بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

 

 

بررسى علمى

در

احاديث مهدى

 

 

 

 

 

 

 

سيد ابو الفضل ابن الرضا برقعى

 

 

 

 

 

 

 

P

 

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

اَلحَمْدُ لِـلَّهِ الَّذِي هَدَانَـا لِدينِهِ وَ مَا كُنَّا لِنَـهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَــا اللهُ.

و بعد. دين حقيقي إلهي بايد عقايد و اعمال و اصول و فروعش مطابق مدارکي باشد، يا نقل يا عقل. و أما نقلي بايد بررسي شود نقل صحيحي خدا پسندانه و مدارکي که حجيت إلهي باشد. يعني به نقل اخبار مجهوله و احاديث فرقه‌اي که نشانه‌هاي جعل و غرض در آن هويدا باشد نمي‌توان اعتماد کرد. و يا احاديثي که به نفع جاعلان آن باشد نبايد استناد نمود.

در زمان ما دين إلهي که يقيناً يک راه و يک مسلک بوده، تبديل به صدها مذهب شده و مدعيان مذهبي هر يک براي ادعاهاي خود هزاران حديث و فلسفه بافي‌ها و مدارکي که فقط خودشان مي‌پسندند آورده و براي هر عقيده‌اي صدها مدرک و خبر تراشيده گرديده. وَكُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ!

اسلامي که در کتاب إلهي آن به نص صريح در سورة روم آية 31 و 32 فرموده: ﴿وَلا تَكُونُوا مِنَ المُشْـرِكِينَ مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ: «مشرک نشويد از آنانکه دين خودشان را فرقه فرقه کرده و شيعه شيعه شده و هر کدام به آنچه نزدشان است خرسند وخشنود مي‌باشند».

 با وجود چنين آياتي در قرآن باز مسلمين چندين فرقه شده و هر کدام نام مذهبي و فرقه‌اي براي خود گذاشته و به آن نام و به آن آرم خوشنود و خوشند، و غافلند. و هر کدام با هزاران دليل خود را بر حق مي‌دانند، و هيچکدام حاضر نيستند دلائل مذهب ديگري را مطالعه و يا قبول نمايند و اصلا حاضر به تفکر در دلائل ديگران نيستند.

بنابراين، بايد تحقيق کرد مسئلة مهدي و يا دوازده امامي آيا دليلي از عقل و يا از کتاب آسماني دارد يا خير. بلکه ضد عقل و ضد کتاب آسماني است، و در کتاب آسماني يعني قرآن، آياتي صريح است بر کذب انحصار امامت در دوازده عدد، و هم‌چنين آياتي است که دلالت دارد بر کذب ادعاي مهدويت چناني که مدعيان آن مي‌گويند. ما پس از تحقيق و بررسي آن آيات را در نظر خوانندگان مي‌گذاريم، و هم‌چنين دلائل مدعيان مهدويت و امامت انحصاري را به نظر خوانندگان مي‌رسانيم تا خود قضاوت کنند. و خدا را شاهد مي‌گيريم که غرضي از نوشتن اين کتاب در کار نيست جز رضاي حضرت باريتعالي و هدايت و راهنمائي هموطنان و کساني که طالب هدايت باشند. و أما کساني که خود دکان‌دار مذهب بوده و از راه مذهب نان مي‌خورند و يا کساني که از آنان تقليد کرده و داراي تعصب مذهبي بوده گمان هدايت دربارة ايشان نمي‌رود. زيرا يک دکان سبزي فروشي را هرگاه بخواهي تعطيل کني و يا مالک دکان بخواهد دکان را از او بگيرد، او تا مي‌تواند و تا قدرت دارد دکان را تحويل نخواهد داد. بلکه حاضر است با چنگال چشمان صاحب دکان را درآورد، چه برسد به دکاني که در هر سال و هر ماه ميليونها درآمد دارد و بدون زحمت خود مشتريان بدون عوض پول مي‌دهند.

اصلاً بايد دانست هر بدعت و هر مذهبي اگرچه باطل باشد، اگر درآمدي براي صاحبان آن بدعت و يا مذهب داشته‌ باشد بزودي از بين نمي‌رود، بلکه اگر درآمد زيادي داشته باشد روز بروز افراد زيادتري به آن رو کرده و بواسطة بهره‌برداري به آن توجه کرده و قهرا نشر پيدا مي‌کند و طرفداران آن زياد مي‌شود مگر آنکه درآمد آن از بين برود که خود آن باطل نيز از بين خواهد رفت. مثلاً مسئلة زيارت قبور که در اسلام از آن نهي شده بواسطة داشتن نذورات و موقوفات که داراي سرقفلي و اجاره‌است و ريختن پول در ضريح و وقف اشياء ذيقيمت و عتيقه مانند فرشها و تابلوها و لوسترها و اهداء جواهرات نفيسه و غيره، روز بروز ترويج شده و هزاران خبر دروغ بنام آن ساخته شده و هزاران نفر فراش و خادم و ملا طرفدار پيدا کرده و در نظر مردم عبادتي شده و جمعيت زوار قبور از جمعيت حافظان قرآن و مساجد زيادتر شده و دکانداران آن براي آن ثوابهاي عجيبي ذکر کرده‌اند که براي هيچ عبادتي چنان ثوابها وارد نشده‌است، و کوچکترين آيه‌اي در قرآن به آن اشاره ننموده‌است هر کس بخواهد راستي ادعاي ما را بداند به کتاب خرافات وفور در زيارات قبور مراجعه کند.

پس، ما اين کتاب را براي دکانداران و متعصبين ننوشته و به هدايت ايشان اميدوار نيستيم. بلکه اين کتاب را براي اهل انصاف و کساني که طالب هدايت و واقعيت مي‌باشند ترتيب مي‌دهيم.

حال بايد دقت کرد طبق قواعد اوليه چه از نظر عقل و چه از نظر شرع آيا امامت انحصاري است، آن هم منحصر به چند نفر معين قليلي يا خير؟ آيا وجود مهدي براي مردم نفعي دارد يا خير؟ البته براي رؤساي مذهب و دکانداران مذهبي بسيار مفيد است اما براي عموم نافع نيست بلکه ضرر بسيار دارد به بيان مختصر و روشن ذيل:

 

 

+           +        +

 

آيا امامت انحصاري است؟

کتاب آسماني و عقل گواهي مي‌دهد که امام و امامت انحصاري باطل است.

أما شرع، ما مي‌بينيم زيديه که از فرق شيعه و داراي بزرگان و دانشمندان و کتب بسياري مي‌باشند، مدعي امامت انحصاري شده آنهم در چهار نفر، يعني حضرت علي را تا حضرت زين العابدين قبول دارند، (اگرچه زيديه ساير پيشوايان خود پس از آن چهار نفر را نيز امام خطاب مي‌کنند)، و ساير امامان شيعة اماميه را امام منصوص نمي‌دانند با هزاران دليل و صدها حديث که در کتب خود نوشته‌اند. و همچنين اسماعيليه که شش نفر از امامان امامي را قبول دارند و باقي را منکرند آنهم با دلائل خود، و هم چنين مذاهب ديگر که منشعب از تشيع مي‌باشد که اين مذاهب همه مدعي تشيع بوده و شايد به هفتاد فرقه و يا زيادتر اثر «فرق الشيعة» برسند. رجوع شود به کتاب عالم: «المقالات و الفرق» نوبختي و کتاب بزرگ شيعه سعد بن عبدﺍﻟﻠﻪ اشعري قمي که از اصحاب حضرت عسکري بوده است.

بسياري از اين مذاهب امام و شمارة آنرا منحصر مي‌دانند به همان اماماني که خود قبول دارند. ولي قرآن امامت و امام هدايت را منحصر به چند نفري نمي‌داند نه امام کفر و ضلالت را منحصر کرده است، نه امام هدايت را، ما چند عدد از آياتي را که دلالت بر اين مطلب دارد مي‌آوريم، و پس از آن به دليلهاي عقلي مي‌پردازيم:

 

پاره‌اي از آيات در نفي امامـت انحصاري!

