بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

 

 

 

 

 

اسـلام  و  رجـعـت

 

 

 

 

 

 

 

 

تأليف:

عبد الوهاب فريد تُـنْكابُنى

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

P


 

 

﴿ بسـم الله الرحمن الرحيم

 

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ (ص) الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا، قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا، مَاكِثِينَ فِيهِ أَبَدًا.

رَبَّنَا لا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ. رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آَمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآَمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأَبْرَارِ.  رَبَّنَا آَمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ.  رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ.  رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِي وَمَا نُعْلِنُ وَمَا يَخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي الأَرْضِ وَلا فِي السَّمَاءِ.  رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ.  رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ.  رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَا إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.  رَبَّنَا لا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلا تُحَمِّلْنَا مَا لا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلانَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ.  رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ.  رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.

 

+                      +                    +

 

 


 

( ديباچه )

 

تنها چيزيكه مردم امروز را بيعلاقه باسلام نموده و آنان را به لامذهبي سوق مي‌دهد و در عين حال بزرگترين رادع پيشرفت اسلام گرديده‌است، همانا خرافات و موهوماتي‌است كه از دير زماني با حقايق اسلام دست بگريبان و مخلوط شده‌است. چه اسلام كنوني را ؛ اسلامي كه تعاليم اخلاقي و اجتماعي و ديگر مقررات شامخه‌اش متروك مانده و در مقابل يك رشته عادات سخيفه جايگير آن شده‌است، اسلامي كه آن همه خرافات غير قابل قبول و افسانه‌هاي بي سر و ته در تمام شئون وي ريشه دوانده و حقايق برجسته‌اش در زير هزاران پرده‌هاي موهوم مستور مانده‌است، خلاصه اسلامي كه آن صورت زيباي اولية خودرا از دست داده و كنون با صورتي زننده جلوه‌گر آمده‌است! چگونه مي‌توان آنرا بدنياي امروز معرفي نمود؟! چسان ممكن‌است افكار مردم امروز را بچنين آئيني متوجه ساخت؟! شبهه‌اي نيست، دماغ مردمان عصر حاضر ديگر براي قبول آنهمه خرافات حاضر نيست!

بگذريد از يك عدّه مردم سال خورده‌اي كه بحكم عادت يا عوامل ديگر نسبت بدين ابراز علاقه مي‌كنند، مردمي كه در اثر اين انقلابات و تحولات ادبي و اجتماعي امروز چشم و گوش خود را باز نموده تا اندازه‌اي بيدار شده‌اند، جمعيتي كه مفتون مظاهر مدنيت مغرب زمين گشته و افكار نويني در اعماق روحشان جايگير شده‌است، مخصوصاً جواناني كه دماغشان با برهان و منطق آشنا گرديده‌است، چطور مي‌توانند آنهمه خرافات را كوركورانه قبول نمايند؟ بي‌پرده بگويم: يك چنين مذهب آميخته با آنهمه اباطيل با او ضاع كنوني عالم محكوم به فنا و زوال‌است!

يا للاسف! اسلام و اين آخرين قانون آسماني كه با سرعت برق درخت شرك و وثنيت را ريشه‌كَن كرده و انقضاي دورة بت پرستي را با صداي رسائي بعالميان ابلاغ نموده و لواي توحيد را در فراز بتخانه‌هاي بزرگ دنيا باهتزاز در آورده‌است، بـبينيد امروز همان بت پرستي با چه مظاهر گوناگون در عالم اسلام ظهور كرده، و درخت تناور شرك چگونه در محيط توحيد ريشه دوانده و بي چاره ملت اسلام با چه حالي در سايه‌اش آرميده‌اند!

گرامي آئين مقدسي كه علم و عمل را دو حامي بزرگ خود قرار داده و افراد بشر را عموماً بتعقل، تفكر، سعي و مجاهدات دعوت نموده ملاحظه نمائيد: اكنون چسان ظلمت جهل عالم اسلام را تيره كرده و پيروانش چگونه در مهد تنبلي و تن پروري غنوده‌اند! مذهبي كه تهذيب نفوس و تتميم مكارم اخلاق بشر را وجهة همت خود قرار داده، نگاه كنيد: چطور فساد اخلاق پيروانش را بگرداب هلاكت و بدبختي انداخته غفلت و ضلالت دامنگيرشان شده‌است!

آئيني كه نقشة تعاليم اجتماعي وي بر روي نواميس عدالت، اخوّت و تعاون، طرح شده‌است بـبينيد: مسلمانان با چه وضع رقت باري دست تطاول و تعدي نسبت بجان و مال يگديگر دراز كرده نفاق و دو روئي و خودخواهي و خودپرستي را پيشة خود قرار داده‌اند!

پيامبر كه بنيان آئينش را روي و حدت ملي و اجتماعي استوار كرده و صريحاً عواقب وخيمة كلية موجهات تفرقه، خصوصاً محذورات مترتبة بر عصبيت جاهلانه را خاطر نشان همه كرده‌است اكنون همه برأي‌العين مي‌بينيد كه عفريت جهل و تعصب چگونه رشته‌هاي آهنين جمعيت اسلامي را از هم گسيخته و هر عده‌اي را بورطه زبوني و بيچارگي انداخته‌است!

اسلامي كه درخت تقليد جاهلانه را از ريشه در آورده و در عين حال ناموس تجدد و اقتباس را گوشزد عالميان نموده‌است، با كمال حسرت ملاحظه كنيد: مسلمانان چطور طوق تقليد جاهلانه را در كمال بيشرمي ‌بگردن انداخته مجد و عظمت اولية خود را از دست داده‌اند!

اسلامي كه تمام شئونات و امتيازات و عناوين موهومه را لغو كرده و فقط مزيّت انساني را تقوي و پرهيزكاري قرار داده‌است، به بينيد: چسان امتيازات بيهوده در بين ما حكم‌فرما شده و جمعي براي استفاده از دسترنج ديگران با چه لطائف الحيل متشبث بعناوين موهومه شده‌اند!!

خلاصه اسلامي كه صفحة گيتي را از لوث كلية خرافات پاك نموده و پرده هاي موهومات را از هم دريده‌است، با دقت ملاحظه نمائيد: كنون چگونه حقايق در خشنده‌اش در زير آنهمه پرده‌هاي مظلم خرافات مستور مانده و مسلمانان با چه وضع شرم آوري دچار آنهمه موهومات شده‌اند!!

پس بايد در تفكيك خرافات از مذهب هرچه زودتر اقدام نمود، بايد در جلوگيري از اين خطر بزرگ و مرض مهلكي كه اسلام با ماية سعادت و نيك‌بختي ما را كاملا تهديد مي‌كند با نهايت جديت كوشش كرد، بايد بر ضد اين دشمن خانمان برانداز جنگ نمود، بايد بحيات اين جرثومة فساد كه در رگ و ريشة افراد جامعة ما رسوخ پيدا كرده و ما را بطرف زوال و نيستي سوق مي‌دهد خاتمه داد، بايد اين خانة مذلت و تيره بختي را آتش زد، بايد اين شجرة خبيثه را از ريشه در آورد، و بالاجمال هر طوري هست، بايد دين مقدس اسلام را كه يكتا وسيلة تأمين سعادت وسلامت نشأتِِيْن‌است، از لوث كليّة خرافات پاك نمود و حقايق برجستة قرآن مقدس، بايد از صور ننگين موهومات خارج كرد، و بالاخره بايد با كمال قوت و در نهايت استقامت، بقرآن كريم، به اين حبل الله متين متمسك شد، و آئين پاك اسلام را همانطوريكه در دوره‌هاي رشد و نمو اسلام معمول بوده عمل نمود. و گرنه و علي الإسلام السلام.

برادران ديني، اي ملت اسلام! آن قدر كه در مهد غفلت و جهالت خوابيده‌ايد بس‌است بيدار شويد! قدري باوضاع كنوني عالم و روزگار خود توجه نمائيد به بينيد: چگونه امروز هدف تير‌هاي زهر‌آلود مبلغين اجنبي شده‌ايد! و چه زخمهاي مهلكي هر لحظه به پيكر اسلام وارد مي‌آورند و چطور از جهالت شما استفاده كرده اسلام با عزت و سعادت شما را در مخاطره ‌انداخته‌اند با اين حال، آيا سزاوار است با تشبث به آنهمه خرافات و با اين عمليات جاهلانه به دشمنان خود كمك نمائيد! بيائيد قدري بحال خود و فرزندان آتية خويش رحم نموده كمتر تيشه بريشة خود بزنيد، يعني با اين اعمال جاهلانة خود كه اسلام را كاملاً محجوب و مستور نموده خاتمه دهيد و آن همه خرافات غير قابل قبولي كه وارد دين شده و كوركورانه هر يك را بجان و دل پذيرفته‌ايد از خود دور كنيد و بالاخره اسلام بي چاره را بحال خود و اگذاريد! چه، اسلام با آن مباني متقنه و حقايق در خشنده‌اش چنانچه از زير پرده‌هاي متراكم خرافات و اوهام بيرون آيد و از چنگال عمليات جاهلانة شما آسوده گردد، نه تنها در مقابل بزرگترين حملات اجانب مقاومت كرده خود به تنهائي خويشتن را حفظ مي‌كند، بلكه در اندك زماني تمام معمورة گيتي را حيطة نفوذ و تصرف خود خواهد آورد، افسوس! كه، الاسلام محجوبٌ بالمسلمين!

باري، موضوع مبارزه با خرافات در ضمن معرفي حقايق اسلام، از دير زماني توجه مرا جلب كرده و فكرم را بخود مشغول ساخته‌است، و از همان اوقات انجام اين معني را فريضة ذمة خود قرار داده و پيوسته مترصد موقعي بودم كه در مقام اداي ذمة خويش و ايفاي اين وظيفة ارجمند بر آيم، له الحمد در اين موقع كه تا اندازه‌اي فراغت حاصل كرده‌ام، بياري خدا اين آرزوي ديرينم را تعقيب كرده و باندازة وسع خود در اين راه خواهم كوشيد.

اكنون در اين كتاب (اسلام و رجعت) در تعقيب معرفي قسمتي از مزاياي اسلام – در ضمن بيان بعضي از خصوصيات حديث- پاره اي از اموري كه داخل در اسلام كرده‌اند كه از آن جمله مسئلة رجعت است، با عبارت‌هاي ساده كه در خور فهم هر خواننده‌اي باشد خواهم متذكر شد، ولي مسئلة (رجعت) چون باب دعاوي باطلة مردمان شياد را مفتوح كرده و چرخ مذهب سازي را، بخصوص در ايران، بكار انداخته و در عين حال لطمة بزرگي بأركان تشيع وارد آورده‌است، بيش از همه در اينجا تعقيب مي‌شود.

گرچه مصلح معظم و دانشمند محترم آقاي شريعت سنگلجي، كه از سالهاي متمادي با يك ايمان كامل و عزم راسخ تشريح حقايق اسلام و ازالة خرافات و اوهام را وجهة همت خود قرار داده‌اند چندي پيش در (دار التبليغ) خود اين موضوع (رجعت) را با بياناتي بس شيرين و دلچسب ملغي كرده و اساس آن را از هم پاشيده‌اند، ولي چون ديدم مطلب روشن نگرديده و كاملا سوء تفاهم شده‌است و حتي نسبت بجمعي بر خلاف انتظار تأثير سوئي بخشيده بيش از پيش اين عقيده در آنان راسخ گرديده‌است و از طرفي هم برخي از مردمان بوالهوس و ابن الوقت –از جهاتي كه همه مي‌دانيم- اين امر را كه از دير زماني در ميان يك سلسله كتابهاي غبار آلوده مستور بوده بر ملا ساخته‌اند و در بين تودة عوام ويرا از مباني متقنة اسلام و مقومات فرقة (اماميه) معرفي كرده‌اند، خلاصه چون ديدم اين لباس را با صورتي بس ننگينتر به تن اسلام پوشانده‌اند، علاوه بر اينكه برادران عزيز مصري و ديگر ممالك اسلامي ما: آناني كه فرقة (اماميه) را بمناسبت اين مقاله و ديگر مقالات (غلاة) مورد حملات خود قرار داده‌اند، بدانند كه اماميه از اينگونه مقالات مبري و منزه‌اند، لذا نگارنده اين موضوع را بيش از همه مورد دقت قرار داده و مدتي در اطرافش مطالعة عميق نموده و در نتيجه اين مجموعه را، آن اندازه‌اي كه فكر ضعيفم اجازه مي‌داد، تنظيم كرده و در دسترس مطالعة برادران ديني خويش مي‌گذارم.

