانه اي به ميراث از اجداد رسيده باشد لكن بي اعتنايي به عمران و غفلت از اصلاح آن يك يك ستونهاي خانه خراب شود و سقف آن نيز رو به ويراني نهد و جايگاه جانوران شده باشد، ولي مالكان خانه فقط به داشتن آن خانة مخروبه دلخوش و از تعمير و اصلاح آن غافل باشند تا آنكه سقف نيز فرو ريزد و موجب هلاك خانواده شود. اين درست مثل عقيدة اهل سنت در مسألة حكومت است.

اما آن ديگري يعني طائفه شيعه چون خانواده اي خانه بدوش است كه هر صبح و شام در بيغوله و ويرانه اي مقام كند و هردم دچار هزاران آلام و اسقام گردد ولي در اين انديشه باشد كه اگر انسان از داشتن خانه اي ناگزير است بايد پايه اش از سنگ رخام و ديوارش از آهن و سقفش از پولاد و در و پنجره اش از طلا و نقره و چنين و چنان باشد و قرنها ست كه به اين خيال و سليقة عالي سرگرم است!!

طائفة شيعه يكسره معتقدند كه خلافت به نص خدا و رسول، مخصوص حضرت علي بن ابي طالب بوده و جز آن جناب و اولاد طاهرينش هيچكس حق نداشته و ندارد كه به أمر امامت أمت پردازد و كسي را نرسد كه انتخاب كند يا انتخاب شود. اهل سنت نيز بر خلاف اوامر الهي و سنت نبوي در انتخاب خليفه، رعايت شرايط لازم كه در كتب و صحاح خودشان اين صفات براي زمامدار مسلمين بيان شده است، ننموده اند و بعضي از مقررات شرع را به فراموشي سپرده اند و بي چون و چرا و چشم بسته از كساني پيروي مي كنند كه امر عظيم و فريضة عظماي انتخاب خليفه را به اقرار خودشان به طور ناقص و عجولانه انجام دادند. جاي تعجب بسيار است كه برخي از برادران اهل سنت كه انبياي عظام الهي را معصوم از خطاء و اشتباه ندانسته و دهها گناه و خطا براي پيامبران در كتب خود اثبات مي كنند، مع هذا اصحاب رسول الله o را كه تعدادي از آنان حتي به مرحلة كمال اسلام نرسيده بودند و خطاهايشان قابل انكار نيست به نحو غير مستقيم، مقامي شبيه عصمت بخشيده اند، في المثل در بارة مروان بن حكم كه به تصديق كتب معتبره و مسانيد و صحاح خودشان وي و پدرش مطرود و ملعون پيامبر o بوده اند، گفته شده كه: "اذا ثبت صحبته لم يؤثر الطعن عليه" و قتي كه ثابت شد مروان از صحابه بوده، ديگر طعن در وي مؤثر نيست"!! و يكي از علماي اهل سنت موسوم به عجلي، عمر بن سعد قاتل سيد الشهداء (ع) را توثيق نموده!!!. بدين ترتيب خلافت بسياري از خلفاء، انتخابي صحيح و مورد رضاي خدا و رسول قلمداد شده و از رعايت اصول مذكور در كتاب و سنت در بارة انتخاب خليفه و شخصيت حاكم و اينكه بايد تحت چه شرايط و واجد كدام صفات باشد، چشم پوشيده اند. و از اينرو مي بينيم كه در سلسلة خلفاي اسلام كساني چون يزيد بن معاويه و هشام و وليد و .............. ديده مي شود!!

خلاصه آنكه هدف ما و خصوصاً مؤلف فاضل اين كتاب آن است كه اولاً بفهمانيم كه بسياري از اعتقادات رايج در ميان ما، مستند و مدلل به دلايل قطعي شرعي نبوده و موافق آيات نوراني قرآن نيست و ديگر آنكه ائمة اطهار خود بزرگترين افراد متديّن و خدا ترس بوده و دعوتشان همچون دعوت انبياء، دعوت به دين و معرفت حقايق و قوانين الهي بوده نه معرفي خودشان، اينان به هيچ وجه خودخواه و خودپسند نبوده اند بلكه در پيروي و تبعيت از كتاب خدا بر ديگران سبقت داشته اند و آنچه در بارة ايشان از نصوص تمجيديه و خوارق عادات و اظهار معجزات و كرامات و تعريف از خود، وارد شده باطل و دروغ و ساختة متعصبين و يا دشمنان ائمه بوده و إلا تعليم ائمه جز دعوت به ايمان و تقوي و عمل صالح نبوده است.

اميد ما آن است كه طالبين هدايت اين كتاب را با دقت و تعمق و بي تعصب بخوانند و إن شاء الله از خواب غفلت بيدار شوند و قريب دكان داراني كه هر كس سخن بگويد يا بنويسد بي دليل و برهان، وي را تكذيب و تكفير و تفسيق مي كنند، نخورند و در نشر و طبع و معرفي اين كتاب مؤلف را كمك و دين خدا را ياري كنند تا اين نفاق و بدبيني از ميان مسلمين بر خيزد و زيانهايي كه تا كنون بر أثر تفرقه و ناهمدلي ميان شيعه و سني بر مسلمين وارد شده از اين بيشتر نشود. زيرا چه جنگها و خونريزيها كه متأسفانه ميان مسلمين واقع شده و قطعاً يكي از عوامل آن اختلافات مذهبي بوده و جنگ چالدران و يا جنگ هرات در زمان شاه عباس صفوي و ......... از نمونه هاي آن است. كه جز تضعيف مسلمين و سيادت كفار و تسلط آنان بر بلاد اسلامي و غارت ثروات و معادن مسلمانان و اشاعة فقر و بيچارگي مؤمنان نتيجه اي نداشته و همچنين هر فرقه براي تبليغ مذهب خويش و اثبات بطلان اعتقادات فرق ديگر سرمايه هاي كلان خرج كرده كه بهتر بود در امور مهمتري صرف مي شد و باز بر أثر تفرقه هر طائفه اي براي بزرگان خود اهميتي مبالغه آميز قائل شدند و براي آنان فضائلي راست و دروغ در كتب خويش جمع آوري كردند و از اصل اسلام بي خبر ماندند و براي ترويج مذهبشان كتابها تأليف و به تدريس و شرح و تفصيل آنها پرداخته و به دفاع از شعائر اختصاصي خود مشغول شده و به كتاب خدا كمتر پرداختند و ﴿وَغَرَّهُمْ فِي دِينِهِمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ يعني: "وآنچه به دين خود افترا بسته بودند، ايشان را فريقت و مغرور ساخت" (آل عمران/24) و فراموش نكنيم كه ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى الله الْكَذِبَ لَا يُفْلِحُونَ يعني: "آنانكه به دروغ، بر خدا (و دينش) افتراء مي بندند رستگار نمي شوند" (النحل/116).

به هر حال ديني كه پروردگار متعال فرستاده و كتاب كريمي كه نازل فرموده قطعاً موجب سعادت دو سرا در آن بيان شده و اگر بعضي از فروعات صريحاً و مفصلا ًتبيين نگرديده طبعاً از عوامل اصلي سعادت نبوده است و به همين جهت به اشاره اكتفا شده و إلا اصول دين و آنچه مناط ايمان و سعادت يا كفر و شقاوت است به وضوح و صراحت تمام بيان گرديد، چنانكه مي فرمايد ﴿وَالمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آَمَنَ باللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ يعني: "مؤمنان همگي به خداوند و فرشتگانش و كتب (آسماني اش) و پيامبرانش ايمان آورده اند" (البقره/285) و نيز مي فرمايد: ﴿وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آَمَنَ باللهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ وَالمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ...﴾ يعني: "ولي نيكو كار كسي است كه به خداوند و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب (آسماني) و پيامبران ايمان آورد" (البقره/ 177) و نيز فرموده: ﴿وَالَّذِينَ آَمَنُوا بالله وَرُسُلِهِ أُولَئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ...﴾ يعني: "آنان كه به خداوند و پيامبرانش ايمان آورده اند، آنان اند كه راستگوي اند" (الحديد/ 19) و همچنين فرموده: ﴿..وَمَنْ يَكْفُرْ باللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً بَعِيداً يعني: "هر كه به خداوند و فرشتگانش و كتب (آسماني اش) و پيامبرانش و روز بازپسين كفر ورزد به راستي گمراه شده است" (النساء/ 136).

در واقع پروردگار رؤوف لطيف به وضوح تمام بيان فرموده كه اعتقاد و ايمان به چه چيز لازم است و انكار چه اموري كفر است؟ و اگر در اين زمينه اعتقاد ديگري نيز براي سعادت بشر لازم مي بود بي شبهه از بيان آن دريغ نمي فرمود و كسي حق ندارد بر آنچه ايزد مهربان فرموده بيفزايد و يا از آن بكاهد. طبعاً اگر ايمان به امامت و ولايت خلفاي منصوص يا غير منصوص لزومي داشت، خداوند سبحان از ذكر آن دريغ نمي فرمود و چون ذكر نفرموده قطعاً معرفت و ايمان به آنان ضروري نبوده است. "والسلام على من اتبع الهدى"

 

خادم الشريعه: سيد ابو الفضل بن الرضا البرقعي

 

 

 

 

 

مقدمة

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله و اتباعه اجمعين و السلام علينا و علي عباد الله الصالحين. نه تنها عقل و انديشة آدميان و تجربه و آزمايش جهانيان بلكه وحي آفريدگار جهان و تعاليم انبياء و برگزيدگان با روشن ترين بيان و گوياترين زبان دلالت دارد بر وجوب توحيد و اتحاد كلمه و اتفاق امت و جماعت. و هر ملت و جمعيتي كه در زندگي در مجاورت و معاشرت يكديگرند به اتحاد و اتفاق بيشتر نيازمندند، و بركات اتحاد و فضائل اتفاق چيزي نيست كه احتياج به گفتن و نوشتن داشته باشد زيرا ادني شعوري مي تواند به حسن ختام و نيكي انجام آن حكم نمايد. آفرينندة عالم در كتاب محكم خود در آياتي چند مسلمين را به و حدت و اتحاد و اجتماع و اتفاق دعوت نموده و فرموده: "إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ= همانا اين است امت شما كه امتي يگانه است و من پروردگارتانم پس مرا عبادت كنيد" (الأنبياء/ 92) و "وَإِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ = همانا اينست امت شما كه امتي يگانه است و من پروردگارتانم پس از من پروا كنيد" (المؤمنون/ 52). و براي آنكه امت اسلام به وحدت كلمه و توحيد جماعت پردازد كلمة توحيد را به آنان يادآور شده كه چون تنها من پروردگار شمايم شما نيز امتي يگانه باشيد و همگي تنها مرا بپرستيد و فقط از من پروا كنيد، هر چند هيئت و نظام كارگاه خلقت خود دليل روشني بر واحد بودن خالق آن آست و اين حقيقتي است روشن و برهاني متقن، اما برداشت از اين حقيقت و نتيجة آن هرگاه توحيد كلمه و اتفاق نباشد ضايعه اي است بزرگ و زبان و خسراني است عظيم كه در كنار درياي نور كور و در لب شريعة زلال كوثر، تشنه و مهجور باشيم، حق تعالي از اختلاف و تشتُّت بر حذر داشته و مردم را به اعتصام به حبل الهي كه قرآن مجيد و دين مبين اسلام است دعوت كرده و فرموده: "وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ الله جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا = همگي به ريسمان خدا (قرآن) چنگ بزنيد و متفرق نشويد" (آل عمران/ 103) و فرموده: "وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ = و همچون كساني نباشيد كه پس از آنكه دلايل روشن برايشان آمد پراكنده شدند و اختلاف كردند" (آل عمران/ 105) و فرموده: "وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ = اين راه من است كه راست و مستقيم است آن را پيروي كنيد و از راههاي ديگر پيروي نكنيد كه از راه خدا جدايتان سازد خداوند شما را چنين سفارش مي كند باشد كه بپرهيزيد" (الانعام/ 153) و فرموده: "إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ= همانا كساني كه در دينشان تفرقه جويي كردند و شيعه شيعه شدند، به هيچ وجه از ايشان نيستي" (الانعام/ 159) و فرموده: "شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ الله يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ (13) وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ = [خداوند] براي شما آييني قرار داد كه به نوح [نيز] سفارش فرموده بود و آنچه به تو وحي كرديم و به ابراهيم و موسي و عيسي [نيز] سفارش كرديم [اين بود] كه دين را بپا داريد و در آن تفرقه نيفكنيد، آنچه مشركان را بدان مي خواني بر آنان گران است، پروردگار هر كه را بخواهد براي خويش بر گزيند و هر كه را به سوي او باز گردد، هدايت فرمايد، و مردم پس از اينكه [از جانب پروردگار] علم و آگاهي برايشان آمد، راه تفرقه و اختلاف [در دين] نپيمودند مگر براي ستمگري در ميان خويش" (الشوري/ 13 و 14). توجه داشته باشيم كه چون به تصريح قرآن دلهاي افراد بي ايمان پراكنده است و اتحادشان اصيل و عميق نيست (= الحشر/ 14) مؤمنان بايد با عبرت گرفتن از آنها در پي وحدت حقيقي و راستين باشند زيرا آنان به حكم قرآن از جانب پروردگار عالمين مأمورند كه متفرق نشوند و به اجتماع و وحدت كلمه دعوت نمايند، اما نه وحدتي صوري و فاقد حقيقت و اصالت، بلكه وحدتي كه ريشه در دلها داشته باشد.

تفرقه آن چنان در دين إلهي مذموم است كه چون قوم موسي به تضليل سامري به گوساله پرستي پرداختند جناب هارون (ع) براي عذر خواهي در برابر برادر بزرگوار خود موسي (ع) سبب كار خود را احتراز از تفرقه دانسته و مي گويد: "إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ = بيم داشتم مرا سرزنش كني و بگوئي بين بني اسرائيل تفرقه انداختي" (طه/ 94) و خداوند در احتراز از نزاع و تشاجر مي فرمايد: "وَأَطِيعُوا الله وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ = خدا و رسول او را اطاعت كنيد و با يكديگر نزاع و كشمكش نكنيد كه سست شويد و شوكت شما از بين برود" (الأنفال/ 46) و در سنت نبويه به قدري احاديث صحيحه در وجوب ملازمت و پيوستگي به جماعت وارد شده كه از حد احصاء خارج است از آن جمله حديث مشهوري است كه رسول خدا فرموده: "من فارق الجماعة قدر شبر فقد خلع ربقة الاسلام عن عنقه إلا أن يراجع = كسي كه به قدر يك وجب از جماعت جدائي گيرد رشتة اسلام را از گردن خود خلع نموده (از اسلام خارج شده) مگر اينكه باز گردد" و يا فرموده: "من خرج من الطاعة وفارق الجماعة فمات، مات ميتةً جاهليةً = كسي كه از فرمانبرداري حكومت اسلامي خارج شود و از جماعت جدائي گيرد و (در اين حال) بميرد به مرگ جاهليت مرده است". يا اين فقره از خطبة 125 نهج البلاغه كه حضرت مولي الموحدين امير المؤمنين فرموده: "والْزَمُوا السَّوَادَ الأعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ الله مَعَ الجَمَاعَةِ وإِيَّاكُمْ والْفُرْقَةَ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ كَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ أَلا مَنْ دَعَا إِلَى هَذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ ولَوْ كَانَ تَحْتَ عِمَامَتِي هَذِهِ = ملازم سواد اعظم و جماعت مسلمين باشيد زيرا دست خدا با جماعت است و بر حذر باشيد از تفرقه و جدائي كه همانا هر كس از مردم تك افتاد نصيب شيطان است چنانكه گوسفند دور از گله نصيب گرگ است، آگاه باشيد كسي كه به اين شعار (تفرقه و كناره گيري از جماعت) دعوت نمايد او را بكُشيد هر چند در زير عمامة من باشد" يعني اگر من كه امير المؤمنينم شما را دعوت به جدايي و تفرقه كردم در آن صورت مرا بكُشيد (تا چه رسد به ديگران)! سيرة مقدسة آن حضرت بهترين دليل بر وجوب اين امر است كه با تمام نا ملايمات ورنجهايي كه تحمل مي كرد همواره ملازم جماعت مسلمين بود.

 

علل و انگيزه هاي جدائي امت اسلام از يكديگر

مهتمرين و بزرگترين علت تفرقه و جدايي و خصومت و دشمني مسلمانان با يكديگر مسئلة خلافت و جانشيني پيغمبر است كه از صدر اول و روزهاي نخستين پس از رحلت رسول خدا o زمينة آن فراهم شد و بر اثر جهل و تعصب مسلمين و تحريك دشمنان اسلام تقويت گرديد تا اينكه در قرنهاي بعد زماناً بعد زمان شدت يافت و آنان را به صورت دشمناني خونين در مقابل يكديگر قرار داد و صحنه هايي ننگين از جنگ و جدال و خصومت و قتال به وجود آورد كه صفحات تاريخ را به رسوايي سياه كرد، به طوري كه امروز هر يك از فرق مسلمين با دشمناني چون يهود و نصاري بهتر امكان آميزش و معاشرت دارند تا با يكديگر كه به نص كتاب آسماني با هم برادر و برابرند، هرچند گرد و غبار حقيقت پوشي كه در طي قرون از اين جدال و قتال بر انگيخته شده است مانع بزرگ و سختي است كه بتوان چهرة حقيقت را چنانكه بايد نمود و فرقه هاي مختلف را بايكديگر آشنا كرد و آب رفته را به جوي باز آورد، ليكن ما به ياري خدا در حد توان در اين راه مي كوشيم، باشد كه به فضل الهي چراغي روشن در اين راه تاريك و باريك برافروزيم و برادران مسلمان خود را ـ البته آنانكه طالب حق و جوياي حقيقتند ـ از آنچه خداي بزرگ از فضل ورحمت خود ما را بدان رهبري فرموده، آگاه نماييم شايد پس از گذشت زمان و آگاهي آنان از نيرنگ و سياست دشمنان و چشيدن طعم تلخ اين همه بليات و مصيباتي كه در نتيجة اين اختلافات دامنگير آنان شده به خود آيند و قبل از آنكه آبشان از سر بگذرد و طومار وجودشان درهم نور ديده گردد به سوي شاهراه عزت و سعادت و شوكت و سيادت و اتحاد خود بازگردند و مصداق آية شريفة: "كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ = شما برترين امتيد كه براي هدايت مردم انتخاب شديد" (آل عمران/ 110) شوند. و اگر خداي ناكرده خروش سيلهاي سهمگين اين همه حوادث ناگوار و امواج هلاكت بار اينهمه طوفانهاي بلا در قرون و اعصار با اين بيدارباشهاي هوش افزا و هشدارهاي بي روي و ريا اثري نكرد و باز هم تعصبات جاهلي و تفرقه هاي مذهبي و قومي به وساوس شيطاني و دسائس دشمنان ديني همچنان آنان را در گمراهي و ضلالت آشكار نگاه داشت، باري ما در نزد پروردگار خود از اين جهت معذور بوده و در سعي و كوشش خود از آن رو كه توأم با تحمل رنج و آلام روحي از تهمت و دشنام و بهتان و افترا و................ خواهد بود از او اميد اجر داريم، انشاء الله.  "وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا الله مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا قَالُوا مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ = و يا دآر كه شماري از ايشان گفتند: چرا گروهي را كه پروردگارشان هلاك مي نمايد و يا ايشان را عذابي شديد خواهد كرد، اندرز مي دهيد؟ گفتند: از آنرو كه ما را نزد پروردگارتان عذري باشد و شايد ايشان از پروردگار پروا كنند" (الأعراف/164).

علت اصلي اختلاف

مادة اصلي و اساسي اختلاف أمت اسلامي كه بر اثر آن ساير اختلافات نيز پيدا شده، موضوع امامت و پيشوايي يا به عبارت ديگر حكومت و زمامداري مردم و ادارة امور ملت است و محرك و داعي اصلي آن در اكثر افراد همان حبّ مقام و رياست و سروري است ولي بايد گفت كه هر چند برتري جويي و استعلاء واستيلاء بر ديگران در هر نفسي ذاتي است و هر كس طالب برتري بر امثال خويش است اما در اقليتي همچون علي (ع) و .................. كه از درجات عالية تقوي و علوّ طبع بر خوردارند، انگيزه و غريزة فوق تحت حاكميت پروا و تقواي إلهي و حب توفيق خدمت و كسب ثواب اجراي احكام خدا و ارشاد بندگان پروردگار، قرار مي گيرد و غريزة مذكور به نحوي صحيح اعمال مي شود و طبعاً هرگاه اين ميل طبيعي به طريقي صحيح رهبري شود بهترين نتايج از آن حاصل مي شود، زيرا وجود نظام مديريت جامعه از لوازم حيات آدمي است و هيچ ملت و امتي بدون حكومت و نظام اجتماعي نمي تواند به حيات مدني خود ادامه دهد. نه تنها انسان بلكه بسياري از حيوانات نيز به اهميت اين مطلب پي برده و در نظام زندگي خود داراي اجتماع و تشكيلات لازمة آن هستند چنانكه تشكيلات اجتماعي موريانه و مورچه و زنبور عسل و بسياري از پرندگان و پاره اي از حيوانات ديگر شاهد اين حقيقت است. شكي نيست كه در دين اسلام كه حاوي بهترين دستورات اجتماعي و ضامن سعادت ديني و دنيوي پيروان خويش است اين مسأله مسكوت و مجهول نمانده و براي آن وظايف و احكام و دستورات و مقرراتي وضع كرده كه ما في الجمله آن را در يكي از تأليفات خويش به نام "حكومت در اسلام" كه در دو جلد به طبع رسيده، بيان كرده ايم و طالبين مي توانند بدان رجوع كرده و حقيقت را دريابند. آنچه در اينجا مي توانيم گفت آن است كه يقيناً حضرت خاتم النبيين o در شريعت متقنة خود مقررات و قوانيني در آئين زمامداري و حكومت آورده و امت خود را بدان رهبري كرده است. زيرا دين اسلام كه به توشيح مقدس "الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي = امروز برايتان دينتان را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم" (المائده/ 3) موشح و مزين گرديده، از مسائل و احكام حكومت و زمامداري كه از الزم لوازم حيات بشري است خالي نمي تواند بود، و چنانكه در محل خود ثابت است اين منظور در اين دين مبين از مهتمرين اهداف و مقدس ترين احكام اسلام است، اما زوائد و حواشي كه مسلّماً زائيدة اغراض و امراض پاره اي از دشمنان محيل و دوستان جاهل است هرگز نمي تواند در احكام آسماني و قوانين الهي به طور روشن و خدشه ناپذير راه يابد، زيرا چنانكه ان شاء الله بيان آن خواهد آمد، آنرا از شكل اصلي خود برگردانيده و با چهره اي مكروه و زشت نمايش مي دهد كه در اين صورت مورد نفرت عقلا و انزجار احبّاء آن قرار مي گيرد و اين از رحمت إلهي به دور است. يكي از اموري كه مي توان به وسيلة بررسي آن به حقايق تعاليم اسلام دست يافت، مطالعة قضية سقيفة بني ساعده است كه درهمان ساعات اوليه كه روح مقدس رسول خدا به ملأ اعلي انتقال مي يافت، واقع شد، و هرگاه آن واقعه را بادقتي حقيقت جويانه و عاري از تعصب و پيشداوري تعقيب كنيم، به بسياري از مطالب لازمه پي برده و حقيقت علي رغم پوشيدگي بر طالب خود، جلوه خواهد كرد، اينك ما در اين رساله، مختصري از داستان سقيفة بني ساعده را كه كبار اصحاب رسول مختار o در آن حضور داشتند و ماجرا را به وجود آوردند مي نگاريم تا حقيقت مطلب بر طالبان حق روشن شود، ان شاء الله.

 

تحقيقي عميق در بارة سقيفة بني ساعده

سقيفة بني ساعده محلي بود كه در آن مردم مدينه براي حل و فصل امور، اجتماع كرده و مسائل مهمه را با مشورت سران قوم فيصله مي دادند. پس از رحلت رسول خدا بلا فاصله مردم مدينه كه طوعاً و بدون اكراه و اجبار مسلمان شده بودند و رسول خدا را قبل از هجرت به سوي خود دعوت كرده و وعدة ياري و نصرت داده بودند و انصار ناميده مي شدند، در سقيفه اجتماع كرده و "سعد بن عبادة(4)" را كه رئيس طايفة خزرج (يكي از دو قبيلة بزرگ مدينه) و در آن وقت بيمار بود نامزد خلافت و امامت كرده و در گليمي گذاشته به سقيفه آوردند تا براي او از مردم بيعت بگيرند. ما مختصرا داستان سقيفه را از تواريخ معتبر بي آنكه نكات تاريخي و اساسي آن حذف شود مي آوريم و قبلاً اين نكته را خاطرنشان مي كنيم كه كتب تاريخي در باب اين ماجرا، تأليفاتي است كه از علماي بزرگ مسلمان براي ملت اسلام باقي مانده و اين تأليفات عموماً بعد از قرن دوم و غالباً در قرن سوم و از آن به بعد به رشتة تحرير در آمده و نيز اين نكته را يادآور مي شويم كه در آن زمان قضية شيعه و سني، هرگز به صورتي كه امروز درآمده است، نبوده و كسي به طرفداري عمر يا علي (ع) دست به قلم نبرده است زيرا نويسندگان در مسألة ولايت و امامت بدين كيفيت، هرگز در آن زمان صف آرايي نكرده و در مقابل يكديگر به مخاصمه و مجادله برنخاسته بودند. به علاوه ما در اين قضيه به كتبي كه براي فرقة شيعه نيز حجت است وعلماي بزرگ شيعه آنها را تأليف يا تصويب كرده اند مراجعه كرده و مطالب اين قضيه را از آنها به دست آورده و باكمال امانت در دسترس حقيقت جويان مي گذاريم.

قديمترين كتب در اين باب سيرة ابن هشام است كه مورد اعتماد عموم مسلمين، و معروف است كه مؤلف آن شيعي بوده و يا تمايلات شيعي داشته، نويسندة اين كتاب عبد الملك بن هشام معافري است كه آن را از محمد بن اسحق مطّلبي روايت مي كند و محمد بن اسحق از مورخين قرن اول و دوم هجري است كه وفات او در اوائل قرن دوم اتفاق افتاده و ابن هشام خود متوفاي سال 213 هجري است و پس از آن تاريخ "الإمامة والسياسة" ابن قتيبة دينوري است كه عبد الله بن مسلم بن قتيبة الدينوري متوفاي سال 370 هجري آن را تأليف كرده و پس از آن "تاريخ يعقوبي" است كه احمد بن ابي يعقوب بن جعفر بن وهب الكاتب كه مورخي شيعي مذهب و متوفاي سال 292 هجري است، آن را نگاشته، سپس تاريخ علي بن الحسين مسعودي است كه صاحب تاريخ "مروج الذهب و معادن الجوهر" و كتاب "التنبيه و الاشراف" و به شيعي بودن معروف و متوفاي سال 345 هجري است و اقوال آنان مورد قبول علماء است وما در شرح اين داستان از اين كتب معتبر كه مؤلف سه كتاب از پنج كتاب شيعي مي باشند، تجاوز نمي كنيم و إن شاء الله تعالي آنچه را مورد اتفاق آنها است مي آوريم.

 

ما جراي سقيفة بني ساعده

ابن هشام روايتي از محمد بن اسحق از زهري و او از عبد الله بن كعب بن مالك از عبد الله بن عباس آورده(5) كه روز دوشنبه اي كه رسول خدا o در مرض موت بود، امير المؤمنين علي بن ابي طالب (ع) از نزد آن حضرت بيرون آمد و مردم پرسيدند: يا ابا الحسن رسول خدا o چگونه است؟ فرمود بحمد الله مرضي ندارد، عباس عموي رسول خدا o دست علي را گرفت و به او گفت يا علي به خدا سوگند تو بعد از سه روز بندة عصائي (كنايه از اينكه از مقام خود رانده اي) من به خدا سوگند مي خورم كه در چهرة رسول خدا o علائم رحلت را مي بينم چنانكه آنرا در چهرة همة فرزندان عبد المطلب مي شناسم، بيا باهم به خدمت رسول خدا برويم تا اگر امر خلافت از آن ما است به درستي بدانيم و اگر در غير ما است رسول خدا را وادار كنيم تا مردم را در بارة ما سفارش كند. علي (ع) فرمود به خدا سوگند چنين كاري نمي كنم زيرا قسم به خدا اگر ما را از امر خلافت منع كند احدي بعد از رسول خدا آن را به ما نخواهد داد. اين خبر در كتب ديگر نيز آمده است.

در ماجراي سقيفه آنچه تمام مورخين و سيره نويسان بر آن متفق اند آن است كه چون رسول خدا رحلت نمود اهل بيت و خاندانش به تجهيز و تغسيل و تكفين حضرتش مشغول شدند كه در رأس آنان حضرت علي (ع) و عباس عموي بزرگوار پيامبر و فرزندانش بودند و زبير بن العوام و طلحه بن عبيد الله نيز حضور داشتند و درِ خانه به روي ديگران بسته بود. بقية مهاجرين و برخي از انصار چون اسيد بن حضير نزد ابو بكر بودند. در اين زمان كسي آمد و به ايشان خبر داد كه گروهي از انصار در صدد تعيين خليفه براي پيشوايي وزمامداري مردم مي باشند اگر شما را به امر حكومت حاجتي است مردم را قبل از آنكه كار انصار بالا گيرد در يابيد. عمر به ابو بكر گفت: برويم و ببينيم برادران ما (يعني انصار) چه مي كنند. در اين هنگام هنوز كار تجهيز رسول خدا پايان نيافته و هنوز درِ خانه به روي ديگران باز نشده بود. عمر و ابو بكر چون از قضية سعد بن عباده كه با تن تبدار، خود را براي خلافت نامزد كرده و با جمعيتي از انصار در سقيفة بني ساعده اجتماع كرده بود خبر دار شدند، جنازة مطهر رسول خدا را به من له الكفايه واگذار نموده وبه سرعت خود را به سقيفه رساندند و مشاهده كردند كه انصار سعد بن عباده را در گليمي پيچيده در وسط ميدان سقيفه گذارده اند و او كلماتي را به عنوان خطبه القاء مي نمايد و چون صداي او به علت ضعف بيماري رسا نيست، پسرش قيس بن سعد كلمات شمردة او را بر مردم مي خواهد. اما پيش از نقل سخنراني سعد بن عباده، لازم است بدانيم در پاره اي از روايات آمده است كه در زمان رحلت پيامبر o، ابو بكر در قرية "سنح" كه از قراي اطراف مدينه است ساكن بود و از وفات پيامبر o خبر موثقي نداشت و عمر با ابو عبيدة جراح در سقيفه حاضر شدند و پس از شنيدن سخنان انصار متحير ماندند و نمي دانستند در پاسخشان چه بگويند تا مانع بيعت مردم با سعد بن عباده شوند، لذا عمر پرسيد: ماجرا چيست؟ و همينكه به او گفتند چون رسول خدا o وفات يافته، انصار در صدد تعيين خليفه هستند، شمشير خود را كشيد و فرياد برآورد و منكر فوت رسول الله o شد و گفت: هر كه چنين ادعا كند، او را با شمشيرم مي زنم رسول خدا نمرده بلكه نزد پروردگار رفته و در صدد تكميل دين خويش است، و نهاني كس فرستاد و ابو بكر را از ما وقع آگاه كرد، ابو بكر از سنح به مدينه آمده و به خانة پيامبر رفت و پيكر مطهر آن حضرت را ديد و از وفاتش مطمئن شد، سپس به سوي سقيفه راه افتاد و خود را به آنجا رساند و پرسيد اين اجتماع براي چيست و همينكه عمر داستان آمادگي انصار براي تعيين خليفه به سبب شهرت وفات پيامبر o و انكار خود را گفت ابو بكر پاسخ داد:  هر كه محمد را مي پرستيد او درگذشت و هر كه خدا را مي پرستيد او حي و زنده است.

اما چنانكه ملاحظه مي شود اين روايت خالي از اشكال نيست(6)خصوصاً كه اكثر تواريخ ماجرا را آنگونه كه گفتيم نقل كرده اند، همچنين اين روايت با اخباري كه مي رساند در ايام بيماري پيامبر o امامت مردم در مسجد بر عهدة ابو بكر بوده نيز در تعارض است زيرا روايات مذكور مُشعرند كه ابو بكر در مدينه سكونت داشته است.

اينك به سقيفه باز مي گرديم و به سخنراني سعد بن عباده مي پردازيم، بنا به نقل "الإمامة و السياسة" سعد پس از حمد و ثناي الهي سخناني بدين مضمون گفت: "اي گروه انصار شما را در دين سابقه اي و در اسلام فضيلتي است كه هيچ قبيله اي از عرب را چنين سابقه و فضيلتي نسيت رسول خدا در ميان قوم خود (مردم مكه) ده سال و اند زيست و آنان را به عبادت خداي رحمان و خلع اوثان فرا خواند اما از قوم او و جز اندگي به وي ايمان نياوردند. به خدا سوگند آنان قادر نبودند كه رسول خدا را از دشمنان حفظ كنند و نه آنكه دين او را بشناسانند و حتي نمي توانستند از جان خود دفاع نمايند تا اينكه خداي تعالي اين فضليت را براي شما خواست و اين كرامت را به سوي شما راند و شما را بدين نعمت اختصاص داد و ايمان به او و به رسول او و حفظ و حراست او و اصحابش را و ارجمندي دين او و جهاد با دشمنان وي را نصيب شما فرمود، پس شما بر كسي كه از آن حضرت و از شما تخلف كند شديد ترين مردم بوده و هستيد و بر دشمنان خود نيز سنگين ترين مردم ايد تا اينكه مردم با رغبت و با كراهت به راه راست آمدند و كساني از دور و نزديك گردن به دين خدا نهادند تا اينكه خدا به وسيلة شما رسول خود را بر زمين استيلا بخشيد و با شمشيرهاي شما عرب به اطاعت او گردن نهاد، رسول خدا وفات يافت در حالي كه از شما خشنود و چشمانش به شما روشن بود پس بادستهاي خود و با قوّتِ تمام به اين امر (= حكومت و زمامداري) محكم بچسبيد زيرا شما از تمام مردم بدان أحق و أولي هستيد.".  تمام جمعيت انصار او را اجابت كرده و گفتند در رأي پيروز و در گفتار استواري و آنچه تو در توليت امر خلافت گفتي كافي و خود بدين امر لائقي و تمام مؤمنان بدان راضي و خرسندند. نقل شده كه عمر گفت: چون سعد بن عباده از گفتار خود ساكت شد من خواستم سخن بگويم و نزد خود جملات و گفتاري آماده كرده بودم و خوش داشتم كه در حضور ابو بكر آنها را بيان كنم. اما ابو بكر گفت اي عمر بجاي خود باش و من ميل نداشتم كه او را به خشم آورم، او داناتر و باوقارتر از من شروع به سخن كرد، به خدا سوگند هيچ كلمه اي از آنچه من قبلاً آماده كرده و آنرا خوش داشتم وانگذاشت مگر اينكه بديهه آنرا يا مانند آنرا يا بهتر از آنرا گفت تا اينكه ساكت شد.

به هر حال ابو بكر در پايان سخنانش ابو عبيدة جراح و عمر را براي خلافت معرفي نمود و فضائلي براي ايشان شمرد و استحقاقشان را تصديق كرد. تاريخ يعقوبي(7) فضليت شماري ابو بكر را بدين عبارت آورده: "هذا عمر بن الخطاب الذي قال رسول الله: اللهم أعز الدين به! وهذا أبو عبيدة الجراح الذي قال رسول الله: أمين هذه الأمة، فبايعوا أيهما شئتم" = اين عمر بن الخطاب است كه پيامبر فرمود: خداوند دين را با او قوت بخشيد و اين ابو عبيدة جراح است كه پيامبر فرمود: امين اين امت است، با هر يك كه مي خواهيد بيعت كنيد". اما عمر و ابو عبيده از اين پيشنهاد تن زدند و گفتند: نه، سوگند به خدا ما خود را بر تو مقدم نمي داريم در حالي كه تو جليس رسول الله و ثاني اثنين او هستي. ابن قتيبه در كتاب "الإمامة والسياسة" سخنان ابو بكر را بدين بيان آورده است كه گفت: "همانا خداي جلّ شأنه محمد را براي هدايت و دين حق برانگيخت پس جنابش براي دين اسلام به دعوت پرداخت آنگاه خداي تعالي تن و جان و قلوب ما را بدانچه آن حضرت دعوت نمود فرا گرفت پس ما گروه مهاجرين نخستين مردمانيم كه اسلام آورديم و ديگر مردمان در اين باره ما را تبعيت كردند ما عشيرة رسول خداييم و مع ذلك ما از اواسط عرب و نيكان آنانيم هيچ قبيله اي از قبايل عرب نيست مگر اينكه قريش را با آن نسبت و قرابتي است و شما انصار و ياران خدائيد، همآنان كه جاي داديد و نصرت كرديد شما در دين وزراء رسول خداييد، شما در كتاب خدا برادران ما و در دين خداي عز وجل، شريكان ماييد، در هر سستي و سختي كه ما بوده ايم شما نيز بوده ايد، به خدا سوگند در هيچ خير ما نبوده ايم كه شما در آن نباشيد، شما محبوبترين مردمان و گرامتي ترين آنان در نزد ما و در رضايت به قضاي الهي و تسليم به امر او سزاوارترين مردميد، در آنچه خداوند به شما و به برادران مهاجرتان سوق داده، بديشان حسد نورزيد، شما كساني هستيد كه نسبت به ديگران ايثار كرديد در حالي كه خود بدان نيازمند بوديد به خدا سوگند شما همواره برادران مهاجر خود را بر خود ايثار مي كنيد و شما سزاوارترين مردميد كه اين امر (= حكومت) در دست شما نباشد و دورتر از آنيد كه بر برادران خود در خيري كه خدا براي ايشان خواسته حسد ورزيد و من اكنون شما را به بيعت با ابو عبيده و يا عمر دعوت مي كنم و ايشان را براي شما و براي حكومت مي پسندم زيرا اينان هر دو براي آن اهليت دارند. ". ابو عبيده و عمر گفتند: "اي ابو بكر براي هيچكس شايسته نيست كه برتر از تو باشد زيرا تو جليس رسول خدا و يار غار و ثاني اثنين اويي و رسول خدا تو را به نماز واداشت. پس تو از همة مردم به دين او سزاوارتري!".