اول، سورة فرقان آية 74 که حقتعالي در اوصاف عباد الرحمن مي‌فرمايد: ﴿وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً: يعني: «بندگان خداي رحمن آنانند که مي‌گويند: پروردگارا، به ما همسران و ذرياتي که نور چشمان باشند عطا فرما، و ما را براي متقين امام و پيشوا قرار ده». هر ذي شعوري مي‌داند که بندگان خداي رحمن که از حق تعالي درخواست دارند که به سعي و کوشش وعلم و عمل خود حائز مقام امامت آنهم براي متقين شوند، منحصر به يک نفر و ده نفر و صد نفر نيست.

تعجب است که بزرگان شيعه گويا چنين آيات را نديده اند و مي‌گويند قرآن را کسي نمي‌فهمد ولي خود بر خلاف گفتة خود آياتي از قرآن مي‌آورند براي امامت انحصاري و يا براي امامت مهدي که هيچ دلالتي ندارد. بايد به ايشان گفت: اگر شما مدعي هستيد که قرآن را کسي نمي‌فهمد چگونه فهميديد که آن آياتي که مي‌آوريد راجع به امامت شخصي و اشخاصي معين مي‌باشد؟!!.

دوم، سورة توبه آية 12 که مي‌فرمايد ﴿فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمَانَ لَـهُمْ: «با امامان کفر قتال کنيد که آنان پيماني ندارند.». و روشن است که امامان کفر به هر معني که باشد منحصر به شش نفر و يا دوازده نفر نيست. چگونه است که پيشوايان کفر ممکن است صد هزار نفر باشند أما پيشوايان ايمان منحصر به عدة کمي هستند، در صورتيکه بايد امامان هدايت بيش از امامان ضلالت باشند، پس اين انحصار امام به 12 نفر يا 6 نفر يا کمتر از انحصارطلبي مذهب سازان است.

سوم، سورة اسراء آية 71 که حق تعالي مي‌فرمايد: ﴿يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ: «روزيکه (روز قيامت) هر مردمي را با پيشوايشان فرا خوانيم». و مسلم است که مردم دنيا منحصر به دوازده فرقه نيستند تا آنان را با 12 نفر امام بخوانند بلکه هر فردي مأموم امامي است و هر فردي را با پروندة اعمال او مي‌خوانند و همان پروندة عمل، امام او است و منحصر به دوازده شخص و يا دوازده پرونده نيست.

چهارم، سورة احقاف آية 12: ﴿وَمِنْ قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إِمَامًا وَرَحْمَةً وَهَذَا كِتَابٌ...: «و پيش از قرآن کتاب موسي (يعني تورات) امام و پيشوا و رحمت بوده و اکنون قرآن امام و رحمت است». چنانکه همين مطلب در سورة هود آية 17 نيز آمده است. و حضرت علي -عليه السلام- در خطبة 145 نهج البلاغه مي‌فرمايد: فَقَدْ نَبَذَ الْكِتَابَ حَمَلَتُهُ وتَنَاسَاهُ حَفَظَتُهُ فَالْكِتَابُ يَوْمَئِذٍ وأَهْلُهُ طَرِيدَانِ مَنْفِيَّانِ. يعني، به تحقيق اين (يعني قرآن) را حملة آن پشت سر انداختند و نگهبانان آن يعني مسلمين آنرا فراموش کرده اند، پس اين کتاب و اهل آن مطرود و دور انداخته شده‌اند، تا آنکه مي‌فرمايد: كَأنَّهُمْ أئِمَّةُ الْكِتَاب وََليْسَ الْكِتَابُ ِإمَامَهُمْ: يعني، «گويا اين مردم امامان براي قرآنند وقرآن امام ايشان نيست» (در حاليکه بايد بعکس باشد) تا آخر آن خطبه. و نيز آن حضرت در صحيفة علويه در دعاي بعد تسليم الصلاه عرض مي‌کند: «إن رسولک محمداً نبيِّي وإن الدين الذي شرعت له ديني وإن الکتاب الذي أنزل إليه إمامي» يعني: خدايا من گواهم که رسول تو محمد پيغمبر من است و ديني که براي او تشريع کردي دين من است و کتابي که به او نازل کردي امام من است. و حضرت صادق (ع) نيز طبق روايت وسائل الشيعه در باب اول از ابواب قراءت القرآن و هم روايت باب سوم همان باب، قرآن را امام قرار داده، و از تمام اينها روشن‌تر که رسول خدا (ص) طبق روايت جلد 92 بحار مجلسي ص 17 فرموده: «قرآن امام هر مسلمان است». پس مذهب تراشاني که بر ضد آيات فوق و بر ضد کلام رسول خدا (ص) و کلام اميرالمؤمنين و حضرت صادق -عليهما السلام- آمده‌اند براي خود دوازده امام انحصاري تراشيده‌اند، بايد بفهمند که تابع قرآن نيستند، و از امامت قرآن صرف‌نظر کرده و براي امامان مجعولة خود سينه مي‌زنند و حتي کلام امامان خود را نيز قبول نکرده و در اين حال چگونه خود را شيعه و علي (ع) را امام خود مي‌دانند در حاليکه امامِ علي قرآن است، و امام ايشان اشخاص ديگري غير از قرآن است.

پنجم، سورة انبياء آية 73، پس از آنکه حق تعالي بسياري از انبياء را نام برده، مي‌فرمايد: ﴿وَجَعَلنَاهُمْ َأئِمَّةً يَهْدُون ِبَأمْرنَا يعني: اين پيامبران را ما امامان قرار داده‌ايم که به امر ما هدايت کنند. پس انبياء بجعل إلهي امامند و منحصر به دوازده نفر نيستند. ولي ائمة مذهب تراشان مجعول احاديث خودشان و انحصاري است.

ششم، سورة قصص آية 5 که حق تعالي فرموده: ﴿وَنَجْعَلهُمْ َأئِمَّةً وَنَجْعَلهُمُ الْوَاِرثِينَ. يعني: ما (مستضعفين از بني اسرائيل) را امامان ديگران قرار داده و ايشان را وارث (زمين مصر) نموديم و معلوم و مسلم است که بني اسرائيل منحصر به دوازده نفر نبودند، پس امامت انحصاري غلط است، همانطوريکه متقين و مؤمنين و صادقين که در قرآن ذکر شده، انحصاري نيست، همانطور هم أئمة المتقين انحصاري نيست.

هفتم، آية 41 سورة قصص که مي‌فرمايد: ﴿وَجَعَْلنَاهُمْ َأئِمًّة يَدْعُون ِإَلى النَّار وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ لا يُنْصَرُون. (القصص: 41)، يعني: ما قوم ستمگر فرعونيان را اماماني قرار داديم که به سوي آتش دعوت مي‌کردند و روز قيامت ياري نشوند. آيا قوم ستمگران 12 نفر بودند، پس امامان اهل آتش و همچنين امامان اهل بهشت انحصاري نيست. و همچنين آية 24 سورة سجده و ساير آياتي که در قرآن دلالت دارد بر اينکه امام و امامت انحصاري و منحصر به عدد معيني نيست.