گرچه مي‌دانم اينگونه سخنها براي اغلب ناگوارست، مخصوصاً كوته نظران ما را مورد ملامت و سرزنش خواهند قرار داد، يقين دارم در اين راه، كه پيش گفته ام دچار بسي خارها و هدفِ بسي سنگ‌هاي جفا خواهم شد! زيرا، همه بخوبي مي‌دانيد اين مردم چنان با اوهام و خرافات دلبستگي پيدا كرده و مأنوس هستند همين كه مي‌بينند يك نفر مصلح خير انديشي در مقام اصلاح مفاسدشان بر آمده، مي‌خواهد كوچكترين امور بي اساس و عادات سخيفه را از دستشان بگيرد، چه غوغائي دائر مي‌كنند و چگونه صداي وا شريعتا از هر گوشه‌اي بلند مي‌نمايند! ولي با اين حال ما از كسي بيم و هراسي نداريم، زيرا پشتيبان ما حق و حقيقت و تكيه‌گاه يگانة ما خداوند قادر متعال‌است و بس و لا حول و لا قوّة الا بالله العليّ العظيم

 

طهران – پانزدهم جمادي الثاني 1300 هـ ش

عبد الوهاب فريد.

 

+                      +                    +


 

اسلام دين فطرت و آئين انسانيت‌است

 

اسلام دين فطرت و آئين انسانيت‌است، اسلام دين عقل و فكر ‌است، اسلام دين (وسط) يا جامع حقوق روح و جسم و حافظ مصالح دنيا و آخرت است، اسلام دين علم و حكمت و آئين برهان و حجت است، اسلام دشمن تقليد و تعصب جاهلانه‌است!

___________

روزگاري بر بشر گذشت كه (دين) را عبارت از يك رشته امور خارج از حدود عقل و دانش مي‌دانستند و از اين كلمه (دين) جز يك رشته تعاليمي كه آنان را بمقاومت با فطرت و مكابره با عقل و خضوع در مقابل اشخاصيكه همين تعاليم را از آنان تلقي مي‌كردند تكليف نمايد، چيز ديگر تصور نمي‌كردند؛ و به طور كلي دين را امري منافي با فطرت، عقل، فكر، استقلال و حريت خلاصه آنرا معاند با جميع شئون انسانيت تشخيص مي‌دادند، تا اين كه حضرت ختمي مرتبت o كه از جزيرة العرب طلوع كرد، اين فرمان را: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ الله الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ الله ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ [الروم: 30] بدنيا ابلاغ كرده و افراد بشر را بدين فطرت و آئين انسانيت دعوت نمود، بعالم فهماند كه اسلام، دين فطرت و آئين عقل و فكر است، اسلام دين وسط يا جامع حقوق روح و جسم و حافظ مصالح دنيا و آخرت است، اسلام قرين علم و حكمت و توأم با برهان و حجت است، اسلام آئين استقلال و حريت است، اسلام دشمن تقليد و تعصب جاهلانه‌است، اسلام مربي عقول و مكمل استعداد بشر است، خلاصه عهده‌دار آسايش و ضامن سعادت دنيا و آخرت بشر همانا اسلام است.

آرى اسلام دين عقل و فكر است!

 زيرا وقتي كه قرآن كريم را دقيقانه از نظر بگذرانيم خواهيم ديد كه اسلام اساس دعوتش را روي عقل استوار كرده و در دعاوي خود بجاي اينكه مانند ساير اديان و دعوتهاي عالم مردم را در تحت عوامل اكراه و اضطرار قرار بدهد و متشبث بتطميع، تهديد و تحريك عواطف بشود، بشر را به تعقل، تفكر و نظر در كائنات آسمان و زمين دعوت مي‌كند و قضاوت قضيه را بعهدة عقول آنان واگذار مي‌نمايد: ﴿وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لآمَنَ مَن فِي الأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ. وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ الله وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ. قُلِ انظُرُواْ مَاذَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا تُغْنِي الآيَاتُ وَالنُّذُرُ عَن قَوْمٍ لاَّ يُؤْمِنُونَ﴾[يونس:99-101](1)، خلاصه مفاد اين آيات اينست: چون عقول و افكار و بالاخره روحيات بشر بمتقضاي سنت جارية خداوند مختلف است و انظارشان در آيات آفاقي و انفسي با يكديگر تفاوت دارد لذا دربارة ايمان و كفر نيز بايد با هم اختلاف داشته باشند(2)، چه برخورد بدين اسلام و ايمان به آغاز و انجام گروبند تعقل و تفكر و مولود نظر در آيات عالم كون است؛ آناني كه عقل خود را از تحت تأثير عوامل خارجيه بيرون آورده و در كمال آزادي متوجه كائنات آسمان و زمين و عجائب عالم كون مي‌شوند و استعداد ذاتية شان هم تا اندازه‌اي با آنان مساعد است، البته به حقيقت امر بر خورد كرده مبدء و معاد و اخلاق را كه اساس و پاية اين دين را تشكيل مي دهند خواهند دريافت ولي مردمي كه عقل خود را در زير پرده هاي عادات و رسوم پدران و اقرانشان پنهان كرده‌اند و كاملاً در تحت تأثير محيط و عوامل ديگر قرار گرفته‌اند و يا اصلاً ضعيف العقل و كم استعداد مي‌باشند(3)، خلاصه ‌استعداد آنان آن آندازه‌اي نيست كه بتوانند بين هدايت دين و ضلالت كفر تميز بدهند و يا اينكه در اثر خودپرستي جز خوردن و خوابيدن و..... ابداً متوجه چيزي نيستند حتماً اينگونه اشخاص بايد در همان گمراهي كفر باقي بمانند، پس تو اي پيغمبر نبايد بشر را قهراً وادار بتصديق دين و ايمان بخدا بكني، بلكه تنها وظيفة تو اينست كه مقررات اسلام را به بشر يادآوري كرده و سپس آنانرا بمطالعة آيات كتاب تكويني و نظر در كائنات اين عالم دعوت كني، خلاصه وظيفة تو در درجة اول تذكر و در درجة دوم دعوت بتعقل است ﴿فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ. لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ [الغاشيه: 21-22] نه اينكه آنانرا بقبول مقاصد خويش مجبور و مكره نمائي و نبايد هم آرزوي تو اين باشد كه همه افراد بشر حتي آناني كه چشم و قلب خود را با مهر ناداني و خود پرستي مهر نموده و بطور كلي عقل خود را در زير پرده هاي زيادي پنهان كرده‌اند بتو ايمان آورند، زيرا اين معني بر خلاف سنت و مشيت من است، همان طوري كه اتحاد افكار و عقول بشر مخالف با سنت جارية من مي‌باشد.

آري تبليغ دين فطرت البته راهش همين است، انسان را جز از اينراه نبايد دعوت بآئين انسانيت كرد. چه، ديني كه مدعي آسايش همه طبقات بشر تا انقراض عالم است و خود را هم‌عنان با همه تطورات روحي بشر مي‌داند، ديني كه مقرراتش موافق با مقررات عقل و ملايم با فطرت اوليه انساني است، شبهه‌اي نيست كه تصديقش بعهدة عقل و منوط به تعقل است، در دعوت بچنين ديني ابداً احتياج به اكراه و اجبار نيست، بلكه مي‌بايد فقط مردم را بمراجعه بعقول و وجدان آنان وادار نمود، بتعقل و تفكر دعوتشان كرد؛ اينستكه در قرآن در دعوت به هر يك از مباني دين از مبدأ و معاد و اخلاق بشر را به عقولشان احاله مي‌كند و بيشتر آيات مربوط بتوحيد و معاد و اخلاق را بجملة: افلا تعقلون، افلا تذكرون و مانند اينها خاتمه مي‌دهد، اما كنيسه، يا دكّان خرافات تثليث، بنيان دعوتش را روي پاية (اعتقد و أنت أعمي) گذارده و مردم را كوركورانه بسوي خود دعوت مي‌نمايد، از همين لحاظ است كه در قرآن مؤمنين را بعنوان: اولو الالباب، مفكر، عاقل تعبير مي‌كند، ﴿إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ. الَّذِينَ يَذْكُرُونَ الله قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ﴾ [آل عمران:190-191](4) و در عين حال كفار را بنام: كر، كور، بي عقل و بيفكر ياد مي‌كند﴿وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاء وَنِدَاء صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ ﴾ [البقرة: 171](5) و در جاي ديگر آنها را گمراه تر از گاو و خر معرفي مي‌نمايد ﴿أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا﴾ [الفرقان:44](6) ولي آن مرد خودپرست يا خداي گوسفندان. آن يك مشت مردم ساده لوحي كه بوي گرويده‌اند بنام اغنام الله خطاب مي‌كند.

اينستكه پيغمبر اسلام در موقع احتجاج به اينكه قرآن كتاب آسماني و خود مبعوث از طرف خداوند است مردم را بمراجعه بعقلشان وادار مي‌كند ﴿فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِنْ قَبْلِهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ﴾ [يونس:16](7) و قرآن را در معرض افكار عمومي بشر قرار مي‌دهد، وهمواره آنانرا بتدبر وي امر مي‌كند ﴿ كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آَيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ﴾ [ص:29](8)، ﴿ أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآَنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا ﴾ [النساء:82](9) ولي كنيسه براي اغفال توده كتاب مقدس را در اختيار مجامع كونسيل (مجمعي مركب از يك عده كشيشهائي كه بانتخاب پاپ تعيين مي‌شوند) مي‌گذارد و ديگرانرا از مطالعة وي اكيداً منع مي‌كنند.

ازينجهت است كه در قرآن عُقَلا را مخاطب خود قرار داده و پيوسته آنانرا بنظر در جمال عالم طبيعت و تفكر در آيات كتاب تكويني كه مهم ترين وظيفة عقل و تنها وسيلة ترقي مادي و معنوي بشر است دعوت مي‌نمايد، و فهم آن آيات را بر عهدة عُقَلا مي‌گذارد ﴿ إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ المُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآَيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ﴾ [البقرة:164](10)، ﴿ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ﴾ [آل عمران: 191]، چنانكه فهم حقايق آيات كتاب تشريعي (قرآن) را نيز محول بعقلا مي‌كند ﴿ وَلِيَتَذَكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ ﴾ [ص:29].  

براي همين است، كه در قرآن مردمان بي عقل و بي فهم را بعنوان بهائم و بلكه گمراه‌تر از آنها معرفي مي‌كند: ﴿وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَـهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَـهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَـهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ﴾[الأعراف: 179] (11) و به كار نيانداختن قواي عقليه را ماية عذاب آخرت قرار مي‌دهد ﴿وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ﴾ [الملك:10] (12) اما كنيسه، حفظ منافع خود را در غفلت و جهالت مردم تشخيص داده، صاحبان عقل و دانش را دچار شكنجه و عذاب مي‌سازد.

اينستكه پيغمبر اسلام جز پيروي وحي هيچگونه مقامي براي خود قائل نمي‌شود، و از دائرة بشريت قدمي بالاتر نمي‌گذارد، حتي علم غيب و تصرف خزائن زمين يا مالكيت ارزاق خلق را – كه غالباً رؤساي اديان مدعي اينها مي‌باشند- صريحاً از خود نفي مي‌كند و وظيفة خود را منحصر به تبليغ و انذار بشر مي‌نمايد و در عين حال شاهد صدق گفتارش را عقل و تعقل قرار مي‌دهد ﴿قُل لَّا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ الله وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ؟ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ؟!﴾ [الأنعام:50](13).  بقول (آرنست رينان) فرانسوي «محمد (ص) در هيچ جا احياي اموات را دعوي نمي‌كند، و ميان آسمان و زمين خود را مصلوب نمي‌دارد و بعد زنده نمي‌شود فقط همان قرآن را كه واقعاً تا كنون هيچ بشري مانند آنرا نيآورده معجزه خود قرار مي‌دهد، عظمت اين شخص بزرگ همين بس كه با اين حال مكرر مي‌گويد: من بشري مانند شما هستم»

اما آن عيسي كه كنيسه معرفي مي‌كند.....

از اينجاست، وقتي كه قرآن كريم را مطالعه مي‌كنيم علاوه بر كلمات تفكر و تدبر تقريباً در 50 موضع بكلمه عقل – چه بهمين اسم و چه در ضمن افعال مشتقه از آن- و در 10 مورد بجمله (اولو الالباب) و در 2 موضع بكلمه (اولي النهي) خواهيم مصادف شد، ولي در قاموس كتاب مقدس هر قدر كه تفحص مي‌كنيد ابداً لغت عقل، تفكر، تدبر يا الفاظي كه مرادف با اينها بوده باشد نخواهيد پيدا كرد(14).

