بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

خرافـــات وفـــور

در

زيــارات قبــــور

(تحرير دوّم)

 

تأليف

آيت الله العظمي علامه

سيد ابو الفضل ابن الرضا برقعي قُمِّي (رح)

(1329 – 1413 هـ ق)

 


 

 

 

 

 

 

P


 

 

 

 

 

 

 

 

خـرافـت ضـد آيـات الهـي  است

ولي مذهب خرافت را  پناهي  است

خــرافت نيست در ديــن الهــي

ز مذهب باشـد اين کفر و  تباهـي

 

 

 

 

 

 


 

بسم الله الرَّحمن الرَّحيم

 

مقدّمه

الحمد لله مالك الملك ديّان الدين مجيب الداعين و المضطرين و مغيث المهمومين و صريخ المكروبين و هادي المضلين.  و صلّى الله على رسوله وعلى آله و أصحابه و أتباعه أجمعين.

يکي از بدعت‌ها که هزاران بدعت در آن مندرج است و اكثر ملت ما به آن مبتلا و دلخوش گرديده و عمر و اموال خود را در آن صرف کرده‌اند زيارت قبور و توجه به آن است. در موضوع زيارت قبور ابتدا لازم است چند مطلب روشن گردد:

اول آنکه [مي‌پرسيم] ارواح بزرگان از اولياء و صلحاء و انبياء و شهداء آيا در جوف قبر و يا در بالاي قبر و يا در اطراف قبرند؟ و از قبر و زُوَّار قبر باخبرند يا خير؟

دوم آنکه اگر در اطراف قبر نباشند و يا اصلا در دنيا نباشند آيا در عالم ديگري از زُوَّار خود مطّلع مي‌شوند يا خير؟

سوم آيا اگر فرضا مطلع شوند زُوَّار خود را اجابت مي‌كنند و به دنيا بر مي‌گردند و به عرايض آنان مي‌رسند يا خير؟

چهارم آنکه مطَّلع شدن آنان از درد و رنج و بلاها و شكنجه‌هاي مردم نفعي دارد يا خير؟ و آيا از مداحي و ذکر فضايل و مناقب خود در زيارتنامه‌ها خرسند مي‌شوند يا خير؟ آيا ميل دارند که مردم در مقابل قبر آنان خاضع و خاشع شده و هر چه بيشتر از ايشان تعريف و تملُّق وچاپلوسي كنند يا خير؟  آيا کسي که خود صبر و تقوي ندارد از صبر و تقواي آنان تعريف كند و يا كسيكه از بذل جان و مال دريغ دارد و حاضر نيست در راه دين جهاد كند از جهاد و شهادت ايشان داد سخن بدهد نتيجه دارد يا خير ؟ و يا کسيکه خود دين خويش را به اندازة كافي نمي‌شناسد و از کتاب و قانون آسماني و الهي خود بي‌خبر است, ولي از دانش و امر به معروف و نهي از منكر صاحب قبر مداحي مي‌‌كند براي او مفيد است يا خير؟

پنجم آيا وظيفة آدمي مداحي و تعريف از گذشتگان است و خدا چنين عملي را از او خواسته ؟.  آيا وظيفة آيندگان پرداختن به ذكر حسنات و يا سيئات گذشتگان است يا اينكه آيندگان چنين وظيفه‌‌اي ندارند؟

ششم آيا زينت قبور يا تعمير آنها يا ساختن گنبد و گلدسته و صحن و سرا, و يا وقف نمودن باغ و خانه و زمين و مغازه براي مردگان و صرف درآمد آنها جهت حفظ مقابر ايشان, سنت انبياء و اولياء بوده, و يا کار ستمگران و جباران و غارتگران‌ است؟!.

پس از آنکه اين مطالب واضح و مُبَرهَن گرديد مي‌پردازيم به صحت و سقم و يا حق و بطلان زيارات و سند و متن روايات زيارت را بررسي خواهيم کرد. إن شاء الله.  هدف ما از بيان اين مسايل آن است كه خرافات مذهبي از حقايق احكام دين جدا شده و اباطيل و موهومات به نام دين اسلام به مردم عرضه نشود.

اما پيش از پرداختن به موضوع كتاب لازم است تصريح کنم که اينجانب از پيروان امام متقين حضرت امير المومنين علي (ع) بوده و هستم, و اصول و فروع دين آن بزرگوار را پذيرفته‌ام, ولي با کساني که به نام آن حضرت و يا با ادعاي دوستي او و اولاد پاکش, دين اسلام را خراب و موهون ساخته‌اند و اصول و فروع اسلام و قرآن را با زيارتنامه‌هاي خرافي مورد بي اعتنايي قرار داده‌اند مخالفم, و آنان را دوستدار علي (ع) نمي‌دانم.

ما در بررسي موضوع اين کتاب جز به کتاب خدا و سنت رسول o و ادلة عقليه استدلال نخواهيم کرد, و در مورد احاديث لازم به تذكر است كه گرچه طبق دستور خدا و پيامبر و ائمه عليهم السلام, احاديث مخالف با قرآن را از هرکه باشد نمي‌پذيريم, ولي هر حديث و روايتي که موافق با قرآن كريم باشد قبول داريم و بر چشم مي‌گذاريم.

خداي تعالي قرآن را براي صحت مطالب اسلامي ميزان قرار داده و آن را فرقان يعني فارق [= جدا کننده] بين حق و باطل خوانده و فرموده: ﴿تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً= مبارک است کسي که فرقان را بر بنده‌اش نازل فرموده تا براي جهانيان هشداري باشد (الفرقان/1)، قرآن را ميـزان بين صحيح و ناصحيح خوانده و فرموده: ﴿اللهُ الَّذِي أَنْزَلَ الْكِتَابَ بِالحَقِّ وَالْمِيزَانَ = خدا است كسي‌است که اين کتاب را نازل نموده به حق و ميزان (شوري/17). و همچنين آن را فصل يعني جدا کنندة حق از باطـل خوانـده‌است و فرموده: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ = همانا که آن کلام, جدا کنندة حق از باطل است (الطارق/13)، و نيز قرآن را بهترين تفسيـر معرفـي کـرده و فرمـوده: ﴿وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيراً = برايت مثلي نيآورند مگر آنكه برايت آنچه را كه حق و بهترين بيان است مي‌آوريم (الفرقان/33)، و آن را هـدايت و بيـان ناميـده و فرموده: ﴿هُدًى لِلنَّاسِ و ﴿بَيَانٌ لِلنَّاسِ.

و اما احاديثي كه دلالت دارد بر ميزان بودن قرآن بسيار است و چون اين مكلب در آايت قرآن تصريح شده احتياجي به نقل اخبار نيست فقط از باب نمونه سه خبر ذكر مي‌شود:

1- در وسائل الشيعه (ج18/ص78) از رسول خدا o روايت كرده كه فرمود: «مَا وَافَقَ كِتَابَ اللهِ فَخُذُوهُ وَمَا خالَفَ كِتَابَ اللهِ فَدَعُوهُ» = آنچه كه موافق كتاب خدا باشد بگيريد و آنچه مخالف كتاب خدا باشد رها كنيد.

2- وسائل در همان صفحه به نقل از كافي از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود: «مَا لَمْ يُوَافِقُ مِنَ الحديثِ القرآنَ فَهُوَ زُخْرُفٌ» = آنچه از احاديث موافق قرآن نباشد پس آن دروغي است خوشنما.

3- در اصول كافي (ج1/ص96) از حضرت رضا (ع) نقل كرده كه فرمود : «إذا كانت الرواياتُ مُخالِفَةً للقرآن كذَّبتُها» = هرگاه روايات مخالف قرآن بود آن روايات را تكذيب مي‌كنم. (يعني در حقيقت روايات مخالف قرآن قابل قبول نيست).

بنا بر آنچه ذكر شد اگر ما با براهين و ادله ثابت كرديم كه زيارات و نذورات آن مخالف قرآن است, دوستداران خرافات بهتراست به جاي تهمت و افتراء سخن ما را با دليل رد كنند و ما چون مبارزه با خرافات را از هر جهادي ضرور‌تر مي‌دانيم از هيچ آزار و تهمتي واهمه نداريم. زيرا كار هر چه مهمتر باشد اجر و مزد الهي آن بيشتر است و از آنجا كه برخي از اعمالي را كه بعضي از مقدس نمايان انجام مي‌دهند همچون بت پرستي مي‌دانيم طبعاً پيكار با آن را جهاد في سبيل الله مي‌شماريم, زيرا آنان اصول اسلام را خراب كرده‌اند.

مخفي نماند كه قبل از نگارنده, برادر مجاهد و محقق عاليقدر جناب استاد حيدر علي قلمداران (رحمه الله) كتابي بسيار مفيد در موضوع « زيارت » تأليف كرده بودند, كه اينجانب مطالبي از آن را در چاپ اول كتاب خود آوردم, ولي نام ايشان را ذكر نكردم, زيرا احتمال بسيار مي‌رفت كه مجددا از جانب خرافيون در معرض خطر قرار گيرد و يا توسط مسؤولين حكومت باز داشت شود, اما اينك كه آن جناب به رحمت حق پيوسته و از عمر اين حقير نيز چند صباحي بيشتر باقي نمانده, پس از خلاصي از آخرين زندان, در اختصار و اصلاح كتاب خود كوشيدم و به منظور تتميم و تكميل تأليف آن بزرگوار, برخي از مطالب چاپ اول كتابم را به عنوان حاشيه بر كتاب ايشان نوشتم و قسمت زيادي از مطالب را به جهت تناسب موضوع به كتاب ديگرم «عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول» نقل كردم و در تحرير دوم كتاب حاضر, به مطالبي كه در كتاب آن جناب نيامده بود, اكتفا نمودم.  هرچند كه هنوز ممكن است كتاب حاضر از برخي مطالب كه در تأليف ايشان آمده, خالي نباشد. به هر حال اميدوارم كه مطالب هر دو كتاب حق جويان را به كار آيد.

از خداوند متعال براي آن برادر فاضل و خودم اميد اجر دارم. إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِالله.

 

خادم الشريعة المطهرة: سيد ابو الفضل ابن الرضا (برقعى)


 

ارواح انبياء و اولياء پس از وفات كجا هستند؟

 

 به مقتضاي آية ﴿وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي= «و در آن از روح خويش دميدم» (الحجر/29 و ص/72) روح مكان دارد و مجرد از زمان و مكان نيست و اضافه به مكاني‌است و مكان روح همان بدن دنيوي و يا قالب برزخي‌است و بدن مَرْكَب روح است. اين مطلب روشن و محسوس است و احتياجي به برهان ندارد و اين روح محدود, چون ذاتاً محدود است صفات او از علم و هنر نيز محدود است زيرا حدود عوارض همان حدود معروض است و زيادتر از آن نيست.

پس روح موجود زنده همه چيز را نمي‌داند و از همه چيز و همه جا مطلع نيست, بلكه به واسطة تحصيل علم, و يا به واسطة وحي الهي مي‌تواند اطلاعاتي حاصل كند چنانكه خدا به رسول خود فرموده: ﴿وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً  = از دانش جز اندكي داده نشده‌ايد (الاسراء/85), و فرموده: ﴿وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ = از آنچه بدان علم نداري پيروي مكن (الاسراء/36)، و مي‌فرمايد: ﴿وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً  = و بگو پروردگارا بر دانشم بيفزا (طـه/114)، و آيات بسيار ديگر .

اين در حالي است كه در دنياست, و چون پس از وفات از بدن خارج و به قالب مثالي برزخي وارد گردد از حقيقت خود خارج نمي‌شود.

پس صالحين و نيكان از اينجا به جايي ديگر و به جهاني عالي‌تر از اين جهان و قالبي لطيف‌تر مي‌روند. حق تعالي فرموده: ﴿فَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ المُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّةُ نَعِيمٍ= پس اگر محتضر از مقربين باشد براي او راحتي و ريحان پر نعمت است (الواقعه/88 و89)، و همچنين فرموده: ﴿وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ الله أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمَا آَتَاهُمُ الله مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ الله وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ المُؤْمِنِينَ (آل عمران/169-171). در اين آيات نكات و مطالبي است كه انسان را از اوهام و خرافات مي‌رهاند, از اين رو توجه خوانندگان را به مطالب زير جلب مي‌كنم:

آيه مي‌فرمايد: البته گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده‌اند, مرده‌اند (اگر چه روح از بدنشان جدا شده و وفات كرده‌اند) بلكه زنده‌اند (در واقع به زندگي بهتر و جاي بهتري نائل شده‌اند و) نزد پروردگارشان روزي داده مي‌شوند, و به آنچه خدا از فضل خود به ايشان عطا كرده شادند ونسبت به آنان كه از پس خودشان بهايشان ملحق نشده‌اند طلب شادي مي‌كنند كه نه ترسي بدارند و نه ايشان را اندوهي باشد, و خود نيز با نعمت و فضل الهي شادمانند, و همانا خداوند اجر مؤمنين را ضايع نمي‌كند.

جملة ﴿أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ = نزد پروردگار شان زنده‌اند (آل عمران/ 169) دلالت دارد اگرچه طبق آيه ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ﴾ =  همه فاني هستند (الرحمن/26), وطبق آية ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ = هم رسول خدا o و هم ديگران مي‌ميرند و از اين دنيا مي‌روند (الزمر/30), ولي مقربان الهي پس از آنكه از جهان فاني رفتند, در نزد خدا به نعمت هايي كه كيفيت آن را جز خدا نمي‌داند نائل مي‌شوند, و كفار و فجار نيز دچار آلام خواهند شد.

حال بايد ديد ﴿عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ = نزد پروردگار شان روزي مي‌خورند (آل عمران/ 169) كجا است؟ آنان عند ربهم هستند نه "عند الخلق" و نه "عند القبر". پاسخ اينكه عند الرب كجا است؟ در آيه‌اي ‌است كه مي‌فرمايد ﴿لَـهُمْ دَارُ السَّلَامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ = براي ايشان دار السلام و خانة سلامتي است نزد پروردگارشان و او سرپرست ايشان است (الأنعام/127) چنانكه مي‌فرمايد: ﴿وَاللهُ يَدْعُو إِلَى دَارِ السَّلَامِ = خدا نيكان را به سوي دار السلام فرا مي‌خواند (يونس/25)، پس نزد پروردگار غير از نزد مخلوق و غير از نزد قبر و يا دنياست, چنانكه فرموده: ﴿مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَمَا عِنْدَ الله بَاقٍ =  آنچه نزد شماست تمام شدني است و آنچه نزد پروردگار است باقي مي‌باشد (النحل/96)، و البته رزقي كه مي‌خورند رزق و طعام دنيايي نيست(1).

بنابراين رزقي كه خدا وعده كرده و فرموده: ﴿عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (آل عمران/ 169) همان رزق عالم باقي است نه رزق دنياي فاني چنانكه فرموده : ﴿إِنَّ هَذَا لَرِزْقُنَا مَا لَهُ مِنْ نَفَادٍ = اين است رزق ما كه تمام نمي‌شود (ص/54).

در قسمت ديگري از آيات فرموده: ﴿فَرِحِينَ بِمَا آَتَاهُمُ الله مِنْ فَضْلِهِ = خوشند به آنچه خدا از فضل خود به ايشان عطا كرده و شادند (آل عمران/170)، آنچه خدا از فضلش داده دنيا نيست, زيرا دنيا را داشتند و از ايشان گرفته و جاي وسيع تر و بهتري به ايشان مي‌دهد.

اما كساني كه از قرآن بي‌خبر‌اند خيال كرده‌اند كه شهداء با همين دنيا ارتباط دارند. علاوه بر اين جملة: ﴿يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ = و نسبت به آنانكه از پس خودشان به ايشان ملحق نشده اند طلب شادي مي‌كنند (آل عمران/170) دلالت دارد بر اينكه شهداء به عالمي مي‌روند كه خلف ايشان و بازماندگانشان از آنان دورند و به ايشان ملحق نشده‌اند. و اگر شهداء در همين دنيا بوده و نزد كسان خود راه داشتند, اين جمله صحيح نبود. پس آنان از اهل دنيا جدا مي‌شوند. و به علاوه خدا در آخر آيات همة مومنين را مشمول چنين نعمتهاي دانستـه و فرموده: ﴿وَأَنَّ الله لَا يُضِيعُ أَجْرَ المُؤْمِنِينَ = و همانا خداوند پاداش مؤمنين را ضايع نمي‌كند (آل عمران/170).


آيا انبياء و اولياء از زوَّار خود مطلع مي‌شوند ؟

پس از آنكه ثابت شد ارواح از دنيا دور و در عالم برزخ هستند, حال جاي پرداختن به اين سخن است كه خرافاتيان مي‌گويند شهداء زنده‌اند ولي در عالمي ديگر و در عين حال از حال ما آگاه‌اند! واضح است كه اين قول صحيح نيست, زيرا اولا زنده بودن ربطي به آگاهي و علم به احوال ما ندارد , زيرا لازم نيست هر كس داراي حيات باشد به همه چيز و از همه جا آگاه باشد, رسول خدا o در حال حيات خبر از همسايگانش نداشت مگر وقتي كه خدا و يا خلق به او خبر مي‌دادند چنانكه عدة زيادي از اصحابش در بئر معونه كشته شدند و او خبر نداشت و عيالش عايشه در سفر بني مصطلق از قافله عقب ماند و ميان بيابان ماند و او خبر نداشت و شتر حضرتش گم شده بود و او از جاي شتر بي اطلاع بود, و در جنگ احد كه سنگ به پيشاني و لب و دندان آن حضرت خورد اگر حضرتش علم به آمدن چنان سنگي داشت سر خود را عقب مي‌برد و منحرف مي‌كرد كه مورد اصابت سنگ قرار نگيرد در حالي كه مورد اصابت قرار گرفته و مجروح گرديد. خداي تعالي مي‌فرمايد: ﴿وَمِنْ أَهْلِ المَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ = و برخي از اهل مدينه بر نفاق ثابت اند و تو نمي‌داني و ايشان را نمي‌شناسي, ما ايشان را مي‌شناسيم (التوبه/101).  پيامبر اكرم o از نيت بد بعضي از پيروانش خبر نـداشت و حتـي سخنانشـان را مي‌پسنـديـد و نمي‌دانست آنان تظاهـر مي‌كننـد (البقره/204).

وقتي كه رسول خدا o در حياتش از همه چيز خبر ندارد, شهداء نيز در حيات برزخي خود, لازم نيست از همه جا با خبر باشند. بنابر اين حيات اخروي و هم حيات دنيوي مستلزم علم نيست و اطلاع رفتگان از احوال ماندگان محتاج برهان و دليل است.

علاوه بر اين در آياتي كه ذكر شد, جملة ﴿لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ (يونس/62) دلالت دارد كه شهداء از همه جا خبر ندارند و به جايي مي‌روند كه «لا خَوْفٌ» بوده, ترس واندوهي برايشان نيست. و اگر از حال مردم بيچارة بدكار و گرفتار مطلع باشند از غم و اندوه ناراحت مي‌شوند, و اگر از دردها و رنجها و گرفتاري زوارشان مطلع گردند از غصه دق مي‌كنند. مثلا اگر حضرت رسول o ويا حضرت عيسي (ع) و يا حضرت مريم عليها السلام و يا امام رضا (ع) از رنجها و بلاها و گرفتاري مردم باخبر شوند, افسرده و اندوهناك شده و دار السلام براي ايشان دار الغصه و الحزن مي‌گردد, آنهم بر فرض اينكه نعوذ بالله پيغمبر يا امام را مانند خدا به درخواستها و حاجتها و صداها و ناله‌هاي مردم در آن واحد با اطلاع بدانيم. يكي آمده بر مزار ايشان و مي‌گويد پسرم در زندان تحت شكنجه‌است, ديگري مي‌گويد لشكر كفار به ما حمله كرده و كشتار كرده‌اند, ديگري مي‌گويد فرزندم سرطان گرفته, ديگري مي‌گويد دچار بيماري روحي‌ام, ديگري مي‌گويد جيب مرا در حرم زدند و من الآن غريب و بيچاره‌ام, ديگري مي‌گويد مستاجرم و مالك همه روزه مرا اذيت كرده و مي‌خواهد مرا از خانه‌اش بيرون كند و همچنين هزاران دردمند و عليل و فقير و مريض و مظلوم و گرفتار اظهار درد مي‌كنند. يكي در حرم دزدي كرده, و يكي قصد فحشاء نموده و ديگري روضه هاي دروغ و احكام ضد ما أنزل الله مي‌خواند, و ديگري شاه و يا وزير است و با هزار جنايت وارد حرم شده و ديگري كه كارش خيانت و خوردن اموال مستضعفين به ناحق است بابت واگذاري زمينهاي بائر به نام موقوفه پولهاي كلاني بابت پذيره يا سرقفلي از فقراء و افراد مستحق اخذ نموده, و همچنين هزاران خيانت و فحشا و جنايت ديگر.  اگر صاحب قبر همة اينها را بداند غمگين شده و راحتي برزخ براي او تبديل به رنج دوزخ خواهد شد!

پس شما ملاحظه مي‌كنيد خَبْط آن كذَّابي كه به دروغ زيارتي ساخته و به امام نسبت داده و به صاحب قبر مي‌گويد: أشهدُ أنَّك تَرَى مقامي و تَسْمَعُ كَلامي و تَرُدُّ جوابي= «شهادت مي‌دهم تو مرا مي‌بيني و كلام مرا مي‌شنوي و جوابم را مي‌دهي», و با اينكه جواب صاحب قبر را نشنيده, ولي گواهي دروغ مي‌دهد!

ما در اين مختصر ثابت خواهيم كرد كه اصلا اولياي خدا پس از وفات, به كلي از دنيا بي خبرند و در عالمي ديگر يعني برزخ هيچ اطلاعي از احوال بندگان ندارند.

چنانكه ذكر شد در همان آيات مطلبِ قبل, خدا فرموده: ﴿فَرِحِينَ بِمَا آَتَاهُمُ الله = به آنچه خدا به ايشان عطا كرده شادند (آل عمران/170)، ﴿يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ الله وَفَضْلٍ وَأَنَّ الله لَا يُضِيعُ أَجْرَ المُؤْمِنِينَ = شادمان‌اند به نعمت و فضل الهي و همانا خداوند أجر مؤمنين را ضايع نمي‌كند (آل عمران/171) يعني خدا در مقابل فداكاري و از دست دادن دنيا مقامي در بهشت به عنوان مزد و پاداش به ايشان مي‌دهد كه صدها درجه بهتر از دنيا باشد, نه اينكه باز در همين اندوه‌ها و غصه‌هاي دنيا فرو رفته باشند.

پس معلوم شد «عند الرب» كجاست، «عند الرب» همان جايي است كه «آسيه» عيال فرعون عرض مي‌‌كند : ﴿رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الجَنَّةِ = خدايا براي من نزد خود در بهشت خانه بنا كن. (التحريم/12)  پس عند الله و عند الرب عالمي غير از دنياي فاني است.

اگر كسي بگويد خدا همه جا هست و عند الرب همه جا مي‌باشد گوييم اگر چنين باشد هر كافر و منافق و ظالمي كه بميرد نزد خداست، و اگر چه در عذاب باشد، زيرا خدا هم به بهشت و هم به دوزخ احاطه دارد, پس اختصاص شهداء به مقام عند الرب معني ندارد. ولي بايد دانست اختصاص شهداء و مؤمنين به «عند الرب» در واقع عند عناية الرب و عند رحمة الرب مي‌باشد كه تعبير شده به دار السلام، نه دار العذاب، و نه فرموده لهم دار العذاب عند ربهم.

بنابر آنچه ذكر شد ارواح انبياء و صلحاء و شهداء, از دنيا آگاهي ندارند و نيز دليلي بر اينکه ارواح ايشان در قبر دنيا و يا اطراف قبر باشد در دست نيست.

از كتاب آسماني يعني قرآن كريم چنين مستفاد مي‌شود كه براي بشر چه مؤمن و چه كافر, دو حيات كامل بيشتر نيست، حيات دنيوي و حيات اخروي، اما عالم برزخ كه عالم قبر نيز گفته مي‌شود عالم خاموشي و مدهوش و بي خبري از دنيا و حياتي غير كامل و بي‌جنبش و در واقع سالن انتظار قيامت و برزخ و فاصلة ميان دو حيات كامل است. پس حياتي كه بعد از دنيا براي اموات اعم از صالح و طالح ذكر شده, در واقع همان حيات ناقص قبل از قيامت است.

البته بايد دانست كه عالم برزخ براي اهل محشر پس از بعث, كأن لم يكن و يا نزديك به آن مي‌نمايد، يعني اين فاصله براي محشور شدگان كاملا مفهوم نشده و پس از زنده شدن مجدد, چونان رؤيايي به نظر مي‌رسد و گويي محشرشان بلا فاصله و يا اندكي پس از موت واقع شده‌است!

نكته‌اي كه لازم است بدان توجه داشته باشيم, اينكه قرآن مجيد گاهي تمامي مراحل امري را ذكر مي‌‌كند و گاهي وسائط را حذف كرده و به صورت اجمال فقط ابتدا و انتهاي موضوع را بيان مي‌فرمايد, مثلا در مورد خلقت انسان مي‌فرمايد: ﴿خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ = شما را از خاك آفريد ‌آنگاه شما بشري هستيد كه تكثير و پرا كنده مي‌شويد (الروم/20)، اما در آيه‌اي ديگر تمامي مراحل را يكايك شرح داده و ميفرمايد : ﴿فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ = «همانا شما را از خاك آفريديم سپس از نطفه‌اي سپس از خون بسته‌اي سپس از پاره گوشتي تمام خلقت و نا تمام خلقت, تا برايتان بيان كنيم و تا مدتي معين در زِهدانها آنچه بخواهيم قرار مي‌دهيم, آنگاه شما را به حال كودكي بيرون مي‌آوريم سپس تا به حد كمالتان برسيد ......» (الحج/5) كه آيه اخير در حقيقت تفسير و تفصيل و تبيين آياتي همچون آية نخستين است.

همچنيـن در مـورد رانـدن ابـرها مي‌فـرمـايـد: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ يُزْجِي سَحَاباً... = آيا نديدي كه خداوند ابري را مي‌راند؟! (النور/43) كه بنظر مي‌رسد خدا ابر را مي‌راند و حركت مي‌دهد!!

اما در جاي ديگر تفصيل داده و مي‌فرمايد: ﴿اللهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَاباً... = خدا است آنكه بادها را فرستاده و در نتيجه ابري را مي‌پراكنند  و حركت مي‌دهند (الروم/48).

در مورد عالم برزخ نيز بر همين سبك و سياق, قرآن كريم غالباً بلافاصله پس از مرگ انسان و بدون ذكر عالم برزخ به قيامت و بهشت و دوزخ مي‌پردازد، و مثلاً دربارة قوم نوح مي‌فرمايد: ﴿مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً.. = از خطاهايشان بود كه غرق شدند و داخل آتش شدند» (نوح/25) كه گويي پس از غرق شدن بلافاصله به آتش دوزخ درآمدند. اما تفصيل اين آيه از آية ديگري كه دربارة فرعونيان است بدست مي‌آيد كه مي‌فرمايد: ﴿وَحَاقَ بِآَلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ. النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آَلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ = عذاب سختي آل فرعون را فرا گرفت, صبح و شام بر آتش عرضه مي‌شوند و روز رستاخيز [امر مي‌شود كه] آل فرعون را در شديدترين عذاب درآوريد (غافر/ 45- 46). از اين آيه كه تفصيل و تفسير آيات ديگر است معلوم مي‌شود فرعونيان قبل از قيامت و دخول در آتش نيز با ناگواري‌هايي دست به گريبان‌اند.

از اين گونه آيات به وضوح مي‌توان دريافت كه پس از حيات دنيوي, دو نوع جزاي برزخي و قيامتي در كار است، كه يكي به صورت وافي و كامل در حيات اخروي به انسان تعلق مي‌گيرد و ديگري خوشي‌ها و يا رنجهاي دوران شبه حيات يا حيات ناقص (عالم برزخ) است كه در آيات اجمالي از ذكر و تشريح آن صرف نظر گرديده, زيرا قرآن در خيلي از موارد مسالة معاد را از منظر بشر مطرح و مجسم فرموده و انسان در آخرت پس از زنده شدن دورة عالم برزخ را بسيار كوتاه مي‌پندارد و اگر عالم برزخ هزاران هزار سال به طول انجامد پس از حيات مجدد به نظر همچون يك روز و حتي كمتر جلوه مي‌‌كند, مانند كسي كه در خواب رؤيايي فرحناك و يا وحشتناك ببيند و يا به سفري طولاني برود و با وقايع متعدد و گوناگوني روبرو شود ولي پس از بيداري احساس مي‌‌كند كه خوابش طولاني نبوده‌است!

از همين رو قرآن كريم در مورد حالت مبعوثين قيامت مي‌فرمايد : ﴿يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ كَأَنْ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِنَ النَّهَارِ يَتَعَارَفُونَ بَيْنَهُمْ..﴾ = روزي كه ايشان را محشور ‌سازد پنداري كه جز لختي از روز را درنگ نكرده‌اند و با يكديگر اظهار آشنائي مي‌کنند (يونس/45) و نيز مي‌فـرمـايد: ﴿يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ وَتَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلاً = روزي كه شما را بخواند, باستايش وي را اجابت مي‌كنيد و مي‌پنداريد كه جز اندكي درنگ نكرده‌ايد (الاسراء/52) و مي‌فرمايد: ﴿يُقْسِمُ المُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَيْرَ سَاعَةٍ = [و آن روز كه قيامت برپا شود] مجرمان سوگند ياد مي‌كنند كه جز ساعتي درنگ نكرده‌اند (الروم/55) و مي‌فرمايد: ﴿قَالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ .قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَاسْأَلِ الْعَادِّينَ = گويد: به شمار سالها چقدر در زمين درنگ كرده‌ايد؟ ‌گويند: يك روز يا بخشي از روز, از عدد شماران بپرس (المؤمنون/ 112- 113) و همچنيـن مي‌فـرمايـد: ﴿كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ = پنداري روزي كه مي‌بينند آنچه را وعده داده مي‌شدند جز ساعتي از يك روز را درنگ نكرده‌اند (الاحقاف/35). و مي‌فرمايد: ﴿كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحَاهَا = روزي كه بـبينندش پنداري جز شامگاه يا چاشتگاهي درنگ نكرده‌اند (النازعـات/46) و آيات ديگر.