 

 

+           +        +

 

بعضي از دلائل عقلي بر نفي امامت انحصاري

دليل اول، امام اگر به معني زمامدار مسلمين باشد که مسلمين از زمان رسول خدا (ص) تا قيامت زمامدار مي‌خواهند و 12 نفر براي زمامداري دويست و پنجاه سال و يا سيصد سال زنده بود و مي‌توانستند امامت کنند و اما امامت مردگان براي زندگان معني ندارد، چگونه امام مرده مي‌تواند براي زندگان زمامداري کند، آيا اين امامانيکه شيعه مدعي امامت آنان بودند در زمان ما يک خيابان را اسفالت کرده؟ آيا يک دوا براي دفع امراض کشف کرده اند، آيا يک چيزي براي راحتي بشر اختراع کرده اند، آيا آن امامان از دنيا رفته و يا آن امام موهوم غايب تا بحال کسي را راهنمائي کرده و يا اختراعي نموده و يا دشمنان اسلام را دفع کرده؟!! البته، خير. آري مذهب تراشان با خواب و خيال و قص ههاي دروغ چيزهائي جعل کرده اند که نه با عقل مي‌سازد و نه با نقل. و امام اگر به معناي راهنماي دين باشد که مسلم منحصر به شش نفر و يا دوازده نفر نيست بلکه وظيفة هر عالم متدين راهنمائي مي‌باشد.

دليل دوم، ديني که صد هزار سال بايد مردم به آن متدين شوند و ملت اسلامي که تا قيامت احتياج به زمامدار و مجري احکام دارد چگونه زمامدار چنين ملتي 12 نفر است، آيا اگر رسول خدا (ص) گفته باشد زمامداران امت من تا قيامت منحصر به دوازده نفر است، چنين رسولي رسول خدا است؟ رسولي که برخلاف حس و برخلاف عقل سخن گويد مي‌توان رسالت او را قبول کرد؟! البته خير.

دليل سوم، آياتي که در قرآن فرموده: ﴿وََأمْرُهُمْ شُورَي بَيْنَهُمْ (الشوري/38). امر مسلمين را به شوري حواله داده، چه امري مهم‌تر است از امر زمامداري؟ و همچنين خبر اميرالمؤمنين در مکتوب ششم نهج البلاغه که مي‌فرمايد: امامت و زمامداري موقوف به شوراي مهاجر و انصار است، و صدها خبر ديگر. که در بالاي منبر فرموده: زمامداري موقوف به رأي شما مسلمين است. آيا مي‌توانيم بگوئيم تمام آن آيات و اخبار دروغ، ولي فقط اخبار مذهب سازان راست است؟! ما در کتاب «بت شکن» ويا نقد بر کتاب اصول کافي در باب فيما جاء في الاثني عشر والنص عليهم ثابت کرده‌ايم که تمام اخباري که امامت را منحصر به دوازده نفر کرده دروغ و مجعول است، و نشانه ها و علائم جعل در آنها هويدا و پيدا و روشن است، هرکس طالب تحقيق و هدايت باشد، بايد به آن کتاب مراجعه نمايد.

دليل چهارم، بي اطلاعي خود همان ائمة دوازده‌گانه از اين اخبار انحصار امامت است. حضرت صادق(ع) پس از خود فرزند خود اسماعيل را براي امامت تعيين کرد، و حضرت هادي امام دهم فرزند خود سيد محمد را براي امامت تعيين کرد، و اتفاقا حضرت اسماعيل و حضرت سيد محمد هر دو قبل از وفات پدر از دنيا رفتند و معلوم شد حضرت صادق و حضرت هادي از شخص امام پس از خود اطلاعي نداشته اند، و نمي‌دانستند امامان پس از خودشان کيست. و همچنين اصحاب خاص ائمه مانند زراره وهشام بن سالم و هشام بن حکم و مفضل و ابي بصير و مانند آنان از امام بعد از امام زمان خود اطلاعي نداشتند و اين اخباري که براي اسم و رسم امامان دوازده‌گانه جعل شده نمي‌دانستند. ما صد و چهل نفر از اصحاب خاص ائمه را با نام و نشان و مدرک نشان داده‌ايم که از اين اخبار اماميه و امامت انحصاري به دوازده نفر اطلاعي نداشتند و به امامت اين 12 نفر اعتقادي نداشتند. و اين اخبار انحصار امام به دوازده نفر پس از زمان ائمه جعل شده و متواتر گرديده است، شما رجوع به کتاب «بت شکن و يا نقد بر اصول کافي» مراجعه کنيد تا تفصيلاً روشن گردد که ما شرح کافي در آنجا داده ايم.

دليل پنجم، بي اطلاعي سادات و بزرگان و علماي اهل بيت رسول (ص) است از اخبار انحصاري امامت. سادات و علمائي مانند زيد بن علي بن الحسين و حسين بن علي فخ و ساير آنان که مدعي امامت شده و قيام نمودند، و اين امامت انحصاري را که زمان ما شهرت پيدا کرده اصلاً نمي‌دانستند و بلکه از کلمات آنان روشن است که امامت را حق کسي مي‌دانستند که با شمشير قيام کند و مسلمين را اداره کند و وظائف زمامداري را بعمل آورد نه آنکه در ميان اطاق خود بنشيند و پرده بيندازد و مدعي امامت گردد براي يک عده مردم خرافي و خود محکوم به حکم ديگران باشد، چنانکه زيد بن علي بن الحسين (ع) فرمود: ما چنين امامي سراغ نداريم.

پس چون معلوم و مسلَّم شد که امامان دوازده‌گانه اصلاً مدرکي ندارد و بلکه برخلاف کتاب خدا و عقل و تاريخ است، حال بايد بررسي کرد که با اينکه پس از رسول خدا (ص) به نص قرآن آية: 165 سورة نساء کسي که حجت نيست، و با نص اميرالمؤمنين در خطبة: 90 در نهج البلاغه که فرموده «تَمَّتْ ِبنَِبيِّنَا مُحَمَّد (ص) حُجَّتُهُ»: حجت خدا با پيغمبر ما محمد(ص) تمام شد. و فرموده: خَتَمَ ِبهِ الوحي. وحي به آن حضرت ختم شد. و پس از او نه به کسي وحي مي‌شود و نه قول کسي حجت است، با اينکه 12 نفر امام انحصاري و 12 نفر حجت إلهي برخلاف اين آيات و اخبار و عقل است، چگونه وجود دوازدهمي را بايد قبول کرد و چگونه آنرا بايد معتقد شد، آيا اقرار به وجود مهدي از اصول دين است و يا از فروع دين؟ و امامي که بايد تابع دين باشد چگونه از اصول و يا فروع دين شده است؟!!. پس مي‌گوئيم: آيات قرآن دلالت دارد بر نفي چنين شخصي بنام مهدي چنين و چناني که مذهب سازان مي‌گويند. در اول سورة انفال و اول سورة مؤمنون و ساير موارد قرآن صفات مؤمنين و آنچه بايد در مؤمن و مسلمان باشد ذکر گرديده از ايمان و عقايد و افعال، و ابدا ذکري از ايمان به امام در آن نيست. در اول سورة انفال فرموده: ﴿إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آَيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ أُولَئِكَ هُمُ المُؤْمِنُونَ حَقّاً... (أنفال/2و3). مؤمنان تنها آنانند كه چون خداوند ياد شود، دلهايشان ترسان گردد و چون آياتش بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد و بر پروردگارشان توكل مي‌كنند. كساني كه نماز مي‌گزارند و از آنچه به آنان روزي داده‌ايم انفاق مي‌كنند. اينان به راستي مؤمناند. در نزد پروردگارشان درجات و آمرزش و رزقي ارزشمند دارند. پس در اين آيات، صفات مؤمن حقيقي را بيان کرده و ابدا ذکري از ايمان به امام در آن نيست، پس چگونه مذهب سازان امام و امامت را از اصول مذهب خود قرار داده و مقوم ايمان مي‌دانند. و در سورة حجرات آية 15 مي‌فرمايد: ﴿إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آَمَنُوا باللهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللهِ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (حجرات/15). مؤمنان واقعي تنها كساني هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده‌اند، سپس هرگز شكّ و ترديدي به خود راه نداده و با اموال و جانهاي خود در راه خدا جهاد كرده‌اند آنها راستگويانند.

