ذَلِكَ الْكِتَابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ

 

 

 

كليد فهم قــرآن

بانضمام براهين القرآن

 

 

 

تاليف

مرحوم علامه معظم

شريعت سنگلجي

 

مؤسسه انتـشارات دانش

 

 

 

 

چاپ پنجم

 

 

حق چاپ محفوظ است

 

 

چاپ افست محمد على علمى

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


تمثال علامة معظم حاج شريعت سنگلجي غفر الله له

اينک رباعئي را که آن فقيد سعيد در ذيل عکسهاي خود مرقوم مي‌داشته‌اند در زير اين تمثال نيز نگاشته مي ‌شود:

چون عود نبود چوب بيد آوردم

 

روی سيه و موی سپيد آوردم

تو خود گفتى که نااميدى کفر است

 

بر قول تو رفتم و اميد آوردم

 

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

﴿الحَمْدُ لِـلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا (1) قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ وَيُبَشِّرَ المُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا (2) مَاكِثِينَ فِيهِ أَبَدًا (3) وَيُنْذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللهُ وَلَدًا (4) مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلا لآَبَائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِبًا﴾(1) ﴿لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى المُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آَيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ﴾(2) ﴿وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لارْتَابَ المُبْطِلُونَ (48) بَلْ هُوَ آَيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا العِلْمَ وَمَا يَجْحَدُ بِآَيَاتِنَا إِلاَّ الظَّالِمُونَ﴾(3) ﴿كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آَيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُولُو الأَلْبَابِ﴾(4) ﴿اللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الحَدِيثِ كِتَابًا مُتَشَابِهًا مَثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللهِ ذَلِكَ هُدَى اللهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُضْلِلِ اللهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ﴾(5) ﴿لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا القُرْآَنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللهِ وَتِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾(6) ﴿مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا﴾(7) ﴿إِنَّ اللهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا﴾(8) ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْرًا كَثِيرًا (41) وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلاً (42) هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا (43) تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلَامٌ وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْرًا كَرِيمًا﴾(9).

 

+                 +              +

 

 

 

مقــدّمه

﴿أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ القُرْآَنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا؟!﴾ [محمد/24]

خدايتعالى مي‌فرمايد: آيا تدبر در قرآن نميكنند يا بر دلها قفل زده شده‌است؟

اين آيه مباركه در چهارده سال پيش مرا متنبه و آگاه نمود كه بايد در كتاب خدا ودستور آسمانى تدبر كرد زيرا كه فهم دين و عمل بشريعة سيدالمرسلين موكول است بر تدبر در آيات قرآنى و تعمق در كلمات سبحانى و قرآن كتابى است دينى و فلسفى و اجتماعى و اخلاقى و حقوقي و نبايد بصرف قرائت و خواندن ظاهر آن قناعت كرد بلكه بايد انسان تمامى شئون زندگانى را از قرآن بياموزد و رستگارى دنيا وآخرت منوط بتعليم قرآنست, بنابراين تدبر در آن بر هر فردى واجبست. لكن در زمان ما قرآن بهيچوچه محل توجه نبوده و بكلى مهجور و متروك است و همين سبب بدبختى مسلمانها شده‌است كه دين را از قرآن نميگيرند و تعمق در آيات آن نميكنند و هر يك عقايد و آرائى براى خود از غير قرآن اتخاذ كرده‌اند و نفاق غريبى ميان مسلمانان پيدا شده‌است.

اين تدبر در قرآن مبتنى بر تحصيل مقدماتى است مانند تحقيق در حالات رسول اكرم (ص) و واقف بودن بلغت عرب جاهلي و دانستن شأن نزول آيات ومطلع بودن بر احوال عرب در عصر رسالت و مراجعه بتفسير سلف صالح – با زحمات زيادى اين مقدمات را تحصيل كرده كتب مدوّنه راجع باين موضوعات را يافتم, ديدم اين مقدمات در فهم قرآن كافى نيست بلكه بايد خود را از هر تقليدى دور كرده وهرگونه تعصبى را كنار بگذارم و قرآن را از مفسرين كه هر يك مذهبى دارند و رأيى براى خود اتخاذ كرده‌اند اخذ نكنم زيرا كه مذاهب مختلف اسلام كه بعد از قرن دوّم پيدا شد هر يك قرآن را بر رأى و بر طبق مذهب و هواى خود تفسير كرده‌اند و اگر بخواهم فهم قرآن را از تفاسير مختلفه اخذ كنم سر گردان خواهم شد, يكى معتزلى است و ديگرى اشعرى و مفسر ديگر باطنى و ديگرى غالى و مفسر ديگر جهمى و ديگرى ظاهرى و مفسر ديگر زيدى وديگرى اسمعيلى و مفسر ديگر اخبارى و ديگرى اصولى و مفسر ديگر صوفى و ديگر فلسفى ومفسر ديگر قاديانى و ديگر مرجئى وغير اينها, باندازه‌اى اختلاف در تفسير و فهم آياتست كه اگر كسى بخواهد از اين تفاسير اتخاذ رآى وعقيده كند غير از بيچارگى و سر گردانى نتيجه‌اى نميبرد بلكه نعوذ بالله گاهى اين سرگردانى منجر بالحاد و خروج از دين خواهد شد.

و ديگر آنكه جمود در تفاسير و تعبد باقوال مفسرين خود يك نحو تقليد است و بنص قرآن كه مي‌فرمايد: ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ﴾ تقليد حرام است و فرار از تقليد و ريختن تعصبات خود، كارى مشكل لذا متوجه بمسبب الاسباب و مسهل الامور الصعاب گرديده و بحمدالله موفق بكشف مطلبى شدم و راه فهم دين و تدبر در قرآن مبين بر من باز شد و آن اينستكه بايد دين را از سلف گرفت نه از خلف, بعبارات واضحتر بايد من به بينم در صدر اول اسلام چه خبر بوده‌است و مسلمين صدر اول قرآن را چگونه مي‌فهميدند و پيش از پيدايش فلسفه وتصوف و اشعريت و اعتزال اينها در اسلام مسلمين چه دينى داشتند؟ ولي اگر خداي نخواسته شخص متدبر در قرآن بخواهد دين را از خلف بگيرد و بهيچ و جه سلف صالح را محل عنايت قرار ندهد مسلماً گرفتار يكى از اين فرق خواهد شد وَ نَعُوذُ بِالله مِنَ الضَلاّلِ.

پس از تفطن باين معنى و هدايت شدن براه راست و صواب يكمرتبه بحول و قوه الهى زنجير تقاليد را پاره كرده پرده تعصّبات و موهومات را دريدم و بارِ گران خرافات را از دوش بر انداخته مشمول عنايت پروردگار گرديده و دين را از سلف صالح اخد كرده و هدايت بقرآن شدم:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا كُـنَّا لِنَهْتَـدِيَ لَوْلا أَنْ هَـدَانَا اللَّهُ

و يكى از مؤيدات و معدّاتى كه براى من در فهم دين و آشنا شدن بشريعت سيدالمرسلين پيدا شد و مرا بحقايق قرآن آشنا كرد هجوم حوادث گوناگون و جفاهاي چرخ بوقلمون بود بمفاد اَلسَعادَةُ بِنْتُ الْمَتاعِبْ (سعادت و خوشبختي نتيجه رنج و تعب است) از ابناى زمان رنج فراوان كشيدم و سبب آن اين بود كه اولاً محسود اقران واقع شدم بواسطه اينكه مورد بعضى از نعمتهاى الهى بوده از علم حظى داشتم و از عمل صالح نصيبى, از اينجهت همه قسم بآزارم كوشيدند و هر افتراء و توهين كه به يزيد و شمر زده نشده بود بالنسبه بمن مرتكب شدند, حتى دو بار قصد كشتن مرا كردند لكن خداوند مرا حفظ فرمود, خيال مي‌كردند خداوند بندگانش را بدست حساد مي‌دهد, ندانستند كه قلبها بدست مقلّب القلوب و عزت و ذلت و حيات و مرگ بيد قدرت اوست:

﴿قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴾[آل عمران/26].

وجهت ديگر دشمنى اقران و ابناء زمان اين بود كه خداوند متعال مرا هدايت بشناختن دين فرمود, ديدم در دين خرافاتى پيدا شده‌است و بقرآن اباطيل و مو هوماتى نسبت مي‌دهند و در جامعه ما بجاى دين اسلام از اديان باطله و خرافات امم خاليه اصولى واحكامى جاى گزين شده‌است كه امتياز ميان اسلام و خرافات داده نميشود, هزار گونه شرك وبت پرستى باسم دين توحيد رونق پيدا كرده و هزار قسم بدعت و خرافت بنام سنت پيغمبر رايج شده‌است و اگر مسلمين بهمين طريق پيش بروند و امتياز ميان حقيقت و مجاز داده نشود هيچ عاقل و درس خوانده‌اي در دين نميماند, بنا برامر رسول اكرم (ص) كه فرمود: إِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي الدِينِ فَلِلْعالِمِ أَن يُظْهِرَ عِلْمَهُ وَ إلا فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ الله, بر خود لازم دانستم كه معلومات خود را در دين بيان كنم و خرافات را از قرآن دور گردانم و دين حقيقى را بمسلمانان معرفى كنم, و در اين كار جز رضاى حضرت رحمن و حفظ قرآن و متابعت از سلف صالح وتأديه امانت اسلاف با عقاب مقصد ديگري نداشتم و از ملامت ملامت كننده نترسيدم.

أجدُ الملامة في هواك لذيذةً   حباً لذكرِكَ فلْيَلُمْنِي اللُّوَّمُ

باز طرفداران خرافت و جهالت چون از راه دليل و برهان نتوانستند درآيند, بهانه گرفتند, عوام را بر من شوراندند, از هيچگونه افتراء و توهين كوتاهى نكردند, مرا بمذاهبي نسبت دادند و آراء باطلي براي من درست كردند, حتى سخن چينى و سعايت هائى كردند كه اگر خداوند حافظ نبود براى نابود كردن من و خانمانم كافي بود.

خلاصه آنچه مبخواستند بكنند كردند, درتمامى اين شئون غير از خداوند مددى نداشتم و ندارم ﴿وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ﴾! [الطلاق/3].

مسلم است اين همه فشار وسختى براى من نافع اوفتاد و مرا بعيوبم آگاه نمود, در نتيجه دل از خلق كنده و بخدا پيوستم.

خلق را باتو بد و بدخو كند تا تو را يكبار رو آنسو كند

و البته انقطاع از خلق روشنى براي نفس مي‌آورد و خداوند مشكلات راحل مي‌كند وتمسك بعروة الوثقى توحيد راهنمائي براه راست مي‌فرمايد ﴿وَمَنْ يَعْتَصِمْ بِاللهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾ [آل عمران/101].

پس من از اين آزارها استفاده كردم, نميدانم اقران من هم استفاده كردند؟ خدا مي‌داند.

يا من هو أقرب من حبل وريدي

 

في حبك فارقت قريبي وبعيدي

كندم دل از اغيار بدادم بتو اى يار

 

زانروى كه قفل در دل را تو كليدى إلهي

إحسانك قد تمّ وإنعامك قد عمّ

 

غفرانك يا ربي بنا غير بعيد

تو دوختى آن را كه ببيهوده دريدم
 

 

خود بيهوده دوخته ما تو دريدي
 

با همت تو همت ما را نگذارد

 

همت بتو دادم بكن آن را كه مريدي

قلبم منشرح شد وعقلم روشن گرديد. هدايت بفهم قرآن شد و توحيد حقيقي اسلام را دريافتم و اخيراً كتابي در اين باب نوشتم باسم توحيد عبادت وهديه بروح مقدس ختمى مرتبت نمودم و اجر از خداوند خواستم و از هانت مردم نترسيدم – اكنون مشغول بتحرير اين كتاب شدم و غرض من نشان دادن طريق فهم قرآن است, چون مدعيان باطل بواسطه گناهان تاريخي راه فهم قرآن را بر مردم بسته ونميگذارند كسي وارد اين سرچشمه عذب توحيد و بحر حقايق شود, من بحمدالله راه را روشن كردم و باز نمودم تا مسلمانان بتوانند باين سلسبيل توحيد و كوثر فضايل وارد شوند.

و چون ديدم اگر آنچه را حق متعال افاضه فرموده ننويسم فراموش خواهد شد از اين جهت با اين قلم شكسته و عدم براعتم در فارسي نويسي شروع در نوشتن كردم, نظر اول اين بود كه مطالب فراموش نشود و نظر ثاني اگر كسي واقف باين كتاب شد وهدايت بقرآن گرديد ذخيرة آخرت و روز بازپسينم باشد:

﴿إِنْ أُرِيدُ إِلا الإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلا بِاللهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ﴾.

 

شريعت سنگلجي

 

 

+                 +              +

 

 

 

قرآن تحريف نشده است

دليل براينمطلب چند امر است:

1- خداوند مي‌فرمايد: ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾ [الحجر/9].

يعني قرآن را ما فرستاديم و آنرا از كم و زياد شدن و از بين رفتن حفظ مي‌كنيم. اين آيه نص صريح است كه خداوند حافظ قرآن مي‌باشد و در آن تصوير زياده و نقصان ممتنع است:

مصطفى را وعده داد الطاف حق
 

 

گر بميري تو نميرد اين سبق

من كتاب و معجزت را حافظم

 

بيش و كم كن را از قرآن رافضم والنقيصة

من تو را اندر دو عالم رافعم

 

طاغيان را از حديثت دافعم

كس نتواند بيش و كم كردن در او فيه

 

تو بجز من حافظى ديگر مجو

2- ﴿لا يَأْتِيهِ البَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ﴾ [فصلت/42].

يعني از هيچ جهت باطلي متوجه بقرآن نشود و بوي راه نيابد و آن فرستاده خداوند داناى ستوده‌است.

در اين دو آيه تصريح است كه كتاب خدا تحريف نشده و خود همين دو آيه كافي است بر ناقص نبودن آن.

3- اگر توجه كاملي به تاريخ تدوين قرآن كنيم مي‌بينيم بهيچوجه تحريف در كتاب خدا تصوّر نميشود.

قرآن در عهد رسول خدا (ص) جمع شده بود و هر آيه‌اي كه نازل مي‌شد رسول اكرم مي‌فرمود در فلان موضع قرار دهيد وسوره‌اي نازل نميشد مگر اينكه مي‌فرمود اين سوره را در پهلوي فلان سوره بگذاريد و اَنَس مي‌گويد قرآن را چهار نفر در عهد رسول الله (ص) جمه كردند كه ابي بن كعب و معاذ بن جبل و ابو زيد و زيد است، جز آنكه قرآن بين دفتين جمع نشده بود اما اصحاب ملزم بحفظ قرآن بودند و هر سوره و آيه‌اي كه نازل مي‌شد جمعى آز آنان برسم عرب كه انساب و تاريخ و شعر را ازبر مي‌كردند قرآن را نيز بهمين رويّه ازبر مي‌نمودند و جمعى در مواضع مختلف از كاغذ و كتف و عسب مي‌نوشتند و زمانيكه رسول خدا (ص) رحلت فرمود و حفظه قرآن متفرق شدند اصحاب ترسيدند كه حافظين قرآن كشته شوند امر شد قرآن را بين الدفتين بنويسند.

چنانكه از زيد بن ثابت روايت است هنگاميكه ميان حملة قرآن در يمامه كشتار سختى افتاد ابو بكر دنبال من فرستاد، وارد بر ابا بكر شدم گفت عمر نزد من آمده‌است و مي‌گويد حمله قرآن در يمامه كشته شدند و من مي‌ترسم كه بعضي از قرآن تلف شود و رأي من اينستكه امر كني قرآن را جمع كنند و ميان دفّتين قرار دهند گفتم چگونه بكاري اقدام كنم كه رسول خدا (ص) در آن اقدام نفرموده عمر گفت والله اينكار خوبي است و باندازه‌اي در اينكار اصرار كرد تا اينكه خداوند قلب مرا براي اقدام باين امر منشرح كرد، پس از آن ابا بكر مرا گفت چون تو كاتب وحي بودي، برو تتبع كرده و قرآن را جمع كن.

زيد مي‌گويد رفتم و قرآن را از رقعه‌ها و عسب (جريده خرما) و لخاف (سنگ سفيد) و سينه مردمان جمع كردم و نزد ابابكر گذاردم. تا زمان خلافت ابابكر قرآن نزد او بود و بعد از وفات او نزد عمر و بعد از وفات عمر نزد حفصه بود تا اينكه عثمان در خلافت خويش كسى نزد حفصه فرستاد و قرآن را از او گرفت و نزد زيد بن ثابت و عبد الله بن زبير و سعيد بن عاص وعبد الرحمن بن حارث بن هشام فرستاد و امر كرد آنان را كه از آن نسخه بردارند و عثمان گفت اگر در قرائتي اختلاف كردند قرآن را بلسان قريش بنويسيد چون قرآن بلسان قريش نازل شده‌است و همين كار كردند و عثمان در هر شهري قرآني فرستاد.

زيد مي‌گويد اصحاب پيغمبر را ديدم كه مي‌گفتند عثمان كار خوبي كرده‌است وعلى عليه السلام فرمود اگر من والي مي‌شدم همين كار را مي‌كردم.

4- در حيات پيغمبر اكرم (ص) اسلام در جزيرة العرب منتشر شده بود و از درياي قلزم تا سواحل يمن و از درياي فارسي تا فرات و منقطع شام همگي در زير پرچم لا اله الا الله بودند و در جزيرة العرب شهرها و قريه هاى زياد بود مثل يمن و بحرين و عمان و نجد و جبلي طي و بلاد مضر و ربيعه و قضاعه و طايف و مكه و همه اهل اين شهرها و دهكده‌ها مسلمان بودند و مسجدها بنا كردند هيچ شهر و ده و قبيله‌اي نبود مگر اينكه در نمازها قرآن مي‌خواندند و باطفال و زنان و مردان مي‌آموختند پس در زمان پيغمبر در سر تا سر جزيرة العرب قرآن دردسترس مردم بود و عنايت تام در ضبط و حفظ آن داشتند و چون قرآن كتابي ديني اخلاقي حقوقي و سياسي بود مراجعات مردم در شئون دين و اجتماع منحصر بقرآن بود.

پس از رحلت رسول خدا (ص) ابابكر دو سال و شش ماه خلافت كرد و با فارس و روم جنگ نمود و يمامه را فتح كرد و مسلمانان در قرآن بهيچ وجه اختلاف نداشتند مراجعاتشان منحصر بقرآن بود و جمعي هم در آن زمان قرآن را ميان دفتين جمع كردند مثل علي عليه السلام و عمر و عثمان و زيد و ابي زيد و ابن مسعود و ساير مردم در شهرها، پس نماند شهري مگر آنكه قران ميان آنها رايج بود.

بعد از فوت ابوبكر عمر خليفه گرديد و تمام شهرهاي فارس و شام و بين النهرين و مصر را فتح كرد و شهري نماند مگر آنكه مسلمانان در آن مسجد ساخته و قرآن را نسخه كردند و ائمه قرآن را در نماز و غير نماز بر مردم قرائت نمودند و در مكتب‌ها باطفال آموختند و در مسجدها مردان قرائت كردند و ده سال وچند ماه خلافت عمر طول كشيد و پس از فوت عمر بيشتر از صد هزار قرآن در اطراف عالم منتشر شده بود.

و همچنين در خلافت عثمان كه دوازده سال طول كشيد مسلمانان جهان جز قرآن مجيد كتابي ديگر نداشتند و قانوني غير از قرآن نبود و تمامي احتياجات ديني و دنيوي را از قرآن مي‌خواستند.

خلاصه مسلمانان پس از ايمان بخدا واسطه ميان خود و خدا را غير از تلاوت قرآن و عمل بدستور العمل آن چيز ديگري نمي‌دانستند اكنون بايد فكر كرد كه با اين عنايت مسلمانان بحفظ قرآن از عصر نبي تا خلافت عثمان چگونه تصوّر مي‌شود آيه‌اي از قرآن را بشود كم كرد و يا ثلث قرآن را از مسلمانان بتوان پنهان نمود؟! اگر درست دقت شود از ممتنعات بود كه كسي بتواند از قرآن سطري كم كند.

5- يكي از دلائل واضح بر عدم نقصان و تحريف قرآن تقرير امام متقيان علي عليه السلام است. امير المؤمنين پنج سال و نه ماه خلافت كرد و از صفات آنحضرت اين بود كه در امر بمعروف و نهي از منكر و اقامه عدل و تقوى هيچ چيز او را مانع نميگرديد و جز از خداوند تبارك و تعالى از كسي بيم نداشت و خشن در ذات الله بود حتى در رفع ظلم و اقامه عدل آني راضي نشد معاويه حكومت شام را داشته باشد اگر چه خلافت از دست من بيرون رود و در عزل معاويه و برداشتن ظلم جنگ‌هاي خونين كرد و همچنين در جنگ نهروان براي نابود كردن ظلم چه شدايدي مبتلا شد تا عاقبت امر منجر بشهادت گرديد.

اكنون بايد انصاف خواست از مردمي كه قائلند امير المؤمنين قرآن صحيح را نزد خود پهنان كرد و ست بدست تا به امام زمان رسيد و مردم‌را از هدايت قرآن صحيح محروم فرمود.

مي‌خواهم به‌بينم آيا اين حرف توهين بمقام مقدس امير المؤمنين نيست؟ آيا مي‌توان اين افترا را مرتكب شد كه نعوذ بالله آنحضرت قريب شش سال خليفه پيغمبر و فرمانفرماي عالم اسلام باشد و به‌بيند در مساجد و مكاتب مسلمانان سر و كارشان با قرآن ناقص و محرف است و گمراهي بالاتر از اين نيست كه اين امر اهم كه عماد اسلام مي‌باشد محل توجه حضرتش نباشد اين كار را بگذارد و در عزل معاويه آن فداكاري‌ها را كند. امير المؤمنين كه آني بحكومت معاويه راضي نشد و خلافت خود را بخطر انداخت آيا راضي مي‌شود قرآن غلط در دست مسلمانان باشد؟.

و همچنين امام حسن شش ماه خلافت فرمود چرا ايشان قرآن صحيح را در دسترس مردم قرار ندادند. و همچنين حضرت ابي عبد الله آن اول خدا پرست اول شجاع دنيا اول ديندار اول فداكار قرآن چرا روز عاشورا قرآن صحيح را بمردم ارائه نفرمود. حسين كه تقيه نميكرد از خود و اولاد در راه خدا گذشت و بس بود در افتضاح دشمنانش كه بگويند ايمردم اينان قرآن را تغيير دادند و كتاب خدا را تحريف كردند و پدر و برادر و اولاد مرا كشتند اينك قصد كشتن مرا دارند.

اكنون من از مردميكه گوينده تحريف قرآنند سئوال مي‌كنم كه آيا ايه مقاله علاوه بر آنكه غلط علمي و عقلي و تاريخي است كفر نيست؟ قايل باين مقاله جزء كفار حساب نميشود؟ چون اولاً قرآن را منكر شده كه مي‌فرمايد ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾ [الحجر/9].

و ثانياً توهين بمقام مقدس امير المؤمنين و حسن و حسين عليهم السلام كرده‌است آيا موهن بقرآن و مفتري بائمه دين خارج از شريعت سيد المرسلين نيست؟

اگر گويندگان اين مقاله مي‌دانستند كه قول بتحريف قرآن از ملاحده و زنادقه و باطنيه منتشر در اسلام شده‌است هيچ وقت به اين ترهات و كلمات بي‌مغز پاي‌بند نميشدند اما چه بايد كرد؟!

فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضًا. صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ.

6- بزرگان اماميه و محققين فرقه جعفريه قايلند باينكه كتاب خدا بهيچوجه تحريف نشده و ما براي تأكيد مطلب اقوال اينان را در اينجا ذكر مي‌كنيم:

1- صدوق عليه الرحمه در كتاب اعتقاداتش مي‌گويد اعتقاد ما اماميه اينست كه مابين الدفتين تمام قرآني است كه بر رسول اكرم نازل شده و زيادتر از اين نيست و هركس اينقول را بما نسبت دهد دروغگواست.

2- شيخ مفيد در اواخر فصل الخطاب از كتاب مقالاتش مي‌گويد جماعتي از اماميه مي‌گويند كه قرآن كلمه و آيه‌اي از آن كم نشده و آنچه مي‌گويند از قرآن امير المؤمنين بوده و كم شده‌است تفسير و شأن نزول آيات است.

3- سيد مرتضى مي‌گويد قرآن كم نشده و آنچه نسبت به بعضي از اماميه و حشويه مي‌دهند كه قرآن كم شده‌است محل اعتناء نيست.

4- شيخ طوسي در اول تبيان مي‌گويد سخن در زياده و نقصان ظاهر اينست كه مسلمين بر خلاف اينقولند و اين لايق‌تر بصحيح از مذهب ما است.

5- شيخ طبرسي در مجمع البيان تصريح مي‌كند باينكه قرآن ناقص نشده‌است.

6- علامه حلي در كتاب تذكرة الفقهاء در باب قرائت نماز مي‌گويد قرآن موجود مطابق با مصحف امير المؤمنين است.

7- شيخ جعفر كبير در كتاب كشف الغطاء در كتاب قرآن مي‌گويد اما ناقص بودن قرآن شكي نيست كه قرآن محفوظ است به حفظ ملك علام از نقصان چنانكه دلالت دارد بر آن صريح قرآن و اجماع علماء در هر زمان.

8- فاضل جواد در شرح زبده تصريح مي‌كند بتماميّت قرآن.

9- مولي صالح مازندراني قائل بعدم تحريف است.

10- محدث بحراني در كتاب لؤلؤه مي‌گويد حرّ عاملي صاحب وسائل رساله مستقلي در عدم نقصان قرآن نوشته‌است.

11- سيد قاضي نور الله در كتاب مصائب النواصب مي‌گويد آنچه نسبت داده شده‌است بشيعه كه قائلند بتحريف قرآن اين قول جمهور اماميه نيست بلكه گفتار بمعنى از مردميست كه محل اعتناء نيستند.

12- شيخ بهائي مي‌گويد قرآن محفوظ است از زياده و نقصان و دلالت مي‌كند بر آن آيه قرآن: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ. [الحجر/9].

13- شيخ عبد العال كركي رساله مستقلي در كم نبودن قرآن تصنيف كرده و مي‌گويد اخباريكه در نقص قرآن رسيده مخالف كتاب و سنت و اجماع است و بايد آنها را دور انداخت.

 

14- محقق بغدادي سيد محسن در شرح وافيه مي‌گويد اتفاق علماي اسلامست كه قرآن بر آن افزوده نشده‌است كلام در كم شدن قرآنست معروف ميان اصحاب اماميه بلكه حكايت اجماع هم شده‌است كه قرآن ناقص نيست و مخالف در اين مسئله على بن ابراهيم است كه در تفسيرش قائل به تحريف شده و بعضي از متأخرين متابعت او را كرده‌اند و از مؤيدات در كم نبودن قرآنست كه اجماع اماميه بر آنست بايد در نماز يك سوره از قرآن را قرائت كرد و اگر سوره را ناقص قرائت كرد نماز باطل است اكنون اگر قرآن ثلث آن كم شده باشد و سوره‌ها ناقص باشد تمامى نمازها بايد باطل باشد و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطاهرين.

