بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

نقد و بررسي

روايات مهدي

 

 

 

 

 

 

 

م - عبد اللهى

 

 

 

 

 

 

 

P

 

 

262

 

 

 

مقدمه

بعد از رحلت رسول اكرم (ص) فرقه‌هاي مختلفي در اسلام پديد آمد كه ما به ذكر بعضي از فرقي كه خود را دوستدار علي بن ابي طالب مي‌دانسته مي‌پردازيم. البته اگر تمام اختلافات را در اينمورد بخواهيم بنگاريم, خود چندين كتاب مي‌شود. و براي اطلاع بيشتر خوانندگان عزيز مي‌توانند به كتب مختلفي منجمله كتاب (فرق الشيعة) نوبختي و (مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين) اشعري, و كتاب (ملل و نحل) شهرستاني, و (المقالات و الفرق) اشعري مراجعه نمايند.

بعد از پيغمبر (ص) مسلمانان در مورد جانشيني سعد بن عباده و ابو بكر بن قحافه اختلاف كردند كه سرانجام ابو بكر جانشين پيغمبر (ص) شد.

بعد از او عمر و سپس عثمان, و بعد از كشته شدن عثمان, علي بجاي او نشست. عده‌اي منجمله معاويه با علي مخالفت كردند كه به آنها اصحاب صفين گويند. عده‌اي ديگر منجمله عايشه و طلحه و زبير با علي مخالفت كردند كه به آنها اصحاب جمل گويند. عده‌اي مانند اسامه بن زيد, عبد الله بن عمر, سعد بن ابي وقاص, خود را بي طرف نشان دادند كه به آنها معتزله گويند. بعدها چون علي به حكمين راضي شد. عده‌اي علي را مشرك دانستند كه به آنها ما رقين گويند. چون علي كشته شد, عده‌اي گفتند كه وي نمرده و نميرد تا اينكه دنيا را پراز عدل و داد كند. و سردستة اينها يكنفر يهودي مسلمان شده بنام عبد الله بن سبا بود. واو اولين كسي است كه در اسلام ناسزا به ابو بكر و عمر و عثمان را شروع كرد. و در حق علي غلو نمود, و به اينگروه سبائيه گويند. علي چند پسر داشت منجمله: حسن و حسين و محمد بن حنفيه, بعد از مرگ علي عده‌اي قائل به امامت محمد بن حنفيه شدند كه به اينها كيسانيه گويند. گروهي نيز با حسن بن علي بيعت كردند هرچند كه علي, حسن را جانشين خود نساخت چنانكه در كتاب: (مروج الذهب) مسعودي, كه از كتب شيعه مي‌باشد و در كتاب (تاريخ طبري) و ديگر كتب آمده كه در هنگام مرگ علي از او سؤال شده كه: «آيا پس از تو حسن را انتخاب كنيم؟», گفت: «در اين باره نه مي‌گويم انتخاب كنيد و نه مي‌گويم كه انتخاب نكنيد».

بعد از حسن بن علي عده‌اي با برادرش حسين بن علي, بيعت كردند, بعد از كشته شدن حسين, شيعيانش در شك افتاند, گفتند: كه عمل حسين با عمل حسن جور در نمي‌آيد. حسن با زيادي سپاه كه با او بود, با معاويه صلح كرد و از او مستمري در يافت ميداشت و حسين با كمي يار جنگيد و كشته شد, پس قائل به امامت محمد بن حنفيه شدند. بعد از مرگ محمد بن حنفيه, عده‌اي گفتند كه او نمرده‌است و در كوه رضوي پنهان است, و هرگز نخواهد مرد, صبحگاهان آهوان نزد او مي‌آيند و او از شير آنان مي‌آشامد, و يك شير در سمت راست او و پلگني در سمت چپ اوست. گروهي ديگر گفتند كه: محمد بن حنفيه مرد و پس از وي امامت به پسرش ابو هاشم عبد الله بن محمد كه بزرگترين فرزند اوست, ميرسد, و به اين فرقه هاشميه گويند.

بعد از مرگ ابو هاشم عبد الله به محمد, عده‌اي گفتند كه عبد الله بن محمد درگذشت و برادرش علي بن محمد را جانشين خود ساخت, عده‌اي ديگر گفتند كه ابو هاشم عبد الله بن محمد وصيت كرد كه پس از وي محمد بن علي بن عبد الله بن عباس بن عبد المطلب جانشين وي شود.

و چون عبد الله بن معاويه بدست ابو مسلم كشته شد, ياران وي سه دسته شدند گروهي گفتند كه عبد الله بن معاويه نمرده است, و زنده‌است و در كوههاي اصفهان جاي دارد. گروهي گفتند كه او مرد, و پس از خود كسي را جانشين خود نكرد. گروه ديگر معتقد به تناسخ روح در مورد وي شدند. فرقه‌اي ديگر قائل به امامت ابو جعفر محمد بن علي بن الحسين (امام باقر) شدند. ولي چون امام باقر به سؤال عمرو بن رياح جوابي داد و به همان سؤال در سالي ديگر جوابي ديگر داد, عمرو بن رياح و ديگر كسان, از او كناره گرفتند و گفتند: چرا به يك سؤال دو جواب متضاد داده‌است.

فرقه‌اي ديگر گفتند كه ابو بكر و عمر و عثمان و علي و محمد بن حنفيه و غيره, همه بر باطل بودند و خلافت از آن عباس بن عبد المطلب عمو و وارث پيغمبر است, و وي همه كس, به پيغمبر (ص) نزديكتر بوده‌است. پس از عباس بسرش عبد الله بن عباس را امام دانستند و پس از عبد الله بن عباس پسرش علي بن عبد الله سپس ابراهيم بن محمد را امام دانستند. سپس برادرش عبد الله بن جعفر منصور را امام دانستند. و ابو العباس در روزگار خويش, ابو جعفر (منصور) و برادر زاده‌اش عيسى بن موسى بن محمد بن علي بن (عبد الله) بن عباس را جانشين خويش ساخت, عبد الله بن علي بن عبد الله با منصور از در ناسازگاري درآمد, و دعوي امامت و جانشيني ابو العباس (السفاح) را كرد. پس ابو مسلم با وي جنگيد و او را شكست داد، و....

فرقه‌اي ديگر گفتند كه امام آنستكه با شمشير قيام كند, و علي و حسين امام بوده‌اند و بعد از آنها «زيد بن علي بن الحسين» امام است, و پس از او پسرش يحيى و پس از او عيسى و پس از او محمد بن عبد الله معروف به نفس زكيه امام است.

بعد از مرگ محمد بن عبد الله معروف به نفس زكيه عده‌اي گفتند كه او نمرده و پنهان است و بزودي قيام كند, فرقه‌اي نيز قائل به امامت جعفر بن محمد (امام صادق) شدند. او در زمان خودش پسرش اسماعيل را جانشين خود نمود و اسماعيل قبل از وي از دنيا رفت. عده‌اي گفتند اسماعيل نمرده زيرا امام صادق او را جانشين خود ساخته و اينها فرقة اسماعيليه را تشكيل دادند. چون امام صادق درگذشت, عده‌اي گفتند كه وي نمرده و نميرد و پنهان گشته و بزودي قيام كند. عده‌اي ديگر گفتند كه نوة او يعني محمد بن اسماعيل جانشين وي است. عده‌اي حديث آورند كه امام صادق گفته كه امامت نرد بزرگترين فرزند امام است. پس به امامت عبد الله بن جعفر ملقب به افطح كه بزرگترين فرزند امام صادق بود, قائل شدند, و فرقية فطحيه را بوجود آورند.

عده‌اي ديگر گفتند كه پس از امام صادق پسرش موسى جانشين وي است, چون موسى بن جعفر كشته شد پيروانش پنج دسته شدند: عده‌اي گفتند كه موسى بن جعفر نمرده و زنده‌است. و از زندان فرار كرده و بزودي ميان شما باز خواهد گشت. عده‌اي ديگر گفتند كه جانشين موسى بن جعفر علي بن موسى الرضا مي‌باشد. فرقه‌اي ديگر گفتند كه امامي بعد از موسى بن جعفر نباشد, و امامت تمام شده كه به اينها واقفه گويند. فرقه‌اي گفتند كه موسى بن جعفر مرده ولي دوباره بزودي زنده ميشود. گروهي ديگر گفتند ما ندانيم مرده يا زنده است, زيرا اخبار زيادي است كه او بزودي در ميان ما خواهد بود و بر ظالمين قيام خواهد كرد. گروه ديگر گفتند كه موسى بن جعفر پنهان گشته و بزودي قيام مي‌كند و سردستة اينها محمد بن بشير مي‌باشد. كه فرقة بشيريه را بوجود آورد.

چون علي بن موسى الرضا درگذشت عده‌اي گفتند كه جانشينش برادرش احمد بن موسى بن جعفر ملقب به شاهچراغ است. عدة ديگر از امامت امام رضا دوري گزيدند, و به فرقة زيديه گراييدند، عده‌اي ديگر گفتند كه پسرش محمد بن علي جانشين وي است و چون محمد بن علي كودك خردسالي بود, عده‌اي او را قبول نكردند, چون محمد بن علي درگذشت, ياران وي به امامت پسرش علي بن محمد ملقب به امام هادي قائل شدند.

گروه ديگري از پيروان محمد بن علي به امامت مردي بنام محمد بن نصير نميري بگرويدند, و پس از وي به امامت مردي بنام احمد بگرويدند, چون امام هادي پسرش را بنام سيد محمد جانشين خود كرد و وي قبل از او فوت شد, مردم دچار اختلاف شدند, برخي گفتند وي نمرده, زيرا پدرش او را جانشين خود كرد, برخي ديگر به امامت پسر ديگر امام هادي يعني حسن بن علي ملقب به حسن عسكري گرويدند. عده‌اي به امامت پسر ديگر امام هادي يعني جعفر گرويدند.

چون حسن عسكري درگذشت, و فرزند نداشت, شيعيانش متفرق شدند و به چهارده دسته تقسيم گرديدند: عده‌اي گفتند كه حسن عسكري نمرده و زنده‌است, و غيب شده و ظهور خواهد كرد, هفت فرقة ديگر گفتند كه وي اصلاً فرزندي نداشته, و ما هرچه جستجو كرديم در زمان زنده بودن و مرگش فرزندي از او نيافتيم. فرقه‌اي از اين چهارده فرقه گفتند كه جعفر برادر حسن عسكري جانشين اوست, فرقة ديگر از اين چهارده فرقه گفتند: ما نمي‌دانيم حسن عسكري فرزندي دارد يا خير؟ فرقه‌اي ديگر از اين چهارده فرقه گفتاري مانند فطحيه گفته‌اند و ثابت كردند كه جعفر برادر حسن عسكري جانشين وي مي‌باشد. و فقط يك فرقه گفتند كه حسن عسكري فرزندي داشته و نامش محمد بوده است, و او غيب شده‌است. و در مورد وي رواياتي ساختند. كه ما به فضل إلهي آن روايات را بررسي كرده در اين كتاب آورده‌ايم. و اميدواريم بخواست خدايتعالى اين كتاب دروغهائي را كه به اسلام بسته‌اند برملا كند و مردم روشن گردند, و خداپرست شوند, و فكر و وقت و مالشان را در راه ترويج حق يعني قرآن صرف گردانند, و از اوهام و بت پرستي و دروغهاي گمراه كننده‌اي كه به اسلام بسته‌اند كه يكي از بزرگترين آنها مسئلة امامت شيعه و مهديگري است دوري گزينند. و حقير را از دعاي خير فراموش نكنند.

در خاتمة اين مقدمه بايد عرض كنم كه كتابي كه مشاهده ميفرمائيد نقدي است بر كتاب «بحار الانوار» مجلسي جلد سيزدهم كه مجلسي در اين كتاب تقريباً تمام روايات را از كتب ديگر شيعه منجمله اكمال الدين صدوق و غيبت شيخ طوسي و ديگر كتب آورده و مطلبي فروگذار ننموده جز چند روايت كه ما آن روايات را هم تحت عنوان حديث لوح جابر آورده‌ايم. اميداست كه كوشش ما مورد قبول خداي متعال قرار گيرد و ما و شما را در راه ياري دينش كمك كند.

إن أريد الا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقي إلا بالله.

م عبد اللهي

 

+               +              +

 

 

 

 

بخش اول
نگاهي به رواياتي در بارة مهدي
«مادر امام»

1- مجلسي در كتاب بحار الانوار آورده: صدوق در اكمال الدين از استادش ابن وليد قمي و او از محمد بن عطار از حسين بن رزق الله از موسى بن محمد بن القاسم بن حمزه بن الامام موسى بن جعفر و او از حكيمه خاتون دختر امام محمد تقي روايت نموده كه گفت: امام حسن عسكري مرا خواست و فرمود: عمه, امشب نيمة شعبان است نزد ما افطار كن كه خداوند در اين شب فرخنده كسي به وجود مي‌آورد كه حجت خود در روى زمين است, عرض كردم: مادر اين نوزاد كيست؟ فرمود: نرجس, گفتم: فدايت گردم, اثري از حاملگي در نرجس نيست... پس نماز شام را گذاردم و افطار كردم و خوابيدم سحرگاه براي اداء نماز برخاستم, بعد از نماز ديدم نرجس خوابيده و از وضع حمل او خبري نيست.

2- روايتي ديگر ضد اين روايت: مجلسي در كتاب بحار الانوار از غيبت شيخ طوسي از حكيمه خاتون نقل مي‌كند كه در نيمة شعبان سال 255, امام حسن عسكري براي من پيغام فرستاد كه افطار را امشب نزدما صرف كن تا خداوند تو را به ميلاد مسعود ولي و حجت خود و جانشين خود و جانشين من مسرور گرداند, من بسي شادمان گشتم, همان وقت لباس پوشيده, به خدمتش رسيدم, ديدم آقا در صحن خانه نشسته و كنيزان اطرافش را گرفته‌اند. گفتم قربانت گردم فرزند شما از چه زني خواهد بود؟ فرمود: از سوسن, من كنيزان را نگريستم و در هيچكدام به غير از سوسن اثر آبستني نديدم.

توضيح: همانطور كه ديديم, در حديث اول, گفته بود, نام كنيز نرجس است, و اثري از حاملگي در او نبود. ولي در اين حديث گفته شده كه نام كنيز سوسن است, و اثر حاملگي در او بود!

 

3- روايتي ديگر بر ضد اين روايت:

مجلسي در بحار الانوار از بشر بن سليمان آورده كه روزي كافور غلام امام علي النقي نزد من آمد و مرا طلب كرد, چون به خدمت حضرت رسيدم, فرمود: اي بشر, تو از اولاد انصار هستي, دوستي شما نسبت به ما اهل بيت پيوسته ميان شما بر قرار است, بطوريكه فرزندان شما آنرا ارث مي‌برند و شما مورد وثوق ما مي‌باشيد, ميخواهم ترا فضيلتي دهم كه در مقام دوستي با ماست و به اين رازي كه با تو در ميان مي‌گذارم بر ساير شيعيان پيشي گيري, سپس نامة پاكيزه‌اي به خط و زبان رومي مرقوم فرمود و سر آنرا با خاتم مبارك مهرنمود و كيسة زردي كه دويست و بيست اشرفي در آن بود بيرون آورد, فرمود: اين را گرفته به بغداد ميروي و صبح فلان روز در سرپل فرات حاضر مي‌شوي, چون كشتي حامل اسيران نزديك شدند و اسيران را ديدي, مي‌بيني بيشترشان مشتريان فرستادگان اشراف بني عباس و قليلي از جوانان عرب مي‌باشند, در اين موقع مواظب شخصي بنام عمر بن زيد برده فروش باش كه كنيزي را با اوصافي بخصوص كه از جمله دو لباس حرير پوشيده و خود را از معرض فروش و دسترسي مشتريان دور مي‌دارد, با خود دارد, در اين وقت صداي نالة او را به زبان رومي از پس پردة رقيقي مي‌شنوي كه بر اسارت و هتك احترام خود مي‌نالد, يكي از مشتريان به عمر بن زيد خواهد گفت, عفت اين كنيز مرا به وي جلب نمود, او را به سيصد دينار به من بفروش, كنيز به زبان عربي مي‌گويد: اگر تو مثل حضرت سليمان و داود داراي حشمت باشي من به تو رغبت ندارم بيهوده مال خود را تلف نكن, فروشنده مي‌گويد, پس چاره چيست؟ من ناگزيرم تو را بفروشم, كنيز مي‌گويد چرا شتاب مي‌كني؟ بگذار خريداري پيدا شود كه قلب من به وفا و امانت او آرام گيرد. در اين هنگام نزد فروشنده برو و بگو حامل نامة لطيفي هستم كه يكي از اشراف با خط و زبان رومي نوشته و كرم و وفا و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده, نامه را به كنيزك نشان بده تا دربارة نويسندة آن بينديشد, اگر به وي مايل بود و تو نيز راضي شدي, من به وكالت او كنيز را مي‌خرم. بشر بن سليمان گويد: آنچه امام علي النقي فرمود امتثال نمودم, چون نگاه كنيز به نامة حضرت افتاد سخت بگريست, سپس رو به عمر بن زيد كرد و گفت مرا به صاحب اين نامه بفروش و سوگند ياد نمود اگر از فروش او به صاحب وي امتناع كند, خود را هلاك خواهد كرد. و در قيمت او با فروشنده گفتگوي بسيار كردم تا به همان مبلغ كه امام به من داده بود راضي شد. منهم پول را به وي تسليم نمودم و با كنيز كه خندان و شادان بود به محلي كه در بغداد اجاره كرد بوديم, آمديم, در همان حال, با بيقراري زياد نامة امام را از جيب بيرون آورده بوسيد و روي ديدگان مي‌نهاد و بر بدن خود مي‌ماليد, من گفتم عجبا, نامه‌اي را مي‌بوسي كه نويسندة آنرا نمي‌شناسي؟ گفت: اي درماندة كم معرفت, گوش فرادار و دل سوي من بدار من «مليكه» دختر يشوعا پسر قيصر روم هستم....

و بقية داستان چنين است:

بشر مي‌گويد, چون او را به سامره خدمت امام علي النقي در آوردم, حضرت از وي پرسيد: عزت اسلام و ذلت نصارى و شرف خاندان پيغمبر را چگونه ديدي؟

گفت: در بارة چيزي كه شما داناتر مي‌باشيد چه عرض كنم؟

فرمود: ميخواهم ده هزار دينار يا مژدة مسرت انگيزي به تو دهم كدام را انتخاب مي‌كني؟

عرض كرد: به من مژدة فرزندي دهيد!

فرمود: تو را مژده به فرزندي ميدهم كه شرق و غرب عالم را مالك شود, و جهان را از عدل و داد پركند, از آن پس كه ظلم و جور شده باشد.

عرض كرد: اين فرزند از چه شوهري خواهد بود؟

فرمود: از آنكس كه پيغمبر اسلام در فلان شب و فلان ماه و فلان سال رومي تو را براي او خواستگاري نمود, در آن شب عيسى بن مريم و وصي او تو را به كي تزويج كردند؟

گفت: به فرزند دلبند شما,

فرمود: او را مي‌شناسي؟

عرض كرد: از شبي كه بدست حضرت فاطمة زهرا اسلام آوردم, شبي نيست كه او بديدن من نيامده باشد.

در اين هنگام امام نهم به «كافور» خادم فرمود: خواهرم حكيمه را بگو نزد من بيايد چون آن بانوي محترم آمد, فرمود: خواهر, اين زن همان است كه گفته بودم, حكيمه خاتون, آن بانورا مدتي در آغوش گرفت و از ديدارش شادمان گريد, آنگاه امام علي النقي فرمود: عمه, او را به خانه ببر فرايض ديني و اعمال مستحبه را به او بياموز كه او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد است.

توضيح: در اين روايت, اولاً نام كنيز «مليكه» گفته شده كه با دو روايت قبل فرق دارد. ثانياً, در دو روايت قبل, حكيمه از امام حسن عسكري مي‌پرسد كه مادر قائم كيست؟ و او ميگويد نرجس.

ولي در اين روايت معلوم است كه پيش از اينكه حسن عسكري با كنيزك ازدواج كند, حكيمه مي‌دانسته كه مادر قائم كيست, چون امام دهم او را به حكيمه معرفي كرده و گفته او مادر قائم آل محمد است. و اين هم تناقضي ديگر.

حديث چهارم و اختلاف آن با احاديث قبل:

مجلسي در كتاب بحار الانوار به نقل از اكمال الدين از محمد بن عبد الله مظهري آورده كه گفت: بعد از رحلت امام حسن عسكري به خدمت حكيمه خاتون رسيدم تا دربارة امام زمان كه مردم اختلاف نظر داشتند, سؤال كنم, چون به خدمتش رسيدم, فرمود: اي محمد, خداوند زمين را از وجود حجت ناطق يا صامت خالي نمي‌گذارد, و اين منصب بزرگ را بعد از امام حسن و امام حسين به دو برادر نداد و اين بخاطر فضيلت و امتياز آنان است كه در روي زمين نظير ندارند. با اين وصف خداوند اين منصب بزرگ را فقط اختصاص به فرزندان امام حسين داده‌است, چنانكه فرزندان هارون را بجاي اولاد حضرت موسى به مقام نبوت برگزيد, هرچند موسى بر هارون حجت بود, معهذا اين فضيلت تا روز قيامت براي فرزندان هارون بماند. در اين امت هم ناچار بايد امتحاني پيش آيد تا بدانوسيله پيروان باطل و طالبان حق تميز داده شوند و در سراي ديگر مردم را از خدا باز خواستي نباشد و لازم بود كه اين امتحان بعد از رحلت امام حسن عسكري واقع گردد. گفتم اي بانوي من امام حسن عسكري فرزندي دارد؟ تبسمي كرد و گفت اگر امام حسن عسكري فرزندي ندارد, پس بعد از او حجت خدا كيست؟ مگر نگفتم بعد از امام حسن و امام حسين امامت براي دو برادر نمي‌تواند باشد؟ گفتم: اي بانوي من چگونگي ولادت و غيبت آنحضرت را براي من شرح دهيد... فرمود: من كنيزي داشتم كه نامش نرجس بود, روزي پسر برادرم امام حسن عسكري به ديدن من آمد و سخت به وي نظر دوخت، گفتم: اگر ميل به او داريد, او را نزد شما روانه ميكنم, فرمود: نه عمه جان, ولي من از وي در شگفتم, گفتم: از چه چيز تعجب مي‌كنيد؟ فرمود: عنقريب فرزند بزرگواري از وي به وجود مي‌آيد كه زمين را بوسيلة او پر از عدل و داد مي‌كند و پس از آن كه پر از ظلم شده باشد, گفتم من او را نزد شما ميفرستم. فرمود: در اين خصوص از پدرم اجازه بگير, من هم لباسي پوشيدم و به منزل امام علي النقي رفتم و سلام كردم, حضرت ابتداء به سخن كرد و فرمود: حكيمه! نرجس را نزد فرزندم بفرست, عرض كردم آقا من براي همين مطلب نزد شما آمده‌ام. فرمود: خدا ميخواهد تو را در ثواب آن شريك گرداند و از اين خبر بهره ور گرداند. بي‌درنگ به خانه برگشتم و نرجس را زينت كرده و در خانة خودم وسيلة زفاف آنها را فراهم نمودم سپس چند روز بعد باتفاق نرجس نزد پدر بزرگوارش رفتم, بعد از رحلت امام علي النقي, آنحضرت بجاي پدر نشست من هم كه مانند سابق كه به ديدن امام علي النقي نائل مي‌گشتم, به ملاقات او نيز مي‌رفتم, نرجس آمد كفش از پايم درآورد گفت: ‌اي بانوي من بگذار كفش شما را بردارم, گفتم: بانو و سرور من تو هستي بخدا قسم كه نمي‌گذارم, چون امام گفتگوي ما را شنيد, فرمود: عمه! خدا پاداش نيك به تو مرحمت نمايد. من تا غروب آفتاب خدمت امام بودم و با نرجس صحبت مي‌داشتم, آنگاه بر خاستم كه لباس بپوشم و بروم...