و همچنين آيات 61 و 136 و 177 و 285 سورة بقره که مقومات و صفات مؤمنين را شمرده و از اعتقاد به امامي ياد نکرده است. باضافه مدعاي مذهب سازان اين است که از طرف خدا امامي قيام مي‌کند و بزور شمشير مردم را اصلاح مي‌کند و تمام مردم روي زمين را مسلمان مي‌کند، و چنين مي‌کند که گرگ و ميش با هم زندگي مي‌کنند و زمين را پر از عدل و داد مي‌کند پس از آنکه مملو از ظلم و جور شده باشد و آنقدر مي‌کشد که تا زير شکم اسب او خون بالا مي‌آيد و اوصاف ديگري که در کتب ايشان مانند بحارالأنوار و اکمال الدين شيخ صدوق ذکر شده است و مي‌گويند: هر کس به او ايمان ندارد مؤمن نيست. ولي ما مي‌بينيم آيات قرآن خلاف آنرا مي‌گويد، ما در اين مختصر چند آيه از قرآن مي‌آوريم، اضافه بر آن آياتي که در اين کتاب ذکر شد.

 

 

+           +        +

 

بعضي از آياتي که وجود چنين مهدي را نفي مي‌کند

اول، آية 11 سورة رعد: ﴿إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ (رعد/11). يعني، خداوند سرنوشت هيچ قوم (و ملّتي) را تغيير نمي‌دهد مگر آنكه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند. اين آيه مي‌گويد: خدا مردم را بزور تغيير نمي‌دهد و مأمور نمي‌فرستد که بزور مردم را تغيير دهد بلکه خود مردم بايد خود را اصلاح کنند نه امام و رسولي از طرف خدا بيايد بزور شمشير اصلاحشان کند.

دوم، آية 53 سورة انفال: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اللهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ (أنفال/53). يعني هلاکت فرعونيان و عدم هدايت کفار و منافقين بواسطة اين است که سنت إلهي بر اين نبوده که خدا نعمت قومي را تغيير دهد تا آنکه خودشان تغيير دهند آنچه خود دارند. حق تعالي از اول خلقت بشر تاکنون هيچ قومي را بزور جبر و اکراه تغيير نداده، نه نقمت ايشان را و نه نعمت ايشان را. اصلاً جبر برخلاف تکليف اختياري است، تکاليف إلهي براي بشر در دنيا اختياري است نه اجباري.

سوم، آية 14 سورة مائده که خدايتعالي در وصف يهود و نصاري مي‌فرمايد: ﴿فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (مائده/14). يعني بين ايشان دشمني و کينه توزي برانگيخته‌ايم تا روز قيامت و در همين سوره آية 64 فرموده: ﴿وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (مائده/64). يعني و بين ايشان عداوت و کينه انداختيم تا روز قيامت. بنابراين طبق آيات فوق، فرقه‌هاي نصاري و نيز يهود تا قيامت باقي خواهند بود و بينشان عداوت و بغضاء جريان خواهد داشت و اين از اخبار غيبي قرآن است، حال آيا اگر خدا امامي بفرستد و دشمني و کينة ايشان را برطرف کند و همة ايشان را مسلمان کند برخلاف اين آيات خواهد بود يا خير؟!

چهارم، آية 4 سورة ممتحنه که فرموده: ﴿وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا (ممتحنه/4) که راجع به مسلمانان و يهود مي‌فرمايد: و پديداراست بين ما و شما هميشه دشمني و کينه توزيها إلي الأبد؛ آيا خدا راست فرموده؟ و يا اخباري که مي‌گويد: مهدي مي‌آيد و همه را صلح و صفا مي‌دهد؟.

پنجم، آية 99 سورة يونس: ﴿وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لآَمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (يونس/99) يعني اگر پروردگار تو بخواهد بدون شک تمام کسانيکه در زمينند ايمان خواهند آورد يعني اگر خدا بخواهد مي‌تواند مردم را مجبور به ايمان کند. آيا تو (اي محمد مردم را باکراه وادار به ايمان مي‌کني؟ استفهام در اين آيه انکاري است، يعني تو اکراه نداري اگر خدا ايمان باکراه مي‌خواست خود مي‌توانست مردم را مجبور کند در حاليکه نکرده، پس تو نمي‌تواني مردم را مجبور به ايمان کني.

ششم، سورة بقره آية 256: ﴿لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ (بقره/256). يعني در دين و قبول آن اکراهي نيست، زيرا رشد و گمراهي روشن شده است. آيا ديني که مي‌گويد در آن اکراه نيست بعد مي‌گويد امامي را خدا مي‌فرستد که بزور و اکراه مردم را به دين دعوت کند، آنهم با شمشير؟!!، پس يقينا چنين چيزي دروغ و ضد آيات و سنت إلهي است.

هفتم، آية 3 و 4 سورة شعراء: ﴿لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آَيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ (شعراء/3 و 4) يعني: اي محمد! شايد تو خود را ببازي که چرا مؤمن نمي‌شوند، ما اگر بخواهيم بر ايشان آيتي از آسمان فرو مي‌فرستيم که گردنشان براي آن خاضع و ناچار گردد. پس سنت خدا چنين است که رسول خود را منع مي‌کند از حرص و فشار براي ايمان مردم، و اگر خود مي‌خواست مي‌توانست عذابي و يا آتشي بر سر مردم نازل کند که ناچار با ايمان شوند، ولي نخواسته، حال چگونه و کدام کس مي‌تواند بزور مردم را وادار به ايمان کند؟ مگر شاه اسماعيل صفوي باشد آن هم ايمان به خرافات.

هشتم، آية 55 سورة آل عمران که مي‌فرمايد: ﴿يَا عِيسَى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَيَّ وَمُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَجَاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيمَا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (آل عمران/55) يعني: اي عيسي! بدون شک من تو را قبض روح کنم و تو را بلندپايه قرار دهم و تو را از کفر کافرين پاک گردانم و آنانکه پيرو تو هستند فوق و برتر قرار دهم از کسانيکه کافرند تا روز قيامت، سپس بازگشت شما به سوي من است، پس دربارة آنچه اختلاف مي‌کرديد بين تان حکم و داوري خواهم نمود.

نهم، آية 68 سورة يس: ﴿وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الخَلْقِ أَفَلا يَعْقِلُونَ (يس/68)، يعني: هرکس را عمر بيفزائيم، در خلقت او نقص و سستي مي‌آوريم، آيا تعقل نمي‌کنند؟ و سنت إلهي چنين است، ﴿وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدِيلاً (أحزاب/62) و هرگز در سنت الهي تغيير و تبديلي نخواهي يافت. پس اينکه کسي غايب شود و هزاران سال عمر کند و جوان باشد چنانچه بي‌خبران از قرآن مي‌گويند نشدني است.

دهم، آيات 118 و 119 سورة هود: ﴿وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلا يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَلِذَلِكَ خَلَقَهُمْ وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لأَمْلأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ (هود/ 118و 119) يعني، و اگر پروردگارت خواسته بود مردم را يک امت قرار داده بود (يعني نخواسته) و هميشه اختلاف دارند مگر کسي که پروردگارت او را رحم کند و براي همين اختلاف ايشان را آفريد، و فرمان پروردگارت تمام است که البتّه دوزخ را از تمام جن و انس پر کنم. طبق اين آيه هميشه اختلاف خواهد بود و يک امامي که همه را متّحد به اسلام کند که ديگر کافري نباشد امکان ندارد. و البتّه آيات ديگري نيز در اين موضوع آمده است. ولي مابه همين ده آيه اکتفا مي‌کنيم که: تلک عشرة کامله.