اينك بايد ديد انصار در مقابل گفتار ابو بكر چه عكس العملي نشان دادند، بنابر آنچه در كتب تواريخ و سِيَر آمده است انصار پس از شنيدن كلام ابو بكر گفتند: به خدا سوگند ما به خيري كه خدا به سوي شما سوق داد و روزي فرمود حسد نمي ورزيم و ما نيز چنانيم كه تو وصف كردي و خداي را سپاسگزاريم و هيچ كس از خلق خدا در نزد ما از شما محبوبتر و پسنديده تر و امين تر نيست ليكن ما از روزهاي بعد مي ترسيم و بيمناكيم بر اين امر (= حكومت) كسي چيره شود كه نه از ما است و نه از شما، پس اگر امروز يكنفر از ما و يكنفر از شما را امير كنيد كه با آن بيعت كنيم و راضي شويم كه هرگاه امير ما در گذشت، فرد ديگري از انصار برگيريم و چون او عمرش بسر آمد يكنفر از مهاجرين باشد و اگر مادام كه اين امت باقي است، كار به همين صورت و كيفيت باشد، بهتر و سزاوارتر است كه عدالت در امت محمد o جاري مي شود و پاره اي از ما متابعت پارة ديگر مي كند، تا قرشي از آن بترسد كه اگر برتري جويد انصاري او را بجاي خود نشاند و انصاري از آن بترسد كه اگر برتري جويد قرشي او را بجاي خود نشاند، چون سخن انصار بدين جاي رسيد ابو بكر برپاي خاست و پس از حمد و ثناي الهي گفت: همانا خدا محمد o را برانگيخت در حالي كه بر خلق او رسول و بر امت خويش گواه بود تا آنكه مردم خداي را پرستيده و او را يگانه دانند در حالي كه در اين هنگام خدايان پراكنده اي را مي پرستيدند و گمان مي كردند كه آنان برايشان شفاعت مي كنند و به ايشان خير و سود مي رسانند و حال اينكه سنگهائي تراشيده و چوب هائي خراشيده بودند اگر مي خواهيد، بخوانيد آية شريفه را كه مي فرمايد: ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ ﴿وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله مَا لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ الله وقالوا: ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى الله زُلْفَى(8)  پس بر عرب بسيار سخت بود كه دين پدران خود را ترك گويند لذا خدا مهاجرين اولين را به تصديق رسول و ايمان به او و مواسات و صبر با او بر شدت عمل بت پرستان و رام كردن ايشان و تكذيب آنان اختصاص داد در حالي كه تمام مردم مخالف ايشان و در صدد آزارشان بودند، مع هذا مهاجرين از قلّت عدد خود و سبك شمرده شدن توسط كفار و اجتماع بت پرستان عليه آنان، وحشت نكردند و آنان نخستين كساني بودند كه خداي را در زمين عبادت كردند و نخستين كسانند كه به خدا و رسول او ايمان آوردند و نيز ايشان اولياء و عشيرة او بوده و سزاوارترين مردم به امر پيشوائي بعد از او هستند، و جز ستمگر در اين باب با ايشان منازعه نمي كند و شما اي گروه انصار كساني هستيد كه منكر فضل و آن نعمت عظيم اسلامي كه از آن ايشان است نمي توانيد شد، خدا شما را براي دين خود و رسول خود به انصاري پسنديده و مهاجرت رسول را به سوي شما قرارداد و بعد از مهاجرين اولين، هيچ كس را منزلت شما نيست، پس ما اميرانيم و شما وزيران، ما بدون مشورت شما به امري اقدام نكرده و آن را به انجام نمي رسانيم. در اين حال خباب بن منذر بن زيد بن حزام برخاست و گفت اي گروه انصار زمام امر خود را در دست خود نگهداريد همانا كه مردم در زير ساية شما هستند و كسي را توان آن نيست كه با شما مخالفت كرده و از رأي شما سرپيچي كند، شما اهل عزت و ثروت و داراي عِدّه و عُدّه و بزرگي و بزرگواري هستيد و همانا مردم اكنون مي نگرند تا شما چه مي كنيد؟ پس اختلاف نورزيد تا رأيتان بر خودتان تباه شود و امور خود را پريشان و پاره پاره كنيد، شمائيد كه مأوي داده ايد، هجرت به سوي شما بود و براي شما است آنچه براي سابقين اولين است، شما صاحبان خانه و ايمان قبل از ايشانيد، به خدا سوگند خدا آشكا را پرستيده نشد مگر در بلاد شما و نماز صورت جماعت نيافت مگر در مساجد شما و عرب گردن به اسلام ننهاد جز به بركت شمشيرهاي شما، پس شما را در اين امر از همة مردمان بهرة بزرگتر و بيشتري است، و اگر اين قوم از آن اِبا دارند پس ناچار از ما اميري باشد و از ايشان هم اميري! در اين موقع عمر برپاي خاست و گفت: هيهات دو شمشير در يك غلاف نگنجد به خدا سوگند عرب راضي نخواهد شد در حالي كه پيغمبرشان از غير شما است، شما بر ايشان امير باشيد و ليكن عرب را نسزد كه متولي اين امر شود مگر كساني كه پيغمبري در ايشان بوده و اولي الأمر از ايشان است، ما را بر آن دسته از عرب كه مخالف ما هستند حجت ظاهره و برهان و سلطان آشكار است، چه كسي مي تواند در سلطنت محمد و ميراث او باما نزاع كند؟ و حال اينكه ما اولياء و عشيرة او هستيم مگر آنكه به باطل بتازد يا مرتكب گناه بزرگ شود يا خود را در ورطة هلاكت افكند.

بار ديگر خباب بن منذر برخاست و گفت اي معشر انصار مالك آنچه در دست خود داريد باشيد و گوش به سخنان او و اصحابش ندهيد تا بهرة شما را از اين امر ببرند، اگر بدانچه از ايشان خواستيد تن در ندهند آنان را از بلاد خود بيرون كنيد و كسي را كه مي خواهيد بر خودتان و بر اينان ولايت بخشيد كه بر خدا سوگند شما بدين امر از ايشان سزاوارتريد، بدين امر كسي گردن نهاد كه جز به شمشير ما گردن نمي نهاد، به خدا سوگند اگر شما بخواهيد آن را بر مي گردانيم، به خدا سوگند كسي سخن مرا بر من بر نمي گرداند مگر اينكه او را با شمشير درهم شكنم، عمر بن الخطاب چون جواب خود را از خباب شنيد گفت: كسي به جاي من او را جواب گويد مرا با او سخني نيست زيرا در حيات رسول خدا o مرا با او منازعه اي بود پيامبر مرا از نزاع با او نهي فرمود لذا سوگند خورده ام كه هرگز كلمه اي به او نگويم كه او را بد آيد. آنگاه ابو عبيدة جراح برخاست و گفت: اي گروه انصار شما نخستين كساني بوديد كه نصرت كرديد و جاي داديد پس نخستين كساني نباشيد كه تبديل و تغيير دهيد. در اين حال بشير بن سعيد كه ظاهرا برادر زاده و از نزديكان سعد بن عباده بوده و از سادات طائفة خزرج بود چون ديد كه قوم او بر امير كردن سعد بن عباده متفق اند، براي ممانعت از انتخاب سعد، برپاي خاست و گفت اي گروه انصار هر چند ما در جهاد با مشركين  و سابقه در دين داراي فضليت هستيم ليكن ما از آن جز خشنودي خدا و اطاعت رسول چيزي نخواستيم و ما را نمي سزد كه بر مردم از اين جهت گردن فرازي كنيم. محمد كه رسول خدا است مردي است از قريش و قوم او به ميراث و توليت سلطنت او أحقّ و أولي هستند به خدا سوگند مي خورم كه من خود را لايق نمي بينم كه در اين امر با ايشان هرگز در نزاع و كشمكش باشم، پس از خدا بترسيد و با ايشان مخالفت نكرده به خدعه نپردازيد.

چون اين عمل از بشير بن سعد سرزد ابو بكر بر پاي خاست و خدا را حمد وثنا گفت و انصار را به جماعت دعوت نموده و از تفرقه نهي نمود وگفت در خصوص بيعت با اين دو مرد يعني ابو عبيدة جراح يا عمر من خير خواه شمايم پس با هر كدام از اينان كه مي خواهيد بيعت كنيد. عمر گفت معاذ الله كه چنين كاري شود در حالي كه تو در ميان ما هستي تو بدين كار از ما سزاوارتري و به صحبت رسول خدا از ما أقدم و در بذل مال أفضلي و تو أفضل مهاجرين هستي و ثاني اثنين رسول خدا و خليفة او بر نمازي و نماز أفضل أعمال دين اسلام است پس چه كسي را مي رسد كه برتو پيشي جويد و متولّي اين امر شود دست خود را باز كن تا با تو بيعت كنيم، چون عمر و ابو عبيده رفتند كه با ابو بكر بيعت كنند بشير بن سعد انصاري بر ايشان سبقت گرفت و با أبو بكر بيعت كرد. در اين وقت خباب بن منذر فرياد آورد كه اي بشير عاق كند تو را عاق كننده چه چيز تو را بدين كار واداشت. تو به پسر عم خود از جهت امارت حسد بردي! بشير بن سعد گفت: نه، سوگند به خدا كه كراهت داشتم در حقي كه خاص اين قوم است با ايشان به نزاع پردازم.

طائفة اوس چون ديدند بشير بن سعد كه خود از سادات خزرج است در امر بيعت چنين كرد دسته اي از آنان به دستة ديگر كه اسيد بن حضير از آن جمله بود گفتند: اگر سعد بن عباده را براي يك مرتبه هم كه شده برما ولايت دهيد آنان را بدين سبب هموراه برما فضليت خواهد بود و هر گز براي شما از آن بهره اي نخواهد بود پس برخيزيد و با ابو بكر بيعت كنيد لذا همگي برخاستند و با ابو بكر بيعت كردند در اين حال خباب بن منذر برپاخاست و شمشير خود را برداشت كه به ابو بكر حمله كند اما شمشير او را از دستش گرفتند و او با لباسهاي خود به صورت آنان مي زد تا آنگاه كه از بيعت فارغ شدند آنگاه به ايشان گفت اي گروه انصار مرتكب اين كار شديد، اما به خدا سوگند گويي مي بينم كه فرزندان شما بر در خانه هاي فرزندان ايشان ايستاده اند و به دست خود از ايشان گدائي مي كنند اما آنان حتي آب هم به ايشان نمي چشانند. ابو بكر گفت: آيا از ما مي ترسي اي خباب؟ خباب گفت از تو نه، ليكن از كساني كه بعد از تو مي آيند مي ترسم. ابو بكر گفت هرگاه چنين پيش آمدي شد در آن صورت امر و اختيار به دست تو و اصحاب تو است و ما را بر شما حق طاعت و فرمانبرداري نيست، خباب گفت هيهات اي ابو بكر همينكه من و تو رفتيم بعد از تو كساني مي آيند كه هر چه خواستند مي كنند، سعد بن عباده چون چنان ديد گفت به خدا سوگند اگر من قادر به حركت بودم از من نعره هاي شير مي شنيديد كه تو و اصحاب تو را بيرون مي كردم و تو را به قومي ملحق مي كردم كه تو در ميان ايشان فرمانبر باشي نه فرمانروا و گمنامي باشي بدون عزت و احترام.

به هر حال همة مردم با ابو بكر بيعت كردند به طوري كه نزديك بود سعد بن عباده را پايمال و لگدكوب كنند سعد فرياد برآورد كه مرا كشتيد گفته شد (ظاهراً عمر گفت) بكشيد او را كه خدا او را بكُشد. سعد گفت مرا از اين مكان برداريد پس او را برداشته به خانه اش بردند و چند روزي به او كاري نداشتند. آنگاه ابو بكر كسي فرستاد كه بيا و بيعت كن زيرا همة مردم و حتي قوم تو نيز بيعت كرده اند. سعد گفت نه به خدا سوگند مگر اينكه شما را با هر تيري كه در تركش دارم تير باران كنم و نيزة خود را با خون شما خضاب كنم و با شمشير خود شما را بزنم و با تمام كساني كه از اهل و عشيره ام با من همراهند با شما قتال كنم، نه به خدا سوگند اگر جن و انس با شما اجتماع كنند من با شما بيعت نخواهم كرد تا خود را بر پروردگار عرضه كنم و به حساب خود آگاه شوم. چون اين خبر به ابو بكر رسيد عمر گفت او را وامگذار تا اينكه با تو بيعت كند. بشير بن سعد به ايشان گفت او سرپيچي و لجاجت مي كند و باتو بيعت نخواهد كرد تا كُشته شود و كُشته نمي شود تا اينكه با او تمام فرزندان و اهل بيت و عشيرة او كشته شوند و شما آنان را نمي كشيد مگر اينكه تمام طائفة خزرج كشته شود و خزرج كشته نمي شود مگر اينكه تمام اوس كشته شوند پس امر خود را تباه مكنيد در حالي كه بر شما استقرار يافته لذا او را واگذاريد، واگذاردن او براي شما ضرري ندارد همانا او تنها يكنفر است. از اينرو او را واگذاشتند و مشورت بشير بن سعد را پذيرفتند.

 

ساير صحابة رسول خدا در چه حال بودند؟

آنچه مسلم است امير المؤمنين علي (ع) در اين هنگام مشغول تجهيز جنازة رسول خدا بود درِ خانة پيغمبر را بسته و اهل بيت رسول در ماتم نشسته و به تغسيل و كفن آن حضرت مشغول بودند اما و قتي كه در سقيفه قضية بيعت جريان داشت بنا بر قول اكثر تواريخ، بني هاشم در اطراف علي بودند و پسر عمة آن حضرت زبير بن العوام نيز در ميان ايشان بود چه او خود را از بني هاشم مي شمرد زيرا مادر او "صفيه" دختر عبد المطلب بن هاشم بود و علي (ع) فرمود: "مَا زَالَ الزُّبَيْرُ رَجُلاً مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ عَبْدُ الله = زبير همواره از ما اهل بيت بود تا اينكه پسر ناميمونش عبد الله رشد كرد(9)".

بني اميه در اين هنگام در پيرامون عثمان بودند و بني زهره گرد سعد بن ابي وقاص و عبد الرحمن بن عوف در مسجد اجتماع كرده بودند، همينكه ابو بكر و ابو عبيدة جراح بر ايشان عبور كردند در حالي كه مردم با ابي بكر بيعت كرده بودند عمر به آنها گفت چرا مي بينم شما را كه با حلقه هاي پراكنده جمع شده ايد؟ برخيزيد و با ابو بكر بيعت كنيد زيرا مردم با او بيعت كردند و انصار نيز با او بيعت نمودند. از اين رو عثمان و هركه از بني اميه با او بود برخاستند و با ابي بكر بيعت كردند. اما علي و عباس عموي رسول خدا و هركه از بني هاشم با ايشان بود به خانه هاي خود برگشتند زبير نيز همراهشان رفت. آنگاه عمر با گروهي از جمله اسيد بن حضير و سلمه بن اشيم به سوي ايشان رفته و گفتنه برخيزيد و با ابو بكر بيعت كنيد آنان ابا كردند و زبير بن العوام با شمشير بيرون آمد، عمر گفت اين مرد را بگيريد، او را گرفتند و سلمه بن اشيم برجست و شمشير را از دستش گرفت و به ديوار زد و او را با اصرار بردند تا بيعت كرد و بني هاشم نيز به تبعيت از او بيعت كردند.

كيفيت بيعت امير المؤمنين علي (ع) با ابو بكر

آنچه اكثر تواريخ بر آن متفق اند آن است كه حضرت علي (ع) از بيعت كراهت داشت و تا مدتي متوقف ماند و پس از آن به شرحي كه خواهد آمد بيعت كرد و آن ظاهراً پس از وفات حضرت فاطمه (ع) بود، در تاريخ طبري(10) آمده كه مردي به زهري گفت مگر نه اينست كه علي تا شش ماه با ابو بكر بيعت نكرد زهري گفت نه او و نه احدي از بني هاشم بيعت نكردند تا علي (ع) بيعت نمود، زيرا علي همينكه ديد مردم به او روي نياوردند ناگزير با ابو بكر مصالحه كرد، لذا به نزد ابو بكر كسي فرستاد كه به نزد ما بيا اما كسي با تو نباشيد، چون دوست نداشت عمر با او بيايد زيرا شدت و غلظت عمر را مي دانست. عمر به ابو بكر گفت تو خود به تنهائي مرو، اما وي پاسخ داد به خدا سوگند تنها نزدشان مي روم، تصور مي كني كه آنان چه خواهد كرد؟ و بر علي وارد شد در حالي كه بني هاشم همگي در نزد آن حضرت بودند، پس علي (ع) بر پاخاست و خداي را به آنچه سزاوار اوست حمد و ثنا گفت آنگاه فرمود: اي ابو بكر ما را انكار فضل تو مانع بيعت نشد و نيز به چيزي كه خدا به سوي تو سوق داد رشك نبرديم و ليكن ما چنان مي بينيم كه در اين امر ما را نيز حقي است كه شما مستبدانه بدان دست برديد آنگاه آن حضرت قرابت خود را نسبت به رسول خدا و حقي كه از آن ايشان است، يادآور شد و پيوسته آنها را مي گفت تا ابو بكر به گريه در آمد و چون علي (ع) خاموش شد ابو بكر تشهد گفت و خدا را حمد وثنا كرد آنگاه گفت: سوگند به خدا قرابت رسول خدا در نزد من محبوبتر از آن است كه من خويشاوندان خود را صله كنم و من به خدا سوگند مي خورم كه اين اموالي را كه بين من و شما است آن را جز به خير حيازت نكردم زيرا از رسول خدا شنيدم مي فرمود: ما ارث نمي گذاريم و آنچه از ما باقي ماند، صدقه است و همانا آل محمد نيز از اين مال مي خورند و من به خدا پناه مي برم و يادآور امري نمي شوم كه محمد (ص) آن را انجام داده باشد جز اينكه من نيز آن را ان شاء الله انجام دهم، آنگاه علي (ع) فرمود و عده گاه تو براي بيعت بعد از ظهر است و چون ابو بكر نماز ظهر را خواند روي بر مردم كرد آنگاه عذر علي از بيعت را آن چنان كه خود آن حضرت فرموده بود براي مردم بيان كرد. سپس علي (ع) برخاست و حق ابو بكر را عظيم شمرد و فضليت او و سابقيت او را ذكر كرد و آنگاه سوي ابو بكر رفته با او بيعت كرد! پس از آن مردم روي به علي (ع) كرده و گفتند كاري صواب و نيكو كردي. اين روايت را طبري از عايشه نقل كرده است.

طبري سپس داستان تحريك ابو سفيان را آورده كه خدمت علي (ع) آمده و آن حضرت را عليه ابي بكر تحريك كرده و گفت اگر مي خواهي اكنون مدينه را براي تو از سواره و پياده پر مي كنم. اما امير المؤمنين (ع) او را رد كرده فرمود: "طال ما عاديت الله و رسوله = مدتي مديد با خدا و رسول خدا دشمن بوده اي" و چنانكه در "الأخبار الموفقيات" (ص 585) آمده آن حضرت پيشنهاد ابو سفيان را رد كرده و فرمود مرا با پيامبر o عهدي است و ما همگي به آن پايبنديم، و ساير گفتگوها كه در تواريخ آمده است.

مسعودي شيعي نيز قضية سقيفة بني ساعده را به نحو خلاصه آورده و مي گويد: "در همان روزي كه رسول خدا وفات نمود يعني دوشنبه 12 ربيع الأول سنة 11 هجرت، با ابي بكر بيعت شد در حالي كه انصار سعد بن عباده را براي بيعت نامزد كرده بودند و بين او و افرادي از مهاجرين كه در سقيفه حضور داشتند منازعه اي طولاني و گفتگوهاي عظيمي رخ داد در حالي كه علي و عباس و ساير مهاجرين مشغول تجهيز جنازة پيغمبر بودند و اين اولين اختلاقي بود كه پس از پيغمبر در ميان مسلمين رخ داد و شمار بسياري از عرب پس از رحلت رسول خدا مرتد شدند و دسته اي از آنان كافر شده و عده اي از  پرداخت زكات امتناع كردند و امر مسيلمة كذاب حنفي از يمامه و طلحه ابن خويلد اسدي كه عيينه بن حصين الفزاري از قبيلة غطفان او را كمك و ياري مي كرد از همه مهتمر و عظيمتر و ترسناكتر بود، اين دو تن علاوه بر اسود عنسي و سجاح دختر حارث ادعاي پيغمبري مي كردند(11).

احمد بن ابي يعقوب بن جعفر بن وهب الكاتب شيعي معروف به يعقوبي ماجراي سقيفة بني ساعده را به همين صورت آورده و گفته: هنوز رسول خدا را غسل نداده بودند كه انصار در سقيفة بني ساعده اجتماع كردند و سعد بن عباده را نشانيدند در حالي كه عصابه اي بر سر بسته بوده و براي او فرشي گسترده بودند(12) آنگاه به كيفيتي كه ذكر شد، داستان احتجاج مهاجر و انصار را آورده، چيزي كه در اين تاريخ به چشم مي خورد آن است كه پس از آنكه عبد الرحمن بن عوف از فضائل مهاجرين سخن مي راند، مي گويد: هر چند شما انصار را فضل و فضيلتي است اما در ميان شما كسي مانند ابو بكر و عمر و علي نيست، در اينجا سخن از علي (ع) به ميان مي آيد، در اين هنگام "منذر بن ارقم" برپاي خاسته و مي گويد كه ما فضائل اين اشخاص را كه ذكر كردي منكر نيستيم "إن فيهم لرجلاً لو طلب هذا الأمر لم ينازعه أحد فيه " = در ميان اين اشخاص مردي هست كه اگر او خواستار بيعت در خلافت شود هيچ كس با او منازعه نخواهد كرد" و مقصودش از آن مرد حضرت علي (ع) بود، در اين هنگام بشير بن سعد الخزرجي برخاسته و با ابو بكر بيعت مي كند و پس از وي اسيد بن حضير الخزرجي، آنگاه ساير مردم برخاسته بيعت مي كنند در اين وقت كه بيعت ابي بكر در شرف اتمام بود براء بن عازب (غازب) آمده و در خانه اي كه بني هاشم جمع بودند در را كوبيده و گفت اي گروه بني هاشم با ابي بكر بيعت انجام شد، پاره اي از آنان گفتند مسلمانان چنين كاري را كه ما از آن غايب باشيم انجام نمي دهند در حالي كه ما به محمد رسول الله اولي هستيم، اما عباس گفت قسم به خداي كعبه كه آنان كار خود را كردند. مهاجر و انصار شكي نداشتند كه علي خليفه خواهد شد و همينكه از خانه خارج شدند فضل بن عباس كه زبان آور قريش بود برخاست و گفت اي گروه قريش خلافت با فريب و تمويه براي شما تحقق نمي يابد در حالي كه ما به جاي شما شايسته و لايق آن هسيتم و صاحب و رفيق ما علي (ع) بدان از شما سزاوارتر است، آنگاه يكي از فرزندان ابو لهب موسوم به عتبه برخاسته و اشعاري(13) انشاء كرد:

ما كنت أحسب أن الأمر منصرفٌ

 

عـن هاشم ثم منها عن أبي الحسنِ

عن أوَّلِ الناس إيـمانـاً وسابقـةً(14)

 

و أعلم  الناس بالقرآن و السـننِ

و آخر الناس عهدا بالنـبي، و مَنْ

 

جبريل عون له في الغَسْل و الكفنِ

مَـنْ فيـه ما فـيهمُ لا يمترون به،

 

وليس في القوم ما فيه من الحَسَـنِ

ماذا الذي  ردهم عنـه  فتـعلمه

 

ها  إن  ذا  غبننـا  مـن أعظم الغبن(15)!

نمي پنداشتم كه امر خلافت از بني هاشم و در ميان بني هاشم از ابو الحسن علي (ع) منصرف شود.

نخستين كس از مردم به لحاظ ايمان و سابقه در اسلام و دانا ترين مردم به قرآن و سنت كيست؟

و آخرين كس از جهت ديدار رسول خدا و كسي كه جبرئيل در غسل و كفن رسول خدا o يار او بوده، كيست؟

آنچه عيب در آنهاست، در وي نيست و آنچه از فضائل داراست، در ايشان نيست.

پس چه ايشان را از و منصرف ساخت كه تو بداني، براستي كه مغبون شدن ما در اين كار از بزرگترين زيانهاست!

علي (ع) چون اين ماجرا را شنيد كس فرستاد و او را از اين كار نهي كرده و فرمود: ديگر چنين مكن، زيرا سالم ماندن دين براي ما از هر چيز ديگر عزيزتر است. و بنا به نقل كتاب "الأخبار الموفقيات"(16) بسياري از انصار پس از بيعت با ابو بكر و استقرار وي بر مسند خلافت پشيمان شده و يكديگر را سرزنش كرده و نام علي (ع) را برده و به نام او شعار دادند ولي آن حضرت با اينكه در خانه بود، بيرون نيامد و آنان را تاييد نكرد!!

از جملة گروهي از مهاجر و انصار كه از بيعت ابي بكر تخلف كردند و به علي بن ابي طالب (ع) مايل بودند، عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و زبير بن العوام و خالد بن سعيد العاص و مقداد بن عمر و سلمان فارسي و ابو ذر غفار و عمار ياسر و براء بن عازب (غازب) و أبيّ بن كعب بودند، از اينرو ابو بكر كسي را نزد عمر بن خطاب و ابو عبيدة جراح و مغيرة بن شعبه فرستاد و پرسيد رأي شما در اين باره چيست؟ گفتند نظر ما آن است كه عباس بن عبد المطلب را ملاقات كني و در اين امر بهره اي براي او قرار دهي كه پس از وي براي او و بازماندگانش باقي باشد تا بدين وسيله از علي فاصله گيرد و حجتي باشد براي شما بر علي تا او نتواند از شما كناره گيري كند. لذا ابو بكر و عمر و ابو عبيده و مغيره شبانه بر عباس وارد شدند، ابو بكر خدا را حمد و ثنا گفت و آنگاه مطالب خود را ضمن ستايش رسول خدا بيان كرد، چون از اداي سخن فارغ شد عباس به سخن در آمد و خداي را حمد وثنا گفت، آنگاه به بيان خود ادامه داد و گفت: همانا خدا چنانكه بيان كردي محمد o را برانگيخت و با وي بر امّت منت نهاد و حضرتش ولي مؤمنين بود، آنگاه كه حضرتش را قبض فرمود، بر مسلمانان امورشان را واگذاشت تا هركه را بخواهد براي خود اختيار كنند، اما بايد حق را دنبال و اجابت كنند نه اينكه از وسوسه و هواي نفس پيروي كنند پس اگر تو از طرف رسول خدا اين خلافت را أخذ كرده اي از آن تو است نمي تواني آن را به كسي واگذاري، و اگر از طريق مؤمنين اخذ كرده اي ما نيز از ايشانيم، به چه جهت بر ما پيشي گرفتي و ما سهم خود را در اين باره به تو وانگذاشتيم و از آن اعراض نكرده ايم. و اگر اين امر به وسيلة مؤمنين بر تو واجب شده پس چگونه است كه ما به آن راضي نيستيم، اين چگونه سخن دور از صوابي است كه تو مي گوئي؟ مردم بر تو طعن مي زنند، و اين گفتة تو كه مي گويي آنان تو را اختيار كردند و به تو علاقه داشتند و اينكه تو نام خود را خليفة رسول الله نهاده اي صواب نيست و نه چنين است كه مي گويي رسول خدا امر مردم را به خودشان واگذشت تا هر كه را بخواهد اختيار كنند و آنان تو را اختيار كردند. اما آنچه گفتي كه براي من حقي قرار دهي، اگر اين حق مال مؤمنين است تو را نرسد كه در آن حكم كني و اگر مال ما است هرگز راضي نمي شويم كه فقط قسمتي از آن را به ما واگذاري و قسمتي را نه! همانا رسول خدا از درختي است كه ما شاخه هاي آنيم و شما همسايگان آنيد! ناچار ابو بكر و ديگران از خانة عباس مأيوس بازگشتند، اما چنانكه ملاحظه مي فرماييد عباس عموي علي (ع) نيز به ماجراي غدير استشهاد نكرد.

از جملة كساني كه از بيعت ابو بكر تخلف كردند، ابو سفيان بن حرب بود كه چون خبر بيعت با ابي بكر را شنيد نزد بني هاشم آمده و گفت:

اي فرزندان عبد مناف آيا راضي شديد كه ديگران بر شما والي شوند و به علي ابن ابي طالب گفت دست خود را بيآور تا با تو بيعت كنم كه من طائفة قُصَيّ را نيز باخود همراه خواهم كرد، آنگاه اين شعر را سرود:

بني هاشم لاتطعموا الناس فيكم

 

و لاسيما تيم بن مرة أو عدي

فما الأمر إلا فيكم و إليكم

 

و ليس لها إلا أبو حسن علي

أبا حسن، فاشدد بها كف حازم

 

فإنك بالأمر الذي يرتجي ملي

وإن امرأً يرمي قُصَيّ وراءه

 

عزيز الحمي، والناس من غالب قصي

فرزندان هاشم، [با سكوت خود] مردم به ويژه قبيلة تيم بن مره يا قبيلة عدي را به طمع خلافت نيندازيد

امر خلافت جز درميان شما نيست و جز ابو الحسن علي كسي شايستة آن نيست.

اي ابو الحسن با دستي كاردان خلافت را محكم بگير، چه تو بر آنچه اميد مي رود نيرومند و توانايي

و البته مردي كه قصي پشتيبان اوست، حامي نيرومندي دارد وتنها قصي مردمي از نسل غالب اند.

چنانكه گذشت امير المؤمنين A به او روي خوش نشان نداد و او را از خود راند. "خالد بن سعيد" غائب بود همينكه آمد و از بيعت ابي بكر آگاه شد به خدمت علي (ع) آمد و گفت بيا تا با تو بيعت كنيم كه سوگند به خدا در ميان مردم احدي از تو به مقام محمد o سزاوارتر نيست و جماعتي در گرد علي ابن ابي طالب A اجتماع كرده و او را به بيعت دعوت مي كردند، حضرت به آنان فرمود بامدادان در منزل من حاضر شويد در حالي كه سرهاي خود را تراشيده ايد، ولي فردا جز سه تن به نزدش نيآمدند(17) ! آنگاه يعقوبي داستان آمدن عمر را به همراهي گروهي به خانة حضرت فاطمه (ع) و مخالفت آن حضرت را با آنان آورده و سپس مي نويسد: گروه مخالف چند روزي در مخالفت خود پايدار ماندند آنگاه يك يك آمده با ابو بكر بيعت كردند اما علي (ع) تا شش ماه و به قولي تا چهل روز بيعت نكرد. آنگاه داستان عزلت و كناره گيري انصار را از بيعت با ابو بكر آورده كه قريش از اين جهت خشمناك شدند و خطيبان ايشان در اين باره سخناني گفتند و عمرو بن العاص پيش آمد و قريش به او گفتند بر خيز و از انصار بدگويي كن، او نيز چنين كرد، اما فضل بن عباس برخاسته و سخنان عمرو بن عاص را پاسخ گفت، آنگاه به خدمت علي (ع) آمد و حضرتش را از ماجرا آگاه كرد و شعري در اين باره گفت، علي (ع) غضبناك بيرون آمده و داخل مسجد شد و انصار را به خير و خوبي ياد كرد و سخنان عمرو عاص را رد نمود(18) و چون انصار ماوَقَع را شنيدند آن را خوش داشته و مسرور شدند و به نزد حسان بن ثابت آمده و از او خواستند تا در جواب قريش شعري بسرايد و از علي به خوبي ياد كند و او نيز چنين كرد.

در كتاب "الإمامة والسياسة" ابن قتيبه و ساير تواريخ اسلامي داستان بيعت علي (ع) با ابو بكر چنين آمده است: هنگامي كه علي را به نزد ابو بكر آوردند در حالي كه آن حضرت مي فرمود بندة خدا و برادر رسول خدايم، به او گفته شد كه با ابي بكر بيعت كن، فرمود من از شما به اين امر سزاوارترم لذا با شما بيعت نمي كنم و شما به بيعت كردن با من اولي هستيد، شما امر خلافت را از انصار گرفتيد و به قرابت رسول خدا بر ايشان حجت آورديد و آن را از ما اهل بيت به غصب مي گيريد، مگر شما نبوديد كه به انصار اظهار كرديد كه شما از ايشان به اين امر اولائيد از آن سبب كه محمد o از شما است، آنان نيز با اين حجت خواستة شما را داده، امارت را به شما تسليم كردند. اينك من نيز همان حجت را كه شما بر انصار آورديد بر شما مي آورم زيرا ما به رسول خدا در حال حيات وممات سزاوارتريم، پس اگر شما مؤمن ايد ما را انصاف دهيد و گرنه به همان ظلم و ستمگري باقي بمانيد در حالي كه مي دانيد چه مي كنيد؟ عمر گفت تا بيعت نكني بخود واگذار نمي شوي، علي (ع) فرمود: شيري را بدوش كه نيمي از آن تو باشد، امروز تو كار ابي بكر را محكم كن تا فردا آن را به تو برگرداند، آنگاه فرمود: اي عمر به خدا سوگند كه من گفتة تو را قبول نكرده و با او بيعت نمي كنم(19)، ابو بكر به آن حضرت گفت: اگر بيعت نمي كني من تو را مجبور نمي كنم، ابو عبيدة جراح رو به علي كرده گفت: پسر عمّو تو جوان و كم سن و سالي و اينان پيران قوم تو اند و ترا تجربه و معرفت ايشان به امور نيست و من ابو بكر را براي اين امر از حيث تحمل و اطلاع از تو تواناتر مي بينم، پس اين امر را به او واگذار، اگر تو زنده ماندي و عمرت دراز شد آنگاه تو البته در اين امر از جهت فضل و دين و علم و فهم و سابقه ات و خويشاوندي و داماد بودنت سزاوارتري، علي فرمود: شما را به خدا اي گروه مهاجرين، سلطنت محمد o را در عرب از خانة او بيرون نبريد تا در قعر خانة خود مدفون كنيد، و خويشان او را از مقام او در ميان مردم و از حقشان جدا نكنيد، اي گروه مهاجرين به خدا سوگند، ما به رسول خدا از تمام مردم سزاوارتريم زيرا اهل بيت او هستيم و ما به اين امر از شما شايسته تريم مادام كه در ميان ما قاري كتاب خدا و فقيه در دين خدا و عالم به سنتهاي رسول خدا و سررشته دار امور رعيت و دفع كنندة سيئه و بديها از مردم موجود باشد كه در بين ايشان اموال را بالسويه تقسيم كند. و چنين كس هم اكنون در ميان ما هست، پس متابعت هواي نفس نكنيد تا از راه خدا گمراه شده بر دوري خود از دين حق بيفزائيد، در اين هنگام بشير بن سعد انصاري گفت: يا علي اگر اين سخن را انصار قبل از بيعتشان با ابو بكر از توشنيده بودند كسي با تو مخالفت نمي كرد. راوي مي گويد علي از حضور ابو بكر بيرون آمده فاطمه را بر چهارپائي مي نشاند و از مجالس انصار مي گذشت و از ايشان طلب ياري مي كرد اما آنان مي گفتند اي دختر رسول خدا بيعت ما با اين مرد انجام شد، اگر شوهر و پسر عموميت قبل از ابو بكر به سوي ما مي آمد از او عدول نمي كرديم(20)، اما علي (ع) مي فرمود آيا من جنازة رسول خدا را دفن نكرده در خانه اش بگذارم و در خصوص سلطنتش بيرون آمده به كشمكش با مردم بپردازم؟ و حضرت فاطمه (ع) مي فرمود جز آنچه ابو الحسن انجام داد سزاوار نبود و آنچه اينان انجام دادند خدا محاسبه و مؤاخذه خواهد كرد.

داستان سقيفه كه در كتب معتبر و سير و تواريخ اسلامي آمده، چنين است كه ذكر و اختلافي نيست مگر اندكي كه در كتب شيعه مي توان يافت و در هيچ جا يادي از غدير خم و احتجاج به آن از طرف علي (ع) و طرفدارانش و اينكه آن حضرت توسّط پيامبر به اين مقام منصوب است، نشده مگر در كتاب "الاحتجاج على أهل اللّجاج" طبرسي كه البته صحيح نيست. در اين كتاب چنين آمده است: "پس از آنكه بشير بن سعد با جماعتي از انصار به علي (ع) مي گويد: اي ابا الحسن اگر اين امر را انصار قبل از بيعت با ابو بكر از توشنيده بودند، حتي دو تن با تو در آن اختلاف نمي كرد، علي فرمود: آيا من جنازة رسول خدا o را بدون تجهيز و تكفين واگذاشته و در بارة سلطنت او منازعه كنم؟! قسم به خدا كه بيم آن نداشتم احدي خود را در اين امر نامزد كرده و با ما اهل بيت منازعه كند و آنچه شما جايز دانستيد، روا شمارد و گمان نداشتم كه رسول خدا در روز غدير خم براي احدي حجتي باقي گذاشته و جاي سخن مانده باشد، از اين رو مي خواهم از مردي كه شنيده در روز غدير خم پيامبر فرمود: "هر كه من مولاي اويم، علي مولاي اوست، خدايا دوست بدار هر كه علي را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه علي را دشمن دارد و ياري فرما هر كه علي را ياري كند و خوار فرما هر كه علي را خواركند"، برخيزد و آنچه را كه شنيده شهادت دهد.

زيد بن ارقم مي گويد دو ازده نفر(21) از كساني كه در غزوة بدر شركت داشتند گواهي دادند، من نيز از كساني بودم كه قول رسول خدا را شنيدم، لكن شهادت را كتمان كردم و لذا حضرت مرا نفرين كرد و بينائي ام از بين رفت".

مسألة احتجاج امير المؤمنين علي (ع) از قول زيد بن ارقم كه به زمان ابو بكر نسبت داده شده، بر خلاف تاريخ مسلم است و جاعل اين روايت از تاريخ بي اطلاع بوده، زيرا استشهاد علي (ع) به ماجراي غدير خم و كتمان يا عدم كتمان(22) زيد بن ارقم، طبق كتب معتبره از قبيل "بحار الأنوار" (ج22، ص32) و يا جلد اول "الغدير" علامة اميني، در سال 35 هجري و در زمان خلافت امير المؤمنين (ع) در "رحبة" كوفه واقع شده و هيچ ارتباطي به زمان ابو بكر نداشته است، بلكه امير المؤمنين در زمان تصدي خلافت و به هنگام جنگ با معاويه، به منظور اثبات حقانيت موضع خود، (ونه براي اثبات خلافت إلهي خويش) و ناحق بودن موضع معاويه و براي تشويق مردم به جنگ با فرزند ابو سفيان كه به ناحق به ستيز و دشمني با آن حضرت برخاسته بود، از مطّلعين ماجراي غدير خم خواست كه شهادت دهند و يادآور شوند كه پيامبر o در آن روز در بارة كساني كه نسبت به علي (ع) محبت داشته و به نصرت و همراهي با وي قيام كنند دعا كرده و دشمن او را نفرين كرده است. يعني فرموده: "من كنت مولاه فهذا علي مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه و ..........."