توضيح: از اين روايتي كه ذكر شد معلوم ميشود كه حكيمه قبل از اينكه امام حسن عسكري با آن كنيز ازدواج كند جريان را مي‌دانسته و اصلاً خودش وسيلة زفاف آنها را فراهم كرده, ولي از روايات شمارة 1 و 2 معلوم ميشود كه در هنگام حاملگي كنيز نيز حكيمه نمي‌دانسته جريان چيست, اين يك تناقض آشكار.

دوم اينكه در اين روايت آمده كه: «بعد از رحلت امام علي النقي آنحضرت بجاي پدر نشست, من هم مانند سابق كه به ديدن امام علي النقي نائل مي‌گشتم, به ملاقات او نيز رفتم»، يعني حكيمه اتفاقي به منزل امام حسن عسكري رفته, ولي در روايت اول و دوم مي‌گويد: «امام حسن عسكري نزد من فرستاد و گفت عمه امشب نيمة شعبان است افطار را نزد ما بكن», معلوم ميشود كه امام حسن عسكري دنبال او فرستاده است, اين هم يك تناقض آشكار ديگر.

سوم آنكه, از اين روايت معلوم مي‌شود كه نرجس كنيز حكيمه بوده و قبل از ازدواج با حسن عسكري, حكيمه از مسئلة مادر قائم بودنش خبر ندارد, ولي در روايت سوم ديديم كه امام دهم كنيز را به حكيمه معرفي كرده بود و گفته بود كه: اين مادر قائم است. اين نيز يك تناقض ديگر.

روايت پنجم: مجلسي در بحار الانوار از كتاب اكمال الدين از ابو علي خيزراني و او از خادمة امام حسن عسكري روايت نموده كه گفت: من موقع ولادت امام زمان حاضر بودم, مادر آقا نامش صيقل بود. امام حسن عسكري ماجراي آن بانوي معظمه را برايم نقل فرمودكه از حضرت خواسته بود دعا فرمايد مرگ او پيش از وفات امام فرارسد, و همينطورهم شد.

چگونگي ولادت آنحضرت

توضيح: اين رواياتي كه آورده ميشود بقية رواياتي است كه در مورد مادر امام آورده شد كه نيمه كاره آنها را رها كرديم چون در آن مبحث، مقصود ديدن تناقض‌ها در مورد نام مادر امام و اوصاف ديگر بود:

بقية حديث شمارة 1 كه قبلا ذكر شد: پس از تعقيب نماز دو باره خوابيدم و پس از لحظه‌اي با اضطراب بيدار شدم, ديدم نرجس نيز بيدار است ولي هيچگونه علامتي در وي مشهود نيست, از اينرو داشتم در بارة وعدة امام ترديد مي‌كردم كه ناگهان حضرت از جائيكه تشريف داشتند با صداي بلند مرا صدا زدند فرمودند: عمه! تعجب مكن كه وقت نزديك است, چون صداي امام را شنيدم, شروع به خواندن سورة الم سجده و يس نمودم, در اين وقت نرجس با حال مضطرب از خواب برخاست, من به وي نزديك شدم و نام خدا را بر زبان جاري كردم و پرسيدم آيا در خود چيزي احساس مي‌كني؟ گفت: آري گفتم: ناراحت مباش و دل قوي دار, اين همان مژده‌است كه به تو دادم, سپس هر دو به خواب رفتيم, اندكي بعد برخاستم ديدم بچه متولد شده روي زمين با اعضاء هفتگانه خدا را سجده مي‌كند, آن ماه پاره را در آغوش گرفتم, ديدم بعكس نوزادان ديگر, از آلايش ولادت پاك و پاكيزه‌است. در اين هنگام امام حسن عسكري صدا زد عمه جان! فرزندم را نزد من بيآور, چون او را نزد پدر بزرگوارش بردم, امام دست به زير ران و پشت بچه گرفت, پاهاي او را به سينة مبارك چسپانيد و زبان در دهانش گذارد و دست بر چشم و گوش و بندهاي او كشيد و فرمود: فرزندم با من حرف بزن, آن مولود مسعود گفت: أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له و أشهد أن محمداً رسول الله, آنگاه بر امير مؤمنان و ائمة طاهرين درود فرستاد و چون بنام پدرش رسيد ديدگان گشود و سلام كرد, امام فرمود: عمه جان, او را نزد مادرش ببر تا با او نيز سلام كند و باز نزد من بياور, چون او را پيش امام حسن عسكري برگردانيدم, حضرت فرمود: عمه! روز هفتم ولادتش نيز بچه را نزد من بياور, صبح روز نيمة شعبان كه به خدمت امام رسيدم سلام كرده, روپوش از روي او برداشتم ولي بچه را نديدم, عرض كردم فدايت گردم بچه چه شد؟ فرمود: عمه جان, او را به كسي سپردم كه مادر موسى فرزند خود را به او سپرد, چون روز هفتم به حضور امام شرفياب شدم, فرمود: عمه فرزندم را بياور, او را در قنداقه پيچيده, نزد حضرت بردم, حضرت بار اول فرزند دلبندش را نوازش فرمود و زبان مبارك در دهان او مينهاد, سپس فرمود: اي فرزندم با من سخن گو. گفت: أشهد أن لا إله إلا الله, آنگاه بر پيغمبر خاتم و امير المؤمنين و يك يك ائمه تا پدر بزرگوارش درود فرستاد تا آخر...

توضيح: چنانكه عرض شد اين قسمت از روايت, بقية روايت شمارة 1 است كه ما در دو قسمت آنرا ذكر كرديم كه در واقع يك روايت است كه مجلسي در بحار الانوار آورده, از اين روايت معلوم مي‌شود كه حكيمه نديده طفل چه شده, ديگر اينكه در روز هفتم ولادت, بچه را نزد امام حسن عسكري برده, حالا ما بقية روايت چهارم را كه در مورد چگونگي تولد امام زمان ساختگي است و آنرا نيمه كاره رها كرديم تا نقد كنيم از كتاب بحار الانوار مجلسي مي‌آوريم:... امام فرمود, امشب را نزد ما بسرببر كه در اين شب, مولود مباركي متولد مي‌شود كه زمين مرده را زنده مي‌گرداند, گفتم اين مولود مبارك از چه زني خواهد بود؟ من كه چيزي در نرجس نمي‌بينم؟ فرمود: با اين اوصاف فقط از نرجس خواهد بود, سپس من نزديك نرجس رفتم و او را نگريستم, اثري از حمل در وي نديدم, لذا موضوع را هم به امام اطلاع دادم, حضرت تبسمي فرمود و گفت: عمه موقع طلوع فجر اثر حملش آشكار مي‌شود چه او مانند مادر موسى است كه اثر آبستني در وي مشهود نبود، وتا موقع تولد موسى هيچكس اطلاع نداشت(1), زيرا فرعون براي دست يافتن به موسى شكم زنان باردار را مي‌شكافت, اين هم مانند موسى است, حكيمه مي‌گويد: تا هنگام طلوع فجر پيوسته مراقب نرجس بودم, او جنب من خوابيده و گاه پهلو به پهلو مي‌گشت, نزديك طلوع فجر ناگهان برخاستم و به سوي او شتافتم و او را به سينه چسپاندم و نام خدا را بر او خواندم, امام با صداي بلند فرمود: عمه! سورة إنا أنزلناه بر او قرائت كن, از وي پرسيدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه آقا فرمود, ظاهر گرديد. چون به قرائت سورة إنا أنزلناه پرداختم, آن جنين نيز در شكم مادر با من ميخواند, بعدا به من سلام كرد, من چون صداي او را شنيدم وحشت كردم, امام حسن عسكري صدا كرد: عمه! از كار خداوند تعجب مكن! كه ذات حق ما را از كوچكي با حكمت گويا و در روي زمين حجت خود مي‌گرداند, هنوز سخن امام تمام نشده بود كه نرجس از نظرم ناپديد گشت, مثل اينكه ميان من و او پرده‌اي آويختند, از اينرو فرياد كنان به سوي امام شتافتم, حضرت فرمود: عمه برگرد كه او را در جاي خود خواهي ديد, چون مراجعت كردم, چيزي نگذشت كه پرده برداشته شد و ديدم نوري از وي مي‌درخشد كه ديدگانم را خيره مي‌كند, سپس ديدم طفل سجده مي‌كند بعد روي زانو نشست و در حاليكه انگشتان به سوي آسمان داشت گفت: أشهد أن لا إله إلا الله و أن جدي رسول الله و أن أبي امير المؤمنين. آنگاه تمام امامان را نام برد تا به خودش رسيد, سپس گفت آنچه خداوندا به من وعده فرموده‌اي مرحمت كن و سرنوشتم را به انجام رسان, قدمهايم را ثابت بدار و بوسيلة من زمين را پر از عدل و داد كن, در اين وقت امام حسن عسكري با صداي بلند فرمود: عمه, او را بگير و نزد من بيآور, چون او را بغل گرفتم نزد پدر بزرگواش بردم, به پدر سلام كرده, حضرت هم او را دربرگرفت, ناگهان ديدم مرغاني چند به دور سر او در پروازند.

امام حسن عسكري يكي از مرغان را صدا زد و فرمود: اين طفل را ببر نگهداري كن و در سر چهل روز به ما برگردان: مرغ او را برداشت و پروازي نمود و ساير مرغان نيز به دنبال او به پرواز در آمدند, مي‌شنيدم كه امام حسن عسكري ميفرمود: تو را به خدائي مي‌سپارم كه مادر موسى فرزند خود را به او سپرد. نرجس خاتون بگريست, امام فرمود آرام باش كه جز از پستان تو شير نمي‌مكد, عنقريب او را نزد تو بياورند, همانطور كه موسى را به مادرش برگردانيدند(2). خداوند در قرآن ميفرمايد: ﴿فَرَدَدْناهُ إِلى‏ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها ولا تَحْزَنَ﴾ يعني موسى را به سوي مادرش بر گردانيديم تا ديده‌اش آرام گردد و محزون نگردد. حكيمه مي‌گويد از امام پرسيدم آن مرغ چه بود؟ فرمود: او روح القدس بود كه مراقب ائمه‌است و به امر خداوند آنها را در كارها موفق و محفوظ ميدارد و با علم و معرفت پرورش مي‌دهد, بعد از چهل روز آقا زاده را به امام برگردانيدند, حضرت مرا خواست, چون به خدمتش رسيدم ديدم جلوي پدر راه ميرود, عرضكردم آقا اين طفل دو ساله است, امام, تبسمي فرمود و گفت: فرزندان انبياء و اولياء كه داراي منصب امامت و خلافت هستند نشو و نمو آنان با ديگران فرق دارد, كودكان يكماهة ما مانند بچة يكساله مي‌باشند....

توضيح: از اين روايت معلوم مي‌شود كه بچه را به مرغي سپرده‌اند و چهل روز او را برده‌است و اين سپردن بچه به مرغ از همان ابتداي تولدش بوده, در صورتيكه در روايت قبل گفته شد, حكيمه گفت روز هفتم تولد رفتم و بچه را ديدم, و اين مطلب متناقض آشكار ميباشد بين اين دو روايت.

اكنون روايتي ديگر, بقية روايت 2: مجلسي در بحار الانوار به نقل از غيبت شيخ طوسي از حكيمه خاتون نقل مي‌كند كه در نيمة شعبان سال 255 امام حسن عسكري براي من پيغام فرستاد كه افطار امشب را نزد ما صرف كن تا خداوند تو را به ميلاد مسعود ولي و حجت خود و جانشين من مسرور گرداند, من بسي شادمان گشتم و همان وقت لباس پوشيده به خدمتش رسيدم, ديدم آقا در صحن خانه نشسته و كنيزان اطرافش را گرفته‌اند. گفتم: قربانت گردم فرزند شما از چه فرزندي خواهد بود؟ فرمود: از «سوسن» من كنيزان را نگريستم در هيچكدام جز سوسن اثر آبستني نديدم. بعد از اتمام نماز مغرب و عشاء با سوسن افطار كرديم و در يك اطاق با هم خوابيديم, لحظة بعد برخاستم و مدتي دربارة آنچه امام فرموده بود انديشيدم, سپس پيش از وقت هر شب برخاستم و نماز شب را خواندم, سوسن هم ناگهان از خواب پريد و بيرون رفت و وضو گرفت و مشغول نماز شب شد, تا به نماز وتر رسيد, در اين موقع به دلم خطور كرد كه صبح نزديك است, پس برخاستم و نگاه كردم ديدم فجر اول طلوع نموده, في الحال از وعدة امام به شك افتادم. ناگاه صداي حضرت را شنيدم كه از اطاق خودش ميفرمود: عمه شك مكن, همين حالا آنچه گفتم آشكار مي‌شود, ان شاء الله آنرا خواهي ديد. از آنچه در دلم نسبت به حضرت خطور كرده بود حيا داشتم ناچار به اطاق برگشتم در حاليكه پيش خود خجل بودم, ديدم سوسن نماز وتر را تمام كرده و سراسيمه بيرون مي‌آيد, دم درب او را ديدم, گفتم, پدر و مادرم فدايت آيا چيزي در خود احساس مي‌كني؟ گفت: آري امر سختي احساس مي‌كنم, گفتم بخواست خدا چيزي نيست, بعد بالش را ميان اطاق نهادم و روي آن نشاندم و خود در جائيكه قابله‌ها براي وضع حمل زن مي‌نشينند نشستم, او دست مرا گرفت و بر خود سخت فشار مي‌آورد و ناله مي‌كرد و شهادت به زبان جاري ميكرد, در اين موقع نگاه كردم ديدم امام زمان سجده مي‌كند, او را برداشتم و در دامن گذارم, ديدم پاك و پاكيزه‌است. امام صدا زد: عمه! فرزندم را بياور, او را نزد پدرش بردم حضرت نور ديده‌اش را گرفت و زبان مبارك بر روي چشمهاي او ماليد تا ديده گشود, سپس زيان در دهان و گوشه‌اي طفل نهاد و او را در دست چب گذارد و بدينگونه مهدي در دست پدر نشست, و حضرت دست بر سرا و كشيد و فرمود فرزند, بقدرت إلهي با من سخن گو, آن نوزاد عزيز گفت: أعوذ بالله من الشيطان الرجيم, بسم الله الرحمن الرحيم, ﴿وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ، وَنُمَكِّنَ لَـهُمْ فِي الأَرْضِ وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ﴾ يعني: «اراده كرديم بر كساني (از قوم موسى) كه در آن زمين (سر زمين مصر) مورد استضعاف قرار گرفتند, آنها را پيشوايان و وارثان قرار دهيم, و در آن سرزمين براي ايشان مكنت قرار دهيم, و به فرعون و هامان و لشكريانشان همان را كه از آن مي‌ترسيدند نشان دهيم». آنگاه بر پيغمبر اكرم و امير مؤمنان و همة ائمه تا پدرش درود فرستاد. امام حسن عسكري او را به من داد و فرمود: عمه او را به نزد مادرش ببر تا ديدگانش آرام گيرد و محزون نگردد و بدانكه وعدة خداوند حق است, هرچند اغلب مردم باور ندارند. چون بچه را نزد مادرش برگرداندم صبح صادق دميده بود, من هم نماز صبح گذاردم و تا طلوع آفتاب به تعقيب پرداختم آنگاه خدا حافظي كردم و به خانه بازگشتم, تا روز سوم كه به شوق ديدار ولي خدا باز سري به آنها زدم, نخست وارد اطاقي كه سوسن جاي داشت رفتم ولي بچه را نديدم, پس به خدمت امام حسن عسكري رسيدم, اما نخواستم ابتدا به سخن كنم, امام فرمود: عمه! بچه در كنف حمايت خداست.

توضيح: چنانچه در روايت دوم گفته شد, در اين روايت نام مادر «سوسن» است و اثر حاملگي در وي مي‌باشد, در صورتيكه در روايت ديگر كه نام مادر «نرجس» آمده بود اثري از حاملگي يافت نميشد, اين يك تناقض, تناقض ديگري كه با روايت قبل دارد اينست كه اين روايت مي‌رساند, بچه از روز سوم غيب شده, در صورتيكه در روايت قبل آمده بود, از ابتداي تولدش بچه را به مرغ سپرده‌اند و تا چهل روز مرغ او را نياورده‌است. در روايت قبل از آن هم آمده بود كه بچه را روز هفتم ديده‌اند. و اين تناقض اين روايت با دو روايت قبل در اينمورد مي‌باشد.

روايتي ديگر: مجلسي در بحار الانوار به نقل از غيبت شيخ طوسي روايت مي‌كند كه محمد بن ابراهيم از حكيمه خاتون روايت مي‌كند كه حكيمه خاتون گفت: امام حسن عسكري در نيمة شعبان سال دويست و پنجاه و پنج مرا خواست, و مي‌گويد: به حضرت گفتم يا ابن رسول الله مادر اين مولود كيست؟ فرمود: نرجس, چون روز سوم شد, شوق ديدار امام زمان در دلم افزون گشت, پس به خانة آنها شتافتم و يكراست به اطاق نرجس رفتم ديدم بعادت زناني كه وضع حمل كرده‌اند نشسته و لباس زردي پوشيده و سرش بسته‌است, سلام كردم و به گوشة خانه نظر افكندم, ديدم گهواره‌اي نهاده‌اند, و پارچه‌اي سبز روي آنست, پيش رفتم و پارچه را برداشتم, ديدم امام زمان بي‌قنداق به پشت خوابيده تا مرا ديد, ديده گشود و خنديد و با حركت دستها مرا طلب مي‌كرد, او را گرفتم و نزديك دهان بردم كه ببوسم چنان بوي خوشي از وي به مشامم رسيد كه هيچگاه استشمام نكرده بودم, در اين موقع امام حسن عسكري صدا زد عمه! پسرم را بياور, نزد آقا بردم, فرمود: فرزندم با من حرف بزن...

توضيح: چنانكه ديديم در اين روايت آمده كه روز سوم به ديدار بچه رفتم و به اطاق نرجس رفتم و بچه در گهواره بود, ولي در روايت قبل آمده بود كه روز سوم كه براي ديدار بچه به اطاق مادرش رفتم بچه را نديدم و امام حسن عسكري گفته بود بچه در كنف حمايت خداست, اين هم يك تناقض.

ما تقريباً تمام روايات را در مورد مادر امام زمان و چگونگي تولدش از كتاب بحار الانوار مجلسي آورديم. حال در پايان اين قسمت به مطالبي از متن اين روايات كه مورد قبول شيعه است, دقت مي‌كنيم و در بارة آن سخن مي‌گوئيم:

از روايت شمارة 3 برمي‌آيد كه امام علي نقي آينده را مي‌داند, و به كانور, خادمش گفته كه چنين و چنان بكن و آن كنيز را كه در كشتي مي‌بيني, چنين و چنان مي‌شود, در صورتيكه اين مطلب اشتباه است, زيرا خداوند در قرآن مي‌فرمايد: ﴿وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ﴾ (لقمان/34). هيچكس نمي‌داند كه فردا چه كسب مي‌كند و هيچكس نمي‌داند به كدام زمين مي‌ميرد.

اگر هم مثلاً در قرآن مي‌بينيم كه خداوند فرموده 3 تا 9 سال ديگر در جنگ ميان ايران و روم, رومبان پيروز مي‌شوند, دليلش اينست كه خداوند كه خالق آينده‌است و از آن خبر دارد, پيغمبرش را آگاه كرده‌است. يا مثلاً در آية 25 تا 28 سورة جن خداوند مي‌فرمايد: ﴿قُلْ إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ مَا تُوعَدُونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَدًا.......﴾ (الجن/25) (اي محمد) بگو: من نمي‌دانم كه نچه به شما وعده داده شده نزديك است يا پروردگارم براي آن مدتي دور قرار داده. بعد ميفرمايد: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا﴾ (الجن/26-27).

يعني: داناي غيب فقط خداست و بر غيبش احدى را آگاه نمي‌كند, مگر كسي از رسولي را كه مورد رضايش باشد, پس او در ميان دو دست رسول و پشت سرش مراقبي قرار مي‌دهد, تا آنكه علم خدا قرار گيرد كه پيامهاي خدا را آن رسول رسانده و خدا به آنچه نزد ايشان بوده احاطه دارد و هر چيزي را خدا بشمارش قرار داده‌است.

از اين آيات معلوم مي‌شود كه رسولان كه به آنها وحي ميشود به اذن خدا از وحي كه در آن اخبار غيبي است مطلع مي‌شوند, در صورتيكه مي‌دانيم امام علي النقي نه نبي بوده و نه رسول, پس مشمول اين آيه نمي‌شود، بلكه مشمول آيه ﴿وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا﴾ (لقمان/34) هيچكس نمي‌داند در آينده چه كسب خواهد كرد, خواهد بود. پس اين نيز علاوه بر دلائل گذشته يكي از دلائلي است بر دروغ بودن آن روايت كذائي.

ديگر اينكه در روايات قبل آمده فرزند امام حسن عسكري حجت خدا بر خلق است و شيعيان نيز اين مطلب را قبول دارند در حاليكه خداوند بوسيلة انبياء اتمام حجت كرده و حجت را به پايان رسانيده و چيزي و كسي را بعد از انبياء براي مردم بعنوان حجت قرار نداده است,

چنانكه در آية 164 سورة نساء ميفرمايد: ﴿رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللهُ عَزِيزًا حَكِيمًا﴾ (النساء/164) و اگر به آية قبل از اين آيه يعني آيه 163 سورة نساء نگاه كنيم مي‌بينيم ميفرمايد: ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِيسَى وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ وَآَتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا. وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَكَلَّمَ اللهُ مُوسَى تَكْلِيماً. رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللهُ عَزِيزًا حَكِيمًا﴾ [النساء/163- 165].

... يعني: ما وحي كرديم به سوى تو همچنانكه وحي نموديم به سوي نوح و انبياء پس از او و وحي كرديم به سوي ابراهيم و اسماعيل و يعقوب و اسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان و به داود زبور داديم, رسولاني كه قصة آنها را بر تو گفتيم و رسولاني كه سرگذشتشان را برايت نگفته‌ايم و خدا با موسى صحبت كرد, رسولاني بودند بشارت دهنده و بيم دهنده تا اينكه پس از آنان مردم را بر خدا و در مقابل او حجتي نباشد (و حجتي نداشته باشند) و خداوند با قدرت و حكمت مي‌باشد.

از اين آيات معلوم ميشود كه خداوند بوسيلة رسولانش اتمام حجت كرده‌است, بوسيلة كتابها و گفتارشان.

 

ديگر اينكه در خطبة 90 نهج البلاغة معروف به خطبه الاشباح آمده كه: ((فَأَهْبَطَهُ [أي آدم عليه السلام] بَعْدَ التَّوْبَةِ لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ ولِيُقِيمَ الحُجَّةَ بِهِ عَلَى عِبَادِهِ ولَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ ويَصِلُ بَيْنَهُمْ وبَيْنَ مَعْرِفَتِهِ بَلْ تَعَاهَدَهُمْ بِالحُجَجِ عَلَى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ ومُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالاتِهِ قَرْناً فَقَرْناً حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ (صلى الله عليه وآله) حُجَّتُهُ وبَلَغَ المَقْطَعَ عُذْرُهُ ونُذُرُهُ)).