باري بخوبي دانسته شد كه اسلام دين عقل و فكر است، ديني است گذشته از اينكه بنيانش روي دو پاية استوار عقل و علم قرار گرفته و مقررات شامخه اش هر يك از نواميس عقليه‌است؛ مي‌خواهد عقل بشر را از همه حجابها و قيدهائي كه از سالهاي متمادي دچارش بوده آزاد نمايد، مي‌خواهد بجامعه بشر استقلال عقلي بدهد، مي‌خواهد بشر را در سايه حريت فكر بسر منزل سعادت مادي و معنوي برساند.

يكي از دانشمندان غرب اين معني را بخوبي دريافته و در اين باره بياني بس شيرين دارد، مي‌گويد: «تفكر كه مبدء ارتقاء بشر و ماية فضيلت هر ملتي مي‌باشد، تقليد هاي ديني از ديرزماني بشر را از آن محروم نموده و بطور كلي جلو راه حريت فكر و استقلال عقل آنان را مسدود كرده بود». تا اينكه اسلام كه آمد با كتاب خود (قرآن) اين سد را خراب نموده و بشر را از اين رقيت آزاد كرد، ملت غرب اين آزادي فكري كه فعلاً دارند و در ساية آن خود را به اوج سعادت مادي رسانده‌اند، اصلا از مسلمانان آموخته بودند، ولي مدتي نگذشت كه اوضاع مسلمين دگرگون شده و بطوري خود را از اين معني محروم كرده‌اند كه فعلاً بعضي از آنان در اين باره از غربيان – همان مردمي كه اين حريت را از اجداد اينان گرفته بودند- تقليد مي‌كنند(15).

هان اي امت اسلام اينست دين شما! اينست آن ديني كه از ساليان دراز خود را به آن نسبت مي‌دهيد ولي نتوانسته‌ايد قواي عقلية خودتان را در هيچ موضوعي بكار بيندازيد و بطور كلي سرماية قواي دماغي خود را بحالت ركود و وقفه گذارده‌ايد! و اي مسلمان! نبايد تا اين اندازه بي‌عنايت بعقل و فكر خود باشي كه آداب دين را كوركورانه از پدر و مادر تقليد بكني تا اينكه با تصادف بيك شبهة مختصر حتي با تغيير محيط اساس دين و آداب مذهبي را از دست بدهي!

برادرِ من، اگر واقعاً مسلماني چنين جمودتِ فكري شايستة مقام تو نيست! يقين دانسته‌باش كه روح پيغمبر: همان مرد حقيقت گوئي كه در قرآن داد مي‌زند: ﴿وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ﴾ [آل عمران: 139] از اين وضعيت ننگين شما آزرده‌است!

من يقين دارم كه اگر از همين راهي كه قرآن تعيين مي‌كند مسلمان شده بودي يعني: براهنمائي عقل و در سايه تعقل و تفكر وارد در حريم اسلام مي‌شدي، بدون شبهه – همان طوري كه خداوند در اين آيه وعده مي‌دهد- فعلا داراي مقامي بس اعلي و ارجمند بودي، ولي افسوس! كه راهنماي تو چيزهائي و يا كساني بودند كه بمراتبي از تو گمراه تر بوده‌اند و حتي خانة خود را هم نمي‌توانستند اداره بكنند!

 

+                      +                    +


 

اسلام دين «وسط» يا جامع حقوق روح و جسم وحافظ مصالح دنيا و آخرت است

﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّـتَـكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا﴾ [البقرة:143]

______

  انسان چون مركب از جسم و روح است از اينرو حيات او نيز داراي دو جنبه‌است: جسماني و روحاني، بنا بر اين كامراني و سعادت كامل وي بسته به تشييد مباني هر دو جنبة از حيات او خواهد بود، وضعيت اين دو، بطوري پيوسته با يگديگر است كه اهمال در عمران هر يك باعث اضمحلال اساس ديگري خواهد شد همان طوري كه قصور در پرورش هر يك از قواي جسمي و روحي، موجب فتور ديگري مي‌شود.

بعبارت ديگر چنانكه حفظ صحت و آسايش هر شخصي رهين حفظ صحت جسم و روح است و بسته به حفظ نسبت و توازن ميان قواي جسمي و روحي او ميباشد، اين چنين تامين آسايش كامل، يا سعادت دنيا و آخرت نيز منوط باستحكام مباني حيات جسماني و روحاني يا آبادي دنيا و آخرت است، پس معلوم مي‌شود آناني كه سعادتشانرا تنها در ترفيع پاية اين زندگاني موقتي (جسماني) تشخيص داده و بطور كلي از آبادي حيات روحاني چشم پوشيده‌اند دچار اشتباه بزرگي هستند، چنانكه آندسته‌اي كه سعادت خويش را در (رهبانيت) و اعراض از دنيا جستجو مي‌كنند و چنين مي‌پندارند كه با گناره گيري از مردم و بدبين بودن نسبت بخلائق و مهمل گذاردن قواي دماغي و حالات روحي بنام تذكية نفس و تصفية روح، خلاصه با طي كردن عمر با تنبلي و كسالت فقط براي انجام يك رشته عبادت، تأمين آسايش حيات اخروي را نموده و خويشتن را بسعادت جاويد خواهند رساند، كاملا بغلظ رفته‌اند.

حاصل جمعيتهائي كه درزندگاني ميزان تعادل ميان زندگاني دنيا و آخرت را از دست داده، طريق افراط يا تفريط را پيش گرفته‌اند خيلي بيچاره و بمراحلي از سر منزل سعدات دور افتادند.

اكنون كه دانستيم سعادت كامل و آسايش مطلق بشر بسته بحفظ تعادل ميان حيات جسماني و روحاني و رهين تعمير دنيا و آخرتست و از طرفي چون (دين) بزرگ ترين ناموس حفظ اجتماع بني آدم و مهم ترين عامل مؤثر در انتظام حيات مطلق بشر است از اينرو انسان بايد در جستجوي ديني باشد و در پيرامون آئيني بگردد كه همين تعادل را با بهترين صورتي حفظ كرده، و سعادت و آسايش در دنيا و آخرت ويرا كاملاً بر عهده بگيرد.

خوشبختانه با يك نظر اجمالي به اديان كنوني دنيا در كمال وضوح دانسته مي‌شود كه آندين همانا دين حنيف اسلام و آئين پاك محمد (ص) است، زيرا وقتيكه اين كتابهاي منسوب به اديان گذشته را ملاحظه مي‌كنيم، گذشته از اينكه در همة آنها بيك رشته قصه هاي شبيه به افسانه و مطالب (لاهوتي) بيفائده خواهيم مصادف شد، مي‌بينيم احكام وتعليم‌هاي آنها يا مخصوص بجنبة زندگاني دنيوي است و يا منحصر بجنبة حيات اخروي، ولي اسلام چنانكه قرآن در اينجا مي‌گويد: ﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ﴾ [البقرة:143] دين (وسط) يا جامع حقوق روح و جسم و حافظ مصالح دنيا و آخرتست، آئيني است كه دستورهاي راجع به عبادت و قواينن اخلاقي، حقوقي، جزائي، و اجتماعي وي آسايش روح و جسم و سعادت دنيا و آخرت ما را با بهترين صورتي خواهد تأمين كرد، بدون شبهه در هر جمعيتي چنانچه احكام و تعاليم اسلام كاملا مجري و عملي بشود افراد آن از كساني تشكيل مي‌شود كه همه خدا پرست، پر هيزكار، حقيقت جوي، شرافت دوست، معارف پرور، خير خواه، نيكوكار و خوش رفتار خواهند بود، همه خارج از حدود افراط و تفريط و معتدل در عقايد، اخلاق و اعمال و داراي شجاعت و شهامت، عزم وارادة محكم خلاصه همه صاحب اخلاق پسنديده و ملكات فاضله و واجد موجبات سعادت دنيا و آخرت خواهند بود.

چنانكه همه بخوبي مي‌دانيم كه در دوره‌هاي رشد و نمو اسلام همين كه مقررات اسلام در ساية مجاهدت پيغمبر (ص) و ديگر پيشوايان اسلام عملي شد، طولي نكشيد كه همان جمعيت وحشي و پراكنده‌اي كه پيوسته به آدم كشي و چپاول اشتغال داشته‌اند و هر عده‌اي از آن طوق عبوديت يك ناچيزي را بگردن انداخته بودند، در ساية تعاليم مقدس اسلامي تمام اختلافاتشان بر طرف شده و همه با هم برادر و متحد شدند، همه خويشتن را از بند هر گونه بندگي آزاد كرده و بمقام شامخ پرستش خداي يگانه كه در حقيقت جايگاه حريت مطلقه يا آزادي نسبت بغير او مي‌باشد كامياب گرديدند: همه حقيقت خواه؛ عدالت پيشه و نيكوكار شدند.

اينان همان مردم افسرده و زبوني بودند كه از فرط خمودي و بي حسي مليت خود را در دائره: بني فلان و بني فلان محدود كرده بودند ولي تعاليم اسلام چنان انقلاب فكري و معنوي در دماغهاي  آنان ايجاد كرده بود كه در اندك زماني با سلاح تقوي و حسن عمل، از درياي چين تا اقيانوس اطلس را در تحت نفوذ و تسلط خود در آوردند، بيانات آتشين پيغمبر (ص) و ديگر پيشوايان بزرگ اسلام؛ چنان حرارتي در اعماق قلب همان ملت مرده توليد كرده و بطوري خون آنان را بجوش آورده و عظمت ملي خود را با كمال شهامت بعالم و عالميان ثابت نمودند.

اينان همان جمعيت ناداني بودند كه اولادشانرا از ترس فقر و گرسنگي كشته و دختران را زنده بگور مي‌كردند و زنانرا مانند چهارپايان در معرض فروش مي‌گذاردند و حقوق يگديگر را در مقابل خود پرستي و شهوت راني در كمال بيشرمي ‌پايمال مي‌كردند و از درخت دانش جز خيال باقي، افسانه سرائي و حفظ انساب بهره‌اي نداشتند، خلاصه مردمي خارج از حدود اعتدال و بي خبر از آداب و رسوم انسانيت و دچار هزاران مفاسد اخلاقي و اجتماعي بودند؛ ولي از پرتو تعليمات اسلام در مدت قليلي تمام اين نكبات و بدبختي هاي آنان بر طرف شد و همة اين مفاسد اصلاح گرديد و از اين ورطه هاي پستي و زبوني نجات پيدا نموده، به مقام ارجمند فضائل اخلاقي كامياب شدند، و بجاي آن ظلم و بيدادگري كه مخصوص آنان بود، ناموس عدالت بطوري در بينشان حكم فرما بوده كه در تمام شئون زندگاني، خويشتن را درپيشگاه عدالت مسئول مي‌دانستند؛ و همواره در مقام حفظ حدود و مصالح يگديگر بودند؛ شئون و موقعيت همديگر را كاملا محترم مي‌شمردند و در غم و شادي و نفع و ضرر يگديگر با هم شركت مي‌كردند، همه خارج از حدود افراط و تفريط و معتدل در تمام شئون زندگاني خويشتن بودند، بقدري حس حقيقت جوئي در آنان قوت گرفته و باندازه‌اي دوستدار علم شده بودند كه با وسائل چندي در مقام ترجمه و تكميل علوم و فلسفه پيشينيان خود بر آمده و بالاخره اغلب متصرفاتشان: از تركستان، ايران و اسپانيول از مساعي آنان كانون معرفت و دار العلوم شده بود.

بله اسلام دين (توسط) و عهده دار سعادت دنيا و آخرت است، زيرا اين دين دربارة حفظ مصالح روح و جسم و آباد كردن هر يك از دنيا و آخرت دستور هاي متيني كه در عين حال خيلي ساده و سهل الاجراء مي‌باشند مقرر فرموده، ديني است آن اندازه كه ما را بعبادت و تصفية روح، خلاصه به تهية موجبات آسايش آخرت سوق مي‌دهد، بهمان نسبت نيز ما را به تحصيل وسائل معاش و تعمير دنيا دعوت مي‌كند ﴿وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللهَ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ الله إِلَيْكَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللهَ لَا يُحِبُّ المُفْسِدِينَ﴾ [القصص: 77](16).