 

+                 +              +

 

 

قرآن قابل فهم است

از مسلمات است كه در كتاب خدا آيه‌اي كه خلايق از فهم آن عاجز باشند يافت نميشود و تمامي آن قابل تدبر و فهم است و شاهد بر اين مطلب اولاً آيات و اخبار و ثانياُ دليل عقل است.

آيات

1- ﴿أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ القُرْآَنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾ [محمد/24]

آيا تدبر در قرآن نميكنند يا قفل بر دلهايش زده شده‌است؟

خداوند در اين آيه امر بتدبر فرمود اگر در قرآن آيه‌اي غير مفهوم بود چگونه امر بتدبر مي‌نمود؟.

2- ﴿أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ القُرْآَنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافًا كَثِيرًا﴾ [النساء/82].

يعني آيا منافقان تفكر و تدبر در معاني قرآن نميكنند تا آثار اعجاز بر ايشان ظاهر شود؟ اگر اين قرآن از طرف غي خدا بود يعني از منشآت نفس نبي بود و وحي الهي نبود يا بشري پيغمبر را تعليم كرده و گفته مخلوقي بود چنانكه گمان كفار و منافقين است هر آينه اهل عقل و استدلال در آن اختلاف بسياري مي‌يافتند.

اگر درست دقت شود اين آيه يكى از وجوه اعجاز قرآنرا بيان مي‌كند و دليل بر وحي بودن قرآن است با اينكه كتاب بزرگ و علوم بسياري را در بر دارد، بهيچوجه در آن اختلاف نيست.

و تقرير برهان اينستكه اختلاف لفظي است مشترك ميان معاني گوناگون و مراد از نداشتن اختلاف اين نيست كه مردم در آن اختلاف نميكنند بلكه نفي اختلاف در ذات قرآنست چنانكه گفته مي‌شود اين كتاب مختلف است يعني اول و آخرش شبيه در فصاحت نيست يا مختلف المرام است كه بعضي از آن دعوت بدين مي‌كند و بعضي از آن دعوت بدنيا يا مختلف النظم است بعضي از آن بر وزن شعر است و بعضي منزحف.

اما كلام خداوند منزه از هر گونه اختلاف و تناقض است اول و آخرش مناسب يكديگر و بيك مرام دعوت مي‌كند و آن دعوت بخداي واحد و اصلاح نفس و تمامي آياتش در اعلى درجه فصاحت است.

و كلام آدمي تمامي اين اختلافات را در بر دارد چنانكه اگر بكتب علماء و دواوين شعرا و مترسلين بدقت نظر كنيم تمامي اقسام اختلافات را در آنها مي‌يابيم گاهي فصيح است و گاهي منزحف و همچنين اغراض مختلف در يك ديوان مي‌يابي گاهي مذمت دنيا را مي‌كند گاهي مدح او را هنگاميكه شاعر خوش است خوش بين بدنيا است وقتي ناخوش است با فلك جنگ و جدال آغاز مي‌كند گاهي جبن را مدح مي‌كند و نام او را حزم مي‌نامد گاهي مذمت مي‌كند و اسمش را ضعف مي‌گذارد و نوبتي شجاعت را مدح مي‌كند و صرامت مي‌نامد و گاهي ذم مي‌كند و تهوّرش مي‌گويد و كلام آدمي هيچوقت نميشود از اختلاف و تناقض خالي باشد چون منشأ اختلاف عقايد بشر اختلاف احوال و اعراض است و انسان هر روز حالى دارد و هر آن افكاري هميشه قلبش در تقلب است, فرح و هم و غم و تغيير محيط و تبديل زندگاني و شدايد روزگار و حوادث زمان عاملي قويست در تغيير افكار. انسان در هنگام فرح افكاري دارد كه در وقت حزن ندارد و همچنين عوامل ديگر چنانكه اگر دواوين شعر را بخوانيد صحت اينمطلب را در مي‌باييد كه هر روز مردمي هستند و در هر قصيده طورى فكر مي‌كنند و نيز در كتب مصنفه علماى بزرگ مي‌بيني در يك كتاب چقدر اختلاف پيدا مي‌شود..

عماد اصفهاني مي‌گويد: ((إني رأيت أنه لا يكتب إنسانٌ كتاباً في يومه إلا قال في غده لو غُيِّر هذا لكان أحسن ولو زيد كذا لكان يُستحسن، ولو قُدِّم هذا لكان أفضل ولو تُرك هذا لكان أجمل، وهذا من أعظم العِبَر وهو دليلٌ على استيلاء النقص على جملة البشر)).

يعني من ديدم كه كتابي نمي‌نويسد انسان در روزي مگر اينكه فرداي آن روز مي‌گويد اگر اين را تغيير مي‌دادم بهتر بود و اگر فلان مطلب را زياد مي‌كردم نيكوتر بود و اگر اين عبارت يا مطلب را مقدم مي‌داشتم افضل بود و اگر فلان مطلب را نمي‌نوشتم زيباتر بود و اين از بزرگترين عبرتها است و دليل بر استيلاء نقص بر جميع بشر است – حالا بايد ملاحظه كرد اينكه شخص امي درس نخوانده در ظرف بيست و سه سال كلماتي بياورد و تمامي آن ضبط شود و در مقابل هم دشمنان قوي داشته باشد و نتوانند اختلاف و تناقض در آيات آن بيابند خود دليل محكمي است كه اين كلمات از شخص نبي نبوده, چونكه نبي بشر است و بشر حالات گوناگون دارد, پس بضرس قاطع حكم مي‌كنيم كه اين كلمات وحي و از طرف رب العالمين است جل جلاله و عم نواله.

3- ﴿وَإِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ العَالَمِينَ (192) نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ (193) عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ المُنْذِرِينَ (194) بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ﴾ [الشعراء/192-195]

يعني قرآن فرستاده خداي جهانست كه آنرا روح الامين بر دل تو فرود آورده‌است تا باشي از بيم دهندگان بزبان عربي هويدا – اگر قرآن مفهوم نبود منذر بودن رسول خدا بقرآن معنى نداشت و قرآن نازل شد بزبان عربي واضح و اگر مفهوم نبود گفتن اينكه قرآن بعربي آشكارا نازل شده دروغ بوده نعوذ بالله من غضب الله, پس معلوم شد كه قرآن در منتهي درجه وضوح مي‌باشد و فهم آن بر بشر آسانست.

4- ﴿وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ﴾ [النحل/89].

يعني فرستاديم قرآنرا بر تو كه در بيان هر چيزي مي‌باشد و هدايت و بخشايش و مژده‌اي براي مسلمانانست. اگر قرآن غير مفهوم بود پس چرا خداوند مي‌فرمايد در قرآن بيان هر چيزي هست و چگونه قرآن هدايت مي‌كند در صورتيكه بشري نتواند از آن استفاده كند؟!

5- ﴿هُدًى لِلنَّاسِ﴾ و همچنين ﴿هُدًى لِلْمُتَّقِينَ﴾ چيزيكه فهميدني نيست چگونه هدايت مي‌كند؟!

6- شِفَاءٌ لِمَا فِي الصُّدُورِ و همچنين وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ [يونس/57]. چگونه قرآن شفاي دردها و راهنمائي مردمست در صورتيكه آن نسخه را كسي نمي‌فهمد؟!

7- ﴿قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ﴾ [المائده/15].

يعني آمد شما مرد مرا نور و كتابي آشكار از طرف خداوند.

8- ﴿أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الكِتَابَ يُتْلَى عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَرَحْمَةً وَذِكْرَى لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ﴾ [العنكبوت/51].

يعني آيا كافي و بس نيست ايشانرا (حجتي هويدا و معجزه واضح و آشكارا) اينكه فرستاديم بر تو قرآن را پيوسته بر زبان ايشان بر ايشان خوانده مي‌شود و ايشان افصح مردمند و اسرار بلاغت و فصاحت بر ايشان پوشيده نيست و تو تحدي كرده و كوتاه ترين سوره‌اي در برابر قرآن از ايشان طليبده‌اي و ايشان لشكر مي‌كنند و مال و جان در مي‌بازند و بمعارضه نمي‌پردازند, معجزي از اين روشنتر كجا باشد, در اين كتاب رحمت و پند است براي مؤمنين.

اين آيه صراحت دارد كه مشركين قرآن را مي‌فهميدند و چون نتوانستند معارضه با حروف كنند مبارزه با حروب كردند. ياللعجب! قرآن را مشركين مي‌فهميديد و مؤمنين از فهم آن عاجزند كسانيكه مي‌گويند قرآن غير قابل فهم است بايد از خداوند شرم كنند.

9- ﴿هَذَا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَلِيُنْذَرُوا بِهِ وَلِيَعْلَمُوا أَنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَلِيَذَّكَّرَ أُولُو الأَلْبَابِ﴾ [إبراهيم/52].

يعني اين قرآن كفايتست مردمان را تا پند داده شوند بآن و بيم كرده شوند بدان و تا بدانند كه اوست خداي يكتا و بايد عقلاء از اين كتاب آسماني پند گيرند – چگونه قرآن بلاغ و مردم را بيم دهنده مي‌باشد با اينكه غير معلوم است و چگونه عقلا را تذكر باشد و حال آنكه عقلاء نمي‌توانند بفهمند.

10- ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُبِينًا (174) فَأَمَّا الَّذِينَ آَمَنُوا بِاللهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطًا مُسْتَقِيمًا﴾ [النساء/174- 175].

يعني اي مردم براي شما از طرف حق تعالى برهاني آمد و بسوى شما نورى ظاهر فرستاديم (يعني قرآن) كسانيكه بخدا ايمان آوردند و بقرآن چنگ زده و تمسك جستند زود باشد كه خداوند آنان را داخل رحمت و فضل خود گرداند و بسوى خود و راه راست هدايتشان فرمايد چگونه قرآن برهان و نور مبين است و بايد تمسك بدان كرد و از آن هدايت خواست و حال آنكه غير معلوم است؟!

11- ﴿إِنَّ هَذَا القُرْآَنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾ [الإسراء/9]

يعني اين قرآن راهنمائي مي‌كند بطريقه و راهي كه راست‌تر و پاينده‌تر است – چگونه قرآن براه راست و پاينده هدايت مي‌فرمايد و حال اينكه براي كسي معلوم نيست؟!

12- ﴿وَلَقَدْ يَسَّرْنَا القُرْآَنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ﴾ [القمر/17].

يعني و بتحقيق آسان كرديم قرآنرا براي پند گرفتن مردم پس آيا هيج پند گيرنده‌اي هست؟ عجب است با تصريح خداوند در اين آيه كه قرآن فهمش آسان است چگونه مي‌توان دعوي كرد كه قرآن را نميشود فهميد و عجب تر آنكه در سوره مباركة قمر اين آيه چهار مرتبه تكرار شده‌است.

اين بود بعضي از آياتيكه دليل است بر اينكه قرآن قابل فهم مي‌باشد و از اين آيات در قرآن بسيار است اما براي شخص متدبر همين قدر كافي است.

اما اخبار

رسول اكرم (ص) ميفرمايد: ((إِنِّي تَرَكْتُ فِيكُمْ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا كِتَابَ اللهِ وَسُنَّتي أو وَعِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي)).

يعني من در ميان شما چيزي گذاردم كه اگر تمسك بآن كنيد هيچ وقت گمراه نخواهيد شد وآن كتاب خدا و سنت من است (بروايات ديگر و عترت من است).

و چگونه ممكن است تمسك بكتاب كرد با اينكه غير مفهوم باشد.

و از امير المؤمنين علي بن ابي طالب (ع) از رسول خدا (ص) نقل شده‌است: ((قال: عليكُم بِكِتَابِ الله فِيهِ نَبَأُ مَا قَبْلَكُمْ، وَخَبَرُ مَا بَعْدَكُمْ، وَحُكْمُ مَا بَيْنَكُمْ. هُوَ الفَصْلُ لَيْسَ بِالْهَزْلِ، مَنْ تَرَكَهُ مِنْ جَبّارٍ قَصَمَهُ الله، وَمَنْ ابَتَغَى الهُدَى فِي غَيْرِهِ أَضَلّهُ الله، وَهُوَ حَبْلُ الله المَتِينُ، وَهُوَ الذّكْرُ الْحَكِيمُ وَالصّرَاطُ المُسْتَقِيمُ، هُوَ الّذِي لاَ تَزِيعُ بِهِ الأَهْوَاءُ، وَلاَ تَلْتَبِسُ بِهِ الألْسِنَةُ، وَلاَ تَشْبَعُ مِنْهُ الْعُلَمَاءُ، وَلاَ يَخْلَقُ عَلى كَثْرَةِ الرّدّ، وَلاَ تَنْقَضَي عَجَائِبُهُ، مَنْ قالَ بِهِ صَدَقَ، وَمَنْ عَمِلَ بِهِ أُجِرَ، وَمَنْ حَكَمَ بِهِ عَدَلَ، وَمَن خاصَمَ به فلَجَ، وَمَنْ دَعَا إِلَيْهِ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ..))

 يعني رسول اكرم (ص) فرمود: بكتاب خدا تمسك بجوئيد كه در آن خبر گذشتگان و آيندگان شما است. قرآن حاكم عادلي است در ميان شما قرآن جدي وقطعي و فصل است هزل و لغو نيست هر گردن‌كشي كه آنرا ترك كند خداوند پشت او را خواهد شكست و كسيكه هدايت را از غير قرآن بخواهد خداوند او را گمراه ميكند. قرآن ريسمان محكم خداست و پند راست و درست و راه راست است و هواي مردم آنرا از حق منحرف نميكند، و دانشمندان از آن سير نميشوند، و بكثرت تكرار كهنه نميشود، و شگفتى‌هاي آن پايان ندارد. گوينده بقرآن راستگو است و حاكم بآن عادل و كسي كه مخاصمه و احتجاج بقرآن كند پيروزمند ميشود، و كسي كه دعوت بسوي قرآن كند براه‌است هدايت ميشود.

چگونه چنين قرآني با اين همه اوصاف كه ذكر شد قابل فهم نباشد؟! در اين كلام شريف تصريح است بر اينكه هر كس هدايت از غير قرآن بخواهد گمراه خواهد شد اگر قرآن غير قابل فهم است مسلماً بايد از غير قرآن هدايت بخواهد و بنا براين گمراه خواهد شد و اين خود واضح است كه گمراهي مسلمانان از اين است كه هدايت را از غير قرآن خواستند و آراء و افكار خود را مدخليت در دين و مجادله‌ها كردند تا روزگار اسلام و مسلمين باينجا رسيد كه هر فرقه آنديگر را تكفير ميكند و چهارصد ميليون مسلمان بهيچ وجه اتفاق ندارند, اگر مسلمانان مرجع را قرآن قرار دهند و دين را از آن اتخاذ كنند اين بدبختي مبدل بسعادت و تفرق مبدل بوحدت خواهد شد.

خداوند ميفرمايد: ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعًا وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا﴾ [آل عمران/103].

 

 

+                 +              +

 

 

دليل عقل

1- اگر در قرآن آياتي و كلماتي بود كه كسي نمي‌فهميد خطاب بقرآن مانند آن بود كه ترك زبان را بلغت فارسي دعوت و تبليغ كنند و خود اين امر سفاهت است. قرآن ميفرمايد هذا بيان للناس, چگونه بيان خواهد بود اگر كسي آنرا نفهمد؟! چطور تصوّر ميشود كه خداوند حكيم تكلم بكلماتي كند كه كسي نفهمد؟ واقعاً گفتن اين كلمات كاشف از حمق گوينده يا كفر اوست كه ميخواهد قرآنرا از دست مردم بگيرد و بجاى آن اباطيل نشر دهد.

2- مقصود از تكلم فهماندن است اگر مفهوم نباشد مخاطبه عبث و سفه خواهد بود و لايق شخص حكيم نيست.

3- رسول اكرم (ص) قرآن را معجزه خود قرار داد و تحدي فرمود و گفت اگر ميتوانيد مثل او ياده آيه مثل قرآن بياوريد, اگر قرآن مفهوم نباشد تحدي غلط است.

جمعي ميگويند قرآن غير قابل فهم است

جمعي ميگويند قرآن غير قابل فهم است و بوجوهي بر آن استدلال كرده‌اند:

1- ميگويند قرآن آيات متشابهه دارد و متشابهات قرآن را كسي غير از حق تعالى نميفهمد.

جواب ميگوييم: متشابه قابل فهم است بلكه متشابهات قرآن براي هدايت نادانان و عامه نازل شده چنانكه بعد تحقيق خواهد شد.

2- ميگويند اعمالي كه ما را بدان تكليف كرده‌اند دو قسم است قسم اول افعاليست كه ما مصلحت آنرا درك مي‌كنيم مثل نماز و روزه و زكوه كه نماز تواضع محض است و روزه امساك از شهوات و زكوه سعي در رفع حاجت بينوايان است. قسم دو افعالي كه مصلحت آنرا نميدانيم مثل افعال حج كه ما نميدانيم چه مصلحتي در رمي جمره‌است و چه غايتي در سعي ميان صفا و مروه ملحوظ شده‌است, و محققين اتفاق دارند چنانكه پسنديده‌است حق متعال بندگانش را امر بقسم اول كند همچنين نيكو است امر بقسم ثاني بجهت اينكه قسم اول كمال انقياد و اطاعت در او موجود نيست احتمال دارد عقل او را وادار بعمل كند چون مصلحتش را دريافته اما در قسم دوم كه مصالح آنرا نداند اطاعت و فرمان برداري دلالت بر كمال انقياد و نهايت تسليم را دارد چون مصلحت را نيمداند و اطاعت مي كند و در اين اعمال انقياد محض و اطاعت صرف است.

وقتي در افعال جايز شد كه ما ندانيم و اطاعت كنيم چرا در اقوال جايز نباشد كه خداوند كلامي بگويد كه بعضي از آنرا بفهميم و بعض ديگر را درك ننمائيم و متوجه مقصود نشويم و غرض انقياد و اطاعت باشد.

جواب گوئيم: واقعاً قياس مع الفارق غريبي است از قياسش خنده آمد خلق را. فرق است ميان افعال و اقوال, غايت در افعال عمل و اطاعت است و غايت در اقوال فهم و تدبر است و چون مقصود از افعال عمل است ميشود نفهميده و كوركورانه اطاعت كرد، اما مقصود در اقوال تنوير عقل است تا فهميده نشود اثري بر آن مترتب نميشود و كلماتيرا كه انسان نفهمد چگونه تصوّر ميتوان كرد اثري بر آنها مترتب شود؟

3- اين وجه اعجب از همه وجوه‌است كه ميگويند اگر انسان واقف بمعنى قرآن شد و احاطه بدقايقش پيدا كرد ديگر منزلت و قيمتي ندارد اما وقتيكه واقف بمقصود نشد با قطع باينكه متكلم احكم الحاكمين است هميشه متفكر و متذكر خواهد بود و لُبّ تكليف اشتغال قلب است بذكر خدا.

جواب ميگوئيم: اين دليل بسيار جاهلانه‌است و زن مرده بآن ميخندد و فكر كردن در كلامي كه هيچ وقت فهميده نميشود چگونه فكر و ذكر است؟ غرض از فكر انتقال از معلوم تصوري يا تصديقي بمجهول و روشن شدن عقل است بدرك حقايق, سبحان الله سرگرداني چگونه كمال و بي فهمي چطور سعادت است – الحمدُ لِـلَّهِ بل أكثرهم لا يعلمون.

+                 +              +

 

 

فهميدن قرآن مبتني
بر شناسائي اسباب نزول است

و دليل بر اين مطلب دو امر است:

1- اينكه مدار علم معاني و بيان(10) بر معرفت مقتضيات احوال است در حال خطاب از جهت نفس خطاب و گوينده و مستمع زيرا فهم كلام واحد در حالات مختلف مختلف است و بحسب مستمع تغيير ميكند و جهات خارجيه و قراين حاليّه و مقاليّه در فهم كلام مدخليت تام دارد مثلا كلمه استفهام يك لفظ است و معاني مختلف پيدا ميكند از تقرير و توبيخ و غير آن و مثلاً امر گاهي معنى اباحه و گاهي تهديد و تعجيز و اشياء آن را دارد و لفظ دلالت بر تمام مراد نميكند مگر بتوسط امور خارج از لفظ، و عمده آن مقتضيات احوال است، و هر حالي را نميشود نقل كرد، و هر قرينه‌اي در نفس كلام موجود نيست، و تا زمانيكه قراين و حالات معلوم نباشد فهم كلام ممكن نخواهد شد، پس معرفت اسباب نزول و شأن تنزيل آيات كه در چه مورد وارد شده‌است رفع اين مشكل را خواهد كرد و اين از مويدات فهم كتاب خداست.

2- ندانستن اسباب نزول انسانرا در شبهه و اشكال مي‌اندازد و نص ظاهر را مجمل ميكند و اختلاف در آن توليد ميشود و روايتي كه ابو عبيده از ابراهيم تيمي نقل ميكند مؤيد اين معنى است ميگويد:

عمر روزي باخود حديث نفس ميكرد و ميگفت چگونه امّت پيغمبر (ص) اختلاف ميكنند و حال اينكه پيغمبرشان يكي و قبله‌شان نيز يكي است؟! ابن عباس حضور داشت, گفت قرآن بر ما نازل شد و خوانديم و ياد گرفتيم و دانستيم كه در چه مورد نازل شده است, اما بعد از ما مردمي كه ميآيند نميدانند و همچنين درك نميكنند مقتضيات احوال چه بوده است, رأي خودشان را در فهم قرآن مدخليت ميدهند و اختلاف پيدا ميشود وقتيكه اختلاف شد بمقاتله و كشتن يكديگر ميپردازند, عمر وقتي اين كلمه را از ابن عباس شنيد غضب كرد و از نزد خود خارجش نمود, ابن عباس خارج شد عمر نظر كرد ديد ابن عباس صحيح گفته‌است ابن عباس را خواست و گفت آنچه را گفتي تكرار كن ابن عباس اعاده مطلب كرد, عمر كلام ابن عباس را فهميد و عجب كرد و بر اين مطلب از كتاب خدا شاهد بسيار است:

1- لفظ قنوت است كه معاني متعدد دارد از خشوع و عدم التفات و ذكر و غير اينها:

خداوند ميفرمايد: ﴿وَقُومُوا لِـلَّهِ قَانِتِين﴾ [البقره/238], ودر اينجا قنوت بمعنى سكوت و حرف نزدن نماز گزاران است بايكديگر. رسول اكرم (ص) ميفرمايد: ((إن هذه الصلاة لا يصح فيها شيء من كلام الآدميين إنما هي قرآن وتسبيح))، در اين نماز چيزي از كلام آدميين صحيح نيست, چون نماز قرآن و تسبيح است – پيش از نزول اين آيه نماز گزاران هنگام نماز تكلم ميكردند, اين آيه تكلم بايكديگر را در هنگام اداء نماز نهي فرمود پس فهم قنوت در اين آيه مبتنى بر دانستن سبب نزول است.

2- عمر، قدامه بن مظعون را والي بحرين كرد, جارود نزد عمر آمد و گفت قدامه شراب خورده و مست شده‌است عمر گفت شاهد قضيه كيست؟ جارود گفت ابو هريره. بعد عمر بقدامه گفت: حد خدا را بر تو جاري ميكنم قدامه گفت چگونه مرا حد ميزني و حال اينكه كتاب خدا ميان من و تو حاكم است؟ عمر گفت در كدام مورد از كتاب خدا حد از تو ساقط شده‌است؟ قدامه گفت خدا ميفرمايد: ﴿لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآَمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللهُ يُحِبُّ المُحْسِنِينَ﴾ [المائده/93](11).

من از مؤمنين بخدا و عاملين بشريعت مصطفى هستم با رسول خدا در بدر و احد و خندق بودم, پس از كساني هستم كه مصداق آيه اتقوا وآمنوا و احسنوا ميباشند. عمر گفت جوابش را بگوئيد. ابن عباس گفت اين آيه مباركه براي گذشتگان عذر است و بر سايرين حجت, عذر گذشتگان اينكه خدا را پيش از تحريم شراب ملاقات كردند و حجت برديگرانست كه مرتب اين امر شنيع نشوند. حقتعالى ميفرمايد: ﴿ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِنَّمَا الخَمْرُ وَالمَيْسِـرُ وَالأَنْصَابُ وَالأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾ [المائده/90].

3- شخصي نزد ابن مسعود آمد و گفت مردي را در مسجد ديدم كه قرآن را به رأي خود تفسير ميكرد و آيه مباركه ﴿فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِي السَّمَاءُ بِدُخَانٍ مُبِينٍ. يَغْشَى النَّاسَ هَذَا عَذَابٌ أَلِيمٌ. رَبَّنَا اكْشِفْ عَنَّا العَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ﴾ [الدخان/10-12](12) را بدين قسم تفسير ميكرد كه روز قيامت دودي خلايق را احاطه ميكند و همگي مبتلا بزكام ميشوند, ابن مسعود گفت كسي كه چيزيرا ميداند بگويد و نميداند نگويد, خدا ميداند اين آية مباركه در مورد خاصي نازل شد و آن اين بود كه رسول اكرم قريش را نفرين كرد كه خداوند بقحط و غلاء مبتلايشان كند و دعاي پيغمبر مستجاب شد و قريش مبتلا بقحط و مشقت سختي شدند كه استخوان ميخورند و از بدبختي و مصيبت زياد شخص وقتي نظر بآسمان ميكرد ميان خود و آسمان دود تاريكي ميديد و اين آيه مباركه خبريست كه حق تعالى به پيغمبرش داده‌است – معنى اين آيه: منتظر باش اي پيغمبر روزي كه بياورد آسمان دود ظاهر و هويدا كه فراگيرد و احاطه كند مردمرا, بعد از مشاهدة آن گويند: اينست عذاب دردناك پروردگار ما، از ما عذاب را دور كن كه ما گروندگانيم. وبعد از ابتلاي بعذاب نزد پيغمبر سوگند خوردند كه بعد از رفع عذاب ايمان ميآوريم. پيغمبر دعا كرد و عذاب رفع شد اما مشركين بر شرك خود باقي ماندند.

 

فهم قرآن محتاج بشناختن احوال عرب در آن عصر مي‌باشد

و چون ثابت شد كه بايد متدبر در قرآن اسباب نزول را بداند لازم است كه بر حالات عرب از گفتار و كردار و عادات آنان كاملا مطلع باشد چون قرآن بزبان عرب نازل شده و قوم عرب را مخاطب ساخته است, از آنجائيكه بدون اطلاع از حالات عرب فهم بعضي از آيات مشكل است در شك و شبهه خواهد افتاد و ما چند شاهد از قرآن در اينجا ذكر ميكنيم.

1- ﴿رَبَّنَا لا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا﴾ [البقره/286].

از ابو يوسف منقولست كه اين آيه در مورد شرك نازل شد, چون مردم تازه مسلمان بودند و عادت بشرك داشتند هر وقت ميخواستند اراده توحيد كنند در شرك واقع ميشدند مثلاً در شدايد و تقلب احوال نسيان و خطا كرده و غير خدا را ندا مينمودند, پس خطاء و نسيان مذكور در اين آيه مورد شرك بخدا است.