 يعني بعد از توبه و بازگشت آدم, خداوند آدم عليه السلام را به زمين فرود آورد تا با نسل او زمين خود را آباد گرداند و براي بندگانش او را حُجَّت و راهنما قرار داد. بعد از آنكه قبض روحش كرد, مردم را در باب ربوبيت و معرفت و شناسائي خود كه حجت و دليل بر آن استوار مي‌ماند, رها نكرده, بحال خود و انگذاشت, بلكه بسبب حجتها و دليلهائي كه بر زبان بر گزيدگان از پيغمبرانش فرستاد هدايت كرد. همة آنان يكي بعد از ديگري آورندة پيغامهاي او بودند, از ايشان پيمان گرفت, تا اينكه بوسيلة پيغمبر ما محمد (ص) حجتش را تمام كرده و جاي عذري باقي نگذاشت و بيم دادن او به پايان رسيد...

أما از جهت عقلي: اگر بگوئيم حجت خدا در ميان مسلمانان كتاب خدا (قرآن) است, صحيح است, و طبق آية: ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ......﴾ (الحديد/25), ما فرستادگانمان را با دلائل روشن فرستاديم و همراه ايشان كتاب ميزان حق و باطل قرار داديم تا مردم به قسط قيام نمايند.

حال, اگر كسي بگويد امام زمان حجت است, مي‌گوئيم, آيات و روايات خلاف اين را مي‌گويند, اما از جهت عقلي خدا چرا حجتش را از نظرها پنهان كرده, مگر روشش طبق آيات قرآن اين نيست كه با روشني و آشكاري اتمام حجت كند؟ و إتمام حجت را با انبياء مختلف آغاز و با حضرت محمد (ص) به اتمام رسانيده‌است. ديگر اينكه چگونه انسانها را از اينكه به حجتش ايمان نمي‌آورند عذاب كند, در صورتيكه مردم مي‌توانند بگويند, خدايا حجتت غيب بود ما از كجا بدانيم كه آيا او وجود داشت يانه؟ و شما ديديد كه تمام روايات در اينمورد از حكيمه عمة امام حسن عسكري نقل شده و آنرا هم ديديد كه تماماً با يكديگر ضد و نقيض بود و خلاف قرآن, حال چگونه خدا كسي را براي اينكه به حجت او ايمان نياورده مؤاخذه كند, در صورتي كه مي‌دانيم چنانكه در كتاب فرق الشيعه كه نويسندة آن سه امام شيعه را درك كرده و همزمان با امام حسن عسكري بوده, و در سال 301 وفات يافته نقل مي‌كند كه: شيعيان امام حسن عسكري بعد از او چند دسته شدند:

1- فرقه‌اي گفتند حسن عسكري زنده‌است و نمرده‌است و او غايب شده و او قائم است زيرا جايز نيست او بميرد در حاليكه فرزندي ندارد.

2- فرقه‌اي گفتند: حسن عسكري مرد, پس امامت منقطع شد و ديگر امامي نيست چنانكه پيغمبري نيست و او پسري نداشت.

3- فرقه‌اي گفتند: حسن عسكري مرد و امامت منقطع شد تا وقتيكه خدا از آل محمد قائمي بعث كند, حال خود حضرت حسن عسكري باشد يا غير او, زيرا او پسري نداشت.

4- فرقه‌اي گفتند: حسن عسكري وفات يافت و فرزندي نداشت و امام پس از او جعفر برادرش مي‌باشد مانند فطحيه.

5- فرقه‌اي گفتند مانند فطحيه كه حسن عسكري امام بود: امامت جز در فرزند بزرگتر نيست, و امام پس از حسن عسكري جعفر است, زيرا حسن فرزندي نداشت و برادري نيز جز جعفر نداشت.

6- فرقه‌اي گفتند: اصلا حسن بن علي فرزندي نداشته‌است زيرا با تمام وسائل جستجو كرديم چه در زمان حسن عسكري و چه بعد از او و از آن نشاني نيافتيم اگر جايز باشد كه حسن عسكري فرزندي داشته باشد كه مستور باشد براي هركسي چنين ادعايي جايز است كه بميرد و بگويند او را فرزندي است چنانكه اين ادعا در بارة رسول خدا (ص) نيز جايز است و همچنين بر فطحيه در عبد الله بن جعفر.

7- فرقه‌اي گفتند: ما نمي‌دانيم در اين باره چه بگوئيم؟ امر بر ما مشتبه است, ما نمي‌دانيم حسن بن علي فرزند داشت يانه؟ منكر فوت او نيستيم و بر رجعت او نيز قائل نيستيم و به امامت كسي از فرزندان او هم قائل نيستيم.

در هر صورت اينها شيعيان و پيروان حسن عسكري در زمان خودش بودند, و اين است عقيده‌شان دربارة فرزند حسن عسكري واي به حال ديگران, آيا حجت خدا چنين بايد باشد! ديگر اينكه اين حجت خدا چه خاصيتي دارد؟ چه هدايت و راهنمائي در اوست؟ بعلاوه چرا از اين امام محجوب نام و نشاني در قرآن نيست, مگر ايمان به مهدي كه هر لحظه به قول اينها بايد در انتظارش باشند از ايمان به مرداني كه در گذشته ميزيستند و صدها سال از وفاتش گذشته مانند لقمان و ذو القرنين كمتراست كه خداوند در قرآن از آنها يادي كند و از امام شيعيان ياد نكند؟!! آيا روش كتاب هدايت بايد چنين باشد كه مطالبي كه اهميت آن كمتراست مفصل توضيح دهد و مطالبي كه مهم است كتمان كند؟.

تاريخ ولادت

شيخ صدوق در كتاب اكمال الدين از «عقيد» خادم روايت نموده كه فرزند امام حسن عسكري در شب جمعة ماه رمضان 254 متولد گرديد, و نيز در همين كتاب از حكيمه خاتون نقل مي‌كند كه وي در نيمة شعبان سال 255 متولد گرديد. و نيز در همين كتاب روايت شده كه امام زمان در هشتم شعبان سال 256 بدنيا آمد. بهاء الدين علي بن عيسى اربلي موصلي در كتاب كشف الغمه مي‌نويسد ولادت آنحضرت در بيست و سوم ماه مبارك رمضان 258 بوده‌است.

چگونگي رشد

در مورد رشد «امام زمان ساختگي» مجلسي در بحار الانوار رواياتي آورده كه: اولاً با هم ضد ونقيض هستند. ثانياً, خلاف قرآن و كتب آسماني و عقل مي‌باشند. مثلاً آورده‌است كه حكيمه مي‌گويد: حضرت مرا خواست و چون به خدمتش رسيدم, ديدم بچه جلوي پدر راه ميرود، عرض كردم: آقا: اين طفل دو ساله است, امام تبسمي فرمود و گفت: انبياء و اولياء كه داراي منصب امامت و خلافت هستند, نشو و نمو آنان با ديگران فرق دارد, كودك يكماهه آنان مانند بچة يكساله مي‌باشد.

مجلسي روايت ديگري در بحار الانوار آورده كه قسمتي از آن اينست: حكيمه مي‌گويد, چون روز چهلم شد, به حضور امام حسن عسكري رسيدم, ديدم امام زمان در خانه راه ميرود, صورتي نيكوتر از رخسار او و زباني بهتر از گفتار او نديدم, امام حسن عسكري فرمود: عمه اين مولود پيش خدا بسيار عزيز است, عرض كردم آقا آنچه بايد ببينيم از چهل روزة او مي‌بينيم, امام تبسمي كرد و گفت: عمه جان! نمي‌داني كه رشد يكروزة ما ائمه برابر با رشد يكسالة ديگران است.

روايات زيادي شبيه به اينها نيز در اين خصوص وارد شده كه از تكرار مكرر آن خودداري مي‌كنم.

و أما جواب: اگر به تورات نگاه كنيم, مي‌بينيم كه در سفر خروج, باب دوم آية 1 آمده: و شخصي از خاندان لاوي رفته يكي از دختران لاوي را به زني گرفت و آن زن حامله شده پسري بزاد و چون او را نيكو منظر ديد وي را سه ماه نهان داشت.

از اين جملة تورات, معلوم مي‌شود كه حضرت موسى پيش از نهاده شدن در صندوق و انداخته شدن در رود نيل سه ماه نزل مادرش بوده, پس اگر دو روايت را قبول كنيم, بايد, مطابق روايت اول, رشدش مطابق كودك سه ساله شده باشد, و مطابق روايت دوم مانند مرد 20 ساله باشد. حالا, ما كمتر را حساب مي‌كنيم, وقتي موسى به در بار فرعون رسيده باشد بايد مطابق كودك سه ساله و چند روزه باشد, در اين صورت احتياج به شير مادر ندارد, در صورتي كه مي‌دانيم خداوند ترتيبي داد كه مادرش به او شير دهد, يعني بعد از اينكه به در بار فرعون رسيده بود, پس حد اكثر رشدش بايد مانند بچه‌هاي عادي بوده باشد, پس معلوم مي‌شود كه رشد حضرت موسى, رشد معمولي بوده و روايت غلط است.

دليلي ديگر بياوريم: مي‌دانيم امام حسن سال سوم هجري به دنيا آمد, و امام حسين سال چهارم هجري و جريان مباهله آنطور كه شيعيان مي‌گويند سال دهم هجري صورت گرفته, يعني در آن هنگام امام حسن بايد هفت ساله و امام حسن شش ساله بايد باشند. حال به ببينيم رشدشان چطور است؟ آيا مطابق روايت مانند مردان سي چهل ساله رشد كرده بودند؟ يا كودك بودند؟

اگر به كتاب منتهي الامال شيخ عباس قمي كه شيعه مي‌باشد مراجعه كنيم, داستان مباهله را چنين مي‌آورد: «پس بامداد حضرت رسول به خانة علي درآمد و دست امام حسن را گرفت و امام حسين را بغل كرد, و حضرت امير پيش روي آنحضرت روان شد, و حضرت فاطمه از عقب سر...» ديگر اينكه از اين شواهد بسيار است, و داستان مباهله در هر صورت مورد قبول شيعه‌است و ما برايشان از آنچه مورد قبولشان است دليل مي‌آوريم.

يا مثلاً, شيخ عباس قمي در كتاب منتهى الآمال در باب وفات حضرت محمد (ص) از ابن عباس روايتي آورده كه نشان مي‌دهد حسن و حسين در هنگام وفات پيغمبر, كودك بودند, يعني از جهت ظاهر نيز همان كودك 6-7 ساله‌اي كه بايد, مي‌بودند, نه كودكي كه آن روايت كذائي در بحار الانوار مي‌گويد.

و نيز شيخ عباس قمي آورده است كه: هنگام مرگ پيغمبر گفت: اي على نزديك بيا, تا آنكه دو دست او را گرفت و نزديك بالين خود نشاند و باز مدهوش شد, پس در اينحال حسن مجتبي و حسين از درب برآمدند و چون نظر ايشان به جمال پيغمبر افتاد و آنحضرت را بدانحال مشاهده كردند فرياد واجداه وامحمدا برآوردند, و فغان كنان خود را به سينة آنحضرت افكندند, حضرت امير خواست آنها را دور كند, در آنحالت حضرت محمد به هوش آمد و گفت يا علي بگذار من دو گل بوستان خود را ببويم. از اين دو روايت معلوم مي‌شود كه حسن و حسين كودك بوده‌اند, و رشدشان مانند سايرين بوده است, پس روايات در مورد رشد غير طبيعي مهدي, تماما ساختگي است.

مسئلة رجعت

يكي از مسائلي كه شيعه بدان معتقداست, مسئلة رجعت مي‌باشد, و آن اينست كه قبل از قيامت در زمان ظهور مهدي مردگان به دنيا باز مي‌گردند. ما از كتاب بحار الانوار مطالبي مي‌آوريم و سپس به نقد آن مي‌پردازيم:

مجلسي در بحار الانوار, در باب سي و سوم, جلد سيزدهم از مفضل بن عمر روايتي طولاني در اينمورد آورده كه ما تمام روايت را مطابق ترجمة كتاب مهدي موعود مي‌آوريم, تا وقتي آنرا نقد كرديم و براي خوانندة عزيز معلوم شد دروغ است, معلوم شود كه دروغگويان چگونه مطالب را طولاني كرده و دروغ به هم مي‌بافتند تا خواننده خيال كند راست مي‌گويند.

در يكي از تأليفات شيعه بسلسلة سند از مفضل بن عمر روايت شده‌است كه گفت: از آقايم حضرت صادق پرسيدم: آيا مأموريت مهدي منتظر وقت معيني دارد كه مردم بدانند كي خواهد بود؟ فرمود: حاشا كه خداوند شيعيان ما را آگاه نكند, و خداوند ميفرمايد: ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها لاَ يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلاَّ هُوَ﴾ (الأعراف/187) اي پيغمبر از تو سؤال مي‌كنند آن ساعت كي خواهد بود؟ بگو: علم آن نزد خداست, آگاه نمي‌كند براي هيچكس مگر خودش (خدا)...

توضيح: لازم ديديم پيش از اينكه بقية داستان را بگوئيم اين قسمت را توضيح دهيم: در همين قسمت دروغ و تناقض راوي را ديديم:

اولاً, آيه در مورد قيامت كبرى است, زيرا خداوند در مورد قيامت در قرآن صحبت فرموده كه مردم سؤال مي‌كنند كه چه موقع قيامتي كه مي‌گوئي برپا مي‌شود. ثانيا, در اين آيه خدا ميفرمايد وقت آنرا خدا به هيچكس آگاه نمي‌كند, ولي ديديم روايت مي‌گويد شيعيان را آگاه مي‌كند.

أما بقية داستان: و نيز اين همان ساعتي است كه خداوند فرمود: ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها﴾ (الأعراف/187) سؤال مي‌كنند از تو اي پيغمبر كي آن ساعت واقع مي‌شود (قيامت), «و هم فرمود كه: ﴿عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ﴾ [لقمان/34] علم آن ساعت نزد خداوند است (قيامت)». و در آية ديگر فرموده: ﴿فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها... الآيَةَ ﴾ [محمد/18] و نيز فرموده: ﴿اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ القَمَرُ﴾ [القمر/1] و هم فرموده: ﴿ما يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيباً يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِها وَالَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَيَعْلَمُونَ أَنَّهَا الحَقُّ أَلا إِنَّ الَّذِينَ يُمارُونَ فِي السَّاعَةِ لَفِي ضَلالٍ بَعِيدٍ﴾ [الشورى/17-18]

توضيح: چنانكه عرض شد تمام كلمه‌هاي ساعت در مورد قيامت است و با رجوع به آيات قرآن در اينمورد, مطلب بخوبي روشن‌تر مي‌شود.

بقية داستان: عرض كردم: معنى «يمارون» چيست؟ فرمود: يعني مردم ميگويند: قائم كي متولد شده و كي او را ديده, و حالا كجاست و چه وقت آشكار مي‌شود؟ اينها همه عجله در امر خدا و شك در قضاي الهي و دخالت در قدرت اوست. اينان كساني هستند كه در دنيا زيان مي‌برند و پايان بد براي كافران است.

توضيح: معنى «يمارون» كه در آية 16 سورة شورى است اولاً, مي‌دانيم كه صحبت از قيامت است و معناي «يمارون» اينست كه مردم مي‌گويند قيامت كي خواهد بود.

عرضكردم: آيا وقتي براي آن تعيين نشده؟ فرمود: اي مفضل, نه من وقتي براي آن معين مي‌كنم و نه هم وقتي براي آن تعيين شده است, هركس براي ظهور مهدي ما وقت تعيين كند خود را در علم خداوند شريك دانسته و ادعا كرده كه توانسته‌است بر اسرار خدا آگاهي يابد.

مفضل گفت: آقا ابتداي ظهور مهدي چگونه‌است و چطور بايد تسليم او شد؟ فرمود: اي مفضل, او در وضع و شكل شبهه ناكي آشكار مي‌شود, تا آنكه وضعش بالاخره روشن مي‌شود و نامش بالا گيرد و كارش آشكار گردد, و نام و كنيه و نسبش برده شود و آوازة او در زبان پيروان حق و باطل و موافقين و مخالفين زياد برده شود تا اينكه بواسطة شناختن او حجت بر مردم تمام شود. بعلاوه ما داستان ظهور او را براي مردم نقل كرده‌ايم و نشان داده‌ايم و نام و نسب و كنية او را برده‌ايم و گفته‌ايم كه: او همنام جدش پيغمبر خدا و هم‌كنية اوست تا مبادا مردم بگويند اسم و كنية او را نشناختيم. به خدا سوگند كه كار او بواسطة روشن شدن نام و نسب و كنيه‌اش بر زبانهاي مردم بالا گرفته و محقق مي‌شود, بطوريكه آنرا براي يكديگر بازگو مي‌كنند, همة اينها براي اتمام حجت بر آنهاست. آنگاه همانطور كه جدش وعده داده, خداوند او را ظاهر مي‌گرداند قوله تعالى: ﴿هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدَى وَدِينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ المُشْـرِكُونَ﴾ (التوبة/33). او خدائي استكه فرستاد رسول خود را با هدايت و دين حق تا اينكه آنرا بر تمام اديان غالب گرداند و اگر چه مشركين نخواهند.

مفضل گفت آقا تأويل: ﴿لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ المُشْـرِكُونَ﴾ چيست؟ فرمود: يعني چندان از مشركان بكشيد كه ديگر فتنه‌اي در عالم نباشد و همة دين براي خدا باشد.

اي مفضل به خدا قسم, اختلاف را از ميان ملل و اديان بر مي‌دارد و همة دين‌ها يكي شود چنانكه خدا فرموده: ﴿إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهِ الإِسْلامُ﴾ (آل عمران/19) همانا دين نزد خدا اسلام است, و هم فرموده: ﴿وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآَخِرَةِ مِنَ الخَاسِرِينَ﴾ (آل عمران/85) هركس ديني جز اسلام بپذيرد هرگز از وي پذيرفته نمي‌شود و او در عالم آخرت از زيانكاران خواهد بود.

توضيح: ما در مورد آية: ﴿هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدَى وَدِينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ..﴾ (التوبة/33) در مبحث آيات قرآن كه به آن استشهاد مي‌كنند صحبت مي‌كنيم ولي در مورد آية اخير يعني آية ﴿وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ﴾ هركس غير از اسلام ديني قبول كند از او قبول نمي‌شود و در آخرت از زيانكاران خواهد بود.

مي‌گوئيم: منظور اين نيست كه فقط از اسلام, دين محمد است, و منظور اين نيست كه دين‌ها يكي مي‌شود بلكه منظور از اسلام, تسليم در مورد حكم خداست, و پيروان عيسى كه تسليم خدا و قانون خدا بودند, مسلمان ناميده مي‌شوند, پيروان موسى همينطور, اتفاقاً روايت نيز بعداً خودش اين مطلب ما را تأييد مي‌كند. توجه فرمائيد: مفضل گفت: آقا, آيا دين كه پدران او ابراهيم و نوح و موسى و عيسى و محمد داشتند, همان دين اسلام بود؟ فرمود: آري, همين دين اسلام بود, نه غير آن, عرض كردم: دليلي از قرآن داريد؟ فرمود: آري از اول تا آخر قرآن پر از دليل است, از جمله آية: ﴿إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهِ الإِسْلامُ﴾ (آل عمران/19) مي‌باشد و ديگر اين آيه دليل‌است كه فرموده: ﴿مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ المُسْلِمِينَ﴾ (الحج/78). دين پدر شما ابراهيم است, اوست كه شما را مسلمان ناميد (تسليم حكم خدا) و ديگر آيه ايستكه خداوند در داستان ابراهيم و اسماعيل از زبان آنها نقل مي‌كند كه گفتند: ﴿وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ﴾ (البقرة/128) خدايا ما دو نفر را دوتن مسلمان و تسليم شدة خود قرار ده و از اولاد ما نيز مردمي مسلمان بيرون آر, ديگر اين آيه كه در داستان فرعون است و ميفرمايد: ﴿حَتَّى إِذَا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قَالَ آَمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ الَّذِي آَمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِيلَ وَأَنَا مِنَ المُسْلِمِينَ﴾ (يونس/90), وقتي فرعون ميخواست غرق شود گفت: ايمان آوردم كه جز خداوند يگانه‌اي كه بني اسرائيل به او ايمان دارند خدائي نيست و اينك از مسلمانان هستم, و در داستان بلقيس و سليمان, ملكة سبا ميفرمايد: ﴿قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ﴾ (النمل/38) (يعني سليمان گفت) او را تسليم وار نزد من بياورند, و چون بلقيس نزد سليمان آمد, گفت: ﴿أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِـلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ (النمل/44), من با سليمان تسليم خدا, رب جهانيان شديم. و از زبان عيسى بن مريم عليهما السلام ميفرمايد: ﴿مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللهِ؟﴾. (عيسى گفت) كساني كه مي‌خواهند با پذيرش دين خدا مرا ياري نمايند كيستند؟, ﴿قالَ الحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللهِ آمَنَّا بِاللهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾, حواريون گفتند: ما ياران ديني تو هستيم, ما به خدا ايمان آورديم و شاهد باش كه ما مسلمانيم, (آل عمران/25), و در آية ديگر مي‌فرمايد: ﴿وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً﴾ (آل عمران/83) هر آنكه در آسمانها و زمين است با ميل و بي‌ميل تسليم خدا هستند. (در مورد جبريات زندگي مانند احتياج به نفس كشيدن و نيز خورشيد و ماه و ستارگان و افلاك و غيره, همه تسليم قوانين تكويني خدا هستند). و در داستان لوط ميفرمايد: ﴿فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ المُسْلِمِينَ﴾ (الذاريات/36), ما در آنجا بيش از يك خانه از مسلمانان نيافتيم. و در آية ديگر ميفرمايد: ﴿قُولُوا آمَنَّا بِاللهِ وَما أُنْزِلَ إِلَيْنا إِلَى قَوْلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ﴾ (البقرة/136) بگوئيد: ايمان آورديم به خدا و آنچه از طرف خدا براي ما نازل شده... و بين هيچيك از پيغمبران فرق نمي‌گذاريم و ما براي خدا تسليم هستيم, و در آية ديگر ميفرمايد: ﴿أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ المَوْتُ﴾ تا آنجا كه ميفرمايد: ﴿وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ﴾ (البقرة/133) آيا شما حاضر بوديد هنگاميكه مرگ يعقوب فرا رسيد تا آنجا كه فرموده: و ما همه براي خدا تسليم هستيم.

مفضل عرض كرد: آقا اديان چند تاست؟ فرمود: چهار تا و هر كدام دين جداگانه ايست, عرض كرد, چرا مجوس را مجوس مي‌گويند؟ فرمود: براي اينكه در سرياني خود را مجوسي ناميدند و دعوي كردند كه حضرت آدم و شيث هبه الله ازدواج با مادران و خواهران و دختران و خاله‌ها و عمه‌ها و ساير محارم را براي آنها حلال كردند و ادعا مي‌كنند كه آدم و شيث به آنها دستور داده‌اند كه در وسط روز آفتاب را سجده كنند و وقتي براي اداي نماز آنها قرار نداده‌اند. (در صورتيكه اين ادعا افتراء بر خدا و دروغ بستن به آدم و شيث است).

مفضل گفت: آيا چرا قوم موسى را يهود مي‌گويند؟ فرمود: براي اينكه خداوند از زبان آنها نقل كرده كه گفتند: إنا هدنا إليك. ما به سوي تو راه يافته‌ايم, عرضكردم چرا نصارى را نصراني مي‌گويند؟ فرمود: بخاطر اين آيه‌است كه به عيسى گفتند: نحن أنصار الله, ما دين خدا را نصرت مي‌كنيم.