يكي از آيات مربوط به عالم برزخ آيه‌اي است كه صريحاً مي‌فرمايد: ﴿حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ المَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ . لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ = تا اينكه يكي از ايشان را مرگ فرا رسد گويد: پروردگارا مرا باز گردان, باشد كه در آنچه كه واگذاردم عمل شايسته‌اي به جاي آورم، (جوابش را چنين مي‌دهد که) نه چنين نيست اين كلمه‌اي است كه او گويندة آن است و از پس ايشان برزخي است تا روزي كه برانگيخته شوند (المؤمنون/100)، و ديگر آياتي كه مي‌فرمايد: ﴿المَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ..﴾ = فرشتگان به هنگام جان ستاندن به صورت و پشت‌شان مي‌زنند (انفال/50 و محمد/27) كه واضح است ميت جسمش در دنياست و روح نيز صورت و پشت ندارد و طبعاً قالب برزخي ميت مورد نظر است. و ديگر آيه: ﴿قِيلَ ادْخُلِ الجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ . بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ المُكْرَمِينَ = گفته شد وارد بهشت شو, گفت اي كاش قومم مي‌دانستند به چه چيزي مرا پروردگارم آمرزيد, و مرا از گرامي شدگان مقرر فرمود. (يـس/26-27). اگر اين جنت بهشت آخرت بود طبعاً قومش ورود او را به بهشت اخروي مي‌دانستند.

به هر حال واضح است كه پس از مرگ نوعي آسايش و ناگواري برزخي (يا به عبارتي ديگر بهشت و دوزخ برزخي) وجود دارد كه انسان در آن از حيات كامل برخوردار نيست و از اين رو به مثابة زهدان مادر است كه مرحلة قبل از ورود به حيات دنيوي بوده و در آنجا نيز طفل واجد حيات كامل نيست. در برزخ نيز انسان از حيات كامل برخوردار نبوده و مرحلة قبل از ورود به حيات اخروي را سپري مي‌‌كند.

عالم برزخ اختصاص به صالحين و شهداء ندارد و شامل مجرمين و كفار هم مي‌گردد و در عدم ارتباط با دنيا يكسانند. از اينرو فقط مجرمين از دنيا بي اطلاع نيستند بلكه شهداء و صلحاء نيز هيچ توجه و اطلاع و خبري از دنيا و اهل دنيا ندارند و تنها اخباري كه ممكن است انبياء و صلحاء و شهداء بعد از وفات از دنيا حاصل كنند از طريق و فات پاكان ديگر و الحاق روح ايشان به آنان است. زيرا در عالم برزخ حيات كامل وجود ندارد و تنها شبه حيات يا نيمه حياتي است كه بسياري از صفات حياتي از قبيل سمع و بصر و ...... فاقد است و در يك كلام عالم مدهوشي و بي‌خبري‌است و بشر در آن عالم چه صالح و چه طالح فاقد شنوايي است و در قرآن فرموده اموات تا مبعوث و محشور نگردند شنوايي ندارند: ﴿إِنَّمَا يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ وَالمَوْتَى يَبْعَثُهُمُ اللهُ ثُمَّ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ = همانا كساني كه مي‌شنوند اجابت مي‌كنند و مردگان را خداوند برانگيزد و آنگاه به سوي او بازگردانده مي‌شوند (الأنعام/36). كه در اين آيه كفار را به مردگان كه چيزي نمي‌شنونـد تشبيـه فرمـوده‌، و باز فرموده: ﴿إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ المَوْتَى = همانا تو مردگان را نمي‌شنواني (النمل/80 و الروم/52) و ﴿مَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ = تو شنوانندة آنان كه در قبرند نيستي (فاطر/22)،  و هر مخلوقي را پس از مرگ چه انبياء و چه اولياء و چه غير آنها را فاقد حيات كامل و بي خبر از دنيا شمرده وفرموده: ﴿وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله لَا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَهُمْ يُخْلَقُونَ. أَمْوَاتٌ غَيْرُ أَحْيَاءٍ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ = و كساني را كه غير از خدا مي‌خوانند, آنان چيزي نمي‌آفرينند و خودشان مخلوق‌اند, مردگاني فاقد حيات بوده و نمي‌دانند كه چه وقت برانگيخته مي‌شوند (النحل/20 -21). مسلم است كه انبياء و اولياء نيز مشمول اين آيات اند، زيرا چيزي نمي‌آفرينند و خودشان مخلوق و چنانكه در قرآن آمده از روز بعث و رستاخيز بي‌خبرند.

علاوه بر اين خداوند زنده شدن در قيامت و خروج از قبر را به زنده شدن نباتات در دنيا تشبيه فرموده، همچنانكه در زمستان تمام اشجار و گياهان بي هوش و مدهوش و خاموشند و جنبشي ندارند تا آغاز بهار كه مجددا جنبش مي‌كنند، در عالم برزخ نيز بشر مدهوش و در سالن انتظار و در زهدان قيامت هستند تا ناگهان اجسادشان به حركت آيد و به سوي محكمة الهي بشتابند. از همين رو قرآن فرموده: ﴿وَيُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذَلِكَ تُخْرَجُونَ = زمين را پس از مرگش زنده مي‌‌كند و همچنان شما [از قبرها] خارج مي‌شويد (الروم/19) و ﴿أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذَلِكَ الخُرُوجُ =  [با باران] شهري مرده را زنده ساختيم و خروج [مردگان نيز] آن چنان است (ق/11).

اكنون كه دانستيم ارواح در عالمي ديگرند حال مي‌گوييم بر فرض محال كه از حاجات زوار مطلع شوند آيا فوري حاضر گشته و به اين دنيا برگشته و به عرض زوار مي‌رسند يا خير؟ روشن است كه قرآن و عقل مي‌گويد انبياء و اولياء به كلي از دنيا بي‌خبرند و حتي از بدن خود اطلاعي ندارند چه رسد به ديگران.

قرآن مي‌فرمايد: ﴿أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى يُحْيِي هَذِهِ الله بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ الله مِئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِئَةَ عَامٍ فَانْظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آَيَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ الله عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (البقره/259).

مضمون آيه اين است كه «حضرت عزير (ع) كه از پيامبران معظم است، بر قريه‌اي عبور كرد و ديد آن قريه به كلي ويران شده و سقف و ديوارهاي آن فرو ريخته و كسي در آن نيست, با خود گفت چگونه خدا اهل اين روستا را پس از موتشان زنده مي‌‌كند؟ خدايتعالي او را قبض روح كرد و ميراند، و سپس، بعد از صد سال او را زنده كرد و به او خطاب نمود كه چه مدت در اين محل مانده‌اي؟ او گفت: يك روزي و يا قسمتي از روز, خطاب رسيد كه تو صد سال در اينجا مانده‌اي, پس نگاه كن به خوردني و آشاميدني خود كه به قدرت خدا تغييري نكرده, و نگاه كن به درازگوشَت، كه خاك شده و اجزاي آن متفرق گشته, و بايد تو را براي مردم آيه و نشانه‌اي قرار دهيم, و نگاه كن به استخوانهاي درازگوشَت كه چگونه آنها را جمع كرده و به آنها گوشت مي‌پوشانيم, و چون از حقيقت آگاه شد گفت: دانستم كه خدا به هرچيز توانا است».

در اين آيه، پيغمبر خدا، از دنيا رفته و در مدت صد سالي كه وفات يافته بود نه از بدن خود خبر داشت و نه از مركبش, و حتي مدت مرگ خود را نمي‌دانست با اينكه عزير (ع) مقام نبوت داشت, و از تمام اولياء مقامش بالاتراست, زيرا طبق آيات قرآن هر امام و هر مامومي بايد به انبياء و از جمله حضرت عزير (ع) ايمان آورده تا مومن و مسلمان باشد و الا مسلمان نيست, چنانچه در آخر سوره بقره فرموده: ﴿وَالمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آَمَنَ باللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ = مؤمنان همگي به خدا و فرشتگان او و كتب او و رسولان او ايمان آورده‌اند (البقره/285). و نيز فرموده: ﴿وَمَنْ يَكْفُرْ باللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً بَعِيداً  = و هر كس كه به خدا و ملائكه‌اش و كتابهايش و رسولانش كفر ورزد حقيقتا دچار گمراهي عميقي شده‌است (النساء/136). بنابراين تمام شهداء و ائمه و صالحين بايد به هر رسولي ايمان آورند, و اصول ايمان و اسلام همين چيزهايي‌است كه خدا ايمان به آنها را ذكر كرده‌, حال وقتي كه پيغمبر الهي از دنيا رفته و از بدن خود و مدت ماندن خود در روي زمين خبر ندارد, چگونه از احوال ديگران خبر دارد ؟!!! بديهي است اگر خبري بر خلاف آيات قرآن باشد نمي‌توان آن را پذيرفت.

حضرت يعقوب (ع) در فلسطين از احوال فرزندش حضرت يوسف (ع) خبر نداشت و مدتها در اندوهي عميق بسر مي‌برد!

حضرت نوح (ع) وقتي از پيروانش بدگويي شد و از او خواستند كه آنها را از خود براند, پاسخ داد: ﴿وَمَا عِلْمِي بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ = نمي‌دانم كه آنها چه مي‌كرده‌اند (الشعراء/112).

ابو الأنبياء حضرت ابراهيم (ع) فرشتگان عذاب را نشناخت و فرمود: ﴿سَلَاماً قَالَ سَلَامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ = سلام بر شما گروهي ناشناس‌ايد. (الذاريات/ 25).

حضرت موسي (ع) نمي‌دانست كه برادرش حضرت هارون (ع) در گوساله پرستي قومش بي‌تقصير است تا اينكه حضرت هارون او را از بي‌گناهي خود مطلع فرمود (الاعراف/150). همچنين آن حضرت متوجه نشد همسفرش ماهي را فراموش كرده و جا گذاشته‌است (كهف/62) و يا با اينكه يك بار عصايش به مار تبديل شد, نمي‌دانست كه در روز تحدِّي [=مبارزه], عصا به اژدها [= ماري بسيار بزرگ] تبديل خواهد شد و ترسيد كه مبادا ساحران در فريب دادن مردم توفيق يابند. (طه/68 - 67).

و حضرت سليمان (ع) تا وقتي كه هدهد به او خبر نداد از احوال اهل سبا مُطلِّع نبود. (النمل/22).

اصحاب كهف 309 سال در غاري به خواب رفتند و پس از آنكه بيدار شدند از يكديگر سؤال مي‌كردند كه چقدر در آنجا بوده‌اند، هيچ يك خبري نداشت و مي‌گفتند: ﴿لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ = يك روز يا بخشي از روز را درنگ كرديم. (الكهف/19)، با آنكه اصحاب كهف از اولياء خدا بودند.

پس جايي كه اين بزرگان از خود خبري ندارند چگونه مي‌توانند از ديگران با خبر باشند؟ اگر گفته شد به دليل ﴿وَهُمْ رُقُودٌ = در حالي كه خفته‌اند (الكهف/18) «آنان نمرده بودند بلكه خواب رفته بودند, توجه مي‌دهيم كه قرآن كريم در مورد مردگان نيز فرموده كه همچون خفته‌گان مي‌گويند: «روزي يا بخشي از روز را بيشتر درنگ نكرده‌ايم» (المؤمنون/113) و از اين رو به گور انسان نيز «مرقد = خوابگاه» گفته ‌شده، چنانكه قرآن از زبان مردگان فرموده: ﴿مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا (يس/52) ﴿الله يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا المَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى = خداوند جانها را هنگام مرگشان مي‌گيرد و جاني را كه نمرده در خوابش مي‌گيرد, پس جاني را که مرگ بر او مقرر شده نگه مي‌دارد و ديگري را تا مدتي معين [به بدن] باز مي‌فرستد (الزمر/42). رسول خدا o نيز فرموده: «النوم أخُ الموت» = خواب برادر مرگ است, و در حديث ديگري آمده: «همانسان كه مي‌خوابيد مي‌ميريد و همانطور كه بيدار مي‌شويد, زنده مي‌شويد» و اينها همه دلالت بر اين دارد كه خواب و مرگ با هم شباهت بسيار دارد با اين تفاوت كه در خواب روح به زودي به جسم باز مي‌گردد و زنده مي‌شود و لي در مرگ خير.

در عالم برزخ انسان صالح همچون كسي است كه در خوابي خوش و دلپذير فرو رفته و انسان طالح همچون كسي است كه به كابوسي رنج افزا دچار باشد . چنانكه از پيامبر روايت شده كه فرمود: «إِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا مَاتَ عُرِضَ عَلَيْهِ مَقْعَدُهُ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ إِنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الجَنَّةِ فَمِنْ أَهْلِ الجَنَّةِ وَإِنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ فَمِنْ أَهْلِ النَّارِ فَيُقَالُ هَذَا مَقْعَدُكَ حَتَّى يَبْعَثَكَ اللهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» = چون يكي از شما بميرد جايگاهش به او ارائه و عرضه مي‌شود, اگر از اهل بهشت باشد, بهشت به او نمايانده مي‌شود و اگر از اهل آتش دوزخ باشد, آتش به او عرضه مي‌شود و گفته مي‌شود: «اين جايگاه توست, تا خدا تو را در روز رستاخير برانگيزد».

پس چنانكه دانستيم حيات ناقص يا شبه حيات (عالم برزخ) دليل بر اطلاع آنان از دنيا نيست و آيات قرآن دلالت دارد كه رسولان خدا, پس از وفات به كلـي از دنيـا بي‌خبـر مي‌باشنـد و از امـت خـود كاملا بي اطلاع‌اند, لـذا مي‌فرمايد: ﴿يَوْمَ يَجْمَعُ الله الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لَا عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ  آن روزكه خدا رسولان خود را جمع كرده و از آنها مي‌پرسد تا چه اندازه شما را اجابت كردند؟ مي‌گويند نمي‌دانيم, همانا تو خود داناي غيبهايي. (المائده/109).

و باز مي‌فرمايد كه در روز قيامت به عيسي (ع) خطاب مي‌شود كه: ﴿يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ (المائده/116). مضمون آيه اين است كه: اي عيسي آيا تو به مردم گفتي كه من و مادرم را دو اله (معبود) بگيريد؟ عيسي (ع) عرض مي‌‌كند: «خدايا تو منزهي و من حق ندارم چيزي را به ناحق گويم ... من نگفتم به ايشان مگر آنچه تو مرا به آن امر كردي, به ايشان گفتم خدا را كه پروردگـار مـن و شمـاست عبـادت كنيـد» و سپس حضرت عيسي عرض مي‌‌كند: ﴿كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ = و من تا وقتي كه ميان ايشان بودم شاهد و ناظرشان بودم, چون مرا وفات داديد خبري ندارم و تو خود بر هر چيز مراقب و ناظري. (المائده/117).

پس طبق اين آيات حضرت عيسي (ع) كه از كِبَار انبياء است پس از وفات به كلي از امت خود بي‌خبر بوده, در اين‌صورت چگونه امام و امامزاده خبر دارد ؟!

پس كساني كه انبياء و اولياء و ائمه را به دعا مي‌خوانند گويا از آيات قرآن به كلي بي‌خبرند، زيرا قرآن كساني را كه در دعا - كه عبادت محسوب مي‌شود ـ كسي ديگر جز خدا را مي‌خوانند مشرك شمرده‌است. ما چند آيه به عنوان نمونه در اين مورد ذكر مي‌كنيم.


آيات قرآن دربارة مدد جويي از غير خدا

در سه كتاب احكام القرآن و تابشي از قرآن و دعاهايي از قرآن ثابت كرديم كه خداي تعالي كساني را كه در مواقع دعا غير او را مي‌خوانند مشرك شمرده:

1- ﴿وَأَنَّ المَسَاجِدَ لِـلَّه فَلَا تَدْعُوا مَعَ الله أَحَداً = «مساجد مخصوص (عبادت) خداست و احدي را با خدا نخوانيد»... ﴿قُلْ إِنَّمَا أَدْعُو رَبِّي وَلَا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً = بگو كه من فقط خدا را مي‌خوانم [در اين كار] و احدي را شريك او نمي‌كنم. (الجن/ 18 و20).

2 ــ ﴿إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ = محققاًًَ كساني را كه جز خدا مي‌خوانيد بندگاني مانند شمايند اگر راست مي‌گوييد، بخوانيدشان تا شما را اجابت كنند. (الأعراف/ 194).

3 - ﴿وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ .إِنْ تَدْعُوهُمْ لَا يَسْمَعُوا دُعَاءَكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ = و آنانكه غير از خدا مي‌خوانيد مالك پوست هستة خرمايي نيستند، اگر بخوانيدشان دعاي شما را نمي‌شنوند و اگر (به فرض محال) هم بشنوند جواب شما را نمي‌دهند و روز قيامت به شرك شما كفر مي‌ورزند [و مخالف مي‌كنند] و مانند خداي خبير تو را مطلع نمي‌سازد. (فاطر/13 و14).

﴿وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُو مِنْ دُونِ الله مَنْ لَا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ. وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَكَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ = و کيست گمراه‌تر از آنكه غير از خدا كسي را مي‌خواند كه تا قيامت او را اجابت نكند و آنان از دعاي ايشان بي‌خبرند و چون مردم روز قيامت محشور ‌شوند آنان دشمن ايشانند و عبادتي را كه ايشان كرده‌اند انكار دارند. (الاحقاف/5-6).

مختصر آنكه دين امام و مأموم و دين پيغمبر و امت بايد يك جور باشد. ائمه و اولياء هر قدر نزد خدا مقام داشته باشند غير از خدا كسي را به دعا نمي‌خوانده‌اند، پيروان ايشان نيز بايد مانند آنان غير از خدا كسي را به دعا نخوانند و به خدا شرك نورزند، زيرا تمام انبياء و ائمه خود مخلوق بوده، و با مرگشان از دنيا بي‌خبر هستند و از حشر و نشر خود نيز خبر ندارند.

انبياء و رسولان خدا، به دليل آيات قرآن پس از مرگ از دنيا خبر ندارند و اگر از دنيا و گرفتاري اهل دنيا باخبر شوند، ناراحت خواهند شد، در حالي كه خدا ايشان را براي آسوده خاطر بودن به «دار السلام» مي‌برد: ﴿أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ = تا خوفي بر ايشان نباشد و اندوهگين نشوند. (آل عمران/170).

اصلاً هر بشري بايد با گوش دنيوي صداي اهل دنيا را بشنود، آنكه گوش او پر از خاك شده و يا تبديل به خاك گرديده ‌ديگر شنوايي ندارد، و چنانكه گفتيم خدا به رسول خود فرموده: ﴿وَمَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ = تو نمي‌شنواني به آنان كه در قبرند (فاطر/22)، ﴿إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ المَوْتَى =تو به مردگان نمي‌شنواني. (النمل/80).

چون رسول خدا و خاتم الأنبياء o نمي‌تواند به مردگان چيزي را بگويد و يا بشنواند، چگونه ديگران مي‌توانند با مردگان سخن بگويند؟! و جايي كه مردگان قادر نيستند سخن رسول خدا o را جواب بدهند، چگونه از ديگران مي‌توانند بشنوند و جوابشان را بدهند؟!!.

طبعاً به آن راويان كذاب كه روايت و زيارتنامه را جعل كرده‌اند كه در آن جملات ضد قرآني است و در برابر قبر امام مي‌گويند:« اي امام تو كلام مرا مي‌شنوي و جواب مرا مي‌دهي» نبايد اعتنا كرد. واقعاً جاي تعجب است كه چگونه مردم قرآن را مهجور كرده و به زيارتنامه‌هاي ضد قرآني كه غاليان آن را آورده‌اند توجه دارند!!

قطع نظر از آيات متعدد قرآن، ‌دلايل عقلي را چگونه جواب مي‌دهند كه هر بشري خواه رسول يا امام و يا سايرين بايد با گوش بشنود و خدا به انبياء و اولياء براي شنيدن گوش عطا كرده و چون از دنيا رفتند به هيچ وجه نمي‌توانند با گوشي كه روح ندارد و يا تبديل به خاك شده بشنوند، وحضرت امير عليه السلام به همين دليل عقلي اشاره كرده و دربارة خداوند فرموده «سَميعٌ لا بآلة بصيرٌ لا بِأدَاة» = خداوند شنوااست نه به عضو و بينا است نه با وسيله(2)، امام صادق (ع) فرموده: «سميعٌ بغير جارحة و بصيرٌ بغير آلة» = شنوا است بدون عضوي، و بينا است بدون وسيله‌اي(3). امام رضا (ع) نيز فرموده «إنه سميع لا بإذن، إنه بصير لا ببصر» = همانا او نه با گوش شنوا است، همانا او نه با چشم بينا است(4).  فقط خداوند است كه بدون آلت بينايي و شنوايي مي‌بيند و مي‌شنود و علم الهي به مبصرات و مسموعات محتاج وسيله نيست و غير خدا چنين صفتي ندارد.

انبياء عليهم السلام مانند ديگران بشر اند، مگر در چيزي كه خدا آن را استثناء كرده باشد، و آن وحي است كه اختصاص به انبياء دارد.

آنچه گفتيم بنابر اين است كه پس از وفات و جدايي روح از بدن در عالم برزخ، حياتي باشد شبيه حيات دنيا يا قيامت، ‌اما اگر بگوييم برزخ به معناي حائل و حاجز بين دو چيز ، و عالم برزخ شبيه عالم بي‌هوشي و خواب است و معناي آن برزخ بين الحالتين است، در اين صورت مطلب كاملا روشن است، و نياز به تفصيل نيست، چنانكه قرآن فرموده: ﴿كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحَاهَا = آنان روزي كه قيامت را مي‌بينند گويي جز شبي و يا بخشي از روز را درنگ نكرده‌اند (النازعـات/ 46).

و آيات ديگري كه دربارة عالم پس از مرگ آمده، ‌زيرا در دنيا ‌حيات و در آخرت نيز حيات هست و ميان اين دو كه فاصله و برزخ ميان اين دو باشد غير از اين دو مي‌باشد، يعني حالتي همچون خواب يا بي‌هوشي، ‌چنانکه به قطعة زمين باريكي كه فاصلة ميان دو دريا باشد ‌نيز برزخ مي‌گويند.

 

سخنان علي (ع) دربارة اموات

از كلمات حضرت امير (ع) معلوم مي‌شود كه عالم پس از مرگ عالمي خالي از حركات حياتي بوده و مقامي است كه ارتباطش با دنيا قطع گشته و در آنجا از وقايع دنيا خبري نيست.

آن حضرت فرموده: «تَحْمِلُهُ حَفَدَةُ الْوِلْدَانِ وحَشَدَةُ الإخْوَانِ إِلَى دَارِ غُرْبَتِهِ ومُنْقَطَعِ زَوْرَتِهِ» = جنازة ميت را ‌فرزندان مهربان و برادرانش به دوش مي‌گيرند و او را تا خانة ‌غربت و جايي كه زيارتش قطع مي‌شود مي‌برند(5).

و فرموده: «فَهُمْ جِيرَةٌ لا يُجِيبُونَ دَاعِياً ولا يَمْنَعُونَ ضَيْماً ولا يُبَالُونَ مَنْدَبَةً إِنْ جِيدُوا لَمْ يَفْرَحُوا وإِنْ قُحِطُوا لَمْ يَقْنَطُوا جَمِيعٌ وهُمْ آحَادٌ وجِيرَةٌ وهُمْ أَبْعَادٌ مُتَدَانُونَ لا يَتَزَاوَرُونَ» = رفتگان همسايگاني هستند كه هرگاه آنان را بخوانند پاسخي ندهند و ظلم و ستم را ممانعت نكنند، و به نوحه سرايي و مداحي متوجه نشوند، اگر در حق ايشان نيكي شود شاد نگردند، ‌و اگر قحطي شود يأس ندارند، دور يكديگرند و لي تنها هستند و همسايه‌اند در حالي كه از هم دورند، با اينكه يه هم نزديكند به زيارت يكديگر نروند(6) .

و در حال احتضار به فرزندان خود و سايرين فرموده: «أَنَا بِالأمْسِ صَاحِبُكُمْ وأَنَا الْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وغَداً مُفَارِقُكُمْ» = من ديروز همنشين شما بودم، و امروز براي شما عبرتم، و فردا از شما جدا مي‌گردم(7) .

گويا شيعه نمايان سخن آن حضرت را قبول ندارند و او را نزد خود خصوصا در حرمش حاضر مي‌دانند كه گهگاه به ملاقات او مي‌روند!

و فرموده: «وأَصْبَحَتْ مَسَاكِنُهُمْ أَجْدَاثاً وأَمْوَالُـهُمْ مِيرَاثاً لا يَعْرِفُونَ مَنْ أَتَاهُمْ ولا يَحْفِلُونَ مَنْ بَكَاهُمْ ولا يُجِيبُونَ مَنْ دَعَاهُمْ» = رفتگان خانه‌هايشان گورشان و اموالشان ميراث شد، كسيكه بر سرگورشان آيد نمي‌شناسند، و به كسيكه برايشان گريه ‌‌كند توجهي ندارند و هر كس ايشان را بخواند جواب ندهند(8) .

حضرت امير المؤمنين (ع) بر سر قبر حضرت زهرا عليها السلام مينالد و ميگويد:

ما لي وقفت على القبور مسلِّماً ***        قبر الحبيب فلم يَرُدَّ جوابي

أحبيبٌ ما لك  لا تردُّ جوابَنا  ***         أنسيت بعدي خُلَّةَ الأحباب؟

چه شده كه من ايستاده بر قبور سلام مي‌گويم

به بقبر دوسـت كه جواب مرا نداد،

اي دوست چه شده تو را كه جواب مرا نمي‌دهي؟

آيا پس از جدايي، دوستي دوستان را فراموش كردي؟

در اينجا آن حضرت فرموده كه حضرت زهرا عليها السلام جواب مرا نميدهد، چگونه شيعه‌نمايان حقه باز توقع شنيدن جواب را از مردگان دارند؟ و در مقابل مرقد امام يا امام زاده ايستاده و به دروغ مي‌گويند: أشهد أنك  ترد جوابي، شهادت مي‌دهم كه تو جواب مرا ميدهي.

جابر بن عبد الله (رضي الله عنه) بنا بر نقل روز اربعين به زيارت قبر امام حسين (ع) رفته و سلام كرده و چنانكه در كتب محدثين نوشته اند سه مرتبه گفت: يا حسين، سپس گفت: «حبيبٌ لا يجيب حبيبَه» دوستي كه جواب دوست خود را نمي‌دهد، سپس گفته: « وأنَّى لك بالجواب وقد شَحَطَتْ أوداجُك على أثباجك، وفُرِّقَ بين بدنك ورأسك!» = كجا تواني جواب مرا بدهي و حال آنكه رگهاي گردن تو جدا شده و بين سر و بدن تو جدايي افتاده.

آيا جناب جابر به قدر شيعه‌نمايان زمان ما اطلاع ندارد كه مي‌گويد امام حسين جواب سلام او را نمي‌دهد.

آيا حضرت امير (ع) كه مي‌فرمايد حضرت زهرا عليها السلام جواب مرا نداد صحيح فرموده يا خير؟ ما مي‌گوييم صحيح فرموده.

مورد ديگر آنكه چون كوفيان مسلم بن عقيل را دستگير كردند و به دار الاماره بردند و خواستند او را شهيد نمايند، فرمود: «من وصيتي دارم و به عمر بن سعد گفت: وصيت من اين است كه امام حسين (ع) از كوفه خبر ندارد به او بنويسيد كه به كوفه نزديك نشود! ».

ما مي‌پرسيم‌ كه آيا حضرت مسلم كه نايب خاص امام بوده نمي‌دانسته كه امام از همه جا با خبر است و جواب همه را مي‌دهد، و لي شيعه‌نمايان زمان ما بيشتر مي‌دانند؟!

اگر كسي به دعاهاي ائمه عليهم السلام در صحيفة سجاديه و صحيفة علويه كه كمتر در آنها مخالف قرآن يافت مي‌شود، مراجعه نمايد تعجب مي‌‌كند كه با اينكه ائمه عليهم السلام نسبت به احوال خود در روز قيامت بسيار خائف بوده و مكرر از خدا سلامتي خود را در آن روز تقاضا مي‌كنند، و لي در آن دعاها از حيات خود در قبر و عالم برزخ و يا اطلاع از دنيا تقريبا ساكت بوده و بر آن تأكيدي نكرده‌اند.

به هر حال تقصير از راويان كذّاب است كه بدون اطلاع از قرآن و سخنان ائمه عليهم السلام زيارتنامه جعل كرده‌اند!!

 

مسالة زيارت در كتاب خدا و سنت رسول

مسلم است كه زيارت با اين آداب كه در كتب مزار [=زيارتنامه ها] هست، و با اين طول و تفصيل در شرايع انبياء و در كتب الهي يعني تورات و انجيل و قرآن حكمي نداشته و از جمله احكامي كه خدا آن را نازل كرده باشد نبوده‌است، و در اديان صحيحه چنين احكامي تشريع نشده، و صد و بيست و چهار هزار پيغمبر كه از دنيا رفتند براي قبورشان گنبد و بارگاه و زيارتي ذكر نشده و در كتابهايشان نيز براي زيارت قبر خودشان و يا اولادشان ذكر نشده‌است.

و بايد دانست كه دين اسلام نيز دين تمام انبياء عليهم السلام بوده‌است، چنانكه خدا فرموده: ﴿شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى = خدا براي شما ديني را آئين نهاد كه نوح را به آن سفارش كرده بود و آن همان ديني است كه به سوي تو وحي كرديم و آن همان ديني بوده كه ابراهيم و موسي و عيسي را به آن سفارش كرديم. (الشوري/ 13)،  و در اين مورد همچون اديان ديگر دستوري دربارة زيارت قبر انبياء نداده‌است.

قرآن كريم در سورة تكاثر مردم فزونطلبي را كه به زيارت قبور رفته‌اند مذمت و حتي تهدد فرموده، جملة: ﴿كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ. ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ﴾ نه چنين است بزودي خواهيد دانست سپس نه چنين است به زودي خواهيد دانست، تهديدي است كه خداوند مكرر فرموده. حضرت علي (ع) پس از تلاوت اين آيات فرموده: «يا له مراماً ما أبعده، وزوراً ما أغفله، ولأن يكونوا عبراً أحق من أن يكونوا مفتخراً، ولأن يهبطوا بهم جناب ذلة أحجى من أن يقوموا بهم مقام عزة، لقد نظروا إليهم بأبصار العشوة وضربوا منهم في غمرة جهالة» = عجب مقصد دوري است... و چه زيارت غافلانه‌اي، اگر (قبور بزرگان) باعث عبرت باشد سزاوارتر از آن است كه مايه فخر گردد و اگر با ديدة فروتني به قبر نگاه كنند خردمندانه تر از آن است كه آنها را وسيلة فخر قرار دهند (و در و ديوار هاي آن را به زينتهاي اهل دنيا مانند حجلة عروسي زينت كنند و برايش طلا و نقره و چلچراغ و لوستر بگذارند) به تحقيق با ديدة تار به آنها نظر مي‌كنند و بدين سبب به درياي جهل و ناداني فرو رفته‌اند (و از آنها عبرت نمي‌گيرند) تا آنكه مي‌فرمايد: «سقوا كأساً بدَّلتهم بالنطق خرساً ‌، و بالسمع صمماً و بالحركات سكوناً» به اهل قبور جامي نوشانده‌اند كه قوة گويايشان را به گنگي و شنوائي‌ايشان را به كري و حركاتشان را مبدل به سكون گرديده‌است. (نهج البلاغه، ‌خطبة 221).