 

 

+           +        +

 

مدّعاي مذهب سازان برخلاف عقل است

به ادله و براهين زيادي مدعاي ايشان باطل است. از جملة براهين آنکه: قوانين ديني إلهي براي اصلاح بشر و دفع مفاسد آمده و اگر شارع دين، راستگو باشد درهاي فساد را به روي مردم باز نمي‌کند، و بر ضرر مردم چيزي نمي‌گويد و خبر مضر دروغي را به مردم نمي‌گويد و اخبار نمي‌کند. آيا فکر کرده‌ايد که اخباريکه براي وجود مهدي و آمدن او ساخته‌اند چقدر ضرر و فساد دارد؟ زيرا به مردم مسلمان گفته‌اند: روزي براي اصلاح آنهم بزور از طرف خدا يک نفر بنام مهدي مي‌آيد و مردم را به انتظار چنين کسي گذاشته اند، آن وقت بنام مهدي صدها نفر قيام کرده و مردم را به قتل و کشتار و غارت يکديگر واداشته اند و چه ضررهاي زيادي شامل حال مردم شده و چه قدر فساد و فتنه کرده‌اند، صدها هزار نفر آخوند و روحاني بنام اينکه ما نايب عام او هستيم چقدر از مردم عوام وجوهات گرفته و خورده و يک قدم اصلاحي نکرده و بر نداشته‌اند و بلکه سد راه مردم از بيداري بوده‌اند. ميلياردها بنام سهم امام از مردم عوام گرفته و صرف نشر خرافات خود کرده‌اند، نه يک اختراعي، نه کشف دوائي و نه تشکيل کارخانة عام المنفعه کرده‌اند!!، و اگر دانشمند آگاهي خواسته کسي را بيدار و از دام خرافات برهاند او را تکفير کرده و شنيدن و خواندن سخن او را تحريم کرده‌اند. تا بحال و تا زمان ما هفتاد نفر بنام مهدي قيام کرده و خون مردم را ريخته‌اند کسي نيست به آنکه مي‌گويد من نايب امام و يا نايب بر حق امامم بگويد: مدرک تو چيست؟!، بلکه اين نايبان اصلاً فقيه هم نيستند و مدرکي ندارند. ايشان روز بروز خرافات را عميق تر و وسيع تر نموده و مردم را از قرآن و سنت دور نگه داشته‌اند، و دين اسلام که دين تعليم و تعلم بوده برده و بجاي آن تقليد را آورده اند.

 

+           +        +

 

اخبار مهدي موجب فتنه و فساد شده

يکي از علماي خيرخواه بيدار معاصر بنام شيخ عبدﺍﻟﻠﻪ بن زيد آل محمود که رئيس محاکم شرعيه در مملکت قطر مي‌باشد کتابي نوشته بنام «لا مهدي ينتظر بعد سيد البشر»، و شيعه را مبدء و منشأ خرافت مهدي موهوم دانسته و مي‌گويد: مکرر بنام مهدي در هر زمان و مکان غوغا بر پا کرده و به بهانة مهدي موعود و بنام او اشخاص فاسدي قيامت کرده و مردم ساده و يا غوغا طلب و جاهلاني را بدور خود جمع کرده و هيجانها ايجاد کرده و خونهاي بسياري را ريخته و آخرالأمر بدون نتيجه و بدون اينکه ديني و يا حقي را تأييد کنند مردم را به جان يکديگر انداخته و ابتلاآتي را بوجود آورده‌اند. و حاصل آنکه نام مهدي موجب فتنه و فساد شده و عدة بسياري را به گمراهي کشانيده، برعالم خيرخواه لازم است، براي دفع اين فساد فکرکند و مردم را اگر بتواند روشن سازد، و از اين فتنه ها دور سازد و بيان کند که نام مهدي و قيام او اصلاً در کتاب خدا نيامده، بخصوص علاوه بر آنكه در قرآن نيامده، آياتي برخلاف آن آمده است.

و اخيراً در ايران سيدي بنام نايب بر حق مهدي اهل غوغا و هوچيان و مردم ساده را بدور خود جمع کرده و ميليونها نفر را به کشتن داده و ميلياردها اموال را غارت کرده اند.

نويسنده گويد: اصلاً هر امامي بايد تابع دين باشد نه اصل و فرع آن، پس گفتگو و يا دعوت به اين امامي که نه اصل دين است و نه فرع آن. و در قرآن از او ذکري نشده چه فايده دارد و چرا مردم عوامرا به آن دعوت کرده و هر دوره فسادها برپا مي‌کنند؟!

ممکن است کسي بگويد براي دکانداران مذهبي که شب و روز مردم را به امام منتظر دعوت مي‌کنند و هزاران فلسفه و دليلهاي غيرمنطقي مي‌تراشند، فائده ها دارد و آن گرفتن ميلياردها سهم امام است، و لذا تأکيدي در اين مورد دارند که براي موارد ديگر ندارند، و لذا همه ساله نيمة شعبان مردم را دعوت به جشن و چراغاني و خرج ميليونها درهم و دينار مي‌کنند و جشنهائي که براي آن مي‌گيرند براي تولد انبياء و حتي براي تولد پيغمبر آخرالزمان نمي‌گيرند. در حاليکه در اسلام دستوري براي گرفتن جشن تولد و يا عزا براي بزرگان دين اصلاً نداريم، حتي علي بن أبي طالب و ساير خلفاء براي روز تولد رسول خدا (ص) جشن نگرفته و همه ساله براي وفات او عزا بر پا نکردند، بلکه روز وفات رسول خدا را تعطيل نکردند. آري، عده‌اي بدون مدرک خود را نايب الامام مي‌خوانند و مالها بنام سهم امام مي‌گيرند و مي‌خورند چنانکه خداي تعالي در سورة توبه آية 34 به مؤمنين هشدار داده و براي آگاهي ايشان فرموده: ﴿يَا َأيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ِإنَّ كَثِيرًا مِنَ اْلأحْبَار وَالرُّهْبَانِ َليَْأكُلون َأمْوَال النَّاس ِبالْبَاطِل وَيَصُدُّون عَنْ سَِبيل اللَّهِ. (توبه: 34) يعني: اي مؤمنين، بدون شک بسياري از علماء و مقدسين اموال مردم را به باطل مي‌خورند و از راه خدا باز مي‌دارند. البته مردم عوام که سهم امام مي‌دهند ضرر دارد پس معلوم شد که موجود منتظر براي عوام نفعي ندارد.

عالم فوق الذکر مي‌گويد: اين همه فتنه و فساد از شيعه مي‌باشد که يک منتظري بفوت و فن ساخته و همه ساله مردم را وادار به جشنها و چراغاني مي‌کنند تا به اين افکار بيهوده مشغولشان سازند و جيب آنان را خالي کنند.

و در ص 7 مي‌گويد: احاديثي که اهل سنت روايت کرده‌اند يا نام مهدي صريحاً در آنها ذکر نشده و يا اگر ذکر شده سند آن ضعيف است، و کتب مهمي مانند صحيح بخاري و مسلم آن احاديث را نياورده‌اند براي ضعف آنها. و بعضي از آن احاديث مي‌گويد: مهدي، عيسي بن مريم است و کس ديگري نيست (چنانکه بعضي از اخبار شيعه نيز همين را گفته در حاليکه قرآن دلالت دارد بر وفات حضرت عيسي -عليه السلام-، ولي متأسفانه مردم را از قرآن دور کرده‌اند).