مفضل گفت: آقا چرا صابئين را بدين نام مي‌نامند؟ فرمود: براي اينكه آنها معتقد شدند كه وجود پيغمبران و فرستادگان الهي و اديان و شرايع آسماني بيهوده‌است و هر چه انبيا گفته‌اند باطل است, و از اين راه يگانگي خداوند و نبوت پيغمبران و رسالت فرستادگان الهي و جانشيني جانشينان آنها را انكار نمودند, و مي‌گويند: نه ديني و نه كتابي و نه پيغمبري است و به اعتقاد آنها جهان آفرينش هيچگونه رابطي با مبدأ و مدبر عالم ندارد و خود سري مي‌گردد. عرض كرد: سبحان الله! چقدر اين اطلاعات مهم است؟ حضرت فرمود: آري, اي مفضل آنچه گفتم به شيعيان ما برسان تا در امر دين خدا شك نكنند.

مفضل گفت: آقا! مهدي در كدام سرزمين ظهور مي‌كند؟ فرمود هنگام ظهورش هيچكس او را نمي‌بيند, هركس جز اين به شما بگويد, او را دروغگو بدانيد. عرض كردم: آقا! آيا مهدي هنگام ولادتش ديده نمي‌شود؟ فرمود: چرا به خدا قسم از لحظة ولادت تا موقع وفات پدرش كه دو سال و نه ماه‌است ديده مي‌شود. اول ولادتش موقع فجر شب جمعه هشتم ماه شعبان سال 257 تا روز جمعه هشتم ربيع الاول سال دويست و شصت روز وفات پدرش در شهري واقع در كنار شط دجله كه آنرا شخص متكبر جبار گمراهي بنام جعفر ملقب به متوكل ملعون بناء مي‌كند. آن شهر را «سر من رأي» مي‌نامند (سر من رأي يعني مسرور ميشود هركس آنرا ببيند), ولي هركس آنرا ببيند گرفته ميشود, در سال دويست و شصت هر شخص با ايمان و با حقيقتي او را در سامره مي‌بيند ولي كسي كه دلش آلودة به شك و ترديد است او را نمي‌بيند, امر و نهي او در آنشهر نفوذي كند و در همانجا غايب مي‌شود. و در مقري بنام «صابر» در جنب مدينه در حرم جدش رسول خدا (ص) ظاهر مي‌شود و هركس سعادت ديدار او را داشته باشد در آنجا او را مي‌بيند. آنگاه در آخر روز سال دويست و شصت و شش از نظرها غايب مي‌گردد و ديگر هيچكس او را نمي‌بيند تا موقعي كه همة چشمها به جمالش روشن مي‌گردد.

مفضل گفت: در طول غيبت با كي انس ميگيرد و باكي گفتگو مي‌كند و كي با او سخن مي‌گويد؟ فرمود: فرشتگان خدا و افراد با ايمان, طايفة جن با وي سخن مي‌گويند و دستورات او براي موثقين و نمايندگان و وكلايش صادر مي‌شود و همان روز كه وي در صابر غايب ميشود محمد بن نصير نميري, خود را باب او معرفي مي‌كند, آنگاه (بعد از غيبت طولاني) در مكه آشكار مي‌شود.

اي مفضل: گويا او را مي‌بينم كه وارد شهر مكه شده و لباس پيغمبر را پوشيده و عمامة زردي را بر سر گذاشته‌است و نعلين وصله شدة پيغمبر را به پا كرده و عصاي آنحضرت را بدست گرفته, چند بز لاغر را جلو انداخته و بدينگونه به طرف خانة خدا ميرود بدون اينكه كسي او را بشناسد. و به سن جواني آشكار مي‌شود.

مفضل گفت: آيا بصورت جوان بر مي‌گردد يا با حالت پيري ظهور مي‌كند؟ فرمود: سبحان الله, مگر از حالا كسي مي‌داند؟ وقتي خدا فرمان ظهورش را صادر كند هر طور كه او بخواهد و به هر صورتي كه او صلاح بداند ظاهر ميشود.

مفضل گفت: آقا از كجا ظاهر مي‌شود و چگونه آشكار مي‌گردد؟ فرمود: اي مفضل او به تنهائي آشكار مي‌گردد و تنها به طرف خانة خدا مي‌آيد و تنها داخل كعبه ميشود و چون شب فرارسد, همچنان تنهاست, وقتي چشمها به خواب رفت و شب كاملاً تاريك شد, جبرئيل و ميكائيل دسته دسته فرشتگان بر وي فرود مي‌آيند و در آن ميان جبرئيل به وي مي‌گويد: اي آقاي من هرچه بفرمائي, پذيرفته‌است و فرمانت رواست, او (قائم) هم دست بر رخسار خود مي‌كشد و ميگويد: الْحَمْدُ لِـلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ (الزمر / 74), خدا را سپاس مي‌گذاريم كه وعده‌اش دربارة ما راست درآمد و زمين (بهشت را) به ما واگذار كرد و هر جاي بهشت را بخواهيم منزل مي‌كنيم, پس چه نيكوست پاداش عمل كنندگان به فرمان الهي, (شرح و تفسير اين آيه در قسمت آيات خواهد آمد).

آنگاه در بين ركن و مقام مي‌ايستد و با صداي رسا مي‌گويد: اي نقبا و مردمي كه به من نزديك هستيد, و اي كسانيكه خداوند شما را پيش از ظهور من در روي زمين براي ياري من ذخيره كرده است, براي اطاعت از من به سوي من بيائيد, صداي او به اين افراد ميرسد و آنها در شرق و غرب عالم بعضي در محراب عبادت خوابيده‌اند, و با اين وصف با يك صدا مي‌شنوند و با يك چشم بهم زدن در ميان ركن و مقام نزد او خواهند بود. سپس خداوند به نور دستور مي‌دهد كه بصورت عمودي از زمين تا آسمان جلوه كند و هركه ساكن زمين است از آن نور استفاده كند و نور از ميان خانه‌اش بدرخشد و از اين نور دلهاي مؤمنين مسرور گردد, در حاليكه هنوز آنها نمي‌دانند كه قائم ما اهل بيت ظهور كرده, ولي چون صبح شود همه در برابر قائم خواهند بود آنها سيصد و سيزده مرد بتعداد لشكر پيغمبر در روز جنگ بدر هستند.

مفضل گفت: آقا, آيا آن هفتاد و دو نفر كه با امام حسين در كربلا شهيد شدند هم با آنها ظهور مي‌كنند؟ فرمود: فقط ابا عبد الله حسين بن علي با دوازده هزار نفر از شيعيان امير المؤمنين در حاليكه حضرتش عمامة سياه پوشيده است, ظهور مي‌كند, عرض كردم: آقا, آيا مردم به غير روش و سنت قائم قبل از ظهورش و قيامش با امام حسين بيعت مي‌كنند؟ فرمود: اي مفضل, هر بيعتي قبل از ظهور قائم كفر و نفاق و نيرنگ است, خداوند بيعت كننده و بيعت گيرندگان آنرا لعنت كند, بلكه‌ اي مفضل! تكيه به خانة خدا ميدهد و دستش را دراز مي‌كند و نوري از آن مي‌جهد و مي‌گويد اين دست خدا و از جانب خدا و به امر خداست سپس اين آيه را ميخواند: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللهَ يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ.... الآيَةَ﴾ (الفتح/10) (اي پيامبر) كساني كه با تو بيعت مي‌كنند در حقيقت با خدا بيعت مي‌كنند, دست خدا بالاي دستهاي آنهاست, پس هركس آن بيعت را بشكند, كاري به زيان خود كرده است, اول, كسي كه دست او را مي‌بوسد, جبرئيل است و سپس ساير فرشتگان و نجباء من و بعد از آنها نقبا با وي متابعت مي‌كنند: مردم در مكه فرياد مي‌زنند و مي‌گويند: اين مرد كيست و اين جماعت كه با او هستند, كيانند و اين علامت كه ديشب ديديم و نظيرش ديده نشده چيست؟ بعضي به بعض ديگر مي‌گويند: اين مرد همان صاحب بزهاست. عدة ديگر مي‌گويند: نگاه كنيد ببينيد كسي از همراهان او را مي‌شناسيد مردم مي‌گويند: ما جز چهار نفر از مردم مكه و چهار نفر كه از اهل مدينه هستند و فلاني و فلاني مي‌باشند هيچكدام از آنها را نمي‌شناسيم. اين واقعه در آغاز طلوع آفتاب آنروز خواهد بود, موقعيكه آفتاب طالع شود, گوينده‌اي از چشمة خورشيد به زبان عربي فصيح صدا ميزند كه اهل آسمانها و زمين آنرا مي‌شنوند, وي گويد: اي مردم عالم! اين مهدي آل محمد است و او را با نام و كنية جدش پيغمبر ميخواند و به پدرش حسن امام يازدهم به حسين بن علي نسبت مي‌دهد. آنگاه گوينده‌اي مي‌گويد: با وي بيعت كنيد كه رستگار ميشويد و مخالفت امر او ننمائيد كه گمراه خواهيد شد. پس به ترتيب فرشتگان و جن و نقباء دست او را مي‌بوسند و مي‌گويند: شنيديم و اطاعت مي‌كنيم, هيچ صاحب روحي در ميان مخلوق خدا نميداند جز اينكه آن صدا را مي‌شنود, و كسانيكه در جاهاي دور و نزديك و دريا و خشكي مي‌باشند مي‌آيند و براي يكديگر نقل مي‌كنند كه با گوش خود چنين صدائي را شنيديم. هنگاميكه آفتاب خواست غروب كند, كسي از سمت مغرب زمين فرياد مي‌زند, اي مردم دنيا! خداوند شما در بيابان خشكي از سرزمين فلسطين بنام عثمان بن عنبثة اموى از اولاد يزيد بن معاويه, ظهور كرده, برويد و با او بيعت كنيد تا رستگار شويد, و با وي سر به مخالفت برنداريد كه گمراه مي‌شويد, در آنوقت فرشتگان و جن و نقباء (پيروان مهدي) گفتة او را رد كرده تكذيب مي‌كنند و به آن گوينده مي‌گويند شنيديم و نافرماني مي‌كنيم, هركس شك و ترديدي به دلش راه يافته باشد و هر منافق و كافري, با اين صداي دوم گمراه مي‌گردد, در آنوقت آقاي ما قائم تكيه به خانة خدا مي‌دهد و مي‌گويد: ألا اي اهل عالم, هركس ميخواهد آدم و شيث را ببيند, بداند كه من همان آدم و شيث هستم, هركس ميخواهد, نوح و پسرش سام را بنگرد, بداند كه من همان نوح و سام مي‌باشد, هركس ميخواهد ابراهيم و اسماعيل را ببيند, بداند, من همان ابراهيم و اسماعيل هستم, هركس ميخواهد موسى و يوشع را ببيند, بداند كه من همان موسى و يوشع هستم, هركس ميخواهد عيسى و شمعون را ببيند, بداند كه من همان عيسى و شمعون هستم, هركس ميخواهد محمد و امير المؤمنين را ببيند بداند كه من همان محمد و علي هستم, هركس ميخواهد حسن و حسين را ببيند بداند كه من همان حسن و حسين مي‌باشم, هركس ميخواهد امامان اولاد حسين را ببيند, بداند كه من همان ائمه اظهار هستم, دعوت مرا بپذيريد و به نزد من جمع شويد كه هر چه خواهيد به شما اطلاع دهم, هركس كتابهاي آسماني و صحف إلهي را خوانده است, اينك از من مي‌شنود, آنگاه شروع مي‌كند به قرائت صحفي كه خداوند بر آدم و شيث عليهما السلام نازل فرمود, پيروان آدم و شيث مي‌گويند: به خدا قسم اين صحف حقيقي آدم و شيث است, اين مرد آنچه را ما از صحف آدم و شيث نمي‌دانستيم و بر ما پوشيده بود و يا از آن افتاده بود و يا تبديل و تحريف شده بود, به ما ياد مي‌دهد, سپس صحف نوح و ابراهيم و تورات و انجيل و زبور را ميخواند, پيروان تورات و انجيل و زبور مي‌گويند: بخدا قسم! اين همان صحف حقيقي نوح و ابراهيم است كه چيزي او آن سقط نشده و تبديل و تحريف نگرديده, بخدا قسم, تورات جامع و زبور تمام و انجيل كامل همين است و اين بيش از كتب مزبوره‌اي است كه آنرا خوانده‌ايم, سپس قرآن مي‌خواند, مسلمانان مي‌گويند: بخدا قسم اين همان قرآن حقيقي است كه خداوند بر پيغمبر نازل كرده است, چيزي از آن كم نشده و تحريف و تبديل نگرديده‌است.

آنگاه دابة الارض در بين ركن و مقام ظاهر مي‌شود و در صورت مؤمنين كلمة «مؤمن» و در صورت كافران كلمة «كافر» را مي‌نويسد. سپس مردي كه صورتش به عقب و پشتش به سينه برگشته است, به نزد قائم آمده جلوي او مي‌ايستد و مي‌گويد: آقا, من بشر هستم, يكي از فرشتگان به من دستور داده كه به خدمت شما برسم و نابودي لشكر سفياني را در بيابان مكه و مدينه به شما اطلاع دهم, قائم به وي مي‌گويد: داستان خود و برادرت را شرح بده, آنمرد مي‌گويد: من با برادرم در لشكر سفياني بوديم, از دمشق تا زوراء هرجا آبادي بود ويران ساختيم, و به حال خراب گذاشتيم, سپس كوفه و مدينه را نيز خراب كرديم و منبر پيغمبر را شكستيم و قاطران خود را در مسجد بستيم و آنها هم در آنجا سرگين انداختند, آنگاه از آنجا خارج شديم در حاليكه نفرات ما سيصد هزار لشكر بود, و مي‌خواستيم به مكه بيائيم و خانة خدا را ويران سازيم و اهل مكه را به قتل رسانيم, ولي چون به سر زمين بيداء رسيديم در آنجا منزل كرديم ناگاه صدائي شنيديم كه گفت: اي بيابان, اين ظالمان را در كام خود فروبر, با اين صدا زمين شكاف برداشت و تمام لشكر را بلعيد, بخدا قسم از تمام آن لشكر جز من و برادرم حتى بندي كه با آن زانوي شتر را مي‌بندند هم باقي نماند, در آن هنگام فرشته‌اي را ديديم كه سيلي بصورت ما زد و رويهاي ما به پشت برگشت چنانكه مي‌بيني, سپس آن فرشته به برادرم گفت: برو به شام نزد سفياني ملعون و او را از ظهور مهدي آل محمد بترسان, و به وي اطلاع بده كه خداوند لشكر او را در سرزمين نابود گردانيد, آنگاه به من گفت: تو هم برو به مكه و قائم را به نابودي ستمگران بشارت بده و بر دست وي توبه كن كه او توبة تو را قبول مي‌كند. قائم هم دست روي صورت او مي‌كشد و به صورت نخست بر مي‌گرداند, و با وي بيعت نموده و همراه او مي‌نامد.

مفضل گفت: آقا آيا جن و فرشتگان براي بشر آشكار مي‌شوند؟ فرمود: آري و الله آشكار مي‌شوند و با آنها سخن مي‌گويند, مانند يكنفر آدمي كه با بستگان خود سخن بگويد, عرضكردم آقا! آيا فرشتگان و طايفة جن همراه قائم همه جا ميروند؟ فرمود: آري, و الله آنها در زمين هجرت واقع در كوفه و نجف فرود مي‌آيند و عدد ياران او در آن موقع چهل و شش هزار نفر فرشته و شش هزار جن است, خداوند هم قائم را پيروز مي‌گرداند.

مفضل عرض كرد: قائم باهل مكه چه مي‌كند؟ فرمود: آنها را دعوت به حكمت و موعظة حسنه مي‌كند آنها هم از وي اطاعت مي‌كنند, قائم مردي از خاندان خود را در آنجا به نيابت خود منصوب داشته و مكه را به قصد مدينه ترك مي‌گويد. مفضل عرض كرد: آقا! با خانة خدا چه مي‌كند؟ فرمود: آن را ميشكند و بر همان پايه‌اي كه روز نخست در عهد حضرت آدم براي مردم بنا شده و ابراهيم و اسماعيل بالا برده بودند برپا مي‌دارد. و آنچه كه بعد از آن در مسجد الحرام تعمير شده, نه پيغمبري و نه جانشين پيغمبري آنرا ساخته است, او همانطور كه خدا ميخواهد, آنرا ميسازد و هم آثاري كه در مكه و مدينه و عراق و ساير جاها از ستمگران باقي مانده باشد, همه را ويران مي‌كند و مسجد كوفه را نيز خراب كرده و بر اساس اولي آن بنا مي‌كند, و همچنين قصر عتيق را نيز ويران مي‌كند, خدا لعنت كند سازندة آن را, خدا لعنت كند او را.

مفضل عرض كرد: آقا, آيا قائم در مكه اقامت مي‌كند؟ فرمود: نه, بلكه نائب خود را در آنجا ميگذارد, پس چون اهل مكه ديدند قائم از ميان آنها رفته است, هجوم آورده نائب او را مي‌كشند. قائم به سوي آنها بر مي‌گردد و آنها بطور سرشكسته و ذليل و گريه كنان نزد وي مي‌آيند و التماس مي‌كنند و مي‌گويند: اي مهدي آل محمد! توبه كرديم! قائم آنها را موعظه مي‌كند و از غضب خدا مي‌ترساند, و شخصي از اهل مكه را به نيابت خود انتخاب مي‌كند و از مكه خارج مي‌شود. اين بار هم اهل مكه هجوم آورده نائب او را مي‌كشند, قائم هم ياران خود از طايفة جن را به سوي مكه فرستاده و سفارش مي‌كند كه جز افراد با ايمان يكنفر از آنها را باقي نگذاريد, اگر بملاحظة رحمت پروردگار نبود كه همة اشياء را فرا گرفته, و مظهر رحمتش نيز من مي‌باشم, خودم با شما بد سوي آنها باز مي‌گشتم, زيرا آنها بكلي از خداوند و من فاصله گرفته و هرگونه پيوندي را قطع كرده‌اند. لشكر مهدي هم به سوي اهل مكه باز مي‌گردد, به خدا قسم از هر صد نفر آنها بلكه از هر هزار نفر آنان يكنفر را باقي نمي‌گذارد. مفضل گفت: آقا خانة مهدي در كجا خواهد بود و مؤمنين در كجا جمع مي‌شوند؟ فرمود: مقر سلطنت وي شهر كوفه‌است و محل حكومتش مسجد جامع كوفه و بيت المال و محل تقسيم غنائمش مسجد سهله مي‌باشد, صفه‌ها و زمين‌هاي صاف و مسطح و روشن نجف و كوفه‌است. عرض كرد: آقا, همة اهل ايمان در كوفه خواهند بود؟ فرمود: آري و الله, در آنروز تمام مؤمنين يا در كوفه و يا در حوالي كوفه مي‌باشند و بمساحت يك جولانگاه زمين آن به دو هزار درهم مي‌رسد, و اكثر مردم آرزو دارند كه كاش مي‌توانستند يك وجب از زمين «سبع» را به يك وجب شمش طلا بخرند و «سبع» از مضافات همدان است, در آنروز طول شهر كوفه, به پنچاه و چهار ميل ميرسد بطوريكه كاخهاي آن مجاور كربلا مي‌باشد و خداوند در آنروز كربلا را محل آمد و رفت فرشتگان و مؤمنين خواهد نمود و در آنروز ارزشي بسزا دارد و چنان بركت به او روي مي‌آورد كه اگر مؤمني از روي حقيقت در آنجا بايستد و يكدفعه از خداوند طلب روزي كند, خداوند هزار برابر دنيا به او عطاء مي‌فرمايد, آنگاه حضرت صادق آهي كشيد و فرمود: اي مفضل تمام اماكن روي زمين بر يكديگر فخر مي‌كردند از جمله كعبه مسجد الحرام بر زمين كربلا فخر نمود, خداوند وحي فرستاد كه ‌اي كعبه ساكت باش و بر كربلا فخر مكن زيرا كربلا بقعة مباركي است كه در آنجا از درخت به موسى بن عمران از جانب خداوند وحي شد و همان تلي است كه مريم و عيسى منزل كردند و محلي است كه سر حسين را در آن شستشو دادند و مريم, عيسى را شست و خودش هم بعد از ولادت وي غسل كرد كربلا بهترين سرزمينهاست, پيغمبر هنگام غيبتش, از آنجا به آسمان رفت و آنجا تا موقع ظهور قائم خير و بركت زيادي براي شيعيان ما دارد.

مفضل گفت: آقا سپس مهدي به كجا مي‌رود؟ فرمود: ميرود به مدينة جدم رسول خدا, پس وقتي به مدينه در آمد مقامي بس عجيب خواهد داشت كه باعث مسرت مؤمنين و نقمت كفار مي‌باشد. مفضل گفت: آقا, آن مقام عجيب چيست؟ فرمود: مي‌آيد كنار قبر پيغمبر و صدا مي‌زند: اي مردم, آيا اين قبر جد من است؟ مردم مي‌گويند: اي مهدي آل محمد, آري, اين قبر پيغمبر جد تو مي‌باشد, مي‌پرسد: چه كساني با وي در اينجا مدفون هستند؟ مي‌گويند: دو نفر اصحاب و انيس او مي‌باشند, با اينكه او از هركس بهتر آن دو را مي‌شناسد در حاليكه مردم همه گوش مي‌دهند, سؤال مي‌كند: آنها كيانند؟ چطور شد كه در ميان تمام مردم فقط اين دو نفر با جد من پيغمبر خدا در اينجا دفن شدند شايد كساني ديگر مدفون باشند؟ مردم مي‌گويند: اين مهدي آل محمد, كسي غير از اين دو نفر در اينجا مدفون نيست, از اين جهت در اينجا دفن شدند كه خليفة پيغمبر و پدر زن او هستند, مهدي سه بار اين سؤال را تكرار مي‌كند, سپس دستور مي‌دهد كه آن دو نفر را از قبر بيرون آورند, مردم هم آنها را بيرون مي‌آورند در حاليكه بدنشان ‌تر و تازه است, و اصلا نپوسيده, و تغيير نكرده‌اند سپس مهدي مي‌پرسد: آيا كسي در ميان شما هست كه اينان را بشناسد؟ مردم مي‌گويند: ما آنها را به اوصافشان مي‌شناسيم, اينان انيس جد شما هستند. مي‌پرسد: آيا در ميان شما كسي هست كه جز اين بگويد دربارة اينان شك كند؟ مردم مي‌گويند: نه! مهدي بيرون آوردن آنها را سه روز تأخير مي‌اندازد, و اين خبر در ميان مردم منتشر مي‌شود, سپس مهدي به آنجا آمده و روي قبرهاي آنها را بر مي‌دارد و به نقباى خود مي‌گويد قبرهاي اينان را بشكانيد و آنها را جستجو كنيد. نقبا هم با دستهاى خود آنها را جستجو كرده تا آنكه آنها را ترو تازه مانند روز نخست بيرون مي‌آورند, دستور مي‌دهد كفنهاي آنها را بيرون آورده و آنها را بر درخت پوسيده و خشكي بر دار كشند (لخت مادرزاد), في الحال, درخت سر سبز و پرشاخ و برگ و خرم مي‌شود, با مشاهدة اين وضع عجيب دوستداران وي كه شكي به دل دارند, مي‌گويند, بخدا قسم اين شرافت حقيقتي است كه اينها دارند, و ما هم به دوستي اينان فائز شديم, كساني كه جزئي محبت از آنها در دل داشته باشد, مي‌آيند و آن منظره را مي‌نگرند و باديدن آن فريفته مي‌گردند. در اين هنگام جارچي مهدي صدا مي‌زند: هركس دو صحابة پيغمبر و انيس او را دوست دارد در يك سمت بايستد, پس مردم دو دسته مي‌شوند: يك دسته دوست آنها و يك دسته دشمن آنها. مهدي به دوستان آنها تكليف مي‌كند كه از آنها بيزاري جويند, آنها مي‌گويند: اي مهدي آل پيغمبر ما پيش از آنكه بدانيم اينان در نزد خدا و تو چنين مقامي دارند از آنها بيزاري نجستيم, اكنون كه فضل و مقام آنها با اين وصف براي ما ظاهر شده, چگونه باديدن بدن‌ تر و تازة آنها و سبز شدن درخت پوسيده, از آنان بيزاري بجوئيم؟ بلكه به خدا قسم ما از تو و كساني كه عقيده به تو دارند و آنها كه به اينان ايمان ندارند و آنها را بر دار زدند و از قبر بيرون آوردند, بيزاري مي‌جوئيم, در اين وقت جارچي مهدي به امر خدا دستور مي‌دهد باد سياهي بوزد و آنان را مانند ريشه‌هاي پوسيدة درخت نخل از ميان ببرد. سپس دستور مي‌دهد آنها را از بالاي دار پائين بياورند و به امر خداوند زنده مي‌گرداند, دستور مي‌دهد, تمام مردم جمع شوند, آنگاه اعمال آنها را در هر كوره و دوره‌اي شرح مي‌دهد تا آنكه داستان كشته شدن هابيل فرزند آدم و بر افروختن آتش براي ابراهيم و انداختن يوسف در چاه و زنداني شدن يونس در شكم ماهي و قتل يحيى و صليب كشيده شدن عيسى و شكنجه دادن جرجيس و دانيال پيغمبر و زدن سلمان فارسي و آتش زدن در خانة امير المؤمنين و فاطمة زهرا و حسن و حسين و تازيانه زدن به بازوي صديقة كبرى فاطمة زهرا و درب به پهلو زدن او و سقط شدن محسن بچة او و سم دادن به امام حسن و كشتن امام حسين و اطفال و عموزا دگان و ياوران آنحضرت و اسير كردن فرزندان پيغمبر و ريختن خون آل محمد و هر خوني كه بنا حق ريخته شد, و هر زني كه مورد تجاوز قرار گرفته, و هر خيانت و اعمال زشت و گناه و ظلم و ستم كه از زمان حضرت آدم تا موقع قيام قائم از بني آدم سرزده, همه و همه را به گردن ابو بكر و عمر انداخته!!!....