در زمان ما بدعتهاي زيادي در ميان عوام معمول شده كه از جملة آن ساختن همين قبور سيمين و زرين و نذر و نياز و وقف بر آن قبور است كه همه ساله مخارج و پولهاي زيادي از اين ملت فقير صرف آنها مي‌شود، خداي عز و جل در آيات زيادي از اين عمل نهي كرده و مي‌فرمايد: ﴿وَيَجْعَلُونَ لِمَا لَا يَعْلَمُونَ نَصِيباً مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ تَالله لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ = براي چيزهايي كه نمي‌دانند ( همچون بتها و اموات و . . .) قسمتي از آنچه را كه روزيشان ساخته‌ايم قرار مي‌دهند، به خدا قسم از افتراهايي كه بسته‌ايد البته سؤال خواهيد شد. (النحل/56).

بايد به عوام فهمانيد كسي كه از دنيا رفت، ديگر احتياجي به نذر و نياز و وقف شما ندارد و پول‌هايي كه در ميان ضريح ريخته شده و يا علم و كتل و زنجير خريداري مي‌شود تماماً اسراف بوده و مورد رضايت شرع نيست. اصلا اسلام قائل به واسطه ميان خلق و خالق نبود و از مردم خواست تا مستقيم به طرف خدا بروند و حوائج خود را مستقيم را از خدا طلب كنند. اسلام قبرپرستي و سنگ‌پرستي و هرگونه عبادت غير خدا را ملغي نمود ولي متاسفانه همچنانكه نصاري از مسيح و مريم حاجت مي‌خواهند مسلمانان نيز از پيغمبر و ائمه و اولياء حاجت مي‌خواهند. مردم بايد بدانند كه دربارة صاف كردن سطح ‌قبر با زمين و نهي از بناء و كتابت بر قبر و نيز نهي از گچكاري آن و نهي از نماز خواندن و يا قرباني كردن بر سر آن چه احاديثي وارده شده و حكم شرع در اين موارد چيست.

ما بعضي از آن را در اين كتاب ذكر خواهيم نمود ، و مقداري را در كتاب «جامع المنقول في سنن الرسول» ذكر نموده‌ايم.

 

آيا ارواح اولياء به دنيا باز مي‌گردند ؟

مردمي‌كه بر سر قبر بزرگان دين حاضر مي‌شوند و از آنان توقع شفاعت و رفع حاجت دارند، اينگونه از مردم چه تصور مي‌کنند؟ آيا مي‌پندارند كه آنان، دم به دم و ساعت به ساعت از عالم باقي به عالم فاني بر مي‌گردند و به تقاضاي آنان گوش مي‌دهند، اين خيال از خامي و بي‌خبري است، زيرا هر كسي از عالم فاني رفت ديگر به آن بر نمي‌گردد، ‌خصوصا بزرگان دين كه از دنيا سير بودند و اعتنايي به آن نداشتند. خداوند فرموده: ﴿حَتَّى إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ اْلمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ = تا آنگاه كه يكي از ايشان مرگ برسد, گويد: پروردگارا مرا بر گردانيد, تا در آنچه از دستم رفت عمل شايسته‌اي به جاي آورم، (جوابش را چنين مي‌دهد که) نه چنان‌است اين كلمه‌اي است كه او گويندة آن است و پيش روي ايشان برزخي است تا روزي كه برانگيخته مي‌شوند. (المؤمنون/99-100).

بنابر اين ارواح انبياء و اولياء به درخواست اين و آن به دنيا بر نمي‌گردند و مطيع فرمان كسي هم نيستند و اگر بعضي از دكانداران مدعي احضار ارواح هستند اولاً دروغ مي‌گويند، ثانياً بر ارواح انبياء و اوليا تسلطي ندارند و آنان قويتر از آن هستند كه تحت ارادة اين دكانداران در آيند. ثالثاً ممكن است بگوييم آنچه اينان احضار مي‌كنند شياطين همزاد انسان مي‌باشند [ زيرا هر انساني وقتي به دنيا مي‌آيد شيطاني نيز به وجود آيد كه موكل بر وسوسه و لغزش او مي‌باشد و چون آدمي از دنيا رفت آن شيطان (از آنجايي كه با صاحبش رفت و آمد داشته) تا اندازه‌اي از امورش آگاهي دارد ]  كه مدعيان او را احضار مي‌كنند و او هم چيزهايي مي‌گويد و احضار كننده گمان مي‌كند او همان روح فرد احضار شده‌است!

آيا وظيفة مسلمان مدح و ذم گذشتگان است ؟

حضرت امير (ع) در وصف اهل ايمان مي‌فرمايد: «عَظُمَ الخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ» = خالق در نظرشان بزرگ و غير از او در نظرشان كوچك است(9).

آنان خدا را حاضر و ناظر دانسته و به تعريف وتمجيد مردم كاري ندارند و بدان هيچ اهميتي هم نمي‌دهند، و از بيم آنكه مبادا مغرور و خودپسند گردند از تعريف و تمجيد و تملق مردم بيزار بوده و از آن نهي مي‌كرده‌اند و فريب مداحان را نمي‌خورده‌اند، چنانكه امير المؤمنين عليه السلام در جواب آن كسي كه از او مداحي كرد فرمود: «فَلا تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ لإخْرَاجِي نَفْسِي إِلَى اللهِ سُبْحَانَهُ وإِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا»  تا آنكه فرمود: « فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ ولا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي إِلا أَنْ يَكْفِيَ اللهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي، فَإِنَّمَا أَنَا وأَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لا رَبَّ غَيْرُهُ يَمْلِكُ مِنَّا مَا لا نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا وأَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَيْهِ فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلالَةِ بِالهُدَى وأَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى» = مرا به ثناي زيبا ثنا خواني مكنيد تا خود را نسبت به خداوند آماده كنم و از عهدة حقوقي كه هنوز ادا نكرده‌ام برآيم........    و من خود را از خطا مصون نمي‌دانم و در كارم ازخطا ايمن (در امان) نيستم مگر اينكه خداوند مرا در برابر نفسم نگه فرمايد كه از من بر اين كار تواناتر است همانا من و شما بندگان و مملوك پروردگاري هستيم كه جز او پروردگاري نيست، نسبت به ما اختيار آن چيزي را دارد كه تحت اختيار ما نيست. پروردگاري كه ما را از آنچه در آن بوديم بيرون آورد و به آنچه صلاح ما بود وارد ساخت و گمراهي ما را به هدايت و نابينايي ما را به بينايي مبدل ساخت(10).

حضرت امير (ع) همان امام هُمامي است كه چون ايرانيان در «ساباط» مدائن براي تكريم و احترام او به استقبالش آمده و پياده شدند ‌ايشان را مذمت كرد و راضي نشد كسي براي او كرنش كند،‌ او خود را معصوم نمي‌دانست، ‌حال آيا راضي است كه مداحان و زيارتنامه خوانان او را غلو آميز مدح كنند و با تفصيل و مبالغه به تعريف از او بپردازند و صفات خدايي برايش قائل شوند؟!!

به هر حال خوبي و بدي گذشتگان به آيندگان مربوط نيست و آيندگان چنانكه خدا فرموده نبايد به مدح ويا ذم آنان بپردازند، ‌بلكه هر كسي مسؤول اعمال خود مي‌باشد ﴿تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُم مَّا كَسَبْتُمْ وَلاَ تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُواْ يَعْمَلُونَ = آن امتي است گذشته، ‌كارهايشان براي خودشان است و كردار شما براي خودتان است و شما از آنچه ايشان كرده‌اند، بازخواست نخواهيد شد (البقرة/141 و 134).

بنابر اين آيات، لعن و بدگويي از گذشتگان در اين زيارت و يا مداحي و چاپلوسي و افتخار به گذشتگان بيهوده و لغو و برخلاف سليقة شرع است، رسول خدا o نيز فرموده:«احثو في وجوه المداحين التراب» = به روي مداحان خاك بپاشيد(11).

كسي كه جهاد نمي‌كند به صرف مداحي از مجاهدين گذشته چه بهره‌اي خواهد برد؟ كسي كه از دنيا پرستي و شهوت پرستي دست برنداشته ‌به صرف مداحي از اولياء خدا چه فائده‌اي مي‌برد؟ آيا وظيفة ‌مسلمين صدر اسلام عمل به احكام خدا بوده ولي وظيفة مسلمين بعدي فقط تعريف و تمجيد از آنان است؟! مگر اسلام دو برنامة مخالف يكديگر دارد؟ كساني كه دم از پيروي رسول خدا o و يا فلان امام مي‌زنند و به روش آنان عمل نمي‌كنند، بلكه به روش خود عمل مي‌كنند و كتابها و مجلس‌ها را پر از مداحي و چاپلوسي و معجزه تراشي كرده‌اند آيا معتقدند كه ائمه نيز نسبت به پيامبر يا امام پيش از خود چنين مي‌كرده‌اند؟ يا اينكه معتقدند وظيفة امام و ماموم دو طريقة مختلف است؟ مگر عقائد و اعمال اسلام براي همه يكسان نيامده؟ مگر دين امام و ماموم فرق دارد؟ اصول دين علي –عليه السلام- چه بوده؟ آيا اصول دين اينان غير از اصول دين آن حضرت است؟! اينها سؤالاتي است كه ملت ما جوابي براي آن ندارند، ‌از وقتي كه ملت ما جهاد را ترك كرده و از عدالت روگردان شده و فقط براي مجاهدين صدر اسلام گريه و زاري پيش گرفته‌اند، ‌مشمول ذلت و نكبت شده و از ملل مترقي جهان عقب مانده‌اند، اينان مي‌پندارند كه اسلام يعني چاپلوسي از رسول و امام. آيا خدا را گول مي‌زنند يا خود را؟ و گمان مي‌كنند امام حاضر است و از اين بدعتها خوشنود است؟ آيا ممكن است امامي كه در زمان حياتش با تملق مردم از خودش مخالف بوده، دستور دهد پس از ممات (وفات) در مقابل قبر او بايستند و صفحه‌ها تملق برايش بخوانند؟! كه حال شيعه نمايان پس از هزار سال به گمان اينكه امام از مداحي وتملق و چاپلوسي ايشان خشنود مي‌شود پولها خرج مي‌كنند و شعارها و شعرهاي بي مدرك مي‌تراشند؟!

 

آيا ساختن بارگاه سنت انبياء بوده‌است ؟

سلاطين خودخواه مستبد ستمگري كه از دين و آيين الهي به كلي بي‌خبر بودند و از پول حرام و غارت اموال مردم, اين حرمها و گنبدها و ضريح‌ها را ساختند و مردم را به اين زر و زيورها جذب كرده و حرمها و مقبره‌ها را پر كردند و مساجد الهي را خالي نمودند كساني از قبيل سلاطين صفويه و قاجاريه بودند كه جز عياشي و قتل و غارت ملت و خدمت به اجانب و ترويج خرافات, كاري نداشتند ‌و ايران به واسطة حكومت آنان از عقب افتاده‌ترين ممالك روي زمين شد. سلاطين از گرفتن رشوه‌ها و مالياتها پولها جمع مي‌كردند و به منظور كسب آبرو در ميان مردم به عوض رسيدن به رعيت و آبادي مملكت ‌در اطراف مقبره‌هاي بزرگان تا توانستند كاخها و گنبدها و گلدسته‌هاي سر به فلك كشيده ساختند كه تمام آن تبذير و اسراف و افراط بوده، ‌خصوصا در مملكتي كه اكثر ساكنانش خانه و لانه ندارند و بسياري از دهات آن آب ندارد و اكثر روستاهايش مخروبه شده و بسياري از مردمش بيكارند. در چنين اوضاعي اين ستمگران بي دين ميلياردها خرج مقبره‌ها كردند، از سنگهاي مرمر و نقاشي گرفته تا نقره كاري و طلا كاري و آئينه كاري. يكي از سلاطين خونريز كه بسياري از وزراء و اولاد و كسان خود را كشت، شاه صفي نوادة شاه عباس است كه مدفن او در سمت قبلة مرقد حضرت معصومه قرار گرفته و سقف و ديوارهاي آنجا مزين شده به كاشي‌هاي مُعرّق شده‌است. و ديگري قبر شاه عباس ثاني كه قبر او جنب مقبرة همان شاه صفي واقع شده كه از سنگهاي مرمر بسيار عالي ممتاز بنا گرديده و صندوقهاي مُذهّب و الماس نشان بر آن ساخته‌اند و شعراء براي تملق او را ـ نعوذ بالله ـ از پيامبر بالاتر برده‌اند. شاعري در تعريف او چنين گفته:

 

در ايام خـاقانِ جـم بـارگاه

 

خديـو جهانگيـر عبـاس شــاه

سليمان غلامي زخيل درش

 

به اقبال شه سـاخت اين بارگاه

بهشـت بـرين بود مأواي او

 

همين گشت تاريخ آن قبله گاه

سلاطين ستم مي‌كردند ولي مداحان وشعراء و ادباء، بلكه عالم نمايان به طمع پولشان با مداحيهاي كفر آميز آنان را تطهير مي‌كردند. تمام ساختمانهاي بارگاهها و رواق‌ها و گنبد و گلدسته‌ها ساختة دست سلاطين ستمگر و وزراي خيانتگر است. پهلوي كه اصلا دين نداشت، براي بارگاه حضرت رضا عليه ‌السلام در ساخته‌است، ‌اتابك اعظم وفرزندش امين السلطان همان كسي است كه چهار صد هزار ليره از انگلستان گرفت تا قرار داد انحصاري رژي را با انگلهاي انگلستان منعقد سازد، يعني بدون اطلاع و رضايت ملت، قرار داد تنباكو و دخانيات را بست، تا اينكه ملت قيام كرد و با رنج و زحمت بسيار توانست آن را باطل كند. آري همين وزير خائن صحن بزرگ حضرت معصومه را در قم ساخته و فقط صدهزار تومان خرج قبر خودش كرد و اديب متملقي او را ـ نعوذبالله ـ با حضرت خليل الرحمن (ع) كه خانة كعبه را تجديد بنا كرده همرديف قرار داده  و در شعرش مي‌گويد:

زمين شد از دو بنا رشك آسمان برين

 

يكي بنـاي خليـل و يكـي بنـاي اميـن

خليل رحمان گشت او بدان بناي قويم

 

امين سلطان گشت اين بدين بناي متين

مثلا شاه عباس اول چه قدر قتل نفوس (كشتار) كرده، از آن جمله به هرات كه يك شهر اسلامي بوده حمله و آنجا را چهار ماه محاصره كرده و سپس با لشكر قزل باش خود تقريبا چهل هزار مسلمان هراتي را به قتل رسانيد و پس از فتح دستور داد شهر را غارت كنند و آنچه درهم و دينار و سيم و زر بود جمع كرده و به حضور شاه آوردند و در جوالها (كيسه‌هاي بزرگ) ريختند، در كتاب عالم آراي عباسي و ساير تواريخ آورده‌اند كه جوالها را بر اشتران و استران حمل كردند و از هرات به مشهد آوردند و پس از ورود به شهر، علماء و بزرگان حاضر شدند، شاه مشورت كرد كه با سيم و زرها چه بكند؟ گفتند خوب است ضريحي از سيم و زر و گلدسته و گنبد زريني با ايوان طلا و بارگاه و صحني از آنها بسازند. شاه دستور داد از همان سيم و زر غارتي صحن و سراي بارگاه و گنبد و گلدسته‌هايي بنا كنند و نام شاه را در اطراف حرم و گنبد منقوش نمايند(12). حال آيا شاهي كه چهل هزار مسلمان را كشته چگونه او را بهشتي مي‌دانند، مگر خدا نفرموده: ﴿وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُّتَعَمِّداً فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَغَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً= هركه به عمد مؤمني را بكشد كيفرش دوزخ است كه جاودانه در آن بماند و خداوند بر او خشم گيرد و او را لعنت كند و برايش عذابي دردناك فراهم سازد (النساء/93)  و جاي سؤال است كه اگر اطاقي دو عدد آجر آن غصبي و از اموال زور باشد نماز در آن باطل است، پس چگونه در بارگاه و رواقي كه از مال غارت و غصب ساخته شده مي‌توان نماز خواند؟ و چرا دانشمندان در آنجا اقامة نماز جماعت مي‌كنند؟ مگر در حکم شرع مرقد امام با خانة ساير مسلمين فرق دارد؟ و همچنين گنبد صحن طلاي حضرت معصومه را «فتحعليشاه» ساخته و بارگاه مُذّهب (طلا كاري شده) علي (ع) را در نجف نادرشاه از اموال غارتي كه در جنگها از جمله حمله به مناطق شمالي عراق به دست آورده ساخته‌است. آيا خدا و انبياء و اولياء از اين كاخها و بارگاها خشنود مي‌شود يا شياطين و سلاطين؟ آيا هر شاه و وزيري كه بايد مملكت را آباد و ماليات‌ها را صرف ترقي و صنعت و فلاحت (كشاورزي و ايجاد محيط كار براي جوانان) مملكت نمايد ‌حق دارد اين كارهاي لغو و بيهوده را انجام دهد؟ آيا زماني كه اروپا مشغول تحقيق و اختراع و تهية قوا و ساختن توپ و هواپيما بود، سزاوار بود سلاطين ايران ثروت مملكت را صرف گنبد و گلدسته‌هاي طلا كنند و آنوقت ايران براي داشتن يك تفنگ محتاج به اروپا باشد؟ آيا اين شاهان و دانشمندان، مطيع عقل و شرع بودند و يا مطيع هوي و هوس؟ آيا اين شاهان و علماء با آن همه جنايت و خيانت كردند و انحطاط به صرف اينكه اظهار ارادت به قبر امامان و امامزادگان و با احترام به شاهزاده عبدالعظيم و شاهزاده حمزه و شاهزاده جعفر و شاهزاده قاسم و شاهزاده يحيي مي‌توانند ‌جبران زشتي‌هاي كارشان را بكنند يا خير؟ اگر از شيخيه و صوفيه و يا از مداحان و روضه‌خوانان و خادمان و فراشان و متوليان بپرسي مي‌گويند آري ولي قرآن مي‌گويد خير. (حال اختيار با خود شماست كه پيرو قرآن باشي يا پيرو خرافات).

«احمد بن موسي» معروف به شاه‌چراغ (كه در شهر شيراز است) كه ادعاي امامت كرده و با «ابو السرايا» خروج كرده و جمعي از مردم را به كشتن داده، مي‌توان براي او صحن و بارگاه بنا كرد و براي او زيارتنامه ساخت و خلقي را به اين كار مشغول كرد؟ متأسفانه چون وي داراي گنبد و بارگاه زرين است از بزرگان دين به شمار مي‌رود!!

آري سلاطين ستمگر براي دور ساختن مسلمين از حقايق دين، آنان را با چنين خرافاتي، به بازي گرفتند تا از مردم سواري بگيرند، و روحاني نمايان و دكانداران نيز اين كارها را ترويج دادند. از آن طرف احكام روح بخش و ضروري و حيات آور اسلام از قبيل امر به معروف و نهي از منكر و جهاد با كفار و وحدت و اتحاد مسلمين و مساوات و برادري و برابري به كلي تعطيل شد و اخباري رواج يافت پر از وعده‌هاي گزاف كه يك زيارت مرقد امام برابر با صد هزار حج يا هزار حج با رسول خدا است، در حالي كه رسول خدا پس از هجرت بيش از يك حج به جاي نياورده ولي زائر فلان قبر، گويي هزار حج به جا آورده‌است. آري جمعي از كذابان و جعالان و مفسدان و غاليان براي سست كردن اسلام و كندن بنياد شرع و استهزاء به قوانين الهي به جعل حديث و نشر بدعتها پرداختند، تا كساني كه از قيامت و عذاب و حساب و كتاب ترس دارند به اين اعمال بيهوده مشغول شده و خود را از خوف و ترس حساب قيامت نجات دهند و با اين طاعات و حسنات موهوم مغرور شوند و به عصيان گستاخ‌تر گردند و ديگر خود را به فراگيري حقايق دين الهي و بذل جان و مال در جهاد في سبيل الله ملزم ندانند و با اعمالي كه جز تملق و چاپلوسي نيست و جز نكبت و عقب ماندگي بهرة ديگري ندارد خود را قانع سازند و اميدوار شوند كه در قيامت ائمه وامام زادگان از آنان طرفداري خواهند كرد. با اينگونه روايات جعلي قصد داشتند از عظمت حج كه وسيلة ارتباط مسلمين با يكديگر است كاسته و يك زيارت يا سوگواري از تمام سنن شرعي برتر قرار گيرد.

هر چه بود اين سياست استعماري كار و اثر خود را كرد، به طوري كه امروز بزرگترين عمل در چشم ملت ما زيارت قبر يا مجلس سوگواري شده و چيزي كه بر معارف ملت‌ها افزوده همان جملات شرك آميز و وزير و شريك براي خداوند متعال تراشيدن و امامان را "عين الله الناظرة و يده الباسطة" خواندن و حساب و كتاب قيامت را در دست هم مذهبان خود دانستن است!!   اما اسلام حقيقي كه موجب بيداري و عزت و شهامت و كسب دانش است سد راه سلاطين و فرمانروايان بود [لذا از اسلام راستين وحشت داشتند] و به همين سبب مردم را از آن دور و به ذلت قبرپرستي و تملق از مزارها و چاپلوسي اموات وادار كردند.

باري از زمان عباسيان ساختن مشاهد و مقابر در ميان مسلمين آغاز شد و قافله‌هاي بسيار از يمين و يسار براي زيارت قبور اولياء و صلحاء به راه افتادند و ابتدا گنبد گلين و كم كم آجري و آنگاه سيمين و زرين از هر سو به آسمان قد كشيد و هر فقير و بيچاره‌اي يك سال كار كرد و دسترنج خود را خرج سفر زيارت نمود و يا بابت اجاره و سر قفلي موقوفات بي مدرك پرداخت کرد و يا ميان ضريحها ريخت و مفتخوران و عياشان با عنوان هيئت امناء و نظار و توليت امور موقوفات (آستان قدس رضوي) وهمچنين به عناوين ديگر بردند و در جاهايي مثل جزيرة كيش و امثال آن خرج هوسراني و عياشي كردند. آري سلاطين ستمگر و دكانداران مذهبي مردم را به اين كارها سرگرم و جيب ايشان را خالي كردند و چنان مردم غرق اين خرافات شده‌اند كه هر كس مانند نگارنده چيزي بر خلاف آنان بگويد و بنويسد بي‌دين و واجب القتل شمرده مي‌شود و لا اقل نانش آجر مي‌گردد و از نظر بعضي‌ها ملعون و مطرود خواهد بود!!

 

نكتة قابل توجه

در صدر اسلام اين گنبدها و حرمها و زيارتگاهها در سيرة علي (ع) و اصحاب رسول خدا o نبوده و چنانکه استاد قلمداران در کتاب «زيارت» خود آورده‌اند، پس از گذشت سي‌ سال از وفات رسول خدا o وقتي عايشه زوجة حضرت رسول بر سر قبر برادرش «عبد الرحمن ابن ابي ‌بکر» رفت، مورد ملامت اصحاب رسول واقع شد که چرا مرتکب عملي ‌شده که رسول خدا o از آن نهي کرده‌است؟

رسول خدا o را در همان مکاني که رحلت فرمود يعني در حجرة عايشه دفن کردند و تا زماني که عايشه زنده بود يعني تا پنجاه سال هيچ کسي به حجرة او نيامد که در را باز کند و بگويد مي‌خواهم قبر رسول خدا را زيارت کنم, پس معلوم مي‌شود زيارت قبر مرسوم نبوده‌است.

يکي از تابعين موسوم به ابوعمرو عامر بن شراحيل الکوفي (متوفاي سال 104 هجري) مي‌گويد: «لولا أن رسول الله نهى عن زيارة القبور لزرتُ قبر النبيّ o» اگر رسول خدا o از زيارت قبور نهي نکرده بود من قبر او را زيارت مي‌کردم.

بدعت زيارت قبور در قرنهاي بعد به تدريج پيدا و زياد گرديد، چون مسلمين با فرقه‌هاي مختلفي مثل يهود و نصاري و گبران و مجوسيان و بودائيان و قبطيان رابطه برقرار کردند و در ممالک آنان مقابر فراعنه و شاهان از قبيل کورش و داريوش و اهرام(13) را ديدند اين کارها ميان ايشان رواج گرفت و حتي به منظور احترام، امام‌ زادگان را «شاه» ناميدند و شخصيتهايي مثل شاهزاده حمزه و شاهزاده جعفر و شاهزاده جلال‌الدين و شاهزاده ابراهيم و شاهزاده فلان زياد شد!! و براي زيارت قبور آنان حرکت کردند و متوليان و خادمان هم براي نفع خود هر چه توانستند به اين کارها تشويق نمودند و امکنة مذکور محل اجتماع بيکاران و گدايان و مفت خوران و امرار معاش آنان شد. اين مفت خوران نذورات زيادي از طلا و نقره و پول و فرش و اشياء قيمتي ديگر از مردم مي‌گيرند و يا در صحن آن مزارها، قبرها را به قيمتهاي کلان ميفروشند!

از سوي ديگر دشمنان قرآن بنا كردند براي اين کارهاي بيهوده ‌جعل احاديث کردن و يک زيارت را بهتر از صد حج و يا هزار حج جلوه دادن و زيارتنامه و فضيلت زيارت به وجود ‌آوردن و غاليان و کذابان و جعالان اين اخبار را نشر دادند. دانشمندان و محدثين بعدي تصور کردند اين اخبار صحت و حقيقت دارد  و براي کسب ثواب و رضاي خدا اخبار جعلي را جمع کردند و گفتند که انجام دادن اين کارها مستحب است و مسامحه (تساهل) در دليل مستحبات و ادلة سنن اشکالي ندارد!! وبا اين کار شيطان را خشنود و مردم را به شرک و خرافات مشغول کردند، حتي براي ساختن ساختمان قبر و تعمير آن خبري جعل کردند که جناب «قلمداران» در کتاب «زيارت» خويش اين حديث را سنداً و متناً مورد نقد قرار داده‌اند، اما پيش از پرداختن به حديث مذکور لازم است نظر پيشوايان دين را دربارة تعمير قبور بدانيم.

 

احاديث مربوط به تعمير و تجديد بناي قبور

اگر بخواهيم همة رواياتي را که در مذمّت ساختمان و تزيين قبور وارد شده ذکر کنيم مطلب بسيار مفصل و طولاني خواهد شد، ليکن به مقداري که براي مردمِ منصف حق جو و بيداري آنان و اتمام حجّت لازم است در اينجا مي‌نگاريم(14):

1- شيخ صدوق و نيز مؤلف «وسائل الشيعه» روايت کرده‌اند که رسول خدا o فرمود: «لَا تَتَّخِذُوا قَبْرِي قِبْلَةً وَلَا مَسْجِداً فَإِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَعَنَ الْيَهُودَ حَيْثُ اتَّخَذُوا قُبُورَ أَنْبِيَائِهِمْ مَسَاجِدَ» = قبرم را قبله گاه و محل توجه و مسجد قرار ندهيد، زيرا خداي تعالي يهود را لعنت نمود، چون قبور پيغمبران خود را مساجد قرار دادند». (وسائل الشيعه، ج 2، باب 65، صفحه 887 ). بنابراين احاديثي که در کتب زيارت وارد شده و مي‌گويد قبر اما را قبله قرار بده از ساخته‌هاي يهود صفتان است که به ائمه افترا بسته‌اند (= آنها را به دروغ بر ائمه عليهم السلام چسپانده‌اند)!

2- محدث نوري در «مستدرک الوسائل» نقل کرده که علامة حلي در کتاب نهايه از رسول خدا o روايتي آورده كه : «نَهَى النبيُّ أن يُجصّص القبرُ أو يُبْنَى عليهِ أو يُكْتَبَ عليه لأنَّه من زينة الدنيا فلا حاجة بالميِّت إليه...» = پيامبر o نهي فرمود از اينكه قبر گچ کاري شود و يا بر آن نوشته شود (15) زيرا اينها زينت دنيا است و ميت نيازي بدان نيازي نيست». (مستدرک‌ الوسائل، چاپ سنگي، ج1/ص127).

3- و باز محدث نوري روايت کرده: « عن أمير المؤمنين (ع) قال: سمعتُ رسول الله (ص) يقول: لا تتخذوا قبري عيداً ولا تَتَّخذوا قبوركم مساجدكم، ولا بيوتكم قبوراً...» = يعني علي (ع) فرمود: شنيدم که رسول خدا o مي‌فرمايد: قبرم را محل رفت و آمد مگيريد و قبرهايتان را مساجد خويش قرار ندهيد و خانه‌‌هايتان را محل دفن مرده‌هايتان قرار ندهيد. (مستدرک الوسائل، ج 1، باب 55 از ابواب دفن، ص 132).

4- شيخ «حر عاملي» از موسي بن جعفر (ع) روايت کرده که فرمود: «لا ترفعوا قبري أكثر من أربع أصابع مفرّجات» = يعني قبر مرا بيش از چهار انگشت باز از هم بيشتر بلند نكنيد. (وسائل ‌الشيعه، ج 2، باب 31 از ابواب دفن، ص 858 ).

5- در « بحارالانوار » ج 22 و کتب معتبر ديگر از امام صادق (ع) روايت کرده‌اند که فرمود: «لا تشرب وأنت قائم ولا تَطُف بِقَبْرٍ ولا تَبُل في ماء نقيع» = يعني ايستاده آب منوش و هيچ قبري را طواف مکن و در آب پاک بول مکن. (وسائل الشيعه، ج 10، باب 92، از ابواب المزار کتاب الحج و ج 1، ص 241 و سفينه البحار، ج 2، ص 99).

6- زيد بن علي بن الحسين (ع) روايت کرده از جدش علي بن ابي‌ طالب که فرمود: «نهى رسول الله عن لحوم الأضاحي أن تدخروها فوق ثلاثة أيام.....  ونهانا عن زيارة القبور» = يعني رسول خدا o ما را از ذخيره‌کردن گوشتهاي قرباني بيش از سه روز نهي فرمود .... و ما را از زيارت قبور نهي نمود. (مسند الامام زيد، کتاب الحج، باب الأکل من لحوم الأضاحي).

7- حديث معروفي است از پيامبر o که خدا فرموده: «أنا عند القلوب المنكسرة والقبور المندرسة» يعني «من نزد دلهاي شکسته و قبرهاي ويرانم». پس حضرت حق جل جلاله به قبرهاي زينت‌ داده شده و تجديد بنا شده و آيينه‌کاري و طلاکاري شده عنايتي نخواهد بود و از آنها بيزار است.

8- از امام صادق (ع) روايت شده که فرمود: «قبر رسول الله محصّبٌ حصباء حمراء» = «يعني بر قبر رسول خدا o شن قرمز رنگ ريختند». (وسائل الشيعه، ج 2، باب 37، از ابواب دفن، ص 864) که معلوم مي‌‌شود تا زمان آن بزرگوار قبر رسول خدا o زينت و بنايي نداشته‌است.