معنى آيه: پروردگارا ما را بعقوبت مگير اگر فراموش كرديم يا خطايم نموديم و بي قصد مرتكب گناه شديم.

2- ﴿ يَخَافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ﴾ [النحل/50](13) و ﴿أَمْ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّمَاءِ أَنْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِبًا فَسَتَعْلَمُونَ كَيْفَ نَذِيرِ﴾ [الملك/17](14)، وشبيه اين آيات.

چون مشركين غير از خداي جهان خداياني در زمين قايل بودند اگرچه معترف بربوبيت حقتعالي هم بودند, اين آيات اختصاص داد خدا را بفوق براي اينكه آگاه كند خدايان زمين خدا نيستند و لفظ فوق و من في السماء نميخواهد براي خداوند اثبات جهت فوق كند.

3- ﴿وَأَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرَى﴾ [النجم/49]، يعني همانا او پروردگار ستارة شعري است. تعيين اين كوكب براي اين بودكه ابو كبشه قبيله خزاعه را بعبادت ستارة شعري دعوت كرد و عرب غير از شعري ستارة ديگري نپرستيد.

 

 

+                 +              +

 

 

قرآن آنچه را كه متعلق
بدين و شريعت است در بر دارد

و دليل بر اين مطلب سه امر است:

1- نصوص قرآن شاهد بر مدعا است قول خدايتعالى: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾ [المائده/3](15)، و همچنين ﴿وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ﴾ [النحل/89](16)، وامثال آن از آيات ديگر.

2- احاديث وارده از اهل بيت عصمت و طهارت.

رُوِيَ في «الكافي» [للكُلَيْنِيّ] بإسناده عن أبي عبد الله [الإمام الصادق] - عَلَيْهِ السَّلامُ - قال: ((إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَنْزَلَ فِي القُرْآنِ تِبْيَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى وَاللهِ مَا تَرَكَ اللهُ شَيْئاً يَحْتَاجُ إِلَيْهِ العِبَادُ حَتَّى لا يَسْتَطِيعَ عَبْدٌ يَقُولُ لَوْ كَانَ هَذَا أُنْزِلَ فِي القُرْآنِ إِلا وَقَدْ أَنْزَلَهُ اللهُ فِيهِ)).

در كافي از حضرت صادق روايت ميكند كه فرمود خداوند تعالى قرآن را نازل فرمود و در آن بيان هر چيزي هست و قسم بخدا كه در قرآن حق متعال آنچه را كه بشر بدان محتاج است فروگذار نكرده‌است بقسميكه هيچ بنده نميتواند بگويد كاش اين مطلب در قرآن بود مگر اينكه خداوند آنرا بيان فرموده‌است.

وبإسناده عَنْ عُمَرَ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ [الإمام الباقر] - عَلَيْهِ السَّلامُ - قَالَ: ((سَمِعْتُهُ يَقُولُ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَمْ يَدَعْ شَيْئاً يَحْتَاجُ إِلَيْهِ الأُمَّةُ إِلا أَنْزَلَهُ فِي كِتَابِهِ وَبَيَّنَهُ لِرَسُولِهِ، وَجَعَلَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ حَدّاً وَجَعَلَ عَلَيْهِ دَلِيلاً يَدُلُّ عَلَيْهِ وَجَعَلَ عَلَى مَنْ تَعَدَّى ذَلِكَ الْحَدَّ حَدّاً)).

از حضرت باقر روايت شده‌است كه فرمود آنچه امت بآن محتاج ميباشد در كتابش بيان كرده و براي پيغمبرش ذكر فرموده و هر چيزي برايش حدي قرار داده و دليلي دال براو معين فرموده و براي كسيكه از اين حد تجاوز كند نيز حدي مقرر نموده‌است.

وبإسناده عَنْ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ: ((سَمِعْتُهُ يَقُولُ مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلا وَفِيهِ كِتَابٌ أَوْ سُنَّةٌ)).

حضرت صادق فرمود هيچ چيزي نيست مكر اينكه كتاب خدا يا سنت پيغمبر آنرا متعرض است.

وبإسناده عَنْ أَبِي الْجَارُودِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع): ((إِذَا حَدَّثْتُكُمْ بِشـَيْ‏ءٍ فَاسْأَلُونِي مِنْ كِتَابِ اللهِ ثُمَّ قَالَ فِي بَعْضِ حَدِيثِهِ إِنَّ رَسُولَ اللهِ نَهَى عَنِ الْقِيلِ وَالْقَالِ وَفَسَادِ الْمَالِ وَكَثْرَةِ السُّؤَالِ. فَقِيلَ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! أَيْنَ هَذَا مِنْ كِتَابِ اللهِ؟ قَالَ: إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ: ﴿لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ﴾ وَقَالَ: ﴿وَلا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللهُ لَكُمْ قِياماً﴾ وَقَالَ: ﴿لا تَسْألُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ﴾)).

حضرت باقر ميفرمايد: وقتي شما را خبر دادم بچيزي، از من سئوال كنيد چه مدركي از كتاب خدا داري؟ و در بعضي از سخنانش فرمود: كه رسول اكرم از قيل و قال و فساد مال و سئوال زياد نهي فرمود. گفته شد: اي پسر پيغمبر، دليل شما از كتاب خدا چيست؟ فرمود: دليل بر نهي از قيل و قال آيه لا خير الخ و دليل بر فاسد نكردن اموال ولا تؤتوا الخ و دليل بر نهي از سئوال لا تسئلوا الخ.

3- تجربه شاهد بر مدعا است و آن اينكه هيچ عالمي در مسئله‌اي محتاج بقرآن نميشود مگر آنكه اصل آنرا در قرآن مي يابد و كساني كه در شريعت قياس را معتبر نميدانند مانند اماميه و ظاهريه در هيچ مسئله نميمانند و اصل آنرا از كتاب خدا مي يابند, ابن حزم ظاهري ميگويد بابي از ابواب فقه نيست مگر اينكه اصلي در كتاب خدا يا سنت رسول دارد.

و تحقيق در اين مسئله كه در قرآن بيان همه چيز است مراد بيان آنچه متعلق بدين و شريعت است ميباشد, چون انسان را دو عقل است عقل نظري و عقل عملي بعبارت ديگر قوه و قوه عامله, قوه عالمه مبدأ آراء و عقايد انساني و قوه عامله مبدأ اعمال و افعال اوست و بواسطه اين دو قوه‌است كه آدميزاد را عقايدي و اعمالي ميباشد و هيچ فردي نميتواند بي‌عقيده و عمل زندگاني كند, آراء و عمل انسان اگر حق و زيبا باشد او را بسعادت كبرى ميرساند و اگر باطل و زشت باشد شقي دنيا و آخرتش ميگرداند.

قرآن كتابي است آسماني كه براي تصحيح عقايد و تعديل اعمال و افعال بر دل پاك رسول اكرم نازل گرديده و غرض از قرآن اين است كه عقايد باطله و موهومات و خرافات را از دماغ بشر خارج كرده بجاي آن عقايد صحيح و آراء متقن را جاي گزين فرمايد و همچنين عنايت كامل باصلاح عمل دارد, كردارهاي بد را نهي ميكند و بكردار صحيح و عدل و انصاف امر ميفرمايد, پس تمام قرآن مشتمل است بر اصلاح علم و عمل, خداوند ميفرمايد: ﴿الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ المُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آَمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِكَ هُمُ المُفْلِحُونَ﴾ [الأعراف/157].

يعني: آنانيكه كه از روي صدق پيروي ميكنند فرستاده‌اي را كه پيغمبري امي است يعني نانويسنده و ناخواننده آن پيغمبري كه مييايند اسم او را نوشته در توراه و انجيل, اين پيغمبر امي ايشان را بمعروف امر ميكند و از منكر نهي ميفرمايد برايشان مطعومات پاكيزه را حلال ميگرداند و خورشهاي پليد را حرام ميفرمايد و بار گران تكاليف سخت را از دوشتان برميدارد و كم ميكند و زنجيرهاي موهومات و خرافات و بندگي غير خدا را از گردنشان برميدارد, آنكساني كه باين پيغمبر گرويدند و تعظيم كردند و ياريش نمودند و نوري را كه با او فرستاديم (قرآن) پيروى كردند, آن گروه رستگارانند.

خلاصة كلام قرآن جامع مسائل دين و شريعتا ست پس اگر كفته شود قرآن در آن بيان هر چيزي ميباشد مراد آنجه متعلق بدين و شريعت است, قرآن كتاب تعليم و تربيت است قرآن شفاي امراض روح است, ﴿وَنُنَزِّلُ مِنَ القُرْآَنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ﴾ [الإسراء/82]، وظيفه رسل بيان دين و تشريع قانون ميباشد, قرآن براي تربيت نفس بشر و تقويت عقل انسان نازل شد, كتاب طبيعي و رياضي و تاريخ نيست, هنگامي كه عقل قوي گرديد و نفس متخلق باخلاق فاضله شد بنابر احتياجاتش علوم و صنايع ديگر را تحصيل ميكند, اينكه ميفرمايد قرآن در آن بيان هر چيزيست اشاره بهمين معنى است, مراد از هر چيزي اين نيست كه خواص اشياء را بگويد يا جبر و مقابله بيان كند يا ميكروب شناسي بياموزد و يا ساختن توپ و اتومبيل و برق را تعليم فرمايد تحقيق در اين قسم علوم و ظيفة رسل نيست و مقامش دون رتبة قرآنست, قرآن انسان درست ميكند, غرض از قرآن اين است كه مردم را برشد حقيقي برساند, وقتي رشيد شدند هر كاري كنند صحيح و هر علمي بياموزند پسنديده است, خداوند ميفرمايد: ﴿هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آَيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ﴾ [الجمعه/2].

اوست خدائي كه در ميان اميين رسولي مثل ايشان درس نخوانده برانگيخت تا آيات خدا را برايشان تلاوت كند و آنانرا تزكيه ميكند و كتاب و حكمت ميآموزد و بتحقيق آنان پيش از بعثت در گمراهي آشكاري بودند.

در اينجا محتاجيم به بيان يك مثل ساده‌اي تا مطلب خوب روشن گردد, اگر بقراط ابو الطب بگويد در كتاب قرابادينم(17) همه چيز را بيان كردم واضح است كه مراد آنچه متعلق بطب و علاج است ميباشد, شما اگر از كتاب بقراط فن تجاري يا فقه و سياست مدن را بخواهيد اين كاشف است كه كلام بقراط را نفهميده ومقصد كتاب را ندانسته‌ايد, بقراط فقط آنچه متعلق بعلاج است گفته.

همچنين قرآن كه ميگويد همه چيز در اين كتابست بايد بفهمي آنچه متعلق بهدايت و مصلح علم و عمل است بيان فرموده, اكنون اگر از قرآن ميكروب شناسي يا ستاره شناسي يا فن تاريخي و غير آن بخواهي غلط رفته‌اي, وظيفه رسل را در نيافته‌اي – بلي گاهي قرآن از خلقت ستارگان و آفتاب و ماه و كوهها و گياهها و درياها سخن ميراند, بايد بداني كه اينها را شاهد بر ربوبيت ميگيرد و باين طريق اثبات صانع ميكند و بنظر در كون و خلقت بشر را متوجه بخالق جهان ميگرداند، نه اينكه مرادش بيان تاريخ طبيعي يا انسان شناسي و گياه شناسي باشد, غايت بالذات دعوت خلايق بخداي جهان و پاك كردن نفوس از ارجاس معاصي و دميدن روح انسانيت دركالبد بشر و زنده كردن انسان از مرگ جهل و اخلاق رذيله است, خداوند ميفرمايد:

﴿ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِـلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ...﴾ [الأنفال/24] وهمچنين ميفرمايد: ﴿مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ [النحل/97].

احكام شريعت در قرآن كلّي و محتاج بسنّت است

استقراء معتبر ثابت ميكند كه بيشتر احكام وارده در كتاب خدا كلي است و بايد اين كليات را مبيّني باشد, و آنچه مجملات كتاب خدا را بيان كند و شارح كليات آن باشد همانا سنّت است و بدون سنت نبي نميشود و قرآن را فهميد, خداوند ميفرمايد: ﴿وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ﴾ [النحل/44] (18) وجامعيت قرآن با اين اختصار بجهت همين است كه قرآن كليّات را در بر دارد و بتمام شدن قرآن شريعت و دين هم كامل شد: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾ [المائده/3].

و اين احتياج شديد بسنّت با توجه كوچكي قرآن واضح و هويدا ميشود, مثلاً مي بينيد كه تمام جزئيات نماز و روزه و زكوه و نظاير اينها و احكام آن در قرآن بيان نشده و همچنين است فروع عادّيات و سياسات مثل نكاح و عقود و قصاص و ديات و حدود و غير اينها, پس بنابراين مسلم است كه بايد سنت جزئيات را بيان كند و بدون سنت پيغمبر عمل به كتاب خدا ممتنع است.

و دليل بر حجيّت سنت از كتاب خدا واضح و هويدا است چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ﴾[الحشر/7], پس استنباط از قرآن بدون نظر در شرح كه سنت ميباشد جايز نيست, ناچار بايد در فهم قرآن مراجعه بسنت كرد, رسول اكرم ميفرمايد: ((إِنِّي تَرَكْتُ فِيكُمْ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا كِتَابَ اللهِ وَسُنَّتي. أو وَعِتْرَتِي.)) يعني من در ميان دو چيز سنگين يا نفيس قرار دادم كتاب خدا و سنت (يا عترت) خودم را.

و مراد از عترت ائمه از اهل البيت است, چوت عترت بيان سنت را ميكند و در واقع عين سنت است و آنچه مأثور است كه علم قرآن نزد آل محمد ميباشد مراد اين است كه بيان سنت پيغمبر نزد اهل بيت است.

در اينجا مطلبي است و آن اين است كه ما در شريعت و احكام محتاج بسنت هستيم, اما در مسائل اعتقادي مثل اثبات صانع جهان و توحيد و نبوت و معاد چون قرآن كاملاً متعرض آن شده‌است و حتى جزئيات را بيان فرموده و براهين ساطعه بر آن اقامه نموده احتياجي در اينجا بهيچوجه بسنّت نداريم و چون معلوم شد كه مباحث قرآن كلي است و بدون مراجعه بسنت فهم آن ممتنع است پس بطلان قول مردمي كه غرضشان تخريب اسلام است و در آخرت نصيبي نداشته و خارج از جماعت مسلمينند واضح شد كه ميگويند در قرآن بيان هر چيزي هست و ما محتاج بسنت نيستيم و قرآن را تأويلات خنكي كرده هواي خود را مدخليت در فهم كتاب خدا ميدهند – و مراد از سنت كردار و گفتار و اقرار يا تقرير نبي است ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾ [الأحزاب/21].

فعل و قول نبي واضح است, مراد از تقرير آنست كه در محضر پيغمبر فعلي يا قولي از كسي صادر شود و نبي اكرم با علم و قدرت بر نهي از آن ممانعت نفرمايد, آن فعل و قول جايز است وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.

+                 +              +

 

 

 

قرآن را ظهري
و بطني است

 

بعضي گمان كرده‌اند قرآن را باطن و ظاهري است و احاديثي هم در اين موضوع نقل كرده‌اند چنانكه در حديث مرسل از رسول خدا منقولست كه فرمود: ((مَا أنزل اللهُ آيَةً إِلا وَلَهَا ظَهْرٌ وَبَطْنٌ))، وهمچنين روايت ديگر كه: ((إن للقرآن ظهراً و بطناً و لبطنه بطن إلى سبعة أبطن)). كه اين دو حديث براي قرآن بطن ثابت ميكند و تا هفتاد بطن هم گفته‌اند.

اگر مراد از ظاهر مفهوم عربي و مراد از باطن فهم مقصد حق تعالى از فرستادن كتابست، ببيان واضح‌تر مراد متكلم را بدست آوردن و مقصد از خطاب را فهميدن باشد، اين معنى پسنديده و در غايت اتقانست.

و اگر مراد از باطن قرآن معنائيست زايد بر معنا و مقصدي كه اصحاب پيغمبر فهميدند و تابعين تدبر در آن كردند اين دعوائيست محتاج بدليل و برهان و ما در اينجا تحقيق مطلب را بطوري كه رضاي خدا و رسول در آنست بنظر قارئين ميرسانيم:

1- احاديثي كه در اين باب وارد شده كه قرآن هفت يا هفتاد بطن دارد اين احاديث مرسل است و بهيچ وجه حديث صحيح در اين باب نداريم.

2- اين احاديث اسماعيلي و از مجعولات فرقة باطنيه‌است كه در تفاسير و كتب اسماعيليه ذكر شده, چنانكه در كتاب اخوان الصفاء كه نويسندگانش از زعلماى باطنيه‌اند مسطورا ست كه كتب آسماني تنزيل ظاهري دارد كه آن معاني الفاظ است و داراي تأويلاتي مخفي است كه آن معاني معقوله ميباشد و همچنين واضعين شرايع احكامي ظاهر و جلي دارند و اسراري باطني و خفي – و در خطط مقريزي در دعوت ششم از دعوات نه‌گانه اسماعيليه ميگويد وقتيكه مدعو برتبه پنجم رسيد داعي شروع ميكند در تفسير معاني شرايع اسلام از نماز و روزه و زكوه و حج و طهارت و غير اينها از واجبات باموريكه مخالف ظاهر است و هنگاميكه زمان دعوت طول كشيد و مدعو معتقد شد كه وضع احكام شريعت بر سبيل رمز است و سياست عام در آن ملاحظه شده و اينكه شرايع معنائي دارد غير از معنى ظاهر شخص داعي او را دعوت بكلمات افلاطون و ارسطو و فيثاغورث ميكند.

غزالي در كتاب مفاضح الباطنيه ميگويد: مرتبة فرقة باطنيّه پست‌تر از هر فرقة گمراهي است, چون هيچ فرقه‌اي نيست كه مذهب را بخود مذهب نقض كند و دين را بنفس دين باطل گرداند جز فرقه باطنيه كه الفاظ دين را از معناي اصلي خود تغيير ميدهند و ميگويند اين كلمات رمز است, و بايد دانست كه مذهب اينان ابطال نظر و استدلال است.

و نيز در آن كتاب ميگويد: كلام مختصر اين است كه باطنيه چون از منصرف كردن مردم از قرآن و سنت عاجز شدند بتأويلهائيكه روحش ابطال شرايع است تمسك جسته و كتاب خدا را بدلخواه خود معنى كردند.

باطنيه اين اعتقاد را كه قرآن داراي ظهر و بطن است از فرقه يهود اتخاذ كردند چنانكه شهرستاني در ملل و نحل ميگويد يوذغانيه منسوبند به يوذغان كه شخصي يهودي بود از شهر همدان و اسمش يهودا، ميگفت تورات باطني و ظاهري و تنزيلي و تأويلي دارد و بتأويلاتش در تورات مخالفت با جميع يهود نمود. و تأويلات كاشي نيزكه معروف بتفسير محي الدين است تمامي قرآن را بر طريق باطنيه تأويل كرده بمعناهائي كه هيچ يك از اصحاب پيغمبر و سلف صالح از آن خبر ندارند.

و اگر درست دقت شود تأويلات خنكي كه باطنيه ابداع كرده و بعضي از متصوفه متابعت نموده و جماعتي از اخباريه اماميه فهميده يا نفهميده معتقد بآن شده‌اند لطمه بزرگي با سلام زد و سبب پيدايش مهديها شد و در نتيجه اسلام را ضعيف كرد و مسلمانان را پرا كنده نمود.

نتيجه كلام اينكه اگر مراد از باطن بيانيست كه باطنيه كردند خلاف عقل و منطق و حقيقت كفر و ضلالت است و اگر مراد از باطن مقصد و مراد قرآنست خود معنائي
صحيح و پسنديده ميباشد.

 

 

+                 +              +

 

 

 

مراد از ظاهر مفهوم عربي و مراد
از باطن فهم مراد و مقصد قرآنست

هر معناي عربي از مسائل معاني و بيان كه فهم قرآن مبتني بر آن ميباشد داخل در ظاهر قرآنست و اين مطلب بذكر امثله‌اي از كتاب خدا واضح ميشود مانند فرق ميان ضيّق و ضايق در قول خدايتعالى ﴿يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا﴾ [الأنعام/125]، و: ﴿وَضَائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ﴾ [هود/12]، كه ضيّق صفت مشبهه‌است و دلالت بر ثبوت و دوام ميكند و ضايق اسم فاعل و دلالت بر تجدد و حدوث دارد و امريست عارضي.

و فرق ميان ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا﴾ كه مدني است و﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا﴾ كه مكّي ميباشد، و﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾ و﴿يَا بَنِي آَدَمَ﴾ كه هر دو مخاطب كافه ناس ميباشند.

و فرق ميان رفع سلام در ﴿قَالَ سَلامٌ﴾ [هود/69]، و نصب آن در ﴿قَالُوا سَلامًا﴾ [هود/69]، و امثال اينها كه نزد علماي بيان مسلم است - و هنگاميكه قرآن بر ترتيب لسان عرب مفهوم شد مسلماً ظاهر قرآن نيز دانسته ميشود.

و هر معنائي كه از قرآن شخص را مؤدّب بآداب و متخلّق باخلاق فاضله و متّصف بصفات بندگي و اعتراف بربوبيت خالق جهان گرداند آن باطن قرآنست چون مقصد و مقصود قرآن دميدن روح انسانيت و متوجه كردن خلايق جهانست و اينمطلب واضح ميشود بذكر امثله‌اي چند:

هنگاميكه اين آيه نازل شده ﴿مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً﴾ [البقره/245]، يعني كيست آنكه بخلوص نيت وام دهد خدايرا (يعني بندگان در مانده او را كه وام خواهند) وام دادني نيكو (يعني در وام دادن تعجيل كند و منت ننهد) پس خدايتعالى مضاعف گرداند و زياده بر زياده سازد. خير آن قرض را براي او.

ابو الدحداح گفت خداوند كريم و بي نياز است و از ما قرض ميخواهد, باطن و مقصد آيه را فهميد, اما شخص يهودي گفت ﴿إِنَّ اللهَ فَقِيرٌ وَنَحْنُ أَغْنِيَاءُ﴾ [آل عمران/181] يعني خداوند فقير است و ما بينيازيم پس ابو الدحداح باطن قرآن را درك كرد و شخص يهودي از ظاهر قرآن تجاوز نكرده و استقراض خداوند بي نياز را بر استقراض بنده بينوا حمل نمود.

و از اين قبيل ميباشد عباداتيكه شارع بدان امر كرده و منهيّاتي كه از آن نهي فرموده است, خداوند متعال تمامي اينها را طلب نمود تا شكر نعمتهايش را بجاي آورند چنانكه ميفرمايد: ﴿وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ﴾ [النحل/78] يعني قرار داد براي شما گوش و چشمها و دلها را شايد شما شكر كنيد, و در آيه ديگر ميفرمايد: ﴿قَلِيلاً مَا تَشْكُرُونَ﴾ [الأعراف/10]، و شكر ضد كفر است، پس ايمان و فروعش شكر است, وقتيكه مكلف بقصد شكر زير بار تكليف وارد شد پس اين شخص مراد از خطاب فهميده لبّ نماز و باطن عبادات شكر نعمت رب و خشوع در مقابل خالق جهانست پس هر عبادتيكه خالي از خشوع و خضوع باشد از مقصد قرآن و باطن آن دور است.

و همچنين باطن آيات زكوه و مقصد شارع از تشريع زكوه و انفاق مال اولاً اصلاح نفس شخص مال دار است تا ملكه سخاوت را در نفس آنشخص ايجاد كند و رذيله بخل را از او خارج فرمايد، و ثانياً ترفيه حال فقراء و تنگدسان واعانت به بيچارگان كه پر از نفع دو جهانست و فوايد ديگري دارد كه محتاج بذكرش نيستيم.

اكنون اگر شخص حيله كند و مال خود را پيش از گذشتن سال بزن يا فرزندش ببخشد براي آنكه از زكوه فرار كند و آن را بمستحقين نرساند مسلّماً اين عمل خلاف باطن و مقصد قرآنست.

يا كسيكه ارادة طلاق دارد برزنش سخت گرفته او را در تحت شدت قرار دهد تا زن بيچاره از مهر و حقوق زوجيت خود صرف نظر نمايد مسلماً اين عمل خلاف دين و مقصد سيّدالمرسلين است.

و از اين قبيل است حيله هائي كه در خوردن رياء و گرفتن مال مردم ميكنند و تصورشان چنين است كه باين وسايل رباء حلال خواهد شد. بدبختانه اين امر شنيع بخلاف مقصد قرآن و باطن دين در ميان مقدس نماها ببدترين صورتي شايع است.

و همچنين خوارج باطن كتاب و مقصد دين را نفهميده امير المؤمنين علي بن ابي طالب را تكفير كردند و گفتند علي خلق را در دين خدا تحكيم كرد و حال آنكه خداوند ميفرمايد: ﴿إِنِ الحُكْمُ إِلاَّ لِـلَّهِ﴾ [الأنعام/57]، و نيز گفتند علي خود را از امارت مؤمنين معزول كرد پس در اين هنگام امام كافرين است. اگر خوارج تدبر در كتاب خدا كرده و مقصد قرآن را ميفهميدند تحكيم خلق را در دين تجويز مينمودند چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ﴾ [المائده/95]، و همچنين ﴿فَابْعَثُوا حَكَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِنْ أَهْلِهَا﴾ [النساء/35]، و ميفهميدند كه ﴿إِنِ الحُكْمُ إِلاَّ لِـلَّهِ﴾ مخالف تحكيم نيست و جسارت بمقام مقدس امير المؤمنين نميكردند و خود و عالم اسلام را ببدبختي نميكشانيدند.

و همچنين فرقه مجسّمه بجهت عدم تدبر در آيات و جمود بظاهر كتاب و نفهميدن باطن و مقصد قرآن آيات وارده در قرآن راجع بصفات خدا را حمل بظاهرش نمودند و از براي خداوند دست و چشم و گوش و وجه قايل شدند و ربّ را بخلق قياس نمودند, در نتيجه گرفتار تجسيم شده متشابهات را گرفتند و بمحكم مراجعه نكردند كه خداوند ميفرمايد: ليس كمثله شيء.

خلاصه كلام مراد از باطن قرآن مقصد و مقصود اين كتاب مقدس است. عجب‌تر آنكه مراد از باطن را بصورت ديگري در آورنده و بهواي نفس و اغراض شخصي و سياسي باطن قرآن تابع هوسهاي مرده كرديد مثل آنكه گفتند در آيه ﴿إِنَّ اللهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا﴾ [البقره/26] مراد از بعوضه علي امير المؤمنين است! و همچنين در آيه ﴿أَفَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ﴾ [الغاشيه/17] مراد از شتر را نيز علي قرار دادند! بدين ترهات و موهومات تحريف غريبي در دين كردند و هر منكر و قبيحي را بقرآن چسپاندند.

 

براي هريك از ظاهر و باطن قرآن شرطي‌است شرط ظاهر آنستكه موافق لغت عرب باشد و مخالف با شرع نباشد

اشكالي نيست براينكه مراد از ظاهر مفهوم عربي است, چون از ضرورياتست كه قرآن بزبان عربي آشكار نازل شده است, خداوند ميفرمايد::﴿وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ﴾ [النحل/103].