و در ص 9 مي‌گويد: بعضي از اخبار مي‌گويد: آن مهدي، مهدي فرزند منصور دوانقي است که زمان او گذشته و ذکر چنين اخباري در کتب بيهوده است و انتظار مهدي فرزند منصور دوانقي حماقت است (معلوم مي‌شود بني عباس در جعل احاديث مهدي دروغين شرکت داشته‌اند، و يکي از سياست‌هاي ايشان جعل و نشر چنين اخباري بوده است). و بعضي از آن احاديث مي‌گويد: مردي از اولاد حسن بن علي است. و بيشتر آن احاديث چنين است. و البته بسياري از اولاد حسن بن علي در قرنهاي اولية اسلام بهمين نام و بهانه قيام کردند، و چه بسيار مردمي که به اين خيال به آنان همراهي کردند و جان و مال و اولادشان تلف شد و بغير از فتنه چيزي نبود، با اينکه قرنهاي اول اسلام مردم به کتاب خدا و سنت رسول آشنا بودند و مي‌توانستند امام بحق را از امام باطل تميز بدهند ولي باز گول خوردند. البته زمان ما که مردم بکلي از کتاب خدا بي خبرند (و حتي علماي شيعه اکثراً مي‌گويند: قرآن قابل فهم مردم نيست) در اين حال چگونه امام صادق را از کاذب تشخيص دهند.

و در همان صفحه گويد: اخبار اماميه مي‌گويد او فرزند حسن عسکري است که مورخين باتفاق گفته‌اند او را فرزندي نبوده است. و اختلاف در روايات مهدي بزرگترين دليل است که مهدي محل اتفاق نبوده و جعلي و ساختگي است و هر دسته براي پيشرفت کار خود اخباري ساخته و پرداخته اند. و علمائي که اخبار مهدي را جعلي و ساختگي دانسته‌اند بسيار بوده‌اند، از جمله ابو الأعلي مودودي است که اين عقيده را از عقايد لازمه‌اي که در کتاب خدا باشد ندانسته، و از جمله ابن خلدون و از جمله علامة بزرگوار ابن القيم و از جمله امام شاطبي و از جمله فريد وجدي در دائره المعارف جزء نهم / ص 480، و از جمله دارقطني، و از جمله عالم خبير ذهبي و از جمله رشيد رضا و از جمله علامه البلاغي و نفرات بسيار ديگر. ولي چه بايد کرد که تعصبات مردم، و جهل ايشان به کتاب خدا و سنت رسول (ص) ايشان را از فهم حقايق باز داشته‌است.

 

+           +        +

 

دين کامل احتياج به مهدي که آن را تکامل دهد ندارد

و در ص 14 گويد: رسول خدا (ص) دين کاملي بنام اسلام آورد که خدا در آية 3 سورة مائده فرمود: ﴿الْيَوْمَ َأكْمَْلتُ لَكُمْ دِينَكُمْ، «امروز دينتان را براي شما كامل كردم» و در کتاب خود ذکري از مهدي نکرد و عنواني براي او نياورد. آيا مهدي دين بهتري مي‌آورد و يا او از محمد (ص) بالاتر و مهم تر است (نعوذ بالله)؟. و ما با داشتن کتاب خدا و سنت رسول او (ص) مستغني از مهدي هستيم و احتياج و کسري نداريم که او بيايد اضافه و يا تتميم کند.

و در ص 17 مي‌گويد: هزاران نفر از علماي بزرگ آمدند و رفتند و براي ترويج دين زحمت‌ها کشيدند و اصول و فروع آنرا واضح کردند بدون اينکه مهدي را ديده باشند و يا از او اطلاعي داشته باشند، و اصحاب رسول خدا (ص) و تابعين همه مسلمان بودند بدون اينکه از مهدي خبري داشته باشند و يا نام او را شنيده باشند. (نويسنده گويد: حتي خود ائمة شيعه و اصحابشان از اين دوازده امام و امام غايب بي خبر بودند و اگر اخباري در ميان شيعه منتشر شده در قرن سوم ساخته و پرداخته شده، چنانکه ما در کتاب «بت شکن» دلائل آنرا ذکر کرده‌ايم).

و در ص 20 مي‌گويد: اصلاً شأن رسول خدا (ص) نبوده که مردم را به يک مرد غير معلوم غايب وعده دهد که هر کسبه بنام او بتواند دکاني باز کند و يا قيام کند و مردم را به کشتن دهد و فتنه و فساد ايجاد نمايد. اين کار از پيغمبر رحمت بعيد است.

و در ص 21 مي‌گويد: طبق اخبار شيعه اگر امام خيالي بيايد هفت سال رياست مي‌کند و بدست پيره زن ريش داري کشته مي‌شود، حال آيا سزاوار است هزاران سال مردم را در انتظار کشند براي چنين کسيکه فقط هفت سال رياست مي‌کند و در اثر چنين انتظار اين همه فتنه و فساد بوجود آيد و هر دوره بنام او مردم را به فتنه ها افکنند.

و در ص 22 مي‌گويد: چون مدعيان مهدي زياد بودند و لذا علماء شرق و غرب فتنه و فساد ايشان را ديدند متفق شدند که براي جلوگيري از خرابي اسلام بايد با مدعيان مهدويت قتال کرد تا نتوانند به خرابي اسلام اقدام کرده و ببهانة مهدويت بدعتها نياورند.

و در ص 24، طرفداران مهدي را از اهل بدعت شمرده و دفع و قتال با صاحبان اين فکررا واجب دانسته‌است.

و در ص 25 نقل کرده که بسياري از متأخرين و علماء، احاديث بدعت مهدي را رد کرده‌اند و مي‌گويند: اخبار مهدوي اضافه بر تعارض، داراي ضد و نقيض بوده و باضافه روات آن ضعيف و يا مجهول الحال مي‌باشند.

 

+           +        +

 

مهدي در كتب اهل سنت

و در ص 28 تا 40 گويد: جميع اخبار مهدي كه در كتب اهل سنت آمده يازده عدد بيش نيست و اگرچه در كتب بسياري مكرر شده، ولي راويانش از ضعفا مي‌باشند، و باضافه هر يك از آنها اوصاف مهدي و نام او را غير از ديگري ذكر كرده و هر كدام نامي غير از ديگري براي مهدي آورده‌است. خبري مي‌گويد ده خليفه بطور مبهم، خبر دوم مي‌گويد دوازده نفر از قريش آنهم بطور مبهم، خبر سوم مي‌گويد رجلاً، خبر چهارم مي‌گويد اجلي الجبهه أقني الأنف، خبر پنجم مي‌گويد من عترتي، خبر ششم مي‌گويد رجل من اهل المدينه، خبر هفتم مي‌گويد نام او الحارث بن حران، خبر هشتم مي‌گويد مهدي اخواله من كلب، خبر نهم مي‌گويد نام او محمد و نام پدر او عبد الله، خبر دهم مي‌گويد محمد بن الحسن. و مي‌گويد: اين نامها اولاً با هم جور نمي‌آيد، ثانياً همه حواله دادن به مجهول است. و با اين تناقضات نمي‌توان چيزي را ثابت كرد و بر عليه كتاب خدا و سنت رسول (ص) مردم را نبايد سرگردان و دنيا و آخرت ايشان را خراب نمود.

 

+           +        +

 

از جمله کسانيکه ادّعاي مهدويت کرده

عالم مذکور در ص 52 نام بعضي از مدعيان مهدويت را برده از جمله ابوطاهر الجنابي رئيس قرامطه که در اواخر قرن سوم ظهور کرد، و وارد حجاز گرديد و در مکه چه قدر قتل و غارت کرد و سنگ حجرالأسود و درب کعبه را کند و با خود بُرد و چه قدر از اشياء نفيس را غارت کرد و همراه خود برد.

و از جمله محمد بن تومرت که مرد کذابي برآمد و چه قدر قتل نفوس کرد و حرمهاي مسلمين را مباح نمود و چقدر بي عفتي انجام داد.

و از جمله مهدي ملحد بنام عبيدﺍﻟﻠﻪ بن ميمون که جد او يهودي بود و گفت: من مهدي موعودم و مردم عوام را بدور خود جمع کرد و بر بلاد مغرب مسلط شد و جانشينان او بنام سلاطين عبيديه مدتها بر ممالک غرب مسلط بودند و چه قدر بدعتها آوردند و اسلام را خراب کردند.