9- عبد الرزاق صنعاني که از قدماي شيعه‌است روايت کرده: «عن ابن طاوس أن رسول الله o نهى عن قبور المسلمين أن يُبنى عليها أو تُجصَّص أو تُزرع، فإن خير قبوركم التي لا تُعرف» = يعني ابن طاووس روايت کرده که پيامبر o از اينکه بر قبر مسلمين بنايي ساخته شود و يا گچ‌کاري و يا [بر روي آن] زراعت شود، نهي نموده و فرموده‌اند که بهترين قبور شما قبري است که شناخته نشود». (المصنف، ج3/ ص506).

10- مرحوم آيت الله شريعت سنگلجي (رح) از «ذکري» نقل کرده که: «رسول اکرم o قبر فرزندش ابراهيم را مسطح نمود و نيز مي‌گويد قاسم بن محمد گفت: قبر نبي‌اکرم o و شيخين را در حالي ديدم که مسطح بود و نيز مي‌گويد قبر مهاجرين و انصار در مدينه منوره مسطح بود». ( توحيد عبادت، انتشارات دانش، ص 149).

11- امام صادق (ع) فرمود: «لا تطيّنوا القبر من غير طينه» يعني قبر را از گِل غير خودش گِل‌کاري نکنيد». (وسائل الشيعه، ج 2، باب 16، از ابواب دفن، ص 864).

12- علي بن ابي طالب (ع) روايت کرده «أن رسول الله   نهى أن يُزاد على القبر تراب لم يخرج منه» = يعني رسول خدا o نهي فرمود از اينکه بر قبر خاکي زياد ريخته شود که از آن بيرون نيامده». ( مستدرک، ج 1، باب 34 از ابواب دفن، ص 126).

ملاحظه فرماييد رسول خدا تا چه حد دقيق بوده که حتي مقداري خاک بر قبر نيفزايند، چه رسد به سيمان و گچ و سنگ مرمر و ديگر سنگهاي قيمتي!

اما امت‌ ما به اين اوامر اعتنا نمي‌کنند بلکه بر قبرهاي بزرگان دين از جهت مخارج چقدر افراط و اسراف كردند و کذابان و جعالان براي تخريب اسلام و سرگرم‌ کردن مردم حتي روايتي جعل كردند براي تعمير قبور که ما متن و سند آن را بررسي مي‌كنيم:

در کتاب وسائل الشيعه باب 26 از کتاب مزار روايت شده از عبدالله البلوي از عماره بن زيد از ابي‌عامر واعظ اهل حجاز و او از امام صادق (ع) که فرمود رسول خدا o به علي (ع) گفت: «يَا عَلِيُّ! مَنْ عَمَرَ قُبُورَكُمْ وتَعَاهَدَهَا فَكَأَنَّمَا أَعَانَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ عَلَى بِنَاءِ بَيْتِ الْمَقْدِسِ، ومَنْ زَارَ قُبُورَكُمْ عَدَلَ ذَلِكَ لَهُ ثَوَابَ سَبْعِينَ حَجَّةً بَعْدَ حَجَّةِ الْإِسْلَامِ وخَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ حَتَّى يَرْجِعَ مِنْ زِيَارَتِكُمْ كَيَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ ...» = يعني اي علي! هر کس قبور شما را تعمير کند و مجاور آنها گردد، گويا سليمان بن داوود را ياري كرده در ساختن بيت ‌المقدس و آنکه قبور شما را زيارت نمايد ثوابش معادل است با هفتاد حج پس از حجة ‌اسلام و وقتي که از زيارت شما بر مي‌گردد مانند روزي که مادرش او را زائيده از گناهانش خارج مي‌شود»!!.

اين حديث هم سند و راويانش خراب‌است و هم متن و مضمونش. راوي اول آن عبدالله بن محمد البلوي است که علماي رجال او را ضعيف شمرده‌اند و او را دروغگو و جعال و مورد طعن دانسته و گفته‌اند نبايد به حديث او اعتناء کرد. او روايت کرده از عماره بن زيد که به تصريح علماي رجال چنين مردي وجود نداشته و آنچه از اين شخص نقل شده تماماً دروغ است، حتي از خود عبدالله بن محمد البلوي که از او روايت کرده پرسيدند اين «عماره» کيست؟ گفت: مردي بود از آسمان آمد اين حديث را گفت و به آسمان بازگشت!!. اين موجود فضايي!! روايت کرده از ابو عامر واعظ حجازي که او نيز مجهول ‌الحال و مهمل است. شما را به خدا ملاحظه کنيد از برکت اين حديث که تنها حديث تعمير قبور نيز هست و کذاب جعالي روايت کرده از فردي ناموجود و او از فردي مجهول، ممالک شيعه پر شده از گنبد و بارگاه و صحن و رواق و طلاکاري و موقوفاتي که درآمدهاي کلانش براي حفظ آنها بايد صرف شود و دکاني براي عده‌اي مفتخور و بي‌ بند وبار شده‌است، با اينکه اکثر مردم به تکه ناني محتاج ‌اند و فاقد مايحتاج اولية زندگي هستند و از نظر صنعت هم عقب افتاده و از بيچاره‌ترين کشورها هستند.

عجب است از علمايي که ناقل اين حديث مفتضح‌اند!! و بنگريد که چه بلاها بر سر اسلام آورده‌اند. مسلمين بعدي گمان کردند اين گنبد و بارگاه‌ها با اين تشکيلات بي‌ حساب نبوده و مدرکي دارد. «ابوعامر» مجهول، اين حديث را به دروغ بر امام صادق بسته‌است که مردم عوام و بي ‌اطلاع از کتاب خدا باور کنند، ولي دزد ناشي به کاهدان زده زيرا در زمان امام صادق (ع) قبر حضرت امير المؤمنين (ع) مخفي بود و آثاري نداشت و جايش نيز معلوم نبود، در نتيجه ساختماني نداشت تا کسي آن را تعمير کند تا با حضرت سليمان در ثواب شريک شود! تعمير در موردي است كه ساختمان کهنه‌اي باشد تا حضرت ترغيب به تعمير نمايد. و اما مضمون اين حديث اين است که مردم بروند مجاور قبر امام شوند و از کسب و کار و صنعت باز مانند تا محتاج به ممالک ديگر شده و در نتيجه فقط مصرف‌کننده باشند، چنانکه شعراء و مداحان سلاطين نيز اين خيانت را ترويج داده‌اند. از جمله در ديوان حافظ غزلي است که در آن آمده‌است:

قبر امام هشتم و سلطان دين رضا    **     از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش(16)

شاعر پنداشته که دين، شاه و سلطان و دربار دارد که هر کس به دربار او رفته و بر در آن بارگاه مجاور شده ثواب ياري سليمان براي ساختن بيت ‌المقدس و ثواب هفتاد حج دارد, در صورتي که هيچ دليل شرعي که شرکت در ساختن بيت ‌المقدس ثواب يک حج را دارد وجود ندارد.

باري اين حديث مجعول به کاري بيهوده ترغيب کرده و مردم را بر معاصي جري نموده که اگر به زيارت قبر فلان امام رفتي تمام گناهانت از بين رفته و مانند روزي خواهي شد که بي‌گناه از مادر زاييده شدي!! اگر گناه به اين آساني ريخته مي‌‌شود، پس چندان خطرناک نخواهد بود، اگر هر جنايتي بکنيم با يک زيارت استخوان از بار گناه سبک مي‌شويم زيرا مذهب چنين است که با يک زيارت، گناهان ناديده گرفته مي‌‌شوند، و ديگر ترسي از روز جزاء و کيفر نبايد داشت، و جهنم مخصوص کساني است که مقبره و گنبد و بارگاه ندارند!!

اگر تعمير قبر اين همه فايده داشت و مشروع بود چرا رسول خدا o براي عمويش حضرت«حمزه» سيدالشهداء ويا فرزند خودش حضرت ابراهيم و يا ساير شهداء ساختماني بنا نکرد، وحتي روي قبر او يک آجر هم نگذاشت، آيا بايد به سنت رسول خدا o اقتدا کرد يا به سنت شاهان و مردم عوام ‌فريب ؟

 

مسألة احترام اموات و زيارت قبور

لازم است بدانيم كه مسألة توجه به اموات در امم گذشته نيز رايج بوده و حتي در هنگام دفن ميت براي خود آداب و رسومي داشته‌اند، غذاي لازم و چراغ در دخمة اموات مي‌‌گذاشتند و اقبال و ادبار و دعا و نفرين اموات را در حق زندگان مؤثر مي‌‌پنداشتند. در کتاب«تاريخ جامع اديان» تاليف «جان ناس» آمده که بعضي از اقوام قديمي عقيده داشته‌اند که آسمان کشوري است مانند زمين داراي اشجار و انهار، در آنجا ارواح مردگان زندگي مي‌‌کنند و مي‌‌توانند به زمين آمده و در خواب به ملاقات آدميان بيايند و چون به خواب کسي آمدند بايد براي آنان خوراکي تهيه کرده و بر سر مزار او ببرند و آتش روشن کنند. آريانهاي قديم دربارة ارواح اجداد احترامي در حد ستايش رعايت مي‌‌کردند و همچنين تورانيان و بعضي از مذاهب چون مذهب برهما در هند و چين و بودا به تشريفات بيشتري براي اموات عمل مي‌‌کردند و حتي همسر ميت را با زينت و تجمل همراه جنازه حمل و با او در آتش مي‌‌سوزاندند. و بعضي از ملل گردن کنيزان و غلامان ميت را پس ازمرگ او مي‌زدند تا در آن عالم يار و مددکار او باشند!! اقوام قديمي نسبت به مردگان خود در بيم و يا اميد بوده‌اند.

دين اسلام که توحيد خالص است زماني ظاهر شد که سرتاسر عالم در تاريکي جهل و اوهام غرق بود و از روز اول با اوهام مبارزه کرد و امر کرد که به غير خداي سبحان به هيچ موجودي متکي نباشيم زيرا در تقدير و تاثير امور غير خدا هيچ چيز و کسي مؤثر نيست، غير خداي تعالي را قاضي‌الحاجات (برآورد كننده حاجات) و باب‌الحوائج ندانيم و بدانيم هيچ وسيله‌اي جز علم و ايمان و عمل صالح موجب نجات نيست و به چيز ديگر متوسل نشويم و جز خالق جهان چيز ديگري را مؤثر حقيقي ندانيم. و از زيارت اموات منع فرمود جز براي عبرت و پند آنهم براي مردان، و دربارة زنان در همه حال رفتن به زيارت را نهي نمود چنانکه رسول خدا o فرموده: «لَعَنَ اللهُ زوّاراتِ القُبُور» = يعني خدا زناني را که مرتَّب به زيارت قبور مي‌روند لعنت کرده‌است. و از تعمير و تزيين قبور نيز نهي کرده چنانکه آن حضرت در دعاي جوشن‌کبير و مناجات با خدا عرض مي‌کند: «يا من في القبور عبرته» = يعني اي کسي که قبور را ماية عبرت قرار دادي».

ولي متأسفانه به تدريج روح موهوم ‌پرستي پس از چند قرن مسلمين را فراگرفت و باز به شرک ‌آلوده شدند، چنانکه خدا فرموده: ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِالله إِلاَّ وَهُم مُّشْرِكُونَ = يعني و اکثر مردم به خدا ايمان نمي‌آورند مگر اينکه در حال شرک باقي مي‌مانند. (يوسف/106).

و همچنين فرموده: ﴿وَإِذَا ذُكِرَ اللهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ = يعني چون خدا به تنهايي ذکر شود دلهاي آنان که به آخرت ايمان نياورده‌اند منزجر مي‌شود و چون ذکر غير از خدا شود (مانند ذکر ارواح اموات و ارواح اولياء و انبياء و غير آن) شاد مي‌گردند. (الزمر/45).

پس حفظ يکتاپرستي که به غير خدا اميدوار نباشيم بسيار مشکل است. در صدر اسلام مردم به زيارت قبور نمي‌‌رفتند حتي اگر کسي به زيارت قبري مي‌‌رفت مورد ملامت واقع مي‌شد.

رسول خدا o در آخرين ساعات عمر شريف خود با تضرع و ناله از درگاه الهي تقاضا مي‌کرد: «أللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْ قَبْرِي وَثَناً يُعْبَدُ» = خدايا قبرم را بتي قرار مده که عبادت شود. زيرا به روح مرده ‌پرستي مردم آشنا بود و ميترسيد مبادا امتش منجر به اين کارها گردند. متأسفانه پس از وفات رسول خدا o طولي نکشيد که دکانداران صدها قبه و بارگاه با تجملات عوام ‌فريب و زينتها و آينه ‌کاريها بر گور مردگان برافراشتند و ثوابها براي رفتن نزد آنها تراشيدند و در نتيجه موقوفات و نذورات بر آن بارگاهها به حدي رسيد که متصديان امور اوقاف ادعا مي‌کنند که نزديك به يک چهارم تمام املاک ايران وقف بر گور مردگان است. و با آنکه هر درآمدي از راه اين بدعتها به دست آيد غير شرعي و حرام است با اين وجود در هر شهرستاني ميليونها تومان پول در هر ماه به نام پذيره و اجاره بهاي موقوفات باطله از فقراء و ضعفاء مي‌گيرند که مقدار کمي از آن صرف تعمير قبور و ساير بدعتها از قبيل روضه‌ خواني مي‌‌شود و باقي آن به مصرف تجملات متوليان و هيئتهاي نظار و امناء و مستأجران و افراد ديگري از اين قبيل مي‌رسد و در نتيجه روز به ‌روز مستضعفين و فقراء دچار فشار و بدهي و گرفتاري بيشتري مي‌‌شوند. و همچنين است درآمدهايي که از فروش قبرهاي مجاور امام و امامزاده‌‌ها عايد مي‌‌شود که بعضي از اين قبور بيش از چند صد هزار بلکه ميليونها تومان معامله مي‌‌شود.

هر چند سال يکبار نذور و هداياي جنسي هر امام و امام‌ زاده از قبيل فرش و لوستر و طلا و پنکه و اشياء قيمتي ديگر در مزايده به فروش مي‌‌رسد و پول آن به مصارف باطله مي‌‌رسد, البته مضاف بر اينکه اکثر نذرها پول نقد است که به ضريح‌ها ‌ريخته و يا از طريق املاک موقوفه عايد مي‌شود و اکثر بلکه تمام قبور امامزادگان داراي چنين درآمدهايي هستند مانند حضرت معصومه در قم که ماهيانه ميليون‌‌ها تومان پول نقد از راه نذور و درآمدِ موقوفات غيرشرعي عايدي [= درآمد] دارد، در حالي که اکثر ملت‌ نان و لوازم ضروري حياتي خود را ندارند و اکثر دهات از بي آبي مخروبه ‌شده و براي يک سوزن و يا يک پيچ و مهري يک دستگاه دست گدايي به خارج دراز شده‌است. آيا اين از حماقت نيست که همه روزه اموال زياد بي‌‌پاياني بر گورها نثار و يا وقف شود. خبري در کيهان شمارة 8642 مورخ 17/2/1351 به چاپ رسيده‌است که حاج آقاي حسين ملک که رقم اموال موقوفة او چندي يپش به سه ميليارد تومان رسيد، بهمن سال گذشته چهارصد ميليون تومان باقي ‌ماندة اموال خود را که در موزة ملک به صورت سکه، تابلوي نقاشي، فرش، دستخط فرمان شاهان و اشياء عتيقه نگهداري مي‌شد وقف آستان قدس رضوي کرد. اين اموال و املاک براي متوليان و مفتخوران و بيکاران صرف عياشي و بدمستي مي‌‌شود. اصلا وقف و نذر برگور مردگان بدعت و برخلاف شرع است. نتيجة اين وقفها اين شده که بسياري از اين موقوفات که به صورت زمين بائر درآيد که با وجه پذيره‌‌هاي کلان معامله مي‌شود، يعني اگر کسي صد متر زمين وقفي براي خانه ساختن اجاره کند بايد مثلا صد هزار تومان پذيره آنهم بدون دريافت و اخذ رسيد بپردازد آنهم براي زمين استيجاري که بايد همه ساله اجاره نيز بدهد. آيا چنين کاري ظلم نيست؟ به نظر ما موقوفات ايران نه تنها باقيات الصالحات نيست بلکه تمام باقيات الطالحات است، خدا شاهد است که بسياري از موقوفات مقبره‌‌ها صرف اموري مي‌‌شود که مورد رضاي خدا و رسولش نيست در حالي که دهها حديث در حرمت و کراهت اين کارها وارد شده‌است و به خصوص در نهي از تعمير و تزيين قبور و اعتکاف در آنها، چه رسد به وقف ‌نمودن املاک بر آنها که مسلماً گناهش بيشتر است. اي کاش مردم به جاي اينکه مال خود را نذر اين قبور مي‌کردند، قرض مديونين را پرداخت مي‌کردند و يا زنان بي ‌شوهر و مردان بي ‌زن را داراي همسر مي‌‌کردند نه اينکه باعث شوند تا مفت خوران و عياشان به عيش و نوش بيشتري بپردازند و روز به ‌روز فساد در جامعه بيشتر گردد. علاوه بر زيانهاي ديگري كه از اينراه عايد مي‌شود مانند ابتلاي جامعه به شرک و خرافات.

چنانکه مرحوم قلمداران فرموده‌اند شهيد اول در کتاب «ذکري» گذاشتن يک قطيفه بر مرقد مطهر پيامبر o را فاقد دليل شرعي، و ترک اين کار را اولي دانسته‌است. علي (ع) نيز در مساجد بناي زيادي را صحيح نمي‌‌دانست چنانکه مي‌‌خوانيم: «عن علي (ع) أنه مر على منارة طويلة فأمر بهدمها وقال: لا ترفع المنارة إلا مع سطح المسجد» = يعني از علي روايت است که او بر مناره بلند مسجدي گذشت، دستور داد تا آن را خراب کنند و فرمود نبايد مناره مسجد بلندتر از بامش گردد(17).

بايد به فقهاء و علماي زمان ما گفت چرا مانند شهيد اول، مردم را آگاه نمي‌کنيد که اين زينتها و آئينه‌کاريها و سنگ‌ مرمرها و طلاکاريهاي قبور، اسراف و حرام و اتلاف مال است و بايد آنها را صرف کارهاي عام‌ المنفعه کرد و دستگيري فقراء و ضعفاء کرد. اگر انداختن پارچه‌اي روي قبر رسول خدا o اتلاف مال است آن چندين ميليارد تومان اموال را در زير گنبدهاي زرين دفن‌کردن چه حکمي دارد؟

باري ساختن چنين کاخها و زينتها براي قبور و خواندن جملات کفرآميز و واداشتن عوام‌ الناس به تملق و چاپلوسي اين قبور کم‌کم رواج پيدا کرد تا اينکه در زمان ما جزو عقائد لازمة شيعه شده که انکار آن کفر شمرده مي‌‌شود!! و اگر کسي نفس بکشد دکانداران خرافات ديني او را تکفير کرده و دلائل عقلي و نقلي او را دور مي‌اندازند و هزاران تهمت ديگر به او مي‌زنند و از همين جهت است که مبارزه و جهاد با اين بدعتها و خرافات از جهاد با بت‌ پرستها سخت ‌تر و مشکلتر است و هر کس حق را اظهار کند مطرود جامعه مي‌‌شود.

 


ذکر يك خاطره و بيان يك نکته

زماني که نگارنده در زندان بودم(18)، يکي از آخوندها با اشاره به آية 21 سورة مبارکة «کهف» به من گفت: چگونه بر قبر ائمة اهل بيت که از اصحاب کهف مقامشان بالاتر است بارگاه نسازيم و قبورشان را مرمت و تجديد بنا نکنيم در حالي که قرآن مي‌‌گويد بر گور اصحاب کهف مسجد ساختند؟ گفتم اگر قرآن را قبول داري بدان که اولاً در آية شريفه لفظ «يتنازعون» آمده و بنا به دستور صريح قرآن کريم که فرموده: ﴿فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى الله وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ.. = پس اگر در چيزي اختلاف كرديد چنانچه به خداوند و روز بازپسين ايمان داريد اختلاف خود را به خدا و رسول بازگردانيد. (النساء/59) بايد تفحص کنيم که قول کدام يک از دو گروه متنازع موافق تعاليم الهي است و در اين مورد ديگران و همچنين اين جانب در كتاب «خرافات وفور در زيارات قبور» به تفصيل سخن گفته‌ايم.

ديگر اينکه در اين آيه گروه اول که گفتند: ﴿رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ = يعني خدايشان به حالشان آگاهتر است (الكهف/21), در نظر خود حق را ياد کردند و نام مبارک خداوند را آوردند، اما گروه دوم در نظر خود به هيچ دليل شرعي تمسک نکردند و فقط مستبدانه بر عملي‌ کردن نظر خويش اصرار کردند.

گذشته از اين پيامبر اکرم o و علي (ع) نيز اين آيه را مي‌‌دانستند، ولي چرا چيزي که گفتي از آيه استنباط نکردند و مطابق ميل تو عمل نفرمودند و براي کسي ضريح و بارگاه نساختند و مردم را به ساختن گنبد و مقبره و ضريح امر نفرمودند، حتي برخي از بزرگان اسلام را مخفيانه به خاک سپردند تا مبادا قبرشان مزار شود، همچنين از تعمير و تزيين قبور نهي مي‌فرموده‌اند؟ آيا مقام حضرت حمزه سيد الشهداء، که در رکاب پيامبر o شهيد شد از سيد نصرالدين تهراني کمتر بود که پيامبر o براي آن بزرگوار مزار نساخت؟!

ثانياً در آيه لفظ «مسجد» آمده و نفرموده: «لنتَّخذنَّ عليهم قبَّةً وضريحاً ومزاراً»!! آيا اين همه مقبره و گنبد و بارگاه در ايران و عراق که بر قبر ائمه و حتي فرزندان و نوادگان أئمه ساخته شده‌است و تعدادي از آنها در مکانهاي دورافتاده و صعب‌ العبور قرار دارد و مردم براي زيارتشان رنج سفر را به جان مي‌‌خرند، مسجد است يا مسجد چيز ديگري است؟ آيا ضريح و بارگاه امام رضا (ع) در مشهد مسجد است؟

مقبرة امام‌زاده زيد در بازار تهران و امام‌‌زاده داوود و امام‌زاده عبدالله و امام‌‌زاده قاسم و سيد نصرالدين و امام‌‌زاده صالح و ... كه مسجد نيست، در مسجد که ضريح نداريم! آيا کسي قبل از ورود به مسجد اذن دخول مي‌خواهد؟ و يك صفحة زيارتنامه مي‌خواند؟ و«السلام عليك يا ... » مي‌گويد؟!

آيا کسي از اصفهان براي نماز‌خواندن در مسجد شاه بازار تهران بار سفر مي‌بندد؟! آيا کسي از خوزستان فقط به قصد نماز خواندن در مسجد کبود تبريز يا مسجد سلطانية زنجان عزم سفر مي‌کند؟! در حاليكه بسياري از مردم براي زيارت مراقد ائمه يا اولاد و احفاد ايشان شدّ رحال مي‌كنند (= بار سفر مي‌بندند و کيلومترها طي مسافت مي‌کنند) زيرا مراقد أئمه را غير از مسجد مي‌دانند!

سپس به او گفتم: شما مقبرة ائمه و امام ‌زاده‌ها را که هيچ شهر و دهاتي از آن خالي نيست تغيير داده و مطابق احکام اسلام بسازيد و ضريح‌ ها و زيارتنامه‌‌ها را برداريد و به جاي آنها مطابق تعاليم اسلام مسجد بنا کنيد، مسجدي که طبق سنت رسول o ساده و خالي از زينت باشد و مردم را از دعا خواندن غير خدا در مساجد نهي کنيد، بنده خودم قبل از ديگران در اين مساجد نماز مي‌خوانم و براي شما هم دعا مي‌کنم که باني اين مسجد شده‌ايد!

 

بررسي آداب زيارت

قبل از آنکه زيارات را بررسي کنيم بايد ديد آيا آدابي که در کتب دعا و غيره براي زيارات قبور نوشته‌اند مدرک صحيحي دارد يا خير؟ در کتب زيارات مانند «مصباح» شيخ طوسي و «مفاتيح ‌الجنان» شيخ عباس قمي و «بحار الأنوار» مجلسي و کتب ابن‌طاوس و کتاب «کامل الزياره» ابن قولويه مطالب و جملات و دستوراتي بر خلاف عقل و شرع و تاريخ نوشته‌اند که از مجعولات بي ‌خبران و يا مغرضين است. مثلا در آداب زيارت امام حسين (ع) از قول امام صادق نوشته که چون خواستي داخل حائر شوي از دري که جانب مشرق است داخل شو، در صورتي که در زمان امام صادق قبر امام حسين ساختماني نداشته و درب شرقي و غربي وجود نداشته‌است به اين دليل که در همان کتب مفاتيح و بحار باز از قول امام صادق نوشته‌اند که حضرتش فرمود «هرکس نظر کند به سوي قبر حسين و فرزندش در بياباني که خويشي و دوستي نزد آن نيست». در ضمن آن زمان چون قبر نشانه‌اي نداشته پيدا کردنش هم مشکل بوده‌است، چون حَرَمي (= بارگاهي) در آن زمان وجود نداشته‌است, پس چگونه ممکن است امام به راوي گفته باشد از فلان در حَرَم وارد بشو، به اضافه بسيار قبيح است که خود امام بگويد هر کس به منزل ما و يا حَرَم ما مي‌آيد بايد عتبة(19) ما را ببوسد و به در و ديوار بوسه بزند و اجازة دخول بخواند، آنهم به حَرَمي که اصلاً وجود نداشته‌است. در نتيجه معني ندارد که امام بفرمايد دو صفحه اذن (= اجازه) دخول بخوان و تا وقتي که اذن و اجازه صادر نشده وارد مشو!! آيا اين کارها از روش و سنت علي (ع) است که هر وقت مي‌خواسته به منزل پيامبر o برود دو صفحه اذن دخول مي‌‌خوانده‌است؟!!. اين دقيقاً مانند کسي است که براي ديدن شاهان بايد اجازة دخول بگيرد و چندين ساعت پشت دربسته منتظر بمانند و شکي نيست که در اسلام فقط سنت و روش رسول خدا o واجب ‌الاتباع است، نه روش شاهان.

در بحار و مفاتيح و ساير کتب شيعه نوشته‌اند که امام صادق فرمود يکي از آداب زيارت بوسيدن عتبة حرم است، و از ديگر آداب زيارت رفتن نزد ضريح و بوسيدن آن و خود را به آن چسبانيدن است، در حالي که ضريح ‌ها را قرنها پس از زمان ائمه عليهم السلام، سلاطين جور و وزراء خائن‌ ساخته‌اند. معلوم مي‌شود اين روايات در زمان آنان جعل شده و إلا أئمه چنين سخناني بر زبان نياورده‌اند. معلوم نيست هدفشان از جعل اين آداب آنهم به نام دين چه بوده‌است.

همچنين نوشته‌اند هر کس به حرم (= بارگاه) مي‌‌رود بايد غسل کند و دم درب حَرَم بايستد و رقت قلب (نرمي) پيدا کند سپس پاي راست خود را جلو بگذارد و گونة راستش را بر ضريح بگذارد. و دستور ديگر اينکه جايز است پشت به قبله رو به قبر امام نماز بخواند!! و به خُدَّام و حفاظ حرم پول بدهد يعني يک گداخانه به وجود آورد و به کساني که در آن بقعه هستند صدقه بدهد که ثوابش دو برابر محسوب مي‌‌شود !! در صورتي که رسول خدا o فرموده: « قبر مرا قبله قرار مدهيد». اين در حاليكه بنا به احاديثي كه در کتاب وسائل باب 22 در احکام طواف آمده پيشوايان اسلام فرموده‌اند: «هر کس وصيت و يا نذري براي کعبه و مسجد الحرام دارد آن را به دربان و حاجب کعبه و مسجد الحرام ندهد براي آنكه آنجا را دکان گدائي نکنند»(20).

بنابراين تمام آن آدابي که در کتب دعا و زيارات دلالت بر اذن دخول دارد آدابي است که به دروغ بر امام بسته‌اند، زيرا در زمان ائمه گنبد و رواق و بارگاهي نبوده و هنوز از پول حرام سلاطين اين چيزها ساخته نشده بود. چرا مجلسي و قمي و ابن ‌طاووس اين آداب و احکامي را که خدا نازل ننموده به دين اضافه کرده‌اند؟ خود اينها در کتابهايشان از «محمد بن علي شيباني» نقل کرده‌اند که گفت: «من و پدرم و عمويم شبانه و پنهاني در سال 260 به زيارت مرقد حضرت امير (ع) رفتيم و ديديم که قبر ميان بيابان است و دورش چند سنگ سياه گذاشته شده و بنائي ندارد». پس تا سال 260 که سال وفات امام حسن عسکري عليه السلام آخرين امام ظاهر شيعه‌است مرقد حضرت علي (ع) بارگاه و گنبد و رواق و صحني نداشته‌است، حال از آقايان ابن طاووس و شيخ طوسي و مجلسي و قمي بايد پرسيد که چرا اين روايات را راجع به رواق و مرقد از قول ائمه آورده‌ايد؟

در مفاتيح و بحار در زيارت مطلقة حضرت امير از ابن طاووس نقل شده که چون قبة حضرت را ديدي چنين بگو، و چون به دروازة نجف رسيدي فلان دعا را بخوان و چون به در صحن رسيدي چنان بگو، و چون به رواق رسيدي بگو: «يا أمير المؤمنين عبدُک = اي امير المؤمنين بنده‌ات آمده»!! اين دستورات در زمان امام که نه صحني بوده و نه دروازه‌اي و نه گنبدي چه معنايي داشته‌است؟ معلوم نيست اين مطالب در چه زمان از قول امامان جعل شده‌است. آيا آقايان ابن طاووس و مجلسي و قمي و شهيد و شيخ‌ طوسي حق دارند به سليقة خود به دين اسلام چيزي بيفزايند که از آن نيست, حال به عنوان استحباب باشد يا غير استحباب؟ مگر رسول خدا o نفرموده: «حلال محمد حلال إلى يوم القيامة وحرامه حرام إلى يوم القيامة» =  حلال محمد تا روز قيامت حلال و حرامش نيز تا روز قيامت حرام است. ديگر اينکه فرمود: «لا رأيَ في الدين، إنما الدينُ من الربِّ أمرُهُ ونهيُهُ» يعني هيچ کس حق راي دادن در دين را ندارد, اين دين از جانب خداست و امر و نهيش نيز در اختيار خداست». (وسائل الشيعه، ج 18/ص40) ، پس کسي حق ندارد آداب و احکام دين را کم و زياد کند.

متاسفانه مردم را از سنت رسول دور و به بدعت‌ها مشغول و مغرور کرده‌اند. در «کافي» روايت شده که علي (ع) فرمود: «السنَّةُ ما سَنَّ رَسُولُ الله والبدْعَةُ ما أُحْدِثَ بَعْدَهُ» =  سنت و آداب ديني اسلام همان است که رسول خدا بدان عمل کرده و بدعت چيزي است که پس از رسول خدا پيدا شده‌است(21).