بنابر اين در فهم ظاهر عربي هيچكس اختلاف ندارد و آنچه مختلف فيه‌است باطن و مقصد قرآنست و شرط فهم ظاهر قرآن اينستكه بر زبان عربي محض جاري شود پس هر معنائيكه از قرآن بر غير زبان عربي استنباط شد آن معنى از قرآن نيست.

مثل اينكه بيان بن سمعان دعوي پيغمبري ميكرد و ميگفت شاهد من اينستكه خداوند اسم مرا در قرآن ذكر كرده كه ميفرمايد ﴿هَذَا بَيَانٌ لِلنَّاسِ...﴾ [آل عمران/138].

و همچنين فرقه منصوريه گفتند مراد از آيه ﴿وَإِنْ يَرَوْا كِسْفًا مِنَ السَّمَاءِ سَاقِطًا يَقُولُوا سَحَابٌ مَرْكُومٌ﴾ [الطور/44] (يعني اگر به‌بينند پاره‌اي از آسمان را فرود آينده بر سر ايشان از فرط عناد و استكبار گويند كه قطعه آسمان نيست بلكه ابريست درهم بسته و برهم چسپيده.).

ابي منصور است كه منصوريه منسوب باو هستند – و نيز عبيد الله شيعي مسمي بمهدي، هنگاميكه مالك افريقا شد و مستولي بر آن گرديد دو رفيق داشت از كُتّامه كه ناصر و همراه او بودند يكي ناميده ميشد بنصر الله و ديگري بفتح باين دو رفيقش گفت اسم شما دو نفر در قرآنست آنجا كه ميفرمايد ﴿إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْحُ﴾ [النصر/1]. و تصرف قبيحي در اين آيه مباركه كرد و آيه مباركه ﴿كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ﴾ [آل عمران/110] را مبدل كرد به: كتامة خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ!! و همچنين بابيّه و بهائيّه و ازليّه آيات قرآن را با تأويلات منكر و خنك منطبق بر اشخاصي نمودند.

و بعضي از جاهلين بقواعد عرب گفتند قرآن نه زن عقدي را بر مرد تجويرز كرده‌است و استدلال كردند بآيه ﴿فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَثُلاثَ وَرُبَاعَ﴾ [النساء/3]

و بعضي رأي دادند كه پيه خوك حلالست بجهت اينكه خداوند فرمود ﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ﴾ [المائده/3]. و در اين آيه غير از گوشت خوك چيزي از اعضايش حرام نشده.

و همچنين بعضي تفسير كردند آيه مباركه ﴿وَعَصَى آَدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى﴾ [طه/121] را و گفتند مراد از غوى تُخَمَه‌است يعني آدم از اكل شجره مبتلا بتخمه شد و خيال كردند كه مشتق از غَوي الفصيل يغوي اذا بشم من شرب اللبن است وندانستند اين اشتقاق فاسد است بجهت اينكه غوي الفصيل بر وزن «فَعِلَ» است و در اينجا بر وزن «فَعَلَ» بفتح عين ميباشد.

و همچنين در آيه ﴿وَاتَّخَذَ اللهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً﴾ [النساء/125] را بمعنى فقير گرفتند از خَلّه بفتح خاء كه بمعنى مسكنت است.

اين جماعت چون كاملاً واقف بلغت عرب و قواعد ادب نبودند بموهومات متمسّك شده رأي خود را در كتاب خدا مدخليت داده و هواي نفس خود را اطاعت كرده و بطور وقاحت اقدام باين عمل شنيع نمودند و اين عمل فاسد اينان را بسوي تحريف كتاب خدا كشانيد و آنرا بدلخواه خود تفسير كردند.

خلاصه كلام بايد هر معنائي كه براي الفاظ قرآن كرده ميشود موافق قواعد عرب و معنائي كه مخاطبين مي‌فهميدند باشد چنانكه اگر عرب لفظي را در معنى خاصي استعمال كرد جايز نيست بهواي نفس در معنى ديگر استعمال شود.

يكي از مصيبتها اين است كه مردم غير عرب وارد در قرآن شده ترجمه قرآن كردند و يا قرآن را باصطلاحات فلاسفه و متكلمين و فقهاء و صوفيه منزّل نمودند و حال اينكه وضع اين اصطلاحات بعد از دو قرن از بعثت رسول اكرم است و بهيچ وجه مناسب با قرآن كه بزبان عربي فصيح بر امت امي كه مطلقا از اصطلاح عاري بودند نازل گرديد, نيست.

 

 

شرط فهم باطن قرآن موافقت با لغت عرب و شهادت
شرع است و تأويلات فرقه باطنيه باطل ميباشد

براي فهم باطن و مقصد قرآن كريم دو شرط است:

شرط اول آنكه معنى باطن بايد بر مقتضاي ظاهر مقرر در زبان عرب و بر طبق مقاصد عربي جاري باشد و اين خود واضح است كه قرآن عربي است, اگر فهم قرآن طوري باشد كه عرب آنرا نفهمد لازم ميآيد كه قرآن عربي نباشد و هر معنائي كه ظاهر لفظ قرآن بر آن دلالت نكند آن معنى مجعول وساختگي است.

پس اگر معنائي براي قرآن شد كه لفظ عربي بهيچ وجه دلالت بر آن نداشته باشد ميشود معاني ديگر تصوير كرد و ترجيحي ميان اين معنى و آن معنى نخواهد بود, چون وقتي قرار بر اين شد كه ما بلفظ و استعمال آن در معنى خودش اعتناء نكنيم ميتوانيم هر معنائي كه اراده كنيم بقرآن بچسپانيم مثل اينكه بعضي گفته‌اند مراد از والشّمْسِ پيغمبر اكرم وَضُحيها على امير المؤمنين است, و در تفسير بعضي از اخباريه از اين قبيل تفسير زياد است.

اولاً بايد به‌بينيم آيا عرب از لغت شمس معناي رسول اكرم را ميفهمد؟ يا در كتاب لغتي ضحى را بمعنى امير المؤمنين استعمال كرده‌اند؟ البته چنين چيزي نيست, و ثانياً اينطور معنى لعب با قرآن و افتراي بر خداي جهانست و خود گناه بزرگي ميباشد كه براي شيادان و مدعيان باطل باب دعاوي را باز ميكند.

شرط دوم آنكه بايد بر آن معناي باطن شاهدي از نص يا ظاهر قرآن در محل ديگر باشد و يا سنت رسول بر آن گواهي دهد و باين دو شرط (موافقت با لغت عرب و شاهدي از كتاب خدا و سنت رسول) باطن قرآن فهميده ميشود, پس معلوم شد معاني كه فرقه باطنيه براي كتاب خدا كرده‌اند همه باطل و موهوم است, مثل اينكه گفتند غسل تجديد عهد است و طهور بيزاري جستن از هر اعتقادي و تيمم اخذ از مأذون تا اينكه داعي را ملاقات كند و صيام امساك از كشف سر و كعبه نبي است, باب علي و صفا نبي است و مروه علي, تلبيه اجابت داعي, طواف سبعاً طواف بمحمد و ائمه هفتگانه و نار ابراهيم غضب نمرود است و ذبح اسحق گرفتن عهد است و عصاي موسى براهين موسوي است و انفلاق پرا كنده شدن علم موسى است در فرعونيان و بحر عالم است و تظليل غمام نصب موسى است امام را و منّ علم است كه از آسمان نازل ميشود و سلوى داعي از دعات است و جُراد و قُمّل و ضفادع سئوالات و الزامات موسى است بر ضد فرعونيان و تسبيح جبال مردان محكم در دين و جن كه در تحت قدرت سليمان بودند باطنيه آن زمانست و شياطين ظاهريه‌اند و غير اينها كه ذكر شد. اگر درست دقت شود تمامي اين قسم از تأويل نعوذ بالله استهزاء بكتاب خداوند است.

اين تأويلات بارد و خارج از لفظ و منطق و عقل و دين چنان در مسلمين شايع شد كه جلوگيري از آن كار مشكلي گرديد و اخباريه اماميه كه اصولاً و فروعاً با باطنيه مخالفند اين قبيل تأويلات را در كتب خود ذكر كردند.

و همين تأويلات سبب پيدايش فرقه‌هاي گمراه (قاديانيه و بابيه و ازليه و بهائيه و ملاحده صوفيه) گرديد. اعاذنا الله و جميع المؤمنين من شرور انفسنا.

 

 

+                 +              +

 

 

تفسير برأي و تقسيم آن
بجايز و ممنوع

از مسلمات است اگر انسان رأي و عقايد خود را مدخليت در قرآن دهد در شرع مقدس مذموم و شخص صاحب رأي در آتش خواهد بود و در مذمت آن حديث صحيح شريف نبوي كافي است كه فرمود: ((مَن فسَّر القرآن برأيه فليتبوَّأْ مقعدهُ من النار)). (هر كه قرآن را برأي خود تفسير كند جايگاه او آتش خواهد بود).

و از ائمه هادين مأثور است كه تفسير كتاب خدا جز به اثر صحيح يا نص صريح جايز نيست.

و تحقيق در اين مبحث اين است كه اگر تفسير جاري بر كلام عرب و موافق كتاب و سنت باشد اين قسم تفسير را نميشود گفت ممنوع است بچند وجه:

1- اينكه بنابر امر حق تعالى بايد در كتاب خداوند تدبر كرد و مرادش را فهميد و حكم از آن استنباط نمود و جميع تفسير قرآن از معصوم نرسيده و احتياجات و حوادث روز بروز بر افزايش است يا بايد توقف كرد و تعطيل در احكام نمود و اين امر غير ممكن است و يا بايد در قرآن اجتهاد كرد و حوادث و احتياجات را از قرآن يافت.

2- اگر تعلم و تدبر در كتاب خدا جايز نبود و اجتهاد و رأي در آن مطلقاً حرام بود ميبايست رسول اكرم و ائمه طاهرين تمامي آيات را تفسير كنند تا ديگر محتاج باعمال نظر و فكر در آن نباشيم و آنچه مسلم است آن آياتي كه عقول بشر در آن راه ندارد بيان فرمودند و بسياري از آيات را واگذار بعقل و اجتهاد علماي امت مرحومه و راسخين در علم نمودند, پس بنابراين لازم نيست كه تفسير تمام آيات و كلمات قرآن از رسول و ائمة طاهرين مأثور باشد.

3- اينكه اصحاب رسول (صـ) اولى باحتياط بودند از غيرشان و حال اينكه قرآن را تفسير ميكردند بر آنچه كه ميفهميدند و بيشتر تفسيرها از آنان بما رسيده است:

و اما رأي و اجتهاد در قرآن كه جاري بر لغت عرب و ادله شرعيه از كتاب و سنت نباشد بدون شك آن رأي مذموم و آن اجتهاد غلط است چون افتراي بخداي جهان ميباشد و اين قسم از رأي از طرف شارع منع اكيد شده‌است. پس نهي از رأي در قرآن بر دو وجه است:

وجه اول: آنكه شخص از روي هواي نفس و ميل خود يا اغراض ديگر رأي و عقيده‌اي براي خود اتخاذ مينمايد و قرآن را بر آن راي و عقيده خود تفسير ميكند كه اگر اين رأي و هوي در آن نبود بهيچ وجه قرآن را باين وجه تفسير نمي‌نمود و اين چند قسم است:

اول اينكه ميداند اين آيه بهيچ وجه دلالت بر مقصد او ندارد و لكن ميخواهد بر طرف مشتبه گرداند مانند فرق ضاله كه براي اضلال مردم آيات بر طبق هواي نفس تفسير ميكنند.

دوم اينكه خود جاهل است و خيال ميكند قرآن را مي‌فهمد و حال آنكه اعتقاداتي از روي هواي نفس و تعليم معلمين باطل در او پيدا شده‌است و قرآن را بر طبق عقايد و آراء خود تفسير ميكند و اگر آن اعتقاد و رأي نبود هيچ وقت اينطور تفسير نميكرد.

اگر درست دقت شود بسياري از تفسير مفسرين بر روي عقايد و آراء شخصي است, بهيچ وجه مربوط بكتاب خدا نيست, مثلاً شخص معتزلي مذهب است و آرائي در دين بطريقه اعتزال دارد پس قرآن را بر عقايد معتزله منزّل ميكند مانند تفسير كشاف, يا شخص اشعري است و عقايد و آرائي پيدا كرده و ادله‌اي بر آراء خود از غير كتاب خدا اتخاذ نموده لذا قرآن را بر طبق عقايد اشعري تفسير ميكند مانند تفسير بيضاوي و فخر رازي, يا شخص فيلسوف است و آراء و عقايد فلسفي دارد باينجهت قرآن را بر عقايد فلسفي خود تفسير ميكند مثل صدر المتالهين كه قرآن را بر طبق فلسفه خود تفسير كرده‌است, و يا شخص باطني است و عقايد و آراء خود را از مصادر ديگر غير قرآن گرفته و قرآن را بر آراء باطنيه تأويل ميكند مثل ملا عبد الرزاق كاشي كه قرآن را بر طبق آراء باطنيه تفسير كرده‌است, و يا شخص صوفي است و آراء تصوف خود را از غير قرآن گرفته ميآيد قرآن را بر آراء و عقايد صوفي تفسير ميكند, و همچنين مذاهب مختلفه ديگر كه در اسلام پيدا شد هر فرقه‌اي قرآن را منطبق بر عقايد خود كردند و كار اسلام و مسلمانان باختلاف و پراكندگي كشيد و چهارصد ميليون مسلمان دست خوش ملل ديگر شد و شد آنجه شد.

سوم اينكه ميشود شخص اغراض صحيحي داشته باشد و براي آن دليل از قرآن بخواهد و يا شاهدي از سنت بيآورد مثل كسيكه دعوت بمجاهده با قلب سخت ميكند و اين آيه مباركه ﴿اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى﴾ [طه/24] را اشاره براي قلب قاسي قرار ميدهد و ميگويد مراد از فرعون قلب سخت است، و يا كسيكه مردم را ترغيب باستغفار در وقت سحر ميكند و البته غرض او مشروع است، استدلال ميكند بحديث شريف ((تَسَحَّرُوا فإن في السحور بركة)) وحال اينكه ميداند مراد از تسحّر غذا خوردن در سحر است نه ذكر خدا, و بعضي از وعاظ براي زيبائي كلام و ترغيب مردم بفضايل اخلاق باين قسم تأويلات و كلمات متوسل ميشوند و اگر درست دقت شود اين تعبيرات تفسير برأي ميباشد و در شرع مقدس از آن نهي صريح شده‌است.

وجه دوم – اينكه قرآن را بصرف لغت عرب دانستن و بظاهر عربي آشنا بودن تفسير كند بدون مراجعه بشأن نزول و تاريخ عرب جاهليت و آشنائي بسنت پيغمبر و فهميدن غرايب قرآن و آنچه متعلق بحذف و اضمار و تقديم و تأخير است.

و هركس بصرف دانستن لغت و ظاهر قرآن بدون مراجعه بسنّت و نقل و سماع و آنچه متعلق بقرآنست اقدام بتفسير كتاب خدا كند مسلماً تفسير به راي كرده و پيغمبر فرمود جاي او در آتش است پس مناسب اين است كه طريقة تفسير را ذكر كرده راه آنرا نشان دهيم:

راه تفسير كتاب خدا و فهم آن: كسيكه ميخواهد كتاب خداي را تفسير كند بايد اولاً از خود قرآن تفسيرشرا بجويد چون ان القرآن يفسر بعضه بعضا و هر آيه‌اي كه مجمل بود بيانش را در آيه ديگر طلب كند و اگر مختصر بود تفصيلش را در آيه ديگر جستجو كند, اگر طلب كرد و يافت بمقصود رسيده و ديگر معطلي ندارد, اما اگر در قرآن تفسير آيه مطلوب خود را نيافت بايد رجوع بسنت پيغمبر (م) كند, و اگر در سنت نيافت رجوع باهل بيت پيغمبر و اقوال اصحاب رسول كند – مراجعه باهل بيت راهي است بس پسنديده فان اهل البيت ادرى بما في البيت و مراجعه باصحاب راهي است صحيح, زيرا كه اصحاب رسول واقف بودند بقرائن و احوال هنگام نزول قرآن.

و براي مراجعه بتفاسير بهترين تفسيرها تفسير كبير طبري و تفسير مجمع البيان است و مفردات راغب كه لغت قرآنست در فهم قرآن بسيار ممد ميباشد – اللهم ارزقنا فهم القرآن برحمتك يا ارحم الراحمين.

تقسيم قرآن و بيان محتويات آن

سرّ قرآن و مقصود اقصى آن دعوت خلايق است بخالق جهان ﴿وَمَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَالإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾ [الذاريات/56]. و غايت مطلوب از قرآن ارتقاء عبد است از حضيض نقصان باوج كمال و عرفان و حركت دادن مردم است بكعبه كمال و ايمان و اين كتاب از چگونگى سفر بسوي خدا و مجاورت مقربين درگاه اله در طبقات بهشت و نجات از بدبختي و دركات جحيم بحث ميكند, از اين جهت فصول و ابواب قرآن و سور آيات آن منحصر در شش مقصد است: سه مقصد آن ستون قرآن و اصول مهم آنست و سه مقصد ديگرش فروع و متمم.

اما سه اصل مهم

1- شناختن مبدء جهان بربوبيت و بيان صفات ربوبي و چگونگي پرستش رب جهان است و بيان توحيد ذات و صفات و توحيد در الوهيت و عبادت و انداختن انداد و اينمطلب را كاملاً در رساله توحيد عبادت (مطبوع در طهران) بيان كرده‌ايم.

2- شناختن راه‌است و طريقه خداشناسي و راهي كه آن راه انسان را بخدا ميرساند.

3- معرفت معاد و كيفيت آن و بيان حال بندگان در آن نشأه و اشرف اين اصول علم بخدا و روز بازپسين است: ﴿آَمَنُوا بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآَخِرِ﴾ [النساء/39] و بعد از آن شناختن راه راست كه آن صراط مستقيم است ﴿اهْدِنَا الصِّـرَاطَ المُسْتَقِيمَ﴾ [الفاتحه/6] و مراد از صراط مستقيم شناختن چگونگي تزكيه نفس و تنوير و تخليص آن از شوايب طبيعت و كثافت عالم ماده مي‌باشد.

 

+                 +              +

 

 

 

و اما سه اصل تابع و متمم

1- احوال مردمي كه راه خدا را پيموند و بمنزل رسيدند از انبيا و رسل و اولياء و مؤمنين.

2- احوال كسانيكه از راه خدا رو برگردانده راه مستقيم انسانيت را نپيموده گرفتار غولان شدند و در بيابان شرك و جهالت سرگردان ماندند و در دنيا و آخرت هلاك گرديدند مثل فرعون و قارون و اصحاب لوط و قوم نوح و امثال آنان.

3- تعريف ساختمان راه و بيان اينكه چگونه بايد توشة راه را تحصيل كرد.

و بيان مختصرش اينستكه دنيا منزلي از منازل سايرين الى الله‌است و بدن مركب انسانست و بايد غفلت از تدبير منزل و مركب نكرد و اين سفر تمام نميشود مگر بحفظ بدن و بقاي نوع, پس انسان محتاج است بقانوني كه او را اداره كند و تمامي آيات اخلاقي قرآن و ابواب فقه از طهارات و عبادات و معاملات و سياسات و نكاح و طلاق و ارث و كتاب اطعمه و اشربه در بيان ساختمان راهست.

و قرآن از مسقط نطفه انساني تا روز مرگش دستور كامل داده‌است و مراد از بيان ساختمان راه همين است و چون بناي رساله بر اختصار است ما در اينجا از بيان دقايق احكام دست نگاه داشته و خوانندگان را بكتاب مفصلي كه مؤلف در سر تشريع نگاشته‌است مراجعه ميدهم و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطاهرين.

مقاصد قرآن در وضع شريعت و احكام

پيش از شروع در مقصود محتاجيم بتقديم مقدمه‌اي و آن اينستكه وضع شرايع و قوانين مبتنى بر مصلحت بندگان در دنيا و آخرت است و قرآن بآنچه مصلحت عباد است امر فرموده و از آنچه در آن مفسده بندگانست نهي كرده و وظيفه رسل بيان مصالح و مفاسد است و احتياج برسل از اينجهت ميباشد.

و شاهد براين مطلب آيات وارده در كتاب خدا است كه ذكر غايات و مصالح را در موارد متعدده ميفرمايد:

در بيان غايت و مصلحت بعث رسل كه اصل تشريع است ميفرمايد: ﴿رُسُلاً مُبَشّـِرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾ [النساء/165] و همچنين در خصوص بعث رسول اكرم (صـ) ميفرمايد: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ [الأنبياء/107].

2- در اصل خلقت ميفرمايد: ﴿وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى المَاءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾ [هود/7] و همچنين ﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالأِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾ [الذاريات/56] و همچنين ﴿الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾ [المُلك/2].

 و اما بيان غايات و مصالح در تفاصيل احكام در كتاب و سنّت بيشتر از آنست كه بشود احصا كرد و بذكر بعضي از آنها قناعت ميشود:

1- آيه وضوء: ﴿مَا يُرِيدُ اللهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلَكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ﴾ [المائده/6].

2- در روزه ميفرمايد: ﴿كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ﴾ [البقره/183]

3- نماز: ﴿إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ﴾ [العنكبوت/45].

4- قبله: ﴿فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ﴾ [البقره/150].

5- جهاد: ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا﴾ [الحج/39]

6- قصاص: ﴿وَلَكُمْ فِي القِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الأَلْبَابِ﴾ [البقره/179].

7- در تقرير توحيد: ﴿أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ القِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ﴾ [الأعراف/172].

و هنگاميكه معلوم شد مقاصد قرآن در وضع شريعت و احكام مصلحت بندگانست پس ميگوئيم بازگشت تكاليف وارده در شرع بحفظ سه اصل است.

 

 

+                 +              +

 

 

ضروريات و حاجات و تحسينات

مراد از ضروريات اصول و احكاميست كه انسان در مصالح دين و دنيا ناچار بر حفظ و عمل بآن است بحيثيتي كه اگر فاقد يكي از آنها شد دنيايش خراب و آخرتش پر از بدبختي و عقاب خواهد بود چنانكه اگر آب يا هوا نباشد تنفس و زندگاني بر بشر ممتنع است همچنين اگر مراعات اين اصول نشود حيات دنيا و آخرت محال خواهد بود.

و مراد از حاجيات آن احكام و اصوليست كه انسان از حيث توسعه و رفع ضيقيكه در غالب اوقات مودي بحرج و مشقت ميگردد محتاج بآنست به بيان واضحتر مراد از حاجيات احكاميست كه در مورد حرج و مشقت وضع گرديده و در آن ملاحظه ترفيه عباد شده‌است مثل قصر نماز و روزه در سفر و اكل ميته در مخمصه. خداوند ميفرمايد: ﴿وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ﴾ [الحج/78].

و مراد از تحسينيات مكارم اخلاق و محاسن عادات و آنچه عقول كامل از آن پرهيز دارند و اجتناب ميكنند است.

ضروريات پنج است

1- حفظ دين چون نخستين چيزيكه انبياء و رسل بشر را بآن دعوت ميكنند دين است و مراد از دين اعتقاد بمبدء و معاد و ربط دادن خلايق بخالق جهان ميباشد و غايت خلقت انسان پرستش خداي واحد است ﴿وَمَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَالإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾ [الذاريات/56] و اين عبادت و ربط خلق بحق جوهر حيات و لب معرفت و غايت قصواي سير انسان‌است, تا مردم خداي را نشناسند واو را پرستش نكنند و بحضرتش زلفى و قربي حاصل ننمايند زنده نخواهند بود, پس قرآن مهم‌ترين اصلي را كه در نظر دارد حفظ دين و ربط خلق برب العالمين است, بنابراين يك سلسله احكام شريعت براي حفظ اين اصل است, و بآنچه كه انسان را بخداوند نزديك گرداند و روح اطاعت و بندگي در او ايجاد كند امر فرمود چون نماز و روزه و زكات و صدقات و امثال آن.

و از آنچه انسان را از خداوند دور كند نهي فرمود چون شرك اكبر و اصغر و اطاعت غير خدا و حاجت خواستن از غير خدا و امن از مكر خدا و يأس از روح خدا و امثال آن.

2- حفظ عقل است: غرض ديگر قرآن از وضع شريعت حفظ عقل است, انبيا و رسل بايد حافظ عقول مردم باشند و تا عقل مردم حفظ نشود و با عقل واراده كار نكنند ترقي و تكامل و تحصيل سعادت نشأتين ممتنع خواهد بود, قرآن با عقلاء سخت ميگويد پس بايد احكامي وضع كند تا عقل انسان محفوظ بماند و بكعبه كمال متوجه شود.

و آنچه را كه حافظ عقل است امر فرمود مثل تدبر در آيات و مطالعه در خلقت و تفكر و تعلم و امثال آن.

و از آنچه عقل را خراب ميكند نهي فرمود چون تقليد آباء و طاعت كبراء و رهبانان و احبار و اتباع ظن, و حرمت خمر و الكل و امثال آن براي حفظ عقول است.

3- حفظ بدن: چون دنيا مزرعة آخرتست و انسان مسافر است تا مركب محفوظ نباشد راكب بمنزل نمي‌تواند برسد, اين است كه قرآن در حفظ نفوس دقت كامل فرمود.

آنچه را كه حافظ نفوس است امر فرموده و از آنچه مهلك نفوس است نهي صريح نمود چون قتل و ضرب و جور و جنايت و امثال آن.

4- حفظ نسل: چون اشخاص انسان در دنيا بقاء ندارد و ديمومه انسان ببقاء نسل است و حفظ انواع بتناسل است قرآن آنچه را كه حافظ نسل است امر و از آنچه مهلك و قاطع آنست نهي فرمود چون زناء و لواط و امثال آن.

5- حفظ مال: چون انسان تا مال نداشته باشد نميتواند طي منازل زندگاني كند پس قرآن بدانچه حافظ مال است امر و از آنچه متلف آن ميباشد نهي فرمود چون اسراف و سرقت و خيانت و ضرر زدن بيكديگر و امثال آن.

خلاصه كلام غايت از تشريع حفظ اين اصول است و ما در اينجا بطور اشاره ذكر كرديم تفصيل اين مجمل كتاب مفصلي خواهد شد و چون مبناي رساله بر اختصار است از بيان آن اعتراض ميكنيم و خوانندگان را بكتاب مفصلي كه فقه را بر اين ترتيب نوشته‌ام حواله ميدهم از حق متعال خواهانم كه موفق باصلاح و طبع آنكتاب شويم.