و اين مسأله ربطي به منصوبيت آن حضرت از جانب خداي متعال به خلافت ندارد. اين روايت ضعيف(23) كتاب "احتجاج" با ديگر روايت همين كتاب نيز موافق نيست كه مي گويد: "دوازده تن پس از اجازه گرفتن از علي (ع)، به آن حضرت عرض كردند: "يا أمير المؤمنين! تركت حقا أنت أحق به وأولى منه لأنا سمعنا رسول الله يقول: "علي مع الحق والحق مع علي = اي امير مؤمنان تو حقي را واگذاشتي كه به آن سزاوارتر و شايسته تري، زيرا ما از رسول خدا شنيديم كه مي فرمود: علي با حق و حق با علي است."

همچنانكه ملاحظه مي شود، هيچ يك از منصوص بودن آن حضرت به خلافت و يا ماجراي غدير خم سخني نگفته و بدان استناد نكرده اند و اين سخن در حد خود، در بارة امامت منصوصه نارساست بلكه ظاهر است كه آن حضرت را در امر خلافت از ديگران لايقتر مي دانستند.

 

آنچه در كتب شيعه در اين باب آمده است

1ـ چنانكه قبلاً يادآورشديم داستان سقيفه و بيعت مهاجر و انصار با ابو بكر در كتاب احتجاج طبرسي كه از كتب شيعه است تقريباً موافق است با آنچه در كتاب الإمامة و السياسة ابن قتيبة دينوري آمده كه مورد قبول اهل سنت نيز هست.

2ـ در كتاب "اثبات الوصيه" منسوب به مسعودي كه آن را نيز از كتب معتبرة شيعه مي خوانند، در داستان سقيفه موضوع تعيين خليفه و بيعت با او را چنانكه علامة مجلسي نيز نقل كرده(24)، چنين است: "واتصل الخبر بأمير المؤمنين بعد فراغه من غسل رسول الله وتحنيطه وتكفينه وتجهيزه ودفنه بعد الصلاة عليه مع من حضر من بني هاشم وقوم من صحابته مثل سلمان وأبو ذر و مقداد وعمار وحذيفة وأُبيّ بن كعب وجماعة نحو أربعين رجلاً. فقام (أي علي) فحمد الله وأثنى عليه ثم قال: إن كانت الإمامة في قريش فأنا أحق بها من قريش وإن لم تكن في قريش فالأنصار على دعويهم، ثم اعتزلهم ودخل بيته" كه خلاصة مضمون آن چنين است كه:  امير المؤمنين (ع) پس از آنكه رسول خدا را غسل داد و بر آن حضرت نماز خواند و وي را دفن نمود، خبر بيعت ابي بكر به او رسيد آنگاه براي خطبه بر پاي خاست و در حضور 40 نفر فرمود: اگر امامت بايد در قريش باشد من به خلافت از تمام قريش سزاوارترم و اگر نبايد در قريش باشد ادعاي انصار (در خصوص احقيت به خلافت) بجا و صحيح است! آنگاه از مردم كناره گرفت و به خانه رفت. در اين كتاب كه به عنوان وصيت يعني خلافت نوشته شده چنانكه ملاحظه و دقت شود در اين جملات هيچگونه ادعائي از منصوب بودن آن حضرت به خلافت از جانب خدا و رسول ديده نمي شود و فقط استشهاد به قوميت است كه اگر خلافت بايد در قريش باشد من از همة قريش به آن سزاوارترم! در حالي كه بايد گفت علي (ع) از همة جهانيان بدان سزاوارتر است اما نه از جهت منصوبيت از طرف خدا و رسول، بلكه از جهت اليق و اعلم و اتقي و اسخي و اشجع بودن، چنانكه در همة خلفاي اسلامي بايد اين خصال و شرايط منظور شود.

3ـ شيخ طوسي در كتاب تلخيص الشافي (ص 394) و علامة مجلسي در جلد هشتم "بحار الأنوار" (ص63) از كتاب شيخ طوسي از أبي مخنف و او از "عبد الله بن عبد الرحمن بن أبي عمر الأنصاري" ماجراي سقيفه را قريب به همان مضاميني كه گذشت، آورده و گفته است همينكه رسول خدا o از دنيا رفت، انصار در سفيقه اجتماع كرده و سعد بن عباده را در حالي كه مريض بود براي خلافت نامزد كردند و خطبه هايي ادا شد و احقيَت خود را، از جهت نصرت دين خدا و ياري رسول خدا و جهاد در دين و تسليم مخالفين بر شمردند و چون احتمال آن بود كه قريش با ايشان مخالفت كند، گفتند هرگاه چنين شود خواهيم گفت از ما اميري و از شما اميري، و چون سعد اين را شنيد نپسنديد و گفت: اين اولين وهن و سستي در اين امر است. چون خبر به عمر رسيد خود را به "سقيفه" رسانيد، آنگاه داستان بيعت ابو بكر را چنانكه قبلا گذشت، آورده است و در آن هيچگونه سخني از منصوبيت علي (ع) از جانب خدا و رسول و داستان غدير نيست. در قضية "سقيفه" و موضوع خلافت و بيعت ابو بكر و مخالفت علي (ع) و عكس العمل هواداران ابو بكر داستانهايي در كتب شيعه آمده كه إن شاء الله در محل خود بدان مي پردازيم. آنچه در اينجا تذكرش لازم است آنكه در "سقيفه" نه از طرف علي (ع) و نه از طرف اصحاب رسول و طرفداران حضرت امير (ع) سخني از قضية غدير خم و نصب آن حضرت، از جانب خدا و رسول، بر امامت و جانشيني پيامبر به ميان نيامده در حالي كه واقعة غدير خم تا رحلت رسول خدا (ص) بيش از هفتاد يا هشتاد و سه روز فاصله نداشت!! زيرا ماجراي غدير خم روز هجدهم ذيحجة سال دهم هجرت كه رسول الله o از سفر حجّة الوداع مراجعت مي فرمود، واقع شد و اگر وفات پيامبر o را 28 صفر سال يازدهم بدانيم، هفتاد روز و چنانچه رحلت آن حضرت را همچون ابن كثير(25) حد أكثر دوازدهم ربيع الأول بدانيم تقريباً هشتاد و سه روز از واقعة غدير خم مي گذشت.

داستان غدير اگر بدان گونه كه مدعيان معتقد اند، راست باشد كه رسول خدا در ميان بيش از صدها هزار مسلماني كه به حج آمده بودند، خطبه اي طولاني، بدان تفصيل كه در پارة اي از كتب شيعه موجود است خوانده و علي (ع) را به عنوان خلافت و امامت أمت به فرمان خدا نصب كرده و از مردم بدين عنوان بيعت گرفته! و حتي در پاره اي از روايات تا سه روز در آن مكان توقف فرموده! و حتي از زنان أمت أخذ بيعت كرده! و حسان بن ثابت شعري در بارة امامت علي (ع) سروده(26) (علاوه بر آنچه كه در مقامات و مكانهاي ديگر، منصوبيت إلهي علي (ع) را بدين سمت يادآور شده و حتي در مرض موت نيز در صدد استحكام اين مرام بوده است)، آنگاه بلا فاصله پس از رحلت رسول خدا تمام اصحاب (إلا قليلي نادر كه حد أكثر تا چهل تن ذكر شده) به تمام تأكيدات و تأييدات أوامر إلهي پشت پا زده و در امر زعامت مسلمين و خلافت پيامبر كوچكترين اعتنا و اشاره اي به آن نكرده و به منتخب خداوند پشت كرده و خود، دست به انتخاب خليفه زدند و ابتداء انصار و مردم مدينه سعد بن عباده را براي خلافت پيامبر o نامزد كرده و براي نيل به مقصود خود به فعاليت پرداخته اند، آنگاه مهاجرين پيش آمدند و دلائل انصار را رد كرده و خود را به جانشيني رسول خدا، لايقتر و اولي شمرده و با احتجاجاتي كه شرحش گذشت، مقام خلافت را حيازت و تصرف كردند و ابدا سخني از علي (ع) و منصوبيت وي و قضية غدير خم و أخذ بيعت به ميان نياوردند، بايد گفت داستاني عجيب است كه از سحر و معجزه گذشته و از محالات حوادث بشري است هر گز در تاريخ عالم مانند آن رخ نداده است و هيچ عقل سليم بلكه فرد ديوانه آن را باور نخواهد كرد! زيرا اگر در سفري دو نفر در بين راه باهم يك استكان چاي خورده يا چند كلمه سخن گفته باشند، ممكن نيست پس از سپري شدن كمتر از نود روز آن را به كلي فراموش كنند! چگونه صد هزار نفر يا بيشتر در مجمعي، امري بدان اهميت يعني بيعت را كه نزد مسلمين مخصوصا قوم عرب آن چنان اهميت دارد كه هيچ امري با آن مقايسه نشود را ديدند و در ظرف حد أكثر هشتاد و سه روز چنان فراموش نموده يا پشت پا زدند كه در تمام عمر آن را به ياد نياوردند يا از آن سخني نگفتند؟!! و حتي كساني كه در غدير خم پس از شنيدن خطبة پيامبر o راه خود را از مردم مدينه جدا كرده و رهسپار موطن خويش شدند و طبعًا فاقد انگيزه هاي مهاجرين مقيم مدينه بودند، پس از اطلاع از خلافت ابو بكر، كمترين اعتراض يا تعجبي ابراز نكردند كه چگونه ابو بكر خليفه شد، با اينكه پيامبر o علي (ع) را به خلافت منصوب فرموده بود ؟!! چرا در تاريخ نشاني از چنين واكنشي ديده نمي شود؟

اتفاقي چنين، در هيچ ملتي رخ نداده است، و عجيب تر آنكه حتي همان چهل نفر مورد ادعا كه از بيعت ابو بكر تخلف ورزيدند هيچگاه از منصوصيت و منصوبيت علي (ع) از جانب خدا و رسول سخني نگفته و حجتي از اين باب، اقامه نكردند، جز آنكه حضرت علي (ع) را براي اين مقام، أحق و أولي مي شناختند و حتي آن دوازده نفري كه بنابر ادعاي كتاب "احتجاج" در مقام مخالفت با ابو بكر بر آمده و به خلافت او اعتراض كردند، از غدير خم حجتي به ميان نيآوردند.

اتفاقي چنين به كتمان و اتحادي چنان به نسيان كه در امت اسلام بعد از رسول خدا، ادعا شده به راستي با عقل سليم سازگاه نيست! عجيب تر از اينها، آنكه حتي خود علي (ع) نيز سخني از اين باب به ميان نيآورده و بدان احتجاج نكرده، و همين ثابت مي كند كه در غدير خم نصي بر خلافت نبوده است، و متأسفانه در كتب اماميه در اين باب مطالبي به هم تلفيق و مراتبي با هم تخليط شده كه از عقل و منطق و حقايق مسلم تاريخي دور و از وجدان و انصاف مهجور است.

اميدوارم كساني كه بر اين مسألة نا معقول پا فشاري مي كنند، متوجه شوند كه اگر چنين تواتر عظيمي (بلكه با لاتر از تواتر) بر باطل و كتمان حق، ممكن باشد، بي شبهه بايد گفت، ارزش تواتر بر باد رفته است وشك و ترديد مقاومت ناپذيري نسبت به كلّ دين و تعاليم اسلام ايجاد مي شود، زيرا ديگر هيچ اعتمادي بر امور متواتر نيست و به راحتي مي توان ادعا كرد كه چه بسيار احكام و معارفي كه اصحاب با تباني يكديگر كتمان و يا تحريف كرده اند، همچنانكه با مسألة خلافت كردند؟!

در اين صورت آيا امر قابل اعتمادي در اسلام بر ايمان باقي مي ماند؟

زيرا آنچه از اسلام در دست ماست به واسطة همين اصحاب كه با چنين اتحاد و اتفاق محير العقول و بي نظيري كه در بي اعتنايي به واقعة غدير خم رفتار كرده اند، به ما رسيده است!!

آيا كساني كه بر ماجراي غدير خم به عنوان دليل منصوصيت امير المؤمنين (ع) پا فشاري مي كنند خير خواه دين خدا و دوستدار اسلام اند؟! آيا واقعاً مقصودشان پيروي از بزرگترين فدائي اسلام يعني حضرت علي (ع) است يا اينكه...........؟!

اميدوارم خوانندگان فكور و منصف، جدّاً در اين مطالب انديشه كنند و نتايج و عواقب آن را از نظر دور ندارند.

 

نظري به روايات ارتداد اصحاب پيامبر

شيخ مفيد در كتاب "اختصاص" در بارة اصحاب پيامبر o روايت زير را نقل كرده است: "عن محمد بن الحسن الصفَّار عن محمد بن الحسين عن موسى بن سعدان عن عبد الله بن القاسم الحضرمي عن عمرو بن ثابت: قال: سمعت أبا عبد الله يقول: إن النبي صلى الله عليه وآله لما قُبِضَ ارتد الناس على أعقابهم كفاراً إلا ثلاثاً: سلمان والمقداد وأبو ذر الغفاري و........... الخ" مضمون اين روايت كذب مشحون آن است كه پس از وفات رسول خدا o مردم مرتد شدند و به حالت قبل از اسلام بازگشته و كافر شدند!!!

پيش از آنكه به روات اين حديث بپردازيم ضرور است كه توجه داشته باشيم در اين روايت پر سعايت نام عباس بن عبد المطلب عموي علي (ع) و فرزندانش عبد الله و فضل وقُثَم و نيز خالد بن سعيد بن عاص و براء بن عازب و حذيفه بن اليمان و ابو الهيثم التيهان و ............. بسياري از كساني كه در ماجراي خلافت رسول الله o از علي (ع) جانبداري و با ابو بكر مخالفت كردند و حتي گروهي از آنان براي اظهار عدم رضايت خويش در خانة حضرت فاطمه (ع) اجتماع كردند، در شمار غير مرتدين نيآمده است! معلوم نيست ملاك ارتداد نزد جاعل حديث چيست؟ اگر بگوييم كه چون برخي از اينان به علل ديگري غير از اعتقاد به منصوصيت علي (ع) از آن بزرگوار حمايت كرده اند و از اين رو در شمار مؤمنان نيآمده اند، در اين صورت بايد سلمان و مقداد را نيز در شمار مرتدين بيآوريم زيرا چنانكه خواهيم ديد(27)، آندو نيز به منصوصيت آن حضرت معتقد نبوده اند! و اگر ملاك ايمان و ارتداد را جانبداري و عدم جانبداري از علي (ع) بدانيم، كه در اين صورت عدد غير مرتدين هيچ تناسبي با سه يا هفت نخواهد داشت!!! به راستي كه چراغ دروغ بي فروغ است. اكون بپردازيم به راوياي اين حديث:

راوي اين حديث نفاق افروز اتحاد سوز "عبد الله بن القاسم الحضرمي" است كه در كتب رجالي شيعه بدين صفت زشت معروف است كه عموما در بارة او گفته اند: "عبد الله بن قاسم الحضرمي المعروف بالبطل كذاب غال يروي عن الغلاة لا خير فيه و لايعتقد بروايته" يعني جناب ايشان قهرمان دورغگويي و پهلوان غلو و ارتفاع است كه جز از غاليان روايت نمي كند و قدمي به طرف خير و صلاح بر نمي دارد و رواياتش مورد اعتنا و قابل اصغاء نيست!

لازم است ذكر كنيم كه چند نفر نخستين از رجال و روات حديث مذكور از علماي شيعه پس از غيبت اند كه به ايشان كاري نداريم و از "موسى بن سعدان" آغاز مي كنيم:

1ـ "موسي بن سعدان" را كتب رجال شيعه بدين شرح معرفي كرده اند:

الف ـ رجال نجاشي (ص317): موسي بن سعدان الحناط كوفي روي عن ابي الحسن في مذهبه غلو = از ابو الحسن روايت كرده و اهل غلو است.

ب ـ مجمع الرجال قهپائي: (غض) موسي بن سعدان الحناط كوفي روي عن أبي الحسن ضعيف في مذهبه غلو = از ابو الحسن روايت كرده كه ضعيف و اهل غلو است.

ج ـ خلاصة الرجال علامة حلي (ص375) او را در بخش دوم كتاب كه مخصوص ضعفاء و غاليان است آورده و فرموده: ضعيف في مذهبه غلو= ضعيف و اهل غلو است.

دـ رجال ابن داوود حلّي (ص545) او را در رديف ضعفاء و مجهولين و مجروحين شمرده است.

وـ شيخ محمد طه نجف در اتقان المقال (ص376) موسي بن سعدان را در بخش سوم كتاب كه اختصاص به ضعفاء دارد آورده است.

2ـ اما شرح حال نكبت مآل عبد الله بن القاسم الحضرمي:

الف ـ رجال نجاشي (ص167): عبد الله بن القاسم الحضرمي المعروف بالبطل كذاب غال يروي عن الغلاة ولا خير فيه ولا يعتد بروايته = معروف به سخنان باطل، دروغگو، اهل غلوي است كه از غلاة روايت مي كند، خيري در او نيست و به روايتش اعتناء نمي شود.

ب ـ مجمع الرجال قهپائي (ص34 ج4): (غض) عبد الله بن القاسم البطل الحارثي كذاب غال ضعيف متروك الحديث معدولٌ عن ذكره أيضا عن (الغضائري): عبد الله بن القاسم الحضرمي كوفي ضعيف أيضاً غال متهافت لا ارتفاع به = عبد الله بن قاسم كذابي اهل غلو و ضعيف است كه حديث او متروك است و ذكر نمي شود و متناقض گو است و حديث او مقبول نيست.

ج ـ رجال شيخ طوسي (ص357): عبد الله بن القاسم الحضرمي واقفيٌّ = عبد الله واقفي مذهب است.

د ـ خلاصة علامة حلي (ص236): عبد الله بن القاسم الحضرمي من أصحاب الكاظم واقفي وهو معروف بالبطل وكان كذابا روى عن الغلاة لا خير فيه ولا يُعتَدُّ بروايته وليس بشيء ولا يُرْتَفَع به = عبد الله بن قاسم الحضرمي از اصحاب امام كاظم (ع) و واقفي مذهب و معروف به سخنان باطل و دروغگو است كه از غلاة روايت مي كند خيري در او نيست و به روايتش اعتنا نمي شود و ارزشي ندارد و حديثش مقبول نيست.

هـ ـ رجال ابن داوود حلي (ص470): عبد الله بن القاسم الحضرمي المعروف بالبطل واقفي كذاب غال يروي عن الغلاة ولا خير فيه ولا يعتد بروايته، ليس بشيء = معروف به سخنان باطل، دروغگو و اهل غلوي است كه از غلاة روايت مي كند، خيري در او نيست و به روايتش اعتناء نمي شود و ارزشي ندارد.

و ـ در رجال شيخ طه نجف (ص361) و در رجال تفرشي (ص204) نيز او به همين صفات نكوهيده وصف شده، در نهج المقال استرآبادي نيز همين گونه معرفي شده است.

3ـ اما عمرو بن ثابت كه عبد الله از او روايت كرده:

الف ـ مجمع الرجال (ص257): (غض) عمرو بن ثابت بن هرمز أبو المقدام مولى بني عجل، كوفي ضعيف جداً = عمرو بن ثابت بسيار ضعيف است.

ب ـ علامة حلي در خلاصة الرجال (ص241) او را در بخش دوم كتاب خويش كه مخصوص ضعفا است آورده ونوشته: "عمرو بن ثابت ضعيفٌ جداً، قاله الغضائري = غضائري مي گويد كه عمرو بن ثابت بسيار ضعيف است". باقي كتب رجال در شرح حال عمرو در ترديدند، البته براي ضعف و كذب اين حديث وجود همان عبد الله قاسم، پهلوان دروغگويي كافي است.

اما سند حديث ديگر در كتاب "اختصاص" شيخ مفيد (ص6) چنين ذكر شده:

"عن الحرث بن المغيرة قال: سمعت عبد الملك بن أعين يسأل أبا عبد الله فلم يزل يسأله حتى قال: فهلك الناس إذا؟  فقال: إي والله يا ابن أعين، هلك الناس أجمعون، قلت: أهل الشرق والغرب؟ قال: إنها فُتحت على الضلال، إي والله هلكوا إلا ثلاثة نفر: سلمان الفارسي وأبو ذر والمقداد، ولحقهم عمَّار، وأبو ساسان الأنصاري، وحُذَيفة، وأبو عمرة فصاروا سبعة!!= از حرث بن مغيره روايت شده كه گفت شنيدم عبد الملك بن اعين از امام صادق (ع) پيوسته سؤال مي كند تا اينكه گفت: پس مردم [گمراه و] هلاك شدند!، آن حضرت فرمود: آري ابن اعين، به خدا سوگند همة مردم هلاك شدند، گفتم: اهل خاور و باختر؟ فرمود: گمراهي همه جارا فراگرفت، آري سوگند به خدا همه هلاك شدند مگر سه تن: سلمان الفارسي و أبو ذر و مقداد و عمار و ابو ساسان انصاري و حذيفه و ابو عمره كه شدند هفت نفر!!" كه البته در اين روايت بزرگواري كرده، عدد غير مرتدين را به هفت رسانده اند!

اين روايت در رجال كشي (ص13) بدين ترتيب آمده است:

محمد بن مسعود قال: حدثني علي بن الحسن بن فضال قال: حدثني العباس بن عامر وجعفر بن محمد بن حكيم عن أبان بن عثمان عن الحرث بن المغيرة البصري قال ........... الخ.

اكنون ببينيم روات آن چه كسانند:

علي بن الحسن بن فضال كه شرح حال نكبت مآل او را دريكي از تأليفات خويش موسوم به "زكات" آورده ايم، وي مطعون علماي بزرگ فقه و رجال است، تاحدي كه صاحب كتاب السرائر (ص115) فرمود او وافقي(28) و كافر و ملعون است و او و پدرش رأس كلّ ضلال اند.

اما جعفر بن محمد بن حكيم كه تنقيح المقال (ص223) از رجلي از اهل كوفه نقل كرده كه او گفته: "و أما جعفر بن محمد بن حكيم فليس بشيء = جعفر بن محمد ارزشي ندارد".

2ـ اما أبّان بن عثمان:

الف ـ خلاصة علامه (ص21) او را فاسد المذهب دانسته، زيرا از ناووسيه(29) است.

ب ـ محقق حلي در "المعتبر" فرموده: "في أبَّان بن عثمان ضعفاً = ابان ضعيف است".

ج ـ رجال كشي (ص3) نيز او را از ناووسيه دانسته است.

د ـ فخر المحققين از پدرش علامة حلي نقل نموده كه او دربارة "ابان" مي فرمود: "الأقرب عدم قبول روايته لقوله إن جاءكم فاسـقٌ بنبأ فـتبيَّنوا، ولا فسق أعظم من عدم الإيمان = بهتر عدم پذيرش روايت اوست زيرا خداوند مي فرمايد، اگر فاسقي برايتان خبري آورد، در بارة آن تحقيق كنيد، وفسقي بالاتر از بي ايماني نيست".

با اينگونه روايات و چنين راوياني دين خدا را واژگون كرده اند اما چه بايد كرد كه اين روايت فتنه خيز عداوت انگيز از دهان هر آخوند نادان و هر شيعة خرافي متعصبي شنيده مي شود. همچنين در جلد هشتم بحار الأنوار (چاپ تبريز) به نقل از رجال كشي آمده است كه: "عن أبي بكر الحضـرمي قال: قال أبو جعفر:  ارتدَّ الناس إلا ثلاثة نفر: سلمان وأبو ذر والمقداد". سند اين حديث هم معتبر تر از احاديث سابق نيست و مسلما اين قبيل احاديث ساخته و پرداختة دشمنان اسلام و ائمه است تا بدين وسيله نه تنها بين مسلمين آتش نفاق افكنند بلكه ريشة دين و ايمان به خدا و رسول و قرآن را از بيخ و بن بركنند. چنانكه توضيح اين مدعا بعد از اين بيآيد، إن شاء الله تعالي.

اين قبيل احاديث هر چند راوي آن - نعوذ بالله- سلمان فارسي باشد قابل استماع نيست، زيرا خلاف صريح آيات قرآن و وجدان و اتفاق اهل ايمان است و كسي كه به خدا و رسول و قرآن ايمان دارد و آن را مُنزَل مِن عِندِ الله مي داند نمي تواند به اين قبيل احاديث اعتنا نمايد، هر چند گويندة آن به صدق عمار و ابو ذر باشد، بلكه بر او واجب است كه باتمام قدرت كه در استطاعت دارد با اين احاديث مخالفت و مبارزه نمايد و جاعل و معتقد به آن را كافر و دشمن خدا و رسول بشمارد، زيرا پروردگار جهان در بيش از پنجاه آية قرآن مسلمانان آن زمان يعني اصحاب رسول مختار را كه اعلام و اشخاص آنان، مهاجر و انصارند، مورد مدح و تمجيد قرار داده و سيره و روية آن بزرگواران نيز دلالت دارد بر آنكه عموم قريب به اتفاق آنان از روي ايمان قلبي و گرايش باطني به اسلام گرائيده و در راه پيروي آن، تا سر حد اعلاي جانبازي و فداكاري پيش رفته اند تا آنجا كه از يار و ديار و عشاير و اقرباء خود چشم پوشيده، تن به هجرت و دوري از وطن داده، حتي به كشورهاي به ظاهر مخالف و دشمنِ كيش خود پناهنده شده اند چنانكه مهاجرين به حبشه كه يك كشور مسيحي مذهب و به ظاهر مخالف اسلام بوده هجرت كرده اند و در راه ايمان و اعتقاد به دين اسلام چه اندازه تحمل سختي ها و مشقت ها كرده اند كه مختصري از آن به عنوان نمونه، در اوراق اين كتاب ـ إن شاء الله ـ خواهد آمد. آيا كدام مؤمن به خدا و رسول بلكه حتي شخص عاقل با وجدان كه مسلمان هم نباشد ولي انصاف داشته باشد، مي تواند باور كند كه چنين مردان قهرمان با ايماني براي هيچ و پوچ پس از رسول خدا، پشت پا به منصوصات إلهي و منصوبات رسول اللهي زده براي علاقه به چشم و ابروي ابو بكر !! و در آن روز كه وي در مدينه هيچگونه قدرت مادي و سلطة قومي و تأييدات عشيره اي و بستگي به يك دولت خارجي نداشت، حق مسلّم و معين و منصوص علي (ع) را غصب كرده آن را به تصرف ابو بكر دادند! گيريم كه ابو بكر و عمر در اين خصوص مقصودي داشتند، اما اصحاب بزرگوار رسول خدا از مهاجر و انصار را مقصد خاصي نبوده و در مورد ادعاي بي دليل پاره از مغرضين كه در اين باره گفته ـ و بي اطلاعان باور كرده اند ـ كه چون علي (ع) بسياري از مخالفين اسلام را كشته بود حضرتش را، قتّال العرب مي ناميدند و خانواده اي نبوده كه از دست آن جناب داغدار نباشد و به همين سبب كينه هايي كه در سينه ها بود كار خود را كرد و آنهمه نصوص خدا و رسول را نديده گرفتند تا حق آن بزرگوار غصب شد!! بايد گفت اين ادعا كاملا كذب و حاكي از غرض يا بي اطلاعي است زيرا علي (ع) اگر كساني را كشته بود هيچكدام آنان از مهاجر و انصار كه پايه گذار بيعت ابو بكر شدند، نبود و اگر فرضاً در ميان مهاجرين كسي بود كه يكي از خويشاوندان كافرش را علي (ع) كشته بود (گرچه چنين كسي را نمي شناسيم) با اين فرض هم، محال است كه مؤمن مهاجر كه خود با دست خود پدر و برادر خود را در راه رضاي خدا و دفاع از اسلام مي كُشت، از علي (ع)كه يكي از خويشان كافر محارب او را كشته است كينه اي در دل گيرد، آري علي كساني را از كفار قريش كشته بود كه خويشان او بعداً در رديف مسلمانان در آمده و محتمل است كه آنان كين آن حضرت را به دل گرفته باشند كه از اعلام آنان ابو سفيان بود كه پسر و برادر زنش به دست علي (ع) هلاك شده بودند. ولي گذشته از اينكه چنين كسان حق انتخاب خليفه را نداشتند زيرا اين حق، خاص مهاجر و انصار و مجاهدين بدر و اُحد بود و كساني چون ابو سفيان نمي توانستد در صف آنان وارد شوند! اما جالب تر اينكه خود ابو سفيان نيز از كساني بود كه با بيعت ابو بكر مخالفت و به ظاهر از علي طرفداري مي كرد!! پس چنين ادعائي كه مهاجر و انصار كه پايه گذار بيعت سقيفه بودند به لحاظ كينه اي كه با علي (ع) داشتند از آن بزرگوار عدول نموده و از حضرتش نامي در اين قضيه نبردند و بعد از رسول خدا مرتد شدند جز سه نفر (كه لا أقل دو نفر از آنان  از مهاجرين و انصار نيستند) مخالفت با صريح قرآن است و گمان ندارم هيچ مؤمني با صريح قرآن به مخالفت برخيزد.

 


آياتي كه در مدح اصحاب رسول الله نازل شده

اينك بايد بدانيم كه قرآن كريم در بارة ياران پيامبر o چه مي گويد:

"وَمِنَ الأَعْرَابِ مَن يُؤْمِنُ بِالله وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِندَ الله وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّهَا قُرْبَةٌ لـَّهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللهُ فِي رَحْمَتِهِ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ, وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ المُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ = و از اعراب باديه نشين كساني اند كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و آنچه را انفاق مي كنند وسيلة تقرب به خدا و موجبات دعاي رسول بگيرند, آگاه باش كه اين ايمان موجب تقرب ايشان در نزد خدا است, بزودي خدا ايشان را در رحمت خود در آورد همانا خدا آمرزنده و مهربان است و آنان كه پيش آهنگان نخستين اند از مهاجران و انصار و آنانكه با ايمان و احسان پيروي ايشان كردند خدا از ايشان راضي است و ايشان از خدا خشنودند و پروردگار بر ايشان با غهايي كه زير قصور و اشجار آن رودها جاري است آماده فرموده كه در آنها هميشه جاويدانند آري اين است رستگاري بزرگ" (التوبه/99-100).

شيخ طوسي در تفسير اين آيات مي نويسد(30) كه اينان مهاجريني هستند كه سبقت به ايمان گرفته و از مكه به مدينه يا به حبشه مهاجرت كردند.

كدام مؤمن به قرآن, در مقابل اين آيات كه سراسر بشارت و رحمت و رضوان و بهشت و فوز عظيم براي مهاجرين و انصار است يعني همانان كه پايه گذار بيعت سقيفه بودند, مي تواند آن حديث ضعيف كفر آميز فتنه انگيز (مردم به جز سه تن كافر شدند) را باور كند؟ اينك بايد ديد از مهاجرين كه در بيعت سقيفه بودند و به بيعت ابو بكر و فادار ماندند چه كسانند كه ممدوح خدا و قرآنند؟ يكي از اينان كه از مهاجرين حبشه است "عمرو بن عثمان بن عمرو بن سعد بن تيم" است كه در خلافت عمر در فتح قادسيه در ركاب سعد ابن ابي وقاص شهيد شد و ديگري "هبار بن سفيان بن عبد الاسد" از بني مخزوم است كه در جنگ "اجنادين" در شام, در خلافت ابو بكر شهيد شد و نيز برادرش "عبد الله بن سفيان" است كه در جنگ يرموك و شام در خلافت عمر شهيد شد, وعدة كثيري كه اينجا مجال شرح احوال ايشان نيست.

" الَّذِينَ آَمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ الله بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ الله وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ, يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَـهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ, خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ = آنانكه ايمان آورده و مهاجرت كرده و در راه خدا با مالها و جانهايشان جهاد كردند درجة ايشان نزد خدا از همه بزرگتر است و اينانند كه رستگارانند, پروردگارشان ايشان را به رحمت خود و خشنودي كامل و بهشتهائي كه براي ايشان در آن نعمتهاي با دوام است, بشارت مي دهد كه در آنها براي هميشه جاودانند و در نزد خدا پاداش بزرگ است" (التوبه/20-21-22)  آيا اينانند كه پس از رسول خدا مرتد شدند؟! براي اينكه بدانيم اينان كيانند, آيات ديگري با همين عبارات و كلمات از قرآن مي آوريم:

" إِنَّ الَّذِينَ آَمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ الله وَالَّذِينَ آَوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ = همانا كساني كه ايمان آورده و مهاجرت كرده و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند و همچنين آنانكه جاي دادند و نصرت كردند اينان گروهي دوستان گروه ديگرند" (الأنفال/72) آنانكه ايمان آورده و مهاجرت كرده با مال و جانشان در راه خدا مجاهده كردند چه كسانند جز مهاجرين حبشه و مدينه و آنانكه اصحاب رسول و مهاجرين به مدينه را جاي دادند و دين خدا را ياري كردند, جز اهل مدينه چه كساني بودند؟! يعني همان پايه گذاران بيعت سقيفه، آيا اينان پس از رسول خدا مرتد گشته و به عقب برگشته و اسلام را ترك كردند؟ جواب اين هرزه درايان و دشمنان اسلام و مسلمين را از اين آيه بشنويد: " وَالَّذِينَ آَمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ الله وَالَّذِينَ آَوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ المُؤْمِنُونَ حَقًّا لَـهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ = و آنانكه ايمان آورده و مهاجرت كردند و در راه خدا جهاد نمودند و كسانيكه جاي دادند و نصرت كردند اينان حقيقتاً مؤمن اند كه براي ايشان آمرزش و روزي بزرگوارانه است" (الأنفال/74) خداي آفرينندة داناي آشكار و نهان مي فرمايد اينان حقاً مؤمن اند ولي نويسندگان احتجاج و برهان (طبرسي و بحراني) از قول غاليان بي ايمان كتاب هاي خود را پُر مي كنند كه اينان پس از رسول خدا مرتد شدند جز سه نفر كه لا أقل دوتن از آنان از جهت هجرت و جهاد با مال و جان و جاي دادن به مهاجرين مشمول اين آيات شريفه نيستند! زيرا ابو ذر و مقداد هيچكدام نه مهاجرند و نه از انصار, نه از وطن خود به اجبار و اضطرار مهاجرت كردند و نه مالي در راه خدا انفاق كردند (زيرا نداشتند) و كسي از مهاجرين را جا و مأوي ندادند زيرا خود فقير بودند. و اين موضوع بر كسي كه از تاريخ اسلام و حال آنان مطلع باشد پوشيده نيست. اين دو بزرگوار (ابو ذر و مقداد) هريك تاريخ روشني دارند و سرنوشتشان معلوم است و اهل تحقيق مي دانند كه آندو هرچند از كبار صحابه و به لحاظ ايماني داراي والاترين درجات بوده اند اما نمي توان آنان را از مهاجرين يا از انصار دانست.

ابو ذر, كه از طائفة غفار بود و پس از بعثت پيغمبر كه شهرت نبوت آن حضرت به گوش وي رسيد در صدد تحقيق بر آمد و در مكه به حضور رسول خدا رسيد و اسلام آورده, رسول خدا به او امر فرمود كه در وطن خود بماند و زماني كه اسلام نيرومندشد او نيز به مسلمانان ملحق شود, لذا پس از هجرت رسول خدا به مدينه, جنابش در مدينه به رسول خدا پيوست بدون آنكه كسي او را به هجرت از يار و ديار مجبور كرده باشد.

مقداد نيز اگرچه از السابقون الأولون است و در مكه به رسول خدا ايمان آورده اما هجرت او به طريقي است كه هنگامي كه كفار قريش براي جنگ با رسول خدا و مسلمانان مدينه از مكه حركت كردند وي با "عتبه بن غزوان" به صورت ناشناس, داخل صفوف كفار قريش شده و به سوي مدينه حركت كرده در آنجا به مسلمين پيوسته است, هرچند مقداد از كساني است كه قبلاً به حبشه مهاجرت كرده و مي تواند مشمول آية شريفه باشد اما تاريخ زندگي مقداد مي رساند كه وي به منصوصيت علي (ع) معتقد نبوده است. زيرا به نقل تواريخ معتبر(31) خود از اعضاي همان گروهي است كه طبق دستور عمر مي بايست با "ابو طلحه زيد بن سهل انصاري" براي تعيين خليفة سوم از بين شش نفري كه عمر برگزيده بود (علي, زبير, طلحه, عبد الرحمن بن عوف, سعد بن أبي وقاص, عثمان) همكاري كرده و مأموريت داشتند با نظارت ابو طلحة انصاري هرگاه, شش نفر مذكور براي تعيين خليفه به توافق نرسيدند, فرد يا افراد مخالف را گردن بزنند, تا مسلمين شخص لايق ديگري را به خلافت اختيار كنند, و چه بسا مقداد علاقه مند بود كه در ميان آن شش تن, علي (ع) برگزيده شود, ولي صرف قبول اين مأموريت از جانب او به وضوح مي رساند كه وي به خلاقت منصوصه اعتقادي نداشته است.

شكي نيست كه اين دو بزرگوار از بزرگان اصحاب رسول مختارند و مشمول مدايح و مراحم پرورگار عالم اند, اما از مصاديق روشن اين آيات نيستند و ما از اين نظر مطلب را به ميان آورديم تا رسوائي آن حديث سراسر كذب و افترا و مخالف وجدان و آيات خدا را آشكار كنيم كه مي گويد (مردم به جز سه تن كافر شدند) و ثابت كنيم يكسره دروغ و باطل بوده بلكه با كفر فاصلة چندان ندارند.

" لَقَدْ تَابَ اللهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِيمٌ = خداوند پذيرفت توبة پيغمبر و مهاجرين و انصاري را كه پيامبر را متابعت كردند و در ساعت دشواري (در جنگ تبوك, مجاهدين از حيث قلت آب و نداشتن مركب سواري چنان در سختي و شدت بودند كه شتران را كشته و به آب معدة آنها اكتفا مي كردند و يك خرما را چند نفر مي مكيدند و بر يك شتر چند نفر به نوبت سوار مي شدند) پس از آنكه نزديك بود دلهاي فريقي از آنان منحرف و منقلب شود آنگاه خدا ايشان را آمرزيد زيرا خدا به ايشان بسيار رؤوف و مهربان است" (التوبه/117) در اين آيه خدا مهاجر و انصار را در رديف پيغمبر خود آورده و مشمول رحمت خويش مي شمارد تا معلوم شود كه مقام مهاجر و انصار تاچه اندازه اي است, آيا چنين كساني مرتد شدند؟

5ـ " كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ المُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللهِ = شما بهترين امتي هستيد كه در ميان مردم ظاهر شده ايد امر به خوبي ها كرده و از بدي ها نهي مي كنيد و به خداوند ايمان داريد" (آل عمران/110) شيخ طوسي عليه الرحمه فرموده است كه اين آيه را مفسرين به اختلاف تفسير كرده اند, گروهي گفته اند اينان كساني هستند كه با رسول خدا هجرت كردند (مهاجرين به مدينه)  و ابن عباس و ساير اصحاب و پاره اي از مفسرين گفته اند عموم اصحاب رسول خدايند(32). به هر حال اينان به قول خداي جهان بهترين امت, اما در نظر غاليان و مدعيان حب اهل بيت بدترين امت اند(33)!! ما كدام يك را بپذيريم؟ قول پروردگار سبحان را يا گفتة ناهنجار غاليان مخالف قرآن را ؟!