جاي بسي تاسف است که علماء و مقدسين براي اظهار ارادت به ائمه عليهم السلام اين آداب را روايت کرده و به غلط پنداشته‌اند کار خوبي مي‌كنند. آيندگان نيز بر اساس حسن ظني که به آنان داشته‌اند گمان کرده‌اند اين کارها از گفتار خدا و رسول و جزو دين است، مثلا در زيارت ائمة بقيع نوشته‌اند که در آداب اجازة دخول به حَرَم ايشان چنين و چنان بگو، حال اگر واقعا امام به راوي چنين سخني گفته بود بدون شک راوي مي‌‌پرسيد: کدام حَرَم؟ اصلا در آن زمان قبرها حَرَم نداشته و همه مي‌‌دانند در زمان ائمه حَرَمي موجود نبوده و مسلماً اجازة دخول خواندن در حرم و بارگاه ناموجود بسيار مضحک (خنده‌آور) است!

باز در زيارت قبر رسول خدا نوشته‌اند که چون به زيارت رسول خدا رفتي منبر او را ببوس و نزد ستون حنانه چنين و چنان کن و ستون را به چشم خود بمال و چون به در جبرئيل رسيدي و زير ناودان رسيدي چنين و چنان بگو، اينان مي‌پندارند که رسول خدا تازه از دنيا رفته و در و پيکر و ناودان و منبر و ستون همان است که در زمان رسول خدا o بوده‌است؟ گويا اينان تاريخ را نيز نخوانده‌اند و حد اقل ساعتي فکر نکرده‌اند که در و درگاه و ستون زمان رسول خدا بيش از هزار سال است که از بين رفته و چندين بار خراب و تجديد بنا شده. گويي نعوذ بالله خدا دين خود را به دست اينان داده که هر چه بخواهند به آن بيفزايند!!.

اکنون مي‌‌پردازيم به مضامين و جُمَلات متن و راويان زيارتنامه‌‌ها و تحقيق مي‌کنيم که مضامين آنها موافق قوانين اسلام و قرآن هست يا خير؟ اگر موافق قرآن نبود معلوم مي‌‌شود کذّابين (= دروغگويان) جعل کرده‌اند و اين خود دليلي است مهم بر جعل.

 

آيات الهي و جملات زيارات

براي پاسخ به اين سؤال ابتداء به متن زيارتنامه‌ها مي‌‌پردازيم و چون بررسي تمامي جملات زيارتنامه‌‌ها بسيار طولاني خواهد شد ناچار به بعضي از جملات آنها اشاره مي‌کنيم و خوانندگان خود مي‌‌توانند در موارد ديگر به قرآن مراجعه نمايند و مطالب زيارتنامه‌ ها را با کتاب الهي مقايسه کنند.

1- مجلسي(22) در کتاب مزار بحار در باب «زيارة النبي وسائر المشاهد في المدينة» از امام صادق (ع) روايت کرده که فرمود: «إذا حج أحدكم فليختم حجه بزيارتنا لأن ذلك من تمام الحج» يعني هر يک از شما که عبادت حج را به جاي آورد بايد در پايان مناسک حج به زيارت ما بيايد زيرا اين کار تمام‌ کننده حج است. حال جاي پرسش است که اولاً خود پيامبر o يا امام که حج مي‌‌کرد به زيارت چه کسي مي‌رفت؟ مگر حج امام و مأموم فرق دارد؟ و چرا اين شرط کمال حج را خداوند در قرآن بيان نفرموده‌است؟

ثانياً: امام اين قدر متکبر نيست که زيارت خود را کمال حج معرفي کند ، زيرا خدا فرموده: ﴿تِلْكَ الدَّارُ الْآَخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَاداً... =  اين خانة آخرت را براي کساني قرار مي‌دهيم که در زمين برتري نجويند (القصص/83). و نيز فرموده: ﴿فَلَا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى =  از خودتان تعريف نکنيد که خدا به حال اهل تقوي داناتر است (النجم/32).

ثالثاً: اگر امام اين کلام را گفته باشد براي زمان حياتش فرموده که مردم بروند و از علم او استفاده کنند و براي زيارت قبر خود نفرموده‌است, ولي محدِّثين به غلط آن را دليل بر زيارت قبر گرفته‌اند!!.

آيا ممکن است همة اين زياراتي را که مملوّ از تعريف و تمجيد و مداحي است و سه جلد «بحار الانوار» را بدان اختصاص داده‌است همه را ائمه گفته باشند که مردم بيايند مقابل قبر ما اين همه از ما تعريف و تملق کنند تا ما خشنود شويم و با همين گفتارهاي غلوآميز در محکمة عدل الهي پارتي (واسطه) ايشان شده از ايشان طرفداري نماييم؟

2- مجلسي در همان باب از رسول خدا o نقل کرده که فرمود: «من زارني حياً و ميتاً كنت له شفيعاً يوم القيامة» = هر کس مرا در حياتم و يا در مماتم زيارت کند روز قيامت شفيع او خواهم بود. از اين حديث چنين برداشت مي‌‌شود که انتخاب شفيع به اختيار زوار است، ولي خدا انتخاب شفيع را فقط حق خود دانسته و اين حق را از مخلوق سلب کرده و در مورد شفاعت ملائکه فرموده: ﴿وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَرْضَى = و در آسمان چه بسيار فرشتگاني که شفاعتشان سود نبخشد مگر پس از آنکه خداوند براي کسي که بخواهد و راضي شود رخصت دهد (النجم/26). و نيز فرموده: ﴿وَلَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ  = هيچ شفاعتي نزد پروردگار براي کسي سودي ندارد مگر براي کسيكه حق دربارة او رخصت دهد (سباء/23). و در اين زمينه شاعر چنين مي‌فرمايد:

اگر خداي نباشد ز بنده‌اش خشنود           شفاعت همة پيغمبران ندارد سود

مناسب است در اينجا مطلبي را از بخش هفتم کتاب «عدل الهي» نوشتة مرتضي مطهري نقل کنم, هر چند نظر وي در موضوع شفاعت در چند مورد از جمله دربارة آية 35 سوره المائده صحيح نيست و به همين سبب نيز مانند ساير آخوندها آية شريفه را تا انتهاء ذکر نکرده‌است (صفحه283 چاپ دهم کتاب عدل الهي) ولي به هر حال برخي از مطالب ايشان دربارة‌ شفاعت قابل توجه‌است, مي‌گويد:

[[ نوع نادرست شفاعت که به دلايل عقلي و نقلي مردود شناخته شده‌است اين است که گناهکار بتواند وسيله‌اي برانگيزد و توسط او از نفوذ حکم الهي جلوگيري کند, درست همانطوري که در پارتي بازيهاي اجتماعات منحط بشري  وجود دارد. بسياري از عوام مردم شفاعت انبياء و ائمه عليهم السلام را چنين مي‌پندارند. باور دارند که پيغمبر اکرم o و امير المومنين (ع) و فاطمة زهراء عليها السلام و ائمة اطهار خصوصاً امام حسين (ع) متنفذهايي هستند که در دستگاه خدا اعمال نفوذ مي‌کنند, ارادة خدا را تغيير مي‌دهند و قانون را نقض مي‌کنند. اعراب دوران جاهليت نيز دربارة بتهايي که شريک خداوند قرار مي‌دادند همين تصور را داشتند, آنان مي‌گفتند که آفرينش منحصراً در دست خداست و کسي با او در اين کار شريک نيست ولي در ادارة جهان بتها با او شراکت دارند, شرک اعراب جاهليت شرک در «ربوبيت خالق» نبود بلکه شرک در «الهيت رب» بود.

مي‌دانيم که در ميان افراد بشر گاهي کسي موسسه‌اي به وجود مي‌آورد ولي ادارة آن را به ديگري واگذار مي‌کند يا در ادارة آن موسسه خودش با ديگران به طور مشترک دست به کار مي‌شود, درست مثل عقيدة مشرکين دربارة خدا و جهان ادارة آن. قرآن کريم به سختي با آنان مبارزه کرد و مرتب اعلام نمود که براي خدا شريکي وجود ندارد نه در الوهيت و نه در ربوبيت, او به تنهايي هم پديد آورندة جهان است و هم تدبير کنندة آن, ملک و پادشاهي جهان اختصاص به او دارد و او رب العالمين است.

مشرکين که مي‌پنداشتند ربوبيت جهان بين خدا و غير خدا تقسيم شده‌است بر خود لازم نمي‌دانستند که در صدد جلب رضا و خشنودي الله باشند, مي‌گفتند مي‌توان با قرابتها و پرستش‌هايي که در برابر بت ها انجام مي‌دهيم, رضايت «رب»‌هاي ديگر را به دست آوريم و نظر موافق آنها را جلب کنيم, هر چند مخالف رضاي الله باشد, اگر رضايت اينها را کسب کنيم آنها خودشان به نحوي مشکل را در نزد الله حل مي‌کنند.

اگر در ميان مسلمانان هم کسي چنين معتقد شود که در کنار دستگاه سلطنت ربوبي سلطنت ديگر هم وجود دارد و در مقابل آن دست در کار است چيزي جز شرک نخواهد بود. و اگر کسي گمان کند که تحصيل رضا و خشنودي خداي متعال راهي دارد و تحصيل رضا و خشنودي فرضاً امام حسين (ع) راهي ديگر دارد و هر يک از اين دو جداگانه ممکن است سعادت انسان را تامين کند دچار گمراهي بزرگي شده‌است. در اين پندار غلط چنين گفته مي‌شود که خدا با چيزهايي راضي مي‌شود و امام حسين (ع) با چيزهايي ديگر, خدا با انجام دادن واجبات مانند نماز, روزه, حج, جهاد, زکات, راستي, درستي, خدمت به خلق, بر به والدين و امثال اينها و با ترک گناهان از قبيل دروغ, ظلم, غيبت, شرابخواري و زنا راضي مي‌گردد, ولي امام حسين (ع) با اين كارها کاري ندارد بلکه رضاي او در اين است که مثلا براي فرزند جوانش علي اکبر (ع) گريه کند و يا لااقل خود را به گريه بزند! حساب امام حسين از حساب خدا جداست. به دنبال اين تقسيم چنين نتيجه گرفته مي‌شود که تحصيل رضاي خدا دشوار است, زيرا بايد کارهاي زيادي را انجام داد تا او راضي گردد, ولي تحصيل خشنودي امام حسين (ع) سهل است, فقط گريه کردن وسينه زدن. و زماني که خشنودي امام حسين (ع) حاصل گردد او در دستگاه خدا نفوذ دارد و با شفاعت کارها را رديف مي‌کند. حساب نماز و روزه و حج و جهاد و انفاق في سبيل الله که انجام نداده‌ايم همه تصفيه مي‌شود و گناهان هر چه باشد با يک فوت از بين مي‌رود!

اين چنين تصوري از شفاعت نه تنها باطل و نادرست است بلکه شرک در ربوبيت است و به ساحت پاک امام حسين (ع) که بزرگترين افتخارش عبوديت و بندگي خداست نيز اهانت است. همچنانکه پدر بزرگوارش از نسبتهاي غلو کنندگان سخت خشمگين مي‌شد و به خداي متعال از گفته‌هاي آنها پناه مي‌برد. امام حسين(ع) کشته نشد براي اينکه ـ العياذ بالله ـ دستگاهي در مقابل دستگاه خدا يا شريعت جدش رسول خدا o به وجود آورد که راه فراري از قانون خدا باشد. شهادت او براي اين نبوده که برنامه عملي اسلام و قانون قرآن را ضعيف سازد, برعکس وي براي اقامه نماز و زکات و ساير مقررات اسلام از زندگي چشم پوشيده و به شهادت تن داد. ]].

خوانندة عزيز انصاف بده! آيا اين زيارتنامه‌هاي موجود جز بر اساس همين تصور ساخته شده‌اند؟ و آيا تا کنون ديده‌اي که روضه خوان و يا مداحي بر منبر سخني مغاير با اين تصور باطل بر زبان آورد و يا با آن مخالفت و مبارزه کند و آن را خلاف شرع بشمارد؟

باري مولف «عدل الهي» در قسمت ديگري از همين بخش کتابش به نقل از جلد دوم «شرح نهج البلاغه ابن أبي الحديد» قسمتي از خطبة پيامبر o را ذکر مي‌کند که در اواخر عمر خود فرمود: «أيها الناس إنه ليس بين الله و بين أحد نسب ولا أمر يؤتيه به خيراً أو يصرف عنه شراً إلا العمل ، ألا لا يدّعِيَنَّ مُدّعٍ ولا يتمنّينَّ مُتمنٍّ، والذي بعثني بالحق لا ينجي إلا عمل مع رحمة، ولو عصيتُ لهويتُ، اللهم هل بلّغت؟» = = اي مردم بين خدا و هيچ کس رابطة خويشاوندي وجود ندارد و هيچ رابطة ديگري هم که موجب جلب منفعت يا دفع ضرر شود وجود ندارد جز عمل, بنگريد هيچ کس ادعاي گزافي نکند, هيچ کس آرزوي خام در دل نپروراند. قَسَم به خدايي که مرا به راستي بر انگيخت چيزي جز عمل همراه با رحمت خدا سبب رستگاري نمي‌گردد. من خودم هم اگر گناه مي‌کردم سقوط کرده بودم. آنگاه فرمود: خدايا آيا آنچه بر من واجب بود بيانش کردم؟

اکنون چند مطلب هست که آن را به عرض خوانندگان گرامي مي‌رسانم؛

اولاً اگر به صرف زيارت کسي مستحق شفاعت شود بايد تمام اصحاب رسول o که آن حضرت را زيارت کردند و همچنين تمام فساق و فجاري که به زيارت قبرها رفته‌اند همه وارد بهشت و مشمول شفاعت گردند و ديگر قانون قرآن و عقاب و حساب لغو گردد!!.

ثانياً در آيات قرآن به افراد انسان حتي انبياء اجازة شفاعت آن چنان که عوام خيال مي‌کنند داده نشده و هيچ آيه‌اي چنين صراحتي ندارد، بلکه حتي نسبت به مؤمنين شفاعت را در قيامت نفي نموده و فرموده: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ = اي مؤمنين از آنچه روزي شما کرده‌ايم انفاق کنيد قبل از آنکه روزي فرا رسد که در آن نه داد و ستد و نه دوستي و نه شفاعتي دادرس انسان باشد  (البقره/254).

ثالثاً بعضي از آيات قرآن شفاعت را منحصر به خدا نموده چنانکه مي‌فرمايد: ﴿مَا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا شَفِيعٍ أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ = آيا يادآور نمي‌شويد که جز خدا سرپرست و شفيع ديگري نداريد؟ (السجده/4) و نيز فرموده: ﴿قُلْ لِـلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً  = بگو که شفاعت تماماً از آن خداست (الزمر/44).

رابعاً اگر از بعضي آيات قرآن چنين برداشت مي‌شود که ملائکه شفاعت مي‌کنند بايد دانست که اين شفاعت بعد از اجازه خداوند بوده‌است و در ضمن بايد دانست که نمي‌‌توان انبياء و اولياء را بر ملائکه در کارهايي که انجام ميدهند قياس گرفت، مثلا طبق قرآن ملائکه افراد انسان را قبض روح مي‌کنند در صورتي که نمي‌‌توان گفت انبياء و اولياء نيز چنين کاري را انجام مي‌دهند. علاوه بر اين شفاعت ملائکه و انبياء و اولياء همان رحمت إلهي است که توسط ملائکه و شايد انبياء و اولياء به مشفوع ‌له ابلاغ مي‌‌شود. زيرا فقط خدا به حال بندگان آگاه بوده و از رفتار و کردار ايشان مطلع است. آيات قرآن نيز به اين مطلب صراحت كامل دارد.

3- مجلسي در همان باب روايت کرده که رسول خدا o فرمود: «من أتى مكة حاجاً ولم ‌يزرني في المدينة جفوته يوم القيامة ومن جاءني زائراً وجبت له شفاعتي ومن وجبت ‌له شفاعتي وجبت له الجنة» = هر کس براي حج به مکه برود و مرا در مدينه زيارت نکند من روز قيامت به او جفا خواهم کرد! و هر کس مرا زيارت کند، شفاعتم براي او واجب گردد و هر کس شفاعتم براي او واجب گردد، بهشت براي او واجب شود. ببينيد اين راوي جعَّال چگونه به پيامبر تهمت ‌زده که رسول خدا فرموده هر کس به زيارت من نيايد من به او جفا خواهم کرد. مگر رسول خدا جفاکار و با هر کس او را زيارت نکند دشمن است؟! من گمان نمي‌‌کنم هيچ عقلي اين سخن را بپذيرد و سخن خدا را که فرموده رسولم ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ (الانبياء/107) است را رد کند. اضافه بر اين مي‌گويد هر کس که رسول خدا برايش شفاعت کند بهشت براي او واجب مي‌شود يعني خدا ناچار, شفاعت رسول خود را مي‌پذيرد و او را به بهشت مي‌برد! درحالي که خدا مطيع رسول نيست بلکه به رسول خود فرموده: ﴿أَفَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذَابِ أَفَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِي النَّارِ = آيا کسي که فرمان عذاب بر او محقق شد مي‌تواني او را از آتش نجات‌ دهي؟ (الزمر/19).  يعني تو نجات او را نتواني (يعني رسول خدا o نمي‌تواند کسي را که به آتش جهنم خواهد افتاد او را نجات دهد), پس اين حديث با قرآن موافقت ندارد و باعث گستاخي‌ مردم و غرور آنان مي‌شود.

4- مجلسي در همان باب روايت کرده که رسول خدا o فرموده: «من مات في ‌الحرمين لم يعرض له الحساب» = هر کس در مکه و يا در مدينه بميرد او را بهمعرض حساب نيآورند» اين روايت نيز مخالف قرآن است به گونه‌اي که خدا مي‌فرمايد: ﴿فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ المُرْسَلِينَ= کساني را که برايشان رسول فرستاده شده حتما مورد سؤال قرار مي‌‌دهيم و حتما از پيغمبران سؤال و بازخواست مي‌‌نماييم (الأعراف/6).

آيا خود رسول خدا که در مدينه فوت شده حساب دارد يا خير؟ قرآن مي‌فرمايد که حتي پيامبران مورد سؤال واقع مي‌شوند تا چه رسد به ديگران! به نظر ما مقصود جعَّالين اين بوده که با جعل روايات، قرآن را از بين مردم دور کنند.

5- مجلسي در وسائل, جلد 10, باب نوزدهم موسوم به باب «استحباب النزول بالمعرس لمن مرّ به» روايت کرده که رسول خدا o در منزلي بين مکه و مدينه با مقاربت كرده و بعد خوابش برده تا اينکه آفتاب طلوع کرده و نماز آن حضرت قضا شده؛ پس هر كس حج رفت مستحب است آنجا منزل کند و بخوابد. بايد گفت رسول خدا o مقاربت نموده و خوابش برده و نمازش قضا شده و قطعاً پيامبر o از مکاني که در آنجا نمازش قضا شده متنفر است پس نبايد کسي در آنجا بخوابد بلکه بايد زود از آن منطقه بگذرد(23). و ديگر اينکه حاجياني که نمي‌خواهند در آنجا مقاربت كنند براي چه بايد آنجا بخوابند؟ آيا اين حديث استهزاء به دين نيست؟ جالب تر اينکه وسائل الشيعه در باب بيستم صفحة 291 از امام رضا عليه السلام روايت کرده که آن حضرت فرمود: «هر کس از منزلگاه معرس گذشت و مقاربت نكرد برگردد و مقاربت کند»!!!. لازم است بدانيم که خداوند مجامعت را به اختيار مؤمنين گذاشته و فرموده: ﴿نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ.. = همسرانتان کشتزارهاي شمايند، هرگونه که مي‌خواهيد به کشتزارهاي خود درآييد (البقره/223).

خدا کند دشمنان اسلام اين مطالب را نخوانند وگرنه ادعا مي‌کنند معارف اسلام همين چيزها است!

6- مجلسي در همان باب روايت کرده که رسول خدا o به امام حسين (ع) فرمود: «من زارني أو زار أباك أو أخاك أو زارك ... الخ» يعني هر کس مرا, و يا پدرت, و يا برادرت و يا تو را زيارت کند شفاعت حق اوست و من که رسول خدايم او را از گناهانش خلاص مي‌‌کنم! در اين حديث گويا امام حسين (ع) از کودکي منتظر مقدم زائران و چگونگي اجر آنان بوده و گويا رسول خدا غفار الذنوب و يا شفاعت به دست او و خانوادة او و زائرين او است. در حالي که خدا در قرآن به پيامبر o فرموده: ﴿إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَـهُمْ = اگر هفتاد بار برايشان طلب آمرزش کني باز هم خدا هرگز ايشان را نيآمرزد (التوبه/80). زيرا خدا مطيع رسول و غير رسول نيست.

7- مجلسي درهمان باب روايت کرده که رسول خدا o فرمود: «من زار الحسن في بقيعه ثبت قدمه على الصراط يوم تزلّ فيه الأقدام» = هر کس امام حسن را در بقيع زيارت کند، روزي که قدمها در آن خواهد لغزيد، قدم او بر صراط ثابت خواهد بود. آيا هرکس هر گناهي کرده به صرف زيارت لغزش او بخشيده مي‌‌شود؟ آيا اين زيارت رشوه‌اي است که قوانين خدا را نقض مي‌کند؟ چرا اين ثواب فقط براي زيارت زمان ممات و قبر امام است؟ چرا براي زائر او در زمان حيات آن امام همام چنين بهره‌اي نداشته‌است؟

8- مجلسي در همان باب از حضرت جواد (ع) روايت کرده که فرمودند: «هر کس متعمداً رسول خدا را زيارت کند پاداشش بهشت است». شکي نسيت که تمام اصحاب آن حضرت به زيارتش نائل شدند و در نتيجه اهل بهشت خواهند بود، پس چرا شما به اصحاب رسول o بد مي‌‌گوييد؟ مگر اينکه کسي بگويد اين ثوابها براي زائر قبر است نه زائر خود رسول خدا o ﴿إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ(ص/5).

9- مجلسي در همان باب از امام صادق (ع) روايت کرده که فرمود: «من زارني غفرتْ له ذنوبه و لم‌ يمت فقيراً» = هرکس مرا زيارت کند گناهانش آمرزيده ‌شود و فقير نميرد. آيا امام اين قدر زيارت مردم از خودش را دوست دارد که فرموده تمام گناه‌هاي زائرش کيفر ندارد و هر کسي که به خدمت او رسيده در حال مردن غني بوده‌اند. علماي اقتصاد مي‌گويند براي ايجاد رفاه بايد از قوانين صحيح اقتصادي پيروي کرد ولي راويان چنين احاديث دروغي مي‌گويند براي بي ‌نيازي بايد به زيارت قبور پرداخت!! حال کدام صحيح است؟ قضاوت با خواننده‌است؟

به نظر ما دشمنان اسلام با اين روايات دين اسلام را موهون ساخته و مردم را بر انجام گناهان باجرأت ساخته‌اند, زيرا زيارت قبر موجب آمرزش جنايات و گناهان مي‌شود.

در همين باب روايتي آمده که حضرت عسکري (ع) فرمود: «من زار جعفر وأباه لم يشك عينه ولم يصبه سقم» = هرکس حضرت جعفر و پدرش را زيارت کند دردِ چشم نمي‌گيرد و مريض نيز نمي‌شود. بايد پرسيد چرا مردمي که رسول خدا o را مي‌ديدند، مريض مي‌شدند و خود علي (ع) دردِ چشم گرفت و تعدادي از مهاجرين في سبيل الله که از اصحاب پيامبر o بودند پس از وصول به مدينه بيمار شدند و تب کردند؟ با وجود چنين رواياتي چگونه زائر قبر نوادة پيامبر مريض نمي‌شود؟! اينها تماماً مخالف کتاب خدا ومخالف عقل سليم است, و روايات اين باب همه‌اش از اين قبيل است. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل (مختصر).


الباب الثاني من ابواب زيارت النبي o

1- مجلسي در اين باب رواياتي آورده که مردم بايد به نزد ستون توبه و ستون حنانه و منبر رسول خدا o بروند و آنها را ببوسند و چشم خود را به آن بکشند و مقام جبرئيل و ناودان را که بالاي سر باب جبرئيل بوده زيارت نمايند. جاي پرسش است که مگر آن ستونها و منبر رسول o هنوز موجود است؟ آيا مجلسي و يا راويان ديگر نمي‌‌دانسته‌اند که صدها سال قبل مسجد و منبر و ستونها از بين رفته‌است؟!

2- مجلسي در اين باب دعاهايي را ذکر نموده که هر کس در آنجا يعني در مسجد و مقبرة رسول خدا o در مقابل حق تعالي بايستد و از رسول خدا تملق و تعريف کند و مقامهاي رسول را نعوذ بالله به خدا گوشزد نمايد و در آخر به خدا بگويد: «اللهم إنك قلت: ﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً﴾ (النساء/64) وإني أتيت نبيك مستغفراً تائباً من ذنوبي ... الخ » = خدايا تو خود فرموده‌اي: اگر آنان که به خود ستم کردند نزدت آمده پيامبر o و از خدا آمرزش ‌خواستند و رسول نيز براي ايشان طلب مغفرت کرد خدا را توبه‌ پذير و رحيم مي‌يافتند همانا من آمرزش‌خواه و تائب از گناهانم به نزد پيامبرت آمده‌ام ... الخ».

آيا اين آيه دلالت دارد که هر گناهکاري بايد براي آمرزش گناهانش نزد رسول خدا برود که خواننده در آخر مي‌گويد من نزد پيامبر آمده‌ام و از گناهان استغفار و توبه مي‌‌کنم چنانکه مسيحيان نزد کشيش مي‌روند و گناهان خود را اظهار کرده و از آن توبه مي‌‌کنند؟ آيا اين بازي کردن با قرآن و تحريف معنوي آن نيست؟ زيرا خدا نفرموده هركس گناه کرد براي آمرزش نزد رسول او برود؟ و آيه‌اي که در اين دعا ذکر شده راجع به اين موضوع نيست بلکه سازندة دعا از خيانتكرده براي آنکه آية: ﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً. فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً = اگر آنان که به خود ستم کردند نزد تو آمده و از خدا آمرزش مي‌خواستند و پيامبر نيز برايشان آمرزش مي‌خواست هرآيينه خداوند را توبه‌‌پذير و رحيم مي‌يافتند. پس نه چنين است، قسم به پروردگارت که ايمان ندارند تا اينكه تو را در مشاجره ميان خود داور قرار دهند و آنگاه در دل نيز از قضاوت تو دلتنگ نبوده و کاملاً تسليم باشند (النساء/64-65). راجع به منافقيني است كه با يهود نزاعي داشتند: يهودي گفت: من قضاوت محمد را مي‌‌پذيرم, ولي منافق گفت: من قضاوت محمد را قبول ندارم. چنانكه در آيات قبل از اين آيه فرموده: ﴿.. يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلَالاً بَعِيداً. وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَى مَا أَنْزَلَ اللهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ المُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً = اينان مي‌‌خواهند محاکمة خود را نزد طاغوت ببرند در حالي که آنان مامورند به طاغوت کافر شوند و شيطان مي‌‌خواهد ايشان را به گمراهي دوري مبتلا سازد و چون به ايشان گفته شود بيآييد به سوي آنچه خدا نازل نموده و بيآييد به سوي رسول مي‌‌بيني منافقان را كه از آمدن به سوي تو بازمي‌دارند (النساء/60-61). سپس فرمود: ﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ = قسم به پروردگارت که اينان ايمان ندارند تا تو را بين اختلافات خود داور قرار دهند (النساء/65). زيرا اينان که ادعاي اسلام مي‌کردند حاضر به پذيرش قضاوت کعب بن اشرف يهودي بودند، اما به قضاوت پيامبر گرامي اسلام o راضي نبودند!! اين به معناي آن بود که قوانين و احکام شرع را قبول ندارند و آن را درست و عادلانه نمي‌دانند! و يا رسول الله o را ـ نعوذ بالله ـ عادل نمي‌‌شناسند و اين خود آشکارترين دليل بر بي‌ ايماني آنان و توهين به پيامبر اکرم o بود. از اين رو آيه مي‌فرمايد نشانة ايمان پذيرش حکم شرع است و ديگر اينکه براي رفع توهين و ظلمي که در حق پيامبر o روا داشته بودند و به ناحق او را غير عادل شمرده بودند، بايد بيايند و از رسول گرامي اسلام رضايت بخواهند و آن حضرت نيز به نشانة گذشت و رضايت خويش از پروردگار برايشان مغفرت طلب کند. ولي آنان چنين نکردند، لذا خداوند به رسول خود در اين آيات فرمود: ﴿فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ = از ايشان رويگردان (النساء/63). سپس در آية 64 فرموده: «اگر ايشان هنگامي که به خود ستم کردند، براي آمرزش از خدا به نزدت مي‌آمدند ... الخ». که البته اين طلب آمرزش نسبت به آن توهين و ظلمي که به پيامبر o کرده بودند مي‌باشد نه در مورد ساير گناهان. ملاحظه مي‌کنيد که اصلا آيه راجع به مؤمنين نيست. و بايد به سازندة اين دعا گفت: اولاً اين آيه راجع به منافقين است، مگر تو منافقي که مي‌گويي: «اللهم إني قد أتيت نبيك» خدايا من به نزد پيامبرت آمده‌ام.

ثانياً خدا نفرموده هرکس گناهي كرده نزد قبر رسول برود و اصلا کلمة قبر در آيه نيامده بلکه اين آيه متعلق به زمان حيات رسول است که مردم در مرافعات و تنازع بايد نزد او مي‌رفتند که وظيفة ايشان در حيات رسول خدا چنين بوده‌است.

ملاحظه فرماييد اين دعاساز منافق چگونه با قرآن بازي کرده و از آية توحيد، شرک استخراج کرده و مردم را به شرک مي‌کشاند؟ دين اسلام مانند مسيحيت نيست که بگويد هرکس گناهي کرده نزد مخلوق برود تا چه رسد به قبر مخلوق، بلکه فرموده: ﴿وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ..﴾ هرگاه بندگانم از تو دربارة من بـپرسند همانا من نزديکم و چون خواننده‌اي مرا بخواند دعوتش را اجابت کنم (البقره/186). و يا فرموده: ﴿ادْعُوا رَبَّكُمْ..﴾ = پروردگارتان را بخوانيد (الاعراف/55). و نفرموده پيامبرِ پروردگارتان را بخوانيد، و در جاي ديگر فرموده: ﴿فَادْعُوا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ.. = خالصانه خدا را بخوانيد (غافر/14) و يا فرموده: ﴿اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ..﴾ و ﴿وَاسْتَغْفِرُوا اللهَ... = از پروردگارتان و از خدا طلب آمرزش کنيد. حتي به خود خاتم ‌النبيين فرموده: ﴿وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ = براي گناهت آمرزش بخواه (غافر/55 و محمد/19). و نيز فرموده: ﴿إنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَاسْتَغْفِرُوهُ.... = همانا که معبود شما معبودي يگانه‌است، مستقيم به سوي او برويد و از او آمرزش بخواهيد (فصلت/6) و نفرموده که برايم شفيع بياوريد.