 

 

+                 +              +

 

 

ناسخ و منسوخ قرآن

نسخ در لغت عبارت از باطل كردن چيزي و جاي آن چيز ديگر گذاشتن است و در اصلاح محققين نفاد و تمام شدن مصلحت حكم اول است و در سابق بيان كرديم كه احكام شرايع و ديانات براي مصالح عباد وضع شده و هيچ حكمي از طرف شارع بدون مصلحت نخواهد بود, شارع مقدس اول مصلحت را ملاحظه كرده بعد از آن حكم را وضع ميكند و چون مصالح عباد در ازمنه و امكنه مختلف است و همچنين نظام امور جمهور نسبت بازمنه مختلف ميشود از اينجهت در شرايع نسخ واقع گرديد. در اينجا بيك مثلي كشف مطلب ميگردد و آن اينستكه اوامر و نواهي شارع باوامر و نواهي طبيب ميماند چنانكه مريض نزد طبيب ميرود و طبيب ميگويد بايد مسهل تناول كني يا فلان دوا را بخوري يا ميگويد بايد ترشي نخوري اين امر و نهي طبيب در واقع و نفس الامر محدود بزمان خاصي است و مريض تصور ميكند كه اين امر و نهي هميشگي است و مسلماً در اين امر و نهي طبيب جلب منفعت و دفع مضرت را ملاحظه نموده و هنگاميكه آن مصلحت احراز شد و آن مفسده بر طرف گرديد حكم را طبيب نسخ ميكند, بمعنى اينكه ديگر مصلحت در خوردن آن دوا نيست و خوردن ترشي مفسده ندارد – پس نسخ در احكام شرع هم بهمين معنى است كه مصلحت حكم تمام شده نه اينكه حكم برداشته شده و چون معنى و حقيقت نسخ معلوم شد فهميدن نسخ در قرآن و شريعت ضمن دو امر بيان ميشود:

1- يكي از مسلمات است كه آنچه را قرآن در ابتداء بآن دعوت فرموده و سور مكي متكفل ذكر آن شده همانا قواعد كلي است، و اول چيزيكه خلايق را بآن دعوت فرموده ايمان بخدا و رسول و روز بازپسين است، و بعد از آن تشريع نماز فرمود و از شرك و كفر و توابع آن چون ذبح براي غير خدا و امثال آن نهي اكيد نمود, و همچنين بمكارم اخلاق مثل عدل و احسان و وفاي بعهد و اعراض از جاهل و دفع بالتّي هي احسن و خوف از خدا و صبر و شكر امر فرمود و از اخلاق رذيله و فحشاء و منكر و بغي و قول بغير علم و كم فروشي و فساد در ارض و زنا و قتل و فحش و دختر زنده بگور كردن و امثال آن از اموريكه در دين جاهلي جاري بود نهي نمود – پس بنابراين آيات مكي متكفل كليات است و بعد از هجرت در مدينه منوره آن قواعد تكميل گرديد:

2- يكي از بديهيات اوليه‌است كه احكام كلي عقلي قابل نسخ و تخصيص نيست مثلاً قاعده عقلي النقيضان لا يجتمعان و لا يرتفعان و همچنين الكل اعظم من الجزء بهيچ وجه تصوير نسخ در آن نميشود كه يك روزي بيايد و نقيضان جمع شود يا كل كوچكتر از جزء باشد, در فصل سابق ذكر كرديم كه قرآن حافظ ضروريات و حاجيات و تحسينياتست و ضروريات حفظ دين و عقل و بدن و نسل و مال است و كليات شرايع كليات عقليه ميباشد و قابل نسخ و تخصيص نيست, تمام شرايع آسماني براي حفظ اين اصول آمدند, خداوند ميفرمايد: ﴿شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى المُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ...﴾ [الشورى/13].

يعني بيان كرد و هويدا ساخت و برگزيد خدايتعالى براي شما از دين آنچه وصيت كرد بآن نوح و آنچه كه وحي كرديم بسوي تو و آنچه وصيت كرده بوديم بدان ابراهيم و موسى و عيسى را, كه بپاي داريد و اقامه كنيد دين را و متفرق نشويد در آن يعني اختلاف نكنيد در آن اصل, گران و بزرگ است بر مشركين آنچه ميخواهي ايشان را بسوي آن از توحيد و نفي شرك و اصول فضايل اخلاق و مكارم عادات دعوت كني.

در اين آيه مباركه تصريح است كه تمامي انبياء بيك اصول دعوت ميكردند ز اختلاف در ميان رسل نيست, خداوند ميفرمايد: ﴿لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ﴾ [البقره/285] پس اختلاف شرايع در امور جزئي, و نسخ در شرايع در جزئيات است, و همچنين ناسخ و منسوخ قرآن در كليات آن نيست زيرا كه كليات عقلي ميباشد و قابل نسخ نيست: ((حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ)).

خلاصه كلام نسخ در ديانات و همچنين نسخ در بعضي از احكام قرآن در امور جزئي است بعبارات واضح‌تر نسخ احكام در تشريفات شريعت و دين است نه در كليات و قواعد آن مثل تغيير قبله از بيت المقدس بكعبه يا اينكه طلاق زن غير محدود بود محدود بسه طلاق گرديد و ظهار طلاق بود و بعد غير طلاق شد و امثال آن و صلى الله على سيدنا محمد وآله الطاهرين.

 

+                 +              +

 

 

محكم و متشابه قرآن
و بيان حقيقت آن

مبحث محكم و متشابه قرآن از مشكلات فن علم قرآن است و در اينجا آراء و اهواء متضاد حكمفرما ميباشد و چون مردم از راه راست وارد اين مبحث نشده‌اند گفتارشان متشتّت ميباشد و ما در اينجا آنچه را كه مُخ مطلب و لباب حقيقت است با استمداد از رب جهان بيان ميكنيم:

قرآن در يكجا دلالت دارد براينكه تمامي آن محكم است و در جاي ديگر نص صريح دارد براينكه تمامي آن متشابه‌است و در موضع ديگر بيان ميكند كه بعضي از آن محكم است و بعضي متشابه.

اما آنجا كه دلالت دارد براينكه تمامي قرآن محكم است آيه مباركه ﴿الر. تِلْكَ آَيَاتُ الكِتَابِ الحَكِيمِ﴾ [يونس/1] و نيز آيه ﴿الر. كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آَيَاتُهُ﴾ [هود/1] ميباشد.

در اين دو آيه خداوند بيان فرموده كه تمام قرآن محكم است و مراد از محكم در اين دو موضع از كتاب بمعنى كلام حق با الفاظ صحيح و معاني پسنديده و درست و از حيث لفظ و معنى از هر قول و كلامي فصيح‌تر و افضل است و در اين دو صفت كه اتقان لفظ و احكام معنى است كسي را قدرت معارضه نيست.

و اما آنجا كه ميفرمايد تمام قرآن متشابه‌است قول خدايتعالى ﴿اللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الحَدِيثِ كِتَابًا مُتَشَابِهًا مَثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللهِ ذَلِكَ هُدَى اللهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُضْلِلِ اللهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ﴾[الزمر/23] ميباشد.

يعني خدايتعالى فرستاد نيكوتر سخنى را كه آن كتابي است همانند يعني بعضي شبيه بيكديگر در اعجاز يا در جودت لفظ و صحت معنى و در نيكوئي و زيبائي و هدايت و بلاغت و بعض اين كتاب بعض ديگر آن را مصدق است و باين مطلب اشاره فرموده:

﴿وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافًا كَثِيرًا﴾ [النساء/82]

و مراد از مثاني اين است كه حوادث زمان قرآن را كهنه نميكنند و هر چيز مندرس و مضمحل ميشود جز قرآن و ممكن است مراد از مثاني اين باشد كه هر روز فوايدي از قرآن براي بشر معلوم ميشود كه در سابق او را نيافته بود و قرآن با تكامل و ترقي بشر مساعد است, هرچه بشر ترقي كند احتياجاتش از قرآن منقطع نخواهد شد و اين قرآن خالد است, و بعضي مثاني را معنى كرده‌اند كه دوبار و دوتا كرده يعني مشتمل است بر مزدوجات چون امر و نهي و وعد و وعيد و رحمت و عذاب و بهشت و دوزخ و مؤمن و كافر – و ميلرزد از آن پوستهاي آنانكه ميترسند از پروردگار خود پس نرم ميشود و آرام ميگردد پوستها و دلهاي ايشان بذكر خدا و اين كتاب هدايت پروردگار است هدايت ميكند خدا بآن كسي را كه ميخواهد و هركس را خداوند گمراه كند براي او راهنمائي نخواهد بود.

و اما آنجا كه دلالت دارد بعضي از آيات محكم است و بعضي متشابه و بحث ما در آن است اين آيه مبارك است خداوند ميفرمايد: ﴿هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الكِتَابَ مِنْهُ آَيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي العِلْمِ يَقُولُونَ آَمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُو الأَلْبَابِ﴾ [آل عمران/7].

اين آيه مباركه تصريح ميكند كه قرآن محكم و متشابه دارد و ما در تفسير اين و تحقيق محكم و متشابه محتاجيم بذكر مباحثي چند:

1- محكم: عرب ميگويد حاكَمتُ و حَكمتُ و احكمتُ يعني رد و منع كردم و حاكم را حاكم ميگويند چون ظالم را از ظلم منع ميكند و حكمة اللجام آن است كه منع كند اسب را از اضطراب, و در حديث نخعي: «أَحْكِمِ اليتيمَ كما تُحْكِم وَلَدك» يعني منع كن يتيم را از فساد چنانكه طفلت را منع ميكني, جرير ميگويد أحكموا سفهاءكم يعني منع كنيد سفيهان را از سفاهت، و بناء محكم يعني وثيق, و حكمت را حكمه ميگويند چون انسانرا از آنچه سزاوار نيست منع ميكند.

2- متشابه: شبه و شَبه و شَبيه مماثل بودن دو چيز است در كيفيت مثل رنگ و طعم, و شبهه آن است كه ميان دو چيز بواسطه شدت شباهت بيكدگر امتياز داده نشود, تشابه گاهي در عين است مثل ﴿وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهًا﴾ [البقره/25] يعني بعضي با بعض ديگر در رنگ شبيه‌است نه در طعم و حقيقت، و بعضي گفته‌اند مراد تماثل در كمال و خوبي‌است، و بعضي بر آنند كه مراد از متشابهاً يعني در منظر متفقند و در طعم مختلف و تشابهت قلوبهم يعني در گمراهي و عدم رشد قلوبشان شبيه شد و متشابه از قرآن آن است كه تفسير آن بجهت شباهت بغير از حيث معنى يا از حيث لفظ مشكل باشد.

3- ام الكتاب: آنجه اصل براي وجود چيزي يا تربيت و اصلاح آن يا مبدأ چيزي باشد آنرا «أم"مي‌نامند؛ خداوند ميفرمايد: ﴿وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ﴾ [الزخرف/4] كه مراد لوح محفوظ ميباشد و اين براي منسوب بودن علوم باوست و مكه را ام القرى ميگويند و مجرّه را ام النجوم مينامند.

4- تأويل: راغب اصفهاني ميگويد از «أوَّلَ»است بمعنى رجوع باصل، تأويل رد شيء بغايتي كه مراد است از جهت علمي باشد مثل ﴿وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ..﴾ [آل عمران/7] و غايت از جهت فعل باشد مثل قول شاعر:

* وللنوى قبل يوم البين تأويلُ *

و قول خدايتعالى: ﴿هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ..﴾ [الأعراف/53]

و تأويل در اصطلاح اهل تفسير و سلف از فقها و اهل حديث مراد تفسير و بيان ميباشد و از اين قبيل است قول ابن جرير و غير او كه در كتاب تفسيرشان ميگويند"قول در تأويل اين آيه‌است"و بعد تفسير ميكنند. و مراد معتزله, جهميه, متكلمين, صوفيه و باطنيه از تأويل برگرداندن لفظ است از ظاهر و اين معنى در اصطلاح متأخرين از اصوليين و فقهاء شايع است و از اينجهت ميگويند تأويل بر خلاف اصل است و تأويل محتاج بدليل است و اين معنى كه مراد از تأويل صرف لفظ از ظاهرش باشد سبب پيدايش بدعت‌ها و خرافات در اسلام شد.

و از اقسام تأويل باطل تأويل اهل شام كلام پيغمبر راست كه به عمّار فرمود ((تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَة)) يعني اي عمار گروه ظالم تورا ميكشند, اهل شام كلام پيغمبر را تأويل كرده گفتند ما عمار را نكشتيم, كشنده عمار كسي است كه او را وارد جنگ كرد, ولي اين تأويل مخالف حقيقت لفظ و ظاهر آنست بجهت اينكه قاتل عمار كسي است كه مباشر قتل او شده‌ نه آنكه طلب نصرت و ياري از او كرده‌است, اگر اين تأويل صحيح بود بايد كشندة حمزه سيد الشهدا رسول اكرم باشد چون پيغمبر سبب شد كه حمزه زير شمشير مشركين شهيد شود.

ما براي رفع شبهه و ابطال كلمات متأخرين در بيان تأويل آياتي را كه در قرآن لفظ تأويل در آنها وارد شده ذكر ميكنيم تا فهميده شود كه تأويل باين اصطلاح درست نيست.

1- آيه مباركه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآَخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً﴾ [النساء/59].

مجاهد و قُتاده گفته‌اند مراد از تأويل در اينجا ثواب و جزاء است و سدّي و ابن زيد و ابن قتيبه و زجاج بر آنند كه مراد عاقبت است و هر دو بمعنى مآل ميباشد, لكن معنى دوم اعم است و شامل حسن مآل در دنيا, زيرا بسا ميشود كه تنازع در امور دنيوي واقع ميشود و رجوع بكتاب خدا و رسول در زمان حيات و سنت او بعد از وفات مآلش وفاق و سلامت از بغضاء و دشمني است و بهيچوجه نميشود معنى تأويل در اين آيه تفسير باشد يا صرف كلام از معنى ظاهر آن چون كلام در تنازع است و حسن عاقبت در رد بخدا و رسول (صـ) ميباشد.

معنى اين آيه: اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد فرمان بريد خدا و رسول و اولى الامر را پس اگر خلاف در چيزي كرديد بازگردانيد آنرا بحكم خدا و رجوع كنيد برسول (در زمان حياتش) و به اولو الامر اگر ايمان بخدا و روز بازپسين داريد, اين مراجعه براي شما بهتر و خوش عاقبت‌تر است.

2- ﴿وَلَقَدْ جِئْنَاهُمْ بِكِتَابٍ فَصَّلْنَاهُ عَلَى عِلْمٍ هُدًى وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (52) هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِيلَهُ؟ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالحَقِّ فَهَلْ لَنَا مِنْ شُفَعَاءَ فَيَشْفَعُوا لَنَا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ﴾ [الأعراف/52-53].

 ابن عباس ميگويد مراد از تأويل در اين آيه تصديق بوعد و وعيد است يعني روزي كه صدق آنچه كه خداوند از امر آخرت خبر داده‌است ظاهر ميشود:

قتاده ميگويد مراد از تأويل ثواب است, مجاهد ميگويد جزاء، سدّى ميگويد حقيقت، و همه اين معاني نزديك بيكديگر ميباشد و مراد آنچه مآل امر و آنچه بعد واقع ميشود كه قرآن از آن خبر داده‌است.

معنى آيه: و هر آينه آورديم براي گروه كفار كتابيكه معاني او را روشن ساختيم بدانش خود (يعني در حاليكه عالميم بوجه تبيين و تفصيل آن) و هدايت و رحمت است براي مؤمنين آيا كافران انتظار ميبرند (يعني آيا منتظر نيستند) غير از عاقبت كتاب و حقيقت آنرا از وعد و وعيد؟ يعني منتظر باشند آنچه را خداي تعالى وعده كرده‌است در اين كتاب از ثواب و عقاب, روزيكه بيايد عاقبت كار يعني ظاهر شود آثار وعد و وعيد و آن روز قيامت است كه آنانكه ترك و فراموش كردند قرآنرا پيش از اين در دنيا (يعني كافران كه بقرآن نگرويدند) گويند بتحقيق آمدند فرستادگان پروردگار ما براستي و درستي (و ما تكذيب كرديم و آن خطائي عظيم بود), آيا براي ما شفاعت كنندگاني هست تا شفاعت كنند براي ما؟ يا ممكن است باز گردانيده شويم بدنيا تا عمل بكنيم جز آنكه عمل ميكرديم؟ يعني تصديق كنيم نه تكذيب؟ بتحقيق ضرر كردند و گم شد از ايشان آنچه افترا ميزدند كه بتان شفيعان مايند نزديك خدا.

3- در سورة يونس بعد از ذكر اينكه قرآن مصدق تورات و انجيل است و منزّه از افترا و ريب و دعاوي باطل مشركين ميباشد و بعد از عجز آنان از آوردن مثل قرآن ميفرمايد:

﴿بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَـمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ﴾ [يونس/39].

اهل تفسير و خبر تأويل را در اينجا بمعنى مآل گرفته‌اند يعني آنچه خداوند خبر داده‌است واقع ميشود و صدق قرآن ظاهر ميگردد و چنانكه عاقبت مكذبين رسل هلاكت است همچنين عاقبت مكذبين قرآن هلاكت خواهد بود.

معنى آيه: بلكه آنچه نفهميدند و بآن احاطه علمي نداشتند تكذيب كرده, مراد آنستكه بعد از استماع قرآن و پيش از تدبر در آيات آن بتكذيب و انكار مشغول شدند, و هنوز نيامده‌است مال آن چنانكه ذكر شد اينچنين تكذيب كردند انبياء سابق را چنانكه تورات را تكذيب كردند پس عاقبت ظالمين چگونه خواهد بود.

4- در سورة يوسف: ﴿وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ﴾ [يوسف/6]. و قول خداوند و ندكه حكايت ميكند از دو نفريكه با يوسف در محبس بودند و گفتند ﴿نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ﴾ [يوسف/36], يعني آنچه را كه خواب ديده بودند, و قول خدايتعالى ﴿لا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ﴾ [يوسف/37]، و قول خدايتعالى ﴿وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الأَحْلامِ بِعَالِمِينَ﴾ [يوسف/44]. و قول حقتعالى حكايت از يوسف ﴿رَبِّ قَدْ آَتَيْتَنِي مِنَ المُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ﴾ [يوسف/101].

مرد از تأويل احاديث و خوابها آن امر وجودي است كه در خارج واقع ميگردد نه قول و لفظ، چنانكه در اين آيه صريح است كه ميفرمايد: ﴿نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُمَا﴾ [يوسف/37]، پس خبر دادن بتأويل آن خبر دادن از امريست كه در آينده واقع ميشود, و همچنين قول خدايتعالى: ﴿هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِنْ قَبْلُ﴾ [يوسف/100]، يعني آن امري كه واقع شد از سجده پدر و مادر و يازده برادر يوسف آن امر واقعي ميباشد كه مآل رويائي است كه در اول سوره ذكر شده‌است آنجا كه ميفرمايد:

﴿إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشـَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ﴾ [يوسف/4].

5- در سوره اسراء: ﴿وَأَوْفُوا الكَيْلَ إِذَا كِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ المُسْتَقِيمِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً﴾ [الإسراء/35]. يعني و تمام پيمائيد كيل را و بسنجيد به ترازوي راست اين عمل بهتر و خوش عاقبت‌تر مي‌باشد.

6- در سورة كهف: ﴿سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا﴾ [الكهف/78]. و قول خدايتعالى, بعد از آنكه خضر خبر داد موسى را بمآل اعماليكه موسى منكر آن بود, فرمود:

﴿ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا﴾ [الكهف/82].

از اين آيه مباركه و نص اهل لغت معلوم شد كه تأويل بمعنى صرف لفظ از ظاهر نيست چنانكه شايع در خلف است بلكه بمعنى مآل امر است اعم از وقوع خارجي يا تصديق بآن.

 

+                 +              +

 

 

تحقيق در بيان محكم و متشابه

با تدبر در مباحث سابق فهم محكم و متشابه آسان ميشود اما تحقيق در آن محتاج بتقديم دو مقدمه‌است.

مقدمه اول يكي از مسلمات و ضروريات است كه قرآن دعوت عوام وخواص را دربردارد و نظر انبياء و رسل اولاً و بالذات متوجه توده و اصلاح عوام بوده است, چون توده صالح شد رجال و علما و پادشاه و اشراف كه از اين توده پيدا ميشوند صالح خواهند بود, بر عكس فلاسفه كه در دعوت خود نظر باصلاح شعب و توده ندارند, تعليم و تربيت آنان منحصر بمردمان بافهم جامعه‌است و اگر درست دقت شود مي‌بينيم عمل اينان نفعي براي اجتماع ندارد اگر در جامعه‌اي ده يا صد نفر دانشمند و صاحب اخلاق فاضله گردند هيچ اثري در اجتماع ندارد بلكه اين مردم فاضل در جامعه بداخلاق و جاهل بدبخت خواهند بود و مطرود اجتماع ميگردند, مثل اجتماع كنوني ما كه فضلاي آن بواسطه غلبه جهل و اخلاق رذيله بيچاره ميباشند.

و اين نكته كه انبياء اول توجهشان بتوده است, خداوند در قرآن اشاره باين معنى ميفرمايد كه قوم نوح بنوح گفتند ﴿قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَكَ وَاتَّبَعَكَ الأَرْذَلُونَ﴾ [الشعراء/111]، يعني گفتند اصحاب نوح آيا ما ايمان بتو بيارويم وحال اينكه پيرو تو فرومايگان و مردمان رذلند و همچنين ميفرمايد:

﴿فَقَالَ المَلأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ﴾ [هود/27].

پس گفتند اشراف كافر از قوم نوح كه تو بشري مثل ما هستي و نمي‌بينيم تابعين تو را در اول نظر مگر مردمان رذل.

پس باتوده نادان مردم سخن گفتن و اينان را آشنا بحقايق كردن كار بسيار مشكلي است. رسول اكرم ميفرمايد: ((شيَّبَتْني هود)) يعني پير كرد مرا سوره هود و مراد اين آيه مبارك است:

﴿فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ [هود/112].

يعني استقامت كه چنانكه بتو امر شده‌است و كساني هم كه با تو هستند و از كفر بطاعت پروردگار برگشته‌اند بايد پايداري كنند و طغيان نكنيد خداوند باعمال شما بيناست.

پس تربيت جهال و اراذل مردم كار بسيار مشكل و صعب و خود رياضت مهمي ميباشد از اينجهت است كه گفته‌اند «اَلْبَلاءُ لِلْوَلاءِ».

لاجرم اغلب بلا بر اوليا است

 

كه رياضت دادن خامان بلاست

زين ستوران بس لگدها خورده‌ام

 

تا كه اينها را مروض كرده‌ام

و چون ادراكات مردم عوام محدود و طبايعشان از فهم حقايق عاجز و بر اينان سلطان حس غلبه دارد و غير از محسوس موجود ديگري تصور نميكنند چگونه انبياءِ و رسل ميتوانند حقايق عالم غيب و دقايق نشأة آخرت و درجات ترقي و دركات تنزل نفس را آنطوريكه هست بيان كنند؟ بلكه بمفاد حديث شريف: ((نحن معاشر الأنبياء أُمِرْنا أن نكلِّمَ الناس على قدر عقولهم)) يعني ما گروه پيغمبران باندازه عقل مردم با مردم سخن ميرانيم, پس بنابراين صالح‌تر براي مردم اين است كه حقايق مجرده و مسائل معقوله در تحت عبارات و كلماتي گفته شود كه توده جاهل از آن همان استفاده را كنند كه عقلا ميكنند.

مثلاً وقتي شخص عامي شنيد كه بايد متوجه بموجودي شد كه نه جسم است و نه مكان دارد و نه گروبند زمانست و رنگ ندارد و قابل اشاره حسيه نيست, اينشخص گمان ميكند كه آن معدوم است نه موجود زيرا چگونه ميشود موجود جسم نداشته باشد يا در زمان و مكان نباشد پس نفي چنين خدا را خواهد بود – انبياء اين حقايق را تشبيه بمحسوسات ميكنند تا خلق منهمك در عالم حس حق را در تشبيه عبادت كنند زيرا كه نميتوانند بمقام تنزيه برسند, از اينجهت قرآن صفاتي براي ربّ بيان ميفرمايد مثل بصير, سميع, مستولي برعرش, يد الله, وجه الله, و از اين قبيل عبارات كه حق تعالى را در لباس تشبيه بمردم نادان فرو رفته در عالم حس معرفي ميكند و اينان همان استفاده‌اي را كه عقلاء از تنزيه ميكنند از تشبيه بدست ميآورند.

مقدمه دوم اينستكه دار هستي و عالم و جود را عوالمي است اما اصول عوالم سه‌است عالم إله و عالم غيب و عالم شهادت و هر يك از عالم غيب و شهادت مشتمل بر عالمها است.

تو پنداري جهاني غير از اين نيست     زمين و آسماني غير ازاين نيست
همان كرمي كه در سيبي نهانست زمين و آسمان او همان است

خداوند ميفرمايد: ((عالِمُ الْغَيْبِ وَالْشّهادَةِ)).

غيب را ابري و آبي ديگر است    آسمان و آفتابي ديگر است
نايد او الا كه بر خاصان پديد          باقيان في لبس من خلق جديد

و عوالم وجود متطابق و نشآت دار هستي متحاذيست, عالم ادنى نسبت بعالم اعلى مثل نسبت صافي بكدر و لب بقشر است و همچنين مثل نسبت فرع باصل و ظل بشخص و شخص بطبيعت و مثال بحقيقت است, هر چه در دنياست ناچار براي او اصلي است و گرنه سراب باطل و خيال عاطل خواهد بود و هرچه در غيب و آخرت است ناچار در دنيا براي آن مثالي است و گرنه مقدمه بدون نتيجه و درخت بي‌ثمر و علت بي‌معلول و جواد بي‌جود خواهد بود و چون دنيا عالم شهادت و ملك است و آخرت عالم غيب و ملكوت و براي هر انسان دنيا و آخرتيست و مراد از دنيا حالت پيش از مرگ انسانست و مراد از آخرت حالت بعد از مرگ او پس دنيا و آخرت انسان از جمله حالات و درجات اوست, حالت و درجه نزديك را دنيا مينامند و حالت متأخر و دور را آخرت ميگويند.

و تقدم دنيا بر آخرت بحسب واقع و نفس الامر نيست بلكه اضافي است چونكه انسان اول حدوث و پيدايش در عالم حس و شهادتست و بعد تدريجاً حركت ميكند تا منتقل بعالم آخرت ميگردد خداوند ميفرمايد:

﴿يَا أَيُّهَا الإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلاقِيهِ﴾ [الإنشقاق/6].

پس نسبت بانسان دنيا اول اوست و آخرت اخر او چنانكه صورت در آئينه تابع صورت ناظر است در مرتبه وجود اما در رؤيت اول است همچنين دنيا حكايت عالم غيب ميباشد.

و مردم در اينمقام دو صنف‌اند يكدسته از آنان توانسته‌اند از عالم ملك عبور كرده بملكوت برسند و همچنين از شهادت بغيب و اين عبور عبرت ناميده ميشود چنانكه خداوند ميفرمايد:

﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لأُولِي الأَبْصَارِ﴾ [آل عمران/13], و همچنين ﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الأَبْصَارِ﴾ [الحشر/2].

و بر خي ديگر كورند و محبوس در سجن طبيعت و گروبند عالم حس ومحسوس, ميگويند ما وراي آبادان تن و قريه بدن قريه و شهري نيست و چنان حس و خيال بر آنان سلطنت پيدا كرده و طبيعت و عالم ماده و زمان حكومت دارد كه عالم مجرد را نميفهمند و بديار حقايق راه ندارند, نردبانشان حس است و مناسب بام حقيقت نيست.