گذشته از اين، اسلام در هر يك از مقرراتش پرورش قواي روحي و جسمي و حفظ تعادل ميان حيات جسماني و روحاني ما را هموراه در نظر گرفته؛ احكام و قوانين وي طوري تنظيم شده در عين اينكه صورتاً متكفل مصالح هر يك از دنيا و آخرت است معناً متضمن فوائد ديگري نيز مي‌باشد، براي شرح اين مطالب كتابهاي چندي مي‌بايد نوشت.

علاوه بر همة اينها، در تمام مقاصد خود ما را از راههائي دعوت بآنها مي‌كند كه هر يك در حقيقت بهترين راه تعمير دنيا مي‌باشد كه در ضمن پيمودن آن سعادت دنيوي و ترقيات مادي ما نيز كاملاً تأمين خواهد شد، بعبارت ديگر اسلام طبيعيات را نردبام معنويات قرار داده كه چانچه كسي بخواهد خويشتن را بذروة معنويات برساند، بايد ترقي در طبيعيات بكند و از همين نردبام  بالا رود، مثلا در دعوت بآغاز و انجام كه از مقاصد بر جسته اش هست، بجاي اينكه مانند (فلسفه فناء في الله هند) يا (فلسفة اشراق) ما را دچار خيالات بي سروته و گرفتار پيچ و خم راه‌هاي بس كج و خطرنك بكند – چنانكه اشاره كرده ايم- ما را بنظر در كائنات عالم كون و تفكر در اين منظومة شمسي دعوت مي‌كند ﴿قُلِ انظُرُواْ مَاذَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ...﴾ [يونس: 101] بر كسي پوشيده نيست كه تمدن كنوني دنيا و هر گونه ترقيات امروزة بشر همه از همين راه صورت گرفته‌است.

و در دعوت باخلاق – كه بنظر اسلام بعد از مبدأ و معاد حائز درجه اول از اهميت است- و همچنين براي آگاهي ما بفوائد (دين) و دين داري و زيان بي ديني و بد اخلاقي، ما را به مطالعة تاريخ ملل گذشته وادار مي‌كند و بگردش در شهرها و تأمل در عواقب وخيمة رفتار و كردار زشت مردمان بي دين و بداخلاق امر مي‌نمايد ﴿قُلْ سِيرُواْ فِي الأَرْضِ ثُمَّ انظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ المُكَذِّبِينَ﴾ [الأنعام:11](17)، ﴿قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ المُجْرِمِينَ﴾ [النمل: 69](18)، ﴿أَوَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ كَانُوا مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللهُ بِذُنُوبِهِمْ وَمَا كَانَ لَهُم مِّنَ اللهِ مِن وَاقٍ﴾ [غافر:21](19) شبهه‌اي نيست كه اينها همه از عوامل مهمة تربيت اخلاق فردي و اجتماعي بشمار مي‌آيد و تنها راه كشف اسرار و رموز فلسفة اجتماع مي‌باشد.

گذشته از اينها، قصه هاي چندي نيز براي همين منظور در قرآن تنظيم شده‌است، اين قصه ها – چناچه بدقت بنگريم- بسياري از اسرار اخلاقي و اجتماعي را با عبارت ساده به ما مي‌آموزد و خيلي از نواميس مشكلة اجتماع را براي ما روشن مي‌سازد و در حقيقت هر يك از اينها مي‌تواند بهترين نمونه و سرمشق اخلاقي ما در زندگاني بوده باشد كه ان شاء الله در كتابي كه دربارة تشريح مقاصد قرآن در نظر گرفته ام بنويسم، تمام اين مطالب را بياري خدا خواهم روشن كرد.

خلاصه اسلام – بر خلاف تمام اديان و قوانين موضوعه براي اصلاح و تربيت بشر- دنيا و آخرت را دو چيز جداگانه و غير مربوط بهم نمي‌داند بلكه منظورش اينست كه وضعيت ايندو، بطور كلي پيوسته و متصل بايگديگر است و وضعيت زندگاني انسان در اين دو مرحله نيز كاملا وابسته بهم مي‌باشد يعني: كسي كه در دنيا عمرش را از روي بصيرت و معرفت و با حفظ ميزان تعادل در تمام شئون زندگاني بآخر مي‌رساند و بالاخره در اينجا بطور كلي سالك صراط مستقيم – يا پيرو آئين فطرت- مي‌باشد، البته چنين كسي در آخرت نيز خويشتن را در آغوش سعادت و كامراني جاي خواهد داد، ولي هر آنكه در اينجا دچار جهالت و غفلت و گرفتار شقاوت و گمراهي‌است در روز واپسين نيز گرفتار گمراهي و بدبختي خواهد بود.

 اينست كه در قرآن ناداني و گمراهي در دنيا را، نشانة ضلالت و شقاوت در آخرت قرار مي‌دهد ﴿وَمَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلاً﴾ [الإسراء:72](20).

از اين جهت است كه در قرآن، به مؤمنين مژدة موفقيت وسعادت در دنيا و آخرت هر دو را مي‌دهد: ﴿أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ. الَّذِينَ آَمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ. لَـهُمُ الْبُشْرَى فِي الحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآَخِرَةِ لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ﴾ [يونس:62-64](21).

ولي بكفار – در چند موضع از قرآن- ذلت و خواري در دنيا و عذاب در آخرت را وعده مي‌دهد ﴿.. لَـهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَـهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴾ [المائدة:41](22).

حالا باي ديد آيا مؤمنين ما حقيقتاً همين طورند كه قرآن مي‌گويد؟ آيا واقعاً داراي جرأت و شهامت هستند؟ و از هيچگونه ناملايم و پيش آمد سوئي محزون و اندوهناك نمي‌شوند؟ نگارنده كه تاكنون با چنين مؤمني بر خورد نكرده‌است!

در قرآن موجبات تزيين و تجمل – بجز آنهائيكه خارج از آداب انسانيت است- و لوازم رفاه و آسايش و وسائل تنعّم و تعيّش و بالاخره هر آنچيز نيكو و پاكيزه‌ايكه در زندگاني بكار ميرود، براي مؤمنين مقرر مي‌كند: ﴿قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ الله الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آَمَنُوا فِي الحَيَاةِ الدُّنْيَا خَالِصَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآَيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ ﴾ [الأعراف:32](23) ولي براي كفار، در دنيا و آخرت عذاب شديد معين مي‌نمايد: ﴿فَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا فِي الدُّنْيَا وَالْآَخِرَةِ وَمَا لَـهُمْ مِنْ نَاصِرِينَ﴾ [آل عمران:56](24).

راستي خيلي جاي تأسف است كه امروز كثافت كاري و بكار بردن هر چيز چركين و زشت در زندگاني، در بين ما از نشانه هاي ايمان گرديده‌است!

در قرآن مؤمنين را بعنوان اينكه پيوسته خواستار حسنه و سعادت دنيا و آخرت هستند معرفي مي‌كند: ﴿فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آَتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الْآَخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ. وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آَتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآَخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ﴾ [البقرة:200-201](25) ولي كفار را در چند مورد كه در مقام مذمت آنان است بعنوان: ﴿ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ﴾ [الحج:11] ﴿لَـهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ ﴾ [النور:19]، ﴿حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ ﴾ [آل عمران:22] و امثال اينها از عباراتي كه مشعر بر مذلت و بدبختي در دنيا و آخرت آنان مي‌باشد، نكوهش مي‌كند.

از همين روست كه در قرآن مسلمين را بعنوان (امت وسط) و جمعيت معتدل – يا واجد سعادت دنيا و آخرت- معرفي مي‌كند و آنانرا شاهد وحجت، يا مربي و سرپرست ساير جمعيت هاي دنيا قرار مي‌دهد: ﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ﴾ [البقرة:143].

يعني: ما، شما امت محمد (ص) را (امت وسط) و جمعيت معتدل قرار داديم براي اينكه (شاهد) و حجت بر بشر بوده باشيد و پيغمبر (ص) نيز شاهد و حجت بر شما خواهد بود. توضيح مفاد آيه: ما در تمام احكام و تكاليف راجع به شما تربيت قواي روحي و جسمي و تعمير دنيا و آخرت شما را – با حفظ تعادل و توازن بين آنها- كاملا رعايت كرده ايم و در قرآن جميع حقوق انسانيت (حقوق روح و جسم) را به شما بخشيده، و موجبات سعادت مادي و معنوي را بطور كلي به شما تذكر داده‌ايم؛ خلاصه شما را بوسيلة حضرت ختمي مرتبت (ص) بحد (وسط) و جاده اعتدال انسانيت راه نمائي كرده و بالاخره شما را (امت وسط) و جمعيت معتدل قرار داده ايم.

اينها همه براي اينست كه شما ساير ملل دنيا را: آناني كه از اين حد بيرون رفته راه افراط و تفريط را پيش گرفته‌اند در تحت نظارت و مراقبت خود قرار داده و آنگاه آنانرا براه راست آدمي گري راه نمائي نمائيد و همواره در مقام تربيت و اصلاح مفاسد اخلاقي و اجتماعي شان بر آمده آنانرا بوظائف و حقوق انسانيت آشنا سازيد.

خلاصه شما را براي اين (امت وسط) قرار داده ايم كه شاهد و حجت بر مردم باشيد يعني حقايق اسلام را كه جامع همة حقوق انسانيت و ضامن سعادت دنيا و آخرت بشر است براي آنان بيان نمائيد.

بعبارت روشن تر اصلاح و تربيت همة طبقات بشر را، فقط بعهدة شما مسلمانان گذارده‌‎ايم، زيرا در دنيا كسي را قابل قبول مسئوليت اينكار گرانمايه نمي‌بينيم، تنها شما هستيد كه مي‌توانيد عهده دار انجام اين امر ارجمند بشويد، زيرا شما را بوسيله محمد (ص) در تمام مزاياي انسانيت از عقائد، اخلاق و اعمال در صراط مستقيم و جاده اعتدال قرار داده ايم و لهذا مي‌توانيد اوضاع ناگوار ساير جمعيت هاي افراطي و تفريطي دنيا را كاملا مشاهده نموده و سپس در مقام راهنمائي و تربيت اصلاح مفاسد آنان برآئيد، ولي آناني كه در شئون زندگاني جسماني و روحاني از حد اعتدال بيرون رفته و خويشتن را در راه هاي پر مخاطرة افراط و تفريط سرگردان كرده‌اند اصلا نمي‌توانند از اوضاع و احوال يگديگر آگاهي پيدا كنند، چه رسد اينكه بتوانند در مقام راهنمائي و اصلاح برآيند، زيرا كسيكه از جادة مستقيم منحرف شده‌است چگونه مي‌تواند وضعيت طرف ديگر جاده را مشاهد بكند؟ بديهي است مشاهده و مراقبت هر در طرف جاده مخصوص كسي است كه در وسط آن ايستاده‌است.

بله، چنين است، پيروان اسلام (نه جمعيت مسلمانان كنوني كه از دو دستة افراطي و تفريطي تشكيل گرديده) چون در ساية تعاليم اسلام – چنانكه تا اندازه‌اي روشن كرده ايم- در تمام شئون انسانيت در جادة اعتدال قرار گرفته و امت وسط مي‌باشند، از اينرو مي‌توانند بمفاسد و نواقص مردمان افراطي: مانند مسيحيين (نه مسيحيين كنوني كه عملا آئين مسيح را ترك گفته تفريطي يا مادي محض شده‌اند) (صابئين) و طوائف هنود و غير اينها كه همواره در مقام هضم حقوق جسم خود بر آمده و خويشتن را از لذات جسماني محروم كرده و رهبانيت را پيشة خود قرار داده‌اند، آگاه شوند؛ و همچنين مي‌توانند بمفاسد جمعيتهاي تفريطي مانند ماديين و ملت يهود و امثال اينها كه تمام حقوق روح و مصالح حيات روحاني را در مقابل حفظ منافع جسم و تعمير زندگاني جسماني پايمال كرده‌اند، واقف كردند، بنا بر اين تكليف اصلاح و تربيت چنين مللي قهراً متوجه جمعيت معتدلي مانند ملت اسلام خواهد شد.

خلاصه پيروان (دين وسط) چون در نقطة اعتدال انسانيت تمركز يافته‌اند، از ينرو مي‌بايد بنام حفظ حدود انسانيت و نوع پروري، هر آن جمعيتي را كه در دنيا از اين (حد) بيرون رفته‌اند تحت الحمايه و مورد نظارت خود قرار دهند و همواره مقررات اسلام را كه يگانه وسيلة تمركز بشر بحد اعتدال مي‌باشد به آنها ابلاغ كنند.