ما در اينجا قصه را ناتمام مي‌گذاريم, اين قصه طولاني است, و به نقد آن مي‌پردازيم.

نقد خبر مفضل بن عمر

ما در ابتداي داستان چند جاي آن را نقد كرديم، حالا بقية آنرا نقد مي‌كنيم.

اين راوي كه اينهمه قصة دروغ سرهم كرده اطلاعاتش بسيار كم بوده، و مرتكب اشتباه شده، مثلاً در همين اواخر داستان مي‌گويد: ((و قتل يحيي و صليب كشيده شدن عيسي و شكنجه دادن جرجيس و.....))، در صورتيكه تمام مسلمانان مي‌دانند كه حضرت عيسي طبق آية قرآن به صليب كشيده نشد و كشته هم نشد، خداوند در آية 156 سورة نساء مي‌فرمايد: ﴿وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا المَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَكِنْ شُبِّهَ لَـهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مَا لَـهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلا اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًا بَلْ رَفَعَهُ اللهُ إِلَيْهِ وَكَانَ اللهُ عَزِيزًا حَكِيمًا (النساء/157). يعني: (يهوديان) گفتارشان چنين است كه ما عيسي بن مريم را كشتيم، در صورتيكه كشته نشد و به صليب هم كشيده نشد و ليكن امر بر آنان مشتبه شده، و كساني كه در اين مسئله اختلاف كردند در مورد آن در شك هستند و بجز گمان پيروي نمي‌كنند، در صورتيكه يقينا عيسي را نكشتند، بلكه خدا او را به سوي بهشتش بالا برد و خداوند با قدرت و با حكمت مي‌باشد».

ديگر اينكه در اين داستان ديديم كه عده‌اي در هنگام ظهور قائم، مي‌آيند و مي‌گويد: ((از دمشق تا زوراء هر جا آبادي بود، و يران كرديم، و به حال خراب گذاشتيم، سپس كوفه و مدينه را نيز خراب كرديم و منبر پيغمبر را شكستيم و قاطران خود را در مسجد بستيم، آنها در آنجا سرگين انداختند....)).

أما جواب: اين راوي نمي‌داند كه علم پيشرفت مي‌كند و ماشين وهواپيما اختراع مي‌شود، بلكه خيال مي‌كند در آينده كه به نظر او قائم، ظهور مي‌كند مردم با الاغ و قاطر مسافرت مي‌كنند و الاغ و قاطر را درب منزل مي‌بندند، و سرگين هم مي‌ريزند!

اشكال ديگري كه بر روايت مفضل وجود دارد اينست كه گفته: ((هر بيعتي قبل از قيام قائم بيعت كفر و نفاق است وخداوند بيعت گيرنده و بيعت كننده را عذاب مي‌كند))، بايد پرسيد آيا نبايد با كساني كه حكومت اسلامي تشكيل مي‌دهند، بيعت كرد؟ آيا بايد بر زير سلطة جباران ماند؟

ديگر اينكه در اين روايت مي‌گويد: ((كفن ابو بكر و عمر را در مي‌آورد و آنها را به درخت دار مي‌زند))، آيا اين صحيح است كه در انظام مردم چنين كند تمام اين داستان قابل انتقاد است، و ما براي اينكه بعث طولاني نشود، به چند موردي اكتفاء كرديم، ببينيد چگونه راوي مطالب را بافته و آن مطالب را از قول امام صادق گفته و بيش از ده بار در آن به خدا قسم خورده.

حال بقية داستان: مفضل از امام صادق مي‌پرسد آيا فرعون و هامان در آن زمان كيستند؟ فرمود: ابو بكر و عمر، عرض كرد: آقا آيا پيغمبر و علي با قائم خواهند بود؟ فرمود: آري، آري، و الله پيغمبر و علي ناگزير بايد قدم روي زمين بگذارند......... اي مفضل گويا مي‌بينم كه ما ائمه آن موقع جلوي پيغمبر جمع شده و به آن حضرت شكايت مي‌كنيم كه امت بعد از وي چه به روز ما آورند.

باطل بودن رجعت

ديگر اينكه در همين داستان، مي‌گويد كه عيسي مسيح نيز به دنيا رجعت مي‌كند.

و أما جواب: در اين مورد نيز همچون گذشته باختصار جواب مي‌دهيم، و از قرآن و نهج بلاغه كه مورد دسترسي عموم است دليل مي‌آوريم.

در قرآن كريم نشانه‌اي از رجعت اموات قبل از قيامت وجود ندارد، بلكه خلاف آن وجود دارد: خداوند در آية 30 سورة زمر مي‌فرمايد: ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ القِيَامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ (الزمر/30). (اي محمد) تو مي‌ميري، و ايشان نيز خواهند مرد، سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان به بحث و گفتگو پردازيد.

پس معلوم شد كه بعد از مرگ، در قيامت است كه پيغمبر با كفار بحث خواهد كرد. ديگر اينكه خداوند در قرآن آية 33 سورة مريم از قول حضرت عيسي مي‌گويد: ﴿وَالسَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيَّاً (مريم/33). (يعني عيسي گفت): سلام بر من (عيسي) روزي كه متولد شدم و رزوي كه مي‌ميرم و روزيكه زنده مبعوث ميشوم. پس معلوم ميشود كه حضرت عيسي به يكبار متولد شده و يكبار مرده، و روز قيامت مبعوث مي‌شود.

مجلسي در بحار الانوار از شيخ حسن بن سليمان در كتاب «منتخب البصائر» از موسي كاظم روايت آورده كه گفت: ((مردمي كه مرده‌اند، به دنيا بازگشت خواهند كرد (در زمان رجعت)، و انتقام خود را مي‌گيرند، به هركس آزاري رسيده باشد بمثل آن قصاص مي‌كند و هركس خشمي ديده، بمانند آن انتقام مي‌گيرد، و هركس كشته شده قاتل خود را قصاص مي‌كند و براي اين منظور دشمنان آنها نيز به دنيا بر مي‌گردند تا خون ريخته شدة خود را تلافي كنند و بعد از كشتن آنها سي ماه زنده سپس همگي در يك شب مي‌ميرند، در حاليكه انتقام خود را گرفته و دلهايشان شفا يافته است)).

و أما جواب: خداوند در آية 100 سورة مؤمنون مي‌فرمايد: ﴿حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ المَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ كَلا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلا يَتَسَاءَلُونَ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَئِكَ هُمُ المُفْلِحُونَ (المؤمنون/99-101).(يعني: تا آنكه يكي از كفار مرگش فرا ميرسد، مي‌گويد پروردگارم مرا به دنيا بازگردان تا عمل صالح انجام دهم از آنچه باقي گذاشتم، نه چنين است، ديگر نمي‌شود برگشت، وجلوي آنها برزخ است تا روزي كه مبعوث شوند، پس هنگامي كه در صور دميده شود، خويشي بر ايشان فايده ندارد و از خويشي يكديگر سؤال نمي‌كنند، پس هر كس موازينش سنگين باشد آنها رستگارانند)).

اين آيه رجعت را رد مي‌كنند.

آيات ديگري نيز در قرآن در اين مورد آمده مانند آيات 46 تا 47 سورة مؤمن كه خداوند مي‌فرمايد: ﴿النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آَلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ العَذَابِ (غافر/46). (يعني: ايشان بر جهنم (برزخي) شان صبحگاهان وشامگاهان عرضه مي‌شوند و روزي كه قيامت شود آل فرعون در شديدترين عذاب قرار خواهند گرفت)).

اين آيه نيز رجعت را رد مي‌كند.

أما در نهج البلاغه در نامه‌هاي حضرت علي، در نامة 31 كه در آن حضرت علي، به امام حسن وصيت كرده، در قسمتي از آن مي‌نويسد: ((واعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَئُوداً، المُخِفُّ فِيهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ المُثْقِلِ والمُبْطِئُ عَلَيْهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ المُسْرِعِ، وأَنَّ مَهْبِطَكَ بِهَا لا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارٍ، فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ، ووَطِّئِ المَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ، فَلَيْسَ بَعْدَ المَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ، ولا إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ)). (يعني: بدانكه در جلوي تو گردنة بسيار دشواري است كه در آن سبكبار از گرانبار خورسندتراست، و كند رفتار از تندرو زشت و درمانده تراست، وفرودگاه تو در آن ناچار بهشت است يا بر آتش، پس پيش از رسيدن (به آنسرا) براي خود پيشروي بفرست، و پيش از رفتنت منزلي آماده ساز، كه بعد از مرگ وسيلة خشنود گرداندن نيست و كسي به دنيا باز نمي‌گردد)).

ديديم كه در نامة فوق حضرت علي هم مي‌فرمايد: كسي بعد از مرگ به دنيا باز نمي‌گردد.

قرآن و عترت از شيخين بخوبي ياد ميكنند

چون در خبر مفضل بن عمر كه در گذشته ياد كرديم، از ابو بكر و عمر به بدي يا دشده بود، زيبنده‌است اكنون از آنان طبق قرآن و احاديث ياد كنيم، اگر چه اين مختصر را مجال آن نيست كه در اين‌ باره بطور مبسوط بحث شود، طالبين مي‌توانند به كتاب «بررسي نصوص امامت» كه توسط آقاي حيدر علي قلمداران تأليف شده مراجعه فرمايند، در آن كتاب مسئلة امامت را مورد بررسي قرار داده‌است. و ما بطور مختصر آنچنان كه در كتاب آسماني و كتب ديگر آمده، عرض مي‌نمائيم:

خداوند در آية 100 سورة توبه مي‌فرمايد::﴿وَالسَّابِقُونَ الَوَّلُونَ مِنَ المُهَاجِرِينَ وَالأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَـهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الفَوْزُ العَظِيمُ (التوبة/100). (يعني: پيش گيرندگان اولين از مهاجرين و انصار و كساني كه از آنها تبعيت در كارهاي نيك مي‌كنند، خدا از آنها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند و خدا بر ايشان بهشت‌هايي كه از زير آنها نهرها جاري است آماده كرده و هميشه در آن خواهند بود، و اينست رستگاري بزرگ)).

سني و شيعه مي‌دانند كه ابو بكر و عمر جزو مهاجرين اولين بوده‌اند.

ديگر اينكه خداوند در آيات 8 تا 11 سورة حشر مي‌فرمايد: ﴿لِلْفُقَرَاءِ المُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَرِضْوَانًا وَيَنْصُرُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ المُفْلِحُونَ، وَالَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالإِيمَانِ وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلاً لِلَّذِينَ آَمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ (الحشر/ 8-10). (يعني، فيء) براي مهاجرين است كه از سرزمين و اموالشان اخراج شدند، بدنبال روزي از سوي خدا و بهشتش مي‌باشند، و خدا و رسولش را ياري مي‌كنند و آنها راستگويانند، وكساني كه قبل از هجرت مهاجران فوق هم در شهر مدينه سكونت گرفته بودند، و هم در ايمان صحيح اسلامي، كما كسانيرا كه به سوي ايشان هجرت كردند، دوست دارند و در دل خود احتياجي نمي‌بينند كه چيزي از اينگونه غنيمت كه به آنها داده شده بگيرند بلكه آنان را بر خود ترجيح مي‌دهند، اگر چه خود فقير بوده‌اند، آري چنين كساني كه خود را از حسد نسبت به ديگران نگه مي‌دارند، مؤمنان واقعي هستند، و كساني كه بعد از ايشان مي‌آيند، مي‌گويند: پروردگارا بيامرز ما را و برادران اسلامي‌مان را كه در ايمان از ما سبقت گرفتند، و در قلبهاي ما نسبت به آنان كينه‌اي قرار مده، پروردگارا همانا تو رؤوف و مهربان هستي)).

و در تاريخ است كه ابو بكر و عمر كه داراي وضع مادي خوبي در مكه بودند، آنجا را براي رضاي خدا ترك كردند، و ابو بكر پياده همراه پيغمبر راه افتاد و از مكه به مدينه رفت. پس معلوم مي‌شود طبق آيات قرآن، ما بايد ابو بكر و عمر و كلية مهاجرين طلب آمرزش كنيم و آنان را برادران ديني خودمان بدانيم و از خدا بخواهيم كه در دلهاي ما نسبت به آنان كينه قرار ندهد.

از اين آيات زياد است كه ما به اين دو آيه اكتفاء مي‌نمائيم، أما از جهت حديث، احاديث نيز زياد است و به چيزي از آنها اكتفاء مي‌كنيم:

حافظ ابو نعيم بسند خود از محمد بن حاطب از امام علي بن الحسين نقل فرمود كه: ((أتاني نفر من أهل العراق فقالوا في أبي بكر وعمر وعثمان رضي الله عنهم فلما فرغوا قال لهم علي بن الحسين: ألا تخبرونني أنتم المهاجرون الأولون ﴿ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَرِضْوَانًا وَيَنْصُرُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ؟؟ قالوا: لا! قال: فأنتم ﴿الَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ المُفْلِحُونَ؟؟ قالوا: لا! قال: أما أنتم فقد تبرأتم أن تكونوا من أحد هذين الفريقين، ثم قال: أشهد أنكم لستم من الذين قال الله عز وجل فيهم ﴿ وَالَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالإِيمَانِ وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلاً لِلَّذِينَ آَمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ اخرجوا فعل الله بكم)).

يعني: گروهي از اهل عراق به نزد من آمدند و در بارة ابو بكر و عمر و عثمان سخناني (ناپسند) گفتند، چون سخنان آنها پايان مي‌پذيرد، آنگاه امام به ايشان مي‌فرمايد: ممكن است مرا خبر دهيد آيا شما از زمرة مهاجران نخستين هستيد كه خدا دربارة آنها مي‌فرمايد: ((آنانرا از خانه‌ها و اموالشان بيرون راندند در حاليكه فضل و خشنودي خدا را مي‌جويند و خدا و رسول او را ياري مي‌كنند و آنها در ايمان راستگو هستند))؟ گفتند: نه، امام فرمود: آيا شما از زمرة انصار هستيد كه خدا درحقشان فرموده: ((پيش از مهاجران در سراي هجرت جاي گرفتند و در ايمان استوار شدند و كساني را كه به سوي آنها مهاجرت كردند دوست مي‌دارند و هيچگونه حسدي از آنچه به مهاجرين داده شده در دل خود نمي‌يابند و هرچند نياز داشته باشند آنها را بر خودشان مقدم مي‌دارند....))؟ آنها گفتند: نه! ما از انصار هم نيستيم!، سپس امام عليه السلام فرمود: شما خود انكار كرديد كه در زمرة يكي از اين دو دسته باشيد من نيز گواهي مي‌دهم كه شما از دستة (سوم) هم نيستيد كه خداي عز وجل در بارة ايشان فرموده است: ((و كساني كه پس از ايشان (مهاجر و انصار) آمدند، مي‌گويند: خداوند ما و برادرانمان را كه در ايمان برما پيشي گرفتند بيامرز و در دل ما نسبت به مؤمنان كينه‌اي قرار مده، خداوند تو رؤوف و مهربان هستي))، بيرون رويد شما كه خدا هر چه (سزاوار آن هستيد) با شما بكند.

نظر امام چهارم شيعيان را كه امام علي بن الحسين است در بارة ابو بكر وعمر ديديم، همچنين زيد بن علي بن الحسين كه فرزند امام چهارم شيعيان است وعلماي رجال شيعه مانند علامة حلي و شوشتري وممقاني و غيرهم در رجال خود از مناقب و فضائل او ذكر كرده‌اند و امام صادق و امام رضا هر كدام بنابر مدارك معتبر اماميه، زيد را بسيار ستوده‌اند، در كتاب ((عيون اخبار الرضا)) آمده كه امام علي بن موسي الرضا در بارة زيد بن علي فرمود: ((فإنه كان من علماء آل محمد، غضب لِـلَّهِ فجاهد أعداءه حتى قُتل في سبيل الله)). (يعني: زيد بن علي از دانشمندان آل محمد بود و براي خدا خشم كرد و بادشمنان خدا نبرد نمود تا در راه خدا كشته گرديد)). مشهور است كه زيد بن علي وقتي از او سؤال شده كه: ((رحمك الله، ما قولك في أبي بكر وعُمَر؟؟ (يعني: خداي رحمتت كند، نظر تو در بارة ابو بكر و عمر چيست؟))، زيد بن علي در پاسخ فرمود: ((رحمهما الله و غفر لهما، ما سمعت أحداً من أهل بيتي يتبرأ منهما ولا يقول فيهما إلا خيراً)) (يعني خدا آندو را رحمت كند و بيامرزد، نشنيدم هيچك از افراد خانواده‌ام از آنها بيزاري بجويد و جز نيكي دربارة آنها چيزي بگويد))!!.

حضرت علي در نامه‌اي كه توسط قيس بن سعد بن عباده فرماندار مصر براي اهل مصر فرستاد، بنابر نقل الغارات ثقفي شيعي/ ص 210، و جلد 1 الدرجات الرفيعه سيد عليخان شوشتري/ ص336، و تاريخ طبري جلد سوم/ ص 550، مي‌فرمايد: ((.. فلما قضى من ذلك ما عليه قبضه الله عز و جل صلى الله عليه ورحمته وبركاته ثم إن المسلمين استخلفوا به أميرين صالحين عملا بالكتاب والسنة وأحسنا السيرة ولم يعدُوَا لِسُنـَّتِهِ ثم توفّاهما الله عز و جل رضي الله عنهما)). (يعني: چون رسول خدا انجام داد از فرائض آنچه بر عهدة بود، خداي عز وجل او را وفات داد، صلوات خدا و رحمت و بركات او بر او باد، سپس مسلمين، دو نفر امير شايسته را جانشين او نمودند و آندو امير به كتاب و سنت عمل كرده و سيرة خود را نيكو نموده و از سنت و روش رسول خدا تجاوز نكردند، پس خداي عز وجل ايشان را قبض نمود، خشنود باشد خدا از ايشان).

در نهج البلاغة فيض الاسلام در خطبة 219 علي عليه السلام از عمر رضي الله عنه، تمجيد مي‌كند و مي‌فرمايد: ((لِـلَّهِ بِلادُ فُلانٍ فَلَقَدْ قَوَّمَ الأَوَدَ وَدَاوَى العَمَدَ وَأَقَامَ السُّنَّةَ وَخَلَّفَ الفِتْنَةَ ذَهَبَ نَقِيُّ الثَّوْبِ قَلِيلَ العَيْبِ أَصَابَ خَيْرَهَا وَسَبَقَ شَرَّهَا. أَدَّى إِلَى اللهِ طَاعَتَهُ وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ رَحَلَ وَتَرَكَهُمْ فِي طُرُقِ مُتَشَعِّبَةٍ لا يَهْتَدِي بِهَا الضَّالُّ وَلا يَسْتَيْقِنُ المُهْتَدِي)). (يعني: كجي را راست نمود و بيماري را معالجه كرد، و سنت را بپا داشت، و تباهكاري را پشت سر انداخت، پاك جامه و كم عيب از دنيا رفت، نيكويي خلافت را دريافت، و از شر آن پيشي گرفت. طاعت خدا را بجا آورده از نافرماني او پرهيز كرده حقش را ادا نمود....)).

ديگر اينكه، روايتي است از حسن مثني بن حسن مجتبي كه گفت: ((لو كان النبيُّ أراد خلافته لقال: أيها الناس! هذا وليُّ أمري والقائم عليكم بعدي، فاسمعوا له وأطيعوا، (ثم أضاف): أقسم بالله سبحانه أن الله تعالى لو آثر عليّاً لأجل هذا الأمر ولم يُقْـدِم عليٌّ كرَّم الله وجهه لكان أعظم الناس خطأً)). يعني، حسن مثني نؤه امام حسن مجتبي فرمود: اگر به فرض محال، پيغمبر (ص) مي‌خواست جانشين براي خود انتخاب كند بايد مي‌گفت: اي مردم، اين ولي امر من است و قائم بر شما بعد از من است، پس بشنويد و اطاعت كنيد، قسم به خدا اگر پيغمبر (ص) علي را انتخاب كرده بود، و علي براي خلافت جلو نيافتاده بود، خطاكارترين انسانها بود)). از اين روايت هم معلوم مي‌شود كه پيغمبر، علي را انتخاب نكرده‌است.

ديگر اينكه در مكتوب ششم نهج البلاغه، علي عليه السلام، در نامه‌اي، به معاويه مي‌نويسد: ((إِنَّهُ بَايَعَنِي القَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وعُمَرَ وعُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ ولا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وإِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ والأنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِـلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْـهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ المُؤْمِنِينَ ووَلاهُ اللهُ مَا تَوَلَّى)). (يعني كساني كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كردند، به همان طريق با من بيعت كرده عهد و پيمان بستند، پس آنرا كه حاضر بوده نمي‌رسد كه اختيار كند، و آنرا كه حاضر نبوده، نمي‌رسد كه نپذيرد، و مشورت حق مهاجرين و انصار است، و چون ايشان گرد آمده مردي را خليفه و پيشوا ناميده رضا و خشنودي خدا در اين كاراست، واگر كسي بسبب جوئي يا بر أثر بدعتي از فرمان ايشان سرپيچيد، او را به اطاعت وادار نمايند، و اگر فرمان آنها را نپذيرفت با او مي‌جنگند، بجهت اينكه غير راه مؤمنين را پيروي نموده‌است، و خداوند او را واگذارد به آنچه كه به آن رو آورده است)).

اين نامه‌اي است كه ارزش زياد دارد، چون خطبه نيست كه سامع كم و زياد كرده و به دست ديگران نوشته شده باشد يا حديث نيست كه چند راوي را گذرانده باشد، بلكه نامه‌اي است كه مستقيم بدست آمده.

چنانكه عرض شد، روايات در اين مورد زياد است كه ما چندي از آن را عرض نموديم.