6ـ " هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ المُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ... لَقَدْ رَضِيَ اللهُ عَنِ المُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً... إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الجَاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى المُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً... مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ الله وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ = اوست كه آرامش بر دلهاي مؤمنان نازل فرمود تا ايماني بر ايمانشان افزوده شود ... هر آينه پروردگار از مؤمنين هنگامي كه زير درخت با تو بيعت مي كردند خشنود گرديد و دانست آنچه در دلشان بود و بر آنان آرامش نازل فرمود و به پاداش آن, پيروزي نزديكي بر ايشان مقرر داشت... آنگاه كه كافران در دل تعصب جاهليت را جاي دادند, خداوند [از جانب] خويش بر پيامبرش و بر مؤمنين آرامش نازل فرمود و آنان را بر كلمة تقوي ملزم ساخت كه به آن سزاوارتر و شايستة آن بودند و خداوند به هر چيز داناست... پيامبر خدا, محمد و كساني كه با اويند, بر كافران شديد و بين خود [با هم] مهربانند, اينان را در حال ركوع و سجده مي بيني كه جوياي فضل و خشنودي پروردگارند, نشانة ايشان در رخسارشان اثر سجده است" (الفتح/4-18-24-29)

در اين آيات كه خدا اصحاب رسول خدا را بدين گونه مدح مي فرمايد كه خدا در قلوب اين مؤمنين سكينه و آرامش را نازل مي كند تا ايمانشان زياده شود و از آنان اظهار رضايت و خوشنودي مي نمايد كه در زير درختي با رسول خدا بيعت كردند زيرا خدا دانسته است كه چه نيتي در دل ايشان است و آنان را مي ستايد كه با رسول خدا بوده و بركفار سختگير و شديدند اما بين خودشان مهربانند, راكع و ساجدند جوياي فضل إلهي و رضوان او هستند و ... اينان چه كساني بودند, آيا اين آيات مصاديقي در خارج داشته يا نه؟ و اگر مصداق داشته كيان بودند؟ آيا تمام آنان قبل از رحلت رسول خدا بودند يا بعد از رحلت او؟ آيا بعد از آن حضرت در انتخاب خلافت دخالت كردند يا نكردند؟ آيا اين آيات تماماً در شأن آن سه نفر نازل شده يا ديگران هم مشمول اند؟! اينها سؤالاتي است كه اين آيات بر مي انگيزد و جواب آنها را بايد مؤمن بدهد نه غالي! نه كسي چون عبد الله حضرمي! جواب اين آيات را بايد مؤمن به قرآن بدهد كه معتقد است قرآن از جانب پروردگار جهان و عالم هر آشكار و نهان است, نه عبد الله بن القاسم الحضرمي كه غالي و كذاب و دشمن خدا و رسول و ائمه است، آنگاه از قول امامي به دروغ روايت مي كند كه (مردم جز سه تن كافر شدند)!!

آيات ديگري در قرآن كريم در مدح و ستايش اصحاب رسول خدا آمده كه به برخي از آنها اشاره مي شود همچون آية شريفة" آَمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آَمَنَ باللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ = پيامبر و مؤمنان همگي به خداوند و فرشتگانش و كتابهاي (آسماني اش) و فرستادگانش ايمان آروده اند" (البقره/285) آيا مؤمنان كه همگي به خدا و فرشتگان او وكتابهاي آسماني و پيمبران خدا ايمان آوردند, مرتدند؟! آيا اين آيه در آن روز مصداق داشته يا نه؟ و اگر داشته چه كساني بوده اند؟ يا اين آية شريفه:" لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى المُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آَيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ =خداوند منت نهاد بر مؤمنين آنگاه كه رسولي از جنس خودشان در ميانشان بر انگيخته كه آيات خدا را برايشان تلاوت كرده و آنان را پاك و پاكيزه مي كند و كتاب و حكمت به ايشان مي آموزد كه براستي قبلاً در ضلالت آشكار بوده اند" (آل عمران/164) آيا چنين مؤمنيني وجود داشته اند؟ يا اگر وجود داشته اند همگي قبل از رحلت رسول خدا از دنيا رفته اند؟ آيا مي توان چنين ادعائي كرد؟

اين آية شريفه كه در بارة مؤمنين و مجاهدين حمراء الأسد آمده است و مي فرمايد: " وَأَنَّ الله لَا يُضِيعُ أَجْرَ المُؤْمِنِينَ, الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِـلَّه وَالرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ, الَّذِينَ قَالَ لَـهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ, فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ الله وَفَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُوا رِضْوَانَ الله وَاللهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ= مؤمنان نيكوكار و با تقوايي كه خداوند و رسولش را حتي پس از اينكه زخم برداشتند, اجابت كردند, پاداشي بزرگ دارند و خداوند پاداش آنان را تباه نمي سازد، همآنان كه چون به ايشان گفته شد بترسيد از مردمي كه براي جنگ با شما گرد آمده اند, ايمانشان افزون گشت و به نعمت و فضل إلهي بازگشتند و بدي ايشان را نرسيد و خشنودي خدا را پيروي كردند و خداوند داراي فضل عظيم است" (آل عمران/171 تا 174) آيا چنين مؤمنيني وجود داشته اند يا نه؟ و اگر وجود داشتند چه كساني بودند؟ آيا فقط همان سه نفرند كه بعد از رسول خدا مرتد نشدند؟ يعني سلمان و ابو ذر و مقداد؟ كه البته بودن ابو ذر نيز در ميان مجاهدين مذكور مسلم نيست, پس خدا از چه كساني اينقدر مدح و ستايش مي كند, آيا اينان همه قبل از مرگ رسول خدا از دنيا رفته بودند؟! در حالي كه نام مجاهدين جنگ ثبت است و اكثر آنان در آن زمان حيات داشتند و تاريخ سراسر افتخارشان روشن است.

" إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآَيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ, الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ... فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَابًا مِنْ عِنْدِ الله وَاللهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ= به راستي كه در آفرينش آسمانها و زمين و آمدوشد شب و روز هر آينه براي خردمندان نشانه هاست, آنان كه ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده, خدا را ياد مي كنند و در آفرينش آسمانها و زمين انديشه مي كنند... پس آنان كه هجرت كرده و يا از ديارشان رانده شده و در راه من آزار شدند و جنگيدند و كشته شدند هر آينه بديهايشان را بپوشانم و آنان را به بوستانهايي در آورم كه از زيرشان رودها روان است كه اين پاداشي از خداست و در نزد خدا ثوابهاي نيكوست" (آل عمران/190-191-195)  شيخ طوسي در تفسير اين آيات در كتاب "التبيان" مي فرمايد: "طبري گفته است اين آيه مختص به كساني از اصحاب پيغمبر است كه از وطن و خانوادة خود مهاجرت كرده و از اهل شرك مفارقت كردند و ساير پيروان رسول خدا كه در ياري مؤمنان بر دشمنانشان تعجيل كرده و به خداوند راغب بودند. آنگاه شيخ مي فرمايد: به نظر طبري اين قول را آيات بعدي نيز تقويت مي كند كه مي فرمايد: "فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لَا أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى ..." تا اينكه مي فرمايد آن كساني كه هجرت كردند و از خانه و ديار خود خارج شدند و در راه من آزار ديدند و مقاتله كردند و كشته شدند هر آينه گناهان ايشان را مي پوشانيم و آنان را در بهشت هايي داخل مي كنيم كه از زير قصرهاي آن نهرهائي جاري است, اينها ثوابي است از جانب خدا و در نزد او ثوابهايي نيكوست, آنگاه مرحوم شيخ مي فرمايد: "اين چنين وعده ها لايق و سزاوار نيست مگر به همان كساني كه طبري يادآور شده است و لايق ساير أقوال نيست" سپس مرحوم شيخ, قول بلخي را نيز آورده كه گفته است: "اين آيه و ما قبل آن در بارة پيروان رسول خدا و مهاجران با او نازل شده است و نيز هر كس از مسلمين كه جزء كساني باشد كه سالك به سبيل ايشان بوده و متابعت آثار ايشان نمايد, مشمول اين آيه مي شود"(34) . آيا كساني كه خدا فرموده اينان كه مهاجرت كرده و از ديار خود خارج شدند و در راه من آزار كشيدند و مقاتله كرده و كشته شدند آنان را وارد بهشت مي كنم چه كسانند؟! هم اينانند كه اين حديث كفر آميز مي گويد (جز سه نفر همه كافر شدند), كدام دلي كه به خدا و رسول و روز قيامت ايمان دارد, مي تواند اين مخالفت صريح با آيات قرآن را بپذيرد؟

10ـ "لِلْفُقَرَاءِ المُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ الله وَرِضْوَانًا وَيَنْصُرُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ, وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ = مهاجران تهيدستي كه از ديارشان و اموالشان رانده شدند در حالي كه جوياي فضل و خشنودي خداوند بوده و خدا و پيامبرش را ياري مي كردند آنان در ادعاي ايمان راستگويند و آنان كه پيش از مهاجرين در سراي هجرت و ايمان جاي گرفتند و كسي را كه به سويشان هجرت كند دوست مي دارند و در دل خود نيازي به آنچه كه به آنان داده مي شود, نمي يابند و آنان را گرچه خود نيازمند باشند, بر خويش مقدم مي دارند و هر كه از بخل خود محفوظ ماند پس همانان رستگارند" (الحشر/8-9). اين مهاجرين كه آنان را از خانه ها و اموالشان بيرون كردند و آنها براي طلب فضل و رضوان الهي مهاجرت كرده و خدا و رسول او را ياري نمودند و خدا آنان را صادق محسوب فرموده چه كسانند؟ آيا همينان نبودند كه پس از رسول خدا در سقيفه حاضر شدند و آيا آنان كه در خانه هاي خود از مهاجرين پذيرائي كردند و آنان را بر خود ايثار نموده و مقدم داشتند و كساني را كه به سوي ايشان هجرت مي كردند دوست مي داشتند, آيا جز همين انصارند كه بعد از رحلت رسول خدا o سعد بن عباده را آورده و مي خواستند او را به خلافت برگزيده و با او بيعت نمايند؟!

 

از ميان دو قول كدام را اختيار كنيم

اين آيات و دهها آية شريفة ديگر كه در كتاب إلهي مسلمين در مدح و تمجيد اصحاب رسول الله o – كه افراد بارزشان مهاجر و انصارند – نازل شده و در مقابل چشم هر مسلماني است كه ايمان و آشنايي به قرآن دارد, بپذيريم يا احاديثي كه مي گويند وقتي رسول خدا چشم از جهان فرو بست تمام مسلمين مرتد و كافر شدند جزسه نفر!!! يعني آن سه تن كه در اعتقاد به خلافت علي (ع) باقي ماندند, و بقيه كه با ابو بكر بيعت كردند همگي كافر شدند؟!

اين احاديث با آن آيات سخت مخالف است و كسي كه به خدا و رسول و قرآن و قيامت اعتقاد دارد نمي تواند آن احاديث و آنچه در بارة مخالفت مهاجر و انصار با خلافت منصوصه مي گويند, باور كند. زيرا يا اين آيات از جانب خداست و يا نيست. اگر از جانب خدا نيست (نعوذ بالله) پس قرآن ساخته و بافتة غير خداست و در نتيجه اساس اسلام كه مبتني بر قرآن است ويران مي باشد و هرگاه اصل و اساس اينگونه سست و ويران باشد, خلافت منصوصه يا غير منصوصه كه فرعي از اين اصل است, چه ارزشي دارد؟! زيرا

خانه از پاي بست ويران است             خواجه در بند نقش ايوان است

اما اگر قرآن كريم از جانب خداوند است (كه هست)  و اگر خداوند عالم الغيب و الشهاده مي دانسته كه چه مي گويد (كه البته مي دانسته) و چه كساني را مورد مدح قرار مي دهد, در اين صورت بايد تكليف خود را با آيات قرآني روشن كنيم. از جمله آياتي مانند: "وَالَّذِينَ آَمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ الله وَالَّذِينَ آَوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ = و كساني كه ايمان آوردند و هجرت كردند و در راه خدا جهاد كردند و آنانكه مأوي داند و ياري كردند ايشان براستي مؤمن اند و آمرزش و روزي بزرگوارانه اي دارند" (الأنفال/74) و "....أُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ = .... آنان اند كه كامياب اند" و "....أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ = .... آنان اند كه راستگوي اند" و "....أُولَئِكَ هُمُ المُفْلِحُونَ = .... آنان اند كه رستگارند" و "كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ ....= بهترين امت بوده ايد كه ...." و "أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا ....= ايشان را به تقوي ملزم ساخت كه (از ديگران) به آن سزاوارتر و شايستة آن بودند" (الفتح/26) و "وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ المُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَـهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ= پيشآهنگان نخستين از مهاجرين و انصار و آنان كه با نيكي كردن و از آنان پيروي كردند, خداوند از ايشان خشنود و ايشان از پروردگار خرسندند و خداوند بر ايشان بوستانهايي كه رودها زير آن جاري است, مهيا فرموده و در آن همواره جاويدند و اينست كاميابي بزرگ" (التوبه/100) و دهها آية ديگر....         

آيا اين آيات مصاديقي در خارج داشته يا نه؟ و در صورت وجود مصداق, آنان چه كساني بوده اند؟ نه آيا همين كساني بودند كه در سقيفة بني ساعده, براي انتخاب خليفه گرد آمدند؟ آيا خداوند داناي غيب و نهان و آگاه از گذشته و حال و آيندة جهان, با علم و اطلاع اينان را مدح فرموده يا چنين نبوده؟ شق دوم كه مقبول هيچ مؤمني نيست و تعالي الله عما يقول الظالمون علوّاً كبيراً. و بنا به شق اول كه خداوند آگاهانه چنين فرموده, پس چگونه مي توان ادعا كرد كه ممدوحين قرآن پس از رسول خدا مرتد و كافر شدند و فرمان الهي در مورد نصب علي (ع) را به خلافت پيامبر, انكار كردند(35)؟ زيرا اگر حق تعالي كه عالم الغيب است - و مي داند كه آيا بنده اش در آينده اعمال سابقة خود را حبط و باطل خواهد كرد يا خير- بفرمايد كه فلان را بهشت خواهم داد, دليل آن است كه او در آينه نيز عملي كه مانع از دخول در بهشت باشد مرتكب نمي شود و لغزشهايش نيز مغفور خواهد بود.

زيرا پر واضح است كه يك انسان عادي هرگاه چند روزي با كسي معاشرت كند خواه و نا خواه او را تا حدوي خواهد شناخت و تا اندازه اي به خصال و افكار واقعي او پي مي برد پس چگونه ممكن است خالق عليم بذات الصدور, بندگان خود را نشناسد و اينگونه قاطع از آنان تمجيد فرمايد؟!!

آيا خداوند حكيم عليم خبير نمي دانسته كه اصحاب پيامبرش علاقة چنداني به حقايق دين نداشته و سرسري و با تزلزل آن را پذيرفته اند بلكه طبق پاره اي از روايات همين اصحاب در زمان حيات متبرك پيامبر, جناح بنديها كرده و عهد و پيمانها منعقد نموده و صحيفه هاي ملعونه نوشته و در خانة كعبه توديع كرده اند و از روزي كه به ظاهر مسلمان شدند مقصودي جز به دست آوردن امارت و حكومت نداشته و دلشان از بغض اهل بيت پيامبر لبريزاست و به محض رحلت پيامبر مرتد مي شوند و يكي از اصول دين يعني امامت منصوصه را انكار كرده و فرزند عزيز پيامبرش را از ارث پدر محروم كرده و حتي مضروب مي سازند و باعث سقط فرزندش مي شوند... كه اين آيات غبطه انگيز را در تمجيد و تبجيل آنان نازل مي فرمايد؟؟! آياتي كه تا قيام قيامت باقي مي ماند و مؤمنان آنها را روز و شب تلاوت كرده و مهاجر و انصار را مؤمن مي شمارند؟؟! و آنان را دوست خواهند داشت؟!!

آري تصديق روايت "لما قبض النبيُّ ارتدَّ الناس....= چون پيامبر چشم از جهان فرو بست مردم مرتد شدند...." و امثال آن تكذيب آيات فوق را دربردارد زيرا براي پذيرش اينگونه احاديث يا بايد علم الهي به آيندة اين افراد را – نعوذ بالله- انكار كنيم يا اينكه با آيات شريفة قرآن چنان رفتاركنيم كه دشمنان اسلام به منظور اسقاط حجيت كتاب مجيد الهي كرده اند, يعني بگوييم قرآن قابل فهم نيست, و ما نمي دانيم چه مي گويد!!! در اين صورت است كه راه و رخنه براي اينگونه هوس بازيها و گزافه گوييها باز مي شود.

آري كسي كه بر صحت اين روايات مصر است, نا گزيز بايد بپذيرد اين آيات خطا و يا نامفهوم است!! و غافل – و شايد متغافل – است از اينكه مي خواهد امامت منصوصة علي (ع) را ثابت كند ولي – العياذ بالله – بطلان معجزة رسالت و در نتيجه كذب اسلام و نبوّت پيامبر o را اثبات مي كند ؟!! زيرا اگر عدم پذيرش خلافت الهي علي (ع) ارتداد باشد چنانكه حديث مي گويد: "لما قبض النبيُّ ارتدَّ الناس على أعقابهم كفاراً إلا ثلاث= چون پيامبر چشم از جهان فرو بست مردم به جزسه تن به كفر پيشين خود بازگشتند و مرتد شدند"!!! همه – و يا اكثر- اصحاب پيغمبر بر اين كفر (=عدم اعتقاد به منصوصيت امير المؤمنين به خلافت) باقي ماندند و به موجب آية "وَمَن يَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُوْلَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَأُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ =هر كه از شما از دينش بازگردد و در حال كفر بميرد آنان اعمالشان در دنيا و آخرت باطل شده و جاودانه در آتش دوزخ اند" (البقره/217) اعمالشان و جهاد و فداكاريهايشان حبط شده و در جهنم جاويدند جزسه نفر!! همان كساني كه تاريخ زندگي آنان حاكي است كه با ساير مرتدين (؟!!) در اين مورد همعقيده بوده اند!! زيرا مقداد چنانكه گفتيم از مأمورين نظارت بر كار شوراي شش نفري تعيين خليفة سوم بود كه بنا به دستور عمر تشكيل شد. سلمان نيز سالها از جانب عمر در مدائن حكومت داشت و اعتراضي جدي در دفاع از خلافت منصوصه و يا استشهاد به حديث غدير, در تاريخ حيات او ديده نمي شود.

بازهم مي پرسيم آيا مسلمان مؤمن به قرآن مي تواند به مفاد اين روايات اعتنا نمايد؟ آيا كسي كه واقعاً به قرآن ايمان دارد, براي عمل به حكم دين و دستور صريح ائمة – عليهم السلام- كه از پذيرش اخبار مخالف قرآن نهي فرموده اند(36) نبايد با نهايت شدت و قدرت با اين لاطائلات و كفريات مبارزه كند؟! (چه رسد كه به آنها معتقد باشد).

اگر به تاريخ خونين وننگين دشمني ها و خصومت ها و تفرقه اندازيها كه اين روايت در بين مسلمين  به وجود آورده نظري بيفكنيد, يقين خواهيد كرد كه جاعلين اين روايات و واضعين اين احاديث, مسلّماً و قطعاً از دشمنان بزرگ اسلام بوده يا از طرف آنان تحريك و تشويق و تقويت شده اند, تا چنين روزي را پيش آورده اند كه امروزه مسلمانان با اكثريت عددي كه دارند (نزديك به يك ميليارد نفر) و اكثرشان در بهترين نقاط معمورة زمين ساكن اند, با آن همة دستور هايي كه براي اتحاد و اتفاق و برادري دارند دچار آنگونه ذلت و نكبت و تفرقه و بدبختي  هستند كه كمتر ملتي را با اين شرايط مي توان با ايشان مقايسه نمود! كوچكترين نمونة آن تسلط يهوديان بر ايشان است. آري اينها از بركات بلكه نكبات اينگونه روايات است كه ريشة آن در سرزمين كفر است اما از چشمه سار مذاهب اسلامي آبياري مي شود! يعني مذاهبي كه اسلام و روح دين از آن بي خبر و بيزار است!! مذاهبي كه سياستهاي گوناگون آنها را به وجود آورده و بدعت نهاده است: مذاهبي كه به وسيلة دشمنان اسلام پيدا شده و يا از طرف آنان تقويت و ترويج شده است.

 

تاريخ حيات صحابه مصدق آيات و مكذب روايات است

نگاهي به تاريخ اصحاب رسول خدا نيز به روشني نشان مي دهد كه آنان به حق قابل مدح و ثناي پروردگار عالم بوده و زندگاني سراسر افتخارشان مي رساند كه زبدگان فرزندان آمدم اند! آنان كساني بودند كه بدون هيچ تطميع و تهديدي از جانب مبلغ و صادع اسلام o به دين اسلام گرويدند و از هيچ تطميع و تهديدي براي انصراف از آن متأثر نگشته چون كوهي شامخ در عقيدة خود ثابت بودند و با آنكه انواع شكنجه ها و رنج ها و عذابها از طرف مخالفين خود كه همه صاحب قدرت و ثروت و نفوذ بودند بر ايشان وارد مي شد بسياري از اينان كه در طبقة فقراء و بردگان و در تحت نفوذ و قدرت مخالفان خود بسر مي بردند از طرف اربابان و مالكان خود تا سرحد مرگ تهديد مي شدند به حدي كه طبق پاره اي از روايات آب داغ بر بدن برهنة آنان ريخته و با شلاقهاي آهنين, گوشت بدن آنان را مي ربودند و يا سرشان را در خُم آب فرو برده و نگاه مي داشتند تا نفسشان قطع شود, و يا در مقابل آفتاب گرم آنان را برهنه كرده و روي ريگهاي داغ خوابانيده سنگهاي سنگين بر شكم آنان گذاشته و از ايشان مي خواستند كه از ديني كه پذيرفته اند دست برادشته و مرتد شوند يا لا أقل از روي مصلحت و به اصطلاح تقيه از دين محمد o اظهار برائت و بيزاري كنند تا از آن شكنجه و عذاب نجات يافته و با آزادي و رفاهيت زندگي كنند. كساني از ايشان را با آتش داغ مي كردند تا حدي كه روغن بدنشان آن آتش را خاموش مي كرد, خباب بن ارت از مسلماناني است كه در راه عقيدة خود به دين اسلام شكنجه هاي فراوان تحمل كرده است و از معذبين في الله است و شايد بتوان گفت بيش از ديگران متحمل رنج شده است. او غلام و زرخريد زني به نام "اُمّ انمار" بود پس از آنكه اسلام آورد و "اُمّ انمار" خبر شد آهن گداخته را از كورة خباب كه آهنگر بود بيرون مي آورد و بر سر او مي گذاشت و سر او را داغ مي كرد! كفار مكه نيز همينكه از اسلام آوردنش خبر شدند, زره آهنين بر بدن او و عمار و بلال مي پوشانيدند و در آفتاب گرم حجاز وا مي داشتند تا در اثر تابش آفتاب حلقه هاي تفيدة زره بر بدن ايشان مي نشست, گاهي آتش افروخته و او را به پشت در آتش وا مي داشتند تا از روغن پشت او آتش خاموش مي شد و گاهي سنگهائي را در آتش گداخته و بر پشت او مي چسبانيدند تا گوشت بدن او را مي خورد و بدن او را گود مي كرد در سال 37 هجرت وفات كرد و امير المؤمنين در حق او دعاي خير فرمود.(37) حكيم بن جبير از سعيد بن جبير روايت مي كند كه به ابن عباس گفتم مشركين مسلمانان را در شكنجه و عذاب مي داشتند تا آنان دين خود را ترك گويند گفت آري به خدا سوگند مشركين هر كدام از آنان را مي زدند و گرسنه و تشنه نگاه مي داشتند به حدي كه از شدت صدمه اي كه بر ايشان وارد مي شد توان نشستن نداشتند تا آنچه از اينان مي خواستند انجام دهند و يا آنكه بگويند لات و عزي خدا هستند يا آنكه جُعَلي (=سوسكي) بر ايشان مي گذشت مي گفتند خداي تو اين است و او بگويد آري(38).

اما آنان با كمال شهامت و رشادت و شجاعت از پيشنهادات ارباب قدرت و نفوذ سر پيچي كرده و بدون تقيه و با كمال صراحت در زير شلاق آتشين گوشت رباي جان ستان آنان فرياد مي زدند: "أشهد أن لا إله إلا الله و أن محمداً رسول الله" و سر افتخار بر آسمان مي ساييدند، آنان كه پاره اي از ايشان خود صاحبان مال و ثروت و داراي نفوذ و قدرت بودند, اما به علت قبول اسلام ناچار بودند نه تنها از ثروت و قدرت خود صرف نظر كنند بلكه بايد از يار و ديار و وطن و اقرباي خود نيز چشم پوشيده تن به مهاجرت داده به بلاي غربت كه هر كجاي روي زمين بود و با دين و آئين ايشان مخالف بود روي آورند و به سرنوشتي نامعلوم خود را گرفتار نمايند. چون جعفر بن ابي طالب و معهذا با كمال ابتهاج و افتخار تن به عذاب مهاجرت داده و از وطن و اقرباء و دوستان خود چشم پوشيده اما ذره اي از اوامر دين خود انحراف نورزيدند! اگر اينانند كه قرآن كريم به بهترين صورت از رنج و شكنجة آنان خبر مي دهد و آنان را به تن دادن به مهاجرت و تحمل اذيت مي ستايد و مي فرمايد: "وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي الله مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الْآَخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ, الَّذِينَ صَبَرُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ = آنان كه پس از اينكه مورد ستم واقع شدند, در راه خدا هجرت كردند, البته در دنيا ايشان را جايگاهي نيكو دهيم و پاداش آخرت بزرگتراست اگر مي دانستند, همانان كه صبر كردند و بر پروردگارشان توكل مي كنند" (النحل/41-42) و مي فرمايد: "فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ = كساني كه هجرت كردند و از ديارشان رانده و در راه من آزار شدند و جنگيدند و كشته شدند البته هر آينه بديهايشان را بپوشانيم و آنان را به بوستانهايي درآروم كه از زيرشان رودها جاري است" (آل عمران/195) و مي فرمايد: "لِلْفُقَرَاءِ المُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ الله وَرِضْوَانًا وَيَنْصُرُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ =مهاجران تهيدستي كه از ديارشان و اموالشان رانده شدند در حالي كه جوياي فضل و خشنودي خداوند بوده و خدا و پيامبرش را ياري مي كردند, در ادعاي ايمان راستگويند" (الحشر/8) كه به اتفاق جميع مفسرين در بارة مهاجرين اصحاب, به حبشه و مدينه است. فراموش نكنيم كه حضرت زين العابدين و سيد الساجدين علي بن الحسين (ع) نيز در دعاي چهارم "صحيفة سجاديه" به جاي آنكه اصحاب رسول را مرتد شمارد در بارة مهاجرين دعا كرده و آنان را از كساني مي داند كه براي ياري پيامبر و تثبيت نبوت آن حضرت با آباء و اولاد خويش جنگيدند و غرق در محبت رسول الله o بوده و با تقرب به پيامبر رشتة علائق خويشاوندي را گسستند و مهمتر از آن, اينكه حضرتش براي تابعين كه در بصيرت صحابه ترديد نكرده و به آنان اقتداء كردند دعا كرده و ايشان را مشمول لطف و رحمت حق مي خواهد. آيا –نعوذ بالله- آن حضرت در حق مرتدين و پيروان مرتدين دعا مي كند؟

چه كسي حتي آنكه به اسلام هم اعتقاد و ايمان ندارد, مي تواند بگويد كه اينان كه خداوند آنان را مؤمنان راستين و ياوران پيامبر و اهل بهشت خوانده است پس از رسول خدا بلا فاصله مرتد شدند؟ آخر اگر دين و ايمان هم نباشد لا أقل حيا و انصاف مانع گفتن اين اباطيل است. ما به توفيق إلهي در اين كتاب چند نفري از ايشان را كه تحمل انواع مشقات كرده و براي حفظ دين خود انواع بليات را به جان خريده و تا آخرين نفس در فداكاري و وفاداري پاي استقامت فشرده اند و معهذا در سقيفة بني ساعده جز تبعيت از ساير مؤمنين كاري نكرده و حرفي نزده اند معرفي كرديم. اين چند نفر را به عنوان نمونه آورديم و گرنه همگي اصحاب(39) رسول خدا كه در شدائد و حملات صدر اسلام شركت داشتند چنين بودند.

اينها نقل است كه مكذب اين روايات است, اينك به عقل بپردازيم:

 

عقل منكر نص است

با رجوع به مدارك اصلي و اساسي تشيع, به وضوح مشاهده مي شود كه در اين منابع, ائمه با صفات و خصوصياتي معرفي شده اند كه قرآن حتي براي پيامبران أولو العزم, يا به عبارت ديگر براي فرستادگاني كه داراي نبوت تشريعي بوده اند, قائل نيست, تا چه رسد به انبيائي كه فقط حائز مقام نبوت تبليغي بوده اند!؟

اگر به مهمترين مجموعة حديثي يعني "اصول كافي" (قسمت كتاب الحجَّة) نظري بيفكنيم براي ائمه ويژگيهاي بسياري نقل شده است. از جمله اينكه:

1ـ به هنگام ولادت مختون بوده و دست بر زمين گذاشته و شهادتين مي گويند و آية هجدهم سورة آل عمران را تلاوت مي كنند! (حديث 996 و 1003)(40) و ممكن است حتي در سه سالگي عهده دار تبليغ و تعليم دين به امت شوند (حديث 833 و 836)(41) و هر يك صفحه اي مخصوص به خود دارند!! كه به اجراي مطالب آن مأمورند!(42) (حديث 732 و 737 به روايت صفواني)(43).

2ـ با ملائكه ارتباط مستمر دارند (احاديث 583 إلي 585)(44) و چون "محدث" اند صداي فرشتگان را مي شنوند (احاديث 434 إلي 437)(45) و (703 إلي 707)(46) و خزانه دار علم پروردگارند (احاديث 672 إلي 677)(47) و از گذشته و حال و آينده نكته اي بر آنان پوشيده نيست!! (احاديث 500 إلي 504)(48) و (599)(49) و (653 و 656)(50)

3ـ اعمال عباد صبح و شام به آنان عرضه مي شود (حديث 575 تا 578)(51)

4ـ الواح و عصاي حضرت موسي (ع) و انگشتر حضرت سليمان (ع) و بسياري از وسائل انبياء سلف نزد آنان است (احاديث 611 إلي 619)(52) 

5ـ از گلي خلق شده اند كه جز انبياء احدي از آن گل آفريده نشده است!! (حديث 1004)(53) از پشت سر همچون از روبرو مي بينند و محتلم نمي شوند و با آنكه مدفوعشان بوي مشك مي دهد ولي با اين وصف, زمين موظف است كه آن را بپوشاند و فروبَرَد!! (حديث 1004)(54) به همة زبانها سخن مي گويند و حتي زبان پرندگان و چارپايان و ديگر جانداران را مي فهمند!! (حديث 744)(55)

6ـ همچون انبياء مؤيد به روح القدس اند. (احاديث 807 إلي 814)(56)

7ـ و دريك كلام به منزلة كساني چون حضرت يوشع (ع) به شمار مي روند و حتي (در حديث 702)(57) از قول حضرت صادق (ع) نقل شده است كه: " الأئمّة بمنزلة رسول الله n إلا أنهم ليسوا بأنبياء ولا يحلّ لهم من النساء ما يحل للنبيّ فأمّا ما خلا ذلك فهم فيه بمنزلة رسول الله n = ائمة منزلت رسول خدا را دارند ولي پيامبر نيستند و آنچه در مورد زنها براي پيغمبر حلال است [و آن حضرت مي تواند بيش از چهار زن اختيار فرمايد] براي ايشان حلال نيست, اما جز اين, ايشان به منزلت رسول خدايند"!

با اين اوصاف, طبعاً أئمه بالاتر و والاتر از انبياء مبلغ اند و يا لا أقل به هيچ وجه من الوجوه از مبعوثين به رسالت تبليغي كمتر نيستند و اين با ختم نبوت ابدا موافق نيست, بلكه عهد قبل از پيامبر خاتم o به چنين كساني نياز بيشتري داشت, ولي حضورشان پس از سد باب نبوت و رسالت, چنانكه خواهيم گفت, بي وجه است و گفتن اينكه اين بزرگواران نبي نيستند صرفا يك تعارف تو خالي يا در واقع بازي با الفاظ است كه در ترازوي بحث علمي وزني ندارند, بديهي است عصمت و علم لدني و ارتباط ائمه با ملائك و مفترض الطاعه بودنشان و .... همان اوصاف و خصوصيات انبياء است و صد البته با تغيير لفظ, حقيقت امور تغيير نمي كند و نمي توان با تغيير نام از نبي به امام, لا أقل مانع از حمل احكام انبياء مبلغ, بر آنان شد. و بدين سبب حضور آنان در ميان امت با خصوصياتي كه مدعيان ولايت منصوصه قائل اند اصولاً با دوران بلوغ بشريت مناسبت ندارند, يعني عصري كه حركت امت براي كسب تجربه در مسير ادارة امور خويش بر اساس تعاليم شريعت و عصر تبليغ و تعليم دين توسط مؤمنان امت آغاز مي شود و بشر در اين طريق نيز مسئوليت پذيرفته و مورد امتحان و افتتان قرار مي گيرد.

به نظر ما, مدعيان, معناي ختم رسالت و نبوت را چنانكه بايد در نيافته اند و إلا اين اندازه در باب امامت منصوصه عناد و لجاج نمي كردند. از اينرو بي فايده نيست مطالبي را از فاضل معاصر "مرتضي مطهري" كه جزوه اي در موضوع "ختم نبوّت" تأليف كرده – و البته خود نيز بدون توجه به لوازم نظرية خويش به ولايت منصوصه معتقد است – بيآوريم باشد كه مورد توجه عميق قرار گيرد, ايشان مي نويسد:

«رسالت پيامبر اسلام با همة رسالتهاي ديگري اين تفاوت را دارد كه از نوع قانون است نه برنامه. قانون اساسي بشريت است» (ص26)،  «وحي اين پيغمبر در سطح قانون اساسي كلي هميشگي است» (ص30)، «و پيغمبر خاتم آن است كه همة مراحل را طي كرده و راه نرفته و نقطة كشف نشده از نظر وحي باقي نگذاشته است» (ص34) البته «وحي عاليترين و راقي ترين مظاهر و مراتب هدايت است. وحي, رهمنونيهايي دارد كه از دسترس حس و خيال و عقل و علم و فلسفه بيرون است و چيزي از اينها جانشين آن نمي شود. ولي وحيي كه چنين خاصيتي دارد وحي تشريعي است نه تبليغي, وحي تبليغي بر عكس است. تا زماني بشر نيازمند به وحي تبليغي است كه درجة عقل و علم و تمدن به پايه اي نرسيده است كه خود بتواند عهده دار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين خود بشود. ظهور علم و عقل و به عبارت ديگر رشد و بلوغ انسانيت, خود به خود به وحي تبليغي خاتمه مي دهد و علماء جانشين چنان انبياء مي گردند» (ص47)  «در حقيقت يكي از اركان خاتميت بلوغ اجتماعي بشر است, به حدي مي تواند حافظ مواريث عملي و ديني خويش باشد و به نشر و تبليغ و تعليم و تفسير آن بپردازد.» (ص13).

اگر مي بينيم كه پيامبر بني اسرائيل, "طالوت" را به أمر إلهي به عنوان زمامدار معرفي مي كند – يعني همان كاري كه مدعيان در مورد ائمه مي پسندند – علاوه بر اينكه اين كار هم به تقاضاي امت انجام مي شود (=البقره/246) ولي به هر حال جزء آن دسته از كارهايي است كه «در دورة كودكي بشر اجباراً وحي انجام مي داده است» (ص87).  و متعلق به دورة نياز بشر به هر دو قسم نبوت است و از آن روست كه «بشر چند هزار سال پيش نسبت به حفظ مواريث عملي و ديني ناتوان بوده است و از او جز اين انتظاري نمي توان داشت» (ص12) و هنوز به حدي از بلوغ اجتماعي و سياسي و فرهنگي نرسيده بود كه خود بتواند ميراث انبياء را دست نخورده حفظ كند و «تحريف و تبديلهايي در تعليمات و كتب مقدس پيامبران رخ مي داده است» كه «آن كتابها و تعليمات صلاحيت خود را براي هدايت مردم از دست مي داده اند» (ص11) و علاوه بر آن بشر هنوز توان آنكه خود به تبليغ و تعليم شريعت و بسط معارف إلهي اقدام كند, نيافته بود و حتي در مورد تعيين مصاديق, محتاج دستگيري شرع بود. ولي با نزول آية "إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ = همانا ما خود قرآن را فرو فرستاديم و همانا ما حافظ آنيم" (الحجر/9) و اعلام عدم وقوع تحريف, «علت عمدة تجديد پيام و ظهور پيامبر جديد منتفي گرديد» (ص12). به قول اقبال لاهوري متفكر پاكستاني «زندگي نمي تواند پيوسته در مرحلة كودكي و رهبري شدن از خارج باقي بماند, الغاي كاهني و سلطنت ميراثي در اسلام, توجه دائمي به عقل و تجربه در قرآن و اهميتي كه اين كتاب مبين به طبيعت و تاريخ به عنوان منابع معرفت بشري مي دهد همه سيماهاي مختلف انديشة واحد ختم رسالت است» (ص52)(58) و اين به معناي آن است كه پس از ختم نبوت و رسالت, بشر پا به مرحلة تازه اي گذاشته است كه مي تواند از اين پس در ادارة امور خويش بر مبناي تعاليم و احكام دين، بر پاي خويش بايستد و امت قوة تشخيص و انتخاب مدير صالح براي ادارة جامعة اسلامي را بر مبناي اوامر و نواهي شرع واجد است(59) و بهمين جهت در نهج البلاغه (خطبة اول) مي خوانيم: « مِنْ سَابِقٍ سُمِّيَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ أَوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ عَلَى ذَلِكَ نَسَلَتِ الْقُرُونُ ومَضَتِ الدُّهُورُ وسَلَفَتِ الآبَاءُ وخَلَفَتِ الأبْنَاءُ. إِلَى أَنْ بَعَثَ اللهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً رَسُولَ الله (صلى الله عليه وآله) لإنْجَازِ عِدَتِهِ وإِتْمَامِ نُبُوَّتِهِ.. » = "هر پيامبري به پيامبر پيشين خود قبلاً معرفي شده است و آن پيامبر پيشين او را به مردم معرفي كرده و بشارت داده است. بدين ترتيب نسل ها پشت سر ديگر آمدند و روزگاران گذشت تا اينكه خداوند محمد o را بنا به وعده اي كه كرده بود براي اتمام جريان نبوت فرستاد".