چنانكه قرآن در جاي ديگر نيز اشاره بهمين معني كرده مي‌گويد: ﴿كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ المُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بالله ..﴾ [آل عمران:110] يعني: شما مسلمانان بهترين امتي هستيد كه در دنيا براي جمعيت بشر ظاهر شده‌ايد! زيرا عهده‌دار انجام بهترين كارها مانند (امر بمعروف و نهي از منكر) هستيد! و ايمان بخداي يگانه آورده ايد.

حاصل اينكه چون شما بشر را به (معروف) يعني به ايجاد وسائل تربيت قواي روحي و جسمي و تحصيل لوازم آبادي دنيا و آخرت، خلاصه به تهية موجبات سعادت مادي و معنوي امر مي‌كنيد، و آنانرا از (منكر): از هر آنچه كه باعث شقاوت در دنيا و آخرتست باز مي‌داريد و از طرفي هم ايمان بخدا آورده‌ايد از اينرو بهترين امت و نيكوترين جمعيتي مي‌باشيد كه در دنيا ظاهر شده‌ايد! در حقيقت مي‌خواهد بگويد: چون شما مسلمانان امت وسط و جمعيت معتدل مي‌باشيد و از اينرو اين وظيفه ارجمند (امر بمعروف و نهي از منكر) يا اصلاح مفاسد اخلاقي و اجتماعي و تربيت بشر را حقاً در عهدة خود گرفته‌ايد، لذا سيادت بشر با شما خواهد بود شما بايد در رأس جميع ملل دنيا قرار گرفته پيوسته شاهد و ناظر اوضاعشان بوده باشيد، و آنانرا بحقوقشان آشنا سازيد، و همواره در مقام اصلاح و تربيت آنان بر آمده به انجام و ظائف انسانيت وادارشان بكنيد، خلاصه بايد همه طبقات بشر را در تحت مراقبت و سرپرستي خود قرار داده و آنانرا از راه‌هاي خطرناك افراط و تفريط بيرون آورده و به جادة اعتدال انسانيت يا (آئين وسط) راهنمائي نمائيد؟

خوانندة محترم! به بينيد اسلام چه مقام شامخي براي ما قائل مي‌شود! و چه حق ارجمندي در دنيا به ما مي‌دهد! راستي قدري فكر كنيد به بينيد ما مسلمين با اين وضعيت درهم و پريشان خود كه در زندگاني از حد اعتدال بيرون رفته و هر يك راه كجي را در پيش گرفته ايم آيا حق داريم خودمان را بچنين آئيني نسبت بدهيم؟! آيا ما نبايد – لا أقل پيش وجدان خود- شرم بكنيم كه با اين عمليات خارج از ميزان اعتدال كه پيوسته از ما بروز مي‌كند؛ نام خود را مسلمان گذارده‌ايم؟! آيا ما سزاوار بيش از اين مذلت و مسكنتي كه كنون دامنگيرمان شده نمي‌باشيم؟! آيا تمام اين بدبختيها و بيچارگي‌ها جز براي اينست كه خود را از تحت تربيت اسلام خارج كرده و در نتيجه از جادة اعتدال بيرون رفته هر عده‌اي براه افراط و يا تفريط رهسپار شده‌ايم؟!.

ايكاش افراد جمعيت مسلمين كنوني نيز مانند ساير مليين دنيا افراطي و يا تفريطي محض بودند كه لا اقل صورت وحدت اجتماعيشان فعلا محفوظ مانده بود! ولي متأسفانه عفريت جهل و تعصب بطوري باينان حمله‌ور شده كه ناگهان همه سراسيمه از حد اعتدال انسانيت بيرون رفته و هر دسته‌اي من غير شعور راهي بس خطرناك را در پيش گرفته‌اند: گروهي در مقام تعمير دنيا و ترقي ماديات بر آمده و بطور كلي از معنويات دست كشيده‌اند و از آخرت چنان روگردان شده‌اند كه گوئي تا ابد زنده خواهند ماند و يا اجراي مراسم ديني؛ تصفية روح و اصلاح اخلاق روزگارشان را تيره خواهد كرد و با اين حال اين تيره بختان خويشتن را مسلمان مي‌دانند؛ و جمعي از مفاد حديث (الدنيا سجن المؤمن) سوء استفاده كرده و دنيا را زندان مؤمن مي‌پندارند و براي خلاصي از آن خويشتن را در ويرانه‌اي محبوس كرده نفرت از زندگي، بيكاري، گرسنگي و تحمل هر گونه ناملايم و پستي را عبادت فرض كرده و بگمان خود از اين ره متوجه آخرت شده‌اند؛ اين نادانان هم خود را مسلمان مي‌دانند! حتي بعضي از دعات دين هم – آناني كه فهم حقايق دين را مخصوص بخود مي‌دانند- دسته‌اي اسلام را منافي با ترقي و تمدن، سعي و كوشش، و مخالف با جميع شئون حيات اجتماعي انسان معرفي مي‌نمايند و رسماً آنرا يك آئين رهبانيت و فلسفه رياضت طلب نمودار مي‌كنند و بنام آن همواره توده را به تنبلي، كسالت، كثافت؛ فقر، خمودي و جمودت فكر و زبوني؛ مخصوصا به غفلت و ناداني خلاصه بهر گونه وسيله بدبختي سوق مي‌دهند، خلاصة اين آئين پاك را طوري تفسير كرده‌اند كه فقط جمعي مردمان افراطي را بطوري كه در بالا شرح داديم مي‌توان پيروان آن دانست؛ دستة ديگر كه اخيراً پيدا شده و فعلا رو بفزوني گذارده‌اند و بيش از همه خود را از غربت اسلام متأثر نشان داده و پيوسته سنگ آنرا بسينه مي‌زنند آنرا موافق با جميع شئون تمدن دروغي غرب مي‌دانند و همواره در صددند مقررات متين وي را با نظريات هر ناداني كه از آن سرزمين بر مي‌خيزد مطابقه نمايند.

حتي كساني را من نشان دارم از بس شيفتة تظاهرات اروپا و اروپاگري شده‌اند كه در اين باره بدروغگوئي پرداخته‌اند: مطالبي را بنام اروپائيان ساخته و يانامهائي مانند نامهاي آنان جعل كرده مطالبي را بآن نامها بخرج دل باختگان اروپا مي‌دهند!

اين فرومايگان تنها جنبة دنيوي و مادي اسلام را گرفته و بنام آن مردم را فقط بدنيا و دنياپرستي، خودبيني و خود پرستي و انكار هر فضيلت و حقيقت سوق مي‌دهند، تا مي‌توانند معنويات اسلام را بصورت ماديت درآورده و در جائي هم كه در مي‌مانند آنها را بدون منطق و برهان انكار مي‌كنند، خلاصه اين نادانان معنويات اسلام را پشت سر انداخته و رسماً آنرا بصورت فلسفه ماديين معرفي مي‌كنند، و همچنين وقتي كه مي‌خواهند موازين اسلام را براي عوام معرفي بكنند بعضي كه از همين دسته مي‌باشند، سيره و سنت پيغمبر و ائمه اطهار را ملغي كرده تنها قرآن را نشان مي‌دهند! برخي قرآن؛ سنت و سيرة پيغمبر اكرم را پشت سر انداخته تنها اخبار منسوبه به ائمه را – آنهم بطور كلي و بدون رعايت صحت و سقم- معرفي مي‌نمايد! بيچاره اسلام كه در بين اين دو سليقة غير مستقيم دارد خورد مي‌شود بدبخت مسلمين كه از اين صداهاي مختلف و دعوت‌هاي متناقض متحير و سرگردان مانده اند!!

كدام مسلمان با غيرت است كه از مطالعة اين اوضاع پريشان، ديوانه و پريشان نشود و از اين وضعيت ملالت آور قلبش جريحه دار نگردد!! آري، لمثل هذا يذوب القلب من أسف  ***  إن كان في القلب إيمان و إسلام.

برادران عزيز! من اينك بنام يك نفر مسلمان بشما يادآوري مي‌كنيم: امروز اسلام با اوضاع كنوني دنيا و با آنهمه تشكيلات وسيع كنيسه كاملا در مخاطره و قرآن در معرض زوال است!! بيائيد باه اين عمليات افراطي و تفريطي خود خاتمه دهيد و بيش ازين تيشه بريشة خود مزنيد! حال كه در مقام ترويج اسلام يا حفظ سعادت و سيادت خود نيستيد لا اقل سدّ راه پيشرفت اسلام نشويد و بيش ازين موجبات بدبختي خود را فراهم نياوريد!

من يقين دارم اكنون هم چنانچه قرآن؛ سنت و سيرة پيغمبر اكرم و ديگر پيشوايان اسلام را سرمشق كردار و رفتار خود قرار داده و در ساية تشبث به اين (آئين وسط) خويشتن را در جادة اعتدال تمركز دهيد، نه تنها اسلام  و اين ماية سعادت و سرفرازي خود را از اين خطر بزرگ نجات داده ايد بلكه مجد و بزرگواري خود را اعاده خواهيد داد؛ إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ.

از مقصد قدري دور شدم، سخنم در اين بود كه اسلام دين وسط و ضامن سعادت دنيا و آخرت بشر است گفتيم: اسلام دنيا و آخرت را دو چيز جداگانه و غير مربوط بهم نمي‌داند، بلكه منظورش اينست كه وضعيت اين دو، كاملا وابسته با هم و زندگاني انسان نيز در اين دو مرحله پيوستة با يگديگر است، از اينرو چنانكه گفتيم در جميع مقرراتش تأمين سعادت دنيوي و اخروي بشر هر دو را در نظر گرفته و آن اندازه كه ما را به آباد كردن دنيا و ترقي مادي سوق مي‌دهد بهمان نسبت ما را بتعمير آخرت و ترقيات معنوي دعوت مي‌كند، روي همين نظريه‌است كه در تشويق و ترغيب مردم بكسب (علم) نهايت جديت را بخرج مي‌دهد زيرا بهترين وسيلة ترقي مادي و معنوي بشر و مهم ترين عامل تأمين سعادت كامل هر جمعيتي همانا توسعة علم و معارف است، علما – بقول دانشمندان اجتماعي- قوة عقليه و مفكره جسم اجتماع محسوب مي‌شوند كه بايد تربيت و تأمين آسايش ساير اعضاي آنرا همواره در عهده بگيرند:

اسلام در ايجاد اين (قوه) باندازه‌اي سعي مي‌كند و در توسعة معارف بطوري جديت دارد كه در حقيقت بايد گفت:

 

+                      +                    +

 


 

اسلام دين علم و حكمت است!

زيرا، اولاً تحصيل علم را بطور كلي فريضة ذمة هر زن و مرد مسلمان قرار مي‌دهد – طلبُ العِلْمِ فَرِيْضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ و مُسْلِمَة- قرآن با اينكه مجموع آن شش هزار آيه بيش نيست(26) در ضمن هفتصد و پنجاه آيه بشر را به كسب علوم طبيعيه ترغيب مي‌كند: همان علومي كه يگانه وسيله آبادي دنيا و بهترين راه برخورد بحقايق اين عالم است، گذشته از آيات اخلاقي و اجتماعي بيشمار آن كه در حقيقت عصارة علم اخلاق و اجتماع مي‌باشد علاوه بر اينكه در حدود صد و پنجاه آية آن مربوط بعلم فقه (علم حقوق) است، خوشبختانه تمام مواد آنهم بطوري كه، از لحاظ علم قانون گذاري، لازمة قانون است تنظيم گرديده‌است يعني: عيش، فراواني، عيش امنيت و مساوات كه اركان سعادت عمومي بشر را تشكيل مي‌دهند در وضع هر يك از آنها كاملا رعايت گرديده(27) بديهي است با توجه باين قسمت ضمناً طرز قانون گذاري را نيز بما مي‌آموزد!