و بيشتر قرآن شرح حقايق عالم ربوبي و آخرت و غيب است و براي اينان عالم غيب را نميشود تقرير كرد مگر بمثال چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿وَتِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ العَالِمُونَ﴾ [العنكبوت/43].

يعني اين مثلها را ميآوريم و بيان ميكنيم از براي مردمان و درنمي‌يابند ثمره و فايده آنرا مگر دانايان – كه مرد از عالم در اين آيه كساني هستند كه از عالم حس و محسوس عبور كرده و بعالم عقل و معقول رسيده باشند و چون در اين عالم بر بيشتر مردم خيال حكومت دارد و همه بخيالي حركت ميكنند:

از خيالي صلحشان و جنگشان          وز خيالي نامشان و ننگشان

پس مثلشان چون شخص خوابيده‌است چنانكه امير المؤمنين علي (ع) ميفرمايد: ((النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا)) يعني مردم خوابند هنگاميكه مردند آگاه ميشوند و آنچه در بيداري واقع ميشود در خواب ظاهر نميشود مگر بمثالي كه محتاج بتعبير است, همچنين آنچه در بيداري آخرت ظاهر ميشود در شب ظلماني دنيا ظاهر نميشود مگر در لباس مثل. و علماي تعبير خواب از عالم مثل عبور كرده بعالم حقيقت ميرسند و در اينجا براي توضيح مطلب چند مثال از تعبيرات ابن سيرين ميگوئيم و العاقل يكفيه الاشاره و الغبي لا يغنيه الف عباره.

شخصي نزد ابن سيرين آمد و گفت در خواب ديدم كه مُهري در دست دارم و دهان و فرج مردم را مُهر ميكنم ابن سيرين گفت بايد تو مؤذن باشي و در ماه رمضان پيش از فجر اذان بگوئي.

شخص ديگر نزد ابن سيرين رفت و گفت خواب ديدم كه دُر در گردن خوك ميكنم, ابن سيرين گفت تو شخصي هستي كه علم به نااهل ميآموزي و همچنين اگر شخصي در خواب به‌بيند كه درنده‌اي بر او حمله كرد تعبيرش در بيداري دشمن‌است و يا در خواب ببيند كه شير مياشامد تعبيرش در بيداري علم است و مثال آن.

پس در عالم خواب ملك موكل بخواب حقايق را در تحت امثله و تشبيهات نشان ميدهد, چون شخص خوابيده حقايق را با چشم خيال مي‌بيند و تعبير خواب از اول تا آخرش مثاليست كه طريقه مثل از آن فهميده شود.

و چنانكه در خواب حقايق را بطور مثل و تجسيم نشان ميدهند و راهي جزاين ندارد همچنين سلسله رسل نميتوانند براي مردم منهمك در حس و طبيعت شرح عالم غيب و آخرت را بدهند مگر بمثل زدن چون رسل مكلف‌اند بأندازه عقول مردم تكلم كنند و بزرگان گفته‌اند دنيا دار منام است و زندگان در آن مثل شخص خوابيده حقايق را نمي‌فهمد مگر بمثل, وقتي كه مرد آگاه ميشود و تعبير خواب را درمي‌يابد. اگر بصورت خواب نظر شود چيز ديگر است ولي وقتي بحقيقتش توجه شد معنى ديگري پيدا ميكند. مثلاً شخصي در خواب مي‌بيند كه درنده باو متوجه شد و ميخواهد او را بدرد وقتي بيدار ميشود مي‌بيند درنده نيست اما هنگاميكه دشمن متوجه او ميشود مي‌فهمد اين همان درنده‌است كه در خواب ديده‌است و خوابش بدين وسيله تعبير ميشود.

 

 

+                 +              +

 

 

نتيجه

وقتي كه اين دو مقدمه فهميده شد و در مباحث سابق هم دقت كامل بعمل آمد دانسته ميشود كه مراد از متشابه قرآن آن است كه حقايق معقوله در مبدأ عالم و دقايق محسوسه از لذات و آلام در معاد و معاني و حقايقي را كه مردم متوغل در عالم حس و خيال نتوانند آنرا درك كنند در قوالب امثله و عبارات تنزل دهد و در لباس كنايات و استعارات و تشبيهات بنماياند تا اينكه فهمش بر مردم نادان آسان باشد و اينان را بحقيقت و خدا شناسي راهنمائي كند و باخلاق فاضله متخلق گرداند.

پس متشابهات بر پيغمبر نازل نگرديده‌است كه كسي جز خداوند آنرا نداند و حتى انبياءِ و اولياءِ و علما هم از درك آن عاجز باشند بلكه نزول متشابه براي هدايت نادانان و تودة مردم است.

و متشابهات قرآن منحصر است در بيان صفات خالق جهان مثل گوش و چشم و دست و رو و استواء بر عرش و امثال آن و همچنين در كيفيت قيامت و معاد از آمدن خدا و ملائكه و در كيفيت جنت از حور و قصور و اشجار و انهار و سندس و استبرق و اكواب و اباريق و در كيفيت جهنم از آتش و غسلين و صديد و طبقات دوزخ و امثال آن.

و همچنين قصص قرآن است كه غرض در آن بيان تاريخ صرف نيست بلكه تمامي آن عبرت براي اولو الالباب است.

و ديگر از متشابهات قرآن كيفيت خلقت آدم و حوا و خروج از بهشت است كه تمامي اينها حقايقيست متجلي در عالم عبارات و كنايات كه آنرا راسخون در علم ميدانند.

اما در آيات راجع بشريعت و تقنين قانون و حقوق و سياسات و اخلاق و اجتماعيات و تدبير منزل و مدينه به هيچ وجه متشابهى نيست و همچنين در اثبات مبدء و معاد و نبوت تشابه راه ندارد و تمامي آيات آن محكم و ام الكتاب‌است.

خلاصه كلام قرآن مشتمل است بر آيات محكم كه آن آياتيست واضح و روشن و اصل و ريشة كتاب و ام القرآن و مرجع و مآل آيات متشابه.

و مردم در متشابهات دو قسمند: يكدسته آنان توقف در متشابه ميكنند بدون مراجعه بام كتاب و محكمات و خود گمراهند و ديگرانرا هم گمراه ميكنند.

دسته ديگر راسخون در علمند و مراد از راسخ در علم كسي است كه محكمات را از متشابهات تميز دهد و بداند محكم اصل و ام كتابست و بايد متشابهات را بآن بر گردانيد و تأويل متشابه اينست كه متشابه را بمحكم مراجعه دهد و مآل متشابه را در محكم به‌بيند.

و ما در اينجا امثله‌اي از قرآن در محكم و متشابه بيان ميكنيم و طريق تأويل متشابه و بر گرداندن آنرا بمحكم ذكر ميكنيم تا تبصره خوانندگان كتاب و متدبرين در قرآن باشد.

 

 

+                 +              +

 

 

امثله محكم و متشابه و طريق تأويل متشابه

1- آيات صفات: از قبيل گوش و چشم و دست و وجه و استواي بر عرش و امثال آن كه موهم تجسم است و در واقع اين آيات صفات تشبيه حقيقت غيب مجرد است بمحسوس, چون گفتيم عامه مردم نميتوانند تصور كنند كه موجودي مجردِ صرف، احاطه بمسموعات پيدا كند بدون سمع، يا احاطه بمبصرات داشته باشد بدون چشم، و همچنين مردم قدرت را نميتوانند در يابند مگر بتوسط دست, پس آيات صفات از احاطه علميه حق بمحسوسات تعبير بسميع و بصير ميفرمايد و در اين تشبيهات عامه را متوجه ميگرداند كه حق متعال عالم بجزئي و كلي است اما بطوريكه عامه بفهمند و چون البته خداوند بصير بدون بصر, سميع بدون سمع, و قادر بدون يد است اين تعبيرات براي متوجه كردن مردم جاهل و غير مستعد ميباشد بعالم غيب و شناساندن حق بخلق نادان, پس مسلماً بايد محكمات كتاب اين آيات را كه موهم تجسيم است تأويل كند و متشابه برگردانده شود بام الكتاب, قرآن اين تشبيهات را كه براي هدايت توده جاهل است تأويل ميكند بمحكماتي مانند آيه مباركه ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ﴾ [الشورى/11] يعني نيست مانند او چيزي و اوست شنوندة بينا و آية ﴿لا تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الخَبِيْرُ﴾ [الأنعام/103] يعني درنيابد او را چشمها و او دريابد چشمها را و اوست مهربان و آگاه.

ما و ديدن رويش هيچ اين ميسر نيست

چشم ماست جسماني روي دوست روحاني

و سورة مباركة ﴿قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ. اللهُ الصَّمَدُ. لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ. وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ﴾ [الإخلاص/1-4] يعني بگو اي محمد اوست خداي يگانه خدائيكه بي‌نياز است از همه و اوست پناه نيازمندان نزاد كس‌را و زاده نشد از كسي و نيست براي او همتا هيچكس, و آيه ﴿وَلا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاءَ﴾ [البقره/255] يعني و احاطه نميكنند بچيزي از دانش او مگر بآنچه خواهد, و حديث شريف ((إنَّ اللهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ كَما احْتَجَبَ عَنِ الأَبْصارِ وَ إِنَّ الْمَلأَ الأَعْلَى يَطْلُبُونَهُ كَما تَطْلُبُونَهُ أَنْتُمْ)) يعني خداوند محجوب گرديد از عقول چنانكه محجوب گرديد از چشمها و ملاء اعلى طلب ميكنند او را چنانكه شما طلب ميكنيد, كه اين حديث شريف شارح آيات تنزيه‌است.

پس محكم قرآن خدا را در منتهي مرتبه تنزيه معرفي ميكند و آيات صفات حق را در لباس تشبيه براي عامه اهل حس و خيال تقرير مينمايد و شخص راسخ در علم حق را در تنزيه صرف و تجريد بحت عبادت ميكند و آيات متشابه را بمحكم برميگرداند و ميگويد:

عنقا شكار كس نشود دام بازگير

كاينجا هميشه باد بدست است دامرا

و چون بمفاد آيه ﴿وَيُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَاللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ﴾ [آل عمران/30] (و بيم ميدهد شما را خدا از خودش و خدا مهربانست به بندگان) طالبان تصور حقيقت را اين آيه مباركه بدور باش ميراند تا مطلب محال نكنند, لذا بايد راسخ در علم طريقه صحيح را بپيمايد كه رسول اكرم ميفرمايد: ((تَفَكَّرُوا فِي آلاءِ اللهِ وَلا تَفَكَّرُوا في ذاتِ اللهِ، فَإِنَّكُمْ لَنْ تَقْدِرُوا قَدْرَه))

زبان بكام خموشي كشيم و دم نزنيم     چه جاي نطق تصور در او نميگنجد

2- آيات وارده در كيفيت اضلال شيطان: اهل زيغ متابعت اين متشابه را ميكنند و بخيال غلط ميگويند شيطان موجوديست مستقل در مقابل رحمن چنانكه رحمن هدايت ميكند و تمامي خيرات از اوست همچنين شيطان گمراه ميكند و تمامي شرور سببش اوست, اين همان عقيده ثنوي ميباشد كه بدو اصل يعني يزدان و اهريمن قايل شدند كه يزدان اصل هر خيري و اهريمن مبدء هر شري است, لازمه اين عقيده آنستكه قرآن نعوذ بالله دعوت بثنويّت كند – به‌بينيد جمود در متشابه بدون مراجعه بمحكم ملت اسلام را بثنويت كشيد و توحيد اسلام لگدمال فكر ثنوي گرديد.

مراد قرآن از شيطان آنچه مبدء شر و اخلاق رذيله‌است از جن و انس ميباشد چنانكه در قرآن ميفرمايد:

﴿قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ. مَلِكِ النَّاسِ. إِلَهِ النَّاسِ. مِنْ شَرِّ الوَسْوَاسِ الخَنَّاسِ. الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ. مِنَ الجِنَّةِ وَالنَّاسِ﴾ [الناس/1-6].

يعني بگو اي محمد (ص) پناه ميبرم بپروردگار مردمان, پادشاه آدميان, معبود بني آدم, از شر وسوسه كننده نهان شونده كه وسوسه ميكند در سينه‌هاي مردم از جن و انس.

و همچنين: ﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ القَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ﴾ [الأنعام/112].

يعني: و چنانكه ترا اي محمد (صـ) دشمنان هستند ما قرار داديم براي هر پيغمبري دشمناني گردن‌كش از جن و انس, وسوسه ميكنند بعضي از ايشان براي برخي سخنان دروغ آراسته از براي فريب و اگر آفريدگار تو ميخواست با پيغمبران دشمني نميكردند, پس بگذار ايشان را در آن دروغها كه ميبافند.

پس بنا بر نص اين آيات شيطان شخص متفرد نيست بلكه نوع است و در تحت او افرادي وجود دارد از جن و انس و موجود مستقل در مقابل رب العالمين نيست كه خداوند اراده خير كند و شيطان معارضه با حق متعال نمايد.

﴿إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ إِلا آَتِي الرَّحْمَنِ عَبْدًا﴾ [مريم/93].

يعني هر كه در آسمان و زمين ميباشد نيست مگر آينده در قيامت بسوي رحمن در حالتيكه بنده باشد.

پس بايد تدبر در كتاب كرد تا به‌بينيم اين آيات متشابه كه ميگويد شيطان گمراه كننده‌است ولازمه‌اش اينست كه بشر مجبور در معصيت باشد محكمش در كجاي قرآن است تا بر گردانده تأويل بمحكم شود و مسلمان بيچاره كارش بثنويت منجر نگردد و آن آيه محكم آيه مبارك ﴿وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسـِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّي...﴾ [يوسف/53]. كه در اين آيه محكم تصريح ميكند: نفس شرير انسان امر ببدي ميكند و سبب ميشود كه شيطان انس و جن او را در گمراهي مدد كنند, پس شيطان مؤثر مستقل نيست بلكه مبدء شرور نفس اماره بسوء بشراست و شيطان مؤيد او ميباشد چنانكه خداوند باين معنى تصريح ميفرمايد:

﴿هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ؟ تَنَزَّلُ عَلَى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ. يُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَكْثَرُهُمْ كَاذِبُونَ﴾ [الشعراء/221-223].

يعني: آيا خبر كنم شما را بر آنكه فرود ميآيند شياطين؟ فرود ميآيند بر هر دروغگوي بزهكاري, فرا ميدارند گوش را بسخن شيطان و بيشتر ايشان دروغگويانند:

و قرآن مرجع شرور در عالم انسانيت را خود انسان ميداند چنانكه ميفرمايد:

﴿ظَهَرَ الفَسَادُ فِي البَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ﴾ [الروم/41].

يعني آشكارا شد تباهي در بيابان و دريا بسبب آنچه كسب كرد دستهاي مردمان يعني شومي معاصي ايشان تا بچشاند ايشانرا بعضي از جزاي آنچه كردند شايد بچشيدن آن بازگردند از شرك بتوحيد و از اعمال رذيله بفضايل اخلاق.

و همچنين: ﴿إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾ [الرعد/11]. يعني خداوند تغيير نميدهد آنچه براي قومي از همت و عافيت است تا اينكه آن گروه تغيير دهند آنچه در نفسهاي ايشانست, يعني بدل كنند احوال جميله را با اخلاق رذيله.

خلاصه كلام آيات راجعه بشيطان كه متشابه‌است راسخ در علم آنرا تأويل بمحكم ميكند كه ام كتابست و از شيطان نميترسد ولي از خود و اخلاق رذيله خود ميترسد و گرفتار ثنويت نميشود.

3- آيات راجعه بكيفيت جنت از حور و قصور و نهر شير و عسل و شراب و سندس و استبرق و ميوه‌هاي بهشت تمامي اينها متشابه است, لذايذ آخرت و درجات معنوي بهشت كاملتر و لذيذتر از شير و عسلي است كه مردم تصوير ميكنند, چنانكه قرآن تصريح باين معنى دارد كه شراب آخرت سردرد ندارد و شير آخرت كهنه و متعفن نميشود پس اين آيات تشبيهاتي است از مراتب و درجات مؤمنين براي اهل حس و گرنه مطلب فوق اينها است كه بشر بتواند تصور كند و آيه محكم در اين باب آيه مباركه ﴿فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَـهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلونَ﴾ [السجده/17] ميباشد، يعني نميداند هيچ نفسي آنچه را كه پنهان داشته شده‌است براي پرهيزكاران از روشني چشمها (يعني چيزهائيكه بر آن چشمها روشن گردد) كه پاداش عملشان خواهد بود و مبين اين آيه حديث شريف ((أَعْدَدْتُ لِعِبَادِيَ الصَّالِحِينَ مَا لا عَيْنٌ رَأَتْ وَلا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَـر است)) يعني مهيا كردم براي بندگان صالح خود لذايذي كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و بر قلب بشري خطور نكرده‌است.

ما نميخواهم نعوذ بالله بگوئيم كه اين نحو لذايذ حيه در بهشت نيست بلكه ميخواهيم بگوئيم كه آن حس آخرتي بالاتر از اين حس و محسوسات آن عالم كامل‌تر از لذايذ و محسوسات اين نشاة است و همچنين آيات راجعه بجهنم از صديد و غسلين و آتش كه تمامي الام و مصيبت‌هاي آخرت براي گناهكاران بطوري شديد و سخت است كه اگر حقايق آلام و بدبختي‌هاي آن نشأه را تنزيل دهيم در اين عالم مار و عقرب و سگ و گرگ درنده و آتش و چرك و تاريكي و امثال آن خواهد بود و در واقع آن آلام سخت‌تراست از آنچه كه ما تصور ميكنيم, مار و سگ و گرگ و عقرب دنيا را ميشود كشت, آتش دنيا را ميتوان با آب خاموش كرد, اما مار و عقرب و آتش آخرت كشته و خاموش نميشود مگر بعفو و رحمت الهي, خداوند ميفرمايد ﴿نَارُ اللهِ المُوقَدَةُ. الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الأَفْئِدَةِ﴾ [الهمزه/6-7] يعني آتش آخرت آتشي است كه از دل گناهكاران شعله ور ميگردد, گرگ و سگ اخلاق رذيله بهيچ سمي كشته نميشود:

اي دريده پوستين يوسفان

 

گرگ بر خيزد از اين خواب گران

گشته گرگان يك بيك خوهاي تو

 

ميدرانند از غضب اعضاي تو

خون نخسپد بعد مرگت از قصاص

 

تو مگو من ميرم و يابم خلاص

اين قصاص نقد حيلت بازي است

 

پيش نقد آن قصاص اين بازي است

ملعبه گفته‌است دنيا را خدا

 

كين جزا لعب است پيش آن جزا

اين جزا تسكين جنگ و فتنه‌است

 

آن چو اخصاء است و اين چون ختنه‌است

اللهم إني أعوذ بك من خزي الدنيا وعذاب الآخرة.

4- و از متشابهات قرآن قصه آدم و حوا, و خروج آنان از بهشت است چنانكه جمعي از محققين بر اين رفته‌اند و تحقيق در اين مسئله مبتني بر ذكر مطالبي است:

1- آنكه در قرآن نص صريحي نداريم براينكه آدم پيغمبر بوده‌است بلكه مفهوم آيه ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ﴾ [النساء/163] دلالت دارد براينكه نوح اول پيغمبريست كه باو وحي شد و مبعوث برسالت گرديد و مؤيد اين آيه مباركه ﴿وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإِبْرَاهِيمَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ﴾ [الحديد/26] است و نيز خداوند در سوره‌هائيكه اسم رسل را مي‌برد مثل سوره هود و مريم و انبياء و شعراء و صافات و قمر هيچ ذكرى از نبوت آدم نكرده‌است.

و امام رازي در تفسير آية ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا...﴾ ميگويد كه چرا خداوند ابتداء بذكر نوح كرد؟ جواب ميدهد چون نوح اول پيغمبري بود كه مبعوث برسالت شد و نيشابوري و ابو السعود و خازن و جمعي ديگر از مفسرين در اينمطلب متابعت فخر رازي را نموده‌اند.

2- مليون آدم را ابو البشر ميدانند و ميگويند خلقت آدم پيش از شش هزار سالست و در كتب مسيحيّون ذكر شده‌است كه مدتي كه ميان طوفان نوح و عيسى بود سه هزار و سيصد و هشت سال و مابين عيسى و آدم چهار هزار و چهار سال پس ما بين ما و آدم زيادتر از پنجهزار و شانزده سال نخواهد بود.

فلاسفه اين حساب را تخطئه كرده‌اند ميگويند اين اختلاف شديدي كه ما بين اصناف بشر است از قبيل اختلاف لغات و دين و جسم شصت قرن كفايت نميكند و قديمترين آثار و نقوش مصري كه قريب چهار هزار سال پيش از اين ساخته شده‌است اختلاف اشكال ملل افريقا و سوريه و مصر را مثل اختلاف امروزي نشان ميدهد اختلاف ملل مذكور در شكل و جمجمه و دماغ و اعضاي ديگر در آثار مذكور كاملاً بيّن و هويدا است و ممكن نيست كه در ظرف دو هزار سال اينهمه اختلافات در مللي كه از پدر و مادر واحد مشتق شده‌اند پيدا شود.

تاريخ وجود انسان در زمين هموراه افكار دانشمندان و اهل بحث را بخود مشغول داشته‌است اگر چه آنچه تا بحال گفته شده‌است ظني بوده‌است.

پادشاه مصر بطليموس فيلادلف دانشمند زمان خود منتيون را كه در قرن دوم پيش از ميلاد بود مأمور كرد تا قديمترين عصر مصريان قديم را براي او تعيين كند, نتيجه بحث و تحقيق آن دانشمند قريب سي و پنجهزار سال شد.

و ديودور مورخ يوناني در قرن اول ميلادي قديمترين عصر مصريان را به بيست و سه هزار و پانصد سال تحديد كرد و بيرور مورخ كلداني كه در قرن سوم پيش از مسيح زندگاني ميكرد مدت اقوام كلداني را چهارصد و سي هزار سال تعيين نمود و مدت ميان طوفان نوح و سميراميس ملكه بابل را سي و پنجهزار سال حساب كرد.

اما فلاسفه قرون معاصر در تعيين تاريخ وجود انسان اول هر زمين بعلم طبقات الارض اعتماد ميكنند و مدتي را كه براي فاصله شدن طبقات زمين از كالبدهاي بشري كه در عميق‌ترين نقاط واقعند حساب ميكنند.

حساب تشكيل تدريجي طبقات زمين امروز براي دانشمندان خيلي سهل و ساده‌است اگر چه در دقت بپايه‌اي كه موجب قطع و يقين گردد نميرسد زيرا رسوبات زمين در هرجا و همه جهات بدرجه معين و قاعده مخصوص تشكيل نميشود ولي با وجود اين از بهترين ادله براي تعيين عمر انسان بر روي زمين محسوب ميشود.

انجمن انگليسي مستر هورتو را براي حساب كردن عمر انسان در روي زمين مأمور ساخت (در كشور مصر) شخص مزبور تاريخ بناي مِسلّه عين شمس را براي مبدء اختيار كرد و اين مِسلّه در سال دو هزار و سيصد پيش از ميلاد بنا شده بود و چون خاكها را از اطراف ساق اين مِسلّه دور كردند معلوم شد كه از مدت بناي آن تا حال خاك قريب يازده قدم انگليسي بالا آمده‌است كه در هر قرن سيصد و هيجده گره ميشود بعد از آن عميقترين نقاط زمين را كه آثار و بقاياي انساني در آن باقي مانده‌است حساب كردند سي و نه قدم تا سطح زمين شد و از اينجا نتيجه گرفتند كه عمر انسان قريب سي هزار سال ميگردد.

در امريكا جمجمه قديمي در اعماق زمين پيداشد و دانشمند امريكائي بونيت دونون حساب كرده گفت كه لا اقل يكصد و پنجاه و هشت هزار سال لازم شده‌است تا رسوبات متوالي را بآن اندازه از سطح زمين جدا كرده‌است.

اينست مقدار اختلافي كه ميان مليون و فلاسفه در تاريخ عمر انسان در روي زمين موجود است و ما ناگزيريم كه آن را موافق روح اسلام حل كنيم.

پس ميگوئيم قرآن و سنت صحيح چيزي در باب وجود آدم در روي زمين ذكر نكرده‌است و آنچه مفسرين در اين باره ذكر كرده‌اند از يهوديان گرفته‌اند و در كتابهاي اسلامي اقوالي يافت ميشود كه با روح علوم جديده ملايمت و سازگاري دارد يا لا اقل مردم عصر كنوني ميتوانند باور كنند كه اسلام گنجايش اينگونه آراء تازه را دارد.

چنانكه علاء الدين علي البسنوسي در كتاب محاضرة الاوايل كه تأليف آن در سال نهصد و هشتاد و هشت هجري شده‌است بيان ميكند كه در خبر آمده‌است چون آدم خلق شد زمين با او گفت اي آدم وقتي بر روي من پاي نهادي كه طراوت و شادابي و جواني من بسر آمده‌است و من كهنه و پوسيده شده‌ام و بعد ميگويد: در بعضي از تواريخ آمده‌است كه پيش از آدم مخلوقي در روي زمين بودند و گوشت و خون داشتند و براينمطلب قرآن هم شاهد است كه ﴿أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ؟؟﴾ [البقره/30] زيرا ملائكه اين سخنان را از روى معاينه سابقى ميگفتند و نيز ميگويد در خبر است كه پيش از خلق آدم مردمي در روي زمين بودند و خدا پيغمبري بسوي ايشان فرستاد باسم يوسف كه او را گرفتند و كشتند.

و از اماميه صدوق كتاب جامع الاخبار در فصل پانزدهم خبري طولاني نقل ميكند و در آن خبر است كه خدا پيش از خلق آدم سي آدم ديگر بيافريد كه ميان هر آدم و آدم ديگر هزار سال فاصله بوده و پس از آنان دنيا قريب پنجاه هزار سال ويران بود و بعد از آن دوباره پنجاه هزار سال آباد شد بعد پدر ما آدم آفريده شد.

و ابن بابويه در كتاب توحيد از امام صادق (ع) در حديث طويلي نقل مي‌كند كه امام فرمود آيا تو گمان ميكني كه خدا بشري غير از شما نيافريده‌است بلى بخدا كه خداوند قريب يك مليون آدم آفريده و شما از اولاد آدم آخرين هستيد.

و در كتاب خصايص ابن بابويه نيز حديثي است كه اين تعدد از آن فهميده ميشود زيرا حضرت صادق عليه السلام در آن حديث ميفرمايد كه خداي جهان را دوازده هزار عالم است و هر عالمي از هفت آسمان و هفت زمين بزرگتر است و هيچ عالمي گمان نمي‌كند خداي جهان عالمي ديگر دارد.

و شيخ محي الدين در فتوحات مكيّه در باب حدوث عالم ميگويد من كعبه را با قومي طواف كردم كه آنانرا نمي‌شناختم و آنان براي من دو بيت گفتند كه من يكي را حفظ كردم و ديگريرا فراموش نمودم و آن بيت محفوظ اين است

لَقَدْ طُفْتُمْ كَما طُفْنا سِنيناً       بِهذا الْبَيْتِ طُرّاً أَجْمَعُونَ

بيكي از آنان گفتم شما كيستيد گفت ما از اجداد اوّل شما هستيم گفتم چند مدت از ما جلوتريد گفتند قريب چهل هزار سال و خرده‌اي گفتم كسي از آدمهاي نزديك را اين سن نبوده‌است گفت كدام آدم را مي‌گوئي آيا آنكه از همه بتو نزديكتر است يا ديگري را من در پاسخ او قدري تفكر كردم و مبهوت شدم و بياد آوردم حديثي را كه از رسول الله روايت شده‌است كه خدا پيش از آدم معلوم پيش ما صد هزار آدم ديگر خلق كرده‌است.