آيا مجلسي و ساير محدثين شيعه به اين آيه توجه نکرده‌اند و تا اين اندازه تسليم راويان کذاب بوده‌اند؟

مجلسي در بحار باب «زيارة النبي من قريب» در حديث 41 از ابن ‌طاووس و شيخ مفيد بدون سند روايت كرده که مقابل قبر رسول خدا o بايست و او را با جملاتي که در آن زيارت نقل شده تمجيد و مداحي‌ کن. مي‌پرسيم آيا رسول خدا مانند ساير مردم از تعريف و مداحي خوشنود و ممنون مي‌شود يا خير؟ و آيا مانند خدا از احوال اين همه مردم و از تعريف‌شان با خبر است يا خير؟

3- مجلسي در همين باب روايت کرده که بايد حاجي به مدينه برود و خانة علي (ع) و جعفر را زيارت کند و بعد آنچه را که سند ندارد و شيخ مفيد و ابن‌طاووس و ديگران گفته‌اند بخواند. بايد پرسيد مگر خانه حضرت علي (ع) و جعفر هنوز موجود است؟ آيا اين آقايان تا اين اندازه حق جعل زيارت‌ نامه دارند؟ مجلسي در اين باب و در ابواب ديگر هر دعا و نمازي را که فردي مقدس‌ نما و يا آخوندي نوشته، گرد آورده‌است و عمل به آنها را مشروع مي‌داند!! آيا غير خدا  هم مي‌تواند عبادت انشاء کند؟!!


باب زيارته من بعيد (زيارت رسول خدا o از دور)

1- در اين باب مجلسي روايت کرده‌است که فرشته‌اي به خدا عرض کرد: خدايا مرا گوشي بده که سخن بندگان را بشنوم، خدا نيز به او عطا کرد، و کار او اين است که تا قيامت ايستاده و هر کس مي‌‌گويد : صلي الله علي محمد و آله او به رسول خدا مي‌رساند و رسول خدا هر دقيقه مي‌گويد: و.. و... و کار او همين است!!

2- از مفيد و ابن‌ طاووس شهيد نقل کرده که اگر خواستي از دور رسول خدا را زيارت کني در جلوي خود چيزي شبيه به قبر بساز و اسم رسول خدا را بر آن بنويس و غسل کن و سپس در مقابل قبر خيالي بايست و چندين صفحه چيزهايي را که آنان به سليقة خود ساخته‌اند بخوان!!! آيا قبر خيالي هم زيارت و دعا و ثنا و مداحي دارد؟! خدا کند عقلاي دنيا کتب مذهبي ما را نخوانند وگرنه شريعت اسلام را استهزا خواهند کرد.

3- در ابواب مزار در اکثر زيارتنامه ‌ها ذکر شده که زائر بگويد: «مقرٌّ برجعتکم» و به رجعت ائمه اقرار کند. رجعت يعني امامان با دشمنان خود قبل از قيامت به دنيا باز مي‌گردند و هر امامي با دشمنان خود جنگيده و از آنان انتقام مي‌گيرد. مثلا امام حسين يزيد را مي‌کشد و خانوادة او را اسير مي‌کند و آنچه را که آنان کرده‌اند تلافي مي‌کند!! ولي رجعت مخالف قرآني است که مي‌فرمايد: ﴿ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذَلِكَ لَمَيِّتُونَ. ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تُبْعَثُونَ = سپس شما قطعاً بعد از اين (زندگي دنيا) مي‌‌ميريد، سپس محققاً شما در روز قيامت مبعوث مي‌‌شويد (المؤمنون/15-16).

و اگر امام در دنيا تلافي مي‌‌کند پس وعده‌ هاي الهي وحساب و کتاب و عقاب قيامت براي چيست؟ به علاوه خدا در قرآن مي‌فرمايد ظلم و شرک و کفر تا قيامت باقي خواهد بود چنانکه دربارة بقاي يهود و نصاري تا قيامت فرموده: ﴿وَمِنَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَى أَخَذْنَا مِيثَاقَهُمْ فَنَسُوا حَظّاً مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ = از آناني که گفتند ما نصاراييم ميثاق گرفتيم سپس آنان پاره‌اي از آنچه بدان تذکر داده شده بودند به فراموشي سپردند در نتيجه در بينشان تا روز قيامت دشمني و کينه انداختيم (المائده/14). و فرموده: ﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيَاناً وَكُفْراً وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.. = و يهود گفتند که دست خدا بسته‌است، بسته باد دستهايشان و به سبب آنچه گفتند لعنت شدند ... و ميانشان تا روز قيامت دشمني و کينه انداختيم (المائده/64). پس اگر امام زمان و يا ساير امامان بيايند و همه بدکاران را مجازات کرده و بساط کفر و شرک را برچينند و همه اسلام آورند، اين مسأله با آيات فوق موافق نخواهد بود.

 

 

باب زيارت حضرت زهرا عليها السلام

1- حضرت زهرا (ع) به علي (ع) وصيت فرمود که قبر مرا از ديد مردم مخفي کن. ولي مجلسي و ساير محدثين شيعه در کتب خود سعي دارند که قبر او را معلوم و معين کنند و چون معين نشده بايد زيارتنامه‌هاي متعدد در مکانهاي متعدد بتراشند!! مجلسي از «کافي» نقل کرده که امام صادق (ع) فرموده: «نماز در خانه فاطمه بهتر از نماز در مسجد است» جاي سؤال است که مگر خانه فاطمه هنوز پابرجا است؟ و چگونه خانه حضرت زهرا از مسجد که خانه خدا است فضيلتش بيشتر است؟ پس چرا حضرت علي در مسجد نماز مي‌خواند؟ و عمل راجح و اولي را ترک مي‌نمود؟ آيا همين روايات باعث تحقير مسجد و کم‌ شدن رونق مساجد و پرشدن مقبره‌ها نمي‌شود؟

2- درهمين باب روايت کرده‌اند که رسول خدا فرمود هر کس به فاطمه «صلي الله عليك» بگويد ، خدا او را مي‌آمرزد و در هر جاي بهشت که باشم او را به من ابلاغ مي‌کند. بنابراين بايد بگوييم که ما به مقام حضرت رسول رسيده و در بهشت با او هستيم زيرا مي‌‌گوييم «صلي الله عليك»!!.

همچنين روايت کرده‌اند که در زيارت حضرت فاطمه عليها السلام بگو: «يا ممتحنة امتحنكِ الله الذي خلقكِ قبل أن يخلقكِ فإنا نسألكِ إن كنا صدّقناكِ إلا ألحقتنا بتصديقنا بالدرجه العالية» = اي حضرت فاطمه! خدايي که تو را آفريد امتحانت نمود پيش از آنکه تو را خلق کند!! و ما از تو مي‌‌خواهيم که اگر تو را تصديق کرده‌ايم ما را با تصديق به درجة عاليه برساني. حال اگر کسي بخواهد معني اين جملات را بفهمد که چگونه خدا فاطمه را پيش از آنکه او را خلق کند امتحان کرده! بايد گفت: اين مصداق «المعني في بطن الشاعر» است يعني معناي اين کلام را فقط راوي مي‌داند!

ديگر اينکه ملحق‌کردن به درجات عاليه به دست حضرت زهرا نيست، درجه هرکسي وابسته به ايمان و عمل خود اوست، مگر کسي با دو کلمه تملق و چاپلوسي به درجات عاليه ملحق مي‌شود؟!

مجلسي در اينجا و در بسياري از موارد ديگر زيارتنامه‌هايي طولاني که مملو از تملقات و چاپلوسي مي‌باشد از قول شيخ طوسي و صدوق و مفيد و ابن‌ طاووس و ديگران نقل کرده، و بعد مي‌‌گويد: «آنان گفته‌اند که اين زيارتنامه‌‌ها از جانب خدا و رسولش نيست، بلکه خود مان آن را مناسب دانسته‌ايم»!! مايه تعجب‌ بسيار است، مگر کسي به سليقة خود و بدون دليل شرعي متقن مي‌‌تواند هر چه را مناسب ديد به دين خدا اضافه کند؟!

في المثل مجلسي در همين باب مي‌‌گويد: حديثي در کيفيت زيارت حضرت زهرا وارد نشده ولي اصحاب ما اين زيارات را مناسب ديده‌اند!! مثلا اين جمله را مناسب دانسته‌اند: وزوجة ‌الوصيِّ والحجَّة والسلام عليكِ يا والدة الحجج. يعني مناسب ديده‌اند که شوهر و اولاد فاطمه عليها السلام حجت باشند، در حالي که قرآن فرموده پس از رسولان الهي کسي حجت نيست: ﴿رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ..﴾ = پيامبراني بشارت آور و هشدار دهنده [فرستاديم] تا پس از [آمدن] آنها براي مردم نزد خدا حجتي نباشد (النساء/165).

حضرت علي (ع) نيز فقط انبياء را حجت دانسته و مي‌فرمايد: پس از پيغمبر ما حضرت محمد o ديگر حجتي نيست و با حضرت رسول o حجت بر مردم تمام شده‌است: «بل تعاهدهم بالحجج على ألسن الخيرة من أنبيائه، ومتحملي ودائع رسالاته ، قرناً فقرناً، حتى تمت بنبينا محمد o حجّته» بلکه از بندگان با براهين و حجتهايي که بر زبان پيامبران برگزيده نهاد، مواظبت و مراقبت فرمود. پيامبراني که دارندگان امانت رسالت الهي بوده و قرني پس از قرني برانگيخته‌ مي‌شدند تا اينکه حجت او با پيامبر ما تمام گرديد»(24).

آيا بايد سخن قرآن را که پس از رسولان حجتي نيست قبول کرد يا سخن ديگران را؟ ما دين خدا را از هر چيز مهم‌تر و بزرگتر و عزيزتر مي‌دانيم و حضرت زهرا و ائمه عليهم السلام را مروج و مبلغ وتابع دين مي‌دانيم و راضي نيستيم کسي به عنوان اظهار ارادت به آنان، دين شان را کم و زياد کند و حجت بتراشد و ترديد نداريم که خود آنان نه تنها به اين سخنان راضي نيستند بلکه کاملا با آن مخالف‌‌اند.

 

باب زيارت الائمه بالبقيع

1- مجلسي و شيخ طوسي و ابن طاووس از مردي که نامش ذکر نشده از يکي از ائمه که او نيز نامش ذکر نشده(25) زيارت‌ نامه‌اي نقل کرده‌اند که بسياري از جملاتش ضد قرآن است. در جايي چنين مي‌‌گويد: «أيها القوام في البرية بالقسط» = «سلام بر شما اي به پادارندگان عدالت در ميان مردم»، اي کاش چنين بود و آن امامان بزرگوار عدالت را ميان مردم اجرا کرده بودند، ولي متاسفانه چنين نشد و آنان خانه ‌نشين و مقهور بودند. سپس مي‌‌گويد: «السلام عليكم يا أهل النجوي» اگر مقصود از نجوي مناجات با خدا باشد اشکالي ندارد ولي بايد دانست که منحصر به آنان نيست، و اگر مقصود از نجوي، اسرار الهي باشد که رسول خدا مخفيانه به ايشان آموخته، اين صحيح نيست زيرا دين اسلام دين مخفيانه و زير خرقه نيست بلکه همگاني است. خدا به رسولش فرموده: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ.... = و ما تو را نفرستاديم مگر براي همة مردم. (سبأ/ 8) پس اسلام نه سرّي است و نه نجوائي.

سپس مي‌گويد: «وأسيء إليكم فغفرتم» = با شما بد کردند و شما گذشت کرديد. بايد گفت: اگر ايشان گذشت کردند پس شما چه مي‌‌گوييد؟ چرا شب و روز به بهانة مظلوميت ايشان نوحه‌ سرايي و غوغا و جنجال و لعن و طعن برپا مي‌کنيد؟ آيا درست است که شاه ‌ببخشد ولي شيخ علي‌خان ‌نبخشد؟! سپس مي‌‌گويد: «إنكم دعائم الدين و أركان الأرض» = همانا که شما ستونهاي دين و ارکان زمين هستيد. در صورتي که خود ائمه فرموده‌اند ما تابع دين هستيم ، ما راهنماي دين هستيم نه رکن آن و نه اصل آن و نه فرع آن. ديگر اينکه ارکان زمين يعني چه؟ و مقصود از اين همه تملق چيست؟ آيا اين تملق و چاپلوسي ‌ها به دستور خود أئمه‌است يا شما به ميل خودتان اين کار را مي‌کنيد؟ آيا آنان با اين کلمات مانع از کيفر اعمال شما مي‌شوند و با اين کلمات مطيع شما شده و از شما در محکمه عدل الهي طرفداري مي‌کنند؟ و از خطاياي شما صرف‌ نظر مي‌شود؟ اگر هدف شما چنين نيست چرا در آخر همين زيارت مي‌‌گوييد: «هذا مقام من أسرف وأخطأ وأقرّ بما جنى وأرجى بمقامه الخلاص وأن يستنقذه بكم» = اين زائر در اين مقام که ثناخوان و مداح شما شده کسي است که اسراف و خطا کرده و اکنون به جنايات خود اقرار کرده و از شما توقع دارد که او را خلاص کنيد و به واسطه شما نجات يابد. آيا امام در جوف قبر حاضر و مطلع است و مي‌‌تواند به خدا بگويد از جنايات و گناهان و خطاها و اسرافها و خيانتهاي اين فرد  طماع صرف ‌نظر فرما، و خدا هم فوري از امام اطاعت مي‌‌کند و از تمام قوانين کتاب خود چشم مي‌‌پوشد؟! يا اينکه امام از اين تملق‌ ها هيچگونه خبري ندارد و اصلا در عالم برزخ بوده و از شنيدن اين چرنديات به دور است, و از اهل اسراف و خطا و جنايت بيزار است، و بايد دانست که خدا نيز از قانون خود و از عدالت و اجراي کيفر زشتکاران دست ‌بردار نيست.

اي کاش کسي به چنين زائري بگويد عموجان خجالت بکش، مداحي و تملق را کنار بگذار، و به غير از خدا توجه مکن ، خدا تنها يک راه نجات به عنوان «توبه» برايت گذاشته، برو توبه کن و اسراف و جنايات را ترک کن. مگر امام مامور و موظف است که از جانيان طرفداري کند؟ و مگر مطيع توست؟ آخر اين چه امامي و چه ديني و چه اسلامي و چه کتاب و چه قانوني است که تو خيال كرده‌اي و براي تو ساخته و پرداخته‌اند؟!

باري مجلسي و طوسي و ديگران در اينجا براي زائر دستور داده‌اند تا نمازهايي بخواند که اين نمازها از جانب خدا نيست بلکه به دستور و گمان ديگران است!!.

2- مجلسي زيارت طولاني ديگري آورده و مي‌‌گويد: «وجدت في نسخة قديمة من مؤلفات أصحابنا فأوردتها كما وجدتها» = اين زيارتنامه را در يک نسخة قديمي که از تأليفات اصحاب ما بوده يافتم و همان طور که يافته‌ام در اينجا آورده‌ام. نه اسم مؤلف و نه اينکه کتاب مذکور از کجا و از چه مدرکي نوشته شده در دسترس است، ولي در آن زيارتنامه جملات ضد قرآني و دروغهايي بي‌برهان به چشم مي‌‌خورد ، از آن جمله در تعريف أئمه مي‌‌گويد: «أنتم شركاءالقرآن» = شماشريكان قرآنيد.! با اينكه خداي تعالي نه شريكي در ملك دارد و نه شريكي در حكم و فرموده: ﴿وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً = « و[خداوند] کسي را در حکم خويش شريک نمي‌‌کند»  (الکهف/26). و شرکت در ملک و حکم او شرک و مشمول اين آيه‌است که خداوند به پيامبر مي‌فرمايد: ﴿لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الخَاسِرِينَ = و اگر شرک بورزي يقينا که عملت تباه مي‌شود و بدون هيچ شکي از جمله زيانکاران خواهي بود (الزمر/65).

گناه شرک قابل آمرزش نيست، چگونه با اين زيارتها که نه سازنده‌اش معلوم است و نه سندي دارد مردم را به سوي شرک سوق مي‌‌دهند.

همچنين مي‌‌گويد: «أنتم حفظة سرّه ومهبط وحيه ومعادن أمره ونهيه» يعني شما امامان, راز نگه‌داران او و محل نزول وحي او و معدن‌‌هاي امر و نهي او مي‌‌باشيد! آيا واقعاَ خدا دين سرّي آورده در حالي که در قرآن مي‌فرمايد: ﴿فَقُلْ آَذَنْتُكُمْ عَلَى سَوَاءٍ= پس بگو که شما را به صورت يکسان آگاه کردم (الأنبياء/109). نه آنکه برخي مطالب دين را سرّي فقط به بعضي اعلام نموده باشم.

ديگر آنکه آيا اين سرّ بايد همچنان مستور و به صورت سرّي باقي بماند يا نه؟ اگر آري، پس چه ربطي به مردم و چه فايده‌اي برايشان دارد!؟ آنان نبايد فضولي کنند و انبياء و ائمه نيز حق ندارند آن را افشا کنند. و اگر قرار است در کتابها نقل و به مردم تعليم شود ديگر چرا آن را سرّ بناميم؟!!

نکته دوم آنکه با وفات خاتم ‌الأنبياء وحي قطع شده‌است، چنانکه خود أئمه نيز اين را فرموده‌اند, از آن جمله حضرت علي (ع) فرموده: «فقفّى به الرسل، و ختم به الوحي» = او را پس از همه پيامبران آورد و وحي را با او ختم نمود(26). پس هر کس پس از پيامبر o مدعي وحي براي امام و يا غير امام باشد از اسلام خارج است و مهبط وحي فقط رسول خدا o بوده‌است و بس.

همچنين مي‌‌گويد: «اجتباكم للخلافة وعصمكم من الذنوب» = [خداوند] شما را براي خلافت برگزيد و از گناه معصومتان کرد. اگر خدا آنان را براي خلافت برگزيد پس چرا اکثر آنان موفق به خلافت نشدند و چرا علي (ع) در نهج ‌البلاغه خلافت را به انتخاب مهاجرين و انصار مي‌‌داند و در مکتوب خود مي‌فرمايد: هر کس را که مهاجرين و انصار براي خلافت و امامت انتخاب کنند خدا به آن خشنود است؛ «.. فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِـلَّهِ رِضًا..» = پس اگر بر شخصي اتفاق کردند و او را امام و پيشوا ناميدند، رضايت خدا در آن است»(27). و مهمتر اينکه نسبت به خلافت اظهار بي‌رغبتي و بي‌ نيازي مي‌‌کند. ممکن نيست خدا کسي را براي خلافت انتخاب کند و او  بي‌‌رغبتي را اظهار كند بلکه بايد براي مقام الهي قيام کند نه آنکه بگويد: «واللهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلافَةِ رَغْبَةٌ ولا فِي الْوِلايَةِ إِرْبَةٌ» = به خدا سوگند مرا به خلافت رغبتي وبه ولايت نيازي نبود(28).

ديگر آنکه اگر جمله «وَعَصَمَكُمْ مِنَ الذُّنُوب» = و شما را از گناهان عصمت بخشيد. صحيح باشد، چرا حضرت علي (ع) در خطبة خود مي‌فرمايد: «فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ ولا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي» = خود را بالاتر از خطا نمي‌دانم و در کار خويش از خطا ايمن نيستم(29) و يا در دعاي «کميل» مي‌فرمايد: «فتجاوزتُ بعض حدودك وخالفتُ بعض أوامرك» = از برخي حدودت تجاوز کردم و برخلاف بعضي از اوامرت عمل نمودم.

علاوه بر اين، اگر جملة «عصمكم الله» = «خداوند به شما عصمت بخشيد» را بپذيريم عصمت به اراده خدا باشد، نتيجتاً شخص نمي‌‌تواند گناه کند و مانند درخت گُلي است که توان عصيان امر الهي را ندارد و اين فضيلت نيست و برخلاف قرآن است که در آن خداوند بشر را بين طاعت وعصيان مخير نموده‌است. و اگر آية تطهير (الاحزاب/33) در قرآن آمده که برخي به غلط آن را دليل بر «عصمت تکويني» مي‌‌گيرند, در واقع منظور از آن طهارت تشريعي است نه تکويني و لذا قبل و بعد از آية تطهير به تکاليف شرعي امر و نهي شده، و طهارت شرعي را خدا از همة مسلمين خواسته و همانطور که به اهل بيت رسول o فرموده: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً = يعني يقيناً كه خدا مي‌خواهد هر گونه پليدي را از شما اهل بيت دور سازد و شما را پاك سازد (الاحزاب/33) به تمام مؤمنين نيز فرموده: ﴿يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ .. (المائده/6)(30).

و باز در اين زيارتنامه مي‌گويد: «و فضلكم بالنوع والجنس» = خدا شما را بر ديگر انسانها در نوع و جنس برتري داده‌است. يعني شما از نوع و جنس بشر بالاتريد,  در حالي که قرآن مي‌فرمايد: ﴿قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ.. = پيامبرانشان گفتند ما جز بشري همچون شما نيستيم (ابراهيم/11). و نيز مي‌فرمايد: ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ.. = بگو که من بشري مانند شما هستم  (الکهف/110).

رسول خدا o بشري بوده از نوع و جنس بشر و امتيازي با ديگران نداشته جز به آنچه خدا فرموده و آن وحي است.

اين زيارتنامه جملات و خرافات کفر آميز بسيار دارد. از آنجمله مي‌گويد: «أوْدَعَكُم مواريث الأنبياء كتابوت الحكمة وسيف المرتضي»، شمشير حضرت علي (ع) را در رديف مواريث انبياء آورده، و شايد مي‌خواسته علي (ع) را از زمرة انبياء قلمداد کند.  در اينجا مفصل تملق و مداحي کرده و اين کاري است که خدا از آن نهي نموده و هيچ امامي به اينها راضي نيست. وقتي در صفين يکي از اصحاب حضرت علي (ع) از آن حضرت ستايش کرد، جنابش از آن شخص منزجر شده و فرمود: « إنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلالُ اللهِ سُبْحَانَهُ فِي نَفْسِهِ وجَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِكَ كُلُّ مَا سِوَاهُ ...  وقَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الإطْرَاءَ واسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ ولَسْتُ بِحَمْدِ اللهِ كَذَلِكَ...» = شايسته‌است کسي که جلال پروردگار در جانش بزرگ آمده و مقام حق در دلش عظمت دارد، همه چيز جز حق در نظرش به سبب عظمت الهي کوچک آيد... و من نمي‌پسندم که از ذهنتان بگذرد که مدح و ستايش خويش و شنيدن ثناي خود را دوست ‌مي‌دارم, سپاس خدايي را که چنين نيستم(31). البته تمام ائمه اين چنين بوده‌اند.

عجب است که محدثين شيعه با چنين زيارات رسوايي توقع دارند همواره مردم به آنها مشغول باشند و لذا تحريض كرده‌اند که در ايام مخصوصه مكرر شود و تقريباً يک پنجم سال را از ايام مخصوصه شمرده‌اند! مجلسي در بحار از هر عالمي كه به سليقة خود زيارتنامه‌اي ساخته همه را جمع نموده، حال آنکه اهل تحقيق مي‌دانند تمام اذن (اجازه) دخولها فاقد مدرک صحيح است. مجلسي از «کامل الزيارة» تاليف ابن قولويه نيز زياراتي براي حضرت حمزه و ابراهيم فرزند صغير حضرت رسول o آورده که فاقد سند است! در همين جا از راوي جعالي به نام «سهل بن زياد» روايتي آورده که امير المؤمنين (ع) فرمود: «من و رسول خدا o در مسجد فضيح نشسته بوديم که رسول خدا سرش را در کنار من گذاشت و خوابيد تا اينکه وقت نماز عصر شد و من خوش نداشتم (دلم نيآمده) که سر رسول خدا را حرکت دهم و بر زمين بگذارم تا برخيزم و نماز عصر بخوانم، صبر کردم تا اينکه وقت نماز عصر فوت شد و رسول خدا بيدار شد و گفت: يا علي نماز خواندي؟ گفتم نه، فرمود چرا؟ گفتم: نخواستم شما را اذيت کنم، پس رسول خدا برخاست و رو به قبله دستهاي خود را بلند کرد و گفت خدايا خورشيد را برگردان تا علي نماز بخواند، پس خورشيد برگشت به وقت عصر تا من نماز خواندم، سپس مانند ستاره‌اي غروب کرد!! اين راوي خواسته براي امام معجزه بتراشد، اما فکر نکرده که مقام و خلوص علي عليه السلام را از يک مسلمان پايينتر قرار داده‌است، زيرا حضرت امير ترک نماز را که حرام است مرتکب شده براي آنكه رسول خدا بيدار نگردد، آيا هيچ مسلماني - هرچند ضعيف الايمان - در مورد پيامبر فداکار و عظيم‌ الشأن اسلام چنين گماني دارد كه آن حضرت عليه آلاف التحيه و الثناء راضي است كه نماز مؤمني قضا شود ولي او از خواب عصر خويش بيدار نشود، که راوي جاهل دربارة حضرت علي (ع) چنين داستاني ساخته‌است؟! يقيناً علي (ع) با معرفتي که به احوال پيغمبر o داشته بيش از ديگران معتقد بوده که رسول الله از قضا شدن نمازش ناراحت خواهد شد و قطعا حضرت علي، عصيان ترک نماز را که نه متضمن ثواب بود و هم موجب رنج و ناراحتي پيامبر مي‌شد و در يک کلام کاري بود مبغوض خدا و رسولش مرتکب نمي‌‌شد، پس چگونه ممکن است خداوند براي کسي که مرتکب عصيان عمدي ترک نماز شده، خورشيد را بازگرداند؟ ديگر آنکه زمان منقضي قابل احياء نيست و چون خورشيد غروب کرد و زمان عصر گذشت، با بازگشت مجدد خورشيد احياء نمي‌شود، بلکه رجوع خورشيد در زمان ديگري غير از زمان قبلي واقع مي‌شود، و اساساً اگر علي وظيفه‌اش در آن لحظه به خاطر پيامبر o ترک نماز بوده، ديگر لزومي به برگشت خورشيد نيست. اين راوي دروغگو اصلا نفهميده که چه مي‌بافد! جالبتر اينکه چرا بازگشت خورشيد و غروب دوبارة آن را هيچ يک از مردم درنيافتند مگر «سهل بن زياد» غالي کذاب؟!  ( اگرچه عبارت «برگشت خورشيد» نيز غلط است، زيرا زمين به دور خورشيد مي‌گردد و بايد گفته شود «برگشت زمين»).

علاوه بر اين آيا حديث مذکور با قرآن کريم موافق است؟ خداوند مي‌فرمايد: ﴿وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَائِبَيْنِ ...﴾ = و (خداوند) برايتان خورشيد و ماه را که هر دو در مسير خود در حرکت هستند، مسخر فرمود (ابراهيم/33). و نيز مي‌فرمايد: ﴿وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ. وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ. لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ .. = و خورشيد در راهيكه قرارگاه او است مي‌رود، اين اندازه‌گيري خداوند چيرة داناست ... نه خورشيد را سزد كه به ماه رسد و نه شب پيشي گيرندة روز است. (يس/ 38 و40).

پس خداوند مقرر فرموده که خورشيد با وضع خاصي سير کند و پروردگار بنا به مصلحت بندگان، ماه و خورشيد را مسخر فرموده که همواره بانظم و در مداري خاص سير کنند. و اگر هر يک از کرات از موقعيت خود جا به ‌جا شود و يا حرکتشان دگرگون شود تمام منظومات و مدارشان به هم مي‌خورد و وضع عالم دستخوش تغيير شده و طبعاً تمام اهل عالم از آن تغييرات با خبر مي‌شوند.

آيا مي‌‌توان اين قصه را براي يک فيزيکدان و يا منجم و ستاره‌شناس قرن بيستم تعريف کرد؟!

باري جاعلين تا توانسته‌اند زيارتنامه‌هايي پر از تملق فراهم کرده و کتابهاي زيادي از پيش خود نوشته‌اند. مثلاً در زيارتنامه‌اي از ابراهيم فرزند 18 ماهه پيامبر o شفاعت خواسته‌اند! لابد چنين پنداشته‌اند که کودک دو ساله، رقيق القلب و نازک‌ دل بوده و به راحتي مي‌‌توانند او را فريب دهند و او هم با استماع به سخنان و تملقات ايشان وسيلة خوشبختي و آمرزش و سعادتشان مي‌گردد! و يا در زيارت حضرت حمزه آمده‌است که: «راغباً إليك في الشفاعة أبتغي بزيارتك خلاص نفسي متعوذاً بك من نار استحقها مثلي بما جنيت على نفسي هارباً من ذنوبي التي احتطبتها على ظهرك فزعاً إليك رجاء رحمة ربي أتيتك من شقة بعيدة طالباً فكاك رقبتي من النار» = من زائر به سوي تو آمده‌ام و با زيارتم از تو به شفاعتت براي خلاصي خود راغبم، از آتش به تو پناه مي‌برم از آن آتشي که شخصي همچون مني به واسطة جنايتي که بر خود روا داشته مستحق آن شده‌است، از گناهانم که بر پشتم بار كرده‌ام فراريم و به تو پناه جسته‌ام، به اميد رحمت پروردگارم از راه دوري نزد تو آمده‌ام و طالب آزادي گردن خود از آتشم.

اين جملات تماما ضد دستور خدا و فرمان شريعت است، زيرا قرآن فرموده به غير از خدا به هيچ کس پناه نبريد و از غير خدا ياري نخواهيد و شفاعت به خواهش شما و به اختيار غير خدا نيست و اگر پشت خود را از بار گناه سنگين کرده‌ايد به درگاه الهي توبه کنيد. اگر توبه کنيد خدا شما را مي‌آمرزد، و کسي را از گناهان خود مُطَّلِع نسازيد, هيچکس حق ندارد از گناه مردم تجسس کند و مطلع گردد. ولي اين بيچارة نادان خدا را رها کرده و قانون خدا و دستور و کتاب او و آيات آن را ناديده گرفته و از حضرت حمزه (رح) آزادي خود را مي‌خواهد و گمان کرده که راه ‌حل امور به دست آن حضرت است. خدا به گناهکار فرموده من در تمام احوال با تو هستم و از اعمال و گناهانت آگاهم و بر تمام مقدرات تو عالم و بر ضرر و نفع تو قادرم، ولي اين نادان به آيات خدا توجه نکرده به قول خودش مسافتي بعيد را پيموده تا حضرت حمزه را يافته‌است, اما نمي‌‌داند که حضرت حمزه از دنيا بي‌ خبر است و با شهداي ديگر شاد وخرم به دارالسلام بهشت مي‌‌رود، و با گناهکاران و کذابان کاري ندارد. خدا به رسول خود فرموده فقط به خدا پناه ببر: ﴿وَقُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ. وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ= و بگو: پروردگارا از وساوس شياطين به تو پناه مي‌برم و پناه مي‌برم به تو از اينکه نزد من حاضر شوند (المؤمنون/ 97و 98). و نيز فرموده: ﴿فَاسْتَعِذْ بِاللهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ = پس به خداوند پناه ببر، اوست که شنوا و دانا است (الأعراف/200). و فرموده: ﴿قُلْ إِنَّمَا أَدْعُو رَبِّي وَلَا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً.قُلْ إِنِّي لَا أَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَلَا رَشَداً. قُلْ إِنِّي لَنْ يُجِيرَنِي مِنَ اللهِ أَحَدٌ وَلَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً = بگو فقط پروردگارم را مي‌خوانم و احدي را شريک او نمي‌گردانم، بگو من مالک زيان و يا هدايت شما نيستم، بگو همانا مرا هرگز احدي از [قهر] خداوند پناه ندهد و هرگز جز او پناهي نخواهم يافت (الجن/21-22).