و ثانياً براي ترويج و توسعة (علم) از علما تجليل شاياني مي‌كند و مقامي بس ارجمند براي آنان قائل مي‌گردد و علم را نيز فوق العاده مورد اهميت قرار مي‌دهد، قرآن جائي كه در مقام ستايش خدا و ملائكه‌است (اهل علم) را در عداد آنان مورد تمجيد قرار مي‌دهد ﴿شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الحَكِيمُ. إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهَ الْإِسْلَامُ.. ﴾ [آل عمران: 18-19](28) آيا تجليلي فوق اين مي‌توان تصور كرد!  در قرآن صريحاً بدانشمندان وعدة مقامات شامخه و درجات رفيعه مي‌دهد! ﴿يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ..﴾ [المجادلة:11] قرآن در اينجا ﴿ وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا﴾ [طـه:114] بحضرت ختمي مرتبت: همان مرد حقيقت بيني كه لوح نقش با افكار محدود بشري به هيچ وجه آلوده نشده و با يك روح پاك و بي آلايش متوجه صفحه پهناور گيتي شده و بالاخره دانستي‌ها را و آنچه كه درخور مقامش بوده، دريافته بود، امر مي‌كند كه از خدا ازدياد علم را خواستار شود! آيا اين حكايت از كمال عظمت و اهميت علم نمي‌كند؟

خواننده محترم البته متوجه هستند، پيغمبري كه مهبط وحي و كانون دانش بوده وقتي كه مورد چنين امر الزامي واقع بشود، البته ما بمراتبي سزاوارتريم از اينكه مشمول چنين خطابي بوده باشيم از اينرو اين فرمان خدائي در نهايت شدت متوجه بما شده و اكيداً ما را ملزم مي‌كند كه بايد در توسعه علم كمال جديت و مجاهدت را بكار ببريم، بايد همه معارف‌خواه و دانش‌پرور بوده باشيم، بايد همه با خاطري پُر از مسرت در نهايت ثبات و پايداري لواي علم را بر دوش گرفته همواره مروج علم و حامي معارف باشيم چرا چنين نباشيم؟! و حال آنكه ما مسلمان و امت وسط هستيم، مائيم كه عهده‌دار اصلاح و تربيت ساير طبقات بشر مي‌باشيم!

قرآن ما را از پيروي هر آنچه كه غير معلوم است – از عقايد، كردار و گفتار- اكيداً منع مي‌كند ﴿وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ..﴾ [الإسراء:36](29).

قرآن كفار را براي اينكه بيعلم و در عين حال پيرو گمان بوده اند، جداً مذمت مي‌كند: ﴿وَمَا لَـهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الحَقِّ شَيْئًا﴾ [النجم: 28](30)، ﴿..مَا لَـهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ ...﴾ [النساء: 157]، ﴿وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الحَقِّ شَيْئًا ...﴾ [يونس:36].

قرآن حكمت را وسيلة رسيدن بهر گونه كمال مطلوب و سرچشمة فضائل، خلاصه آن را منشأ خير كثير مي‌داند ﴿يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاء وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ﴾ [البقرة:269](31)

در قرآن مقررات اسلام يا چيز هائي را كه بحضرت ختمي مرتبت وحي مي‌شد، بعنوان حكمت معرفي مي‌كند، ﴿ذَلِكَ مِمَّا أَوْحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ ..﴾ [الإسراء:39](32) و خود قرآن نيز قرين با حكمت قرار داده مي‌شود؛ ﴿... وَأَنزَلَ اللهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ... ﴾ [النساء:113](33)، ﴿هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ ...﴾ [الجمعة:2](34).

قرآن حكمت را اولين وسيله دعوت و تبليغ قرار مي‌دهد: ﴿ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالمَوْعِظَةِ الحَسَنَةِ.... ﴾ [النحل:125](35).

اسلام در تعظيم شأن (علم) بجائي مي‌رسد كه در موقع تحريم شرك بخدا – شركي كه الغاي آن در طليعة آمالش قرار گرفته و اولين مقصد وي مي‌باشد- رعايت مقام (علم) را نموده صريحاً آن را مقيد به نداشتن علم مي‌كند ﴿وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْنًا وَإِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا.. ﴾ [العنكبوت:8] در اينجا خداوند به انسان توصيه مي‌كند كه نسبت به پدر و مادر خود از هيچ گونه نيكي دريغ نكند و همواره اوامرشان را پيروي بكند، مگر در جائي كه ملزم بكنند او را باين كه بدون (علم) و من غير دليل چيزي را شريك خدا قرار دهد، در اينجا ديگر نبايد از آنان فرمان برداري بكند.

چنانكه در جاي ديگر نيز نهي از آن را مقيد به نداشتن (برهان) مي‌كند: ﴿قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الحَقِّ وَأَن تُشْرِكُواْ بالله مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَأَن تَقُولُواْ عَلَى الله مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴾ [الأعراف:33] در اين آيه بطوري كه ملاحظه مي‌شود بحضرت ختمي مرتبت دستور داده مي‌شود كه بمشركين بگويد؛ پروردگار من حرام كرد اينكه چيزي را بدون (برهان) شر يك خدا قرار بدهيد! در واقع مي‌خواهد بگويد از شرك بخدا و بت پرستي در صورتي ممنوع هستيد كه بر طبق آن برهان نداشته باشيد!

 خوانندة محترم! به بينيد اسلام تاچه اندازه نسبت به (علم) و (برهان) عنايت دارد، مسئلة شرك با اينكه در واقع و بنظرش بديهي البطلان است و بهيچ وجه قابليت آنرا ندارد كه مقرون بعلم و برهان بوده باشد، نهي و منع از چنين چيزي را در اين دو آيه مقيد بنداشتن علم و برهان مي‌كند!

باري اين آيات گذشته از اينكه بر اهميت و كمال عظمت (علم و برهان) اشعار دارد، مي‌خواهد بما بفهماند: كه منشاء ايمان و اعتقاد بايد علم و برهان بوده باشد! و بدون راهنمائي اين دو راهنماي نيرومند نبايد چيزي را در اعماق قلب خود وارد كنيم، نبايد كوركورانه خلوت دل را گذرگاه هر چيزي قرار دهم. چنانكه در ضمن بيان محاجه حضرت ابراهيم با قومش، بزبان آن حضرت كساني را كه بدون (برهان) براي خدا شريك قائل شده بودند؛ جدا مذمت مي‌كند: ﴿وَكَيْفَ أَخَافُ مَا أَشْرَكْتُمْ وَلاَ تَخَافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُم بالله مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَانًا فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالأَمْنِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ [81:الأنعام](36) و در جاي ديگر نيز كه در مقام تهديد مشركين است، وعيد بر شرك را مقيد بنداشتن (برهان) مي‌نمايد! ﴿وَمَن يَدْعُ مَعَ الله إِلهاً آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ ﴾ [المؤمنون:117] با اينكه مي‌داند كه كفار بر طبق مقالة خود برهان ندارند، با اين حال، فقط براي تعظيم مقام برهان – مي‌گويد: چون مشركين فاقد برهانند، از اينرو نبايد اميد نجات و رستگاري داشته باشند اين نيست مگر براي تعظيم مقام برهان و فهماندن اينكه امور اعتقاديه بايد مستند به دليل و برهان بوده باشد.

تا اين اندازه احترام و عنايت نسبت ببرهان گرچه في حد ذاته شگفت انگيز است ولي در آئيني مانند اسلام امريست كاملاً عادي و ابداً جاي تعجب نيست، زيرا:

 

+                      +                    +

 

 


 

اسلام دين برهان و حجت است!

چنانكه قرآن نيز آن را به همين نام بمردم ابلاغ مي‌كند! ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا﴾ [النساء: 174](37).

قرآن پس از آنكه در اينجا ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللهُ لَفَسَدَتَا...﴾ [الأنبياء: 22](38) براي بطلان شرك اقامه برهان عقلي مي‌كند، در ذيل آن از مشركين مطالبه برهان مي‌نمايند ﴿أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ ﴾ [الأنبياء: 24] (39) چنانكه در جاي ديگر نيز بعد از بيان ادله توحيد، از آنان در خواست (برهان) مي‌كند ﴿أَمَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ السَّمَاء مَاء فَأَنبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ مَّا كَانَ لَكُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا أَإِلَهٌ مَّعَ الله بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ﴾ [النمل: 60] (40) تا اينكه مي‌گويد: ﴿أَمَّن يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَمَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَاء وَالْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ الله قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ﴾ [النمل: 64](41) .

گفيتم: در قرآن، به زبان حضرت ابراهيم كساني كه بدون برهان، براي خداوند شريك قرار داده و از يگانه پرستي سرپيچي مي‌كردند نكوهش مي‌كند، و در عين حال آن حضرت را براي اينكه با نيروي (دليل و برهان) اساس بتخانه و بت پرستي را در هم ريخته بود در ذيل نقل همان براهيني كه در مقابل مشركين اقامه كرده بود، مورد تمجيد و ستايش قرار مي‌دهد: ﴿وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَّن نَّشَاء إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ﴾ [الأنعام:83](42).

قرآن آئين ابراهيم را: همان آئيني كه با قوة قاهرة برهان تأسيس شده بود نيكوترين آئينهاي دنيا مي‌داند! ﴿وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لله وَهُوَ مُحْسِنٌ واتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَاتَّخَذَ اللهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً﴾ [النساء:125](43) و حضرت رسول اكرم نيز آئين خود را بعنوان آئين ابراهيم معرفي مي‌كند! ﴿قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِّلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً...﴾ [161: الأنعام] (44) و ما را نيز در اينجا ﴿قُلْ صَدَقَ اللهُ فَاتَّبِعُواْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً ... ﴾ [آل عمران:95] (45) به پيروي ملت حنيف و طريقة متقنه ابراهيم كه در حقيقت شريعت (برهان و حجت است) امر مي‌كند!

پس در كمال وضوح دانستيم: اسلام دين عقل و فكر است؛ دين علم و حكمت و آئين برهان و حجت است، ديني است كه حقايق شامخه اش بر روي دو پاية استوار عقل و علم قرار گرفته و نقشه تعاليم متقنة وي از روي حكمت و برهان ريخته شده‌است، چنين آئيني تصديق وي لا محاله در عهدة خردمندان و دانشمندان خواهد بود، چنانكه خود قرآن نيز مي‌گويد: ﴿وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَيَهْدِي إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ﴾ [سبأ:6] (46).

پس نبايد متأثر بود از اينكه مردمان نادان اسلام را با نظر بي قيدي مي‌نگرند و يا اينكه خودشانرا بطور كلي از نعمت اين آئين پاك محروم كرده و خويشتن را دچار واديهاي خطرناك ساخته‌اند زيرا اين (دين) اصلاً طرف توجهشي كساني است كه داراي قلب آگاه، چشم بينا، گوش شنوا و بالاخره دانا و خردمند بوده باشند؛ نه آناني كه گوش و قلب خود را با مهر ناداني و خودپرستي مهر كرده و پردة تاريك جهل و تعصب را به روي چشمهاي خود آويخته‌اند
﴿ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ. خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ...﴾ [البقرة: 6-7] (47).

قرآن چنانكه خود گويد: ﴿ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ. الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ...﴾ [البقرة:2-3] راهنماي پرهيزكاران يعني كساني است كه خويشتن را از قيد تعصب و تقليد جاهلانه و ديگر پرده‌هاي خرد آسوده نموده و با حريت فكر متوجه آيات آفاقي و انفسي صفحة گيتي شده و در نتيجه بغيبت و باطن اشياء ايمان مي‌آورند و يا بقول محيي الشريعه النبويه حضرت جعفر بن محمد راهنماي كساني‌است كه خود را محفوظ مي‌كنند از اينكه (ناداني) و (سفاهت) بر آنان چيزه گردد، خلاصه اشخاصي كه چشم و گوششان را باز كرده و قواي عقليه خود را بكار انداخته و بالاخره از پرتو (علم) حيات نويني گرفته‌اند؛ قرآن فقط را هنماي آنان است؛ ولي مردمي كه عقلشان را در زير پرده هاي چندي پنهان نموده و عاجزند از اينكه از محسوس و مرحلة ظاهر قدمي بالاتر گذارند كسانيكه زير نفوذ اهريمن جهل قرار گرفته و متوغل در ناداني و خودپرستي هستند، و يا چون مردگان بيروح در گودالي آرميده‌اند، قرآن و اسلام بطور كلي متوجه آنان نيست ﴿إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ المَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ. وَمَا أَنْتَ بِهَادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلَالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآَيَاتِنَا فَهُمْ مُسْلِمُونَ...﴾ [النمل:80-81] ! (48)

اين بود اندازه ارزش (علم) و موقعيت علماء در اسلام، اكنون بايد ديد كنيسه به (علم) چه نظري دارد و ملازمين كنيسه و روحانيون مسيحي از نظر مذهبي با علماء چگونه رفتار مي‌كرده‌اند.