و نيز شيخ در فتوحات مكيّه ذكر ميكند كه روزي در عالم ارواح با ادريس يكجا مجتمع شديم و از او از صحت اين مكاشفه و خبري كه در اين باب وارد شده‌است پرسيدم ادريس گفت هم شهود و هم مكاشفه تو صحيح است و هم خبر صادق است و ما گروه پيغمبران بحدوث عالم ايمان آورديم ولي علم ما از مبدأ موجودات و اعيان منقطع شد.

شيخ ميگويد تاريخ بدايت عالم مجهول است و حدوث آنرا همه انبياء و علماء و مجتهدين قبول دارند و بعضي از فلاسفه پيشينيان و متأخرين آنرا قبول ندارند و در اين باب اعتماد بر قول مورّخين نادان نشايد.

نتيجه:

چون اين مقدمات را دانستي بر تو واضح و هويدا ميشود كه قصة آدم و حوّاء و عصيان آنان و هبوطشان بزمين ظاهر آن مراد نمي باشد و مسلمين در باره آن دو طريقه اتخاذ كرده‌اند:

1- طريقة سلف صالح است كه باريتعالى را در غايت تنزيه معتقدند و امر را تفويض باو ميكنند و آنچه از حقايق بر ما مجهولست علم آنرا بخداوند عالم توانا واگذار مي‌نمايند، و در قضيه آدم ميگويند حقيقت آن بر ما مجهول است و ما ايمان بما جاء به النبي داريم و در اين مسئله علم او را بخداوند واگذار ميكنيم، ولي در نقل اين قصه استفاده‌هائي براي انسان در اخلاق و اعمال و احوالش مي‌باشد و خداوند با بيان اين قصه بعضي از حقايق و معاني را بعقول بشر نزديك نموده‌است.

2- طريقه خلف است و آن عبارات از تأويل ميباشد، ميگويند چون مبني اسلام بر روي منطق و عقل است و اسلام در هيچ جا قدم از جاده عقل فراتر ننهاده‌است پس هرگاه عقل بچيزي جازم و قاطع شد و در نقل خلاف آن ذكر شد عقل قرينه قطعيه‌است براينكه مراد از نقل ظاهر آن نميباشد بلكه بايد آنرا بر معنى موافق عقل حمل نمود و اين فقط با تأويل درست ميشود.

و من انشاء الله بر طريقه سلف هستم و در آنچه كه در باره خدا و صفات او و آنچه متعلق بعالم غيب است تفويض امر بخود حقتعالى ميكنم ولي براي روشن ساختن مردم و يادآوري دانشمندن سخني چند بر طريقه متأخرين ميگويم.

در آيات قرآني كه در اين باب وارد شده‌است مجال واسعى براي تفصيل و تحقيق ميباشد زيرا متضمن يك عده مسائلي است كه باحث در قرآن بايد از آن اطلاع داشته باشد.

1- اينكه خدايتعالى با ملائكه خود در باب خلقت آدم بر روي زمين سخن رانده‌است و ملائكه او را پاسخ داده‌اند و شخص باحث در دين بايد حقيقت اين محاوره را بفهمد.

2- اينكه آدم همه اسماء را ياد گرفت معنى اين اسماء و مراد از سجود ملائكه چيست.

3- اينكه خداوند آدم و حوا را در بهشت جاي داد اين بهشت در كجا بود؟ در آسمان بود يا زمين؟ و اينكه آنانرا از خوردن شجره منع فرمود آن شجره چه بود؟ و معنى آن نهي چه ميباشد؟

4- اينكه خداوند آنانرا از بهشت بيرون كرد مقصود چيست؟

5- اينكه آدم از خداي خود كلماتي تلقي نمود تلقي كردن كلمات چه بود؟

اما امر اول ظاهر آيه دلالت دارد كه ميان خداوند و ملائكه محاوره‌اي صورت گرفته‌است و حقيقت دين اسلامي همچنين محاوره‌اي را جايز نميداند چنانكه در حديث است خداوند از عقول پنهانست همانطوريكه از چشمها پنهانست و ملائكه اعلى خدا را طلب ميكنند همچنانيكه شما طلب ميكنيد و همچنين در قصه اسراء وارد شده‌است كه جبرئيل در صعود خود با رسول خدا بحد محدودي رسيد وگفت اگر بقدر انگشتي بالا روم ميسوزم پس پيغمبر او را گذاشت و خود حركت كرد و چون خداي تعالى ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ﴾ [الشورى/11] نظيرش نيست و بزرگتر از او چيزي نميباشد در عقل جايز نيست كه جماعتي از مخلوقات او در امريكه حكمت و اراده او اقتضا كند بمخالفت برخيزند، ﴿إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ [النحل/40].

پس بايد اين محاوره تمثيلي از حال ملائكه باشد كه چون دانستند خداوند ميخواهد آدمرا خلق كند (خواه اين دانستن از روي استعدادي باشد كه براي فهم و قايع پيش از حدوث آن دارند و خواه بجهت ظهور مقدمات و مبادي آن باشد) و اين محاوره يك نوع محاوره وجداني است كه عبارت از حديث نفس باشد يعني اين مجادله و اعتراضات را پيش خود ميكردند تا آنكه خداوند بآنان وحي فرمود كه ﴿إِنِّي أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ﴾ و پس از آن تسليم امر الهي شدند.

و اما امر دوم كه عبارت از تعليم اسماء باشد مفسرين در اين باب گفته‌اند كه خداوند اسماء جميع محدثات و مخلوقات بجميع السنه و لغات بآدم تعليم كرد و بعد آدمرا امر فرمود تا آنرا بملائكه شرح دهد.

در نظر ما اين امر را نبايد بهمان ظاهرش كفايت كرد بلكه تمثيلي است بتأثيري كه از خلق آدم كه قابليت همة شرور و سيآت را دارد در ملائكه پيدا شد و اين امر بر ملائكه گران آمد يعني ملائكه اگر چه تسليم امر را بباريتعالى كردند ولي باطناً اعتراض مزبور در خاطر آنها باقي بود تا آنكه آدم آفريده شد و خواص و حقيقت و مليت او آشكار گشت و قابليت او از براي ادراك كليات و رسيدن بكمالات لا يتناهي بر همه معلوم شد و امكان وصول او بآخرين درجه ترقي و كمال هويدا گرديد آنگاه از عظمت خالق و تدبير صنع او آگاه شدند و او را تنزيه و تقديس كردند و اين همان معنى سجده ملائكه بآدم ميباشد نه سجده ظاهري كه خداوند ملائكه و آدم را يكجا جمع كند و بعد آنانرا بسجده آدم وا دارد.

و در باب امر سوم برخي از مفسرين از آنجمله ابو القاسم بلخي و ابو مسلم اصفهاني بر اين عقيده‌اند كه اين بهشت در روي زمين بوده‌است و در اين صورت معنى چنين است كه خداوند آدمرا در زميني كه داراي درخت و ميوه بود خلق كرد تا بتواند از آن روزي خورد و درختي كه از نزديك شدن بآن نهي شده‌است بعضي گفته‌اند گندم بود و برخي ديگر گفته‌اند درخت انگور بود و گروهي گفته‌اند هيچ كدام نبود و شايد درختي بود كه موحب ضرر و خسارت و مرض ميشد و باين سبب از آن ممنوع شدند و جمعي از اهل تحقيق ميگويند مراد از شجره شجره هوي يا طبيعت بود.

امر چهارم مراد از اهباط از آسمان بزمين آوردن نيست بلكه مقصود اخراج از جنت و بهشت مي‌باشد بسبب معصيتي كرده بودند و باين سبب پس از آنكه زندگي راحتي داشتند دچار نكبت شدند چنانكه مقصود از اهبطوا مصراً نيز همين است.

و مراد از كلماتيكه از خداي خود تلقي كرد دعائي بود كه خداوند باو آموخت و آن اينست ﴿قَالا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ﴾ [الأعراف/23].

حاصل مطلب اينستكه مراد از آدم در قرآن آدم شخصي نيست بلكه آدم نوعي ميباشد كه خداوند تبارك و تعالى نوع انسانرا خلق فرمود و او را قابل كمالات غير متناهيه قرار داد و تمامي آيات وارده در اين باب حقايقي است كه بصورت تمثيل و استعاره بيان شده‌است پس ما بايد جمود در اين متشابه نكنيم و آنرا بمحكم كتاب رد كنيم كه در آن مراد از آدم را نوع گرفته نه شخص و آن آيه محكم اين آيه‌است كه ميفرمايد ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآَدَمَ...﴾ [الأعراف/11].

تا اينجا تحقيق در محكم و متشابه و معنى تأويل و برگرداندن متشابه بمحكم و طريقه راسخين در علم و امثله‌اي از كتاب بوده, اينك آيه راجع باين مطلب را تفسير ميكنيم تا ديگر جاي اشكالي نباشد.

خداوند ميفرمايد: ﴿هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الكِتَابَ مِنْهُ آَيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي العِلْمِ يَقُولُونَ آَمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُو الأَلْبَابِ﴾ [آل عمران/7].

يعني اوست خدائيكه فرستاد بر تو كتاب را كه بعضي از آن آيات محكمات است كه اصل كتاب و ام و مرجع متشابهات ميباشد, مردمي كه دلهايشان كجي و تباهي دارد پيروي متشابهات مي‌نمايند براي طلب فتنه و تأويل بر طبق هواي خود بدون مراجعه بمحكم, و تأويل متشابهات و برگرداندن آن بمحكمات را نميداند مگر حق متعال و راسخين در علم, درحاليكه اينان ميگويند كه ايمان بهمه كتاب داريم محكم آن و متشابه آن وهمه آن از طرف پروردگار ماست و متذكر نميشوند مگر عقلا.

بعضي گفته‌اند آيات متشابه را غير خداوند كسي ديگر نميداند و ما بيان كرديم كه راسخون در علم ميدانند, اگر قول اينان صحيح باشد لازم ميايد كه رسول اكرم (صـ) هم نداند و اين قول كفر است, قرآني كه نفس مقدس رسول متشابهاتش را نفهمد چگونه ميتواند مردم را هدايت كند؟ وقتي كه امر داير شد كه رسول اكرم هم نفهمد يا چنانكه بيان كرديم عامه نادان از متشابه آن استفاده كنند و راسخون در علم تأويل بمحكم كنند, البته معنى دوم مقطوع است و ما در سابق با ادله متقن از كتاب و سنت و دليل عقلي ثابت كرديم كه جميع قرآن قابل فهم است اما با شرايطي كه ذكر شد، وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.

 

+                 +              +

 

 

سوگندهاي قرآن

خداوند متعال در قرآن مجيد بچيزهائي از مخلوقات خود سوگند ياد فرمود و سبب آن دو امر است.

1- كفار در بعضي از اوقات معترف بودند كه رسول اكرم (صـ) در اقامه برهان تسلط تامي دارد اما ميگفتند كه رسول اكرم مجادله ميكند و خود ميداند كه آنچه ميگويد فاسد است و غلبه حضرتش بر ما بقوه جدال است نه براستي مقال, چنانكه ديده ميشود بعضي از مردم هنگاميكه خصم اقامه دليل كرد و مستمع در مقابل خصم نتوانست قد علم كند ميگويد اين عجز من از استدلال نه از براي اين است كه من باطل ميگويم بلكه خصم من چون قدرت كامل بر استدلال دارد و مجادلي قوي پنجه است حق مرا باطل ميكند و بر من غالب ميشود و خصم من ميداند كه حق بجانب من است, با اين تصور باطلي كه مستمع دارد ديگر مستدل راهي براي اقامه برهان ندارد, هر چه برهان بياورد بازهم حمل بر قدرت متكلم و مستدل ميكند نه بر حق گوئي آن.

در اين صورت مستدل راهي ندارد جز توسل بقسم و سوگند و اينكه بگويد و الله من راست ميگويم, غرضم مجادله نيست, بخدا من حق ميگويم, تا بتواند كلام خود را مورد تصديق مخاطب سازد.

2- يكي از معتقدات عرب اين بود كه اگر كسي قسم دروغ ياد كند موجب خرابي ديار و هلاك شخص سوگند ياد كننده ميشود و اين خود مشئوم است, بنابراين از سوگند دروغ دوري ميجستند و پيغمبر اكرم بهر چيزي سوگند ياد كرد و هر روز هم بر رفعت و عظمتش افزوده شد و خود اين يك برهان محكم بر ضد آنان بود.

 

+                 +              +

 

 

مقسم به يا آنچه خداوند بآن سوگند ياد كرده‌است

علماء را در مقسم به دو قول است:

قول اول – اينكه مراد از مقسم به در تمامي سوگندهاي قرآن خالق اين اشياء است نه عين آنها مثل و الشمس و ضحيها كه مراد خالق آفتاب است و براين مطلب بسه وجه استدلال كرده‌اند:

1- پيغمبر اكرم از سوگند بغير خداوند نهي فرمود پس چگونه خداوند در قرآن كريمش بغير خدا سوگند ياد ميكند.

2- سوگند ياد كردن بچيزي موجب تعظيم و تكريم آنچيز است و اين تعظيم براي موجودي جز حق متعال لايق و سزاوار نيست.

3- اينكه گفتيم قسم در اين موارد بخالق موجوداتست قرآن در بعضي از آيات تصريح بآن ميكند مثل ﴿وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا (5) وَالأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا (6) وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا﴾ [الشمس/5-7] يعني قسم بآسمان و آنكه بنا كرد آنرا و قسم بزمين و آنكه پهن كرد آنرا و قسم بنفس و آنكه راست كرد آنرا.

قول دوم – قول كسي است كه ميگويد قسم باعيان اين اشياء است و استدلال كرده‌است بـ:

1- اينكه ظاهر لفظ دلالت دارد كه سوگند بعين اين اشياء است و عدول از آن خلاف اصل ميباشد.

 دو وجه سوم كه ميگويد در آية ﴿وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا﴾ [الشمس/5]. سوگند بخالق سماء است غلط ميباشد بجهت اينكه لفظ قسم را اول منزل بسماء كرده بعد بباني آن, اگر مراد از قسم بسماء سوگند بباني آن بود در موضع واحد تكرار لازم ميامد و مسلماً جايز نيست.

 

 

اقسام سوگندهاي قرآن

سوگندهائي كه حق متعال در قرآن كريم ياد فرموده همه آنها بر اصول ايمانست كه معرفت آن بر خلق واجب ميباشد و آن چند قسم است.

1- سوگند براي اثبات توحيد مثل: ﴿ وَالصَّافَّاتِ صَفًّا (1) فَالزَّاجِرَاتِ زَجْرًا (2) فَالتَّالِيَاتِ ذِكْرًا (3) إِنَّ إِلَهَكُمْ لَوَاحِدٌ ﴾ [الصافات/1-4].

يعني قسم بفرشتگان صف كشيده در مقام عبوديت و طرد كنندگان شياطين از استراق سمع و خوانندگان وحي الهي بر انبياء بدرستيكه خدايتعالى هر آينكه يكتاست – ابي مسلم ميگويد: مراد از صافات صفاً سوگند بمؤمنين است كه در صف جماعت بايستند و مراد از زاجرات زجراً مؤمنين است كه بلند ميكنند صوت خود را در وقت قرائت قرآن (چون زجر بمعنى صيحه است) و مراد از تاليات ذكرا نيز مؤمنين است كه در نماز قرائت قرآن ميكنند.

پس سوگند در اين آيه براي اثبات توحيد است.

2- سوگند بر حقيقت قرآن مثل: ﴿فَلا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ. وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ. إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾ [الواقعه/75 -77]

يعني سوگند ياد ميكنم بمواقع نجوم قرآني يعني اوقات نزول آن, و بدرستيكه آنچه خدايتعالى بدو سوگند ياد كرده سوگنديست اگر دانيد بزرگ و معتبر, بدرستيكه آنچه آنحضرت بر شما ميخواند هر آينه قرآنيست بزرگوار و بسيار نافع (جواب قسم) – در اين آيه خداوند سوگند ياد فرموده و در آن تعظيم قرآن را نموده است.

و مثل: ﴿حم (1) وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ (2) إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ﴾ [الدخان/1-3]. يعني قسم بكتاب آشكارا ما قرآن را در شب مباركي فرستاديم،

و مثل: ﴿حم (1) وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ (2) إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآَنًا عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾ [الزخرف/1-3]. يعني قسم بكتاب آشكارا ما قرآن را عربي قرار داديم.

3- سوگند بر حقيّت رسول اكرم مثل: ﴿يس (1) وَالْقُرْآَنِ الْحَكِيمِ (2) إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (3) عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾ [يس/1-4].

يعني قسم بقرآن محكم يا حكم كننده بحق يا خداوند حكمت بدرستيكه تو بي‌شك و شبهه از فرستادگان بسوي خلق هستي از آن فرستادگاني كه بر راه راست توحيد بودند يا تو فرستاده شده‌اي بطريقة استقامت كه راهيست موصل بمقصود.

و مثل: ﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ (1) مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ (2) وَإِنَّ لَكَ لأَجْرًا غَيْرَ مَمْنُونٍ ﴾ [القلم/1-3]

يعني قسم بدوات و قلم و آنچه مينويسند تو بنعمت پروردگار خود ديوانه و بدرستيكه مرتور است مزد غير منقطع.

و مثل: ﴿وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى (1) مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى (2) وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴾ [النجم/1-3]

مراد از نجم نجوم قرآنست و هوى بمعنى نزول آن. يعني سوگند بسوره و آيات قرآن چون فرود آيد. گمراه نشد صاحب شما و خطا نكرد و معتقد بهيچ باطلي نشد و سخن نميگويد از هواي نفس خود.

و مثل: ﴿فَلا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ (38) وَمَا لا تُبْصِرُونَ (39) إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ [الحاقه/38-40].

يعني پس نه چنانست كه كافران ميگويند كه قرآن يافته و ساخته محمد (ص) است سوگند ميخورم بآنچه مي‌بينيد از مشهودات و بآنچه نمي‌بينيد از مغيبات بدرستيكه قرآن قول رسوليست بزرگوار.

و تمامي اين آيات سوگند بر حقيت رسول اكرم (صـ) ميباشد.

4- سوگند بر اثبات جزا و وعد و وعيد: مثل: ﴿وَالذَّارِيَاتِ ذَرْوًا (1) فَالْحَامِلاتِ وِقْرًا (2) فَالْجَارِيَاتِ يُسْرًا (3) فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْرًا (4) إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَصَادِقٌ (5) وَإِنَّ الدِّينَ لَوَاقِعٌ (6) [الذاريات/1-6].

يعني سوگند ببادهاي پراكنده كنندة ابرها و بابرهاي بردارندة بارگران باران بكشتيهاي روندة بآساني و بقسمت كنندة كارها كه آنچه وعده داده شد هر آينه راست است و بدرستيكه جزاء و حساب هر آينه واقع و بودنيست بي‌شك و شبهه.

و مثل: ﴿وَالْمُرْسَلاتِ عُرْفًا (1) فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا (2) وَالنَّاشِرَاتِ نَشْرًا (3) فَالْفَارِقَاتِ فَرْقًا (4) فَالْمُلْقِيَاتِ ذِكْرًا (5) عُذْرًا أَوْ نُذْرًا (6) إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَاقِعٌ [المرسلات/1-7].

يعني قسم بانبياء يا فرشتگان فرستاده شده بنيكوئي (يعني بامر و نهي) و سوگند بملائكه تند رونده در امتثال امر الهي و سوگند بنشر و ظاهر كنندگان شرايع و سوگند بجدا كنندگان مرحق و باطل را از يكديگر و سوگند بفرشتگان كه القاء كنندگان وحي و ذكرند براي عذر متقيان يا بجهت بيم كردن مبطلان كه آنچه وعده داده شديد هر آينه بودني است.

و مثل: ﴿وَالطُّورِ (1) وَكِتَابٍ مَسْطُورٍ (2) فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ (3) وَالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ (4) وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوعِ (5) وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ (6) إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِعٌ (7) مَا لَهُ مِنْ دَافِعٍ [الطور/1-8].

يعني قسم بطور سينا و كتاب نوشته شده در صحيفه گشوده (مراد قرآنست) و قسم بخانه آباد (يعني كعبه) و سوگند بسقف بلند افراشته (يعني آسمان) و سوگند بدرياي مملو و پر, بدرستيكه عذاب پروردگار تو هر آينه بودني و فرود آمدني است, هيچ جيز آن عذاب را دفع كننده نيست بلكه بهمه حال واقع خواهد بود.

خداوند متعال درسه آيه زير پيغمبرش را امر فرمود سوگند ياد كند بر اثبات معاد و جزاء:

آيه اول – ﴿زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ لَنْ يُبْعَثُوا قُلْ بَلَى وَرَبِّي لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلْتُمْ وَذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ [التغابن/7].

يعني: كفار گمان كردند كه برانگيخته نخواهند شد بگو اي محمد برانگيخته خواهند شد و سوگند بپروردگار من كه البته مبعوث خواهيد شد در قيامت پس خبر داده ميشود بآنچه كرديد در دنيا، و اين برانگيختن و جزاء دادن بر خداوند سهل و آسانست.

آيه دوم – ﴿وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَى وَرَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلا فِي الأَرْضِ وَلا أَصْغَرُ مِنْ ذَلِكَ وَلا أَكْبَرُ إِلا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ [سبأ/3].

يعني: كفار گفتند كه قيامت نمي‌آيد, بگو اي محمد بحق پروردگار من نه آن است كه شما ميگوئيد هر آينه بيايد شما را قيامت و پروردگار داننده پوشيده‌هاست و پوشيده نگردد از او هموزن مورچه‌اي يا بوزن ذره‌اي از ذرات هوا در آسمانها و نه در زمين و نه خوردتر از مقدار ذره‌اي و نه بزرگتر مگر آنكه نوشته شده‌است در كتاب نوشته.

آيه سوم – ﴿وَيَسْتَنْبِئُونَكَ أَحَقٌّ هُوَ قُلْ إِي وَرَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌّ وَمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ [يونس/53].

يعني: از تو در باب قرآن و ادعاي نبوت مي‌پرسند كه آيا حق است؟ بگو اي محمد بحق پروردگار من آن حق است و شما عاجز كنندگان نيستيد, يعني بقدرت حق متعال عجز راه ندارد.

5- سوگند بر احوال انسان مثل: ﴿وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى (1) وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى (2) وَمَا خَلَقَ الذَّكَرَ وَالأُنْثَى (3) إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّى [الليل/1-4].

يعني قسم بشب چون بپوشد عالم را بظلمت خويش و سوگند بروز چون روشن شود و ظلمت شب را زايل گرداند و سوگند بكسي كه آفريده نر و ماده بدرستيكه جزاي سعي شما در كردارها پراكنده است و جزاء و پاداش مناسب عمل است, بعضي را ثواب كرامت ميفرمايد و جمعي را عقاب و ملامت ميكند.

و مثل: ﴿وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا (1) فَالْمُورِيَاتِ قَدْحًا (2) فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحًا (3) فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا (4) فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا (5) إِنَّ الإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ [العاديات/1-6]

يعني سوگند باسبان هجوم كننده كه بوقت دويدن نفس زنند و بيرون آورندگان آتش از سنگ بسمها و قسم بغارت كنندگان در وقت صبح و آن اسباني كه يوقت سفيده دم غباري در كنار آن قبيله برانگيختند و بميان گروهي از دشمنان در آمدند, كه انسان بتحقيق ناسپاس است بر پروردگار خود.

و مثل: ﴿وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلا الَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)

يعني قسم بعصر تو اي محمد (صـ) كه فاضل‌ترين عصرها است بدرستيكه انسان در زيانكاري است مگر آنانكه گرويدند و اعمال پسنديده كردند و يكديگر را بعمل راست و درست و بصبر و طاعت وصيت كردند.

و مثل: ﴿وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ (1) وَطُورِ سِينِينَ (2) وَهَذَا الْبَلَدِ الأَمِينِ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ (4) ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ (5) إِلا الَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ [التين/1-6].

يعني قسم بكوه تينا و كوه زيتا (كه هريك معبد انبيا بوده است) و سوگند بطور سينا (كه محل مناجات كليم است) و سوگند بدين شهر امان دهنده (كه مكه معظمه و مولد سيد انبياء است), بتحقيق آفريديم انسان را در بهترين تعديلي پس باز گردانيديم او را به اسفل سافلين (يعني عالم طبيعت) مگر آنانكه گرويدند و عمل شايسته بجاي آوردند, ايشان را مزد بي‌منت است – تمامي اين آيات سوگند بر احوال انسانست، وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.

 

+                 +              +

 

 

فواتح سور قرآن

در مبحث اول كتاب ثابت كرديم كه در قرآن كلمه و آيه‌اي نيست كه براي بشر مفهوم نباشد ديگر محتاج به تكرار نيستيم و از اين بيان بطلان قول كسيكه ميگويد فواتح سور براي بشر معلوم نيست ظاهر ميگردد و در اينجا دو دليل در مفهوم بودن فواتح سور ذكر ميكنيم:

1- رسول اكرم در زمان بعثتش بخصوص در مكه معظمه گرفتار دشمنان سخت بود و همه باو افترا ميزدند از قبيل اينكه مجنون و شاعر و كاهن و متعلم از بشر است و غير آن و هميشه منتظر بودند عيبي بر رسول اكرم و قرآن بگيرند, پس با اين قسم دشمني چگونه تصوير ميشود كه پيغمبر (ص) كهيعص يا حمعسق يا طه و امثال آنرا تلاوت فرمايد و مشركين بهيچوجه نفهمند و رسول اكرم را بقرائت اين حروف سرزنش نكنند كه اين چه سخنانيست ميگوئي, و براي استهزاء و مسخره كردن آن حضرت ذكر اينكلمات غير مفهوم كافي بود, اگر اين كلمات مالوف آنان نبود و نمي‌فهميدند و از آن مطلبي در‌نمي‌يافتند مسلماً اعتقادشان بجنون و باطل گوئي او بيشتر ميشد و سرزنش و توهين بمقام رسالت بيشتر ميكردند – پس معلوم ميشود كه مشركين باين حروف و كلمات و آنها را مي‌فهميدند, چنانكه سيوطي در اتقان ميگويد:

طه بلغت حبشه و نبط بمعنى يا ايها الرجل است و يس بلغت حبشه يا ايها الانسان و ن در آيه مباركه ﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ﴾ [القلم/1] بمعنى دوات ميباشد.