ديگر اينكه اگر روايات هم وجود نداشت، اينكه در تاريخ است كه حضرت علي دخترش را به عمر داد، خود دليل بر اين است كه عمر، مردي مؤمن بوده، و حضرت علي او را دوست مي‌داشته، اين مطلب را شيعه نيز قبول دارد كه علي دخترش ام كلثوم را به عمر داد، آنهم در وقتي كه عمر خليفة مسلمين بود، اگر واقعا حضرت علي از طرف خدا انتخاب شده بود و جانشين پيغمبر بود و عمر حق او را غصب كرده بود، عمر كسي مي‌شد كه آشكارا خلاف دستور خدا رفتار مي‌كرد، و علي به حكم دين حق نداشت كه دخترش را به كسي بدهد كه آشكارا حقي را زيرپا گذاشته‌است.

حضرت علي كه اين قدر انسان حقگو بوده و حاضر نبود با معاويه صلح كند و او را به سمت شام گمارد، چطور حاضر مي‌شد كه عمر را به سمت خليفة تمام مسلمانان قرار دهد، و تازه دختر خود را نيز به او دهد؟

پس جز اين نبوده كه علي با عمر دوست بوده و عمر مؤمن مي‌بوده و حق علي را غصب نكرده، و اين هم كه مي‌گويند علي خليفة بعد از پيغمبر بوده، روايات دروغي است كه درست كرده‌اند، تا اختلاف بوجود آورند، و يهوديان نيز در اين امر كوتاهي نكرده‌اند. تاريخ نشان مي‌دهد كه عبد الله بن سباي يهودي در بارة علي روايات زيادي جعل كرده و گروه سبئيه از او بوجود آمدند.

ديگر اينكه راويان احاديث تفرقه انگيز در اين باره تماما يا غالي‌اند يا كذاب.

مطلب ديگر اينست كه مي‌دانيم حضرت علي، وقتي فاطمه را داشت زني ديگر نگرفت، وبعد از مرگ او زن گرفت، پس چندي از فرزندانش در زمان ابو بكر و عمر و عثمان به دنيا آمدند. از فرزندان او كه در زمان خلافت 3 خليفه به دنيا آمدند بعضي بنامهاي ابو بكر بن علي، عمر بن علي، و عثمان بن علي هستند. مثلا در كتاب منتهي الآمال شيخ عباس قمي كه شيعة اماميه‌است، مي‌خوانيم: ابو بكر بن علي عليه السلام مادرش ليلي، بنت مسعود بن خالد است، و نيز: از پسران امير المؤمنين عليه السلام پنج آوردند، امام حسن و امام حسين و محمد بن الحنفيه و عباس و عمر اكبر، و نيز در همان كتاب از عثمان بن علي ذكري به ميان آورده‌است.

واقعاً عجيب مي‌نمايد كه، ابو بكر، عمر و عثمان خلاف راه خدا بروند، حق علي را غصب كنند، بعد، علي، نام آنها را روي فرزندانش بگذارد، آيا اسم قحطي بود؟! آيا شيعيان حاضرند اسم يزيد روي فرزندانشان بگذراند؟ چطور علي نام سه تن از فرزندانش را ابو بكر و عمر وعثمان گذاشته؟ آيا جز اين است كه او علاقه به سه خليفه داشته و احتمال مي‌داده در آينده مردم روايات دروغ بسازند و تفرقه ايجاد كنند و براي رفع تفرقه اين كار را كرده است؟! تا دوستي خود را با آن خلفاء ثابت كند، و نظرش در بارة آنان نظر خوبي بوده‌است. چنانكه دانشمند شيعي سيد بن طاووس در كتاب (كشف المحجه) آورده و محمد بن يعقوب كليني در كتاب ((الرسائل)) نگاشته، علي عليه السلام ضمن نامة خود دربارة رفتار ابو بكر چنين فرموده است: ((.. فوليَ أبو بكر فقارب واقتصد..)) (يعني: ابو بكر ولايت را با صدق نيت بدست گرفت و به راه اعتدال رفت))، و دربارة عمر بن الخطاب چنين فرموده است: ((وكان عمر مرضي السيرة من الناس عند الناس..)) (يعني: رفتار عمر از ميان اشخاص در نظر عموم مردم پسنديده و موجب رضايت بود)). در اين مورد دلايل زياد است كه ما براي اختصار از ذكر آنها خودداري مي‌كنيم و همان طور كه در مقدمه عرض شد به روايات مورد استشهاد شيعه در مورد امام زمان مي‌پردازيم.

روايت ديگري كه شيعه در مورد امام زمان به آن استناد مي‌كند: از رسول خدا (ص) روايت شده كه: ((مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة)) (يعني: هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليّت مُرده‌است).

أما جواب: معلوم نيست تا چه حد اين روايت صحيح باشد، ولي در هر صورت معلوم است، مقصود از امام زمان در اين روايت، امام و پيشوائي است كه در هر زماني، قدرت را در دست دارد كه خواه اين امام مؤمن باشد يا فاجر، اگر مؤمن باشد لازم است انسان در امور سياسي نقش داشته باشد و او را تقويت كند، و اگر فاجر باشد لازم است كه مسلمان از او پيروي نكند. پس مقصود از اين روايت اين است كه مسلمان بايد از اوضاع كشورش با خبر باشد، و رواياتي ديگر نيز مؤيد گفتة ما است.

در مستدرك الوسائل جلد سوم از اختصاص شيخ مفيد از عمر بن يزيد از حضرت امام موسي كاظم آورده: ((مَنْ مَاتَ بِغَيْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً إِمَامٍ حَيٍّ يَعْرِفُهُ. قُلْتُ: لَمْ أَسْمَعْ أَبَاكَ يَذْكُرُ هَذَا يَعْنِي إِمَاماً حَيّاً! فَقَالَ (ع): قَدْ وَاللهِ قَالَ ذَلِكَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ وَ قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم: مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ لَهُ إِمَامٌ يَسْمَعُ لَهُ وَ يُطِيعُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً)). عمر بن يزيد مي‌گويد از حضرت موسي بن جعفر شنيدم كه مي‌فرمايد: كسيكه بدون امام بميرد بمردن جاهليت مرده‌است، امام زنده‌اي كه او را بشناسد، عرض كردم از پدر بزرگوارت اين قيد را كه امام بايد زنده باشد نشنيدم: حضرت فرمود: بخدا سوگند پيغمبر خدا چنين فرمود، آنگاه حضرت فرمود رسول خدا (ص) فرموده است: هر كس بميرد و پيشوائي نداشته باشد كه از او بشنود و اطاعت كند بمردن جاهليت مرده‌است (كلمة امام زنده كه از او بشنود و اطاعت كند قابل دقت است، ومعلوم مي‌شود، مقصود امامي است كه بايد مردم او را ببينند و سخنان او را بشنوند، نه امام زمان ساختگي و غايب شيعه). و بعضي گفته‌اند مقصود از شناختن امام، شناخت و آگاهي به آيات قرآن است يعني، مقصود از امام قرآن است، زيرا يكي از مصاديق امام، كتب آسماني و قرآن است، و خود پيغمبر و ائمه نيز امامشان قرآن و تابع قرآن بودند.

مهدي همه را مسلمان مي‌كند!

مجلسي در كتاب بحار الانوار به نقل از احتجاج طبرسي از حضرت امام مجتبي و آن حضرت از پدرش روايت نموده كه فرمود: خداوند در آخر الزمان روزگاري سخت در ميان جهل و ناداني، مردي را برانگيزد و او را با فرشتگان خود تأييد مي‌كند و ياران او را حفظ مي‌نمايد و با آيات و نشانه‌هاي خودش او را نصرت مي‌دهد و بر كرة زمين غالب گرداند.... سپس زمين را پر از عدل و داد و نور و برهان مي‌كند، تمام مردم جهان در مقابل وي خاضع مي‌شوند و هيچ كافري باقي نمي‌ماند، جز اينكه مؤمن مي‌شود و هيچ بدكاري نباشد جز اينكه اصلاح مي‌گردد....

حال به‌بينيم: اين مسئله چگونه‌است، خداوند در آيه 67 سورة مائده مي‌فرمايد: ﴿وَقَالَتِ اليَهُودُ يَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِنْهُمْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيَانًا وَكُفْرًا وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ العَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ القِيَامَةِ (المائدة/64). (يعني: يهوديان گفتند كه دست خدا بسته‌است (كنايه از قدرت خدا) دستشان بسته باد، و لعنت كرده شدند بواسطه آنچه گفتند بلكه دست خدا بازاست انفاق مي‌كند آن طور بخواهد، و البته آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، كفر و طغيان آنها را زياد مي‌كند، وبينشان تا روز قيامت، دشمني و كينه انداختيم).

پس از اين آيه، معلوم مي‌شود كه تا روز قيامت بين يهود كينه و دشمني وجود خواهد داشت، يعني تا روز قيامت يهودي پيدا مي‌شود و همچنين طبق قرآن، نصاري نيز تا روز قيامت وجود خواهند داشت چنانكه در آية 14 از همان سورة مائده بدان تصريح گرديده‌است.

 

 

+               +              +

 

فصل دوّم
آياتي كه به آنها استشهاد مي‌كنند

پيش از اينكه آيات را ذكر كنيم از شما خوانندة عزيز مي‌خواهم اگر قرآن را حفظ نيستي يا اگر به عربي آشنانيستي، ترجمة قرآن را با كن و آياتي را كه ذكر مي‌شود با دقت مطالعه كن:

1- يكي از آياتي كه دربارة مهدي بدان استشهاد مي‌كنند آية 105 سورة انبياء است كه خداوند مي‌فرمايد: ﴿وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ (الأنبياء/105). (يعني: در زبور بعد از ذكر نوشتيم كه زمين را بندگان صالح من به ارث مي‌برند).

مي‌گويند صالحان زمين دنيا را در زمان ظهور مهدي به ارث خواهند برد.

و أما جواب: عجيب است آية به اين روشني را چگونه از موضعش تحريف مي‌كنند و به أمري پوچ و دروغ نسبت مي‌دهند، خدا لعنت كند كساني را كه روايات دروغ در اسلام وارد كردند و باعث كجروي در اسلام فرستاده شده از طرف خدا گشتند.

حال به‌بينيم مقصود از اين آيه چيست؟ بايد دنبال آدرس برويم كه خداوند در اين آيه داده‌است، يعني بايد برويم به‌بينيم در زبور حضرت داود چه نوشته شده، (در آية 29 مزامير 37) آمده كه: ((صالحان وارث خواهند شد و در آن تا ابد سكونت خواهند كرد)). از اين آية كتاب زبور كه ذكر صالحان كرده، و وارث زمين شدنشان است، معلوم مي‌شود همان آيه‌اي است كه خداوند آدرس داده و معلوم است كه منظور از ارض، يعني زمين بهشت. زيرا اگر مقصود زمين دنيا بود، زمين دنيا كه تا ابد پابرجا نيست و صالحان در دنيا كه تا ابد زنده نخواهند بود و بالاخره قيامت مي‌شود، و خداوند مي‌فرمايد: ﴿إِذَا زُلْزِلَتِ الأَرْضُ زِلْزَالَهَا وَأَخْرَجَتِ الأَرْضُ أَثْقَالَهَا (الزلزلة/1-2). و خداوند مي‌فرمايد: ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الجَلالِ وَالإِكْرَامِ (الرحمن/26). (يعني: هر كس روي زمين است فاني مي‌شود، و فقط خداي صاحب جلال و اكرام باقي مي‌ماند).

در آيات ديگر از قرآن ارض بمعناي ارض بهشت نيز آمده، مثلا آية 74 سورة زمر ﴿وَقَالُوا الحَمْدُ لِـلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ العَامِلِينَ (الزمر/74). (يعني: بهشتيان مي‌گويند، ستايش خدائي را كه و عده‌اش وفا كرده و زمين بهشت را به ارث داد، هرجا بخواهيم در آن برويم پس چه خوب است مزد عمل كنندگان). مضافا بر اينكه ((صالحون)) در آية مورد استناد مُحَلّي به الف ولام است و تمام صالحان را شامل مي‌شود نه فقط صالحان آخر زمان را كه اينها مي‌گويند.

2- يكي ديگر از آياتي كه به آن استشهاد مي‌كنند، آية 5 سورة قصص مي‌باشد كه خداوند مي‌فرمايد: ﴿وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوَارِثِينَ (القصص/5). (يعني: ما اراده مي‌كنيم كه منت نهيم بر كساني كه مورد استضعاف در زمين قرار گرفتند كه آنها را پيشوايان و وارثان قرار دهيم).

اين آيه را دليل بر اثبات مهدويت گرفته و به آن استشهاد مي‌كنند، چنانكه روشن است در تفسير هر آيه از قرآن بايد به قبل و بعد آن نيز توجه داشت، آيات ديگري كه آيه را تفسير مي‌كند مد نظر داشت، به مكي يا مدني بودن آيه توجه داشت....

حال تو خوانندة عزيز توجه كن كه ما قبل و ما بعد آيه چيست؟ خداوند قبل از اين آيه مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ المُفْسِدِينَ (القصص/4). (يعني: فرعون در آن سرزمين برتري جست و اهالي آنرا گروه، گروه كرد، تا آنها را ضعيف كند، پسران آنها را سر مي‌بريد، و زنانشان را زنده مي‌گذاشت، و از مفسدين بود)، سپس خداوند مي‌فرمايد: ((ما اراده كرديم بر همان مستضعفان آن سرزمين منت نهيم، و آنان را پيشوايان و وارثان نمائيم)) (يعني مستضعفان بني اسرائيل را) در زمان موسي، و مفسرين سني و شيعه نيز اين مطلب را گفته‌اند. حال اگر كسي اشكال كند كه چرا ((نمن))، فعل مضارع است، پاسخ آنست كه خداوند در اينجا لفظ مضارع بكار برده تا نشان دهد ارادة او به پيروزي موسي بعد از استضعاف فرعون بوده، چنانكه در آية بعد بلا فاصله مي‌فرمايد: ﴿ وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ (القصص/6). كه كلمة ((نري)) نيز به لفظ مضارع آمده‌است، با آنكه فرعون و هامان قبل از محمد (ص) بوده‌اند، پس خداوند لفظ ((نري)) كه فعل مضارع است، آورده و ((أرينا)) كه فعل زمان گذشته‌است، نياورده، يعني بعد از استضعاف آنها اراده كرديم به آنها نشان دهيم آن عذابي را كه لايق آن بوده‌اند.

3- آية ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند و پوسترهائي از آن درست كرده و برروي پارچه با خط درشت مي‌نويسند و هزينة زيادي را كه بايد صرف تبليغات اسلام راستين شود صرف گمراه نمودن مردم مي‌كنند، آية 85 سورة هود است، كه مي‌فرمايد: ﴿بَقِيَّةُ اللهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (هود/86). كه شيعيان مي‌گويند منظور از ((بقية الله))، امام زمان است!!! اين آيه نيز با توجه به ما قبل و ما بعدش بروشني معلوم است كه مربوط به قوم شعيب است كه پيغمبر آنان مي‌فرمود: كم فروشي نكنيد، و آنچه خدا از روزي هاي حلال باقي گذاشته از آنها سود بجوئيد، و مقصود از ((بقية الله))، سود حلالي است كه از راه كسب بدست مي‌آيد، و طرف صبحت قوم شعيب هستند، مفسرين اهل سنت، اين آيه را در مورد قوم شعيب و ((بقية الله)) را در اين آيه سود حلالي كه از راه كسب بدست مي‌آيد، دانسته‌اند و از طريق مفسران شيعه، ما قول يكي از بزرگترينشان، يعني صاحب ((مجمع البيان)) را نقل مي‌كنيم، كه وي اين آيه را در مورد قوم شعيب مي‌داند و مقصود از ((بقية الله)) را در اين آيه سود حلالي كه از كسب بدست مي‌آيد، مي‌داند و مي‌گويد: ((«البقية» بمعنى الباقي، أي ما أبقى الله تعالى لكم من الحلال بعد إتمام الكيل والوزن خير من البخس والتطفيف. وشرط الإيمان في كونه خيراً لهم لأنهم إن كانوا مؤمنين بالله عرفوا صحة هذا القول)). (يعني: بقيه در اين آيه بمعناي باقي، منظور آن چيزي استكه خداي تعالي از حلال براي شما باقي گذارد، پس از آنكه شما كيل و ترازو را كامل و تمام نمائيد و بهتر است براي شما از كم دادن و كمفروشي، و منظور از شرط ايمان كه در آيه، آنرا ذكر كرده يعني تمام دادن پيمانه و ترازو براي ايشان بهتر است اگر به خدا ايمان داشته و صحت اين قول را بفهمند).

و مفسرين ديگر شيعه نيز بر اين مطلب هستند، و مقصود از بقية الله را سود حلال از كسب در اين آيه مي‌دانند، و اين آيه را در مورد قوم شعيب مي‌دانند، حال اگر مفسري از شيعه از روايتي ضعيف استفاده كرده باشد و حرفي زده باشد، نظرش طبق آية قرآن و روايات زياد در اين مورد و نظر مفسرين سني و شيعه، صحيح نمي‌باشد.

و بعلاوه بايد گفت خدا اجزاء ندارد كه امام زمان باقي آن اجزاء باشد.

4- آية ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند آية سوم از سورة بقره‌است كه خداوند مي‌فرمايد: ﴿الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَبِالآَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (البقرة/3). مي‌گويند منظور از ايمان به غيب، ايمان به مهدي مي‌باشد.

و أما جواب: اگر اين آيه را با توجه به آيات ما قبل و ما بعدش در نظر بگيريم، معلوم مي‌شود، مقصود از غيب در اين آيات ذات باري تعالي است. برخي گفته‌اند: مقصود از ((غيب))، قيامت است كه اكنون از نظرها پنهان است، ولي آنها نيز اشتباه مي‌كنند و بزودي دليلش عرض مي‌شود، و اما دليل اينكه اين آيه در مورد ذات خداونداست و در مورد مهدي نيست:

1) چنانكه توجه شود، مي‌فرمايد: ﴿الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ (البقرة/3). متقين كساني هستند كه به غيب ايمان مي‌آورند و نماز را بپا مي‌دارند......

بنابر اين، پيش از نماز خواندن بايد ايمان به خدا و جود داشته باشد، تا اينكه براي او نماز خوانده شود، پس معلوم مي‌شود منظور از يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ، ايمان به خداونداست كه بعد از آن مي‌فرمايد: ((وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ، و نماز مي‌خوانند).

2) غيب در اين آيه خداونداست و يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ، مقصود ايمان به خداوند است، چون اگر به آيات قبل و بعدش توجه كنيم، خداوند چند چيز را از صفات متقين قرار داده: ـ ايمان به غيب، ـ نماز خواندن، ـ انفاق كردن، ـ ايمان به قرآن و كتب آسماني، ـ ايمان به آخرت. حال آيا مي‌توان گفت در اين چند مورد ايمان به خدا مطرح نشده؟ البته خير، و ما مي‌دانيم كه ايمان به خدا از همه چيز واجب تراست، پس غيب جز ذات خداوند متعال در اين آيه چيز ديگري نمي‌تواند باشد.

3) خداوند در هر سوره از قرآن از خودش ياد كرده و بيش از هزاران دفعه در قرآن از خودش ياد كرده و مؤمنين هم بايد به خداوند ايمان بياورند، ولي از مهدي در قرآن يادي نشده، چيزي كه از او ياد نشده، چگونه خدا مي‌خواهد مردم به او ايمان آورند! آيا غيب در اين آيه ذات خدا بايد باشد و ايمان به غيب، ايمان به خدا بايد باشد كه اينهمه خدا از خود ياد كرده، يا ايمان به مهدي كه يادي از او و نامي از او در قرآن نيست؟ و بعلاوه خدا در اين آيه، از بشر ايمان به غيب را خواسته و دستور داده به غيب ايمان آورند، در حاليكه اگر منظور از غيب، امام زمان شيعه باشد، پس از ظهور او اين آيه لغو مي‌شود، زيرا ظاهر شده و ديگر، غيب نيست تا مردم به غيب ايمان آورند.

4) خداوند در آية 12 سورة ملك مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَـهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبِيرٌ (الملك/12). (يعني: كساني كه خداوند را با آنكه در غيب است در مقابلش خاشع هستند براي آنها آمرزش و اجر كريم است)). و در سورة يس آية 11 فرموده: ﴿إِنَّمَا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ (يس/11)، و در سورة ق آيات 31 تا 33 مي‌فرمايد ﴿وَأُزْلِفَتِ الجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ مَنْ خَشِيَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ (ق/31).

5) مقصود از غيب در آن آيه، قيامت هم نيست، چون در آخر آية 4 همان سوره (بقره) مي‌فرمايد: ﴿وَبِالْآَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (البقرة/4)، يعني، متقين به آخرت يقين دارند، اگر مقصود از غيب، قيامت باشد، تكرار مكرر مي‌شود، و بعيد است كه خداوند ايمان به خودش را جزء صفات متقين نياورد و در بارة ايمان به آخرت در مورد صفات متقين بيان كند.

5- آية ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند آية 9 سورة صف است كه در آية 33 سورة توبه نيز شبيه به آن آمده و آن اين‌است: ﴿هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدَى وَدِينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ المُشْـرِكُونَ (التوبة/33). (يعني: خداست كه پيامبرش را با هدايت و آئين درست به سوي مردم فرستاد تا آئين وي را بر تمام آئين‌ها پيروز گرداند، هرچند مشركان را خوش آيند نباشد).

مجلسي اين آيه را همچون آيات قبل در بحار آورده كه اين آيه دربارة قائم آل محمد است و او امامي است كه خداوند او را بر همة كيشها غالب گرداند.

و اما جواب: در مورد اين آيه، برخي از علماي شيعه، اين آيه را تحقيق يافته در صدر اسلام مي‌دانستند كه پيغمبر اصحابش بر تمام جهان آنروز مسلط شدند و اسلام بر همه جا غلبه كرد، من جمله آيت الله ابو القاسم خوئي، در كتاب ((البيان)) در بحث اعجاز قرآن اين آيه را تحقق يافته در صدر اسلام مي‌داند. و برخي مي‌گويند اسلام در ميدانهاي جنگ بر يهود و نصاري و زرتشتيان و كفار غلبه يافت، حال ما روشن مي‌سازيم كه اين آيه در چه موردي است؟

1) در اين آيه قيد ((أرسل رسوله))، آمده يعني خداوند رسولش را فرستاد تا آئين خود را بر آئين هاي ديگر غالب گرداند، پس معلوم مي‌شود، غلبة آئين حق بوسيلة رسول يعني محمد (ص) انجام شد، و بدين معني است كه برخي گفته‌اند، محمد (ص) در ميدانهاي جنگ بر كفار و اهل كتاب غلبه نمود، ولي به نظر ما صحيح‌تر اين است كه بوسيلة براهين و دلائلي كه در قرآن است بر روش هاي غلط و آئين‌ها غلبه نمود، و در سورة صف، آية 14 مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا كُونُوا أَنْصَارَ اللهِ كَمَا قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّينَ مَنْ أَنْصَارِي إِلَى اللهِ قَالَ الحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللهِ فَآَمَنَتْ طَائِفَةٌ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَكَفَرَتْ طَائِفَةٌ فَأَيَّدْنَا الَّذِينَ آَمَنُوا عَلَى عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِينَ (الصف/14). (يعني: اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد، ياران خدا باشيد چنانكه عيسي بن مريم به حواريين گفت چه كسي مرا در راه خدا ياري مي‌كند؟ حواريون گفتند: مائيم ياران خدا، پس طائفه‌اي از بني اسرائيل ايمان آوردند و طائفه‌اي كفر و ورزيدند، پس ما كساني را كه ايمان آوردند بردشمنانشان غالب گردانيديم). از جمله كساني كه گفته‌اند اين غلبة پيروان عيسي بر دشمنانشان با حجت بوده، زيد بن علي است كه چنين گفته، و صاحب كشاف نيز نظير اين قول را آورده‌است.