 

+                      +                    +

 


 

( كنيسه و علم)

بعد از ظهور مسيحيت در عالم (كنيسه) مجامع چندي بنامهاي گوناگون تشكيل داده بود، از آن جمله مجمعي بنام (كونسيل) بود، اين مجمع از يك عده كشيشهائي كه بانتخاب پاپ تعيين مي‌شدند تشكيل مي‌شد، وظيفه اش تنها تفسير انجيل و تورات بود، چون كنيسه از نظر مذهبي براي همة مردم فهم كتاب مقدس را قائل نبود و از طرفي هم عقيده داشت احكام دين بايد از راه تفسير بدست بيايد، لذا براي انجام اين منظور مجمع مزبور را تشكيل داد.

احكامي كه از راه تفسير انجيل و تورات از اين مجمع بيرون مي‌آمد اتفاقاً بطور كلي موافق منافع كشيشها تمام مي‌شد! و در نتيجه كنيسه بطوري رونق گرفت، قدرت و اعتبار كشيشان بجائي رسيده بود كه تمام شئون مملكت را در زير نفود خود در آورده بودند حتي نجبا و اشراف براي كسب شرافت و منافع مادي با نهايت افتخار داخل مشاغل مذهبي شده و عضويت كنيسه را اختيار مي‌كردند مخصوصاً براي تحصيل توليت املاك موقوفه بوسائل مخصوصي كه كوچكترين آنها رشوه دادن بود متشبث مي‌شدند! خلاصه براي اينكه در ساية ارتكاب بهر گونه ظلم و جنايت تأمين زندگاني خود كرده باشند، خويشتن را در جرگة اعضاء كنيسه قرار داده بصورت روحاني در مي‌آوردند!

2- مجمع (گاسيون دولندكس) كه مأمور تفتيش كتب ضاله بر حسب مذهب كاتوليك بود، كار اين جمعيت نادان و بي سواد بجائي رسيده بود كه كلية كتب علمي و فلسفي را از لحاظ مذهبي در عداد كتب ضاله قرار داده، آتش مي‌زدند!!!

نويسندگان و خوانندگانش را پس از تكفير بانواع شكنجه: از قبيل قطعه قطعه كردن، و زنده سوزاندن بقتل مي‌رساندند! چنانچه بتاريخ ادبيات فرانسه مراجعه بكنيم خواهيم ديد كه بسياري از كتب فلاسفة بزرگ در اثر تعقيب همين مجمع طعمة حريق گرديده‌است!(49)

3- محاكم (انگزيسيون) و (سنت افيس) كه مأمور تفتيش عقايد مردم بود؛ اين محاكم مدتي در زمان جنگهاي صليبي دائر بود و بعد ملغي شد، ثانياً در اثر اقدامات پاپ در تمام ممالك كاتوليك بر قرار گرديد.(50)

تشكيل اين محاكم ديني حقيقتاً بزرگترين جنايتي بود كه بعالم تمدن و انسانيت وارد آمد، زيرا هزاران نفر را بجرم تبعيت از اصول پروتستانت و تمول و مكنت با وضع رقت باري بقتل رساندند!

يكي از نويسندگان انگليسي مي‌گويد: «(الوا) و زير فليپ دوم پادشاه اسپاني باستعانت (انگزيسيون) مقدس هشت صد نفر را بضرب شكنجه در عرض يك هفته بقتل رساند. جرم مقتولين اول پيروي از اصول پروتستانت و دوم تمول و مكنت بود»!(51)

در پايان سال ششم انقلاب (الوا) بخود مي‌باليد كه متجاوز از هيجده هزار نفر از همنوعان خود را خفه كرده و در آب غرق نموده و يا در آتش سوزانده و سر بريده‌است!(52)

اعضاي انگزيسيون در اسپانيول در عرض يك شب هشت صد نفر از پروتستانت را در محبس (سويل) افكندند هر جا از فرقه پروتستان پيدا مي‌كردند آنها را دستگير نموده و در آتش مي‌سوزاندند! شعلة آتش در اغلب شهرهاي مهم اسپانيول زبانه مي‌كشيد.(53)

نويسنده مذكور مي‌گويد: (اسمليت فيلد) كه از كوچه‌هاي لندن مي‌باشد اغلب بواسطة سوزاندن پروتستانها ملتهب بود و آتش از آن زبانه مي‌كشيد!(54)

دكتر (آرنولد) مي‌گويد: «محبس‌هاي قصر پاپ در واتيكان يكي از عجيبترين چيزهائي است كه من در عمر خود ديده‌ام.  پشت بام سياه چالها و زندانها هنوز از اثر دود آتش (انگزيسيون) كه بوسيلة آن اشخاص را شكنجه نموده و بقتل مي‌رساندند سياه بود و اگر از دريچة كوچكي كه به اتاق زيرين باز مي‌شد كسي نگاه مي‌كرد خون شهدا و بيچارگاني را كه (ژردن) آنان را در قتل عام سال 1791 از بالا به يخچال زيرين پرتاب نموده بود در ديواري مي‌ديد. ديدن اين آثار كه حكايت از دو قسم از اقسام شرارت و جنايت بشري مي‌كند بسي مخوف و هراس انگيز است»!(55)

مهمتر از همه اين مظالم و جنايات آن بود كه همين محاكم (ديني) نسبت به علم و علما وارد آورده بودند، كه در حقيقت صفحات تاريخ ملت مسيح را لكه دار نموده‌است: هر آنكه در هر مسئلة علمي، اخلاقي و اجتماعي اظهار عقيده مي‌كرد با فجيعترين طرزي او را مورد شكنجه قرار مي‌دادند، كمتر ممكن بود در آن موقع كسي بيك اكتشافي در علوم رياضي، طبيعي و.... موفق شود و مأمورين (انگزيسون) او را به بيديني نسبت ندهند و سپس بانواع شكنجه معذبش نسازند، در حقيقت محكمه نبود بلكه قتلگاه مردمان حساس و دانشمندان بود! ....

(برنو) را از جهت آنكه پرده از روي فلسفة كاذبانه و معمول عصر خود برداشته بود، زنده زنده در روم سوزاندند!(56) پيروان (كوپرنيك) عالم بزرگ فلكي را بعنوان بيديني داغ كردند!(57) (گاليله) ايطاليائي را كه از مشاهير علماء رياضي و طبيعي بود، بمناسبت اينكه، قائل بحركت زمين به دور خورشيد شده بود، بزندان انداختند! اين دانشمند بزرگوار را در سن هفتاد سالگي در حالت ركوع مجبور كردند كه اكتشاف عظيم و قابل تجليل خود را انكار نمايد، تمام كتابهايش را در عداد كتب ضاله قرار دادند! ..(58)

(كپلر) رياضي دان معروف آلماني را، از لحاظ اينكه عقايدي در باب استحاله جوهر اظهار كرده بود تكفير كردند، كتابهاي ويرا كه از آن جمله كتابي موسوم به (تلخيص علم هيئت كوپرنيك) بود در روم در فهرست كتب ضاله و ممنوعه جاي دادند، مادرِ پير هفتاد و نُه ساله‌اش را بعنوان جادوگري به حبس انداختند، در همين اثنا او را محكوم بسوختن كردند (كپلر) همينكه ازين قضيه با خبر شد فوراً بموطن خود عزيمت نمود كه شايد پيش از سوختن مادرش را نجات دهد! هنوز از رنج راه نياسوده بود كه تمام نسخه‌هاي تقاويم وي كه براي سال 1624 انتشار يافته بود در ملاء عام و در حضور جماعت بسوزاندند و كتابخانه‌اش را نيز مهر و موم كردند و خود او نيز در اثر همين فشارها و بواسطة فتنه‌اي كه بعد بوقوع پيوست مجبور بجلاي وطن شد و در (سيكان) رحل اقامت انداخت، طولي نكشيد در همان جا در اثر مرض دماغي كه بواسطة مطالعة زياد بوي عارض شده بود بدرود حيات گفت(59).

(پرتيلي) را براي آنكه گفته بود ستاره سقوط نمي‌كند، كتك زدند!

(كامپلانا) را بمناسبت اينكه اجرام سماوي را نامحدود مي‌دانست بيست و هفت مرتبه بمحاكمه كشيده‌اند، (هاور) را بجرم اينكه قائل بدوران خون در بدن شده بود سخت شگنجه نمودند!(60)

(كلمبوس) كاشف امريكا را از لحاظ اينكه عقيده داشت شكل زمين كروي است و دائره اين جهان يعني: محيط خارج از دنياي معلوم نبايد كاملا محاط با دريا باشد، پس از تكفير محبوس كردند! مخصوصاً در اسپاني در مجمعي كه بامر پادشاه اسپاني از عاقلترين مردمان (سالامانكا) براي مطالعة نقشة مسافرت كلمبوس تشكيل شده بود و كلمبوس نيز در آنجا حضور داشت، روحانيون او را احمق تصور نموده و در كمال اهانت و خواري از مجلس بيرون كردند. زيرا روحانيون مي‌گفتند زمين مانند يك صفحه و يا يك قرص مسطح بزرگي مي‌باشد و اگر در آن طرف اقيانوس هم زمين جديدي باشد ديگر نمي‌توان قبول كرد كه تمام خلايق از نسل آدم باشند و پس از كشف آمريكا نيز كلمبوس را مانند يك نفر جاني و مجرم زنجير بر گردن نهادند و او را مغلولا سوار كشتي كرده روانه اسپاني نمودند، در نيمه راه (ويلكو) كه مأمورش بود از وضعيتش متأثر شده خواست غل و زنجير را از گردنش بر دارد كلمبوس در جوابش گفت «نه! من بايد اين غل و زنجير را بيادگار پاداش خدمات خود نگه دارم» پسر كلمبوس مي‌گفت «من اغلب اين زنجير را در اطاق كار خود آويزان ديده ام، در وقت رحلت پدرم وصيت كرد كه زنجيرها را در قبرش بگذارد و با وي دفن نمايند»(61)

(پاسكال) از مشاهير علماء رياضي و طبيعي از بزرگترين فلاسفه فرانسه بود بنام مذهب تكفير كردند!

(مونتاني) را بنام اخلاق و (موليير) را بنام مذهب و اخلاق بي دين و كافر خواندند(62)

ژاندارك(63) آن دختر غيور روستائي را كه مملكت فرانسه را بعد از آنكه در زمان سلطنت شارل هفتم كاملا در تحت استيلاء انگليسها رفته بود با وضع محير العقولي نجات داده و بالاخره تخت و تاج از دست رفته را با دست خود به شارل هفتم سپرده بود، مأمورين همين محكمه «انگزيسيون» او را بمناسبت همين عمل حيرت انگيز بعنوان اينكه روح شيطان در او حلول كرده و از زنان ساحره مي‌باشد زنده زنده در آتش سوزاندند!

شرح فجايع و تمام عمليات افتضاح آور كنيسه از عهدة اين كتاب كه بنايش به اختصار مي‌باشد بيرون است. حاصل چناچه كسي بيك اكتشافي موفق مي‌شد و عمل فوق العاده‌اي از او بروز مي‌كرد و يا در يك موضوع اخلاقي و اجتماعي و ... اظهار عقيده مي‌نمود، خلاصه اگر كسي مطلبي را اظهار مي‌كرد كه خارج از حدود فهم و ادراك اعضاء كنيسه بود و يا لا اقل خود را كوركورانه تسليم خرافات كنيسه نمي‌كرد، پس از تكفير و حبس كوچكترين مجازات وي زنده سوزاندن بود!

بقول (ويكتور هوگو) در نطقي كه در ژانويه 1850 بر ضد قانون (فالر) كرده بود «اين حزب»: (اعضاي كنيسه) در مقابل حقيقت، جهل و اشتباه كاري را دو حامي بزرگ خود قرار داده، اين حزب است كه افكار مردم را همان اصول عقايد محصور و محدود نموده و مانع است از اينكه علم و هوش بشر از كتابهاي دعا قدمي فراتر گذارد! هر قدمي كه هوش و ذكاوت در اروپا بر داشته‌است علي رغم اين حزب بوده‌است، تاريخ اين حزب در تاريخ ترقي بشر نوشته شده منتهي معكوس: اين حزب بهمه چيز ضد است...(64)

يكي از دانشمندان با انصاف آن سامان نيز مي‌گويد: «ترقيات كنوني ملل مغرب زمين در حقيقت در خور پيروان محمد (ص) است نه ملت مسيح، چه، كتابي كه در دست مسلمانان است (قرآن) مسبب اينهمه ترقي و تعالي است، نه كتاب مقدس كه بشر را بعزلت و رهبانيت دعوت مي‌كند، بلكه اين كتاب مقتضي همين انحطاطي است كه فعلا مسلمين دچار آن هستند!.» .