و رسول خدا o در دعايي مي‌فرمايد: «إلهي لا مفزع ولا مفرّ إلا إليك» يعني پروردگارا هيچ پناهگاه و گريزگاهي جز به سوي تو وجود ندارد. ملاحظه مي‌فرماييد چقدر خرافات و مطالب خلاف قرآن در اين زيارتنامه‌ها آورده‌اند!

باز در زيارتنامه حضرت حمزه (رح) مي‌گويد: «ألهمني طلب الحوائج عنده» يعني خدا به من الهام کرده که نزد حمزه طلب حاجت کنم! اما در واقع خدا به او الهام نفرموده بلکه شيطان به او الهام کرده‌است!! امام سجاد (ع) در دعاي خود مي‌فرمايد: «الحمد لله الذي أغلق عنا باب الحاجة إلا إليه» = ستايش خدايي را كه درِ حاجت خواهي را جُز به سوي خويش بر ما بسته‌است(32), و نيز در جاي ديگر فرمود: «لا أطلب الفرج إلا منك» يعني جز از تو گشايش [در کارهايم] نخواهم(33).

باري خرافيون اعمال و زياراتي را براي قبور ذکر کرده‌اند که هيچ وجه صحتي در شرع ندارد، مجلسي مي‌‌گويد: «نمي‌دانم چرا علماء براي حضرت ابوطالب و عبدالمطلب زيارتي در کتبشان نياورده‌اند و همچنين براي عبدمناف(34) و حضرت خديجه، با اينکه قبرهاي ايشان در مکه معروف است»!! جواب اين سوال خيلي روشن و واضح است, زيرا اين زيارتنامه ها صحتي نداشته و يا سازندگان زيارتنامه براي ساختن زيارتنامه براي ايشان فرصت کافي نيافته‌اند!! مگر بايد براي هر قبري که معروف بود، زيارتنامه ساخت؟! خدا را شکر که زيارت نيآورده‌‌اند و گرنه مي‌بايست براي ابوذر و سلمان و ... و همچنين براي صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و اولاد ايشان و براي آمنه و عبدالله والدين رسول اسلام، وحضرت جعفر، و مقداد و عمار و ابن مسعود و مالک اشتر و غير اينان هزاران زيارتنامه بنويسند!!

باز مجلسي مي‌نويسد در مدينه در منزل حضرت زين ‌العابدين و خانة امام صادق نماز بخوان. گويا مجلسي نمي‌دانسته‌است که خانه‌‌هاي ايشان قرنهاست که خراب شده و زمينش به ديگران منتقل گرديده و حتي حدود آنها نيز معلوم نيست.

 

 

باب بهت انگيز « فضل النجف و ماء الفرات »

1- مجلسي روايت کرده که نجف کوهي بزرگتر از تمام کوههاي زمين بوده‌است، چون در ايام طوفان نوح عليه السلام فرزند آن حضرت به آن کوه پناه برد، خدا به آن کوه خطاب کرد که آيا کسي از عذاب من به تو پناه مي‌برد؟ کوه از ترس خطاب، قطعه ‌قطعه شد و تبديل به شن نرم گرديد و به طرف شام رفت و ناپديد شد!! مي‌پرسيم مگر کوه عصيان کرده بود، اگر مجرمي به کوهي پناه برد آيا کوه مقصر است؟ در اين صورت بايد تمام کوهها از ترس به شن نرم تبديل شوند!

2- مجلسي روايت کرده که نام زمين نجف «بانقيا» بوده و هر شب در آن زلزله مي‌شد، چون حضرت ابراهيم (ع) با فرزندش از آنجا گذشت و شبي خوابيد زلزله‌اي رخ نداد، مردم تعجب کردند و گفتند چه شده که امشب زلزله‌اي نيامد، گفتند پيرمردي با بچه‌اش آنجا خوابيده‌اند، مردم ابراهيم (ع) را دعوت كردند كه آنجا بماند، ولي آن حضرت نپذيرفت وگفت اين زمين را به من بفروشيد، گفتند مال خودت، گفت خير من آن را مي‌خرم و آنجا را به قيمت هفت بز و چهار الاغ خريد، فرزندش گفت: اي خليل الرحمن براي چه اينجا را خريدي؟ نه زراعتي دارد و نه فائده‌اي؟ گفت: ساکت شو تو نميداني که خداي عزوجل از پشت اين زمين هفتاد هزار تن را محشور مي‌کند که بدون حساب وارد بهشت مي‌شوند و هر کدام از آنان براي مردم بسياري شفاعت مي‌کنند!!. بايد دانست که هيچ کس حتي انبياء و اولياء بدون حساب و سؤال وارد بهشت نمي‌شوند چنانکه خدا فرموده: ﴿فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ المُرْسَلِينَ = بدون ترديد ما از کساني که رسولي برايشان فرستاده شده سؤال مي‌کنيم و از پيامبران نيز سؤال مي‌کنيم (الاعراف/6).

پس اهل نجف نيز همچون ديگران مسؤول‌ بوده و با اين قبيل احاديث نمي‌توان از کسي سلب مسؤوليت نمود.

3- و باز روايت کرده که مردي از اهل کوفه به نزد امام باقر (ع) رفت، حضرت از او پرسيد: آيا تو هر روز از آب فرات غسل مي‌‌کني؟ گفت: نه، فرمود: هر جمعه؟ گفت: نه، فرمود: هر سال؟ گفت: نه ، امام فرمود: پس تو از خير محرومي! مي‌گوييم لابد از اسلام هم محروم بوده زيرا اسلام خير است.

4- و نيز از قول حضرت امير ورايت كرده كه چهار نهر است كه از بهشت مي‌باشد نهر آب بهشت همان فرات است و نهر عسل همان رود نيل مصراست و نهر خَمر همان رود سيحان است و نهر شير همان رود جيحان است، بنا براين مي‌توان گفت خدا فضلي به اهل بهشت ندارد زيار همان نَهرهائيكه در سورة محمد o فرموده در دنيا به مردم داده‌است.

5- در همين باب روايت کرده که امام صادق فرمود دو نَهر مؤمن هستند, نيل و فرات ولي نَهر فرات شيعه‌است!! لابد نَهرهاي ديگر همه کافر يا سني‌اند!!! و باز از امام صادق (ع) روايت کرده که چهار مکان ايام طوفان از خدا ياري خواستند و خدا آنان را بالا برد, بيت‌المعمور و نجف و کربلا و طوس!! معلوم نيست چرا مکه و مدينه فرياد نکرده‌اند؟ ديگر آنکه اگر نجف وکربلا و طوس يا بيت‌العمور بالا رفته‌اند پس چرا هنوز روي زمين‌اند؟!

6- مجلسي ادعا کرده که از ويژگيهاي نجف اين است که هر کس در آنجا بميرد عذاب قبر و حساب و کتابي ندارد!! و دليل متقن جناب مجلسي خواب‌هايي است که ديده‌اند!! معلوم مي‌‌شود يکي از ادلة آقاي مجلسي خواب است!! جناب ايشان نقل کرده که جنازه‌اي را آوردند در کوفه روي سکوي مقابل قبر حضرت مسلم گذاشتند يکي از حاملين جنازه چُرتش برد، ديد کسي از دور با صداي بلند به ديگري مي‌‌گويد: بيا زود به حساب او برسيم قبل از آنکه به سرحد نجف برسد که ديگر براي محاسبه اعمالش به او دسترسي نخواهيم داشت، اين مرد از چرت خود بيدار شد و فوراً جنازه را برداشتند و او را به نجف وارد کرد و از حساب و کتاب ماموران الهي فرارش دادند!!! مي‌گوييم نعوذ بالله تقصير خدا است که مامورين بي‌کفايتي گماشته که بندگان را از محاسبة اعمال فراري مي‌دهند، چنين خدايي واقعاً شايستة کتابي مثل بحار مي‌باشد!!! ولي خداي قرآن غير از اين است و فرموده: ﴿مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ وَلَا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللهِ وَلِيّاً وَلَا نَصِيراً = هر کس عمل بدي انجام دهد، به سبب آن کيفر داده مي‌شود و هيچ ولي و فريادرسي جز خدا نخواهد يافت (النساء/123).

در دستگاه خداي حقيقي بندگان هيچ کاره‌ا‌ند و کسي نمي‌تواند از حکومت و کيفر او بگريزد. متأسفانه روضه‌‌خوانها کاري به قرآن ندارند، و سر و کارشان با خوابهاي مجلسي است زيرا براي دکان‌شان مثل اين خوابها بسيار سودمند است!!.

7- مجلسي در باب دوم همين قسمت به خيال خود با استناد به خواب‌ها و کرامات و روايات غُلاة خواسته تا اثبات کند که مدفن حضرت امير (ع) که تقريباً تا دو قرن مجهول بوده در نجف است! البته اين اصرار وي نيز بي‌وجه نيست زيرا اگر مدفن حضرت معلوم نگردد آن همه در آمد موقوفات و نذورات و درهاي زرين و گنبد وگلدسته‌‌هاي طلا و جواهرات وکاخهاي بسيار مهمل مي‌‌ماند!! و بازار گروهي کساد مي‌‌شود!

يکي از علماي معاصر به نام آيت الله خالصي مي‌‌گويد: به نجف رفتم و گلدسته‌‌ها و گنبد زرين و در و پيکر طلا و سيمين و جواهرات ثمين را ديدم و گفتم: يا امير المؤمنين! شما در زندگي روي خاک مي‌خوابيدي و لذا رسول خدا o شما را ابوتراب خطاب کرد، در اين فکر بودم که ناگاه بُويِ متعفني حَرَم آن حضرت را فرا گرفت و معلوم شد جنازة گنديده‌اي را از راه دور براي طواف آورده‌اند، در حالي که اين بدعتي است و رسول خدا o و ائمه عليهم السلام از طواف بر قبر نهي کرده‌اند، و شرع اسلام حمل جنازه از شهري به شهر ديگر را نمي‌پسندد، ولي متصديان امورِ دين مردم را آگاه نکرده‌اند تا در شهرهايي مانند نجف و مشهد و قم و... اينگونه قبرها را به قيمت‌هاي بسيار گزاف واگذار شود! به خدّام هم گفتم: چرا مي‌‌گذاريد فضاي حَرَم را اينگونه خراب کنند، مگر اين شهر بهداري ندارد؟ گفتند: اي آقا خبر نداري از چوبهاي همين تابوتهاي متعفن که داراي ميکروب است، جعبة خرما مي‌‌سازند و به اطراف مي‌فرستند!

 

باب فضل زيارت حضرت علي (ع)

مجلسي و شيخ مفيد و ابن قولويه و ... روايت کرده‌اند که خداوند خلقي بيشتر از ملائکه خلق نکرده‌است، عده‌اي از اين فرشتگان کارشان اين است که روزي هفتاد هزار از آنان به کعبه مي‌آيند و طواف مي‌کنند و بعد به قبر رسول خدا سلام کرده و سپس به قبر امير المؤمنين و سپس به قبر امام حسين سلام مي‌کنند و بالا مي‌روند، و دوباره نوبت به ايشان نمي‌رسد، و به همين تعداد عده‌اي ديگر همه روزه تا قيامت براي اين کار به زمين مي‌آيند!! به نظر نگارنده هر کس اين حديث را جعل کرده نظرش اين بوده تا مردم را تحريک کند که هر روز هزار هزار بار به زيارت بروند!

باز در همين باب روايت کرده که هر کس امير المؤمنين را «عارفاً بحقه» زيارت کند براي او ثواب صد هزار شهيد است! در حالي که خود امام يک بار شهيد شده و ثواب يک شهيد را دارد. علي (ع) فرموده: «در جنگ احد گروهي از مسلمانان به شهادت رسيدند ولي من شهيد نشدم، و عدم شهادت بر من بسيار گران آمد و پيغمبر o به من فرمود: «أبشر فإن الشهادة من ورائك»  = بشارت باد تو را که در آينده شهيد خواهي شد(35)، و نيز مي‌فرمايد: «نسأل الله منازل الشهداء» = از خداوند منزلت شهداء را خواستاريم(36). اگر اين روايت را بپذيريم معلوم مي‌شود درجة زائر از مزور (زيارت شده) بيشتر است. زيرا اين روايت مقام شهيد را پايين آورده حال آنکه مقام شهيد مقام بسيار والايي است که خدا آن را در کنار انبياء و صديقين ذکر کرده و فرموده: ﴿فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ ...= كسانيكه آنانرا خداوند نعمت بخشيده از [قبيل] پيامبران و صديقين و شهداء و صالحين... (النساء/69).

تا حضرت امير (ع) زنده بود کسي نگفت که زيارت خود امام ثواب يک شهيد را دارد و اگر مي‌گفت مردم او را استهزاء مي‌‌کردند که چرا از خود چيزي به اسلام افزوده‌است، ولي در قرون بعدي جاعلين روايات هر چه خواستند بافتند!

در روايت جعلي ديگري آمده که با هر قدم برداشتن, ثواب حج و عمره‌اي به زائر مي‌دهند و در مراجعت نيز به هر قدمي ثواب دو حج و عمرة مقبول خواهد داشت. بنابراين ثواب زائر از صد هزار حج بيشتر مي‌شود در حالي‌که خود امام شايد ده حج نکرده باشد!

اگر اين روايات را بپذيريم ديگر لازم نيست به جهاد بپردازيم و يا به حج برويم، فقط يک بار زيارت قبور ائمه کافي است!! يعني در واقع با اين روايات يک قبر از خانة کعبه مهم‌تـر مي‌شود! و مقصد شيطان و استعمار هم همين است، زيرا کعبه محل وحدت اسلام و مسلمين است، ولي قبرها موجب تفرقه و تشتت ايشان مي شود.

 

باب زيارات مطلقه

چنانکه گفتيم در ابواب زيارت صدها صفحه را به عنوان مدح و تملق و آداب زيارات پر کرده‌اند تا مردم بيکار شب و روز را به هيچ نپردازند و فقط زيارتنامه بخوانند. ديگر آنکه خداي تعالي "جبرئيل" را امين وحي خوانده و فرمـوده: ﴿مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ = [در ملکوت آسمان] مطاع و امين است (التکوير/21).

ولي ما در اين زيارات مي‌‌خوانيم: «يا أمين الله في أرضه» مي‌‌خواهد بگويد که امام امين خدا بوده ولي معلوم نيست در چه چيز امين خدا بوده‌است؟ آيا دين او را حفظ کرده و به کسي نسپرده يا اينکه مورد ديگري منظور است؟ و بعد مي‌‌گويد: «و حجته على عباده» يعني ائمه حجت خدا بر بندگانش هستند، ولي چنانکه پيش از اين گفتيم به گفتة قرآن بعد از انبياء و رسل حجتي براي مردم نيست (النساء/165) ولي اين زيارتنامه ‌ها مي‌گويند هست. بايد معلوم شود که ائمه بر اهل زمان خود حجتند يا براي مردمي که پس از صدها سال آمده‌اند و ايشان را نديده‌اند؟ اگر بگويند حجت: اخبار و آثاري است ، مشکلي حل نخواهد شد زيرا اخبار و آثارشان ضد و نقيض و باطل دارد، آيا ممکن است حجت ضد و نقيض داشته باشد؟

همچنين در اين زيارت به حضرت امير (ع) مي‌گويد: «أنت أول   مظلوم» = "تو نخستين مظلومي". آيا واقعاً مي‌‌توان باور کرد که قبل از حضرت امير به هيچکس ظلم نشده باشد؟ حال ما فرض مي‌کنيم که اين جمله صحيح است ولي هدف از گفتن و نوشتن اين کلمات آيا غير از ايجاد تفرقه و غوغا و طعن و لعن چيز ديگري هست؟ جز آن چه نتيجه‌اي ميتوان در پيش داشته باشد؟(37) ديگر اينکه مي‌گويد: «جئتك عارفاً بحقك مستبصراً بشأنك معادياً لأعدائك» = من با بصيرت و آگاهي کامل در حق تو, به زيارتت آمده‌ام و با دشمنانت دشمن هستم! در حالي که در اين زمان جز همين زائريني که به نام زيارت، اصول و فروع دين آن حضرت را تغيير داده‌اند کسي دشمن علي (ع) نيست، زيرا ايمان به خدا و رسول و قيامت، اصول دين علي (ع) هست، ولي اين زائرين به نام مذهب اصول و فروع دين علي را کم و زياد مي کنند. علي (ع) خود را تابع دين مي‌دانست و خود را و يا ايمان به خود و اولادش را از اصول دين نمي دانست، ولي اين زائران, ايمان به او را اصل دين مي‌دانند! آيا خوانندگان اين زيارات متوجه اين همه موهومات و خرافات نمي‌‌شوند و فقط به جملات مسجع و مقفي قناعت کرده‌اند؟

در اين زيارتنامه پس از تملقات و مداحي بسيار، هدف خود را آشکار کرده که آن هدف فريب ‌دادن امام و وادار کردن او به شفاعت است. شايد گمان کرده که خدا و امام با اين جملات فريب مي‌‌خورند، لذا مي‌گويد: «فاشفع لي إلى ربك يا مولاي فإن لك عند الله مقاماً معلوماً» = اي سرورم برايم نزد پروردگارت شفاعت کن زيرا تو نزد خدا مقام والايي داري. آيا شفاعت به اختيار زائر است يا اينکه به اختيار امام است؟ آيا خدا بايد مشخص کند که کدام بنده مقصري قابل شفاعت است يا بندگان ؟ آيا امام هم مانند خدا بنده ‌شناس است؟ خداوند مي‌فرمايد: ﴿مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ...﴾ = " کيست كه بي‌اذن او شفاعت کند، اوست كه پيش و پس وگذشته و آيندة ايشان را مي‌داند" (البقره/255). پس نه انبياء بنده ‌شناسند و نه ائمه.  اين زائر بيهوده طمع کرده و وقت خود را ضايع مي‌کند.

اشکال ديگر اينکه در آخر در دعا مي‌گويد: «بحق محمد وعلي وفاطمة والحسن والحسين آبائي» راستي ائمه چگونه پدران زائرند؟! آيا به حضرت زهرا مي‌توان پدر گفت؟ ما که نميدانيم چه كسي اين زيارتنامه‌ها را جعل کرده‌است؟ آيا مقصودشان گول زدن و مغرور‌ کردن شيعه بوده‌است؟ بعد از اين زيارت، از حضرت باقر (ع) روايت ديگري جعل کرده که هيچ کس از شيعيان ما اين زيارتنامه را نمي‌خواند مگر اينکه دعاي او در صفحاتي از نور که محمد آنها را مهر کرده بالا مي‌رود و به قائم آل محمد تسليم شده و محفوظ مي‌ماند!! آيا با اين روايات خواسته مسخره‌ کند؟ زيرا بالا رفتن و مهر‌ کردن آن به دست حضرت محمد و سپردن به قائم آل محمد که آن را حفظ کند براي دعا‌ کننده چه فايده‌اي دارد؟ علاوه بر اين زماني که امام باقر (ع) اين حديث را به راوي گفته قائمي وجود نداشته‌است تا دعاي او را نزد قائم ببرند و او آن را حفظ کند؟! بافنده‌‌هاي اين احاديث ندانسته‌اند چه ببافند!

در زيارت 14 بر خدا منت گذاشته و مي‌‌گويد: «اللهم عبدك وزائرك وعلى كل مأتي حق لمن أتاه وزاره» يعني خدايا بنده‌ات که به زيارت تو آمده حقي بر تو دارد زيرا براي هر واردي حقي است بر مورود  که بايد حق مرا ادا کني! آيا تا اينقدر نمي‌دانسته که خدا را نمي‌‌توان زيارت کرد.

در قسمتي از يک دعاي ديگر امير المؤمنين را «صاحب الميسم» خوانده ومقصود او اين است که حضرت با عصا صورت مؤمنان و کافران را داغ مي‌کند و نشان مي‌گذارد که فلاني مؤمن و يا فلاني کافر است. و اين کار لغوي است ، زيرا اين کار را براي چه مي‌‌کند؟ اگر براي شناساندن به خدا و يا به مامورين الهي باشد که آنان احتياج به نشاني ندارند و اگر براي شناساندن آنها به مردم است که شناخت مردم از آنها هيچ فايده و نتيجه‌اي ندارد و در قيامت نيز اين کار مفيد نيست زيرا مؤمنين در آن روز روسفيد و مجرمين و کفار روسياه محشور مي شوند و به علامت اضافي نيازي ندارند.

باز در اين زيارت آورده كه شهادت مي‌دهم که «إنك باب الله وإنك وجه الله» يعني شهادت مي‌‌دهم که تو درِ خدا و وجهِ (صورت) خدايي. و اين در حالي است که خود حضرت امير (ع) فرموده: «فَمَا قَطَعَكُمْ عَنْهُ حِجَابٌ ولا أُغْلِقَ عَنْكُمْ دُونَهُ بَابٌ وإِنَّهُ لَبِكُلِّ مَكَانٍ وفِي كُلِّ حِينٍ وأَوَانٍ ومَعَ كُلِّ إِنْسٍ وجَانٍّ» = هيچ حجابي شما را از خدا جدا نکرده و هيچ دري را بر روي شما نبسته‌است و او در هر مکاني و هر وقت و زماني و با هر جن و انساني همراه و حاضر است(38). و فرموده: «وَ لَمْ يَجْعَلْ بَيْنَكَ وبَيْنَهُ مَنْ يَحْجُبُكَ عَنْهُ ولَمْ يُلْجِئْكَ إِلَى مَنْ يَشْفَعُ لَكَ إِلَيْهِ..» = خدا بين خود و بين بنده‌اش کسي را حاجب قرار نداده‌است و بنده را ناچار نکرده که نزد خدا شفيع و ميانجي ببرد(39). و امام سجاد (ع) نيز عرض مي‌کند: «بابك مفتوح للراغبين» يعني درِ [رحمت] تو براي آنان که مي‌خواهند باز است(40). در واقع مطالب اين زيارتنامه ضد عقائد ائمه عليهم السلام مي‌باشد. و اما «وجه الله = صورت خدا» چنانکه در تفسير آية ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ.. = به هر جا رو کنيد خدا به آنجا توجه دارد (البقره/115), گفته‌‌اند وجه خدا توجه او است, زيرا از حضرت امير (ع) روايت شده که وجه همان ذات او است، خدا صورت ندارد، چون هر کس به جايي توجه کند با صورت توجه مي‌کند لذا در مورد خدا نيز وجه گفته شده, ولي علم و درک خدا ذاتي است و به همه جا ذاتا توجه دارد. پس وجه او ذات او است. و اگر روايتي از غاليان برخلاف اين حقيقت ذکر شود نبايد آن را پذيرفت.

در اين زيارتنامه به امام مي‌گويد: «أنت الصراط المستقيم» در صورتي که امام سالک صراط مستقيم است نه خود صراط، زيرا آن امام روزي حد اقل پنج مرتبه نماز مي‌خوانده و در قرائت نماز عرض مي‌کرده: ﴿اهْدِنَا الصِّرَاطَ المُسْتَقِيمَ = پروردگارا ما را به راه راست هدايت فرما. اگر امام خودش راه راست و صراط مستقيم بود نمي‌توانست از خدا بخواهد که مرا به سوي خودم هدايت کن. خود پيغمبر نيز مردم را به صراط مستقيم هدايت مي‌کرده چنانکه خدا به او مي‌فرمايد: ﴿وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ . صِرَاطِ اللهِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ أَلَا إِلَى اللهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ = همانا که تو به راه راست هدايت مي‌کني، راه خدايي که آنچه در آسمانها و زمين هست از آن اوست، بدانيد که همه چيز به سوي خدا باز مي‌‌گردد (الشوري/52-53).  پس خود خاتم ‌النبيين o راهنماي مردم به سوي صراط مستقيم بوده نه آنکه خود, صراط مستقيم باشد! شايد جاعلان اين زيارتنامه‌ها به نماز و راه مستقيم الهي که دين او است معتقد نبوده‌اند و لذا اين جملات را از پيش خود بافته‌اند.

در قسمت ديگري از زيارت مي‌گويد: «السلام عليك يا صفوة الله يا عمود الدين» و امام را صفوت الله يعني برگزيدة خدا خوانده‌است, در حالي که برگزيدگي مخصوص انبياء است و ستون دين نيز طبق فرمايش رسول خدا نماز است و اگر ستون دين امام باشد با وفات امام ستون دين از بين مي‌رود!

در جمله‌اي از اين زيارتنامه به امام مي‌‌گويد: «متعوذاً بك من نار استحقتها بما جنيت علي نفسي»  = از جنايتي که در مورد خودم کرده‌ام و مستحق آتش دوزخ گشته‌ام به تو پناه مي‌‌برم!! اگر چنين باشد که هر کس مستحق آتش دوزخ بود با پناه ‌بردن به مخلوقي ديگر بتواند از کيفر رهانيده شود، در اين صورت خلقت نار و دوزخ و عقاب الهي ديگر مفهومي نداشت. علاوه بر اين خدا در چندين جا از قرآن فرموده از آتش جهنم به خدا پناه ببريد, حتي به رسول خود فرموده که فقط به خدا پناه ببر. کجاي قرآن و سنت دستور پناه ‌بردن به مخلوق را داده‌اند؟ رسول خدا o مي‌فرمايد: «سبحان الذي لا ملجأ ولا منجا منه إلا إليه» = منزه‌است آن خدايي که پناهگاه و نجاتي غير از او وجود ندارد(41). و در دعاي ديگري مي فرمايد: «يا مَن لا مفزع إلا إليه، يا مَن لا يستعان إلا به، يا مَن لا يُرجى إلا هو، يا مَن لا منجا منه إلا إليه، يا مَن لا يصرف السوء إلا هو» = اي آنکه جز به سوي او پناهگاهي نيست، اي آنکه جز از او استعانت (= درخواست کمک) نتوان کرد، اي آنکه جز به او نمي توان اميد داشت، اي آنکه جز به سوي او پناهگاهي نيست، اي آنکه جز او کسي نمي تواند دفع شر کند. (دعاي جوشن کبير، بند 38 و 39 و90). آيا دعاهاي علي (ع) را نخوانده‌ايد که به تأسي از پيامبر o عرض مي‌‌کند: «إنه لا يأتي بالخير إلا أنت و لا يصرف السوء إلا أنت» = پروردگارا همانا جز تو کسي نتواند خير و نيکي را بياورد, و جز تو کسي بدي را برطرف نسازد(42). و در دعاي ديگر عرض مي‌کند: «لا ملجأ و لا منجا من الله (منه) إلا إليه» = پناهگاه و وسيله نجاتي غير از خدا وجود ندارد(43). و با الهام از آية 22 سوره شريفه «الجن» مي فرمايد: «اللهم إنه لن يجيرني منك أحد ولن أجد من دونك ملتحداً»  = خدايا هيچ کس نيست که از تو مرا پناه دهد و جز تو هيچ پناهگاهي نمي‌‌يابم(44). و در دعايي ديگر با الهام از آيه 68 سوره مبارکه «الفرقان» از خداوند تقاضا مي‌کند که: «اللهم واجعلني من الذين لا يدعون مع الله إلهاً آخر» = پرودگارا! مرا از کساني قرار بده که با خداوند معبودي ديگر را به دعا نمي‌‌خوانند(45). و فرزند بزرگوارش حضرت صادق (ع) نيز با الهام از آيه 56 سوره شريفه «الاسراء» عرض مي‌کند: «اللهم إنك عيّرت أقواماً في كتابك فقلت قل ادعوا الذين زعمتم من دونه فلا يملكون كشف الضر عنكم ولا تحويلاً, فيا من لا يملك كشف ضري ولا تحويله عنّي أحد غيره, صلِّ على محمد وآله واكشف ضري» = پروردگارا! تو در کتابت گروهي را ناپسند شمرده‌اي و به آنان فرموده‌اي: بگو اگر راست مي گوييد آن کساني را که غير از خدا گمان مي‌‌بريد به دادتان مي رسند [به دعا] بخوانيد، آنان مالک و عهده‌دار بر طرف‌کردن ضرر از شما نيستند و نمي توانند چيزي را تغيير بدهند، پس اي آنکه غير از او هيچ کس زياني را از من برطرف نمي سازد و تغيير نمي دهد، بر محمد و آل او درود بفرست و هر گونه زيان و بدي را از من بردار(46). به اضافه حضرت علي (ع) از دنيا به عالم باقي شتافته و در دنيا نيست که اين غلو کننده به او پناه ببرد، آن حضرت در وصيت خود پس از ضربت ‌خوردن از ابن ملجم خود را فاني شمرده و فرموده: «إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي وإِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي» اگر از اين ضربت زنده ماندم صاحب اختيار خون خود مي‌باشم و اگر فاني شدم پس فناء وعدة‌ من است(47). اين غاليان مي‌خواهند با يک سلسله کفريات و خرافات به نام امام که خود او از عذاب خدا مي‌ترسيد و ناله مي‌کرد، خود را به بهانة او از کيفر نجات دهند و با عمل به بدعتها از جناياتشان صرف ‌نظر شود!! زهي خيال باطل.