2- اينكه مشركين هر چه را از قرآن نمي‌پسنديدند اشكال ميكردند و رسم قرآن چنين است كه اشكالات آنانرا نقل ورد ميكند, اگر اين كلمات غير مفهوم بود مسلماً مشركين اشكال ميكردند و ميگفتند كه قرآن ميگويد اكر ميتوانيد مثل آن ياده آيه نظير آن بياوريد ما كه اينكلمات را نمي‌فهميم چگونه معارضه كنيم؟ يا اينكه ميگفتند اين كلمات را براي ما بيان كن كه مرادت از اينها چيست؟ و چون مي‌بينيم كه خوشبختانه در قرآن بهيچوجه ذكرى از نفهميدن اين كلمات نيست و همچنين مخاطبين قرآن از مشركين و اصحاب پيغمبر اظهار نفهميدن اين كلمات را نكرده‌اند پس بضرس قاطع حكم ميكنيم كه مخاطبين قرآن از مؤمنين و مشركين واقف بمراد و معاني اين كلمات بوده‌اند و اين ندانستن ما سببش دوري عهد و بعد زمانست كه مقصد و مراد را نميدانيم و ندانستن ما دليل بر غير مفهوم بودن اين كلمات نيست.

علماي اسلام وجوهي در معنى اين كلمات ذكر كرده‌اند و ما در اينجا مهمترين وجوه را نقل ميكنيم اگر چه نميتوانيم ميان اقوال ترجيح قايل شويم:

 

+                 +              +

 

 

اقوال علماء در معناي فواتح سور قرآن

اول – قول أكثر متكلمين و خليل و سيبويه كه ميگويند اين كلمات نام سورهاي قرآن است, قفّال كه يكي از علماي معتزله است ميگويد: رسم عرب چنين بود كه بحروف نام ميگذاردند مثل اينكه پدر حارثه نامش لام بود و مس را صاد ميگفتند و نقد را عين و ابر را غين و كوه را قاف و ماهي را نون ميناميدند.

دوم – قول جمعي كه ميگويند اين حروف اسماء الله است.

سوم – قول كلبي و سدي و قُتاده كه ميگويند اين حروف اسماء قرآن مجيد است.

چهارم – قول ابو العاليه است كه ميگويد هر حرف از فواتح سور اشاره بمدت و اجل اقوام است و از ابن عباس نقل ميكند كه گفت ابو ياسر اخطب بر رسول خدا گذشت در هنگاميكه آنحضرت اين آيه از سوره بقره را تلاوت ميفرمود: ﴿ألم ذلك الكتاب﴾ [البقرة/ 1- 2]، بعد از قرائت حيي بن اخطب و كعب بن اشرف از رسول اكرم سؤال كردند از الم و گفتند قسم ميدهيم تو را بخدا آيا اين كلمه از آسمان بر تو نازل شده است؟ پيغمبر فرمود بلي, حيي گفت اگر راستگو باشي من اجل امت تو را دريافتم كه چند سال دوام خواهد كرد, پس از آن حيي گفت چگونه داخل در دين شخصي شوم و حال اينكه اين حروف بحساب جمل دلالت دارد كه منتهي مدت امتش هفتاد و يكسالست, رسول اكرم تبسم فرمود, حيي گفت ايا غير از اين هم هست؟ رسول اكرم فرمود بلى المص, حيي گفت اين بيشتر از اولست و يكصد و شصت و يكسال ميشود, آيا غير از اين هم هست؟ پيغمبر فرمود بلي الر, حيي گفت اين بيشتر از اول و دوم شد من شهادت ميدهم اگر راستگو باشي امتت دويست و سي و يكسال باقي خواهد بود, آيا غير از اين هم هست؟ رسول اكرم فرمود بلى المر, حيي گفت ما بتو ايمان نميآوريم و نميدانيم بكدام قول تو اطمينان كنيم, پس از آن ابو ياسر گفت من شهادت ميدهم كه پيغمبران ما از ملك اين امت خبر داده‌اند اما بيان نكرده‌اند كه چند سالست, اگر محمد صادق است دوام ملك و دولتش تمامي مدتي خواهد بود كه فواتح سور آنرا در بردارد و گفتند بر ما مشتبه است كم بگيريم يا زياد.

پنجم – آنستكه اين حروف دلالت ميكند بر انقطاع كلام و استيناف كلام ديگر, احمد بن يحيى ميگويد: طريقه عرب اين بود كه وقتيكه كلام اول تمام ميشد كلمه‌اي ميگفتند غير آن حرف كه ميخواستند بگويند و اين تنبيهي بود براي مخاطبين.

ششم – امام فخري رازي در تفسير كبير ميگويد: شخص حكيم هنگاميكه بخواهد كسيرا كه غافل يا مشغول شغلي است آگاه كند بر كلام مقصودش چيزي را مقدم ميدارد غير از آن كلاميكه قصد دارد بگويد تا شنونده و مخاطب بسبب آن ملتفت شود و متوجه بكلام متكلم گردد و بعد شروع در مقصود ميكند, پس آنچه را كه متكلم مقدم بر مقصود ميدارد (از منبهات) گاهي كلاميست كه معنايش مفهوم است مثل اينگه بگويد اسمع (بشنو) و اجل بالك (قلبت متوجه بشود) و گاهي چيزي است در معنى كلام مفهوم مثل ازيد (يا زيد) و الا يازيد و گاهي مقدم بر مقصود صوتي است غير مفهوم مثل آنكه در عقب سركسي صغير يا بانگي بزند تا آن شخص را متوجه كند و گاهي كف ميزند تا شخص متوجه شود و هر چه غفلت بيشتر و كلام مقصود مهمتر بايد آن چيزي كه مقدم بر مقصود ميدارد بيشتر باشد و از اين جهت است كه شخص نزديك را بهمزة استفهام ندا ميكنند مثل ازيد و دور بياءِ ندا ميكنند مثل يا زيد و أيا زيد و گاهي شخص غافل را اول آگاه ميكنند و بعد نداء ميشود مثل ألا يا زيد.

سپس ميگويد: اگر چه نفس مقدس رسول اكرم هميشه بيدار و ملتفت بود و غفلت در روان پا كش راه نداشت و وجود مقدسش براي استماع كلام حق سراسر گوش بود اما ميشود گاهي بكاري اشتغال داشته باشد, پس از شخص حكيم چنين شايسته و نيكوست كه بر سخن مقصودش حروفي كه مثل منبه است مقدم دارد و بهتر آنستكه اين حروف آگاه كننده كه مقدم بر مقصود است غير مفهوم و فاقد معنى باشد چون در آگاه كردن تمام‌تر است بجهت اينكه آن كلاميكه آگاه كننده و منبه است اگر جمله‌اي باشد با معنى مثل نظم يا نثر ميشود مستمع تصور كند قصد متكلم از سخن همين جمله است كه آنرا منبه قرار داده و ديگر متوجه بكلام بعد كه مقصد متكلم است نميشود, اما هنگاميكه صوتي شنيد بي‌معنى متوجه ميشود و از كلام متكلم نظر برنميدارد تا حرف و سخن بعد را بشنود زيرا قطع دارد آنچه شنيده مقصود نيست و مقصد چيز ديگر است كه بعد متكلم بيان ميكند. پس در تقديم حروف بر كلام مقصود حكمت كامل ملاحظه شده است.

اگر گفته شود پس چه سبب دارد كه فقط بعضي از سوره‌هاي قرآن اختصاص باين حروف دارد؟

ميگوئيم عقل بشر از ادراك جزئيات عاجز است و حق متعال عالم بكليات و جزئيات ميباشد و لكن باندازه‌اي كه خداوند بما افاضه فرموده و توفيق داده ميتوانيم شمه‌اي از آنرا بيان كنيم.

پس ميگوئيم: هر سوره‌اي كه ابتدا بحروف تهجي شده بعد از آن ذكر كتاب يا تنزيل يا قرآنست:

مثل: ﴿الم. اللهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الحَيُّ القَيُّومُ. نَزَّلَ عَلَيْكَ الكِتَابَ﴾ [آل عمران/1-3]، ﴿المص. كِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ..﴾ [الأعراف/1-2]، ﴿يس. وَالْقُرْآَنِ الحَكِيمِ﴾ [يس/1-2]، ﴿ق. وَالْقُرْآَنِ المَجِيدِ﴾ [ق/1]، ﴿الم. تَنْزِيلُ الكِتَابِ..﴾ [السجدة/1-2]، ﴿حم. تَنـزِيلُ الكتاب..﴾ [الجاثية/1- 2].

مگر سه سوره: ﴿كهيعص﴾ [مريم/1]. 2- ﴿الم. غُلِبَتِ الروم..﴾ [الروم/1- 2]. 3- ﴿الم. أَحَسِبَ الناس...﴾ [العنكبوت/1-2].

و حكمت در افتتاح سورهائي كه در آن لفظ قرآن يا تنزيل يا كتابست بحروف مقطعه اين است كه قرآن بزرگ است و انزال آن ثقيل و سنگين ﴿إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً﴾ [المزمل/5] و هر سوره‌اي كه اول آن ذكر قرآن و كتاب و تنزيل است بايد اين حروف مقدم شود تا شنونده براي گوش دادن ثابت و حاضر باشد.

اگر گفته شود هر سوره قرآنست و استماع آن استماع قرآن, چه فرق دارد كه لفظ قرآن ذكر شود يا نشود, پس بنابراين واجب است كه در اول هر سوره اين حروف آگاه كننده باشد.

جواب ميگوئيم: شكي نيست كه هر سوره از قرآنست لكن سوره‌اي كه در اول آن ذكر قرآن يا كتاب است با اينكه از قرآنست اما تنبيه بر همه قرآن ميباشد, پس قول خدا كه ميفرمايد ﴿طه. مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ القُرْآَنَ لِتَشْقَى﴾ [طه/1-2] با اينكه بعض قرآنست اما در آن ذكر جميع قرآن ميباشد و اين واضح ميشود بمثالي: اگر كتاب و نوشته‌اي از طرف پادشاه براي وزيرش بيايد و يك امر جزئي را از آن خواسته باشد يا نوشته‌اي بيايد و در آن متعرض شود كه بايد جميع اوامر و قوانين موضوعه مرا امتثال كني, مسلماً كتاب و نامه دوم سنگين‌تر است بمراتب از نامه اول كه امر بكار جزئي كرده است.

اگر بگوئي سورهائي در قرآن نازل شده‌است كه ذكر كتاب و انزال و قرآن ميباشد اما بهيچوجه پيش از آن ذكر حروف تهجي نشده مثل: ﴿الْحَمْدُ لِـلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الكِتَابَ﴾ [الكهف/1] و نيز ﴿سُورَةٌ أَنْزَلْنَاهَا..﴾ و همچنين تبارك الذي نزل الفرقان و همچنين: ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ القَدْرِ﴾ [القدر/1].

جواب ميگوئيم قول خدا: الحَمْدُ لِـلَّهِ، و تَبَارَكَ الَّذِي تسبيح حق است و نفس مقدس نبي هيچوقت غافل از آن نبود, پس بنابراين محتاج بمنبه نيست بخلاف اوامر و نواهي, و اما ذكر كتاب بعد از آن براي بيان وصف عظمت كسي است كه بايد تسبيح او را كرد و آيه مباركه ﴿سُورَةٌ أَنْزَلْنَاهَا..﴾ بعض قرآنست كه ذكر انزال آنرا ميكند, اما در سوره‌اي كه ذكر جميع قرآنست آن اعظم در نفس و سنگين‌تر ميباشد, و اما قول خدايتعالى ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ القَدْرِ﴾ [القدر/1] اين سوره وارد و نازل بر شخص مشغول القلب نيست بجهت اينكه هاء {إِنَّا أنزلناه} بمذكور سابق يا معلوم بر ميگردد و محتاج بمنبه نيست.

گاهي هم تنبيه در قرآن بغير حروف مقطعه است مثل:

﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ﴾ [الحج/1] ونيز: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللهَ..﴾ [الأحزاب/1] ونيز: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ..﴾ [التحريم/1].

جهت آنستكه اين آيات اشاره بچيزهاي هايل بزرگ است و چون تقوي امر مهم و بزرگ ميباشد مقدم شد بر آن ندائي كه براي بعيد است و بآن شخص غافل را آگاه ميكنند.

اما، ﴿أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آَمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ؟؟﴾ [العنكبوت/2]

در اين آيه مباركه افتتاح بحروف مقطعه شده و ابتدا بكتاب و قرآن نشده است, جهت آن است كه سنگيني قرآن بواسطه محتوى بودن بر جميع تكاليف است و در اين سوره ذكر همه تكاليف شده چون ميفرمايد: ﴿أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا؟﴾ [العنكبوت/2] يعني آيا مردم گمان ميكنند و اگذار ميشوند؟ يعني و اگذار نميشوند و مجرد ايمان آوردن كافي نخواهد بود بلكه امر ميشوند باقسام تكاليف, پس اين سوره در بردارد همان معنائي را كه لفظ قرآن و كتاب در بردارد كه مشتمل بر اوامر و نواهي است.

اگر بگوئي مثل اين كلام بهمين معنى در سورة توبه است كه ميفرمايد: ﴿أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَلَمَّا يَعْلَمِ اللهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُمْ ﴾ [التوبة/16] و حروف تهجي مقدم نشده, جواب ميگوئيم: اين مطلب در غايت ظهور است و فرق ظاهري هست ميان اين آيه و آن آيه اما آيه ﴿أَحَسِبَ الناسُ؟﴾ ابتداي كلام است و از اين جهت با همزه استفهام ذكر شده و همزه استفهام جايش اول كلام ميباشد, ليكن آيه ﴿أَمْ حَسِبْتُمْ﴾ در وسط كلام است بدليل اينكه حرف استفهام كلمه ام و جايش وسط ميباشد و هميشه تنبيه در اول كلام است نه در وسط كلام.

اما, ﴿الم. غُلِبَتِ الرُّومُ﴾ [الروم/1-2] كه در اينجا حرف تهجي و تنبيه واقع شده اما ذكر كتاب و قرآن نگرديده است, جهت آنستكه چون در اول سوره امر مهمي را بيان ميفرمايد كه معجزه و اخبار از غيب باشد و آن غلبه روم بر فرس است, پس حرف غير مفهوم را مقدم داشت تا شنونده براي شنيدن توجه تام پيدا كند و بعد از آن معجزه را وارد قلب نمايد و گوشها را بشنواند – اين بود تحقيق فخر رازي

هفتم - آنستكه اين حروف مقطعه براي ساكت كردن كفار است, چون مشركين با هم معاهده ميكردند كه سخن پيغمبر را گوش ندهند چنانكه قرآن تصريح باين مطلب دارد: ﴿وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهَذَا القُرْآَنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ﴾ [فصلت/26].

در شأن نزول اين آيه چنين گفته‌اند كه كفار قريش يكديگر را وصيت ميكردند كه هنگامي كه رسول اكرم قرآن ميخواند بايد آنرا مشوش كرد تا آيات را غلط اداء كند و از سخن باز ايستد, و در وقت تلاوت قرآن جمعي سخنان بيهوده ميگفتند, دسته‌اي صفير ميزدند, برخي كف ميزدند و گروهي شعرهاي لغو ميخواندند, اين آيه نازل شد.

معنى آيه: كفار بيكديگر گفتند مشنويد و گوش ندهيد قرآنرا و سخنان لغو و حشو در آن افكنيد يا فرياد كنيد در پيش او شايد باين وسيله بر پيغمبر غلبه كنيد تا نتواند تلاوت قرآن كند.

خداوند متعال براي جلوگيري از شرارت مشركين حروف مقطعه را نازل فرمود تا وقتيكه بگوششان امر غريبي خورد متعجب شوند كه اين چه كلماتي است پيغمبر ميگويد و اين تعجب موجب سكوت آنان ميشد و بعد آز آن پيغمبر تلاوت قرآن ميفرمود.

و اقوال ديگر در اين باب نقل شده و بو علي سينا هم رساله مستقلي در فواتح السور تصنيف فرموده مسمى برساله نيروزيه, اگر بخواهيم تمامي آنها را ذكر كنيم از سبك كتاب كه بر اختصار است خارج خواهد شد وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.

 

+                 +              +

 

 

حكمت نزول قرآن بطور تدريج و مفرق و منجم

خداوند تبارك و تعالى ميفرمايد: ﴿وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ القُرْآَنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلاً﴾ [الفرقان/32].

مشركين به پيغمبر اكرم گفتند گمان ميكني فرستاده خداوند هستي؟ پس چرا قرآن جمله واحد و يكمرتبه بر تو نازل نميگردد و بطور تدريج و پرا كنده بر ما ميخواني و حال اينكه تمامي تورات و انجيل و زبور يكمرتبه نازل شده؟ (ابن جريج ميگويد از اول نزول قرآن تا آخر آن بيست و سه سال طول كشيد), خداوند متعال در اين آيه جواب مشركين را ميدهد.

معنى آيه: كفار گفتند چرا قرآن يكبار بر محمد نازل نميشود چنين فرستاديم قرآن را متفرق و پراكنده تا ثابت گردانيم و قوت دهيم بتفريق در آن در اوقات متعدده دل تو را و بر تو خوانديم قرآن را بمهلت و تَأنّي در مدت متباعد.

و جواب خداوند در اين آيه متضمن وجوه چنديست:

1- اينكه رسول اكرم امّي بود و آشنا بقرائت و كتابت نبود چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لارْتَابَ المُبْطِلُونَ﴾ [العنكبوت/48].

يعني پيش از نزول قرآن خواننده كتابي نبودي و كتابي را بدست راست خود نمي‌نوشتي و اگر خواننده و نويسنده بودي باطل گويان و تباهكاران در شك مي‌افتادند, يعني مشركين عرب ميگفتند چون مي‌خواند و مي‌نويسد پس قرآن را از كتب پيشينيان التقاط كرده و بر ما مي‌خواند.

و چون معلوم شد كه پيغمبر اكرم امي بوده پس اگر تمام قرآن بر پيغمبر يكمرتبه نازل مي‌شد ضبط آن مشگل بود و احتمال نسيان داده مي‌شد, اما تورات كتاب بود و موسى هم اهل قرائت و كتابت بود.

2- كسيكه كتاب نزد او باشد بسا مي‌شود اعتماد بكتاب مي‌كند و در حفظ آن سهل انگاري مي‌نمايد لكن خداوند كتابرا دفعه واحده نازل نفرمود بلكه پرا كنده و بطور تدريج نازل نمود تا حفظ و از بر كردن آن آسان‌تر باشد.

و ديگر آنكه چون امت هم امي بوده و اهل كتابت و قرائت نبودند براي اينكه امت هم بتوانند ضبط كتاب كنند و آنرا از بر نمايند مناسب آن بود كه بر امت بتدريج خوانده شود.

3- اگر تمام قرآن يكدفعه نازل مي‌شد مسلماً چون مبتني بر بيان احكام است تمامي احكام نازل مي‌گرديد و حفظ و ضبط احكام بر خلق سنگين و مشكل بود و عمل بآن مشكل‌تر, اما هنگاميكه تدريجاً نازل شود حفظ و عمل بآن سهل و آسان خواهد بود.

4- مشاهده جبرئيل در حالهاي متعدد و زمانهاي مختلف سبب تقويت قلب نبي بود و بعد از مشاهده او براداي آنچه حمل كرده قوي‌تر مي‌گرديد و بر احتمال اذيت خلق صابرتر مي‌شد و بر جهاد با كفار ثابت‌تر مي‌گرديد.

5- بتدريج نازل شدن قرآن خود معجزه بزرگي است, با وجود اينكه تدريجاً و ده آيه و سوره‌هاي كوچك نازل مي‌شد باز هم مشركين قادر نبودند در مقام معارضه در آينده و بتوانند ده آيه مثل آن بياورند, و عجز مشركين در تدريجي بودن و نزول آن بيشتر معلوم گرديد.

6- چون قرآن بحسب سؤال و وقايعيكه براي مردم روي مي‌داد نازل مي‌شد البته بايد پرا كنده و بطور تدريج باشد – وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.

 

+                 +              +

 

 

امثال قرآن

خداوند ميفرمايد: ﴿وَتِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْـرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلا العَالِمُونَ﴾ [العنكبوت/43]. اين مثلها را براي مردم ميزنيم و جز دانشمندان آنرا نمي‌فهمند. و نيز ميفرمايد: ﴿وَيَضْرِبُ اللهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ﴾ [إبراهيم/25] يعني خداوند مثلها را براي مردم ميزند شايد كه متذكر شوند.

معنى مَثَل و فرق آن با مِثْل

ابو البقاء در كليات ميگويد مَثَل اسم نوعي از سخن است كه عامه و خاصه بر آن تراضي كرده باشند براي تعريف كردن چيزي بغير الفاظ موضوعه براي او در هنگام شادي و اندوه استعمال ميكنند و بليغ‌تر از حكمت است و مِثْل بدو معنى اطلاق ميشود يكي بمعنى مثل چون شِبه و شَبه و نِقص و نَقص بعضي گفته‌اند با لفظ مثل گاهي از وصف شي تعبير ميشود چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿مَثَلُ الجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ المُتَّقُونَ﴾ [الرعد/35] يعني صفت بهشتي كه خداوند پر هيزكاران را وعده فرموده است و گاهي بمشابهت چيزي بچيز ديگر در معنى از معاني گفته ميشود.

لفظ مِثل دلالت دارد بر مشابهت اعم زيرا لفظ نِد بچيزي ميگويند كه فقط در جوهر با چيز ديگر مشابه باشد و شِبه بمشابه در كيف ميگويند و مساوي بمشابه در كم ميگويند و شكل بمشابه در قدر و اندازه ميگويند اما مِثل اعم از همه اينها است و از اينجهت است كه خداوند در كتاب عزيزش هنگاميكه خواست از همه جهات نفي شبيه از خود بفرمايد با لفظ مِثل تعبير نمود چنانكه ميفرمايد ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ﴾ [الشورى/11] و جمع ميان كاف و مثل در اين آيه براي تأكيد نفي ميباشد و اشاره باينستكه استعمال كاف و مثل هيچكدام صحيح نيست و بعضي در معنى اين آيه گفته‌اند مثل بمعنى صفت ميباشد و معنى چنين است كه صفتي مثل صفت او نيست مرادشان اينستكه اگر چه خداوند را در بسياري از صفات بصفت بشر متصف ميكنند ولي اين صفات در باريتعالى بنحويكه در بشر استعمال ميشود نيست و قول خداوند كه ميفرمايد: ﴿لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآَخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَلِلَّهِ المَثَلُ الأَعْلَى﴾ [النحل/60] يعني صفات زشت و مذموم براي منكرين آخرت است و صفات اعلى براي خدا است.

و خداوند بندگانرا از ضرب مثل براي ذات منيع خود منع فرمود چنانكه ميفرمايد: ﴿فَلا تَضْـرِبُوا لِـلَّهِ الأَمْثَالَ﴾ [النحل/74] و بعد اشاره فرمود كه خداوند خود بنفس خود مثل ميزند بر ما روا نيست كه باو اقتدا كنيم و فرمود: ﴿إِنَّ اللهَ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ﴾ [النحل/74] و بعد براي خود مَثل زد و فرمود: ﴿ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوكاً...﴾ [النحل/75] و در اينجا اشاره باينستكه جايز نيست خدا را بصفتي از صفات بشر توصيف كرد مگر بآنچه كه خداوند خود را وصف فرموده است.

فايدة تمثيل

تمثيل بهترين وسيله‌است براي آنكه و هم مسخر عقل گردد و از فرمان و اطاعت او سرباز نه‌پيچد و نزديكترين راهست براي فهماندن جاهل كند ذهن و فرونشاندن حرارت سركشان.

تمثيل حجاب از روي معقولات خفي برميدارد و آنرا در معرض محسوسات ميگذارد، ناشناس را معروف ميكند و وحشي را مألوف مي‌سازد.

عادت پيغمبران براين جاري بود كه حكم را در بعضي از مقامات با امثال بيان مي‌نمودند، و حقايق مشكل عقلي را بلباس مثالهاي حسي مي‌آوردند زيرا بر بيشتر مردم جهت حسي غلبه دارد و نميتوانند براهين عقلي را بفهمند و معاني را از لباس صورت تجريد كنند، كسانيكه ذهنشان صاف و عقلشان كامل است بسبب زيادي هوش خود از امثال پي بحقايق مي‌برند چنانكه خداوند ميفرمايد: ﴿وَتِلْكَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلا العَالِمُونَ﴾ [العنكبوت/43].

ابراهيم نظّام ميگويد چهار صفت در مثل موجود است كه در كلامهاي ديگر يافت نميشود: ايجاز در لفظ و رسيدن بمعنى و حسن تنبيه و خوبي كنايه پس مثل آخرين مرتبه بلاغت است.

ابن مُقفّع ميگويد كه هرگاه كلام را بصورت مثل آورند براي گفتار واضحتر و براي گوش زيباتر و براي اقسام سخن پر دامنه‌تر ميگردد و براي امثال قاعده‌اي موجود نيست تا آنها را بر طبق آن قاعده منظم و مرتب سازند بلكه از حيث درجات متفاوت و مختلف است چنانكه در قرآن از پشه گرفته تا خود رسول اكرم (صـ) مورد مثل واقع شده‌است.

سوره‌هائيكه خداوند در آن مثل زده‌است عبارتنداز: بقره، آل عمران، انعام، اعراف، يونس، هود، رعد، ابراهيم، نحل، بني اسرائيل، كهف، حج، نور، فرقان، عنكبوت، روم، يس، زمر، زخرف، محمد، فتح، حديد، حشر، جمعه، تحريم، و مدثر.

 

+                 +              +

 

 

امثال قرآن بر دو قسم است

قسم اول ظاهر است و به مثل بودن آن تصريح شده‌است قسم دوم ظاهر نيست و بمثل بودن آن اشاره نشده‌است.

اما قسم اول در قرآن زياد است و ما بعضي از آن را گوشزد قارئين مينمائيم:

1- قول خداوند: ﴿مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً﴾ [الجمعه/5] يعني آنان در جهل بمضامين و حقايق تورات مانند الاغي ميباشند كه بكتابهائي كه در پشتش بار كرده‌اند جاهل است.

2- قول خداوند كه ميفرمايد: ﴿فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ..﴾ [الأعراف/176] يعني اين شخص در ملازمت و پيروي از نفس مانند سگي است كه در هيچ حال لهث (در آوردن زبان از تشنگي) را ترك نميكند.

3- آنجا كه فرموده‌است: ﴿مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَاراً..﴾ [البقرة/17] تشبيه فرموده‌است كسي را كه خداوند اسباب هدايت و توفيق را براي او فراهم ساخته ولي آن شخص از آن فرصت براي رسيدن بنعمت ابدي استفاده نكرده و فرصت را ضايع نموده‌است بكسي كه با زحمت فراوان در تاريكي آتش روشن كند و چون آتش برافروخته شد و روشني داد آن را تباه و ضايع كند و دو باره در ظلمت و تاريكي فرو رود.

4-آنجا كه ميفرمايد: ﴿وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لا يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً..﴾ [البقرة/171] مدعو را بگوسفند تشبيه فرموده‌است و معنى را باجمال بيان كرده و مقابله را در معنى رعايت فرموده‌است نه در الفاظ و تفصيل كلام چنين است: مثل پـيشواي كافران و خود كافران مثل چوپانيست كه گوسفندان را صدا ميزند و مثل گوسفنداني است كه جز صدا و دعوت چوپان چيزي نمي‌شنوند.

5- آيه شريفه مثل ﴿مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ كَمَثَلِ