 

+                      +                    +


         

اسلام دشمن تقليد و تعصب جاهلانه‌است!

بر كسي پوشيده نيست كه مآل انديشي و فرق حق از باطل و تميز بين خير و شر و حسن و قبح از راه عقل و دانش اينها از چيزهائيست كه انسان را از ساير حيوانات جدا مي‌سازد در عين حال از عوامل مهمة ترقي مادي و معنوي انسان بشمار مي‌آيد، روشن است كه انجام همة اينها بسته باعمال عقل و بكار انداختن قواي دماغي است، ولي بايد دانست چيزي كه بيش از همه قواي عقلي را از كلي باز مي‌دارد و انسان را بحالت ركود و وقفه نگاه مي‌دارد و بالاخره اين مزاياي انسانيت را از انسان مي‌گيرد، همانا تقليد و تعصب جاهلانه‌است، زيرا كساني كه عقايد و اخلاق واعمال ديگرانرا سرمشق زندگاني خود قرار داده بدون رويه از آنان تقليد مي‌كنند و در تمام شئون زندگاني مادي و معنوي تكيه بغير خود نموده جز عادات و رسوم ديگران اصلا خيال نمي‌كنند كه حقيقتي هم در دنيا موجود است، مردمي كه حس محكامه و قوه مميزة خود را نابود كرده رفتار و عقايد مردمان معاصر خود را ملاك حسن هر چيزي مي‌پندارند، بدون شبهه اين دستة از مردم كمتر باعمال قواي عقليه شان احتياج پيدا مي‌كنند، زيرا اينان اصلا اعتماد بنفس خود ندارند تا اينكه در شئون زندگاني خود بخواهند اعمال نظر بكنند و همچنين جمعيتي كه در اثر تعصب و خود پرستي جمود بوضعيتشان نموده، جز آن اخلاقي كه از پدران خود ارث برده، و يا از راه تأثير محيط و تربيت خانوادگي قهراً بوي منتقل شده تمام مقررات اخلاقي و اجتماعي دنيا را در نهايت خونسردي تلقي مي‌كنند و هيچ گونه مزيتي براي غير خود قائل نمي‌باشند، جمعيتي كه در اثر ضعف نفس، از راه حفظ عادات و عقايد ديرينة پدرانشان مي‌خواهند استقلالشان را حفظ نمايند، تحقيقاً اينان هم در زندگاني چندان نيازمند باعمال قواي عقليه خود نخواهند بود.

البته همين كه مدتي بهمين حال باقي ماندند قهراً قواي دماغي و استعداد ذاتيشان تدريجاً ضعيف و فرسوده شده و بالاخره نظير بهائم در همان اولين مرحلة زندگاني طبيعي باقي خواهند ماند، مانند هنود امريكا و اهالي اسكيمو و قسمتي از مردم افريقا كه مي‌بينيم هنوز هم بحالت توحش و همجيت باقي هستند كه اگر در تحت حكومت عواطف قرار نمي‌گرفتند يعني عادات و عقايد پدران خود را بطور كلي صيانت نمي‌كردند و مانند ساير جمعيتهاي متمدنة دنيا قواي عقليه شانرا در زندگاني بكار مي‌انداختند، تحقيقاً بوضعيت كنوني خود باقي نمي‌ماندند. خلاصه مردمي كه زير نفوذ تقليد و تعصب جاهلانه قرار مي‌گيرند چون تكيه بقواي عقليه شان ندارند كمتر مي‌توانند چيزي را مورد نظر و فكر قرار دهند و در نتيجه نه تنها از سير ارتقائي محروم مي‌مانند، بلكه همان استعداد ذاتيشان هم تدريجاً از بين رفته و بالاخره بحالت پستي و زبوني باقي خواهند ماند؛ بقول علماء اجتماع چنانكه ذرات و مواد اوليه اجسام در اثر ناموس حركت پيوسته متطور ومتحول بوده، و بالاخره پس از تبديل صورتهاي گوناگون به صور اجسام كنوني بروز كرده‌است، همچنين مواد جسم اجتماع نيز كه همان افراد باشد بحكم همين ناموس دائماً در تحول بوده و تدريجاً آنصورت توحش و همجيت را از تن كنده و بالنتيجه بصورت كنوني كه نسبتاً صورت زيبائي است جلوه گر آمده‌است، البته در آتيه بيك صورت اعلي و اكملي نيز كامياب خواهد شد، ولي اگر بنا بود همة جمعيتهاي دنيا جمود به عادات و رسوم ديرينة پدران خود مي‌نمودند و در شئون زندگاني كوركورانه از همكنانشان تقليد مي‌كردند، مسلما بهزار يك ترقيات كنوني موفق نمي‌شدند.

پس معلوم شد كه بزرگترين آفت عقل انساني و مهمترين عاملي كه انسان را از مراحل انسانيت دور مي‌كند همين تقليد و تعصب جاهلانه‌است، چنانكه دانشمندان اجتماع پس از تتبع زياد در اين باره بيك قاعدة كليه بر خوردند: و آن اينستكه قوت مراتب روح تقليد و جمودت بنسبت ضعف قوة تعقل و اراده‌است؛ مثلا حيوانات بخصوص انهائي كه شباهت بانسان دارند مانند (شمپانزي) و (گوريلا) و يا اينكه مجتمعا و بصورت (گله) بسر مي‌برند مانند گوسفند و آهو و ... در قسمت تقليد و جمودت در درجة اول، قبائل وحشي در درجة دوم، اطفال و زنان و مردمان عصبي و ضعيف النفس در درجة سوم قرار گرفته‌اند (65)،  تا آنكه در انسان راقي كه عقلش مسلط بر عواطفش هست روح تقليد بدون رويه و جمودت فكر در او خيلي ضعيف شده و در مقابل ناموس اقتباس (يا تقليد عاقلانه) كه اولين نشانة كمال عقل و مهمترين وسيلة ترقي و تكامل است در او حكم فرما مي‌شود، چنانكه قرآن نيز در آية ﴿فَبَشِّرْ عِبَادِ. الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ﴾ [الزمر:17-18](66) همين معني را نشانة كمال قوت عقل قرار داده و صاحبان عقل را فقط منحصر باشخاصي كرده‌است كه ناموس (اقتباس) در آنها حكومت داشته باشد، يعني نه آن طور باشند كه در اثر تعصب جمود بوضعيت شخصي خود نموده، جز عادات و رسوم پدران خود چيزي را طرف توجه قرار ندهند، و نه مانند آناني كه كوركورانه آئينة قلبشان را محل انعكاس هر چيزي پست و نا هنجار قرار مي‌دهند، بلكه در مقابل تمام جنبشها و صداهاي دنيا چشم و گوششان را باز نموده و هر چه كه مي‌بينند و مي‌شنوند باكمال تعقل و رويه در مقام انتخاب بر آمده و سپس آنچه كه در بين نيكو و پسنديده‌است پيروي نمايند.

حقيقتاً اگر صرف نظر از تمام آيات اخلاقي و اجتماعي قرآن مقدس، بعقيدة ما تنها همين يك آية مختصر براي سعادت مادي و معنوي افراد بشر كافي خواهد بود، زيرا اگر تاريخ تمدن بشر را بدقت ملاحظه كنيم مي‌بينيم همة ترقيات مادي و معنوي دنياي امروز رهين مفاد همين دستور مقدس است، اين دستور مهمترين دستور ترفيع  پاية زندگاني و بهترين طريقة پرورش افكار است، اين دستور ما را از تقليد و عصبيت جاهلانه كه تنها عامل انحطاط و بدبختي، و منبع كثيري از آلام و نكبات است، نجات مي‌دهد، و در عين حال طريق مستقيم اقتباس را كه اقصر طرق نيل به سعادت فردي و اجتماعي است، بما تعليم مي‌دهد.

بالجمله اسلام چون مي‌خواهد يك انقلاب فكري در اعماق روح بشر توليد نموده و آنانرا از بي حسي و جمودت رهانيده، و بجادة ترقي و تكامل بياندازد، اسلام نظر باينكه تكميل نوع بشر را محط نظرش قرار داده و مي‌خواهد عقولشان را براي رسول بكمالات مادي و معنوي از كلية قيود آزاد نمايد، بقول (گوستاو لبون) اسلام چون مي‌خواهد در ساية انقلاب فكري و معنوي يك مدنيت جديدي در عالم ايجاد نمايد و بالاخره اسلام چون آسايش و سعادت كافة طبقات بشر را الي الابد عهده دار شده و مي‌خواهد خود را با جميع تطورات اجتماعي بشر همراه نمايد، لهذا در هدم اساس تقليد و عصبيت جاهلانه كه در حقيقت بزرگ ترين سد راه سعادت بشر است، كمال جديت را بخرج مي‌دهد، گذشته از آن آية وارده دربارة (اقتباس) و آنهمه آيات واردة در فضيلت علم، استقلال عقل و حريت فكر كه هر يك كاملا بر مذمت تقليد و تعصب جاهلانه اشعار دارد، آيات بسياري نيز در اين قسمت بخصوصه وارد شده كه يك قسمتش را در اينجا متعرض مي‌شود: ﴿وَإِذَا قِيلَ لَـهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ الله قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آَبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آَبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ﴾ [البقرة:170](67)، ﴿وَإِذَا قِيلَ لَـهُمْ تَعَالَوْا إِلَى مَا أَنْزَلَ اللهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُوا حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آَبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آَبَاؤُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ﴾ [المائدة:104](68).

در اين آيه خداوند كساني را كه بمناسبت پيروي پدران خود زير بار دعوت پيغمبر اكرم نمي‌رفتند، و فقط عمليات جاهلانة آنانرا دليل صدق مقالشان قرار مي‌دادند، بالصراحه مورد مذمت و ملامت قرار مي‌دهد.

﴿وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آَبَاءَنَا وَاللهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ؟﴾ [الأعراف:28](69) در اين آيه خداوند مردماني كه عمليات قبيح پدران خود را ملاك حسن هر چيزي قرار مي‌دادند و از لحاظ تقليد از آنها هر عمل زشتي را بجاي مي‌آوردند و در عين حال همان اعمال زشت را بعنوان ثانوي (حكم الله) معنون مي‌كردند! جداً ملامت مي‌كند.

﴿وَقَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَاهُمْ مَا لَـهُمْ بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ (20) أَمْ آَتَيْنَاهُمْ كِتَابًا مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ (21) بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آَبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آَثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ (22) وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آَبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آَثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ﴾ [الزخرف:20-23](70)

در اين آيه خداوند اشخاصي را كه از نقطة نظر حفظ آثار پدران خود ملائكه را پرستش مي‌كردند، با نهايت شدت مذمت مي‌نمايد.

اين آيه علاوه بر اينكه تقليد را منع مي‌كند، ضمناً يك ميزان معيني در باب عقيده براي ما تعيين مي‌كند، زيرا مي‌گويد: آناني كه ملائكه را پرستش مي‌كنند، بر طبق اين عقيده‌شان نه داراي ادله و براهين علميه هستند، و نه كتابي كه ما قبلا براي آنها فرستاده باشيم در دست دارند كه بوي متمسك بشوند، بلكه فقط از لحاظ پيروي طريقة پدران خود و حفظ آثار آنها اين كار را مي‌كنند پس معلوم مي‌شود كه منشأ عقيدة بهر چيزي بايد يا علم قطعي باشد و يا كتاب آسماني.

﴿ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الجَحِيمِ (68) إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آَبَاءَهُمْ ضَالِّينَ (69) فَهُمْ عَلَى آَثَارِهِمْ يُهْرَعُونَ (70) وَلَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ﴾ [الصافات:68-71](71) در اين آيه خداوند صريحاً خبر مي‌دهد: اشخاصي كه در دنيا پايـبند عادات و رسوم پدرانشان شده‌اند، و با زنجيرهاي تقليد و تعصب جاهلانه خويشتن را در چاه مذلت و پستي مقيد كرده‌اند، مرجع و بازگشت آنان در آخرت نيز جهنم خواهد بود، آري مقتضاي ناموس ﴿وَمَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلاً﴾ [الإسراء:72] كه خداوند در قرآن مقرر فرموده‌است، چنين است.

آيات چندي نيز در همين موضوع در قصة حضرت ابراهيم در سورة (21: 53) و سورة (26: 70) وارد شده كه خوانندگان محترم خواهند مراجعه فرمود، پس از مجموع آنهمه آيات قرآن كريم كه دربارة ترغيب بعلم و استقلال عقل، و حريت فك