اما قرآن و پيامبر خاتم نسبت به دوران بعد از خود هيچ پيامبر يا مبلغ يا معلم إلهي را كه با افراد بشر تفاوت هايي داشته باشد به طور رسمي و شرعي معرّفي نفرموده است، زيرا دوران بلوغ بشريّت آغاز شده و انسان بايد در راه تحقق مقاصد شرع، قدم در راه كسب تجربه بگذارد و بقية سير تكاملي خويش را با توجه به تعاليم شريعت ، خود بپيمايد.

با توجه به اين مطالب است كه معتقديم نصّ از جانب خدا بر حكومت افراد معين در تمام ازمنه و دهور بر عموم مسلمين اگر پيش از ختم نبوّت انجام مي شد – كه البته در آن زمان هم با اين طول و تفسير و صفات خارق العاده و عجيب كه مدعيان براي دورة پس از پيامبر خاتم قائل اند، نبوده است -  بي وجه نبود، اما بعد از ختم نبوت و رسالت – اعم از نبوت تشريعي و نبوت تبليغي – معقول و ممكن نيـست.

همچنين نصي بر حكومت افرادي معدود – مثلاً هفت يا يازده يا دوازده تن و يا ........ -  كه مدتي محدود زندگي مي كنند، براي حكومت هزاران سال تا قيامت نيز مطابق با واقعيت و معقول نيست، زيرا دين اسلام دين ابدي است و همواره به حاكم و رهبري كه مجري احكام نوراني شرع باشد نيازمند است، و چنانكه مي دانيم تعطيل احكام شرع و لو براي يك لحظه جايز نيست، وقطعاً شريعت مقدسة اسلام امت را بلا تكليف نمي گذارد و قانون و طريقه اي اساسي براي حل مسائل مربوط به زعامت مردم تبيين فرموده.  حال هر سخني كه مدعيان در اين باب بگويند ما همان را در مورد كل دوران پس از پيامبر o به آنان باز مي گردانيم. زيرا نمي توان بخشي از دورة پس از پيامبر o را با بقية آن دور تا قيامت، متفاوت انگاشت، مگر به دليل شرعي كه البته جز ادعا چيزي در دست نيست.

اين دوره، عصري است كه بشر بايد در زمينة ادارة جامعة خويش امتحان و افتتان شود، كه چگونه تعليمات شرع را در مورد مدير اجتماع، اجرا مي كند و چگونه بر كار او نظارت خواهد كرد. و چگونه مسئوليت هايش را در برابر رهبري كه خود با بيعت خويش برگزيده است، ايفاء مي نمايد.

دوره اي فرا رسيده كه بشر مي تواند با توجه به اوامر و نواهي شرع، امام خويش را بشناسد و ناگزير بايد زحمت و مسئوليت انتخاب امير امت را به عهده بگيرد و با موازين شرع، صالح را از طالح و متقي را از فاجر تميز دهد. زيرا آيات قرآن در تبعيت از ابرار و عصيان در برابر فجار اوامر فراواني دارد:

اولاً، در اطاعت مطلق، جز خدا و رسول خدا را مُطاع نمي شناسد، و بدون قيد و شرط مي فرمايد: «قُلْ أَطِيعُواْ اللهَ وَالرَّسُولَ» = "خداوند و پيامبر را اطاعت كنيد" (آل عمران/32).

و اشخاص ذيل را نيز لايق اطاعت مي شمارد: «وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ المُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللهُ عَنْهُمْ ...» = "پيشآهنگان نخستين از مهاجرين و انصار و آنان كه با نيكي كردن آنان را پيروي كردند، خداوند از ايشان خوشنود است" (التوبه/100) ونيز مي فرمايد: «... أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّيَ إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» = "آيا آنكه به حق هدايت مي كند سزاوارتر است كه پيروي شود، يا كسي كه ره نمي يابد مگر آنكه خود هدايت شود، شما را چه مي شود؟ چگونه حكم مي كنيد" (يونس/35).  و مي فرمايد: « ... وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ ... » = "راه كسي را كه به سويم بازگشته پيروي كن" (لقمان/15)، و مي فرمايد: «... فَبَشِّرْ عِبَادِ. الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ... » = "بندگاني را كه سخن را مي شنوند و بهترينش را پيروي مي كنند بشارت ده، كه آنان را خدايشان هدايت فرموده" (الزمر/18) ،  وفرموده: «وَقَالَ الَّذِي آمَنَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشَادِ» = "كسي كه ايمان آورده بود گفت: اي قوم مرا پيروي كنيد تا شما را به راه رشد وهدايت رهنمون شَوَم" (غافر/38)، و در سورة نساء آية 59 ، اطاعت فرمانداران را كه مطيع خدا و رسول باشند واجب شمرده است، البته مشروط بر آنكه در صورت بروز اختلاف بين فرمانداران و مردم، هر دو طرف به فرمان خدا و رسول گردن نهند.

ثانياً، در عصيان و نافرماني فجار و كساني كه مطيع خدا و رسول نيستند مي فرمايد: « ... وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذَاً لَّمِنَ الظَّالِمِين» = "اي پيامبر اگر پس از آنكه دانش برايت آمده، هوسهايشان را پيروي كني، همانا از ستمگران خواهي بود" (البقرة/145)، و نيز مي فرمايد: « ...  وَلاَ تَتَّبِعُواْ أَهْوَاء قَوْمٍ قَدْ ضَلُّواْ » = "از هوسهاي و اميال گروهي كه گمراه شده اند، پيروي مكنيد" (المائده/77)، و مي فرمايد: « ... وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا... » = "هوسهاي كساني را كه آيات ما را تكذيب كرده اند، پيروي مكن" (الأنعام/150)، و فرموده: «.... وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِيلَ المُفْسِدِينَ » = "راه مفسدان را پيروي مكن" (الأعراف/142)، و « .... وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ ...» = "كسي را كه دلش را از ياد خويش غافل ساختيم و هوس خويش را پيروي كند، اطاعت مكن" (الكهف/28)، و«وَلَا تُطِيعُوا أَمْرَ المُسْرِفِينَ. الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ» = "فرمان مسرفاني را كه اصلاح نكرده و در زمين فساد مي كنند اطاعت نكنيد" (الشعراء/151 -152).  و براي عبرت امت از قول اهل دوزخ كه نادم شده اند مي فرمايد: «وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا» = "و گفتند پروردگارا همانا سروران و بزرگانمان را اطاعت كرديم و آنان ما را گمراه كردند" (الأحزاب/67) و نيز مي فرمايد: « .... وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» = "هوسهاي كساني را كه نمي دانند پيروي مكن" (الجاثية/18)،  و «فَلَا تُطِعِ المُكَذِّبِينَ. وَلَا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَّهِينٍ» = "پس تكذيب كنندگان را اطاعت مكن و هر پستي را كه سوگند بسيار مي خورد اطاعت مكن" (القلم/8 و 10) و نيز مي فرمايد: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِمًا أَوْ كَفُورًا» = "پس براي فرمان پروردگارت صبر كن و افراد گنه كار و كفران پيشه را اطاعت مكن" (الإنسان (الدهر)/24)، و به منظور تحذير امت، در مذمت كساني كه تابع نابكاران شدند مي فرمايد: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ الْعَذَابَ ..» = "ياد آر آنگاه كه رؤساء و پيشوايان، چون عذاب را ببينند از پيروان خود بيزاري مي جويند" (البقره/166)،  ونيز مي فرمايد: «وَمَن .... وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ المُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ .....» = "و هر كه ....... را راهي جز راه مؤمنان پويد او را بدانچه دوست دارد واگذاريم و به دوزخ درآوريم" (النساء/115)،  و « ... وَاتَّبَعُواْ أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» = "و هر زورگوي عنودي را پيروي كردند" (هود/59).

با توجه به اين تعاليم و نظائر آن اگر امامي منصوص و معصوم و واجب الاطاعه – چنانكه قائلين به امامت منصوصه معتقدند – تعيين شده باشد، ديگر اين اوامر و نواهي موردي ندارد،  زيرا همينكه خداوند همچون دوران قبل از ختم نبوت بفرمايد از فلان و بهمان و ..... و ..... اطاعت كنيد، ديگر نيازي نيست كه دستور هاي كلي ذكر شود كه راهنماي ابدي تشخيص مُطاع واقعي از كساني است كه شايستة اطاعت نيستند، در حالي كه اين تعاليم، قانون كلي و زمينه اي است براي رشد و تعالي امت دربارة تعيين زمامدار، براي ادامة مسير تكاملي حيات. و اين امت است كه بايد عزم تحقيق و تدقيق كند و لايق را از نالايق تميز دهد و مسئولانه از لايق اطاعت و حمايت و نسبت به نالايق مخالفت و سرپيچي نمايد.

آري با ختم نبوت، دوران مسئوليت فرا رسيده، در واقع اسلام به عنوان آخرين دين إلـهي، نسبت به لياقت بشر براي ادارة امور خويش بسيار خوشبينتر از آن است كه مدعيان ولايت منصوصه مي پندارند(60).

علاوه بر اين پروردگار حكيم در قرآن كريم مؤمنان را به شوري و مشورت امر فرموده و البته يكي از اين امور، موضوع بسيار مهم حكومت و زعامت است، و در قرآن ضمن صفاتي كه براي مؤمنين مي شمارد يكي همان است كه مي فرمايد: «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ ...» = "و امرشان بين خود به شوري و مشورت است" (الشوري/38).  از اين رو مؤمنان اصحاب از مهاجر و انصار كه در مدينه بودند بلا فاصله پس از رسول خدا o به اين دستور عمل كرده و با شور و مشورت به تعيين امام و زمامدار امت اقدام نمودند، و اين مسلماً يك واجب شرعي بود(61)، و در اين مجادلات و مشاورات ابداً سخني از نص و منصوصيّت نرفت. بديهي است كه اگر امر امامت و حكومت اندك رابطه اي با نص مي داشت در بين آن همه مسلمانان صدر اول لا اقل اشاره اي به آن مي رفت، در حالي كه هيچ سخني از آن به ميان نيآمد، و حتي هيچ كس نگفت و كسي نخواست كه از طرف رسول خدا o كسي به نام و نشان براي اين كار تعيين شود، چون چنين تقاضايي بر خلاف اصل تكليف بود، و آنان در دوره اي قرار داشتند كه مي توانستند از دستورات كلي شرع تفريع كنند و خود راي شرع انور را به دست آورند. اما اگر امامت امت به تعيين و نص إلـهي و در اشخاص معين بود، دگر اين اوامر و نواهي زائد بود و با وجود امام معصوم، عمل به اوامر شرع كه در سطور قبل ذكر شد، ممكن نبود، زيرا معصوم مطاع مطلق است، و ديگر اختياري براي كسي باقي نمي ماند كه نياز به شور و مشورت باشد. زيرا مشورت در صورتي است كه امت در تشخيص امام و قائد خويش - البته با رعايت موازين شرعي – مختار باشد و در صورت نصب إلـهي امام، مشورت زائد، بلكه كفر است!

در تمام حكومت هاي جهان از ابتداي تاريخ تا اين زمان – به جز انبيا كه حكومت فقط شأني از شؤون آنان است – سخني از زمامداري منصوصه نيست مگر در سلاطين مستبد عوام فريب و جباري چون فراعنة مصر و پادشاهان باستاني ايران و ميكادوهاي ژاپن و امپراطوران چين و ....  كه خود را فرزند آسمان و پسر خورشيد و داراي فره ايزدي و وارث پادشاهي دنيا معرفي كرده و بدين وسيله نسل بعد از نسل بر مردم سلطنت و فرمانروائي مي كردند، پر واضح است كه چنين ادعايي در ادوار تاريك و اعصار جهالت مقبول مي افتد، و با نور دين خاتم و شريعت كاملة اسلام، اين گونه عقايد رونقي نخواهد داشت.

چنانكه پيش از اين در همين فصل اشاره كرديم، حتى در شرايع سابقه نيز نص بر حكومت يك شخص غالباً در زمان حيات خود پيامبر o بوده و وظيفة محدود و خاصي را بر عهدة او مي گذاشته و اصولاً از يك تن تجاوز نمي كرده است، و با اين طول و تفصيل كه مدعيان ولايت ادعا مي كنند، به هيچ وجه و در هيچ يك از اديان، سابقه نداشته است.

 

حقيقت ماجراي غدير چيست

يكي از مطالبي كه در بحث امامت منصوصه غالباً از توجه لازم به آن غفلت مي شود و چندان مورد علاقة مدعيان حب آل رسول (ص) نيست، حوادثي است كه در سال دهم هجري رخ داده و زمينه ساز اصلي واقعة غدير است، كه اطلاع از آن در فهم درست خطبة غدير خم، كمال ضرورت را داراست.

خلاصة اين واقعه چنانكه در تواريخ اسلامي چون سيرة ابن هشام (ج4، ص 274) كه قديميترين تاريخ در سيرة رسول خدا است، و در ساير كتب تواريخ و تفسير فريقين از شيعه و سني از قبيل تفسير جمال الدين ابو الفتوح رازي(62) كه به فارسي تاليف شده و تفسير ابن كثير و «تاريخ البداية و النهاية» و كتاب مجالس المؤمنين قاضي «نور الله الشوشتري» (ج1/ص 43) آمده، چنين است:

در سال دهم هجري كه رسول خدا o براي انجام و تعليم حج اسلامي عازم بيت الله الحرام بود، نامه هايي به رؤساي قبائل عرب و بلاد مسلمين فرستاد و از آنان دعوت كرد كه براي انجام حج در مكه حاضر شوند، از جمله نامه اي به امير المؤمنين (ع) كه در اين هنگام در يمن بسر مي بُرد، و اخذ زكات مي نمود، نوشت و حضرتش را دعوت كرد كه براي ايام حج در مكه حاضر شود، آن جناب كه در اين وقت در يمن و يا در راه برگشت از يمن بود چون نامة رسول خدا را دريافت داشت با خود انديشيد كه اگر بخواهد اموال بيت المال را كه بيشتر عبارت بود از شتر و گاو و گوسفند، با خود حمل كند نمي تواند در موقع مقرر به مكه برسد، ناچار آن اموال را به كساني كه همراه حضرتش بودند مانند بريدة أسلمي و خالد بن الوليد و غيره واگذار نمود، كه تحت مراقبت آنان حمل شود و خود با سرعت بيشتر روانة مكه شد، و در روز هفتم و يا هشتم ذي حجة آن سال خود را به رسول خدا رسانيد. پس از انجام حج و مناسك آن به صوب ماموريت خود كه حمل اموال بيت المال بود برگشت، چون به قافلة بيت المال رسيد مشاهده نمود كه پاره اي از اموال بيت المال كه از آنجمله حله هاي يمني بود مور تصرف و استفادة «خالد بن الوليد» و «بُرَيْدِه» و ديگران قرار گرفته، و چنانكه عادت و روية آن جناب در اجتناب از تصرف نابجا در اموال بيت المال بود، از مشاهدة آن وضع غضب بر وي مستولي شد و «بُرَيْدِه» و «خالد» را مورد عتاب و خطاب قرار داده و بنا به مضمون پاره اي از روايات آنان را مورد شتم و ضرب قرار داد. اين رفتار آن جناب كه عين صواب بود بر اصحاب كه خود ارباب رجال و ركاب بودند سخت گران آمد و كينة آن حضرت را در دل گرفتند و آمادة انتقام شدند، و كساني را به خدمت رسول خدا فرستاده و يا خود مستقيماً مراجعه نموده و از خشونت و شدت سختگيري آن جناب شكايت نمودند، به حدي كه طبق مفهوم پاره اي از اخبار، در حضور رسول خدا او را دشنام داده اند و چون در هنگامي كه رسول خدا بيانات شكايت آميز آنان را استماع مي فرمود، مشاهده مي كردند كه رسول خدا از خشم برافروخته مي شود به تصور اينكه حضرتش نسبت به علي (ع) خشمگين شده با حدت بيشتر شكايت خود را با بدگويي از آن بزگوار ادامه مي دادند، رسول خدا پس از استماع شكايت آنان ايشانرا از دشمني علي (ع) منع فرمود و پاره اي از فضائل آن حضرت را بيان كرد و فرمود: «ارفعوا ألسنتكم عن علي فإنه خشنٌ في ذات الله غير مداهن في دينه» = "زبان خويش را از بدگويي علي باز داريد زيرا او دربارة دين خدا خشن بوده و در امور دين سهل انگار نيست".  اما «خالد» و «بُرَيْدِه» و ديگران كه قبل از ملاقات رسول خدا تا مي توانستند از بدگوئي علي (ع) نزد ديگران مضايقه نكرده بودند، وشايد بعد از آن نيز به همان عمل ادامه داده باشند، و طبعاً بسياري از مردمي كه هنوز علي (ع) را نديده بودند و به درستي نمي شناختند ممكن بود بر اثر بدگويي اينان، علي (ع) به بدي معرفي مي شد، و رسول خدا كه اين كيفيت را مشاهده فرمود، لذا بر خود لازم ديد كه قبل از آنكه آنهمه مسلمان كه از گوشه و كنار جهان براي اداي فريضة حج اجتماع كرده و اكنون در مسير بازگشت بودند، متفرّق گردند، و پيش از آنكه امواج اين واقعه به مكه برسد و يا اين ماجرا در مدينه شايع شود و مردم مدينه تحت تاثير آن قرار گيرند، از شخصيت بارز و ممتاز علي (ع) دفاع كرده و حضرتش را با فضائل عالي كه دارد به مسلمانان معرفي و قضيه را در همانجا حل و فصل نمايد(63)، چه علاوه بر آنكه دفاع از حيثيت يك شخص ممتاز مسلمان بر حضرتش واجب بود، شكي نيست كه مايل بود پس از حضرتش آن بزرگوار زمامدار و حاكم و امام مسلمانان باشد لذا در اجتماع غدير خم به معرفي آن جناب و وجوب دوستي او بر جميع مسلمانان پرداخت كه البته اين صورت و كيفيت به دلايلي كه در صفحات آينده خواهيم گفت هرگز معناي منصوصيت علي (ع) را به خلافت از جانب خداي متعال نداشت.

 

آيا حديث غدير دلالت بر منصوصيّت علي (ع) دارد؟

به عقيدة ما با توجه به دلايل زير خطبة غدير بر منصوصيت علي (ع) دلالت ندارد:

1- بهترين دليل همان است كه هيچ يك از كساني كه در آن اجتماع بوده و خطبة رسول خدا o را شنيدند از آن چنين تعبيري نكردند، و بهمين جهت در سقيفة بني ساعده ذكري و حتى اشاره اي در اين باب به آن حديث نرفته و پس از آن هم در تمام دوران خلافت خلفاي راشدين كسي در موضوع زعامت مؤمنين بدان استناد نجست تا اينكه تفرقه افكنان پس از سال ها بدان تمسك جستند و كردند آنچه كردند!!

2- خود امير المؤمنين (ع) و طرفداران او از بني هاشم و غيره در سقيفه و پس از نصب ابو بكر به خلافت سخني از آن به ميان نيآوردند و به منصوصيت آن جناب به اين حديث استناد نكردند، حتى بنا به ادعاي برخي از علماي شيعه كه دوازده تن از اصحاب رسول خدا به طرفداري علي مرتضي (ع) با  ابو بكر احتجاج كردند حديث غدير را مستند خود در اولويّت علي به خلافت نگرفتند و اگر در گفتار پاره اي از ايشان ذكري از آن به ميان آمده فقط به عنوان شمردن فضائل بوده و اگرنه در آن اصلاً اشاره اي به منصوصيت آن جناب به خلافت از جانب خدا نيست، هرچند خود آن حديث 12 نفري از نظر صحت و سقم وضع استواري ندارد، و قرائن جعل در آن كاملاً آشكار بوده و طبعاً قابل استناد نيست.

3- قوّت ايمان اصحاب فداكار و مجاهد رسول الله و مدح و تجليل قرآن كريم از ايشان، با كتمان خلافت و امامت إلـهي علي (ع) توسط آنان، تناقض صريح دارد، خصوصاً كه بسياري از آنان چنانكه گفتيم از پذيرش زعامت آن حضرت اِبا نداشتند، و اقرار كردند كه اگر پيش از بيعت با ابو بكر سخنان امير المؤمنين را مي شنيدند، با آن حضرت بيعت مي كردند و طبعاً انگيزه اي براي كتمان خطبة غدير نداشتند و اگر از خطبة مذكور چنان معنايي را فهميده بودند تخلف نمي كردند.

4- ماجراي «خالد» و «بُرَيْدَة»(64) در تصرف پيش از موقع اموال زكات كه شرحش گذشت از موجبات ايراد خطبة غدير بوده و بيانگر آن است كه پيغمبر خدا از مردم، دوستي و نصرت و قدر شناسي نسبت به حضرت علي (ع) را مي خواهد.

5- بيان معجزنشان خاتم پيامبران در اين مورد چنان است كه ابهامي در آن وجود ندارد و تنها غبار تعصُّب و علاقة كور كننده به عقايد ناموجّه موروثي است كه مانع درخشش فصاحت و دقّت بيان رسول الله o شده است.

در خطبة غدير خم جملة برجسته اي وجود دارد كه در تمام روايات غديريه ذكر شده و مخالف ندارد و آن جملة معروف «من كنت مولاه فهذا عليٌّ مولاه....» است، توجه دقيق به اين جمله رافع بسياري از مشكلات است، زيرا نكتة بديهي و خلاف ناپذير در اين جمله كه در هياهوي تعصب ها و فرقه گراييها كمتر بدان توجه مي شود آن است كه لفظ «مولي»، به هر يك از معاني متعدد و پرشمار آن كه حمل شود، معناي جمله غير از اين نخواهد بود كه در آن واحد هر كه اكنون من «مولا»ي اويم (ع) نيز هم اينك «مولا»يِ اوست. به عبارت ديگر پيامبر (ص) از كلمة «مولي» همان معنايي را براي علي (ع) خواستار است كه خود هم اكنون حائز است.

حال اگر بخواهيم به انگيزة علائق فرقة خويش از معاني لغوي لفظ عدول كنيم و از طريق كلمة مولى مقام خاصي براي علي (ع) قائل شويم بايد توجه داشته باشيم كه آشكارترين و نزديكترين شأن از شؤون حضرت محمد o به ذهن، مقام نبوت و رسالت است، در اين صورت براي اينكه علي (ع) پيامبر پنداشته نشود بايد قيدي در جمله وجود مي داشت كه ذهن را از اين معني منصرف كرده و به مقام منظور متوجه سازد، اما مي دانيم كه در كلام هيچ قيدي موجود نيست، در حالي كه حمل «مولي» - البته با توجه كامل به قرائن موجود در كلام – به معناي لغوي نيازمند قيد توضيحي نيز و كلام موجود نقصي نخواهد داشت، و به فصاحت تمام مقصود را مي رساند.

علاوه بر اين چنانكه در سطور آتي خواهيم ديد با اينكه تا كنون كوشش بسيار صرف شده و لي مدعيان موفق نشده اند براي «مولي» معناي خليفه، امام، حاكم، امير، والي و ......... بتراشند، حال اگر بدون توجه به لغت، بزور كلمة «مولي» را به معني خليفه بگيريم با اين مشكل مواجهيم كه پيامبر خليفة كسي نبود تا بخواهد خلافت مذكور در مورد علي (ع) نيز پذيرفته شود.  و يا اگر به فرض محال «مولي» را به معناي امام بگيريم، اين موضوع با وجود پيغمبر – كه علاوه بر نبوت مقام امامت نيز داشت – با اعتقاد شيعي تصادم و منافات دارد(65)، و اگر براي خلاصي از اين تعارض اصرار كنيم و بگوييم مقصود از اين كلام، امامت و خلافت بلا فصل علي (ع) بعد از پيامبر o است، لزوماً بايد كلمة «بعدي» = "پس از من" نيز در كلام ذكر مي شد – هرچند كسي ادعا نكرده كه پيامبر اين كلمه را فرموده باشد – اما پيامبر نه قيدي بكار برده كه از لفظ «مولي» فقط «امامت» فهميده شود و ديگر شؤون آن حضرت بر كنار بماند، و نه قيد «بعدي» را استعمال فرموده، و اين كار از هادي و معلم امت و پيامبر فصيح اسلام پذيرفتني نيست. شك نيست اگر پيامبر o مقصود ديگري مي داشت به فصاحت تمام بيان مي فرمود و قطعاً از تفهيم منظور خود ناتوان نبود.

از اينرو تنها معنايِ ترديد ناپذير «مولي» كه هم با مورد و هم با قرائن و هم با لغت و هم با دين و شريعت سازگار است همان معناي دوستي و نصرت است و بقية سخنان بي دليل و نامستند.

6- چنانكه در سطور بالا گفتيم در جملة متفق عليها و معروف خطبة غدير لفظ «مولي» استعمال شده است كه معاني بسيار دارد، علامه عبد الحسين اميني در كتاب معروفش «الغدير» معاني زير را براي «مولي» ذكر كرده است:

«1= پروردگار – 2= عمّو – 3= پسر عمّو – 4= پسر – 5= پسر خواهر- 6= آزاد كننده – 7= آزاد شده – 8= بنده و غلام – 9= مالك – 10= تابع و پيرو – 11= نعمت داده شده – 12= شريك – 13= همپيمان – 14= صاحب و خواجه (يا همراه) – 15= همسايه – 16= مهمان – 17= داماد – 18= خويشاوند – 19= نعمت دهنده و ولي نعمت – 20= فقيد – 21= وليّ – 22= كسي كه به چيزي سزاوارتر از ديگران است – 23= سرور (نه به معناي مالك و آزاد كننده) – 24= دوستدار – 25= يار و مددكار – 26= تصرف كننده در كار – 27= عهده دار كار»(66).

و با تمام كوششي كه كرده موفق نشده معنايِ خليفه و حاكم و امير و..... از آن استخراج كند، و اعتراف كرده كه لفظ «مولي» مشترك لفظي و حد اكثر به معناي «أولى بالشيء» (= معناي بيست و دوم) است. بدين ترتيب معناي لفظ «مولي» را بدون قرينه نميتوان دريافت و از اين معني آنچه با توجه به موجبات ايراد خطبه و موقعيت اظهار آن و از همه مهمتر قرينة آن در جملة بعدي كه مي فرمايد: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و .....» = "پروردگارا هركه او را دوست دارد، دوست بدار و هركه او را دشمن بدارد، دشمن بدار و ......" ثابت مي كند كه مراد از آن محبت و دوستي و نصرت آن بزرگوار است(67).

دانشمند معاصر استاد «تقي الدين النبهاني» در باب تعيين و نصب يك فرد مشخص به عنوان خليفة پيامبر o و نيز دربارة خطبة غدير و معناي «مولي» مطالبي گفته است كه ما نظر وي را با اندكي تصرف در اينجا بيان مي كنيم:

اعتقاد به اينكه پيامبر o فرد معيني را به عنوان خليفة پس از خود نصب فرموده با مسألة بيعت كه تشريع آن در اسلام، مخالف ندارد، سازگار نيست، زيرا اگر فردي به عنوان خليفة پيامبر تعيين و نصب شده باشد، ديگر بيعت كردن با وي معني ندارد و ديگر به تشريع اصل بيعت, نيازي نيست, چون بيعت طريقة نصب خليفه و رسميت يافتن خلافت است و اگر كسي پيشاپيش توسط شارع مشخص شده باشد عملاً منصوب شده و حاجت به بيان طريقة نصب وي نيست. در حالي كه عقد خلافت از طريق بيعت است كه منعقد مي شود و طبعاً اين به معناي عدم نصب پيشين و تعيين يك فرد معين به عنوان خليفه است.

به همين سبب در كلية احاديثي كه لفظ بيعت در آنها وارد شده, حديث دلالت عام دارد و به فرد معيني اختصاص نيافته, در حالي كه اگر افراد مشخص مورد نظر بودند, لفظ بيعت به صورت عام و مطلق ذكر نمي شد, چنانكه آمده است: «من مات و ليس في عنقه بيعة .....» يا  «ما من (رجل) بايع اماماً....» و حتي كلمة «امام» نيز در احاديث به صورت نكره و يا با "ال" جنس يا مضاف به لفظ جمع ذكر شده از قبيل: «... قام إلى إمام جائر ....» يا «يكون بعدي ائمّةٌ....» «إنما الإمام جنّةٌ يُقاتل من ورائه ويُتَّقي به ...» يا «خيار أئمَّتكم .... شرار أئمَّتكم....» و امثال آن به وضوح تمام تعيين يك فرد مشخص توسط پيامبر o را نفي مي كند. همچنين رواياتي كه مي فرمايد اگر با بيش از يك نفر بيعت شد فرد دوم را به منظور جلوگيري از تفرقه بكُشيد, دليل واضحي است كه پيامبر از قبل فرد مشخصي را به خلافت نصب نفرموده است.

اصحاب رسول خدا در اينكه خليفه چه كسي باشد با يكديگر همعقيده نبودند و اين ناشي از آن است كه پيامبر فرد خاصي را به خلافت نصب نفرموده بود و از جمله كساني كه در اين موضوع عقيدة متفاوتي داشتند حضرت علي (ع) و ابو بكر بودند كه دربارة هر يك گفته مي شود پيامبر اكرم آندو را براي خلافت پس از خود معرفي فرمود(68) ولي هيچ يك از آندو به وجود نص بر خلافت خود اشاره نكردند, حال آنكه اگر نصي وجود مي داشت, به آن استناد مي كردند بلكه واجب بود كه چنين كنند.

نمي توان گفت كه نصي موجود بوده ولي صحابه آن را ذكر نكرده اند, زيرا ما دين خود را كلاً از طريق اصحاب پيامبر o كه علي (ع) و ابو بكر از آن جمله اند گرفته ايم و اگر قرار باشد آنها برخي از نصوص را كتمان كنند در اين صورت اعتماد از اصل دين سلب مي شود, زيرا چه بسا نصوص ديگري نيز موجود بوده كه اصحاب پيامبر o از ما كتمان كرده و يا تغيير داده باشند؟ كساني كه چنين خيانت عظيمي مرتكب شوند چه تضميني است كه دهها خلاف ديگر را مرتكب نشوند؟

نمي توان گفت به منظور حفظ اتحاد و اتفاق مسلمين از ذكر اين نص خودداري شده است، زيرا اين كار به معناي كتمان حكم إلهي بلكه يكي از مهمترين اصول اسلام و نقض دين است, خصوصاً در زماني كه شرائط كاملاً مقتضي ابراز آن بوده و بيشترين احتياج به اظهار آن وجود داشت و اين كار لا أقل از خليفة رسول الله و هادي امت, قطعاً پذيرفتني نيست و موجب نقض غرض از نصب امام است و اگر وحدتي هم ايجاد مي شد, وحدتي به قيمت از بين رفتن تماميّت و كمال دين و اتحاد بر باطل بود كه طبعاً از نظر اسلام فاقد ارزش است.

از رواياتي كه پيامبر o دربارة عترت گرامي خويش سفارش فرموده از قبيل: «و أهلَ بيتي, أذكِّرُكم اللهَ في أهل بيتي» و نظاير آن و يا رواياتي كه لفظ «عترت» در آن بكار رفته, مفهوم خلافت و جانشيني پيامبر در امر زمامداري امت استنباط نمي شود (خصوصاً كه لفظ «عترت» يا «أهل البيت» بر بيش از يك فرد و هم بر مرد و هم بر زن دلالت دارد) زيرا لفظ واضح بوده و صراحت دارد بر اينكه پيامبر در مورد رعايت حقوق عترت خويش سفارش فرموده تا اهل بيت بزرگوارش مورد احترام و اكرام واقع شده و قدرشان دانسته شود و مورد بي اعتنايي واقع نشوند و منطوق و مفهوم آن دلالت بر نصب يكي از آنان به امامت أمت ندارد.

احاديث «ولايت» يا «موالاة» نيز كه در آنها واژة «مولى» يا «ولى» يا «موالاة» و امثال آن ذكر شده, دلالت بر جانشيني در امر حكومت بر مردم ندارد و الفاظ آنها غالباً از اين قرار است: «أنت وليُّ كلِّ مؤمن بعدي» يا «وليُّكم بعدي ....» يا «....فليوال عليَّاً بعدي» يا «..... فليوال عليَّاً وذريَّته بعدي» يا «.... فمن تولاه فقد تولاني» يا «.... فإن ولايته ولايتي»، و از همه معروفتر «.... اللهم وال من والاه و عاد من عاداه....» مي باشد كه مفسر تمام آن روايات, همين عبارت اخير است كه مي رساند منظور از اين روايات نصرت و همراهي و محبت نسبت به آن جناب است. زيرا در زبان عربي ظاهرترين معناي «ولى» متضاد «عدو» است. و كساني كه كوشيده اند به طريقي معناي «مولى» يا «ولى» را از نصرت و دوستي و امثال آن منصرف سازند و لا أقل بيست و هفت معني براي «مولى» ذكر كرده اند از اعتراف به اين حقيقت ناگزير شده اند كه : معناي «مولى» حد اكثر, «اولي بالشئ» است و نتوانسته اند علي رغم كوشش بسيار و زير و زبر كردن كتب لغت و دواوين شعر و كتب ادبي و ... معناي حاكم و سلطان و امام و جانشين و .... از آن استخراج كنند؟!!! و اين به وضوح اثبات مي كند كه «مولى» و «ولى» در قرآن و حديث و كلاً در زبان عربي به معناي حكومت و زمامداري نيامده است و نمي توان الفاظ نصوص شرع را به معناي لغوي يا معناي شرعي آن حمل نكرد و طبعاً نمي توانيم احاديث «ولايت» يا «موالاة» را به اعطاي خلافت و زمامداري مسلمين به علي (ع) حمل كنيم كه نه مطابق معناي لغوي و نه موافق معناي شرعي لفظ است.

آري, در صورتي كه لفظ «ولى» مضاف به كلمة «أمر» قرار گيرد يعني به صورت «ولي الأمر= فرماندار» استعمال شود به معناي حاكم و امير خواهد بود ولي مي دانيم كه پيامبر o بلا استثناء, در كليّة روايات فرق مختلف اسلامي, از اينكه لفظ «أمر» را مضاف اليه «ولى» يا «مولى» قرار دهد, ابا فرموده و در اين صورت نمي توان معناي خلافت پس از پيامبر را, به روايات «ولايت» تحميل نمود! 

لازم است دو نكتة مهم در اينجا كاملاً مورد توجه قرار گيرد:

نخست اينكه اشتقاق كلمات از يك مادة لغوي, به معناي وحدت معنوي تمام مشتقات مادة مذكور نيست, بلكه معناي هر كلمه, صرف نظر از مادة اشتقاق, متكي به وضع و استعمال عرب است, مثلاً كلمة «جاء» به معناي «آمد» ولي كلمة «أجاء» به معناي «پناه برد» است, با اينكه هر دو از يك مادة لغوي هستند. در اين مورد نيز نمي توان گفت: چون لفظ «ولى الأمر» به معناي حاكم و امير و ... است , پس كلمة «مولى» يا «ولى» كه به لحاظ مادة لغوي با لفظ «والي» يا «ولي الأمر» از يك منشأ هستند نيز مفيد معناي «حاكم و امير» است. زيرا كلمات مذكور در زبان عربي ابداً بدين معني استعمال نشده و اين مسأله اي است منوط به استعمال عرب, نه اينكه شخص آنچه را كه از مجموع كلمات مشتق از يك ماده دريافته مي شود به يكايك مشتقات آن نسبت دهد, و اگر عرب صريحا لفظ «ولي» (در صورتي كه مضاف به «أمر» نباشد) يا «مولى» را به معناي«حاكم و امير» استعمال نكرده باشد, نمي توان آندو را به معناي مذكور حمل كرد.

دوم آنكه قرائن كلام هر چه باشد, به كلمة مورد نظر معنايي غير از معناي مختلفي كه عرب لفظ را صريحاً در آن معاني استعمال مي كند, نمي بخشد بلكه قرائن, از ميان معاني مشتركي كه براي كلمه وضع شده يكي را بر معناي ديگر, مرجع داشته و مفاهيم ديگر را بر كنار مي دارد, ولي موجد معناي جديدي كه عرب لفظ را در آن معني استعمال نكرده باشد, نخواهد بود. كلمة «مولى» نيز در احاديث «ولايت» بر تشويق و تحريض امت به محبت و حمايت از علي (ع) و احترام و قدرشناسي نسبت به آن حضرت دارد ولي اين قرائن معناي جديد به آن نمي دهد و نمي توان معناي «حاكم و امير بر مردم» را به آن تحميل كرد! (پايان كلام استاد «نبهاني»).