مجلسي در حديث 15 از صفوان جمال روايت کرده که امام صادق (ع) به او فرمود: «چون به زيارت حضرت امير رفتي قدمهاي کوتاه بردار چون با هر قدمي براي تو صد هزار حسنه نوشته شود و صد هزار گناه محو گردد و براي تو صد درجه بالا رود و صد هزار حاجتت برآورده گردد و براي تو ثواب هر صدّيق و هر شهيدي باشد!! توجه داريد که اين, ثواب يک قدم است لابد اگر تا به قبر برسد ثواب ميلياردها صديق و شهيد خواهد داشت!! در صورتي که خود حضرت امير (ع) ثواب يک شهيد داشته چون يک بار بيشتر شهيد نشده‌است، و تمام ائمه در دعاهاي خود از خدا ثواب شهادت در راه او را درخواست مي‌‌کردند يعني ثواب يک شهادت را. جالب است که در اين حديث صفوان مي‌‌گويد: جوياي آن قبر شدم و هيچ اثري از آن نيافتم. اما در حديث 18 همين صفوان دربارة زيارت مرقد علي (ع) مي‌گويد: چون گنبد را ديدي چنين بگو و چون به ديوار شهر رسيدي چنان بگو و چون به در صحن رسيدي چنين بگو، معلوم مي‌‌شود اين جعالان و کذابان همچون هر دروغگوي ديگري کم ‌حافظه بوده‌اند. در همين حديث زيارتنامه‌اي نقل کرده که حضرت امير خازن وحي است و مي‌گويد چون وارد شهر شدي بگو: «اللهم لبابك وقفت» يعني پروردگارا بر در تو ايستاده‌ام. معلوم نيست که درِ شهر را در خدا خوانده و يا علي (ع) را درِ خدا دانسته‌است؟!! به هر حال براي خدا در قائل شده‌ ! سپس مي‌گويد چون وارد صحن شدي بگو: «يا مولاي يا أمير المؤمنين عبدك وابن عبدك وابن أمتك» که خود و پدران خود را به دروغ غلام علي شمرده‌ ! بعد مي‌گويد: «أمين رب العالمين و ديان يوم الدين» در حالي که طبق دهها آيه قرآن, امين رب العالمين صفت رسول خدا و ديان يوم الدين صفت حق تعالي است چنانکه مي‌فرمايد: ﴿يَوْمَ لَا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً وَالْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِـلَّهِ  = روزي که هيچ کس براي ديگري کاري نمي‌تواند بکند و فرمان در آن روز از آن خداست (الانفطار/19).

سپس مي‌گويد: «السلام على ميزان الأعمال ومقلب الأحوال» در حالي که ميزان اعمال و حق و باطل افعال, چنانکه خدا فرموده, کتاب و قوانين شريعت است, نه علي (ع), خداوند فرموده: ﴿اللهُ الَّذِي أَنْزَلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ وَالْمِيزَانَ..= خدا کسي است که کتاب (= قرآن) و ميزان را به حق نازل کرد. (الشوري/17, و الحديد/25).  حال بايد پرسيد اعمال حضرت علي و پيامبر را با چه چيز ميزان مي‌‌کنند؟! اگر خودش ميزان است چگونه آن را با خودش ميزان مي‌‌کنند؟! به علاوه خداوند براي هر امتي کتاب آسماني خود شان را ميزان قرار داده که در روز قيامت هر يک از آنها به سوي کتاب خودش خوانده مي‌‌شوند. ﴿وَتَرَى كُلَّ أُمَّةٍ جَاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَى إِلَى كِتَابِهَا.. = مي‌بيني که هر امتي به زانو در آمده‌است، هر گروهي به سوي کتابش فرا خوانده مي‌‌شود (الجاثيه/28).

و اما جملة «مقلب الأحوال» که در زيارتنامه آورده‌است، فقط خداي متعال شايستة اين صفت مي باشد. انبياء و اولياء اختيار احوال خود را هم ندارند. خدا به رسول خود فرموده: ﴿قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلَا ضَرّاً إِلَّا مَا شَاءَ اللهُ..﴾ = "بگو که من مالک نفع و ضرري براي خودم نيستم مگر اينکه خدا آن را بخواهـد" (الأعراف/188). و در جاي ديگري فرموده: ﴿وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ.. = "بگو که من نمي‌دانم با من و با شما چه خواهد شد" (الاحقاف/9).

وقتي رسول خدا o از احوال ديگران خبر ندارد و در نتيجه نمي‌تواند احوالشان را دگرگون کند، چگونه امام مي‌تواند اين کار را انجام بدهد؟! احوال بندگان فقط در اختيار خدا و فقط تحت نظر خدا است و فقط خدا مقلب ‌الأحوال است و نه غير. خداوند به رسول خود مي‌فرمايد: ﴿وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ..﴾ = "و خدا بين دلهاي مؤمنين الفت انداخت, اگر تمام آنچه در زمين است صرف مي‌‌کردي نمي توانستي بين دلهايشان الفت بيندازي, ولي اين خدا است که بين ايشان الفت نهاد" (الأنفال/63).  بنابراين مقلب ‌القلوب و مقلب ‌الأحوال فقط خداوند متعال است. به راستي چرا اين زيارت ‌سازان اصرار داشته‌اند تا صفات و اسماء خدا را به امام نسبت دهند و مردم را به شرک سوق دهند؟

در همين زيارتنامه باز مي‌گويد: «وسامع السرّ والنّجوي» و حضرت امير را شنونده سرّ و نجوي خوانده با اينکه اين صفت بنابه صريح قرآن مخصوص خداونـد است چنانکه فرموده: ﴿يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهْرَكُمْ وَيَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ= پنهان و آشکارتان و آنچه را که انجام ميدهيد ميداند (الأنعام/3). و مي‌فرمايد: ﴿يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ  = آنچه را پنهان ميکنند و يا آشکار ميسازند مي‌داند (البقره/77, هود/5, النحل/23 و يس/76). و مي‌فرمايد: ﴿وَأَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ = چه گفتارتان را پنهان سازيد و چه آشکار کنيد او از درون سينه‌ها آگاه‌است (الملک/13). و مي‌فرمايد: ﴿فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى....﴾ = او هرگونه سرّ و پنهاني را مي‌داند (طه/7). و مي‌فرمايد: ﴿أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ.... = آيا نمي‌دانند که خداوند راز و نجوايشان را مي‌داند. (التوبه/78).

حال مي‌پرسيم مگر علي خدا است که اسرار مردم را بداند؟! چنانکه در «نهج ‌البلاغة» آمده‌است علي (ع) از خيانتهاي امراء و فرماندارانش جز از طريق خبرچينيها و جاسوسان خود و يا نامه‌‌هاي مردم مطلع نمي‌شد چنانکه مي‌نويسد: «فَإِنَّ عَيْنِي بِالمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي...» = جاسوسم در مغرب برايم نوشته‌است و مرا آگاه مي‌نمايد.(48) آن حضرت, «عبيدالله بن عباس» را به ولايت بصره گماشت و هنگامي که او مبلغي هنگفت از بيت‌ المال را اختلاس کرد و چون حضرتش با خبر شد بالاي منبر گريست.(49) و نيز «منذر بن جارود» را براي جمع‌ آوري صدقات انتخاب کرد ولي او اموال مذکور را برداشت و به معاويه ملحق شد!(50) چنانكه حضرت پس از اطلاع از خيانتش به او نوشت: «فَإِنَّ صَلاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ» = درست‌ کاري پدرت مرا فريب داد و پنداشتم که تو نيز از راه او پيروي مي‌کني.(51) و «ابو موسي اشعري» را عامل کوفه کرد در حالي که او ناموافق از آب در آمد و چنانکه بايد به آن حضرت خدمت نکرد! و کميل بن زياد را عامل هيئت قرار داد، ولي او مقاومت نکرد و شهر را تسليم دشمن نمود و حضرت او را مذمت فرمود.(52) و ولايت فارس را به «زياد بن ابيه» سپرد ولي او از ياوران معاويه شد و بسياري از طرفداران علي (ع) را کشت.(53) و «مصقله بن هبيره» را به عنوان عامل «اردشير خوزستان» نصب فرمود, اما او خيانت کرد و اموال بيت ‌المال را در ميان خويشاوندان خود تقسيم کرد!(54) و قيس بن سعد بن عباده را که از مردان کارآزموده و از ارادتمندان آن حضرت بود، به سخن‌ نمامين از ولايت مصر معزول فرمود و به جاي او محمد بن ابي‌بکر را منصوب نمود که تجربة لازم براي تصدي اين مسؤوليت را نداشت و در نتيجه مصر سقوط کرد.

آيا مي‌‌توان گفت که علي (ع) مي دانسته که اين افراد, خائن و يا فاقد صلاحيتند و با اين وجود آنها را به مسئوليتهاي مهم منصوب کرده و به نوعي در اعمال نادرستشان شريک بوده‌است؟! بايد گفت معاذ الله, قطعاً چنين نيست. پس اين اباطيل چيست که در زيارات آمده؟!

بايد دانست آنـهمه انبياء و مرسلين که از دنيا رفتند هيچگونه زيارتنامة نداشته و ندارند، ولي مجلسي در کتاب مزار زيارتنامه‌اش (زيارت 18) مي‌گويد: علماي شيعه براي زيارت آدم و نوح زيارتنامه‌اي درست کرده‌اند ولي براي زيارت صالح و هود و ابراهيم چيزي نساخته‌اند و سزاوار است براي ايشان نيز زيارتنامه‌اي درست شود! به نظر ما چون اين آقايان بيکار بوده‌اند، براي هر کس از دنيا رفته زيارتنامه‌اي ساخته‌اند!

جالب است که سازندة زيارت 18 براي اثبات شفاعت براي حضرت امير (ع) در ضمن زيارتنامه استشهاد کرده به آية ﴿وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ  = و جز براي کسي که خداوند از آن راضي باشد، شفاعت نمي کنند و ايشان از ترس خدا بيمناک‌اند (الأنبياء/28). ديگر ندانسته شفاعت در اين آيه فعل ملائکه‌است. به اضافه خدا در اين آيه شفاعت را موقوف به رضايت و اراده خويش نموده‌است نه به ارادة ملائکه و بندگانش، زيرا خدا مقصري را که لائق شفاعت باشد مي‌شناسد و فقط او از احوال بندگانش مطلع است. خود حضرت علي (ع) در نهج ‌البلاغه آيه مذکور را مربوط به ملائکه مي‌‌داند.(55) گويا سازندة اين زيارتنامه, نهج ‌البلاغه را هم نديده‌است، زيرا مرجع ضمير در «لا يشفعون» در آيه قبل از آن است, از اين رو حضرت علي نيز آن آيات را مربوط به ملائکه دانسته‌است. علاوه بر اين دربارة شفاعت در روز قيامت فرموده: «فَلا شَفِيعٌ يَشْفَعُ»  = شفعيي نيست که شفاعت کند(56). و اطاعت خدا را شافع دانسته و فرموده: «فَاجْعَلُوا طَاعَةَ اللهِ .. شَفِيعاً لِدَرَكِ طَلِبَتِكُمْ» = طاعت خداوند را شفيع وصول به خواسته خود قرار دهيد.(57) و قرآن را نيز شفيع دانسته و فرموده: «وَاعْلَمُوا أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ شَافِعٌ وَمُشَفَّعٌ ... وأَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفِّعَ فِيهِ» = بدانيد که قرآن شفيع مقبولي است و همانا کسي که روز قيامت قرآن برايش شفاعت کند، پذيرفته خواهد شد(58). و در دعاي خود خدا را شفيع مي‌داند و عرض مي‌کند: «والشافع لهم ليس أحد فوقك يحول دونهم» = خدايا تو شافع بندگاني و کسي برتر از تو نيست تا ميان تو و ايشان حائل شود.(59) بنابراين، اين زائر نادان که مي‌گويد: «فإن لي ذنوباً كثيرةً» يعني گناهان بسياري دارم, مصداق «لمن ارتضي» نيست و بايد برود توبه کند.

در همين زيارتنامه خطاب به آن حضرت مي‌گويد: «إنك تسمع كلامي وترد سلامي» در حالي که ما در صفحات گذشته اثبات کرديم که اين جمله باطل است. اين جهال گمان کرده‌اند که بشر همچون خدا «سامعُ كلَّ صوت» [= شنوندة همة اصوات است] !! اگر انبياء تمام اصوات را بشنوند سرسام خواهند گرفت، چنانكه حضرت موسي صدايي از کوه شنيد و بيهوش شده افتاد: ﴿وَخَرَّ مُوسَى صَعِقاً..(الأعراف/143). و ائمه عليهم السلام نيز در زمان حياتشان اگر چند نفر با هم سخن مي‌گفتند از فهميدن سخنان ايشان در آن واحد عاجز بودند چه رسد بعد از مرگشان، و اصولا اين صفت مخصوص خدا است, چنانکه در بسياري از ادعيه اين موضوع آمده‌است، از جمله در دعاي جوشن کبير مي‌خوانيم: «يا من لا يشغله سمع عن سمع يا من لايمنعه فعل عن فعل يا من لايلهيه قول عن قول يا من لايغلطه سؤال عن سؤال يا من لايحجبه شيء عن شيء» = اي آنکه شنيدن صوتي او را از شنيدن ديگري باز نميدارد، و انجام دادن کاري او را از کار ديگر منع نمي‌کند, و گفتاري او را به گفتار ديگري سرگرم نمي کند, و بر آوردن خواسته‌اي او را از خواسته‌ هاي ديگر به اشتباه نمي اندازد. (بند 99 دعاي جوشن‌ کبير) مسلماً اين خصوصيات را نمي‌توان براي غير خدا قائل شد.

در زيارت بيستم مي‌‌گويد: «إني عذت بأخي رسولك» يعني همانا من به برادر پيامبرت پناه مي‌برم، در حالي که خدا در قرآن مکررا فرموده که به غير از من به کسي پناه نبريد.

مجلسي هر جا به گمان خود زيارتنامة خوش ‌عبارت و مسجعي ديده‌است آن را جمع آوري کرده و کتابش را پر از اينگونه خرافات کرده‌است, و از آن جمله در زيارت شمارة 22 مي‌گويد: زيارتي مليح و نمکين است ، سپس زيارتي که ساخته و پرداختة غلاة است نقل مي‌کند, و يا در شمارة 23 زيارتي آورده كه يقيناً از نصاري و يا از مشبِّهه بوده كه براي خدا اعضا و جوارح قائل بودند. در اين زيارت علي (ع) را «باب الله وعين الله الناظرة و يده الباسطة و اذنه الواعية» خوانده و براي خدا در و چشم و دست و گوش منفصل تراشيده !!! در اين زيارت خطاب به امام مي‌گويد: «السلام على الأصل القديم و الفرع الكريم, السلام على الثمر الجني» = سلام بر اصل قديم و فرع گرامي و سلام بر ميوة چيده شده. در اينجا علي عليه السلام را مانند نصاري وصف کرده که عيسي (ع) را هم قديم و هم ميوة خلقت و هم فرزند خدا مي‌‌دانند!! نصاري به قدماي ثلاثه قائلند، و گويا اين زائر هم به تعدد قدماء قائل بوده‌است, ولي لازم است بداند به اجماع علماي اسلام، تَعدُّد قدماء شرک است. شنيده‌ام که شيخ محمد حسن نجفي صاحب جواهر الکلام که از مراجع بزرگ شيعه‌است روزي وارد حرم امير المؤمنين (ع) شد و ديد همين زيارتنامه را در حرم آويخته‌اند، کارگزاران را خواست و فرمود که اين زيارت شرک است, آن را برداريد و پاره کنيد، آنان نيز به دستور او عمل کردند، ولي متأسفانه پس از چند سال شيخ "عباس قمي" پيدا شد و همين دعاي باطل را به عنوان زيارت ششم در مفاتيح الجنان نقل کرد و به دست عوام سپرد!! همچنين در همين زيارتنامه ائمه را مقننين (قانون گذاران) شرع دانسته و مي گويد: «وعلى الأئمة الراشدين الذين فرضوا علينا الصلوات» = سلام بر آن اماماني که نماز را بر ما واجب کردند !. در صورتي که خداوند مي فرمايد: ﴿وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً= و کسي را در قانونگذاري خود شريک نمي‌کند (الکهف/26). و فرموده: ﴿إِنِ الحُكْمُ إِلَّا لِـلَّهِ.. يعني هيچ کس غير از خدا حق حکم ‌دادن را ندارد (الأنعام/57). و فرموده: ﴿شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى.. = خدا براي شما ديني را تشريع فرمود که نوح را به آن سفارش کرد و آن همان ديني است که به تو وحي کرديم و آن همان ديني است که ابراهيم و موسي و عيسي را به آن سفارش کرديم (الشوري/13). و واضح است که مرجع ضمير در «شرع لکم» «الله» است که در آيات قبلي ذکر شده‌است. و همچنين فرموده: ﴿أَمْ لَـهُمْ شُرَكَاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّينِ مَا لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللهُ ...﴾ (الشوري/21) يعني آيا براي مشرکان شريکاني هست تا برايشان دين و آئيني را بياورند که خدا اجازة آن را نداده‌است.  بنابر اين تشريع و گذاشتن احکام، مخصوص خدا است و هيچ پيشوايي به عنوان دين حق قانونگذاري در دين را ندارد.

در همين زيارت حضرت علي را شجرة طوبى و سدرة المنتهي و آدم و نوح و عيسى و موسى دانسته‌است!! آن امامي که اينگونه آن زيارتنامه‌‌ساز از او وصف مي‌کند ، امامي است که بنا به مکتب وحدت وجود، همه چيز است، خدا عين خلق و خلق عين خالق و علي خود موسي و موسي خود علي است. پناه بر خدا از اين کفريات و خرافات!

در همين زيارت نيز مي‌گويد: «السلام على حبل الله المتين» = سلام بر ريسمان قوي خدا. چنين پيداست که زيارتنامه ‌نويس, علي (ع) را قبول ندارد, زيرا خود علي (ع) مکرراً فرموده‌است که ريسمان الهي قرآن است. از جمله فرموده: «وعَلَيْكُمْ بِكِتَابِ اللهِ فَإِنَّهُ الحَبْلُ المَتِينُ..» = به کتاب خدا چنگ بزنيد که حبل متين است.(60) و فرموده: «وَ إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ فَإِنَّهُ حَبْلُ اللهِ المَتِينُ...» = همانا خداوند سبحان به احدي همچون اين قرآن عطا نفرموده، همانا آن حبل متين پروردگار است.(61) پس آن حضرت قرآن را حبل الله و ريسمان محکم خدا مي‌‌داند که هم خود علي و هم ديگران بايد به آن چنگ بزنند. ولي اينان هم بر ضد کلام خدا و هم بر ضد کلام امام (ع) هر چه خود خواسته‌اند بافته‌اند. از اينجا مي‌‌توان فهميد که اينان تا چه حد کلام علي (ع) را قبول دارند و ارادتشان به ائمه چگونه‌است.

خدايتعالي در وصف عظمت قرآن فرموده: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ. وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ= ما اين قرآن را براي تعقل و فهم شما عربي قرار داديم و اين قرآن نزد ما علي (= والامقام) و با حکمت است (الزخرف/ 3-4). ملاحظه‌ مي‌‌فرماييد که در اين آية شريفه «عليّ» و «حکيم» دو صفت براي قرآن است، ولي زيارتساز جاهل, قرآن را تحريف کرده و اين آيات را در وصف حضرت علي (ع) دانسته‌است و مي‌گويد: «السلام على صاحب الدلالات الذي ذكر الله في محكم الآيات فقال تعالي: ﴿وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (الزخرف/4) !! ببينيد چگونه براي هدف خود با قرآن بازي کرده و علي و حکيم را که دو صفت قرآن مي باشد, اسم فرزند ابوطالب قرار داده‌است! جالب است با اينکه اسلام را خراب کرده‌اند ولي در تمام اين زيارات تقاضاي شفاعت دارند!! به عقيدة نگارنده اگر فرضاً امام زنده مي‌شد و مي‌‌فرمود: «شفاعت به اختيار خداست نه به اختيار من و نه به انتخاب شما» با آن امام دشمني مي‌کردند! در حقيقت اينان شفاعت را براي خود ساخته‌اند تا هر گناهي را به راحتي مرتکب شوند، در حالي که ائمه چنين ادعاهايي نداشته‌اند, خود حضرت علي در ضمن دعاهاي خود عرض مي‌كند: «وقد رجوت ممن تولاني في حياتي بإحسانه أن يشفع لي عند وفاتي بغفرانه» = به کسي که در زندگيم با احسانش مرا سرپرستي کرد اميد دارم که با آمرزش و غفرانش هنگام مرگ برايم شفاعت فرمايد.(62) و در دعاي کميل عرض مي‌کند: «اللهم إني أتقرب إليك بذكرك وأستشفع بك إلي نفسك» = پروردگارا! من با ذکر تو به سويت تقرب مي‌جويم و خودت را در پيشگاهت شفيع مي‌‌گيرم. و مي گويد: «أنت الأول قبل خلقك والآخر بعدهم والظاهر فوقهم ...والدافع عنهم والشافع لهم، ليس أحد فوقك يحول دونهم وفي قبضتك منقلبهم ومثواهم» = پروردگارا ! تو اولي و قبل از مخلوقاتت بوده‌اي و پس از آنان نيز خواهي بود و بر آنان چيره‌اي ... دافع گرفتاريهايشان بوده و شفيع آناني، کسي برتر از تو نيست تا ميان تو و آنان حائل شود و جاي رفتن و جايگاهشان در قبضة قدرت توست.(63) چنانکه ملاحظه مي‌‌کنيد آن حضرت خداوند را شفيع دانسته‌است. حضرت سيد الساجدين و زين‌ العابدين (ع) نيز در دعاهاي خود عرض مي‌کند: «وإن شفعت فلست بأهل الشفاعة ... شفع في خطاياي كرمك ... لا شفيع لي إليك فليشفع لي فضلك» = اگر شفاعت خواهم پس سزاوار شفاعت نيستم .... پروردگارا ! کرم و بزرگواريت را در خطاهايم شفيع فرما ... هيچ شفيعي در پيشگاهت ندارم پس بگذار فضل وکرم تو برايم شفاعت کند»(64) و نيز عرض مي‌‌کند: «لا شفيع يشفع لي إليك ... ولا ملاذ ألجأ إليه منك» = هيچ شفيعي که در نزد تو برايم شفاعت کند ندارم و هيچ پناهگاهي که از تو بدان پناه ببرم نيست»(65).

اين زيارت ‌سازان اگر به خدا و قرآن اعتقاد و به أئمه ارادت داشتند اين زياراتنامه‌ها را نمي‌‌ساختند، به سبب همين زيارتنامه‌ها است که مذاهب باطنيه و شيخيه و صوفيه تقويت‌ مي شود، و به کلمات همين زيارتنامه ها براي ادعاهاي باطلة خود استشهاد مي‌کنند. متأسفانه مردم متوجه نيستند که اين زيارتنامه‌ها مجعول و ضد قرآن است. آنچه غلوّ کنندگان در وصف علي (ع) جعل کرده‌اند تماماً در اين زيارات آمده‌است، مثلا در اين زيارت مي‌گويد: «السلام على المولود في الكعبة المزوّج في السماء» = سلام بر مولود کعبه و ازدواج كردة در آسمان !

در اين زيارت مجعول به تولد حضرت علي (ع) در کعبه اشاره شده‌است و ما براي اطلاع خوانندگان از حقيقت اين قضيه، لازم است بدان بيشتر بپردازيم، تا خواننده خود, دريابد که هر روايت يا زيارتنامه‌اي که به چنين مساله‌اي استناد کرده باشد، از امام نيست بلکه از جعل کذابان است.

بدان که تولد علي (ع) در کعبه يکي از مصاديق «رُبَّ مشهور لا أصل له» است و اين ماجرا پاية مستحکمي ندارد، حضرت امير (ع) آنقدر فضايل و خصائل والايي را داراست که به تراشيدن فضايلي ساختگي براي آن‌حضرت نيازي نيست.

علمايي چون ابن عبدالبَرّ در کتاب «الاستيعاب في معرفة الأصحاب» و ابن حجر عسقلاني در «الإصابة في تمييز الصحابة» و «بخاري» و «مسلم» در فصل مناقب علي (ع) با اينکه فضايل و برتريهاي علي (ع) را آورده‌اند، ولي اين ماجرا را ذکر نكرده‌اند، حتي ابن أبي الحديد که ارادتش به امير المؤمنين (ع) جاي هيچ شبهه‌اي ندارد، در «شرح نهج ‌البلاغه» (ج1 ص5) مي‌گويد: «در اينکه محل تولد آن حضرت کجا بوده‌است اختلاف است، بسياري از شيعيان مي‌‌پندارند که آن حضرت در کعبه ولادت يافته‌است، ولي علماي حديث اين را نمي‌پذيرند و عقيده دارند که حکيم بن حزام بن خويلد بن أسد بن عبدالعزي بن قصي در کعبه متولد شده‌است». اگر مدرک موثقي در اين مورد وجود مي‌داشت، قطعاً ابن أبي‌الحديد از ذکر آن اِبا نمي‌‌کرد.

شيخ کليني در کافي در باب «مولد امير المؤمنين صلوات الله عليه» با اينکه ذکر کرده آن حضرت نخستين کسي است که پدر و مادرش هر دو, فرزند هاشم بوده‌اند ولي به ولادت آن حضرت در خانه کعبه هيچ اشاره‌اي نکرده‌است.

علامه مجلسي در کتاب بحار الأنوار در جلد مختص به علي (ع) در باب «تاريخ ولادته و حليته و شمائله صلوات الله عليه» 38 روايت جمع ‌آوري کرده‌است که حديث دوازدهم و پانزدهم آن بر تولد حضرت امير (ع) در خانه أبوطالب دلالت دارد و احاديث 18 و 22 الي 25 و 27 الي 36 با اينکه همگي در مقام بيان فضائل آن حضرت ‌ميباشند، اما دلالتي بر تولد آن حضرت در کعبه ندارند.

در روايات مربوط به تولد علي (ع) در کعبه علاوه بر اينکه در ماه تولد آن حضرت اتفاق ‌نظر نيست، بلکه از فرد مشرکي موسوم به «يزيد بن قعنب» نام برده شده‌است و عجيب آنکه برخي، سخن مشرک را مي‌پذيرند ولي رواياتي که سند آن پاک از نام اين مشرک است از جمله همان روايت دوازدهم و پانزدهم را نمي‌پذيرند!

ديگر آنکه اگر علي (ع) در کعبه متولد مي‌‌شد، لازم بود که جز يزيد بن قعنب مشرک، ديگر اهالي مکه نيز آن را نقل کرده بودند و در روايات فضايل، از ذکر آن صرف ‌نظر نمي‌شد و يا اينکه علويان و اولاد و احفاد علي (ع) لا أقل در مقابل رقباي خود به اين مساله استناد مي‌کردند.

علي أيّ حال، ما به عنوان نمونه دو روايت از روايات «بحار الأنوار» را با ترجمه و انشاي حاج شيخ عباس قمي ذکر مي کنيم. البته اگر خواننده به ساير روايات وارد در تولد علي (ع) در کتاب مجلسي مراجعه کند خواهد ديد که روايات ديگر نيز بهتر از اين دو نيست:

روزي عباس بن عبدالمطلب با يزيد بن قعنب و با گروهي از بني‌ هاشم و جماعتي از قبيله بني ‌عبدالعزي در برابر خانه کعبه نشسته بودند، ناگاه فاطمه بنت أسد به مسجد درآمد و به حضرت امير المؤمنين (ع) نه ما آبستن بود، و او را درد زائيدن گرفته بود، پس در برابر خانة کعبه ايستاد و نظر به آسمان افكند و گفت: پروردگارا ! من به تو و به هر پيغمبر و رسولي که فرستاده‌اي و به هر کتابي که نازل گردانيده‌اي ايمان آورده‌ام (در حاليكه خداوند متعال به پيامبرش مي‌فرمايد: تو نمي‌دانستي كتاب و ايمان چيست [سورة الشوري آية 52] ولي زن عموي آن حضرت مي‌دانسته كه ايمان چيست) و به هر پيغمبر و رسولي كه فرستاده‌اي و به هر كتابي كه نازل گردانيده‌اي، وتصديق كرده‌ام به گفته‌هاي جدم ابراهيم خليل که خانة کعبه بنا كردة او است, پسسؤال مي‌كنم از تو  به حق اين خانه و به حق آن کسي که اين خانه را بنا کرده‌است و به حق اين فرزندي که در شکم من است و با من سخن مي‌‌گويد و با سخن گفتنش مونس من گرديده‌است و يقين دارم که يکي از آيات جلال و عظمت توست كه آسان كني بر من ولادت مرا . (چرا پيامبر اکرم در شکم مادرش با وي سخن نمي‌گفت و در خانة کعبه ولادت نيافت؟ و چرا حضرت آمنه از ميوه‌‌هاي بهشتي نمي‌خورد ؟ !) عباس و يزيد بن قعنب گفتند: هنگامي که فاطمه از اين دعا فارغ شد, ديديم که ديوار عقب کعبه شکافته شد، فاطمه از آن رخنه داخل کعبه شد و از ديده‌‌هاي ما پنهان گرديد, سپس با قدرت خدا شکاف ديوار به هم پيوست و چون خواستيم در کعبه را بگشاييم هر قدر سعي کرديم در گشوده نشد, دانستيم که اين امر از جانب خدا واقع شده (چرا يزيد مشرک اين کار را به حساب خدايان داخل کعبه نگذاشت، در حالي که مشرکين مکه بيشتر امور را به خدايان خود نسبت مي‌دادند) و فاطمه سه روز در اندرون کعبه ماند. اهل مکه در کوچه‌‌ها و بازارها اين قضيه را نقل مي‌کردند و زنها در خانه‌ها اين حکايت را ياد مي‌کردند و ابراز تعجب مي‌کردند (چرا جز غلو کنندگان و کذابان و امثال يزيد بن قعنب اين خبر را نقل نکرده‌اند؟!) تا اينکه روز چهارم فرا رسيد، آنوقت همان موضع از ديوار کعبه که شکافته شده بود، براي بار دوم شکافته شد و فاطمه بنت اسد از آن بيرون آمد و فرزند خود اسد الله الغالب علي بن ابي‌طالب (ع) را در دست خويش داشت و مي‌‌گفت: اي مردم! به راستي که حق تعالي مرا از ميان خلق خود برگزيد و بر زنان برگزيده‌اي که قبل از من بوده‌اند برتري داد، زيرا حق تعالي آسيه دختر مزاحم را برگزيد, و او در پنهاني عبادت حق تعالي مي‌کرد, در مکاني که عبادت خدا در آنجا جز براي ضرورت سزاوار نبود، يعني خانة فرعون. و مريم دختر عمران را برگزيد و ولادت عيسي (ع) را برايش آسان گردانيد و در بيابان درخت خشک را تکان داد و رطب تازه براي او از آن درخت فرو ريخت. و حق تعالي مرا بر هر دوي آنان برتري داد و همچنين بر جميع زنان عالميان که پيش از من بوده‌اند (مي ‌پرسيم آيا بر آمنه نيز برتري داد؟! ديگر آنکه اگر چنين است چرا خداوند در کتاب خود از آن دو ياد فرموده ولي هيچ گونه اشاره‌اي به فاطمه بنت اسد نکرده‌است ؟ !) زيرا من فرزندم را در ميان خانه برگزيده او به دنيا آورده‌ام و سه روز در آن خانة محترم مانده‌ام و از ميوه‌ها و طعام‌هاي بهشت تناول کرده‌ام و هنگامي که خواستم از آنجا بيرون بيايم آن هم در هنگامي که فرزند برگزيده‌ام بر روي دستم بود هاتفي مرا از غيب ندا داد که اي فاطمه اين فرزند بزرگوار را علي نامگذاري کن (چرا هاتفي از غيب به حضرت آمنه نام پيامبر را نگفت ؟ !) به درستي که منم که خداوند علي اعلي, و او را از قدرت و جلال خود آفريده‌ام, و بهره کامل از عدالت خويش به او بخشيده‌ام, و نام او را از نام مقدس خود اشتقاق نموده‌ام, و او را به آداب خجسته خود تاديب نموده‌ام, و امور خود را به او واگذار کرد