و از جمله شيخ احمد احسائي که بنام نايب خاص مهدي آمد و در ايران مذاهبي بوجود آورد بنام، شيخيه و کريم خانيه و بالاسريه و چقدر قتل نفوس و غارت اموال شد که خدا مي‌داند.

و از جمله سيد علي محمد باب که مذهب بابيه و بهائيه را او پي ريزي کرده و خود را اولاً باب مهدي و بعداً خود مهدي دانست و چه قدر در ايران غوغا و جنگ و جدال برپا شد و خونها ريخت و مالها بغارت رفت و هنوز ادامه دارد.

و از جمله احمد قادياني در هند بنام مهدويت قيام و اقدام کرد و مذهب قادياني را ايجاد کرد و چه قدر قتل و غارت و فساد و فتنه برپا کرد که هنوز هم ادامه دارد.

و کسان ديگري بهمين نامها و يا بنام نايب بر حق مهدي قيام کردند و بجز جنگ و جدال نتيجه اي نشد.

نويسنده گويد: اکنون مي‌پردازم به اخبار شيعة اماميه که در کتب شيعه بنام مهدي آمده و بررسي مي‌کنيم، و بزرگترين کتابي که اخبار کتب شيعه را جمع کرده کتاب «بحارالأنوار» مجلسي است که در جلد 51 و 52 و 53 طبع جديد همة آنها را جمع کرده است. ما بطور اختصار تمام ابواب آنرا بررسي کرده و به نظر خواننده مي‌رسانيم تا خود قضاوت کند که ارزش آنها چه قدر است، زيرا اخباري دراين سه جلد آمده که نه با عقل موافق است و نه با قرآن. و تعجب است کسانيکه مدعي علم و عقل بوده‌اند چگونه اين اخبار را جمع کرده‌اند؟!!. اگر کسي اندک فکري داشته باشد به نادرستي و خرافت بافندگان پي مي‌برد، ولي ما ناچاريم براي نشان دادن حقيقت، و روشن شدن خوانندگان، بعضي از جعليات آن را بياوريم. مي‌توان گفت: يک حديث صحيح در ميان آنها از جهت سند نيامده است.

ما در اين کتاب، معرفي راويان اخبار مهدي را طبق گفتار علماي رجال خود شيعه مي‌آوريم. و اگر گفتيم مجهول الحال، خود علماي رجال شيعه، او را مجهول الحال و يا مجهول گفته‌اند. و مجهول کسي است که نه اسلام و نه ايمان او معلوم است و نه عدالت و انصاف او. و اگر گفتيم: مهمل، خود علماي رجال شيعة اماميه، او را اصلاً نام نبرده و او را مهمل گذاشته‌اند. و اگر گفتيم: ضعيف، علماي رجال شيعه از قبيل شيخ طوسي و ممقاني و علامة حلي و نجاشي و امثال ايشان او را ضعيف دانسته‌اند. و ضعيف کسي است که يا عقايد او فاسد بوده و ياداراي فسق و فجور بوده و يا کذاب و جعال و دشمن بوده است. و چون «بحار الانوار» از تمام کتب شيعه، اين اخبار را بيشتر جمع کرده، شروع مي‌کنيم به تحقيق در آن سه جلد بحار يعني 51 و 52 و 53.

 

أمّا جلد 51 بحار

در ص 1 مي‌گويد: امام ثاني عشر «نور الأنوار» است. و اين، سخن باطلي است، حکما و فلاسفه و شيخيه بفکر ناقص خود، خدا را فقط خالق عقل اول و يا نور الأنوار مي‌دانند، ولي خدا در سورة انسان آية 2 فرموده: ﴿إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ (إنسان/2) يعني: ما انسان را از نطفة مخلوط پدر و مادر خلق کرديم. و هر انساني حتي انبياء از نطقه خلق شده اند نه از نور.

و در ص 1 مي‌گويد: «خليفة الرحمن الحجة بن الحسن»، که آن غايب را خليفة خدا خوانده‌است، در صورتيکه خدايتعالي غايب نشده و نمرده و نرفته تا جانشين بخواهد و حقتعالي مکان ندارد تا کسي جاي او باشد و مقام خود را به مخلوق نداده تا مخلوقي در جا و مقام او باشد، مگر به عقيدة خرافاتيان، که از خودخواهي نمي‌خواهند قبول کنند که خدا خليفه ندارد، ولي چنانکه در سورة بقره آمده چون خدا به ملائکه فرمود: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً (بقره/30) من در زمين خليفه‌اي پديد مي‌آوردم، ملائکه مخاطبين فهميدند که خدا مي‌خواهد بجاي مفسدين و سفاکين که قبلا در زمين بودند و هلاک شدند بجاي آنان جانشيني خلق کند، و لذا گفتند: ﴿أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ؟ آيا کسي را بيافريني که در آنجا فساد کند و خونريزي نمايد؟ وگرنه خليفة خدا که سفاک و مفسد نمي‌شود. شما ملاحظه کنيد از خطبة اول کتاب خرافات جاري است. و البته بايد دانست که تمام مردم چه مفسد و چه مصلح و چه مؤمن و چه کافر، همه خليفه هستند أما نه خليفة خدا بلکه خليفة سابقين، که انسانهاي هر قرن و زماني، جانشين و وارث انسانها و نسلهاي گذشته مي‌باشند که قدرت و تمدن آنان را بارث مي‌برند. بنابراين همة ما بدين معنا خليفه هستيم چنانکه خداوند در سورة فاطر آية 39 مي‌فرمايد: ﴿هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ... (فاطر/ 39)، اوست كه شما را جانشيناني در زمين قرار داد هر كس كافر شود، كفر او به زيان خودش خواهد بود، در حاليکه خليفة خدا اگر انسان باشد نمي‌توان گفت که نسبت به او کافر مي‌گردد؟!!. پس خدا انسان را باعتبار اينکه پشت اندر پشت در زمين، زندگي مي‌کند او را خليفه ناميده چنانکه بهمين اعتبار دربارة شب و روز مي‌فرمايد: ﴿وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً (فرقان/62) يعني: و اوست آنكه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد. ولي چه بايد كرد كه خرافات سدّ حقايق گرديده‌است؟!.

ص2 - باب ولادته و احوال أمّه

در اينجا در باب تولد او و احوال مادر او چندين قول ضد و نقيض آورده است:

اما سال تولد او را مجهول قرار داده، زيرا در ص 4 مي‌گويد: در سال 256 و همچنين در ص 15 و در ص 2 روايت کرده که سال تولد او در سال 255 مي‌باشد. و در ص 23 گويد: سال 258 متولد شده است. و در ص 25 روايت نموده در سال 257 بدنيا آمده است. و در ص 16 روايت نموده که در سال 254 تولد گرديده است. از مجموع اين روايات معلوم مي‌شود سال تولد او مجهول است.

و أما روز تولد: در ص 2 روايت کرده 15 شعبان، و در صفحة 23 روايت کرده که 23 رمضان، و در ص 24 روايت کرده و در روز 9 ربيع الأول، و در ص 19 روايت کرده از حکيمه عمة او که شب نيمة شهر رمضان متولد شده است. و در ص 25 روايت کرده در 3 شعبان پا به جهان گشود. و در ص 15 نقل کرده که در روز 8 شعبان و در ص 16 روايت کرده که شب جمعة ماه رمضان تولد او بوده است. و در ص 19 نقل کرده از حکيمه عمة او که چون به دنيا آمد تکلم کرد، و شهادتين گفت و چند آيه از قرآن قرائت کرد، و اين مخالف قرآن است که در سورة نحل آية 78 فرموده: ﴿وَاللهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئاً (نحل/78) يعني: خداوند شما را از شكمهاي مادرانتان [در حالي] بيرون آورد كه چيزي نمي‌دانستيد. باضافه رسول خدا (ص) تا چهل سال از آيات قرآن هيچ نمي‌دانست. أما اين طفل که يکي از أمت او مي‌باشد (اگر بوجود آمده باشد)، وقت ورود به دنيا قرآن مي‌خواند. و باز روايت 14 را از همين حکيمه بشکل ديگري نقل کرده است، در حاليکه از همين کتاب بحار معلوم مي‌شود که حکيمه اصلا طفل را نديده، بلکه شنيده است. و راوي روايت 14 مردي است مجهول بنام محمد بن ابراهيم الکوفي. شما نگاه کنيد چه دروغها بنام اسلام ساخته و پرداخته‌اند.