7ـ از اينها مهمتر, طريقة عجيب و بي سابقه و توجيه ناپذير بيان اصل «امامت» است. زيرا هيچ يك از اصول – و حتي بسياري از فروع- دين در قرآن كريم كه «به زبان عربي واضح و بدون اعوجاج»(69) نازل گرديده, بدين صورت اعلام نشده است. توجه به اين نكته براي افراد منصف و حق جو, بسيار راهگشا خواهد بود, زيرا در قرآن كريم دهها بلكه صدها آية واضح و خلاف ناپذير دربارة «توحيد» هست, دهها بلكه صدها آية بي چون و چرا دربارة «معاد» در دست داريم, در مورد اصل «نبوت» عامه و نيز «نبوت» پيامبر o نيز آيات واضح در قرآن مجيد كم نيستند و هكذا ... در مورد شمار كثيري از فروع, نيز آيات متعدد نازل شده و در تمامي اين موارد, مقصود – لا أقل به اجمال –  بدون اتكاء به حديث, قابل حصول است. اما چرا دربارة اصل اساسي و سعادتبخش «امامت» اين روش متروك شده و به هيچ وجه آية «امامت» را در قرآن نمي يابيم؟! و آياتي كه ادعا مي شود راجع به «امامت» است آياتي است كه براي قبول ارتباط آن با اصل «امامت» غالباً بايد از توجه به آيات قبل و بعد و سياق آيات, يا خواندن آيه تا انتهاء, خودداري كنيم!! علاوه بر اين مشكل بزرگ, آيات ادعايي, بدون اتكاء به حديث, ابدا قابل استفاده نيست؟!! براستي چرا شارع در اين مورد استثناء قائل شده و براي هدايت امت, به جاي وضوح و صراحت, ايهام و ابهام را برگزيده. عجيب تر اينكه وقتي به سراغ حديث مي رويم مي بينيم حديث هم چنانكه بايد و شايد رافع ابهام نيست و در آن از لفظي استفاده شده كه به اعتراف طرفدارانش لا أقل بيست و هفت معني دارد؟!!! و به نحوي بيان شده كه با توجه به موقعيت و قرائن, دلالت آن بر غير «امامت» آشكارتر است!! در حالي كه پيامبر اكرم كه بر هدايت خلق حريص(70) و «أفصح من نطق بالضاد»(71) بود بي ترديد براي هدايت امت و اتمام حجت, چنين موضوع اساسي و مهمي را با ترديد ناپذيرترين عبارات بيان مي فرمود, نه آنكه از اسلوبي پيچيده و شبهه ناك استفاده كند!!(72)

آيا اهميت اصل «إمامت» از ماجراي زيد – كه نامش صريحاً در قرآن ذكر شده – كمتر است؟! آيا مي توان بين اصول دين تا اين اندازه تفاوت قائل شد؟! كه همه را به وضوح بيان كنيم و يكي را مبهم گذاريم؟!! آيا طرفداران «امامت منصوصه» به اين مسأله انديشيده اند كه چرا در قرآن از اصل «امامت» كه به عقيدة آنان از «نبوّت ورسالت» بالاتر است(73)، اثر واضحي نيست؟ آيا گويندة ﴿...مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ ...(74) (الأنعام/38) و ﴿... وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ(75) (النحل/89) از ذكر مسألة «امامت» فروگذار مي كند؟! آيا اهميت ماجراي اصحاب كهف كه حتى از ذكر سگشان در قرآن قصور نشده ، از مسألة «امامت» بيشتر است؟ آيا كتابي كه براي هدايت مردم تا قيامت نازل شده، موضوعي كه قرن ها موجب تفرقه و اختلاف در بين امت است، و حتى به جنگ ها و منازعات در ميانشان منجر شده ، ترك مي كند و ماجرا هاي گذشتگان از قبيل ذو القرنين و لقمان و هارون عليه السلام و قارون و .... را به تفصيل شرح مي دهد؟ آيا پروردگار مهرباني كه از ذكر پشه ابا ندارد از ذكر صريح مسألة «امامت» امتناع مي كند؟!! آيا اين است روش هدايت مردم؟!!

به نظر ما، هر كه با قرآن انس و آشنايي داشته باشد، ترديد نخواهد كرد كه اين نحو بيان متناسب با روش قرآن كريم نيست.

 

نتيجة آنچه تا كنون ذكر شد

خانندگان گرامي توجه دارند كه منظور ما از اين سخنان به هيچ وجه انكار افضليت علي (ع) نيست. حاشا و كلا، بلكه قصد ما آن است كه نشان دهيم مسألة «امامت منصوصه» حقاً دليل شرعي ندارد و اصرار بر آن جز با لجاج و تعصب و پيروي از عادات و آداب آباء و اجداد ممكن نيست، و الا ترديد نداريم كه امير المؤمنين (ع) براي هدايت و ارشاد مردم و تعليم احكام و معارف و ادارة امور سياسي و اجتماعي امت پيامبر o بيش از ديگران شايسته گي داشت و اسلام نيز خواهان آن است كه امام مسلمين اعلم و اشجع و اتقي و اليق امت باشد، واين صفات در آن حضرت به طور اتم و اكمل وجود داشت و در ميان صحابه و ياران رسول خدا o كسي به پاية آن جناب نبود و مي توان گفت افضليت آن حضرت مورد انكار نبود.  اما اگر مي بينيم ديگري بر حضرتش سبقت گرفت و تقدم يافت، بايد علل زير را در آن جستجو كرد:

1- بيعت سقيفه ناگهاني و بي مقدمه انجام گرفت و چنانكه عمر(76) بارها منصفانه اقرار كرده بود: «بيعة أبي بكر فلتةٌ وقى الله المسلمين شرَّها!» = "بيعت با ابو بكر عجولانه انجام شد و خداوند [ما را] از عواقب بد [اين شتاب] حفظ فرمود". علت اين كار نيز چند چيز بود:

ألف – مدت بيماري رسول الله o طولاني نبود و شايد كمتر از يك هفته طول كشيد و در اين مدت نيز چند بار علائم بهبودي در وجود مقدَّس آن حضرت ديده شد به طوري كه گمان جدي نمي رفت كه با آن مرض دنيا را وداع گويد، از اين رو مجالي براي تفكر و تدبر اصحاب و مشورت هاي وسيع دست نداد.

ب – وفات رسول خدا o زماني رخ داد كه متنبياني چون «مسيلمة كذاب» و «أسود عنسي» در اطراف و اكناف مدينه كوس نبوّت مي زدند و اگر در تعيين زمامدار و سرپرست جامعه كوتاهي مي شد احتمال مي رفت ريشة فساد روز بروز محكم تر شده و مدينه از طرف اين مدّعيان دروغين كه دشمن اسلام بودند و پيرواني گرد آورده بودند، محاصره و تصرف شود.

ج - پيغمبر خدا در سال هائي واپسين عمر مباركش نامه هايي به پادشاهان بزرگِ روز دنيا چون هرقل قيصر روم و خسرو پرويز شاهنشاه ايران و مقوقس فرعون مصر نوشته و آنان را به دين اسلام دعوت فرموده بود و اين پادشاهان و رؤساء با قدرت جديدي مواجه شده بودند و از اينكه از از طرف قواي اسلام غافلگير شوند، آسوده خاطر نبودند، مسلمين نيز مي بايست نسبت به دشمني و دست اندازي و تجاوز آنان به مرز هاي اسلام هشيار باشند. اوضاع در زمان رحلت پيامبر o نا آرام و آبستن حوادث بود و اگر دشمن مطلع مي شد كه پيغمبر اسلام از دنيا رفته است و در امر تعيين زمامدار دو دستگي و اختلافاتي هست، چه بسا براي حمله به مسلمين درنگ نمي كرد، لذا براي قطع طمع دشمنان و جلوگيري از چنين پيشآمدي براي تعيين خليفه عجله مي شد.

د - هنگام بيماري رسول خدا لشكري تحت لواي «أسامة بن زيد» از جانب رسول خدا تجهيز شده بود كه به اطراف «يرموك» برود،  ليكن وفات رسول اكرم آنان را بلا تكليف و سرگردان كرد و تعيين تكليف آنان با تعيين زمامدار معلوم مي شد و اين تكليف مي بايست هرچه زودتر تعيين شود.

هـ - تعيين امام و سرپرست امت و رئيس قوة مجرية اسلام و احكام آن از مهمترين واجبات است و درنگ و سستي در آن شرعاً جايز نيست خصوصاً با آن اوضاع آشفته كه ذكر شد و با توجه به وضعيت روحي و رواني مردم كه با فقدان پيامبر o مواجه شده و روحية نامساعدي داشتند(77) تأخير به هيچ وجه صلاح نبود و همين امر سبب شد كه كارشان عاري از نقص نباشد. امير المؤمنين (ع) خود نيز در نامه اي كه براي معاويه فرستاد به تسريع و عدم تأخير در تعيين امام و پيشوا تصريح فرموده و نوشته است كه: « والواجب في حكم الله وحكم الإسلام على المسلمين، بعدما يموت إمامهم أو يُقتَل، ضالاً كان أو مهتدياً، مظلوماً كان أو ظالماً، أن لا يعملوا عملاً ولا يُحْدِثوا حدثاً ولا يقدِّموا يداً أو رجلاً ولا يبدؤوا بشيء قبل أن يختاروا لأنفسهم إماماً يجمع أمرهم...» = "به حكم خداوند و به حكم اسلام بر مسلمانان واجب است پس از مرگ امام و پيشوايشان و كشته شدنش ، خواه گمراه باشد يا راه يافته، مظلوم باشد يا ستمگر خونش حلال باشد يا حرام [ در هر صورت واجب است كه مسلمين] هيچ كاري انجام ندهند و كاري نكنند و دست به پيش نبرند و پاي فرا پيش ننهند و كاري را آغاز نكنند مگر آنكه پيش از هر كاري براي خويش امامي برگزينند(78)". پس تعيين امام از جانب مردم از اوجب واجبات است.

و – بين مهاجر و انصار در يكي از غزوات اختلافي افتاد كه معلوم شد ريشة تعصبات قبيله اي در ميان عامة مردم هنوز كاملاً نخشكيده و از هرگونه خصلتي برايشان حاكمتر و قويتر بوده و ممكن است روزي مصيبتي بار آورد و همچنين بين «اوس» و «خزرج» گهگاه مشكلاتي بروز مي كرد، از اين رو واجب مي نمود كه مسلمانان هرچه سريعتر امام و زمامدار خود را تعيين كرده و اوامر و احكام شريعتِ ابدية إلهيه را كه به هيچ وجه تعطيل بردار نيست به جريان اندازد. همچنين آن دسته از مهاجران كه از حديث : «الأئمة من قريش» مطلع بوده و يا اكثريتي از ايشان كه وصاياي مشفقانة پيامبر اكرم o در مورد انصار را شنيده بودند بياد داشتند كه آن حضرت مي فرمود: «خداوندا انصار را و فرزندانشان و فرزندان فرزندان آنها را رحمت فرما» و يا «در حق نيكوكاران انصار نيكوئي كنيد و از بدكارانشان درگذريد» و يا «همچنان كه انصار مرا ياري كرده و از من دفاع كردند از آنان حمايت و مراقبت كنيد»، از اين رو همچون علي (ع) معتقد بودند(79) كه معناي ضمني اين وصايا آن است كه از نظر پيامبر o اگر سرپرستي و رهبري امت در مهاجرين باشد به پسند آن حضرت نزديكتر است، از اين رو شتاب انصار در انتخاب خليفه آنان را ناگزير كرد كه براي ممانعت از نسب خليفه توسط انصار و براي از دست نرفتن فرصت، در تعيين خليفه با عجله اقدام كنند، تا زمان اختيار از دستشان نرود. فجزاهم الله تعالى عن الإسلام و أهله.

2- علاوه بر اينكه علي (ع) مشغول تجهيز پيكر مطهر رسول الله o بود ، اما به علت اطميناني كه به انتخاب شدن خود داشت، لذا خود را در معرض انتخاب مردم نگذاشت، وعملاً در اين باب اقدامي نفرمود، و چه بسا مردم با توجه به جواني آن حضرت، عدم حضور حضرتش را بر عدم رغبت آن بزرگوار بدين كار تعبير كرده و لذا متعرض حضرتش نشدند، و اگر آن جناب در آن موقع خود را براي خلافت به امت عرضه مي فرمود(80) با آن قوات استدلال و فصاحت و بلاغت خيره كننده و قدرت اقناع كه در حضرتش سراغ داريم، بي ترديد احتمال روي آوردن اصحاب به آن حضرت و انتخاب وي به عنوان زمامدار مسلمين بيش از ديگران بود، چنانكه وقتي پس از واقعة سقيفه سخنان آن حضرت را شنيدند اعتراف كرند كه اگر قبلاً اين سخنان را شنيده بوديم با تو بيعت مي كرديم.

3- اين همه اخبار فضائل و مناقبي كه امروزه در كتاب ها دربارة آن حضرت و بدگويي از ديگر اصحاب پيامبر جمع شده و توجيه و تاويلي كه در اين باب به آيات قرآن تحميل كرده اند، و شخصيت ما فوق بشري و اسطوره اي كه براي آن حضرت ساخته اند – به طوري كه معجزات و غيبگويي ها و كرامات شگفت انگيز از او صادر مي شود – و فاصلة دست نيافتني و عظيمي كه امروز ميان آن حضرت و ديگران به نظر مي رسد، در آن زمان وجود نداشت و هيچ يك از اصحاب آن حضرت را : «عين الله الناظره و يد الله الباسطه» نمي دانست و معتقد نبود:

جنان اگر فنا شود، علي فناش مي كند           قيامت ار بپا شود ، علي بپاش مي كند(81)

وهنوز با اين مشكل مواجه نشده بود كه:

من اگر خداي ندانمت             متحيِّرم چه خوانمت

لذا از نظر صحابة پيامبر ، امتياز و افضليت آن حضرت اگرچه آشكار و مشهور بود اما به حدي نبود كه كاملاً و تماماً مانع از عرض اندام سايرين و توجه اصحاب به غير آن جناب شود و چنان ديگران را تحت الشعاع قرار دهد كه به چشم نيايند. لذا مقيد نبودند كه قطعاً و حتماً آن حضرت زمامدار شود و بسا كه به گمان خود پيران تجربه يافته را بر جوانان فاضل و مجاهد ترجيح مي دادند و بدين جهت به ديگري پرداختند، مع ذلك در ميان صحابة رسول كساني يافت مي شدند كه فقط علي (ع) را از هرجهت براي مامات لايقتر مي ديدند و خود جناب امير المؤمنين نيز در تمام احتجاجات و گفتگوها، خود را اولي و احق از ديگران به مقام امامت يا خلافت مي دانست و حتي خطبة شقشقيه نيز كه بسيار مورد توجه و علاقة طرفداران «ولايت منصوصه» است، جز اين معني ومقصود را نمي رساند كه خود را اولي از ديگران مي داند و مي فرمايد: [لقد تقمَّصها فلان وإنه ليعلم أن محلي منها محل القطب من الرحى، ينحدر عني السيل ولا يرقى إلى الطير..] = فلان پيراهن خلافت را پوشيد در حاليكه مي داند جايگاه من از خلافت همچون جايگاه قطب (مركز) آسياب است زيرا سيل علم و حكمت از دامن كوه وجودم سرازير است و پرنده هم به قلة دانش من نمي رسد!! 

حاشا كه علي (ع) كه در نامة 27 نهج البلاغه مي فرمايد: "نهى الله عنه من تزكية المرء نفسه" = "خداوند از خود ستايي نهي فرموده، اينچنين از خود تمجيد نمايد!!  اما در همين خطبه نيز حضرتش خود را كوه علم و حكمت و قلة بلندِ فضل و دانش مي داند، لذا خود را به امامت امت لايقتر مي داند، و سخني از نص نمي آورد(82).

2) ايضاً در نهج البلاغه (نامة 62 ) مي فرمايد : [فلما مضى تنازع المسلمون الأمر من بعده فوالله ما كان يُلقى في روعي ولا خطر على بالي أن العرب تزعج هذا الأمر مِن بعدِهِ مِن أهل بيته] = "چون رسول خدا از دنيا رفت مسلمانان در امر حكومت و زمامداري پس از آن حضرت به منازعه و رقابت پرداختند و به خدا سوگند در دل من اين انديشه نمي گذشت كه عرب اين امر را بعد از آن جناب از اهل بيت او بيرون كشند... ».

در اين فقره تعجب مي كند كه چگونه عرب خلافت را از اهل بيت رسول خدا گرفتند بدون آنكه به نص استناد كند، يا آنرا حق الهي و منصوص خود شمارد.

3) سيد ابن طاووس در كتاب «الطرائف» و علامه مجلسي در «بحار النوار» (ج 6/ص 310) از «أبي الطفيل» رويات مي كند كه مي گويد: [ ... فسمعت علياً يقول: بايع الناس أبا بكر وأنَا والله أولى بالأمر منه..] = "شنيدم كه علي مي فرمود با ابو بكر بيعت كردند در حاليكه به خدا سوگند من از ابو بكر در خلافت سزاوارتر بودم... ".

4) در كتاب «كشف المحجَّة» ابن طاووس وز در كتاب «الغارات» ثقفي در نامه اي كه آنحضرت بعد از قتل «محمد بن أبي بكر» براي پيروان خود نوشته و دستور داده كه در تعقيب هر نماز جمعه بر مردم خوانده شود مي فرمايد: [ فلما رأيت الناس قد انثالوا على بيعة أبي بكر أمسكت يدي وظننت أني أولى وأحق بمقام رسول الله منه ومن غيره..] = "همينكه ديدم مردم براي بيعتِ ابو بكر هجوم آوردند دست خود را عقب كشيدم در حاليكه مي دانستم من از او و ديگران به مقام رسول خدا اولي و سزاوارترم...".

5) در خطب اي كه در كتب «الغارات» (ج1/ص 202) و در كتاب «كشف المحجّة» سيد ابن طاووس و نيز در «بحار الأنوار» ( ج8/ص 175 چاپ تبريز) آمده در مذمت قريش مي فرمايد: [... أجمعوا على منازعتي حقّاً كنت أولى به منهم ] = " قريش در منازعه با من در حقيكه من از ايشان بدان اولي بودم اجماع نموند...".

6) در نهج البلاغه (خطبة 74) حضرت هنگاميكه مردم با عثمان بيعت كردند فرمود: [لقد علمتم أني أحق بها من غيري والله لأسلمن ما سلمت أمور المسلمين] = "شما مي دانيد كه در خلافت از ديگران سزاوارترم، به خدا سوگند به خلافت عثمان تا زمانيكه امور مسلمين صحيح و مطابق مصالح باشد گردن مي نهم"..

7) در كتاب «سليم بن قيس الهلالي» در يك حديث طولاني اين جملات از قول آنجناب ديده مي شود: [.. فـوَلّـَوْا أمرهم قبلي ثلاثة رهط ما بينهم رجل جمع القرآن ولا يدَّعي أن له علماً بكتاب الله وسنَّة نبيِّه وقد علموا أني أعلمهم بكتاب الله وسنَّة نبيِّه وأفقههم وأقرؤهم لكتاب الله وأقضاهم بحكم الله...] = "مردم قبل از حكومت من امر زمامداري خود را به سه نفر (ابو بكر و عمر و عثمان) دادند كه هيچ يك از آنان قرآن را جمع آوري نكرده بود، و ادعا نمي كرد كه او را به كتاب خدا و سنت رسولش علمي هست، در حاليكه مي داسنتند من از آنان به كتاب خدا و سنت رسولش داناتر و فقيهتر و به قرائت كتاب خدا واردتر و به قضاوت به حكم خدا داناتر از ايشانم".  و اين معني در بسياري از كلمات آن حضرت مشهود است. و اگر كسي طالب تمام آنها باشد، مي تواند به كتب معتبرة فريقين مراجعه كند. ما نيز در كتاب حكومت در اسلام (ص 41 تا ص 149) اقوال آنجناب را در اين خصوص از كتب معتبرة شيعه آورده ايم، كه در تمام آنها حضرت پيوسته خود را احق و اولي از ديگران مي داند و هرگز به نصي از جانب خدا و رسول استناد نمي كند،  و نمي فرمايد خلافت حقِّ الهي من است، زيرا رسول الله مرا در غدير خم به خلافت نصب كرده و هركه غير از من خلافت كند به فرمان الهي كفر ورزيده است، پس معلوم مي شود نصي در اين باره نبوده، چه در غدير و چه در غير غدير، اما مذهب سازان و تفرقه جويان در امت اسلام در مقابل حقايق روشن و دلائل مذكوره سخناني سست و بي پايه يافته اند از قرار زير:

 

شبهات مذهب سازان

اگر در قرآن آيات صريح در خلافت و امامت علي (ع) از جانب خدا نيست به علت آن است كه مخالفين آن آيات را از قرآن مجيد حذف كرده و يا آن را تحريف نمود اند!

گويي نمي دانند قرآن مجيد و آيات نوراني آن تنها در اختيار مخالفين علي نبوده كه هر يك از آيات آن را كه مي خواهند، حذف يا تحريف كنند، بلكه آيات نازله از آسمان را پيغمبر اسلام بر همة مسلمانان حاضر كه در مكه يا مدينه بودند مى خواند و به هر كس كه غايب بود مى رساند زيرا آن حضرت مأمور بود كه آن آيات را به تمام مسلمين بلكه به تمام جهانيان تا آنجا كه ممكن بود برساند، چنانكه مي فرمايد: ﴿وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ.. = "اين قرآن به من وحي شده تا با آن شما و هركس را كه اين كتاب به او برسد، بيم دهم"  (الأنعام/19) و ﴿يَاأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ = "اي پيامبر، آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده بر مردم برسان كه اگر نه چنين كني رسالت خداوند را نرسانده اي" (المائده/67).

يكي از آيات قرآن را كه قائلين بر نص دليل بر مدعاي خود گرفته اند همين آية مباركه است، در حالي كه سياق و مضمون اين آيه با ادعاي ايشان به هيچ وجه سازگار نيست، زيرا آيات سورة مائده از آيه 13 به بعد در مقام مذمت اهل كتاب (يهود ونصارى) مي فرمايد: ﴿فَبِمَا نَقْضِهِمْ مِيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ..= "آنان را به سبب پيما شكني شان، لعنت كرديم".  وتمام اين آيات در بيان عصيان و طغيان يهود وشرح تجاوز و تعدي آنان از حدود إلهي وعمل نكردن به اوامر كتاب آسماني خودشان است تا آية چهلم و در ضمن نكوهش آنان، مسلمين را از دوستي و پيروي ايشان نهي فرموده و به دوستي خدا و رسول كه نعم البدل است توجه مي دهد آنگاه در آيات چهل و يك به بعد متوجه نصارى شده آنان را به سبب عمل نكردن به اوامر انجيل مذمت و نكوهش مي كند و رسول خود را به بي اعتنائي به رفتار اهل كتاب و حكم بر طبق آنچه بر جنابش نازل شده امر نموده و از پيروي آراء ايشان و فتنه انگيزي آنان بر حذر مي دارد و مسلمين را از دوستي با يهود و نصارى نهي فرموده و به دوستي خدا و رسول دستور داده و مطلب را تعقيب مي كند تا آنجا كه مي فرمايد: ﴿ يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَالله يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ الله لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ = و با اين آيه به رسول خود امر مي كند كه آنچه در بارة اهل كتاب بر تو نازل شده به مردم برسان و ترسي نداشته باش زيرا خداي تعالى جنابت را از شر يهود و نصاري حفظ خواهد كرد و خدا يهود و نصاري را كه مُعْرِض از حق و كافرند هدايت نخواهد كرد! به رسول خود يادآور مي شود كه بگويد شما داراي هيچ طريقه و ديني نبوده و ارزشي نداريد مگر اينكه تورات و انجيل را بر پاي داريد.

 آيا هيچ عاقل با وجداني آياتي را كه به اين صراحت و تأكيد و تكرار و استمرار در مذمت اهل كتاب آمده مي تواند دربارة اصحاب رسول خدا و مسلمانان با ايماني كه از اداي فريضة حج فارغ شده اند تفسير كند؟ آيا خدا اين آيات را به عنوان دست مريزاد و مزد و اجر كسانيكه به امر خدا و پيروي رسول، فريضة حج را انجام داده اند فرستاده و آنانرا كافر خوانده است؟! خداييكه قبل  از نزول اين سوره آيات متعدد در مدح همين اصحاب فرستاده و آنانرا ستوده و بعد از اين نيز آياتي در مدح ايشان نازل خواهد كرد؟! اگر ادعاي قائلين به نص در مورد اين آيه راست باشد چگونه مي توان گفت كه ايشان پروردگار را از تناقضگويي منزّه و مبرّا مي دانند؟!

اگر به ديدة انصاف بنگريم با توجه به ديگر آيات قرآني در مي يابيم كه مقصود از اين قبيل آيات ابلاغ ما انزل الله است مانند آية : ﴿فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقَدْ أَبْلَغْتُكُم مَّا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَيْكُمْ...=  "اگر روي گرداني، بدانيد من آنچه را كه براي ابلاغش به شما فرستاده شده ام رسانده ام. (هود/57). و ﴿فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ المُبِينُ ... = "پس آيا بر پيامبران جز پيام رساني آشكار وظيفه اي هست؟". (نحل/35)، و ﴿فَإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ المُبِيْن = "پس اگر روي گردانند بر عهدة تو فقط پيام رساني آشكار است". (نحل/82).  و ﴿.. قُلْ إِنِّيَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ المُشْرِكَينَ. وَأَنْ أَتْلُوَ الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ المُنذِرِينَ = "امر شده ام كه از مسلمين باشم و اينكه قرآن را تلاوت كنم، پس هر كه هدايت يافت به سود خويش هدايت مي شود و هركه گمراه شد بگو همانا من فقط هشدار دهنده ام". (النمل/91 و 92) و ﴿...فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ المُبِينُ = "پس اگر روي گردانيد همانا بر عهدة فرستادة ما پيامرساني آشكار است". (التغابن/12). و ﴿وَلَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا. إِلَّا بَلَاغًا مِّنَ اللهِ وَرِسَالَاتِهِ ..﴾ = "هرگز غير از او پناهي نخواهم يافت مگر پيام رساني از جانب خداوند وابلاغ پيام هايش". (كه پناه من همان ابلاغ پيام اواست). (الجن 22 – 23).

آيا ابلاغ همين است كه در قرآن به خليفة شرعي پيامبر كه منتخب خدا است حتى كوچكترين اشاره نشود؟!! قائلين به نص چون ديده اند كه از اين آيه مطلب مورد علاقة آنها موجود نيست بلكه موضوع لازم الابلاغ كه با كلمه (قُل) = بگو ، آغاز شده چيز ديگري است لذا گروهي از ايشان سخن از تحريف يا حذف آيه به ميان آورده اند در حاليكه آيات قرآن كريم نه تنها بين ده ها هزار مسلمان ابلاغ و خوانده مي شد بلكه بر عموم مسلمين واجب بود كه شب و روز آيات قرآن را تلاوت كنند، چنانكه در قرآن مي خوانيم: ﴿الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاَوَتِهِ .. = "كساني را كه به ايشان كتاب (آسماني) داده ايم آنرا چنانكه شايسته است تلاوت مي كنند". (البقره/121) و ﴿... فَاقْرَؤُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ ... فَاقْرَؤُوا مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ = "آنچه كه از قرآن ميسّر است بخوانيد... پس بخوانيد از آن آنچه ميسر مي شود. (المزمّل/20) و ﴿...وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا...﴾ = "هيچ آيه اي از خداوند را از قرآن نمي خواني وهيچ كاري نمي كنيد مگر آنكه بر اعمالتان گواهيم". (يونس/61). آيا هيچ عاقلي باور مي كند كه آيات قرآن در ظرف 23 سال در ملأ عام در هر شب و روز در بين بيش از صد هزار نفر تلاوت شود آنگاه ناگهاني چنان از ميان ببرند كه در بوتة فراموشي رود، و كسي حرفي از آن بياد نيآورد و چند نفري بتوانند آنرا چنان از ميان ببرند كه احدي ملتفت نشود؟!!

برخي ديگر پذيرفتند كه آيه اي دربارة «امامت منصوصه» در قرآن نيآمده و أئمة اثني عشر در قرآن مذكور نيستند ولي گفته اند علت نبودن اشاره اي به آنان در قرآن، آنست كه اگر در كتاب خدا ذكر مي شدند دشمنان أئمه آيات مذكور را از قرآن كريم حذف مي كردند، لذا براي اينكه قرآن تحريف نشود، اصلاً مسألة «إمامت» در قرآن ذكر نشده است!! يا للعجب چگونه مي توان در قرآن خواند كه "ما در اين كتاب ذكر چيزي فروگذار نكرديم" (الأنعام/38) ولي معتقد بود خداود از ذكر «إمامت» وعدد و نام أئمه صرف نظر كرده است!! آيا گويندة اين سخن، خداوند عالِم را مى شناسد؟ مگر پروردگار قدير جبار نمي تواند مانع كار آنها شود؟  آيا پروردگار اراده و مشيت خويش را به سبب عمل احتمالي چند بندة ناتوان، تغيير مي دهد؟!!. تعالى اللهُ عَمَّا يَقُوْلُ الظَّالمُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا.

آيا بعضي ها خداوند را قادر وفعال و ما يشاء نمي دانند؟ آيا محب علي (ع) چنين سخناني را مي پذيرد؟ مگر آيات قرآن در خلوت و براي يك يا دو نفر خوانده مي شد و يا فقط يك يا دو نفر مي نوشتند كه بتوان آيتي از آن را حذف يا تحريف كرد؟!!  مسلمان مؤمن به قرآن و مطلع از سيرة پيغمبر و آگاه از تاريخ اسلام هرگز چنين سخني نمي گويد. آيا خدايي كه قرآن را نازل كرده و مي فرمايد: ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ = "همانا ما قرآن را فرو فرستاديم وهمانا ما خود حافظ آنيم(83)" (الحجر/9) راست مي گويد يا آن مغرضي كه مي گويد آيات قرآن حذف يا تحريف شده يا امكان تحريف آن منتفي نيست؟!

 

ايجاد شبهه با آيات منافقين

برخي مي گويند در مقابل آن دسته از آيات قرآن كه در مدح صحابه آمده، آياتي هست كه دلالت دارد بر اينكه منافقين نيز در ميان ايشان وجود داشته اند، از قبيل آيات ذيل:

﴿وَإِذَا قِيلَ لَـهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ المُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودًا﴾ = "و چون به ايشان گفته شود به آنچه كه پروردگار نازل فرموده و به رسول بازآييد، منافقين را مي بيني كه مردم را سخت از روي آوردن به تو باز مي دارند" (النساء/61).

﴿يَحْذَرُ المُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ﴾ = "منافقين حذر دارند از اينكه سوره اي بر عليه آنان نازل شود كه از آنچه در دل دارند خبر دهد" (التوبه/64).

﴿وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ المَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ ..﴾= "برخي از باديه نشينان كه پيرامون شمايند منافق اند و برخي از اهالي مدينه نيز بر نفاق خو كرده اند كه تو آنانرا نمي شناسيد" (التوبه/101).

﴿وَإِذْ يَقُولُ المُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا الله وَرَسُولُهُ إِلا غُرُورًا﴾ = "و آنگاه كه منافقين و بيماردلان مي گفتند كه خداوند و پيامبرش جز فريب به ما وعده ندادند" (الاحزاب/12).

﴿لَئِن لَّمْ يَنتَهِ المُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالمُرْجِفُونَ فِي المَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا﴾ = "اگر منافقين و بيماردلان و آنان كه مردم را به سخنان خويش نگران مي سازند، دست نكشند، تو را بر ايشان مسلط سازيم و آنگاه جز اندك زماني [در مدينه] در جوار تو زيست نكنند". (الاحزاب/60).

﴿أَلَمْ تَر إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ ...﴾ = " آيا نديدي كه منافقين به برادران خود كه از كافران اهل كتابند مي گويند اگر اخراج شويد البته ما نيز با شما بيرون آييم" (الحشر/11).

﴿إِِذَا جَاءَكَ المُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ الله وَالله يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَالله يَشْهَدُ إِنَّ المُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ﴾= " هنگاميكه منافقين به نزدت آيند مي گويند كه فرستادة خدايي و خداوند مي داند كه همانا تو فرستادة اويي و خداوند گواه است كه منافقين دروغگويند" (المنافقون/1) و آيات ديگر همين سورة مباركه.

همچين آياتي وجود دارد كه مى رساند كه ممكن است مسلمانان زمان رسول خدا، مرتد شوند، همچون آيات ذيل:

﴿وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْهَا إِلا لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ.. = "قبله اي كه بر آن بودي قرار نداديم مگر از آن رو كه بازشناسيم كسي را كه از پيامبر پيروي مي كند از كسي كه به [وضع گذشتة خويش] باز مي گردد" (البقره/143)،

﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ ؟؟﴾ = "محمد o جز فرستاده اي نيست كه پيش از او نيز فرستادگاني بوده اند، پس آيا اگر وفات يابد يا كشته شود به [وضع گذشتة خويش] باز مي گرديد؟ " (آل عمران/144)،

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي الله بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ...﴾ = "اي كسانيكه ايمان آورده ايد هر كه از شما از دين خويش باز گردد پس خداوند قومي را [به جايتان، به وجود] آورد كه دوستشان دارد..." (المائده/54) وامثال اين آيات.

به علاوه پروردگار جهان در بسياري از آيات، رسول خود را از اينكه مرتكب گناه و خطايي شود بر حذر داشته، پس وقتي اين گونه خطابها و هشدارها حتى به خود پيامبران عظيم الشأن إلهي نازل شود، آيا احتمال آن دربارة ديگران بيشتر نيست؟

چنانكه مي فرمايد: ﴿... إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ﴾ = "همانا اگر پروردگارم را نافرماني كنم، از عذاب روزي بزرگ بيم دارم" (يونس/15 و الزمر/13)،

﴿... فَمَن يَنصُرُنِي مِنَ الله إِنْ عَصَيْتُه...﴾ = "اگر پروردگار را نافرماني كنم پس كيست كه مرا [در برابر] حق ياري كند؟" (هود/63)

﴿... لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الخَاسِرِينَ﴾ = "اگر شرك بورزي هر آينه البته عملت حبط وباطل شود و البته از زيانكاران خواهي شد" (الزمر/65)،

﴿وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ. لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ﴾= "اگر برخي از سخنان را به ما نسبت مي داد، او را به دست قدرت [خويش] گرفته بوديم و آنگاه شاهرگش را بريده بوديم" (الحاقه/ 44 و 45 و 46).

ملاحظه مي شود كه در تمام اين آيات رسولان خدا تهديد مي شوند مبادا در شرك و خطا و عصيان و گناه افتند، اگر وقوع آن محتمل نبود، هرگز تهديد نمي شدند، با اينكه رسولان خدا عقلاً و نقلاً بيش از ديگران مستحق مدح پروردگارند، پس همچنانكه انبياء خدا، با همة مدحي كه از ايشان شده، احتمال وقوع در خطا ز ايشان منتفي نيست، در اصحاب رسول خدا o كه ممدوح قرآن اند نيز احتمال صدور خطا و گناه بيشتر است و آن گناه همين است كه فرمان إلهي را در مورد خليفة پيامبر o زير پا گذاشتند.

 

بررسي شبهات سابقه

واضح است كه منشأ اين اعتراضات جز غرض يا جهل نيست، زيرا اگرچه در ميان اطرافيان رسول خدا افراد منافق هم بوده اند اما اين منافقين متصف به صفاتي بودند كه ساير اصحاب از آن بري بوده اند و با تتبع در آيات قرآن به آساني مي توان منافقين را از غير ايشان تمييز داد، از چند جهت:

الف- اكثر منافقين كه مورد مذمت قرآن اند منافقيني هستند كه در هنگام عزيمت رسول خدا به جنگ تبوك از حضور لشكر اسلام خودداري كردند چنانكه آيات سوره «توبه» از آية 38 تا آخر، در ذم آنان وشرح حال واقوال واعمال ايشان است اما در همين آيات است كه نيكان اصحاب مدح شده اند و به صفاتي كه در مقابل صفات منافقين قرار دارد ممتازند مثلاً مي فرمايد: ﴿إِلا تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا وَيَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ﴾ = "اگر براي جهاد كوچ نكنيد خدا شما را عذاب دردناكي خواهد كرد و شما را با قوم ديگري عوض مي كند". (التوبه/39)، تا آنجا كه مي فرمايد: ﴿إلا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ الله﴾ = "اگر او را ياري نكنيد قطعاً او را خداوند ياري كرده" تا آنجا كه: ﴿عَفَا اللهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ﴾ = "خداوند از تو درگذرد، چرا آنان را رخصت دادي، تا برايت راستگويان معلوم شود و دروغگويان را بشناسي" (التوبه/43) كه منافقين بصفت عدم نصرت رسول و كوچ نكردن براي جهاد و عذر اينكه اگر مي توانستيم، با شما براي جهاد خارج مي شديم مذمت مي نمايد و رسول خدا را به علت اينكه چرا براي بازماندن از جهاد به منافقين رخصت داده مورد عفو قرار مي دهد و مي فرمايد: ﴿لا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ باللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَنْ يُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَاللهُ عَلِيمٌ بِالمُتَّقِينَ﴾ = "كساني كه به خداوند و قيامت ايمان دارند، در جهاد با مال و جان از تو رخصت نمي خواهند و خداوند به اموال متقين داناست"(التوبه/44)، پس كساني كه از رسول خدا اجازة بازنشستن از جهاد نخواسته و با مال و جان خود جهاد كرده اند از اين طائفه مستثنى بوده و منافق نيستند چنانكه بلا فاصله در آية بعد مي فرمايد: = ﴿إِنَّمَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بالله وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ = "فقط آنانكه به خدا و روز بازپسين ايمان نداشته و دلهايشان ترديد كرده و در شك خويش سرگردانند از تو [براي جهاد] رخصت مي خواهند" (التوبه/45).

اينك بايد ديد چه كساني بودند كه براي حضور در جهاد عذر آورده و اجازة نشستن خواستند؟ آيا همين اينان بودند كه قضية سقيفه را به وجود آوردند؟! هرگز! بلكه با يك نگاه اجمالي به تاريخ و سيره، حقيقت روشن مي شود كه اهل سقيفه از اين گروه نبودند.

همچنين منافقين رسول خدا را در اعطاء صدقات ملامت مي كردند چنانكه مي فرمايد: ﴿وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ﴾ = "از منافقين كساني هستند كه دربارة صدقات تو را ملامت مي كنند، اگر به آنها سهمي بدهي خرسند مي شوند و اگر ندهي خشم مي گيرند."(توبه/58) كه در كتب اسباب نزول معلوم است كه اين آيه در مذمت چه كساني نازل شده و هرگز در سقيفة بني ساعده نبودند و اعتراض به آن نداشتند ودر رد و قبولش سخني از يشان نيست, و در همين آيه كه از منافقين مدينه و اطراف آن خبر مي دهد و مي فرمايد: ﴿وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ المَدِينَةِ ما قبل همين آيه آية : ﴿وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ المُهَاجِرِينَ وَالأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ الله عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ﴾ است، كه ابتدا مهاجرين و انصار را كه از سابقون الأولون هستند مدح و ثنا مي كند آنگاه مي فرمايد كه در پيرامون شما از باديه نشينان و هم از اهل مدينه منافقيني هستند كه تو اي پيامبر ايشان را نمي شناسي و در دنبال همين آيت است مي فرمايد: ﴿لَقَدْ تَابَ الله عَلَى النَّبِيِّ وَالمُهَاجِرِينَ وَالأَنْصَارِ...﴾ = "هر آيينه پروردگار توبة پيامبر و مهاجر و انصار را پذيرفت"(التوبه/117). پس انسان هر قدر متعصب باشد نمي تواند مهاجرين و انصار را در رديف منافقين درآورد، زيرا اين دو در قرآن در مقابل هم چون نور و ظلمت و ايمان و كفر قرار گرفتند، مگر اينكه علاقة شديد به عقايد موروثي و تعصب و غرض وزري چشم بصيرت او را تار كرده باشد! هرگز ممدوحين قرآن دچار نفاق و عصيان نشدند، واين مدّعا بروشني آشكار و ظاهر است، علاوه بر اينكه آيات قرآن قبول تناقض نكرده و عقل و وجدان نيز اين دو حالت (ايمان و ارتداد را) بر اصحاب رسول خدا را نمي پذيرند.