2) خود قرآن در چندين آيه تصريح نموده و خبر داده كه يهود و نصاري تا قيامت هستند وهيچوقت محو نخواهندشد، و اگر ما بگوئيم اين آيه مي‌گويد تمام اديان از بين مي‌روند و فقط همه مسلمان مي‌شوند با آن آيات شريفه كه در سورة مائده آمده و ما قبلاً بيان كرديم، منطبق نمي‌شود. و بعلاوه در اين آيه يعني آية 14 از سورة صف، خدا نفرموده رسول را فرستاديم تا اديان ديگر را محو نمايد، بلكه فرموده بر آنها غالب باشد. ديگر آنكه خداوند در آية 21 سورة مجادله فرمود: ﴿كَتَبَ اللهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي(المجادلة/21). خدا مقرر داشتد كه او و رسولانش غالب و پيروز خواهند گشت). و ما مي‌دانيم كه برخي از رسولان خدا را كشتند. پس منظور از غلبه در اين آيه، غلبة معنوي مي‌باشد.

6- از آيات ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند آية 54 سورة نور است كه خداوند مي‌فرمايد: ﴿وَعَدَ اللهُ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَـهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضـَى لَـهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْـرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الفَاسِقُونَ (النور/54)..... (يعني: خدا به كساني از شما كه ايمان آورده و عمل‌هاي صالح را پيشه كرده‌اند وعده داده كه آنها را در زمين خليفه گرداند، همان طوريكه كسانيكه قبل از ايشان بودند در زمين خليفه گردانيد، و ثابت مي‌دارد براي آنان دينشان را كه بر ايشان برگزيد، و ترس آنها را بعد از خوفشان تبديل به امنيت گرداند تا اينكه مرا عبادت كنند و شريكي برايم قرار ندهند، و هر كس بعد از اين كافر شود، جزء فاسقان خواهد بود)، مي‌گويند، اين آيه در بارة مهدي نازل شده‌است.

و أما جواب:

1) در اين آيه ذكر: ((آَمَنُوا مِنْكُمْ)) بطور خطاب است كه معلوم مي‌شود دربارة كساني استكه اين آيه را از پيغمبر شنيده‌اند.

2) در اين آيه، قيد شده: ((كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ....)) يعني، شما را جانشين نمايد همان طوريكه قبل از شما را جانشين گرداند. و اگر ما در قرآن نگاه كنيم مي‌بينيم كه خداوند سابقين را در تمام كرة زمين خلافت و سلطنت نداد، مثلاً در سورة ص آية 26 مي‌فرمايد: ﴿يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالحَقِّ...﴾ (ص/26)، يعني اي داود ما تو را خليفه‌اي در زمين قرار داديم، پس ميان مردم به حق حكم كن، از اين آيه معلوم مي‌شود خليفه بر تمام زمين نيست چون حضرت داود برگوشه‌اي از زمين حكومت نموده، و بر تمام اهل آن حكومت نمي‌كرد، حال اگر كسي اشكال كند از كجا حضرت داود بر تمام اهل زمين حكومت نكرده باشد، مي‌گوئيم از قرآن معلوم مي‌شود، حضرت سليمان كه پسر داود بود بعد از داود، از حال اهالي سبا كه خورشيد پرست بودند، با خبر نبود و هدهد براي او خبر آورد، يعني تمام اهل زمين در زمان داود تسليم خدا و دين داود نشده بودند، و از آن خبري نداشتند، و در زمان داود خورشيد پرستاني در زمين بودند كه داود خبر نداشت و آنها نيز از داود خبر نداشتند، بعدا در زمان پسرش سليمان كه جانشين داود شد با خبر شدند، و چه بسا كساني كه در زمين مي‌بودند كه سليمان هم از آنها خبر نداشت و از آيات 23 تا 28 سورة نمل معلوم مي‌گردد.

پس معلوم مي‌گردد مقصود از خليفه شدن، جانشين شدن، بر كفار و غلبه بر آنها در ناحية مكه و اطراف آن است كه در صدر اسلام بوقوع پيوست و در دعاي وحدت كه هنگام فتح مكه‌است، مي‌خوانيم: لا إلـه إلا الله وحده وحده وحده، أنجز وعده، ونصـر عبده وهزم الأحزاب وحده، و مقصود از ((أنجز وعده))، خلافت مسلمين بر مكه‌است كه طبق آية مورد استشهاد ﴿وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَرْضِ...﴾ بوقوع پيوست، و بعلاوه كلمة ((الأرض)) در اين آيه با الف ولام آمده، كه مي‌توان گفت الف ولام عهد است مانند آن آيه كه خدا به پيغمبرش فرموده كفار مي‌خواستند تو را از زمين بيرون كنند ﴿وَإِنْ كَادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا (الإسراء/76)، كه منظور اين نيست كه پيغمبر را از كرة زمين بيرون اندازند بلكه كلمة ارض با الف ولام آمده يعني از آن زمين معهود، اخراج نمايند.

3) در نهج البلاغه آمده كه هنگام جنگ مسلمين با ايران حضرت علي (ع) به اين آيه اشاره و به عمر فرمود: ((ونَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللهِ وَاللهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ)). بنابر اين اصحاب رسول بر قسمتي از كرة زمين خلافت كردند، همچنانكه مردم پيش از ايشان نيز بر پاره‌اي از زمين خلافت و حكومت كردند.

7- آية ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند آيات 82 و 83 سورة نمل است كه خداوند مي‌فرمايد: ﴿وَإِذَا وَقَعَ القَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَـهُمْ دَابَّةً مِنَ الأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآَيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ (82) وَيَوْمَ نَحْشـُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآَيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ (83) (النمل/82-83). (يعني: هنگاميكه آن گفته (عذاب) بر كفار محقق شود از زمين جنبنده‌اي بر آنها خارج كنيم كه با آنها سخن مي‌گويد، كه اين مردم به آيات ما يقين نمي‌داشتند, و روزي كه از هر امتي دسته كساني كه به آيات ما تكذيب مي‌كردند محشور مي‌كنيم، پس آنها تقسيم كرده مي‌شود).

مي گويند: منظور از ((دابه)) يعني جنبنده در آية 82، ((مهدي)) مي‌باشد، و مي‌گويند، منظور از آية 83 در بارة رجعت مي‌باشد.

و أما جواب: در مورد آية اول (يعني آية 82)، بايد گفت: اولاً كلمة ((دابه)) در قرآن به معني جنبندگان پست آمده، ثانياً در مورد اين آيه (82 نمل) بايد به ما قبل آن توجه كرد، در آية 66 همين سوره (نمل) در بارة شك كفار است كه به آخرت شك داشتند، آية 67 در مورد صحبت كفار است كه مي‌گفتند آيا اگر استخوان شويم و خاك گرديم، روز قيامت برانگيخته مي‌شويم؟ در آية 71 مي‌گفتند: وعدة عذاب آخرت چه موقع است؟ در آية 80 مي‌فرمايد: ((تو مردگان را نمي‌تواني بشنواني و تو هدايت كنندة كوران نيستي))، بعد در آية 82 مورد بحث است، مي‌فرمايد: ((وقتي كه وعدة عذاب بر آنها محقق شود (يعني بر كفار)، از زمين جنبنده‌اي خارج مي‌كنيم كه با آنها صحبت مي‌كند، اين مردم به آيات ما يقين نداشتند)). از عبارت ((به آيات ما يقين نداشتند))، معلوم است در موردي است كه در آية 66 خداوند فرمود: ((كفار در مورد آخرت در شك بودند))، پس با توجه به آيات قبل، معلوم مي‌شود مقصود قيامت كبري است كه كفار به آن شك داشتند، ديگر اينكه اصلاً در قرآن صحبت از مهدي نيست كه در مورد او و ظهورش صحبتي شده باشد، تا بعضي در شك باشند و قبول نكنند))، ديگر اينكه روايات زيادي نيز تأييد مي‌كند كه اين آيه دربارة جهان آخرت و قيامت است. ديگر اينكه منظور از ((ارض)) در اين آيه همان ((ارض)) بهشت است كه در گذشته به آن اشاره شد.

و أما آية 83 سورة نمل: با توجه به آيات كه گفته شد و در ارتباط با آنها، اين آيه نيز در بارة قيامت بايد باشد و أما چرا گفتنه شده كه از هرامتي دسته كساني را كه تكذيب آيات ما را كردند، محشور مي‌كنيم؟ جواب آنستكه اگر به آيات 100، 101، 102، 103 سورة طه توجه شود، خداوند مي‌فرمايد: ﴿مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ يَحْمِلُ يَوْمَ القِيَامَةِ وِزْرًا خَالِدِينَ فِيهِ وَسَاءَ لَـهُمْ يَوْمَ القِيَامَةِ حِمْلاً. يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ وَنَحْشُـرُ المُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً (طه/100-101). يعني هر كس از ذكر (قرآن) روي برگرداند، روز قيامت را حمل مي‌كند، وجاويد در حمل وزر خواهد بود، و حمل كردن آن، در روز قيامت برايش بد خواهد بود، قيامت روزي است كه در صور دميده مي‌شود و مجرمين در آن روز چشم سفيد محشور مي‌شوند (كنايه از كوري آنان است).

از اين آيات كه در مورد قيامت است، معلوم مي‌شود: با اينكه در قيامت تمام موجودات و انسانها محشور مي‌شوند، ولي خداوند مي‌فرمايد در آن مجرمين را كور محشور مي‌كنيم، چون طرف صحبت مجرمين هستند، و معلوم است كه غير مجرمين بلكه مؤمنين نيز در قيامت محشور مي‌شوند، و ما نمي‌توانيم بگوئيم چون در اين آيه صحبت از غير مجرمين نشده، پس فقط مجرمين محشور مي‌شوند، و بقول معروف اثبات شيء نفي ما عدا نمي‌كند.

ديگر اينكه اگر به آية مورد استشهاد در بحث، يعني آية 84 توجه كنيم، مي‌بينيم مي‌فرمايد: ﴿حَتَّى إِذَا جَاءُوا قَالَ أَكَذَّبْتُمْ بِآَيَاتِي (النمل/84). (يعني: تا اينكه بيايند، به آنان خدا خواهد گفت: آيا آيات مرا تكذيب كرديد)، پس معلوم مي‌شود منظور از آمدن آنها، آمدن در صحراي محشر قيامت كبري است كه خداوند با آنها صحبت خواهد كرد، چون زمان مهدي كه اينها چنين مي‌گويند كه خدا با كسي صحبت نمي‌كند، و اين قيامت است كه خداوند با خلائق صحبت خواهد كرد.

ديگر اينكه از اين آيات (82 و83) نمل معلوم مي‌شود، مسافتي را بايد كفار در قيامت طي كنند تا آنها را به آتش اندازند، و أما تكليف ديگران چه مي‌شود، يعني مؤمنين و ضالين؟، در آيات ديگر به آنها اشاره شده و آيات 82 و83 سورة نمل در مقام وصف حال تكذيب كنندگان پيامبران در قيامت است.

8- آيات ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند: علي بن ابراهيم از عبد الله بن عباس روايت كرده كه پيغمبر (ص) در تفسير آية ﴿وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا(الشمس/3)، فرمودند كه مقصود از روشني در اين آيه، امامان ما اهل بيت هستند كه در آخر الزمان به سلطنت مي‌رسند و زمين را پر از عدل و داد مي‌كنند.

جواب: خداوند در قرآن به عصـر ـ روز ـ شب ـ ماه ـ خورشيد ـ زيتون ـ انجير و غير اينها قسم خورده كه معلوم مي‌شود همان مخلوقات اوست، بنابر اين روز كه در اين آيه خدا به آن قسم خورده همين روز است كه خورشيد از افق ظاهر مي‌شود، و اگر ما مقصود از روز را روشني و امام بگيريم، پس مقصود از ليل (يعني شب كه خدا به آن قسم خورده و فرموده: ((وَاللَّيْلِ)) را چه بگيريم؟ مي‌گويند مقصود از ((ليل)) كه خدا به آن قسم خورده عمر است، و مقصود از ((شمس))، علي است، بايد ايشان گفت خداوند به چيز مهم و مقدس و مانند آن قسم مي‌خورد، اگر مقصود از ((ليل)) عمر باشد، خدايتعالي چگونه به آن قسم ياد نموده با اينكه بايد بر چيزهاي خوب و انسانهاي شريف قسم مي‌خورد، چرا به ليل كه به قول شما بمعني عمر است قسم ياد نموده است؟!!!.

تذكر: عمر را مسلمان پاكي مي‌دانيم و استدلال بالا را از جهت مطابقت با زبان شيعيان و الزام خصم ذكر نمودم تا اينكه به زبان ايشان صحبت كرده باشيم.

9- آية ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند آية 11 سورة مؤمنون است كه كفار مي‌گويند: ﴿قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ؟ (غافر/11). (يعني كفار در جهنم خواهند گفت: پروردگارا دو بار ما را ميراندي و دو بار ما را زنده نمودي، پس اعتراف نموديم به گناهانمان پس آيا براي خروج از جهنم راهي وجود دارد؟.

اين آيه را دليل آورده، مي‌گويند كه مقصود از دو بار ميراندن يكي هنگام مردن در اين دنيا مي‌باشد، و مرگ دومي، مردن بعد از رجعت است.

و أما جواب: اين آيه دلالتي بر رجعت ندارد و آيه چنين مقصودي را نمي‌رساند، زيرا اگر منظور رجعت باشد و ما به فرض محال بگوئيم قبل از قيامت رجعتي باشد، در اين صورت براي كساني كه به دنيا رجعت مي‌كنند، سه حيات مي‌باشد و دو مرگ، زيرا يك حيات در اين دنيا و بعد از آن مرگ، حيات ديگر، در رجعت و بعد از آن مرگ و حيات سوم در قيامت، و مي‌شود سه بار زنده شدن و دو بار مردن. و با آيه جور درنمي‌آيد، زيرا كفار مي‌گويند دو بار ما را زنده كردي و ميراندي. حال اگر فرض كنيم كه در رجعت كفار نمي‌ميرند و وارد قيامت مي‌شوند، در اين صورت دو بار حيات و يك بار مرگ مي‌شود كه باز هم با آيه جور در نمي‌آيد. پس معلوم مي‌شود آيه در مورد رجعت نيست، و حال ببينيم در چه موردي است؟

با توجه به خود آيه، معلوم مي‌شود كه دوزخيان مي‌گويند، خدايا ما را دو بار ميراندي و دو بار زنده كردي آيا راهي براي خروج هست؟ مقصود عذاب آنها در دوزخ است كه دو باره به حالت بيهوشي افتادند و دو باره به حالت اصلي بازگشتند، مي‌گويند راهي هست ما را از جهنم نجات دهي؟ چون عذاب چشيده‌اند، ولي اگر صحبت آنها را در بارة مرگ و زندگي در دنيا بگيريم، حرفشان بي ربط مي‌شود، چون اقرار به زندگي و مرگ چه ارتباط باتقاضاي آنها در مورد رهائي از آتش دارد. حال اگر كسي بگويد كفار در جهنم نمي‌ميرند طبق آية: ﴿لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَى (طه/74)، مي‌گويم كفار به نظر خودشان صحبت مي‌كنند، به نظرشان مي‌آيد كه آن حالت بيهوشي ناشي از عذابها، مرگ است، و آية 16 ابراهيم نيز مؤيد عرض ماست كه مي‌فرمايد: ﴿مِنْ وَرَائِهِ جَهَنَّمُ وَيُسْقَى مِنْ مَاءٍ صَدِيدٍ يَتَجَرَّعُهُ وَلَا يَكَادُ يُسِيغُهُ وَيَأْتِيهِ المَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ وَمِنْ وَرَائِهِ عَذَابٌ غَلِيظٌ (إبراهيم/16). (يعني: جايگاه هر جبار عنيدي جهنم است و در آن آب سوزان چشانده مي‌شود و جرعه جرعه داده مي‌شود و از شدت سوزان بودنش نخواهد خورد و از هر طرف مرگ مي‌آيد و او نمي‌ميرد و از بالاي او عذابي دردناك است).

از همين آية اخير، معلوم مي‌شود كه مقصود از اينكه از هر طرف مرگ مي‌آيد ولي نمي‌ميرد، اينست كه نمي‌ميرد براي هميشه كه راحت شود، و از آية ﴿لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَى (طه/74)، (يعني: نه در جهنم مي‌ميرد و نه زنده مي‌شود)، نيز معلوم مي‌شود براي هميشه نمي‌ميرد و براي هميشه زنده نمي‌ماند، بلكه حالتي بين تبديل شدن مرگ به زندگي و بعكس كه نوعي عذاب است، و كفار آنرا در جهنم ذكر مي‌كنند.

و بعلاوه خداوند در قرآن از قول اهل بهشت چنين مي‌آورد كه ايشان مي‌گويند: ﴿أَفَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ إِلَّا مَوْتَتَنَا الأُولَى (الصافات/58). (آيا ما در اين جا ديگر نمي‌ميريم مگرهمان يكبار مرگي كه در دنيا مرديم) كه معلوم مي‌شود، ايشان فقط يكبار مرگ را چشيده‌اند، آنهم در دنيا. و در سورة بقره نيز براي انسان دو بار مرگ و دو بار حيات آمده كه مي‌تواند توضيح آية مورد بحث (آية 11 سورة مؤمنون) باشد، در آية 28 سورة بقره مي‌فرمايد: ﴿كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللهِ وَكُنْتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ (البقرة/28). چگونه به خدا كافر مي‌شويد و حال آنكه شما مرده بوديد، خدا شما را زنده نمود، سپس شما را مي‌ميراند، سپس شما را زنده مي‌كند)، در اين آيه براي سير انسان دو موت و دو حيات ذكر نموده، موت و حيات اول را بصورت ماضي آورده يعني، موت و حياتي به شما داده كه از حالت جمادي خارج و به حيات دنيوي، نائل شده ايد، و موت و حيات ديگر در مستقبل به شما عطا خواهد شد و آن مردن به اجل دنيوي و حيات اخروي است. پس اين آيه در مورد هر چه باشد، در بارة رجعت نمي‌تواند باشد.

 

فصل سوّم
حديث لوح جابر

ما در فصول قبل از كتاب بحار الانوار مجلسي روايات مهمي را كه در اثبات مهدويت به آن استشهاد مي‌كنند، آورديم و آنها را نقد نموديم. اكنون لازم ديديم، احاديث مهمة ديگري را كه شيعه به آن در اثبات امامت ومن جمله امام زمان به آن استشهاد مي‌كند، و مجلسي در بحار الانوار نياورده‌است بياوريم، و چون اين احاديث تقريبا همگي شبيه به هم است، به نقد يكي از آنها كه بين شيعه بسيار مهم است، اكتفاء مي‌نمائيم، و سپس نقد و بررسي و دلايل بطلان اين حديث را بيان خواهيم كرد، كه دلايل بطلان اين حديث احاديث ديگر از اين قبيل را نيز رد مي‌كند، و البته طالبين براي بطلان احاديث ديگر بايد به كتاب «بررسي از نصوص امامت» مراجعه نمايند.

اينك به اين حديث معروف به حديث لوح جابر است، مي‌پردازيم: در كتاب «اكمال الدين» صدوق و نيز در كتاب «عيون اخبار الرضا»، اين حديث با اين سند آمده:

((حَدَّثنا محمَّدُ بنُ إبراهيمَ بنِ اسحقَ الطَّالَقَانِيُّ عَنِ الحَسَنِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ سَعِيدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ نَصْرٍ القَطَّانِ عَنْ عُبَيْدِ اللهِ بْنِ مُحَمَّدٍ السُّلَمِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحِيمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ العَبَّاسِ بْنِ أَبِي عَمْرٍو عَنْ صَدَقَةَ بْنِ أَبِي مُوسَى عَنْ أَبِي نَضْرَةَ قَالَ:

لَمَّا احْتُضِرَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ البَاقِرُ (ع) عِنْدَ الوَفَاةِ دَعَا بِابْنِهِ الصَّادِقِ (ع) لِيَعْهَدَ إِلَيْهِ عَهْداً فَقَالَ لَهُ أَخُوهُ زَيْدُ بْنُ عَلِيٍّ: لَوِ امْتَثَلْتَ فِيَّ بِمِثَالِ الحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ لَرَجَوْتُ أَنْ لَا تَكُونَ أَتَيْتَ مُنْكَراً. فَقَالَ لَهُ: يَا أَبَا الحُسَيْنِ! إِنَّ الأَمَانَاتِ لَيْسَتْ بِالْمِثَالِ وَلَا العُهُودُ بِالرُّسُومِ وَ إِنَّمَا هِيَ أُمُورٌ سَابِقَةٌ عَنْ حُجَجِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ. ثُمَّ دَعَا بِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ فَقَالَ لَهُ: يَا جَابِرُ! حَدِّثْنَا بِمَا عَايَنْتَ مِنَ الصَّحِيفَةِ. فَقَالَ لَهُ جَابِرٌ: نَعَمْ يَا بَا جَعْفَرٍ! دَخَلْتُ إِلَى مَوْلَاتِي‏ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم لِأُهَنِّئَهَا بِمَوْلِدِ الحَسَنِ (ع) فَإِذَا بِيَدِهَا صَحِيفَةٌ بَيْضَاءُ مِنْ دُرَّةٍ فَقُلْتُ: يَا سَيِّدَةَ النِّسْوَانِ! مَا هَذِهِ الصَّحِيفَةُ الَّتِي أَرَاهَا مَعَكَ؟ قَالَتْ: فِيهَا أَسْمَاءُ الأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِي. قُلْتُ: لَهَا نَاوِلِينِي لِأَنْظُرَ فِيهَا؟ قَالَتْ: يَا جَابِرُ لَوْ لَا النَّهْيُ لَكُنْتُ أَفْعَلُ لَكِنَّهُ قَدْ نَهَى أَنْ يَمَسَّهَا إِلَّا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ أَوْ أَهْلُ بَيْتِ نَبِيٍّ وَ لَكِنَّهُ مَأْذُونٌ لَكَ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى بَاطِنِهَا مِنْ ظَاهِرِهَا! قَالَ جَابِرٌ: فَقَرَأْتُ فَإِذَا أَبُو القَاسِمِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ المُصْطَفَى أُمُّهُ آمِنَةُ أَبُو الحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ المُرْتَضَى أُمُّهُ فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدِ بْنِ هَاشِمِ بْنِ عَبْدِ مَنَافٍ أَبُو مُحَمَّدٍ الحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ البَرُّ أَبُو عَبْدِ اللهِ الحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ التَّقِيُّ أُمُّهُمَا فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ أَبُو مُحَمَّدٍ عَلِيُّ بْنُ الحُسَيْنِ العَدْلُ أُمُّهُ شَهْرَبَانُوَيْهِ بِنْتُ يَزْدَجَرْدَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ البَاقِرُ أُمُّهُ أُمُّ عَبْدِ اللهِ بِنْتُ الحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَبُو عَبْدِ اللهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ أُمُّهُ أُمُّ فَرْوَةَ بِنْتُ القَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ أَبُو إِبْرَاهِيمَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا حَمِيدَةُ أَبُو الحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا أُمُّهُ جَارِيَةٌ وَ اسْمُهَا نَجْمَةُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الزَّكِيُّ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا خَيْزُرَانُ أَبُو الحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ الأَمِينُ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا سَوْسَنُ أَبُو مُحَمَّدٍ الحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الرَّقِيقُ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا سَمَانَةُ وَ تُكَنَّى أُمَّ الحَسَنِ أَبُو القَاسِمِ مُحَمَّدُ بْنُ الحَسَنِ هُوَ حُجَّةُ اللهِ القَائِمُ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا نَرْجِسُ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ)).