ب – طائفه دوم از منافقين كساني بودند كه از روي جبر و اكراه ايمان آوردند يا بگو اسلام را اظهار كردند و اينان عدة معدودي بودند چون "عبد الله بن أُبَيّ" و "أبو سفيان" و "حكم بن أبي العاص" و نظائر ايشان.  از صفات بارزة ايشان چنانكه قرآن معرفي مي كند آن بود كه: ﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ﴾ = "و هنگاميكه به ايشان گفته شود بيآييد تا رسول خدا برايشان (از خداوند) آمرزش بخواهيد سر پيچيدند و مستكبرانه روي گردان شوند" (المنافقون/5) وهمين ها مي گفتند: ﴿.. لا تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا.. ﴾ = "به كسانيكه در پيرامون رسول الله هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند" (المنافقون/7)، ايشان انصار را ملامت كرده و تشويق مي نمودند كه چيزي به مهاجرين و اصحاب رسول خدا كه فقيرند ندهند وهيمن ها مي گفتند: ﴿.. لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى المَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ... ﴾ = "اگر به مدينه بازگرديم هر آيينه عزيزتر ذليلتر را اخراج مي كند"(المنافقون/8). پر واضح است كه از اين طائفه احدي در أخذ راي براي تعيين خليفه و امام در سقيفه حضور نداشتند چه يا مرده بودند و يا در خارج مدينه و مكه بودند، و يا چنان رسوا بودند كه نمي توانستند در چنين مجمعي حضور يابند.

ج – طائفة سوم از منافقين كساني بودندكه با دشمنان اسلام چون يهود ونصارى و امثال ايشان عهد وپيماني داشتند از آنان انتظار ياري و نصرت عليه اسلام مي بردند و اين صفت آنگاه در ايشان ظاهر مي شد كه مسلمين دچار دشمناني سخت و جنگي مهيب چون جنگ خندق و احد مى شدند، وگاه كساني در ميان هر سه دسته بودند و در صفات رذيله با هم اشتراك داشتند چنانكه قرآن كريم از احوال اينان خبر مي دهد و مي فرمايد: ﴿فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ ﴾ = "بيماردلان را مي بيني كه [در دوستي با يهود ونصاري] شتاب كرده، مي گويند: بيم داريم كه حادثه اي برايمان رخ دهد" (المائده/52) ونيز مي فرمايد: ﴿... وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ باللهِ الظُّنُونَا. هُنَالِكَ ابْتُلِيَ المُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا. وَإِذْ يَقُولُ المُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا. وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبِيَّ....﴾ = "آنگاه كه ديدگان خيره گشت و جانها به گلوگاه رسيد و به خداوند گمانهاي گوناگون برديد، در آنجا بود كه مؤمنين امتحان شده و سخت متزلزل شدند، وآن دم كه منافقان و بيماردلان مي گفتند: خدا و رسول جز فريب ما را وعده نداده اند، و آنگاه كه گروهي از آنان گفتند: اي اهل يثرب، جاي ماندن نيست و گروهي از ايشان از پيامبر رخصت رفتن مي خواستند...." (الأحزاب/10 -13). 

اما در همين سوره كه خداوند اينگونه منافقين را مذمت مي نمايد دربارة مؤمنان مي فرمايد: ﴿وَلَمَّا رَأَى المُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِيمَانًا وَتَسْلِيمًا﴾ = "و چون مؤمنين احزاب را ديدند گفتند اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده دادند و خدا و رسول راست گفتند و [اين واقعه] ايشان را جز ايمان و تسليم نيفزود" (الأحزاب/22)، پس با دقت در اين آيات شريفه به روشني معلوم مي شود كه مراد خداي متعال از منافقين چه كسانند و هرگز نمي توان در ميان مهاجرين و انصار كه ممدوح قرآن اند و ساير اصحاب رسول خدا كه از صفات منافقين مبرَّي بودند كسي را يافت كه در لباس نفاق در سقيفه حاضر شده و على رغم نص خدا و رسول و وصيَّت آن حضرت، با خلافت منصوصة علي (ع) مخالفت كرده باشد.

علاوه بر همة اينها قرآن كريم دربارة منافقين مي فرمايد: ﴿لَئِن لَّمْ يَنتَهِ المُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالمُرْجِفُونَ فِي المَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا. مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا﴾ = "اگر منافقان و بيماردلان و آنان كه مردم را [با سخنانشان] در شهر نگران و هراسان مي سازند دست نكشند البته تو را بر ايشان چيره سازيم و آنگاه جز اندك زمان در جوارت نمانند كه ملعون و مطرودند و هرجا يافت شوند گرفتار شده و به خواري كشته شوند" (الأحزاب/60 - 61)،  و نيز مي فرمايد: منافقين آنان اند كه رسول خدا مأمور است با آنها جهاد كرده و با ايشان سخت گرفته و با غلظت رفتار كند. كدام يك از كساني كه در سقيفه بودند پس از اندك مدتي از مجاورت با پيامبر در مدينه محروم شدند و كدام يك گرفته و كشته شدند، و با كدامشان رسول خدا جهاد و سختگيري كرده است؟ آيا رسول خدا o به آية: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ المَصِيرُ﴾ = "اي پيامبر با كافران و منافقين جهاد كن و بر آنان سخت گير" (التوبه/73 و التحريم/9) عمل كرده است يا نه؟ و اگر عمل كرده كدام يك از اصحاب رسول خدا منافق بودند كه با آنان جهاد كرده و با آنها با شدت عمل و غلظت رفتار كرده؟ و از آنان كدام يك در سقيفه حاضر بودند و به بيعت ابو بكر كمك كردند؟!

د – اما اين اشكال و اعتراض كه خداوند مسلمانان و اصحاب رسول خدا و حتى خود رسول الله و رسولان ديگر تهديد مي كند كه اگر مشرك و يا مرتد شوند خدا با ايشان چنين و چنان خواهد كرد، عملشان را حبط كرده و از خاسرين خواهند شد! گو اينكه معترضين اگر از قائلين به نص و معصوميت أئمة طاهرين باشند، اين اشكال را كه حتى پيغمبران ممكن است مرتكب گناه شوند هرگز قبول نخواهند كرد زيرا آنان چنان عصمتي دربارة انبياء قائلند كه حتي پدران و اجداد پاره اي از پيغمبران را كه به نص قرآن  و به تصديق عقل و برهان، كافر و مشرك بودند(84) پاك و طاهر و موحِّد مي دانند! اما با فرض اينكه تا اين حد تنزل كنند و از ايشان ارتكاب به گناه را احتمال دهند و بگويند در نتيجه احتمال ارتداد اصحاب پيغمبر بيشتر است چنانكه آيات شريفه نيز آنان را تهديد مي كند كه اگر مرتد شوند اعمالشان حبط شده و زيانكار خواهند شد؛ پس احتمال دارد به مرام جاهليت برگردند، توجه آنان را به اين نكتة واضح جلب مي كنيم كه احتمال وقوع در گناه بر همه كس حتى انبياي إلهي روا است و دربارة اصحاب پيغمبر نيز به مراتبِ اولى محتمل است، اما آنچه وقوع اين احتمال دربارة آنها تصديق مي كند كدام است؟ در حاليكه قرآن دربارة مهاجرين هم در دنيا و هم در آخرت وعدة خير داده است و مي فرمايد: ﴿وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ فِي اللهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ﴾ = "آنان كه براي خدا ديار خود را پس از اينكه به ايشان ستم شد، ترك كردند البته آنان را در دنيا جايي نيكو مي دهيم و مزد آخرت بزرگتر است اگر مي دانستند" (النحل/41).

ارتداد آن است كه كسي منكر وحدانيت خدا يا رسالت رسول الله o يا يكي از احكام مسلّمة قرآن باشد. كدام يك از اصحاب رسول خدا مخصوصاً در ميان مهاجر و انصار منكر اين حقائق بود؟ موضوع امامت به اين كيفيت، و منصوصيتِ علي (ع) در كدام يك از آيات قرآن است كه كسي منكر آن شده باشد؟! مسألة امامت به اين كيفيت كه امامية معتقد است، اگر وجود داشت، مقصِّر اوليِّه – نعود بالله – خود علي بن ابي طالب (ع) است كه در هيچ موردي از آن سخني به ميان نيآورد و مدعي منصوصيت آن از جانب خدا و رسول نشد و در اين باره تا اين حد سستي كرد! و اگر حضرتش از جانب خدا و رسول براي خلافت تعيين شده بود، واجب بود كه تا سرحد شهادت با ابو بكر مخالفت كند و نگذارد او از منبر رسول خدا بالا رود، چنانكه خود آن جناب بنا به روايت «قيس بن عباد» فرمود: «والذي فلق الحبة وبرأ النسمة لو عهد إليَّ رسول الله عهداً لجالدت عليه ولم أترك ابن أبي قحافة يرقى في درجة واحدة من منبره» = "قسم به كسي كه دانه را بشكافت و جهانيان را آفريد اگر رسول خدا عهدي با من كرده بود [راجع به خلافت و مرا جانشين خود كرده بود] با چابكي بر آن مي شتافتم و نمي گذاشتم پسر ابي قحافه (= ابو بكر) به پله اي از منبر پيغمبر برآيد".

نوادة آنحضرت حسن بن الحسن المجتبى عليه السلام نيز توضيحاتي دربارة حديث غدير بيان فرموده كه ما در اينجا نقل مي كنيم: ((حدثنا الفضيل بن مرزوق قال: سمعت الحسن بن السحن أخا عبد الله بن الحسن وهو يقول لرجل ممن يغلو فيهم: ويحكم أحبونا لِـلَّـه فإن أطعنا الله فأحبونا، وإن عصينا الله فأبغضونا، قال: فقال له الرجل: إنكم ذوو قرابة رسول الله o وأهل بيته، فقال: ويحكم لو كان الله نافعاً بقرابة من رسول الله o بغير عملٍ بطاعته لنفع بذلك من هو أقرب إليه منا أباه وأمه، والله إني لأخاف أن يضاعف الله للعاصي منا العذاب ضعفين، والله إني لأرجو أن يؤتى المحسن منا أجره مرتين. ثم قال: لقد أساء آباؤنا وأمهاتنا إن كان ما تقولون من دين الله حقاً ثم لم يخبرونا به ولم يطلعونا عليه ولم يرغبونا فيه، فنحن والله كنا أقرب منهم قرابة منكم وأوجب عليهم حقا وأحق بأن يرغبوا فيه منكم، ولو كان الأمر كما تقولون: إن الله ورسـوله اختارا عليّاً لهذا الأمر وللقيام على الناس بعده، كان علي لأعظم الناس في ذلك خطيئة وجرما إذ ترك أمر رسول الله o أن يقوم فيه كما أمره ويعذر فيه إلى الناس. فقال له الرافضي: ألم يقل رسول الله oلعلي: من كنت مولاه فعلي مولاه؟. قال: أما والله، أن لو يعني رسول الله o بذلك الإمرة والسلطان والقيام على الناس، لأفصح لهم بذلك كما أفصح بالصلاة والزكاة وصيام رمضان وحج البيت ولقال لهم:  أيها الناس إن هذا ولي أمركم من بعدي فاسمعوا له وأطيعوا، فما كان من وراء هذا، فإن أفصح الناس كان للمسلمين رسول الله o، ثم قال الحسن: ((أقسم بالله سبحانه أن الله تعالى  لو آثر عليّاً لأجل هذا الأمر ولم  يُقْدِم عليٌّ  كرم الله وجهه لكان أعظم الناس خطأً)) = "فضيل بن مرزوق گفت شنيدم حسن بن حسن برادر عبد الله بن حسن مردي از آنان كه دربارة [اهل بيت] غلوّ مي كنند مي گفت: واي بر شما، ما را براي خدا دوست بداريد، اگر خداوند را اطاعت كرديم ما را دوست بداريد و اگر خدا را نافرماني كرديم ما را دشمن بداريد. آن مرد گفت: همانا شما خويشاوند پيامبر و اهل بيت اوييد. آن جناب گفت: واي بر شما، اگر خداوند بدون اطاعتش به صرف خويشاوندي با رسول الله o پاداش مي داد، به خدا سوگند بيم دارم كه پروردگار، نافرمان ما [أهل بيت] را دو چندان عذاب فرمايد، به خدا سوگند اميد دارم كه نيكوكار ما [أهل بيت] را دو برابر پاداش دهد. سپس گفت: اگر آنچه كه شما دربارة دين خدا مي گوييد راست باشد ولي پدران و مادرانمان، ما را از آن با خبر و آگاه نساخته و ما را نسبت به آن تحريض نكرده باشند در حق ما بدي كرده اند، به خدا سوگند ما از شما به ايشان نزديكتر و از شما به ايشان محق تر بوده و سزاوارتر بوديم كه ما را به آن تحريض نمايند، و اگر امر چنان باشد كه شما مي گوييد كه خدا و رسول، علي را براي اين كار و سرپرستي مردم پس از پيامبر برگزيدند، علي خطا و جرمش از ديگر مردم بزرگتر بود، زيرا فرمان رسول خدا o را كه به او فرموه بود به اينكار اقدام  كند، ترك كرده و در ميان مردم عذر آورده يا از آن عدول كرده است. رافضي گفت: آيا پيامبر o دربارة علي (ع) نفرمود: «هر كه من مولاي اويم، علي مولاي اوست» ؟ آن بزرگوار گفت: قسم به خدا اگر مقصود پيامبر o از آن كلام فرمانروايي و حكومت و سرپرستي مردم بود، همچنانكه نماز و زكات و روزة رمضان و حج را با فصاحت بيان فرمود آن را نيز با فصاحت و رسايي بر ايشان بيان مي فرمود و مي گفت: اي مردم همانا اين (= علي) فرماندة شما پس از من است، سخنش بشنويد و اطاعت كنيد و از اين قبيل سخنان، زيرا خيرخواه ترينِ مردم براي مسلمين، رسول الله o بود"(85).

آري سكوت و تسليم خود آنجناب، بهترين دليل و حجت است بر عدم نص در نزد أولوا الألباب نه اهل غرض و ارتياب! به قول معروف: السكوت في موضع البيان بيان.

چنانكه گفتيم آتش افروزان نفاق و ويران كنان بنيان اتحاد و اتفاق، موضوع خلافت و جانشيني بي اساس و بي معني را كه همان مسألة حكومت و زمامداري امت است، وسيله اي براي مقاصد سوء خود گرفته و بدان شاخ و برگ افزوده و معركة جدال و تفرقه بين مسلمين را گرم كردند وبلائي بر سر اسلام و مسلمانان آورده اند كه خدا مي داند سرانجامِ آن چه خواهد شد؟

 

نظري به ماجراي سقيفه در كتاب احتجاج

در كتاب «الاحتجاج على أهل اللجاج»  طبرسي گرچه داستان سقيفة بني ساعده را همانند «ابن قتيبة» در «الإمامة و السياسة» آورده است ليكن در آخر آن مي نويسد: «فقال بشير بن سعد الأنصاري، الذي وطَّأ الأمر لأبي بكر، وقالت جماعة من الأنصار: يا أبا الحسن لو كان هذا الأمر سمعته منك الأنصار قبل بيعتها لأبي بكر ما اختلف فيك اثنان» به نظر ما عذري كه انصار آوردند و به حضرت علي (ع) گفتند: اگر در مسألة خلافت انصار قبل از بيعتشان با ابو بكر از تو چيزي شنيده بودند دو نفر با تو اختلاف نمي كرد، يعني همة اصحاب رسول خدا با تو بودند و اصرار يا سوء نيتي در بركنار داشتن تو از خلافت نداشته اند، صحيح و راست است، زيرا كسي از مهاجرين و انصار منكر فضل وعلم و شجاعت و لياقت علي (ع) نبودند (حال اگر از رسول خدا شنيده بودند به طريق اولي).

از اين معلوم مي شود اگر رسول خدا در روز غدير - آنگونه كه مدعيان ادعا مي كنند- به صراحت علي (ع) را جانشين خود كرده بود و از آنان بيعت گرفته بود، محال بود كه كسي سخن از خلافت زند و در صدد احراز آن مقام باشد، تا چه رسد به اينكه «سعد بن عباده» كه خود از فداكاران و جانبازان راه خدا بود خود را براي اين كار نامزد كند!! و آنگاه ابو بكر و عمر و ابو عبيده آمده و برنامة او را بر هم زده، خود خلافت غصب شدة علي را از دست غاصب اوليه «سعد بن عباده» ربوده، غاصب دوم شوند! و در چنين وضع و كيفيتي از صد و چند هزار اصحاب رسول كه در غدير خم حاضر بودند، احدي يافت نشود كه بگويد: اي مردم بي دين و بي حيا، اي پست ترين و رذلترين مردم دنيا و و و.... شما هشتاد روز قبل با علي (ع) بر خلافت بيعت كرديد و او را بر خود امام نموديد و امير المؤمنين خوانديد و حسان بن ثابت نيز در اين باره شعر سرود، ديگر اين چه مسخره بازي است كه مرتكب شده ايد؟ چنين پيش آمدي هرگز در تاريخ دنيا براي احدي رخ نداده كه صد و چند هزار نفر در محضري از روي طوع و اختيار يا كراهت و اجبار با كسي عهد و ميثاقي هر اندازه حقير و ناچيز باشد، ببندند آنگاه در ظرف هشتاد روز آن را در جاي خود كتمان و حاشا كنند و در عين حال در موارد ديگر از اظهار آن و يا التزام به آن اجتناب نكنند(86).

چنين عملي حتى در خواب و خيال هم وقوعش محال است چه رسد به اصحاب رسول كه ممدوح قرآن اند و تاريخ اسلام شاهد وفاداري و فداكاري آنان در راه احياي دين خدا و گسترش اسلام است. اما جاي تأسف و دريغ بي نهايت است كه مسأله اي بدين بداهت و وضوح، آنچنان صورت وارونه اش كه دروغ محض است، صورت حقيقت گرفته كه ميليونها نفر از افراد بني نوع انسان كه خود را مسلمان و تابع قرآن مي دانند كوركورانه قرنهاي متمادي دروغ مذكور را حقيقت مسلَّمِ ديني گرفته و در وادي ضلالت و گمراهي با عشق و نشاط طي مي كنند وشياطين انسي و جنّي با دميدن در اين آتش خانمان سوز، آن را گرمتر كرده و مسلمانان را كه به نصِّ قرآن با يكديگر برادر و برابرند به جان هم انداخته و خانه و كاشانة خود را با دست خود ويران مي كنند! يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي المُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ!.

كتاب «احتجاج» (ج1/ص96) جوابي را كه حضرت امير (ع) به انصار مي دهد چنين آورده است: «فقال عليٌّ يا هؤلاء! أكنت أدع رسولَ الله مسجَّى لا أواريه، وأخرج أنازع في سلطانه؟ والله ما خفت أحداً يسمو له، وينازعنا أهل البيت فيه، ويستحلُّ ما استحللتموه» تا اينجا عذر امير المؤمنين اين است كه آيا سزاوار بود كه من جنازة رسول خدا را بدون كفن و دفن گذارده بيايم در مسألة حكومت او كشمكش كنم؟ به خدا سوگند من بيم نداشتم كه كسي خود را براي اين امر نامزد كرده و با ما اهل بيت به منازعه پردازد و آنچه را كه شما روا شمرديد روا دارد.

آري علي (ع) چون خود را از اهل بيت رسول خدا o مي دانست، مي پنداشت كه كسي طمع در خلافت او نمي بندد ، و بدون منازعه حضرتش امام و جانشين پيغمبر خواهد شد.

احتجاج ماجرا را بدين صورت ادامه مي دهد كه علي فرمود: «ولا علمتُ أن رسول الله o ترك يوم غدير خُم لأحد حجة، ولا لقائل مقالا، فأُنشِدُ اللهَ رجلا سمع النبيَّ يوم غدير خم يقول "من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله" أن يشهد الآن بما سمع.» در چنين معركه اي اگر داستان غدير براستي براي امر امامت امت بوده، سخن علي (ع) كه خود امير سخن و امام الفصحاء است، رسا و مناسب مقام نيست، زيرا در ماجرايي كه هزاران تن حاضر بوده و آن را فهميده و تسليم شده و پذيرفته اند و در نتيجه تمام حجاج مدينه شاهد آن بوده اند، علي مردي را طلب كند كه برخيزد بگويد كه پيامبر فرمود: «هر كه من دوست اويم علي هم دوست اوست خدايا هر كه علي را دوست دارد دوست بدار و هر كه او را دشمن بدارد ، دشمن بدار وهر كه او را ياري كند، ياري فرما وهر كه او را خوار كند، خوار فرما»! آيا از اين سخن استفاده مي شود كه خداوند علي (ع) را براي ايام پس از پيامبر o به امامت امت و زعامت مؤمنين نصب فرموده؟ حاشا كه جبار البيان و امير البلاغه چنين توقعي داشته باشد! چنانكه قبلاً آورديم «مولي» بيش از بيست و هفت معني دارد كه بدون قرينه معناي آن واضح نيست و قرينه در اين كلام جملة «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» = "پروردگارا هر كه او را دوست دارد دوست بدار و هر كه او را دشمن بدارد، دشمن بدار" است كه از آن دوستي و نصرت دريافت مي شود. كلمة «مولي» هر معنايي داشته باشد معناي خليفه و امام ندارد و اگر مردم از اين كلمه امام و خليفه نفهميدند، مقصِّر نيستند، خصوصاً با قرينة بعد از آن كه به معناي دوستي است(87).

پس اين خواهش علي (ع) براي اثبات منظور خويش چندان به جا نبوده و دردي دوا نمي كرده است كه با قيد سوگند از مردي خواسته است كه گواهي دهد. مسلماً اين جملات بافته و ساختة ديگران است و به آن جناب مربوط نيست. عبارت احتجاج ادامه دارد كه امير المؤمنين از مهاجرين و انصار خواست كه گواهي دهند در غدير خم رسول خدا فرموده: «من كنت مولاه فهذا عليٌّ مولاه» و از زيد بن ارقم نقل مي كند كه 12 نفر مجاهدين غزوة بدر شهادت دادند و زيد بن ارقم گفت كه من خود از كساني بودم كه اين جمله را از رسول خدا شنيده بودم، مع هذا آن روز كتمان شهادت كردم، لذا چشمم كور شد(88).

اين حديث كه كتاب احتجاج آن را از «محمد بن عبد الله شيباني» و او از رجال ثقة خود روايت مي كند داراي مشكلات بسياري، زيرا اولاً معلوم نيست خود آقايِ «محمد بن عبد الله شيباني» كيست و ثقات او چه كسان اند(89) هر كه بوده اند حديثشان ناقص و نارسا است.

نجاشي در رجال خود (ص 309) در بارة شيباني مي نويسد: «أصله كوفيٌّ ورأيت جلّ أصحابنا يضعِّفونه» = " او كوفي الأصل است و عموم اصحاب ما او را ضعيف مي دانند". قهپائي در «مجمع الرجال» (ج5 ص 241) مي نويسد : «وضاعٌ، كثير المناكير» = " او جاعل حديث بوده و بديهاي بسيار دارد" وشيخ طوسي در «الفهرست» فرموده: «ضعَّفه جماعةٌ من أصحابنا» = "گروهي از اصحاب ما او را تضعيف كرده اند" و در «الأخبار الدخيلة» (ص 48) به نقل از غضائري آمده است كه: «كذَّابٌ وضَّاعٌ للحديث» = بسيار دروغگو و جاعل حديث است.

ديگر آنكه «زيد بن أرقم» در آن موقع از رجالي نبوده كه از او استشهاد شده باشد و هرگز امير المؤمنين در دورة ابو بكر از او گواهي نخواسته و اين گواهي خواستن در وقت ديگري است كه ما قبلاً به نقل از «بحار الأنوار» و «الغدير» بيان كرديم كه شهادت خواستن از زيد ابن ارقم و ديگران در سال 35 هجري در رحبة كوفه و در زمان خلافت علي (ع) و براي تحريض مردم به جنگ معاويه بوده است نه در زمان خلافت ابو بكر.

به هر حال اين دوازده نفر كه در مورد غدير خم شهادت داده اند ظاهراً همان كسان اند كه احتجاج بلا فاصله پس از قضية كتمان «زيد بن ارقم» بدون سند و به طريق ارسال از قول «ابان بن تغلب» آورده كه از حضرت صادق (ع) پرسيد كه آيا كسي در ميان اصحاب رسول خدا جلوس ابو بكر را بر جايگاه رسول خدا، انكار نكرد؟ حضرت فرمود: چرا 12 نفر انكار كردند و بين خود مشورت كردند و به يكديگر گفتند قسم به خدا كه نزد ابو بكر رفته و حتماً او را از منبر رسول الله o پايين مي آوريم و اينان خالد بن سعيد بن العاص (از بني اميه) و سلمان فارسي و ابو ذر غفاري و مقداد بن الأسود و عمار بن ياسر و بريدة اسلمي و از انصار: ابو الهثم التيهان و سهل و عثمان بن حنيف و خزيمه بن ثابت ذو الشهادتين و اُبَيّ بن كعب و ابو ايّوب انصاري بودند كه پس از اخذ تصميم خدمت امير المؤمنين آمده و با جنابش مشورت كردند كه بروند ابو بكر را از منبر رسول خدا o پايين بيآورند(90) ليكن حضرت اين عمل را صلاح ندانست و فرمود همگي برويد و آنچه از پيغمبر در اين خصوص شنيده ايد براي اتمام حجت به ابي بكر بفهمانيد. روز جمعه همينكه ابو بكر بر منبر برآمد بنا بر اين شد كه ابتداء مهاجرين سخن گويند. از اين رو خالد بن سعيد بن عاص (كه خود پيش از ابو بكر و يا به راهنمائي او اسلام آورده بود و در زمان خلافت ابي بكر و به فرمان او در جنگ اجنادين شركت كرد و 24 روز قبل از درگذشت ابو بكر شهيد شد) برخاست و ابو بكر را عتاب و خطاب كرد اما در سخنان خود ابدا اشاره اي به غدير خم نكرده و لي چيزي از يوم بني قريظه نقل مي كند كه در تاريخ اثري از آن نيست!!  و عجيبتر اين است كه بعد از سخنان وي عمر برخاسته و به او گفته: «اسكُتْ يا خالد! فَلَسْتَ من أهل المشورة!» = :خاموش باش خالد! كه تو شايستة مشورت نيستي!". در حاليكه خالد چيزي از عمر كمتر نداشته است كه عمر به او چنين بگويد و خالد و يا ديگران به او اعتراض نكنند، زيرا اگر افضليت به سبقت در اسلام باشد، خالد سومين و يا حد اكثر پنجمين كسي است كه ايمان آورده و اسلام او چند سال بر اسلام عمر سبقت دارد و او از كساني است  كه دو هجرت كرده يكي هجرت به حبشه و ديگر هجرت به مدينه و در تمام غزوات با رسول خدا o بوده و در هنگام رحلت پيغمبر از جانب رسول خدا حاكم قبيلة مذحج و قسمتي از يمن بوده و معلوم نيست اين راوي جاعل دروغ پرداز چگونه او را در اين زمان به مدينه آورده و به عنوان معترض روبروي ابو بكر به احتجاج واداشته است!! به هر صورت در احتجاج خالد سخني از داستان غدير كه مهمترين سند خلافت منصوصه است نيآمده و فقط چند دشنام و تكفير بين او و عمر رد و بدل شده از جمله اينكه خالد به عمر گفته: «وإنك بمنزلة الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ. فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَذَلِكَ جَزَاء الظَّالِمِينَ» = " و تو در اين ماجرا به منزلة شيطاني [وآية 16 و 17 سورة حشر را تلاوت كرد] آنگاه كه به انسان گفت: كفر بورز و چون كفر ورزيد شيطان گفت: من از تو بيزارم همانا از خداوند و پروردگار  جهانيان بيم دارم، و فرجام هر دو اين بود كه جاودانه در آتش دوزخ بمانند اين است كيفر ستمگران".

كسيكه از تاريخ اسلام مطلع باشد مي داند كه همة اين مطالب ساختگي و دروغ است. دومين فرد از معترضين دوازدهگانه، سلمان فارسي است كه در گفتار او نيز كمترين اشاره اي به منصوصيت علي (ع) در غدير خم نيست. و فقط مداري تعريف از فضائل خود و نصيحت و موعظه به ابي بكر است كه چرا از جيش اسامه تخلف كرده است(91) و از اين قبيل سخنان.

سومين نفر ابو ذر غفاري است كه در سخنان او نيز ابدا اشاره اي به داستان غدير خم نشده است. چهارمين نفر مقداد بن الأسود است كه در بيانات او نيز به غدير خم تصريح نشده(92). پنجمين نفر از مهاجرين عمار بن ياسر است كه در اعتراض آن جناب نيز سخني از غدير خم به ميان نيآمده و فقط گفته است: «و إن أهل بيت نبيكم أولى وأحق بإرثه و... (إلى قوله) فقد علمتم أن بني هاشم أولى بهذا الأمر منكم..» = "همانا اهل بيت پيامبرتان به او و ميراثش سزاوارترند .... و مي دانيد كه بني هاشم از شما براي اينكار شايسته ترند" ، سپس مقداري از فضائل علي (ع) را بازگو كرده است.

ششمين نفر از مهاجرين «بريدة اسلمي» است كه او نيز از غدير خم سخني نگفته است، اما جهالت راوي كذاب را بر آفتاب انداخته !! زيرا جناب جاعل خبر نداشته كه بريده از مخالفان علي (ع) بود كه دقت و باريك بيني آن حضرت را در اجراي عدالت نمي پسنديد، و يكي از كسانيكه رسول اكرم o خطبة غدير را در مخالفت با او و به منظور بستن دهان امثال او از بدگويي نسبت به علي (ع) بيان فرموده، همين «بريدة اسلمي» است! اما راوي رسوا، ناشيانه چنين كسي را كه در تضعيف محبوبيت علي (ع) در ميان مردم، مي كوشيده در روايت خويش به عنوان مدافع آن حضرت برگزيده است ؟!!(93) راست گفته اند كه دزد ناشي به كاهدان مي زند!

باري، بعد از آنكه شش تن از مهاجرين بنا به روايت كتاب «احتجاج» به ابو بكر اعتراض كردند، نوبت به انصار رسيده:

نخستين فرد از انصار «ابيّ بن كعب» است كه برخاسته و ابو بكر را مورد عتاب و خطاب قرار داده اما او نيز اصلاً اشاره اي به موضوع غدير و منصوصيت علي (ع) نكرده، فقط ابو بكر را از عاقبت امر بيم داده است. دومين معترض از انصار «خزيمة بن ثابت» است كه او نيز چيزي دربارة غدير نگفته. نفر سوم «أبو الهيثم بن التيهان» است. وي گرچه به داستان غدير خم اشاره كرده، ليكن به مصداق مثل معروف «خواست ابرو را بيآرايد چشم را كور كرد» گفته كه خطبة غدير خم مطلبي پيچيده و مبهم بوده و پاره اي از انصار گفتند مقصود رسول خدا آن است كه هر برده اي كه رسول الله مالك و مولايِ او است علي نيز مالك و مولاي او است. ناگزير كساني را فرستاديم كه از پيغمبر بپرسند كه مقصود چيست؟!! رسول خدا o فرموده كه به ايشان بگوييد علي پس از من وليِّ مؤمنين و خيرخواه امت من است.

ملاحظه مي فرماييد در اين اقوال نيز نه تنها نصي صريح در خلافت و منصوصيت علي (ع) از جانب خدا نيست، بلكه گويي با نقل اين ماجرا مي خواهد - نعوذ بالله – فقط نارسائي بيان رسول خدا o را اثبات كند؟!!(94)

أما مشكل اين روايت بيش از اينها است زيرا «أبو عمارة خزيمة بن ثابت أوسي ذو الشهادتين» و «أبو الهيثم مالك بن التيهان أوسي» هرچند از دوستداران علي (ع) به شمار مي روند، اما قطعاً از معتقدان به خلافت منصوصة علي (ع) نبوده اند و بنا به نقل أحمد بن يحيى بلاذري در «أنساب الأشراف» كه از قديميترين تواريخ اسلامي است، آن دو حتى در اختلاف بين امير المؤمنين (ع) و معاويه كه عدم حقانيت معاويه واضح بود، نسبت به حقانيت آن حضرت چنان ترديد داشتند كه تا پيش از شهادت عمار ياسر، حاضر به جنگ در سپاه علي (ع) نشدند!(95)

بلاذري دربارة خزيمه مي نويسد: «شهد خزيمة الجمل فلم يسل سيفاً وشهد صفين فقال لا أقاتل أبداً حتى يقتل عمار فأنظر من يقتله فإني سمعت رسول الله o  يقول: تقتله الفئة الباغية، قال: فلما قُتِل عمار، قال خزيمة: قد بانت الضلالة فقاتل حتى قتل» = "خزيمه در جنگ جمل حاضر شد اما دست بر شمشير نبرد، و در صفين حاضر شد و گفت: هرگز نمي جنگم تا اينكه عمار ياسر كشته شود و ببينم كي او را مي كُشد زيرا شنيدم كه رسول الله o مي فرمود: " او را گروه ياغي مي كُشند". و چون عمار [به دست سپاهيان معاويه] كشته شد، خزيمه گفت: گمراهي آشكار شد، و [در سپاه علي (ع)] جنگيد تا شهيد شد".(96)

در «رجال كشي» (ص 51) نيز به نقل از نوة خزيمه آمده است: «ما زال جدي بسلاحه يوم الجمل وصفين، حتى قتل عمار، (فعند ذلك) سـلَّ سيفه حتى قُـتِل» = "جدم خزيمه همواره در جنگ جمل و صفين حاضر بود تا اينكه عمار شهيد شد و او [در اين هنگام] دست به شمشير برد و جنگيد تا اينكه شهيد شد".

دربارة ابو الهيثم نيز مي خوانيم: «حضر أبو الهيثم بن التيهان الصفين، لما رأى عماراً قد قُتل، قاتل حتى قُـتِل، فصلَّى عليه عليٌّ وَدَفَنَهُ» = "ابو الهيثم در جنگ صفين حاضر شد [اما ابتدا نجنگيد] و چون عمار كشته شده، آنقدر جنگيد تا شهيد شد، علي (ع) بر او نماز گزارد و او را به خاك سپرد"(97).

انتخاب اين دو تن براي اجراي چنين نقشي در اين روايت حقاً ناشيگري است! باري ادامة روايت چنين است كه «سهل بن حنيف» به عنوان چهارمين معترض از انصار نيز گواهي داد كه رسول خدا در همين مسجد الرسول فرموده: "علي بعد از من امام شما است، و از قضية غدير سخني به ميان نيآورده است. نفر پنجم «عثمان بن حنيف» برادر سهل است كه برخاست و گفت رسول خدا فرمود: «أهل بيتي نجوم الأرض فلا تتقدموهم وقدموهم ..» = "اهل بيتم ستارگان زمين اند و از آنان پيشي نگيريد و آنانرا مقدم بداريد...".  ششمين نفر «أبو أيوب أنصاري»است، او هم كلامي از غدير خم به زبان نيآورده و گفته: «اتّقوا الله عباد الله في أهل بيت نبيِّكم  ارددوا إليهم حقَّهم...» = "اي بندگان خدا در بارة اهل بيت پيامبرتان از خداوندتان پروا كنيد و حقّشان را بدهيد..."!

گرچه متن حديث آشكارا بر جعل آن گواه است، اما با فرض اينكه چنين قضيه اي واقع شده و 12 نفر فوق الذكر به ابي بكر اعتراض كرده اند اگر خطبة غدير خم واقعاً دليل منصوصيت علي (ع) به خلافت بلا فصل پيامبر بوده آيا بهتر نبود كه آن را يادآور مي شدند كه نزديكترين و قاطع ترين حجت بر جانشيني آن حضرت بود؟

پس چنانكه گفتيم مسألة غدير خم ابداً دلالت بر منصوصيت آن حضرت نداشته بلكه حقيقت همان است كه رسول خدا از دشمني مردم با علي و قدر ناشناسي نسبت به وي، بيمناك بود از اين نظر به وجوب دوستي آن حضرت بر مسلمين و بيان آن همت گماشت، بلكه مي توان گفت اين امر خود يكي از معجزات رسالت است كه مي ديد مردم پس از وي چگونه در صدد دشمني با آن حضرت بر مي آيند لذا در موارد متعددي دوستي و ولايت او را توصيه مي فرمايد البته به صورتي كه دوستي أمت به حال آن بزرگوار نافع باشد و در نصرت دين حق، وي را ياري كنند و او را تنها نگزارند، نه اينكه محبت و ولاي علي را وسيلة جرئت بر گناه و تجاوز از حدود ما انزل الله كرده باشند، چنانكه امروزه اراذل و اوباش بدين ادعاهاي باطل ("حبُّ عليٍّ حسنـةٌ لا تضرُّ معها سيئة!" = "دوستي علي ثوابي دراد كه هيچ گناهي به آن زيان نمي رساند!) به فريب شيطاني مرتكب سيئات مي شوند، لا والله.

كتاب احتجاج كه داستان سر تا پا دروغ فوق را به امام صادق (ع) نسبت داده است، چنين ادامه مي دهد كه حضرت صادق فرمود: ابو بكر از احتجاج اين 12 نفر چنان منكوب شد كه نتوانست جوابي بدهد، آنگاه گفت من زمامدار شدم در حالي كه بهترين شما نيستم، «أقيلوني أقيلوني» = "مرا واگذاريد، مرا واگذاريد" و خلافت را از من باز ستانيد، عمر كه چنين ديد به ابي بكر گفت اي ناكس فرومايه از منبر فرود آي، تو كه نمي تواني در مقابل حجت هاي قريش مقاومت كني چرا خود را در چنين مقامي وا داشته اي، به خدا سوگند بارها تصميم گرفته ام تو را از خلافت خلع كنم و سالم مولاي حذيفه را خليفه سازم!!(98) پس ابو بكر از منبر پايين آمد عمر دست او را گرفت و او را به منزلش برد، آنها سه روز در آنجا ماندند و در اين مدت به مسجد رسول خدا نمي رفتند، همينكه روز چهارم شد خالد بن الوليد با هزار نفر به نزدشان آمد و به ابو بكر و عمر گفت چرا نشسته ايد؟ به خدا سوگند بني هاشم طمع در خلافت بسته اند و «سالم مولي ابو حذيفه» آمد و با او نيز هزار نفر بود و «معاذ بن جبل» آمد و با او نيز هزار نفر بود همچنين مردان جنگي يك يك مي آمدند تا اينكه چهار هزار نفر گرد آمدند در حالي كه شمشيرهاي خود را برافروخته بودند و عمر بن الخطاب پيشاپيش ايشان بود (تو گوئي مارشال فش براي جنگ بين المللي آمده!!) آمدند تا در مسجد رسول توقف كردند (كسي به اين راوي دروغگو نگفته اين رزم خواهي و سپاه آرائي براي چه؟ آيا براي همان سخنان بي سر و ته آن 12 نفر موهوم؟!) آنگاه عمر به ياران علي (ع) گفت: به خدا سوگند اگر يكي از شما بخواهد سخناني را بگويد كه ديروز گفت سرش را كه چشمانش در آن گردش مي كند بر ميدارم!! «خالد بن سعيد بن العاص» برپا خاسته گفت: اي پسر صهاك حبشي آيا ما را به شمشيرهاي خود تهديد مي كنيد يا از جمعيت خود ما را مي ترسانيد به خدا سوگند كه شمشيرهاي ما از شمشيرهايتان تيزتر است و ما هرچند كم هستيم اما از شما زيادتريم زيرا حجت خدا در ميان ما است به خدا سوگند اگرنه اين بود كه مي دانم كه طاعت و فرمانبرداري امام من اولى است اكنون شمشير خود را برهنه كرده و در راه خدا با شما جهاد مي كردم تا اينكه عذر من آشكار و آزمايش شده باشد، امير المؤمنين به او فرمود: اي خالد بنشين زيرا مقام تو شناخته شد و سعي تو مشكور است! خالد نشست آنگاه سلمان فارسي برپا خاست و گفت: الله اكبر  الله اكبر از رسول خدا با دو گوش خود شنيدم و گرنه كَر باد كه مي فرمود: مي بينم در حالي كه برادر و پسر عمويم با چند تن از اصحابش در مسجد من نشسته است جماعتي از سگان دوزخي او را محاصره مي كنند و مي خواهند او را و كساني را كه با او هستند، بكشند، من هيچ شك ندارم كه شما همانهاييد، عمر بن الخطاب قصد سلمان كرد امير المؤمنين به او حمله برد و لباسش را گرفت و او را به زمين كوبيد و فرمود: اي پسر صهاك حبشي اگر نه اين بود كه در كتابي از خدا سبقت يافته و عهدي از رسول خدا تقدم گرفته حالا به تو نشان مي دادم كدام يك از ما از حيث ناصر ضعيف تر و از حيث شماره كمتر است، آنگاه حضرت روي به اصحاب خود كرده فرمود برگرديد خدا شما را رحمت كند به خدا سوگند من داخل اين مسجد نشوم مگر همچنانكه برادران من موسى وهارون داخل شدند در حالي كه اصحاب موسي مي گفتند: «فاذهب أنت وربك فقاتلا إنا هـهنا قاعدون» = تو با خدايت برو و با دشمنان بجنگيد كه ما اينجا نشسته ايم"(99) به خدا سوگند من در اينجا وارد نشوم مگر براي زيارت رسول خدا يا اينكه در قضيه اي قضاوت كنم زيرا حجتي كه رسول خدا آن را برپا داشته جائز نيست مردم را در حيرت بگذارد.

داستاني كه ذكر شد سر تا پا دروغ و همچون خبري است كه نقالان قهوه خانه ها براي اجلاف و اوباش و افيونيان نقل مي كنند تا پولي به دست آورند. در كتاب احتجاج داستان هائي از اين قبيل زياد است همچون روايتي كه از عبد الله بن عبد الرحمن آورده است كه عمر پس از اين لشگر آرائي در مقابل 12 نفر مخالف موهوم و شكست او به شرحي كه گذشت، در اطراف كوچه هاي مدينه مي گشت و فرياد مي زد با ابو بكر بيعت شده بيائيد بيعت كنيد. مردم سراسيمه بيرون آمده و بيعت مي كردند در اين وقت معلوم شد كه جماعتي در خانه هاي خود مخفي شده اند لذا قصد آنها كرد و آنان را از مخفي گاهاشان بيرون آورده در مسجد حاضر مي كرد تا بيعت كنند، تا آنكه مدتي گذشت وي با جمعيت بسياري به در خانة علي بن أبي طالب آمد و از آن جناب درخواست كرد كه بيرون بيايد و آن بزرگوار ابا كرد لذا عمر هيزم و آتش خواست و گفت قسم به كسي كي جان عمر در دست او است بيرون مي آييد يا اينكه اين خانه را با هر كه در اوست مي سوزانم، به او گفتند در اين خانه فاطمه و فرزندان رسول خدا و آثار رسول الله هست ومردم آن گفتار او را نپسنديدند همينكه عمر انكار مردم را دانست، گفت شما را چه مي شود آيا تصور مي كنيد من چنين كاري خواهم كرد؟  مقصود ترسانيدن بود، علي (ع) به ايشان پيغام داد كه براي بيرون آمدن من چاره و راهي نيست زيرا من مشغول جمع آوري كتاب خدا هستم كه شما آن را پشت سر انداخته ايد و دنيا شما را از آن باز داشته است، و سوگند خورده ام كه از خانه بيرون نيايم و رِدا بر دوش خود نيفكنم تا هنگاميكه قرآن را جمع آوري كنم.

اين روايت احتجاج از عبد الله بن عبد الرحمن آورده است هرچند دقيقاً مشخص نيست كه اين عبد الله بن عبد الرحمن كيست اما احتمالاً وي «عبد الله بن عب الرحمن الأصم المسمعي البصري» است كه در كتب رجال او را ضعيف و ناچيز شمرده اند، او زيارتنامه هايي ساخته كه به فرمودة غضائري: «يدل على خبث عظيم ومذهب متهافت وكان من كذّابة أهل البصرة» = " دلالت بر خباثت عظيم و مذهبي متناقض دارد، وي را از دروغگويان بصره بوده است". آري چنين افراد خبيثي مي توانند اين قبيل مطالب را در كتابهاي خود آورده يا آن را به دروغ از كساني روايت كنند.

آنگاه در «احتجاج» روايتي از «سليم بن قيس هلالي» آورده كه خلاصة آن اينست كه سلمان فارسي روايت مي كند زماني كه امير المؤمنين رسول خدا را غسل مي داد خدمت او آمدم، آنجناب چون از غسل و تكفين فارغ شد مرا با ابو ذر و مقداد و فاطمه و حسن و حسين را بر جنازه وارد كرد و خود جلو ايستاد و ما پشت سر او به نماز ايستاديم در همان حجره اي كه عايشه بود، اما عايشه نمي دانست كه ما بر جنازة رسول خدا نماز مي خوانيم زيرا جبرئيل چشم هايِ او را گرفته بود!! آنگاه مهاجر و انصار داخل شده و ده نفر ده نفر بر جنازة رسول خدا نماز خوانده و خارج شدند تا اينكه همه بر آن حضرت نماز خواندند، من به علي (ع) گفتم كه: مردم چنين و چنان كردند و ابو بكر همين ساعت بر منبر رسول خدا برآمد و مردم قانع نبودند كه با يك دست با او بيعت كنند، بلكه با دو دست با او بيعت مي كردند، علي (ع) فرمود: دانستي اولين كسي كه با او بيعت كرد كيست؟ گفتم نه، ليكن پيرمردي را ديدم كه بر عصاي خود تكيه كرده و ميان دو چشمانش اثر سجده است و بر منبر بالا رفت در حاليكه گريه مي كرد و مي گفت شكر خداي را كه نمردم تا اينكه ترا در اين مقام ديدم، دستت را باز كن تا با تو بيعت كنم... علي فرمود: آري آن ابليس لعنه الله بود، آنگاه راوي بدون آنكه توجه كند با جعل اين روايت در برابر اين سؤال قرار داده كه پس علي عليه السلام چگونه راضي شد با همپيمان ابليس بيعت كند؟! اكاذيب خود را ادامه مي دهد كه علي (ع) چگونه مردم را به مخالفت با ابو بكر دعوت مي كرد و جز چهار نفر يعني سلمان و ابو ذر و مقداد و زبير او را به طريق صحيح اجابت نكردند، سپس داستان بيعت خواستن ابو بكر با كيفيت زمينه چيني قتل علي (ع) را از جانب طرفداران ابي بكر و سختگيريهاي آنان و دشنام زبير به عمر و داستان شش نفر از اهل تابوت در جهنم را كه اصحاب صحيفة ملعونه هستند آورده و كتاب «احتجاج» از «سليم» مطالب زيادي از اين قبيل دارد، و ما چون اين كتاب را به خوبي مي شناسيم كه جعل و كذب بوده و از ساخته هاي دشمنان اسلام است، از آن چنين مطالبي را بعيد نمي شماريم و اتفاقاً علماي رجال نيز در تكذيب مطالب اين كتاب با ما همداستانند، اما راويان كذاب، چنين كتابي را «ابجد آل محمد» خوانده و شيعيان ساده دل را به خواندن آن تشويق مي كنند.

دربارة كتاب «سليم بن قيس» از نظر علماي رجال اين مطلب را مي خوانيم: «إن أصحابنا يقولون إن سليماً لا يُعرف ولا يُذكر بخير» = "يعني عموم علماي شيعة قائل اند به اينكه سليم شناخته نشده و از او به خوبي ياد نمي شد". و دربارة كتاب او گفته اند بدون شك موضوع و ساختگي است، و در خود كتاب علائم جعل آشكار است، از جمله اينكه محمد بن أبي بكر در حين وفاتِ پدرش او را موعظه كرد زيرا در آن حين ابو بكر كفرياتي بر زبان آورده كه محمد ناچار شد او را موعظه كند، در حالي كه محمد ابن أبي بكر در حين وفات پدرش دو سال و اندي داشته !(100) وعقلاً مي دانند كه طفل دو ساله قادر به موعظه نيست. ديگر آنكه در يكي از احاديثي كه براي اثبات امامت أئمه اثني عشر مي آورد، در حديثي طولاني از قول رسول خدا o نقل مي كند كه به علي (ع) فرمود: «لست أتخوف عليك النسيان والجهل ولكن أكـتُـبُ لشركائك الذين من بعدك...» = "در مورد تو بيم فراموشي و ناداني ندارم ولي براي شركاي پس از تو مي نويسم" علي (ع) عرض مي كند، شركاي من چه كسانند؟ و رسول خدا o آنانرا معرفي مي كند و .... الخ.

اين حديث را كه بنا به نقل «إثبات الهداة» (ج2/ص 455) «فضل بن شاذان» در كتاب «إثبات الرجعة» خود آورده، شيخ صدوق نيز نقل مي كند و مي نويسد: «عن سليم بن قيس أنه حدث الحسن والحسين بهذا الحديث بعد موت معاوية، فقالا: صدقت يا سليم! حدثك أمير المؤمنين ونحن جلوس......» = "سليم بن قيس اين حديث را پس از مرگ معاويه براي حضرات حسنين نقل كرده و آندو بزرگوار فرمودند: اي سليم راست مي گويي، امير المؤمنين اين حديث را در حاليكه ما نشسته بوديم برايت گفت"!!!  جاعل جاهل اينقدر از تاريخ بي خبر بود كه نمي دانسته امام مجتبي (ع) در سنة پنجاه هجري وفات يافت و معاويه در سال شصت هجري درگذشت يعني ده سال پس از امام حسن، ولي در اين حديث، سليم، پس از مرگ معاويه ماجرا را براي امام حسن نقل كرده !!

در اين كتاب از اين قبيل مطالب بسيار است. در «قاموس الرجال» علامة شوشتري (ج4/ص44) نيز از اين كتاب مذمت ها شده است، و آنرا ساختگي دانسته است. شيخ مفيد نيز در شرح عقايد صدوق (ص 72) مي فرمايد: «إن هذا الكتاب غير موثوق به وقد حصل فيه تخليط وتدليس ولا يجوز العمل على أكثره فينبغي للمتديِّن أن يجتنب العمل بكلّ ما فيه» = "اين كتاب قابل اعتماد نيست و در آن خلط و تدليس صورت گرفته و عمل به بسياري از مطالب اين كتاب جايز نبوده و شايسته است كه فرد متديّن كُلاً از عمل به مطالب اين كتاب اجتناب كند".

علامه حلي در «خلاصه» دست و پائي زده كه او را تعديل كند اما شهيد ثاني مي نويسد: «وأما حكمه بتعديله فلا يظهر له وجهٌ أصلاً، ولا وافقه عليه غيره» = "اما حكم به تعديل او اصلاً وجه پسنديده ندارد و ديگران با او در اين مورد موافق نيستند".  و دربارة كتاب «سليم» فرموده: «في الطريق إبراهيم بن عمر الصنعاني وأبَّان بن أبي عيَّاش، طعن فيهما ابن الغضائري وضعَّفهما، ولا وجه للتوقُّف في الفاسد بل في الكتاب، لضعف سنده على ما رأيت. و على التنزّل كان ينبغي أن يُقال : وردّ الفاسد منه و التوقُّف في غيره» = "در طريق روايت آن ابراهيم بن عمر صنعاني و ابان بن ابي عياش قرار دراند كه ابن الغضائري در آندو طعنه زده و آنها را ضعيف ندانسته، به نظر من به جهت سند اين كتاب، توقف در مطالب باطل اين كتاب دليلي ندارد، و اگر بخواهيم تنزل كنيم بهتر است گفته شود كه بايد مطالب باطل كتاب را رد نمود و در ديگر مطالب آن توقف كرد.".

بنا به تصريح علماي رجال كتاب «سليم بن قيس» را تنها «أبان بن أبي عياش» از سليم بن قيس نقل كرده و اين ابان بن ابي عياش را از كتب رجال معرفي مي كنيم:

1- در مجمع الرجال (ص 16) چنين آمده است: «(غض): أبان بن أبي عياش ضعيف لا يُلْتَفَتُ إليه وينسِب أصحابنا وضع كتاب سليم بن قيس إليه» = "ابان بن ابي عياش ضعيف بوده و مورد اعتنا نيست و اصحاب ما جعل كتاب سليم بن قيس را به او نسبت مي دهند".

2- در «اتقان الرجال» طه نجف (ص 254) او را در رديف ضعفا آورده است.

3- در «نقد الرجال» تفرشي (ص 4) آمده است كه: «أبان بن عياش تابعي ضعيف لا يُلتفت إليه ونُسِبَ وضع كتاب سليم بن قيس إليه» = "ابان بن عياش تابعي، ضعيف است، و به او اعتنا نمي شود، وجعل كتاب سليم بن قيس به او نسبت داده مي شود.

4- رجال ابن داوود (ص 414) نيز او را به همين ضعف نكوهيده است.

از اين كلمات معلوم مي شود كتاب «سليم» را او جعل كرده است.(101) اگر بنا باشد از كتابهايي چون كتاب سليم و [احتجاج] و امثال آن مانند [إرشاد القلوب] ديلمي و [غاية المرام] بحراني وصدها از اين قبيل كه حتماً و وجداناً دروغ در آنها بسيار و آثار جعل و وضع از آنها پديدار است، دست بردارند در آنصورت براي اين قبيل مطالب چيزي در دست ندارند، آري، اينها است حجت قاطع اين تفرقه اندازان بين مسلمانان.

اينك كه سخن از [إرشاد القلوب] رفت خوب است در خصوص سقيفه نيز از اين كتاب نقل كنيم، خلاصة داستان اين است كه امير المؤمنين در احتجاج خود با ابو بكر در مسأله خلافت كار را به آنجا كشانيد كه ابو بكر را به مسجد "قبا" برده و در آنجا رسول خدا را به او نشان داده !! كه آن حضرت ابو بكر را مورد عتاب قرار داده و به او فرمود كه خلافت را به علي (ع) واگذارد، ابو بكر كه از كردار خود يعني قبول خلافت پشيمان شده بود و در صدد برآمد كه به مسجد الرسول رفته بر منبر برآيد و خود را از خلافت خلع كرده و آن را به علي (ع) واگذارد، اما عمر چون اين مطلب را فهميد براي دفع الوقت و مانع شدن از اين عمل، ابو بكر را به بهانة وضو گرفتن به خانه برد، و ابو بكر در روز ماه رمضان به شرب خمر مشغول شد و اشعار كفرآميز سرود !!(102) سپس داستان جنگ «اشجع بن مزاحم ثقفي» را كه طرفدار ابو بكر بود با امير المؤمنين به كيفيتي شرح مي دهد كه حتى هيچ ديوانه اي نمي تواند آنرا باور كند زيرا امير المؤمنين در اين داستان براي حيازت قرية خود كه در خارج مدينه بود، مي رود و با «اشجع» روبرو مي شود و چون جنگ شروع مي شود و آثار شكست در اشجع ديده مي شود، ابو بكر گروهي را براي جنگ با امير المؤمنين به كمك اشجع نيز مي فرستد، و مع هذا امير المؤمنين بر او غلبه كرده و او را اسير گرفته و چنين و چنان مي كند كه انسان از خواندن اين افسانه ها خجالت مي كشد!  آري با اين قبيل افسانه ها و موهومات خلافات منصوصة علي يا بگو بي پايه گي اسلام را مي خواهند ثابت كنند، هرچند ندانند كه چه مي كنند!

 

نتيجة آنچه گذشت

از مطالبي كه تا اينجا گفته شد و مراتبي كه گذشت، براي جويندگان حق و طالبان حقيقت اين نتيجة محقق و مسلَّم شد كه:

1- مسألة امامت كه در اين امت تا آن اندازه گسترش يافته كه بيش از هر موضوعي دربارة آن سخن ها گفته و تاليفات و تصنيفاتي كرده اند كه سر به هزاران مي زند، هرگاه در نظر شارع اسلام امري مهم و لازم بود يعني اگر نظر به فرد يا افراد خاصي داشت، عقل و وجدان حكم مي كرد كه آياتي در اين باره از جانب پروردگار عالم نزول يافته و در پناه حفظ إلهي محفوظ مانَد تا امت از جهت آن در ضلالت نيفتند.

2- از نظر عقل، تعيين امام معيَّن و معلومي براي شريعتي كه ابدي است، و تا انقراض عالم بايد باقي بماند، امري نامناسب و نامعقول است، بلكه در حقيقت ناقض ابديّت دين است، زيرا چگونه مي توان فرد يا افرادي معدود را براي شريعتي كه از حيث مدت نامحدود است، به امامت تعيين كرد؟ و خود اين عمل دليل بر آن است كه شريعت مذكور، مدتش معدود و مهلتش محدود است.

3- تعيين امام يا خليفة معين در شريعت ابدي دائرة تكليف مؤمنين و ميدان عمل و رُشْد آنان را تنگ كرده و از آزادي عمل و اختياري كه مقصود آخرين نبوت است محروم مي دارد، چنانكه قبلاً نيز بدان اشاره رفت كه اين امر بر خلاف حكمت اختيار و افتتان كه اساس شرايع إلهيه بر آن است.

4- أئمه اثني عشر كه إماميه قائل به عصمت و امامت ايشان اند به تصديق تاريخ هر كدام اعمالي مخصوص داشته اند كه با عمل امام ديگر آشكارا مخالف بوده(103) و علما نتوانسته اند آن اعمال را با يكديگر وفق دهند، مانند صلح امام حسن (ع) و جنگ امام حسين (ع) و سكوت و اعتزال أئمة ديگر، ناچار به احاديثي دستآويز گشته اند كه هر يك از امامان دوازده گانه نامة مخصوص و كتاب خاصّي از جانب خدا داشته اند، ومأمور بودند طبق مندرجات آن كتاب رفتار نمايند، يعني آنان خود وظائف خاصي داشتند و تابع كتاب و سنتي مخصوص بودند!! حال اگر رفتار آنان با قرآن مجيد – كه عدم حكم به مقتضاي آن ماية كفر و ظلم و فسق است – و در اين مورد هيچ كس استثناء نشده(104) – يا با سنت متواترة رسول خدا تطبيق نشود، كسي را جاي اعتراض نيست، زيرا آنان به گفتة اينان خود كتابي مخصوص دارند غير كتاب و سنت معروف بين مسلمين!!

هرگاه چنين اصلي را بپذيريم وقوع هر امري و عملي كه بر خلاف حكم روشن قرآن باشد از أئمه انتظار مي رود و تعيين افرادي با چنين اختياراتي براي امامت، كشيدن قلم نسخ بر اَحكام قرآن است، و اين مدّعى به هيچ ميزاني صحيح نيست و باطلي است كه با كفر فاصله چنداني ندارد.

5- مسألة امامت هرگاه بدين اهميت بود كه اينان مدعي اند بايست رسول خدا o آن را به طور صريح و روشن در ملأ عام هر صبح و شام ابلاغ و اعلان نمايد نه اينكه آن را با حديثي چون حديث غدير بيان فرمايد كه حتى نزديكان و ارادتمندان علي (ع) هم نتوانند از آن معني امامت و خلافت را درك كنند و چنانكه گذشت ابو الهيثم بن التيهان كه از طرفداران امير المؤمنين (ع) بود و نيز دوستانش دقيقاً منظور پيامبر o را در نيافتند، وكساني را فرستادند تا مقصود واقعي آنحضرت را بپرسند، گرچه چنانكه گفتيم(105) ممكن است اين قصه از بيخ و بن دروغ باشد، ولي بي ترديد اين شبهه بجاست كه از جملة «من كنت مولاه فهذا عليٌّ مولاه» كه در غدير خم بيان شده نمي توان معناي امامت امت و خلافت بلا فصل رسول الله o را به طور واضح دريافت، و با اندك دقت و انصاف مي توان دريافت كه اين قصه را نيز براي رفع همين اشكال پرداخته اند.

همچنين با حديث «طير مشوي» و «مؤاخاة» و «منزلت» و «إعطاء لواء» و امثال آنها نيز نمي توان مطيع محض فردي شد و او را همچون پيامبر ، از جانب خداوند امام مفترض الطاعة بي چون و چرا دانست. صرف نظر از روايت جعلي، از هيچ يك از احاديث صحيحي كه در فضائل علي (ع) در كتب فريقين آمده نيز نمي توان خلافت إلهي و بلا فصل آنحضرت را استنباط نمود، و احاديث مذكور جز اولويّت و افضليّت آنحضرت را براي زعامت – كه منكر ندارد – نمي رسانند، و هرگز جنبة نص ندارند.

6- احاديثي چون حديث غدير كه در صدر احاديثي هست كه در امامت منصوصة حضرت علي (ع) بدان استناد مي شود، در نظر اصحاب رسول خدا o به قدري از اين مطلب دور بوده كه كسي نمي توانست از آن به امامت منصوصه استناد و از آن در اين مقصود استفاده كند، چنانكه استناد و استفاده نشد، اما در مقابل حديث «الأئمة من قريش» كه شايد كمتر كسي آنرا شنيده بود، انصار با تمام جديَّت و اهتمامي كه به احراز خلافت داشتند، سست شده و عقب نشستند و براي حفظ ديانت و عدم مخالفت با فرمودة پيامبر o، قانع و متقاعد شدند، پس چرا از نصّ و خبري كه در دالّ بر امامت علي (ع)، صرف نظر كنند؟ با توجه به اينكه چنانكه بارها گفتيم علي (ع) از حاميان انصار بود. چگونه ممكن است نسبت به حديث غدير كه شمار كثيري از مردم با گوشهاي خود شنيده بودند، بي اعتنايي و جفا كنند؟

آري حديث غدير با تمام اهميتش – كه كسي منكر آن نيست – به قدر حديث عمار كه پيغمبر خدا o دربارة او فرمود: «عمار مع الحق تقتله الفئة الباغية» = "عمار با حق است او را گروه ياغي مي كشند". مورد استناد و عمل اصحاب حتى پيروان و طرفداران علي (ع) قرار نگرفت، زيرا مي بينيم اين حديث كه شايد پيغمبر خدا o بيش از يك بار نفرموده باشد، آنچنان در نظر مسلمانان بزرگ و مهم بود كه پس از شهادت عمار در صفّين به دست سپاه معاويه ولوله و تشويش و اضطراب و غوغايي شديد در بين صفوف طرفين (اصحاب علي (ع) و سپاه معاويه) افتاد كه نزديك بود بسياري از لشكريان معاويه او را واگذارند و دست از جنگ بكشند و در ميان اصحاب امير المؤمنين نيز گروهي تا زمان شهادت عمار در ترديد و حيرت بودند كه حق با كدام طرف است و همين كه عمار شهيد شد بسياري با كمال ميل و رغبت روي به جنگ آوردند تا شهيد شدند از جمله چنانكه پيش از اين گفتيم «خزيمة بن ثابت»  و «أبو الهيثم التيهان» كه تا قبل از شهادت «عمار ياسر» تن به جنگ ندادند، اما بعداً با كمال شهامت و فداكاري بياري علي (ع) اقدام كرده و در اين راه شهادت را به جان خريدند(106)، پس اگر حديث غدير يا احاديث ديگر در نظر آنان دلالت بر منصوصيت علي (ع) به امامت از جانب خدا مي داشت، هرگز اصحاب رسول الله o از آن عدول و اعراض نمي كردند، و يا لا أقل خود آن حضرت و دوستداران و طرفدارانش، خصوصاً انصار با جديّت تمام به آن استشهاد مي كرد. البته لازم است ذكر كنيم خطبة «غديريه» كه در كتاب «احتجاج» مذكور است و در آن رسول خدا o با صراحت امامت و خلافت علي (ع) را بيان مي كند، كذب واضحِ فاضح بر رسول خدا است، علاوه بر اينكه در كتب معتبره به هيچ وجه ذكري از آن نيست(107)، سند آن نيز چنين است:

در «احتجاج» طبرسي پس از آنكه مشايخ اجازة خود را با كلمة «حدثني» مي آورد، مي نويسد: قال حدثنا «محمد بن موسي الهمداني» قال حدثنا «محمد بن خالد الطيالسي» قال حدثني «سيف بن عميره» و «صالح بن عقبه» جميعاً عن «قيس بن سمعان» عن «علقمه بن محمد الحضرمي» عن أبي جعفر محمد بن علي (ع).

اينك شرح حال فضاحت مالامال «محمد بن موسي الهمداني» :

ألف- در كتاب تنقيح المقال (ج3، 194)، ممقاني ضمن شرح حال او مي نويسد كه او كتابي به نام «زيد النرسي» وضع نموده و احاديث بسياري در آن جعل كرده است.

ب- در نقد الرجال تفرشي (336) مي نويسد: «محمد بن موسى الهمداني ضعَّفه القميُّون بالغلوِّ وكان ابن الوليد يقول إنه كان يضع الحديث. (غض) ضعيف يروي عن الضعفاء» = "قمي ها موسي الهمداني را به سبب غلوّ ضعيف شمارند و ابن الوليد (استاذ شيخ صدوق) مي گويد كه او حديث جعل مي كرده است و غضايري مي گويد او از ضعفاء است و از ضعفاء نقل مي كند".

ج – علامة شوشتري در قاموس الرجال (ح8 ص 409) پس از شرح حال او مي نويسد: «فضعفُهُ اتفاقيٌّ، قال به ابن الوليد وابن بابويه وابن نوح وفهرست الطوسي والنجاشي وابن الغضائري» = "ضعف او مورد اتفاق است و ابن الوليد و ابن بابويه و ابن نوح و طوسي و نجاشي و ابن الغضائري او را ضعيف مي دانند".

د – ابن داوود در رجال خود (ص512) او را در قسم دوّم كه مخصوص مجروحين و مجهولين است آورده و او را به وضع حديث و غلوّ مذمّت كرده است.

هـ - در مجمع الرجال و الرواه (ج6/ص 57) آمده است: «(غض) محمد بن موسى الهمداني ضعيفٌ يروي عن الضعفاء» = "محمد بن موسي الهمداني ضعيف است و از ضعفاء روايت مي كند".

و – در رجال نجاشي (ص 60) آمده است: « محمد بن موسى الهمداني ضعَّفه القميُّون بالغلوِّ وكان ابن الوليد يقول إنه كان يضع الحديث» = "قمي ها موسي الهمداني را به سبب غلوّ ضعيف دانسته و ابن الوليد مي گويد كه او حديث جعل مي كرده است".

ز – اتقان المقال شيخ طه نجف (ص 261) نيز او را در رديف ضعيفان و غاليان آورده است. ميرزا محمد استرآبادي در مهنج المقال (ص 327) نيز او را غالي و واضع حديث مي شمارد، و مي گويد شيخ صدوق نيز او را تضعيف كرده است. در «جامع الرواة» أردبيلي (ج2، ص 205) نيز وي ضعيف معرفي شده است.

اين محمد بن موسي الهمداني از محمد بن خالد الطيالسي و او از سيف بن عميره و صالح بن عقبه روايت مي كند.

امّا «سيف بن عميره»:

ألف- رجال ممقاني (ج2، ص 79) به نقل از شهيد ثاني تضعيف او را نقل مي كند و مي نويسد: «ومن موضع من كشف الرموز أنه مظنون وعن موضع آخر أنه مطعون فيه وملعون» = " او در بخشي از كتاب كشف الرموز مظنون و در بخشي ديگر مطعون و ملعون است".

ب- اتقان المقال شيخ طه نجف (ص 299) او را در رديف ضعفا آورده است.

امَّا «صالح بن عقبه»:

ألف- در خلاصة علامة حلي (ص235) در قسم دوّم كه مخصوص حال ضعفا است مي نويسد: «صالح بن عقبة بن قيس بن سمعان، روى عن أبي عبد الله  كذَّاب غال لا يُلْتَفَتُ إليه» = "صالح بن عقبه از امام صادق روايت كرده و بسيار دروغگو و اهل غلوّ است كه به او اعتنا نمي شود".

ب ـ رجال ابن داوود (ص462) او را در قسم مجروحين و مجهولين آورده و مي نويسد: "ليس حديثه بشيءٍ كذّاب غال كثير المناكير = حديثش ارزشي ندارد، كذاب و اهل غلو و بديهاي بسيار دارد".

وضع او در ساير كتب رجال نيز گفته اند: "غال كذاب لا يُـلتَـفَت إليه = غلو كننده اي دروغگوست كه قابل اعتنا نيست(108)".

بدين ترتيب ترديد نيست كه خطبة غديريه، كذب بر خدا و رسول است. زيرا چنانكه ديديم پس از انتشار خبر شهادت عمار حتي اصحاب معاويه به شدت متزلزل شدند و نزديك بود انسجام صفوفشان گسيخته شود و حتي احتمال مي رفت كه بر خود معاويه يورش برند، ليكن معاويه با برگرداندن حقيقت و شيطنت و نكراء چنين مغالطه كرد كه علي (ع) عمار را به كشتن داده زيرا او را در حدود نود سالگي به ميدان جنگ آورده!!  و با اين حيله آن شورش را آرام ساخت! بنابر اين همچنانكه بارها گفته ايم اگر علي (ع) به عنوان خليفه و امام منصوص خدا و رسول بود، دليلي نداشت اصحاب رسول اصحاب خدا كه ممدوح قرآن اند، براي رضايت ابو بكر كه تمام اموال خود را در زمان حيات پيامبر o در راه خدمت به اسلام، بذل كرده بود و در آن زمان نه ثروتي و نه سپاهي تحت فرماندهي داشت، به تصريح خدا و رسول پشت پا زده و او را بر حضرت علي (ع) كه هم خويشاوندان زياد داشت و هم از حيث وسائل مادي لا أقل از ابي بكر كمتر نبود، مقدم دارند و خلافت منصوصة آن بزرگوار را به ديگري و اگذار كنند. خصوصا انصار كه هم در وطن خويش بودند و هم اكثريت قاطع داشتند و هم طرفدار علي (ع) بودند، سكوت نمي كردند.

قسم به خداوند بزرگ كه اين تهمتي بزرگ و خيانتي عظيم است كه مي گويند اصحاب رسول خدا نصّ بر علي (ع) را ناديده گرفتند. اين سخن فقط دشمنان اسلام را شاد مي كند.

از حديث غدير و ساير احاديثي كه آنها را دليل بر منصوصيت علي (ع) براي خلافت گرفته اند، حد أقل تا نيم قرن پس از پيامبر، چنين استفاده اي نشده و شما هيچ حديث صحيحي نمي يابيد كه حتي خود امير المؤمنين علي (ع) به آن حديث براي منصوصيت خود استناد كرده باشد و هيچ يك از فرزندان آن حضرت نيز در اين نيم قرن بدان استناد نكرده اند و همانگونه كه خود آن جناب از حيث فضل و ساير صفات و مدائحي كه از جانب رسول خدا در بارة او صادر شده بود خود را به حق، از ديگران بدين مقام، اولي مي دانست؛ تمام طرفداران او نيز بر همين اعتقاد بودند پس اگر در اين باره از جانب خدا و رسول به طور صريح و روشن نصي موجود بود قطعاً اصحاب رسول و شيعيان علي و لا أقل خود آن جناب بدان استناد مي نمودند و حال اينكه در تمام احتجاجات آن جناب كه فريقين در كتب معتبر خود آورده اند ابدا چنين ادعائي نشده و بعد از قرن اول است كه مذاهب گوناگون چون مذهب كيسانيه و مرجئه وخطابيه و ناووسيه و راونديه را دست سياست به وجود آورد، آنگاه اين قبيل احاديث كه اكثر آن موضوعات و مجعولات است مورد استناد قرار گرفته است.

مطالعة دقيق و بدون تعصب در تواريخ معتبر اسلامي مي رساند كه در آن زمان بيشتر تكيه گاه كساني كه خود را لائق و وارث خلافت مي دانستند، مسألة قرابت و وراثت و برخي رقابتهاي قبيله اي و گروهي بود. و حتي ابو بكر براي غلبه بر رقيب خود سعد بن عباده حديث "الأئمّة من قريش" را به ميان آورد(109). و به استناد همين حديث كه مي توانست به غلط از جنبة قوميت و علائق قبيله اي و ناسيوناليسم نيز ـ كه البته از نظر اسلام مقبول نيست ـ مورد تفسير قرار گيرد، سالهاي متمادي خلفاي بي صلاحيت بني اميه و بني عباس حكومت كردند و دستاويزشان، قرشي بودنشان بود. عجيب تر اينكه اغلب احاديث شيعه نيز مسألة خلافت را از منظر قرابت مي نگرد و اصرار بسيار دارد كه امام بايد از اولاد حضرت فاطمة زهرا (ع) باشد و غير او غاصب و گمراه اند!!

با اينكه با أدني اطلاعي از معارف دين مي توان در يافت كه در اسلام قرابت و قوميت و تعصب قبيله اي، معتبر و مورد تأييد نيست، ولي اين نگرش چنان بر افكار هر دو فرقه غلبه دارد كه حتي برخي از كلمات دُرَر بار امير المؤمنين (ع) نيز با همين نظر تأويل شده است!! در حالي كه مقام امام المتقين و اسوة مؤمنين حضرت علي (ع) اجلّ از آن است كه از منظر علائق قومي و عشيره اي به امور شرع بنگرد.

از جمله نقل شده كه آن حضرت پس از انتخاب ابو بكر فرمود:

فـإن كنت بالشورى ملكت أمورهم              فكيف بهذا والمُشـيرون غُـيَّبُ؟

وإن كنت بالقربى حججت خصيمهم          فغـيرك أولـى  بالنبـي وأقـربُ

اگر با شورا و مشورت امور مردم را دردست گرفتي،  پس چگونه است كه مشاوران غايب بودند؟

و اگر با مسألة قرابت بر ايشان دليل آوردي،  بنابر اين غير تو بدين مقام سزاوارتر ونزديكترند.

و نيز در "إثبات الوصية" مسعودي و در "بحار الأنوار(110)" چنين آمده است: "واتصل الخبر بأمير المؤمنين بعد فراغه من غسل رسول الله وتحنيطه وتكفينه وتجهيزه ودفنه بعد الصلوة عليه مع من حضر من بني هاشم وقوم من صحابته مثل سلمان وأبي ذر والمقداد وعمار وحذيفة وأبي بن كعب وجماعة نحو أربعين رجلا، فقام خطيباً: فحمد الله وأثنى عليه ثم قال: إن كانت الإمامة في قريش فأنا أحق قريش بها وإن لا تكن في قريش فالأنصار على دعواهم! ثم اعتزل الناس ودخل بيته = چون رسول خدا از دنيا رحلت كرد و حضرت علي (ع) از كفن و دفن او فارغ شد، خبر [بيعت در سقيفة بني ساعده] به آن حضرت رسيد و بعد از آنكه بر پيكر رسول خدا نماز خواند آنگاه در مقابل ياران خود چون سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار و حذيفه و ابي كعب و جماعتي كه حدود چهل تن بودند بر پاخاست و خطبه خواند و خدا را حمد وثنا گفت، آنگاه فرمود، اگر امامت در قريش باشد، پس من از همة قريش سزاوارترم و اگر در قريش نباشد ادعاي انصار بجاست يعني جايز است آنان نيز به جهت نصرت اسلام، براي احراز خلافت تلاش كنند سپس آن حضرت از مردم كناره گرفت و به خانه رفت".

اگر در سخنان گهربار آن حضرت بدون تعصب فرقه اي عميقا تأمل شود، در مي يابيم كه علي (ع) قصد نداشت، قرابت و وراثت را در مسألة انتخاب خليفه دخيل بداند، بلكه مقصود آن حضرت چنانكه گفتيم تبيين نقايص كار آنان و اشكالات واردة بر آن بود، نه تأييد مسألة قرابت و قوميت. آن حضرت مي فرمود اگر قرشي بودن و قرابت و خويشاوندي با پيامبر o در امر احراز خلافت دخيل است، من بايد خليفه شوم، زيرا علاوه بر اينكه از قريش و از خاندان بني هاشمم ـ كه از ارجمندترين شعب قريش اند و از بني تيم بن مره گرامتي ترند ـ بلكه به لحاظ خويشاوندي نيز از ديگران به رسول الله o نزديكترم زيرا علاوه بر قرابت سببي، قرابت نسبي نزديكي با آن حضرت دارم و بيش از سايرين عمرم را با پيامبر گذرانده و بيش از ديگران تحت ترتبيت و تعليم آن حضرت بوده ام. و از آنجا كه مطلوبيت درخت به ميوة آن است پس چرا درخت قرشي بودن را گرفته ايد ولي مرا كه ثمره و نتيجة آنم رها كرده ايد؟!  حديث "الأئمة من قريش" نيز فقط بدان معني است كه امام از قريش باشد نه اينكه امام را فقط قريشيان برگزينند و ساير اهل حل و عقد، از جمله انصار، اظهار رأي و نظر نكنند و ديگر اينكه من نيز از قريش بودم و لا أقل بايد رأي و نظر من نيز پرسيده مي شد. اما اگر مي خواهيد عدم انتخاب من يا عدم استفاده از رأي من موجه باشد ناگزيريد قرابت و خويشاوندي را مستند خلافت و زعامت قرار ندهيد، بنابر اين چرا انصار براي احراز خلافت نكوشند و چرا سخنان آنان مورد توجه قرار نگيرد؟

در واقع هدف آن امام همام ـ عليه آلاف التحيه و الثناء ـ اين نكته بود كه واجب است تمامي اهل حلّ و عقد در امر تعيين خليفه مشا