مضمون اين حديث، اين است كه چون حضرت باقر محتضر شد در هنگام فوت خود پسرش صادق را خواست و عهد امامت را به او سپرد، برادرش زيد بن علي بن الحسين به او گفت، اگر همانگونه كه امام حسن امامت را به برادرش حسين بن علي واگذار كرد، تو نيز چنين مي‌كردي، گمان مي‌كنم در اين صورت كار بدي نكرده بودي (يعني: زيد مي‌خواست كه امامت را حضرت باقر به او واگذارد)، حضرت باقر به او فرموده: اي ابو الحسين امانات چون بخشش مال و اموال نيست كه هر كس به هر كس بخواهد بدهد، و عهود الهي چون رسوم نيست كه هر كس هر چه بخواهد بكند، اينها اموري است با سابقه از طرف حجتهاي خدا، آنگاه براي اتباع و اسكات زيد، جابر بن عبد الله را خواست، و فرمود: اي جابر آنچه را در صحيفة معاينه ديده‌اي، براي ما حديث كن، جابر عرض كرد: آري اي ابو جعفر، من وارد شدم بر خانم بزرگوار خود فاطمه عليها سلام تا او را به ولادت حسن تهنيت و مباركباد گويم، ناگاه صحيفه‌اي در دست آن حضرت ديدم از در سفيد، گفتم: اي بي‌بي زنهاي جهان اين صحيفه كه با شما مي‌بينم، چيست؟ فرمود: در آن اسماء امامان از فرزندان من است، عرض كردم آنرا به من بدهيد تا ببينم، فرمود: اي جابر اگر نهي نبود اين كار را مي‌كردم، ليكن نهي است از اينكه كسي آنرا بدست گيرد، مگر كسي كه پيغمبر يا وصي پيغمبر يا از خاندان پيغمبر باشد ليكن تو مأذوني كه از ظاهر آن به باطنش نظر كني، جابر گفت: من خواندم آنرا كه چنين نوشته بود: محمد مصطفي كه مادرش آمنه‌است و همچنين نام دوازده امام با مادران آنان تا آخر، كه در آن لوح نوشته شده بود.....)).

أما جواب:

در اين حديث مي‌بينيم كه زيد بن علي بن الحسين از امام محمد باقر مي‌خواسته كه امامت را به او واگذارد در صورتيكه چنانكه در قبل گفته شد زيد بن علي از مؤمنين بوده كه شيعه او را قبول دارد، و زيد برادر امام محمد باقر بوده، اگر قرار بود واقعاً لوحي وجود داشته باشد كه در آن نام دوازده امام است، چرا زيد مي‌خواهد كه امامت به او واگذار شود؟ ديگر اينكه ا اين لوح نزد امام باقر نبوده و زيد از آن خبري نداشته؟

ديگر اينكه چرا فقط جابر بن عبد الله انصاري او را ديده، و دلائل بسيار ديگر، من جمله نام مادران ائمه را اشتباه گفته، مثلا لوحي كه از همين جابر است كه در كتاب اثبات الوصيه آمده نام مادر حضرت علي بن الحسين را جهانشاه گفته در حاليكه در اينجا شهربانو ذكر شده، و در آنجا همين جابر نام مادر حضرت رضا را تكتم گفته، ولي در اينجا نجمه‌است. و همچنين اسماء ديگران، عيب ديگر اين حديث اين است كه فاطمه عليها سلام فرموده: در اين لوح، نام امامان از فرزندان من است، و حال اينكه نام پيغمبر و علي در آن است، و آن حضرت مادر اينها نيست.

ديگر اينكه از هيچيك از روات اين حديث از سعيد بن محمد بن نصر القطان تا ابو نصره، نامي در كتب رجال نيست. صدوق اين راويان را از كجا آورده و از كه گرفته؟ و اين روايت را از كجا آورده؟ اما در حاشية كتاب اكمال الدين نوشته، ابو بصره، اگر ابو بصره باشد، محمد بن قيس اسدي است و محمد بن قيس اسدي كسي است كه شهيد ثاني او را در كتاب الدراية ((ضعيف)) شمرده وفرموده: ((كلما كان فيه محمد بن قيس عن أبي جعفر فهو مردود)). أما يقيناً او محمد بن قيس نيست، و اگر او باشد از قول او چنين دروغي را بافته‌اند. و نيز در حاشية همين كتاب گفته‌است: اگر ابو بصره باشد، اسم او حميل بضم حاء و بهر صورت ((مجهول)) است، و اصلاً خود حديث بقدري رسوا است كه ما هيچگونه احتياجي به صحت و سقم حديث از جهت رجال آن نداريم.

ديگر اينكه وفات امام باقر بر طبق تمام تواريخ از سال 114 تا 118 ذكر شده، براي تحقيق بيشتر به كتب ذيل مراجعه شود: المقالات و الفرق سعد بن عبد الله الاشعري/ ص 72. فرق الشيعة حسن بن موسي نوبختي/ ص 82. در اين دو كتاب وفات آن حضرت سال 117 مي‌باشد، وفيات الاعيان ابن خلكان/ ص 23، و بحار الانوار ج 12/ ص 44 چاپ تبريز، تاريخ يعقوبي/ ص 52. منتهي الآمال چاپ علمي، تتمة المنتهي/ ص 86، الاصابه/ ج1/ ص 215.

اما وفات جابر بن عبد الله انصاري ـ از سال 73 هجري تا 77 است. رجوع شود به كتب ذيل: تهذيب/ ج 9/ ص 77 چاپ نجف ج 1/ ص 215، الاستيعاب/ ج1/ ص 213، اسد الغابه/ ج1/ ص 258. تتمة المنتهي/ ص 69.

پس فاصلة بين وفات حضرت باقر و جابر بن عبد الله حد متوسط چهل سال است و كمتر نيست، كسي به اين حديث ساز نگفته كه هنگاميكه حضرت ابو جعفر محمد باقر محتضر بود، جابر كجا بود كه تو از قول او حديث لوح را آوردي؟ و اثبات امامت اثني عشر با نام ونشان مادر كردي؟ جابر كه چهل سال قبل از احتضار حضرت باقر از دنيا رفته، چگونه آمد و زيد بن علي را به امامت حضرت صادق قانع كرد؟

اما دليل روشن‌تري كه اين حديث و احاديث مشابهي را كه تعدادشان انگشت شمار است و در آن نام امامان آمده دروغ بودنشان را آشكار مي‌كند، اينست كه چنانچه در تاريخ آمده و شيعة اماميه و اهل سنت نيز قبول دارند، امام صادق، اسماعيل پسرش را جانشين خودش نمود، و بسياري از شيعيان در بارة اسماعيل نص صريح از او شنيده بودند و معتقد گشتند كه پس از آن حضرت جانشين وي اسماعيل خواهد بود، ولي اسماعيل قبل از امام صادق از دنيا رفت. بايد گفت اگر لوحي وجود داشت و نام دوازده امام شيعه، در آن بود، هرگز امام صادق، اسماعيل را جانشين خود نمي‌كرد. و مشابه چنين جانشيني، داستان فوت محمد بن علي بن محمد الجواد معروف به سيد محمد است كه وي از طرف امام علي النقي به جانشيني انتخاب شد و در زمان امام علي النقي فوت شد، بايد گفت اگر لوحي وجود داشت و نام دوازده امام شيعه در آن بود كه امام علي النقي سيد محمد را جانشين خودش نمي‌كرد.

ديگر اينكه قيام سادات علوي، نيز دليل بر اينست كه نصوص امامتي وجود نداشته، مثلاً بيعت اهل كوفه با زيد بن علي بن الحسين و خروج آن جناب بدين نام و عنوان از مسلمات تاريخ است، و عقيدة آن جناب اين بوده كه امام از فرزندان علي و فاطمه، آن كسي است كه براي امر به معروف و نهي از منكر و دفاع از دين به امر جهاد پرداخته و با شمشير قيام كند، و اين از واضحترين حجت آن حضرت است كه آن حضرت اصلاً منكر نص امامت در خاندان نبوت بوده‌است.

ديگر اينكه از قضاياي مسلمة تاريخ، امامت محمد بن عبد الله بن الحسن بن الحسن المجتبي معروف به نفس زكيه كه از بزرگان خاندان نبوت است، و بيعت مردم مخصوصاً بني هاشم با آن حضرت تا جائيكه خود حضرت صادق كه اكثر اين احاديث نصيه منسوب به آن حضرت است، به بيعت با او دعوت شد.

ديگر اينكه اگر حديثي وجود داشت كه از جانب خدا نام دوازده امام تعيين شده، بايد حضرت علي يا امام حسن به چنين احاديثي براي امامت خود استناد كنند، يا از ياران آنها حد اقل پنج نفر باشند كه با خبرت باشند، ولي مي‌بينيم نه آنها به چنين احاديثي استناد كرده و نه ياران آن حضرات از آن‌ها خبر داشتند، و چنانكه گفته‌اند جعفر بن محمد پسرش را جانشين خود كرد و پسر قبل از او فوت شد، و يا علي النقي، سيد محمد را جانشين خود كرد، و او قبل از او از دنيا رفت.

امام حسن عسكري فرزند نداشت

در يكي از كتب معتبر كه در نيمة دوم قرن دوم هجرت نوشته شده يعني، نويسندة آن، ابو محمد، حسن بن موسي (نوبختي) است و علماي شيعه، چون نجاشي و شيخ طوسي، او را شيعه دانسته‌اند، در مورد فرزند امام حسن عسكري اقوالي آورده كه ما اكثر آنرا مي‌نويسيم، و آن كتاب بنام ((فرق الشيعه)) مي‌باشد:

1- بعد از امام حسن عسكري عده‌اي از پيروانش گفتند كه: ((حسن عسكري نمرده و زنده و مهدي قائم است و او را هيچ پسر نبود و غايب شد و نشايد بميرد...)) بنابر اين:

چنانكه ملاحظه مي‌شود يارانش گفتند كه او پسر نداشت و خود او را قائم مي‌گفتند.

2- گروه ديگري از يارانش گفتند كه حسن عسكري درگذشت، و پس از مرگ، زندگي را از سر گرفت و او مهدي قائم است، زيرا بنا به روايتي كه رسيده، قائم آن است كه پس از مرگ برخيزد و قيام كند و فرزندي از وي نمانده باشد، حسن بن علي درگذشت و در مردن او گفتگوئي نيست، و او را فرزندي نبود، و از وي كسي باز نماند و جانشيني نداشت. و كسي را به جاي خود برنگزيد، ولي پس از مرگ زندگي از سر گرفت و بي گمان مهدي است.....

بنابر اين: از اين مطلب معلوم مي‌شود كه برخي از پيروان حسن عسكري دنبال روايتي بودند كه در آن گفته شده كه قائم آن است كه پس از مرگ برخيزد و قيام كند، و اينها مي‌گفتند كه حسن عسكري چون مرده، بعدا بر مي‌خيزد و قيام مي‌كند، ديگر اينكه اين دسته نيز مي‌گفتند كه حسن عسكري پسري ندارد.

3- گروه ديگري گفتند كه حسن بن علي درگذشت و برادرش جعفر پس از وي به امامت نشست، زيرا كه حسن عسكري وي را جانشين خود ساخت، و او نيز اين امر را بپذيرفت، و امامت به وي رسيد......

توضيح ـ از اين گفته نيز معلوم مي‌شود كه پيروانش قائل به فرزند براي او نبودند.

4- گروه ديگري گفتند كه اصلاً حسن عسكري را فرزندي نبود، زيرا پس از آزمايش و جستجوي بسيار، او را پسري نيافتيم، اگر بگوئيم كه او بمرد و وي را در نهان فرزندي بود، لازم آيد كه چنين سخني را دربارة هر مرد بي‌فرزندي كه مرده باشد بتوان گفت. نيز ممكن است ادعا كنيم كه پيغمبر را پسري بوده كه پس از وي به جاي او نشسته‌است.

5- گروه ديگري گفتند كه حسن عسكري و پدر و نياكان وي در گذشته‌اند، و بنا به اخباري كه رسيده مردن ايشان به راستي پيوسته‌است، و اين اخبار را به دروغ نتوان داشت. همچنين صحيح است كه امامي پس از حسن عسكري نبود، زيرا همان سان كه پيغمبري پس از محمد قطع گشت، روا بود كه امامت نيز قطع شده رشتة آن بگسلد...

6- گروه ديگر گفتند كه ابو جعفر محمد بن علي كه در روزگار پدرش درگذشت، به وصيت پدر، امام بود، و به اسم و رسم او را به امامت معين كرده بودند، و جايز نيست امامي كه امامتش ثابت شده و بدرستي پيوسته بر كسي جز امام اشارت كند، ولي چون هنگام مردن محمد فرا رسيد، بر آن شد كه براي جانشيني خود كسي را پيدا كند تا امامت را به وي سپارد، و نمي‌دانست كه امامت را دو باره به پدرش واگذار كند، و او را جانشين خود سازد، زيرا امامت وي از طرف پدر وجدش تثبيت شده بود، ديگر اينكه جايز نبود با وجود پدرش امر ونهي كند وكسي را برگزيند كه او در امر و نهي شريك باشد، زيرا امامت بر وي پس از در گذشت پدرش ثابت مي‌گشت، ناچار از امامت با غلامي خرد سال و استوار و زينهارداري كه نفيس نام داشت و خدمتگزار او بود، در ميان گذاشت، و كتابها، و دانشها، و افزار جنگ و آنچه را كه (از روا و ناروا) امت بدان نيازمند بود، به وي سپرد، و به او وصيت كرد، هرگاه پدرش را مرگ فرا رسيد همة آن چيزها را به برادرش جعفر سپارد، كسي بر اين راز جز پدرش آگاه نشد. اين كار را از آن روي كرد تا به وي تهمتي نبندند، و آن راز پوشيده ماند، چون ابو جعفر محمد درگذشت، اهل خانه و كساني كه به ابو محمد حسن بن علي گرايشي داشتند، از آن داستان آگاه شده، راز او را دريافتند. از روي رشك و بدسگالي به نفيس دشنام دادند و در پي آزار او برآمدند. نفيس برخويشتن بترسيد، و از تباهي وصيت و بطلان امر امامت بهراسيد، جعفر را بخواند و وصيت محمد را با وي در ميان گذاشت و چنانكه فرموده بود راز امامت را به وي بازگفت و آنچه را كه ابو جعفر محمد بن علي بدو سپرده بود، به وي باز داد..... اين گروه امامت حسن عسكري را باور نداشته، گفتند پدرش او را جانشين خود نساخته، و وصيت خويش را دربارة محمد تغيير نداده، و نامزدي وي به امامت درست بوده‌است، و بدين روش جعفر را امام دانسته و در آن باره به گفتگو برخاستند، اين گروه جعفر را قائم دانسته‌اند.

7- گروه ديگر به سخني مانند فطحيه پرداختند، از فقيهان و پارسايان ايشان عبد الله بن بكير بن ايمني و همگنان او بودند، و چنان پنداشتند كه حسن عسكري پس از پدرش امام بود و درگذشت و بعد از وي جعفر به امامت نشست و گفتند چون امام حسن عسكري فرزند نداشت جايز است امام بعد از او برادرش باشد.

8- گروه ديگر كساني بودند كه چون از ايشان پرسيده شد، آيا جعفر يا كس ديگر را امام مي‌دانند، گفتند ما نمي‌دانيم در اين باره چه گوئيم....

توضيح: اين گروه نيز اگر مي‌دانستند كه حسن عسكري فرزندي داشته و او قائم بوده در شك نمي‌افتادند، در بحار الانوار نيز ياد شده كه حسن عسكري فرزند نداشته، و در تاريخ طبري كه از تواريخ معتبر مي‌باشد آمده كه بيست و پنج سال بعد از فوت حسن عسكري مردي پيدا شد و گفت فرزند حسن عسكري هستم، چرا اموال پدرم را بين برادرش جعفر و مادر بزرگم سوسن خاتون تقسيم كرده‌ايد و سهم مرا نداديد؟؟ دولت وقت تمام افراد خانواده را گرد آورد، و پسر را عرضه كرد و همه گفتند دروغ مي‌گويد و رئيس خانواده گفت كه ما همسران حسن عسكري را در عدة وفات شوهرشان، تحت نظر قرار داديم و او فرزندي نداشته، و ميراث او همان طور كه گفته شد، بايد تقسيم شود و آن شخص دروغگو را در زندان محبوس كردند.

و دلائل زيادتري و روايات زيادي در كتب آمده كه براي مختصر شدن موضوع از ذكر آنها خودداري مي‌كنيم.

مسلمانان متأسفانه از همان قرن اول فرقه فرقه شدند و بيش از سيصد فرقه بوجود آمده، و براي حقانيت خود يا براي پيشبرد، سياستشان روايات دروغي را جعل كردند كه يكي از روايات اينست: ((((إِذَا رَأَيْتُمْ الرَّايَاتِ السُّودَ قَدْ جَاءَتْ مِنْ خُرَاسَانَ فَأْتُوهَا فَإِنَّ فِيهَا خَلِيفَةَ اللهِ المَهْدِيَّ فيهم))، (يعني: هرگاه پرچمهاي سياه را از جانب خراسان ديديد، مهدي در ميان آنهاست و به آنها ملحق شويد). اين حديث را علي الظاهر پيروان ابو مسلم خراساني كه پرچمهاي سياه داشتند جعل كردند تا مسلمانان را با خود همراه كنند، يا در مورد امامت نيز اين سيصد فرقه هر كدام پيشوائي براي خود قائل بوده و با يكديگر مخالف بودند، و آن پيشوا را به مقام پيغمبري رسانيده‌اند، كه براي اطلاع بيشتر به كتاب ((فرق الشيعه)) و ((ملل و نحل)) و ((مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين)) مراجعه شود.

و از اين پيشوايان كه، مريد ايشان آنها را به مقام پيغمبري رسانيده‌اند، گروه (مغيريه) است، كه پيروان مغيره بن سعيد او را پيغامبري مي‌دانند كه اسم اعظم داند، سراپا نور است، وبر سر تاجي نهاده‌است.

و ما مي‌دانيم پيروان او خود را مسلمان مي‌دانند، ولي اين چنين غلو مي‌كنند و جزء غلات هستند.

يا گروه (بيانيه) پيروان بيان بن سمعان تميمي، خدا را بصورت انساني مجسم كنند كه همه را هلاك سازد مگر صورت خويش را.

((بيان)) دعوي آن داشت كه اسم اعظم داند و با ستارة پروين گفتگو كند. گفته شده گروهي ((بيان)) را پيغمبر پنداشته‌اند.

يا فرقة منصوريه ـ ياران ابو منصور كه پس از جعفر بن محمد بن علي (امام باقر) او را امام دانند، وحديثي از پيغمبر دال بر حقانيت او به دروغ درست كرده‌اند.

يا فرقة ((خطابية)) كه پيروان ابي الخطاب بن ابي زينب هستند، و خود را شيعه مي‌دانند ولي ابي الخطاب را پيغمبر مي‌دانند.

عده‌اي قائل به امامت محمد بن حنفيه فرزند علي بن ابي طالب شدند و مي‌گفتند مقام او از حسن بن علي بالاتراست، و حسن بن علي به فرمان وي به جنگ معاويه رفت و به دستور او دست از كار زار كشيد.

گروه ديگر گفتند محمد بن حنفيه بمرد و پس از وي امامت به پسرش ابو هاشم عبد الله بن محمد كه مهتر فرزندان وي و جانشين پدرش بود، رسيد، اين دشته را بنام ابو هاشم كه كنية عبد الله بن محمد بن حنفيه بوده‌است، فرقة هاشميه نامند.

بعد از ابو هاشم عبد الله بن محمد ـ گروهي گفتند كه ابو هاشم عبد الله بن محمد وصيت كرد كه پس از وي محمد بن علي بن عبد الله بن عباس بن عبد المطلب، جانشين وي شود، و گروه راونديه را بوجود آوردند و اينان معتقدند كه امامت پس از رسول خدا حق عباس فرزندان عباس عموي آن حضرت مي‌باشد. آنان مي‌گفتند كه ابو هاشم وصيت كرده كه پس از وي محمد بن علي بن عبد الله بن عباس جانشين او شود.

عده‌اي قائل به امامت عبد الله بن معاويه شدند، چون ابو مسلم عبد الله بن معاويه را در زندان كشت، اينان به سه دسته شدند:

عده‌اي معتقد شدند كه چون جعفر بن محمد، پسرش اسماعيل را جانشين خود كرد و او قبل از او مرد، اين روايت را جعل كردند كه جعفر بن محمد گفته بود: ((ما رأيت بَدَا لِـلَّهِ عزَّ وَجلَّ في إسماعيل)) يعني من نديدم كه خداوند جز اسماعيل بدا كرده باشد و خواست خود را دگرگون كرده باشد! ايشان پندارند كه محمد بن اسماعيل نمرده و زنده‌است و در شهرهاي روم زندگي مي‌كند.

خلاصه بيش از سيصد فرقه با روايات دروغ در مورد حقانيتشان جعل كردند كه ما كمتر از بيست از آن را شمرديم، و اما چنانكه معلوم است بعد از فوت حسن عسكري نيز چنين شد. و اگر دقت شود شيعة اماميه يك فرقة كوچكي مي‌باشد و خود شيعه به 154 فرقه تقسيم شده كه يكي از آنها شيعة دوازده امامي است، و آن 153 فرقة ديگر كه اماماني براي خود داشتند و حتي برخي از آنها چنانچه ديديم امام فرقه را به مقام پيغمبري رسانده و بنظر خود از قرآن و حديث روايت آوردنده، به روشني معلوم است كه تمام آنها دروغ بوده و مورد قبول شيعة اماميه نيست، و شيعة اماميه نيز يكي از آن گروه كه مجموعا 154 فرقه را تشكيل مي‌دهند از روايات دروغ براي حقانيت خود استفاده كرده‌اند، و اگر در فرق الشيعة نوبختي به‌بينيم، اين گروهها بعد از فوت رهبرشان دچار گروه، گروه مي‌شدند و هر عده يك فرد را امام خود قرار مي‌دادند. (منظور از امام رهبراست غير از امام در نظر شيعه). و چنانكه ديديم، پيروان حسن عسكري نيز بعد از او دچار تفرقه شدند و يك فرقة آن به نام اماميه به جعل روايات دروغ پرداخت كه آن روايات را ديديم.

 

+               +              +

 

 

 

هوامش

(1) در اينكه در روايت است كه در مادر حضرت موسى اثر آبستنى نبود صحيح نيست, و روايت دروغ است و اگر ما به كتاب تورات, سفر خروج آية 16 به بعد نگاه كنيم سبب زنده ماندن حضرت موسى را ترس قابله‌ها از خداوند آورده نوشته شده: "و پادشاه مصر به قابله‌هاي عمراني كه يكي را شفره و ديگري را نوعه نام بود امر كرده گفت: چون قابله‌گري براي زنان عبراني كنيد و بر شكمها نگاه كنيد اگر پسر باشد او را بكشيد و اگر دختر بود زنده بماند, لكن قابله‌ها از خدا ترسيدند و آنچه پادشاه مصر به ايشان فرمود نكردند, بلكه پسران را زنده گذاردند ".

(2) بايد توجه داشت مطابق آيات قرآن و آيات تورات, حضرت موسى را مادرش در صندوقي گذاشت و به رودخانه انداخت و فرعونيان او را ديدند و از رود گرفتند و به خانة فرعون آوردند, و خداوند ترتيبي داد كه مادر موسى به او شيردهد, و صحبت از اين نيست كه مادر موسى او را به مرغي سپرده باشد, مرغي دركار نبوده است.

 

+               +              +