و أما مادر او معلوم نيست که بوده؟!

در ص 2 از ابي الحسن روايت کرده که نام مادر مهدي نرجس است.

در ص 5 روايت کرده که نام مادر او صيقل و يا صقيل است که در زمان حيات حضرت عسکري فوت شده است.

در ص 7 روايت کرده که نام مادر او (يعني مهدي) مليکه بنت يشوعا است.

و در ص 15 حديث آورده که نام مادر او ريحانه بوده است.

و در ص 15 نيز روايت کرده که نام مادر او سوسن بوده است.

و در ص 23 روايت کرده که نام مادر او حکيمه بوده. و در ص 24 حديث آورده که نام مادر او خمط است.

و در ص 28 روايت نموده که نام مادر او مريم دختر زيد العلويه مي‌باشد.

و أما راويان اين باب و اين احاديث از نظر علماي رجال شناس شيعه:

روايت اول بي سند و بي مدرک است.

روايت دوم گويد «أخبرني بعض أصحابنا»: که معلوم نکرده آن بعض نامش چه بوده؟! کجائي بوده؟! عادل بوده يا فاسق؟!، بکلي مجهول است.

روايت سوم، راوي آن حسين بن رزق ﺍﻟﻠﻪ است که مهمل مي‌باشد و نامي از او در کتاب رجال نيست که بوده آيا وجود داشته يا خير؟! آيا مسلمان بوده يا کافر؟! آيا فاسق بوده يا عادل؟! آيا راستگو بوده يا دروغگو؟!. و او روايت کرده از مجهول ديگري بنام موسي بن محمد بن القاسم که او نيز طبق رجال شيعه مهمل و مجهول است. پس معلوم مي‌شود مجهولي از مجهول ديگر براي ما امام و حجت آورده‌اند!!. اين راويان آن، و أما متن آن، حکيمه دختر حضرت جواد مي‌گويد: من وقت تولد بودم و ماماي او شدم، و او را ديدم، ولي در ص 364 از همين حکيمه پرسيده اند: آيا شما آن فرزند حسن عسکري را ديده‌اي؟ در جواب گفته: نديده‌ام، ولي شنيده‌ام.

أما روايت 4، راوي آن حسين بن محمد بن عامر که حال او مجهول و مذهب او نامعلوم.

روايت 5 راوي آن علي بن محمد مجهول الحال ومشترک بين چندين نفر.

روايت 6 راوي آن حسين بن علي النيشابوري که اهل رجال مي‌گويند: چنين کسي وجود نداشته، يعني به دنيا نيامده‌است. او نقل کرده از نسيم و ماريه که هر دو مجهول مي‌باشند. و اين دو مجهول روايت کرده‌اند که چون طفل به دنيا آمد عطسه کرد، و خود را حجت خدا خواند!! کسي نبوده از اين راويان مجهول بپرسد آيا خدا بايد کسي را حجت بخواند يا هر طفل صغيري مي‌تواند خود را حجت بخواند. قرآن که مي‌فرمايد: پس از پيغمبران کسي حجت نيست چه طفل باشد چه غير آن، چه امام باشد و چه مأموم.

روايت هفتم، روايت کرده ابراهيم بن محمد مجهول مشترک بين چند نفر، او روايت کرده از نسيم خادم که معلوم نيست چه کاره بوده؟! آيا عادل بوده يا فاسق؟!.

روايت هشتم، اين روايت نيز مانند روايت قبل از نسيم خادم مجهول است.

روايت نهم، روايت شده از اسحاق بن رياح که طبق علم رجال، او مهمل و مجهول الحال است.

روايت دهم، روايت شده از ماجيلويه از ابي علي خيزراني که حال او و مذهب او مجهول است. و او روايت کرده از کنيزي که نه اسم آن کنيز معلوم و نه رسم او.

حال انسان تعجب مي‌کند از قطارکردن اين روايات مجهوله، آخر چه حجتي و چه اصلي و فرعي مي‌توان با اين اشخاص مجهول الحال ثابت کرد؟.

روايت يازدهم، روايت کرده ابن المتوکل که نام او مجهول و او روايت کرده از ابي غانم الخادم که حال او مجهول و نام او غير معلوم.

روايت دوازدهم، روايت کرده ابوالمفضل که نام او مجهول و حال او غير معلوم است. اوروايت کرده از محمد بحر که هم غالي بوده و هم قائل به تفويض که موجب کفر است. و او روايت کرده از بشر بن سليمان که در کتب رجال حال او مجهول و مهمل است. ولي ممقاني خواسته به اين روايت که از مادر امام زمان گفتگو کرده و او را خريداري کرده او را توثيق کند، ولي اين اشتباه است، زيرا از خود اين روايت نمي‌توان حال او را معلوم کرد، بلکه بايد قبلاً حال او معلوم و ثقه باشد تا روايت او قبول شود، وگرنه ممکن است جعل کرده باشد. تازه همين روايت در ذم اوست زيرا مي‌گويد: او نحاس يعني برده فروش بود. و برده فروش را رسول خدا (ص) بدترين مردم خوانده است. حال بدترين مردم مي‌خواهد براي ما مادر حجت را معرفي کند. «شر الناس من باع الناس».

روايت سيزدهم نيز از همان مرد مجهول برده فروش روايت شده ضعيف کالسابق.

روايت چهاردهم، روايت کرده محمد بن اسماعيل مجهولي طبق علم رجال، از مجهول ديگري بنام محمد بن ابراهيم الکوفي.

روايت پانزدهم، روايت کرده از حسن بن علي بن زکريا که تمام علماي رجال او را ضعيف شمرده اند، يعني از جهت دين و ديانت ضعيف بوده است.

روايت 16، روايت کرده از مردي که حال او مجهول و اسم او نامعلوم. اين هم شد حديث (عن رجل).

روايت 17، روايت کرده از همان مرد مجهول محمد بن ابراهيم الکوفي که در حديث 14 گذشت.

روايت 18، روايت کرده ماجيلويه از حسن بن علي نيشابور که حال او مجهول است بقول علماي رجال شيعه، و او روايت کرده از مجهول ديگري بنام حسن بن المنذر، و او روايت کرده از حمزه بن ابي الفتح که وجود او معلوم نيست. و او گويد: به من بشارت دادند که براي ابي محمد فرزندي داده شده است.

حال بشارت دهنده که بوده و براي چه به او بشارت داده مگر او چه کاره بوده است؟! الان در ايران چهل ميليون جمعيت است که هر ساله روضه خوانها آنان را بشارت مي‌دهند به تولد مهدي، آيا اين بشارتها براي حفظ دکان است ويا بشارت دهندگان مهدي را ديده‌اند وفقط قربتاً إلي الله بشارت مي‌دهند!! و تازه اين راوي نامعلوم مي‌گويد: آن طفل مکناي به ابي جعفر است، در حاليکه اين برخلاف روايات ديگري است که مي‌گويند: کنية او کنية پيغمبر است. و کنية رسول خدا (ص) ابوجعفر نبوده است. و باضافه اين خودش طفل را نديده است. اگرچه تمام اين هيجده روايتي که تا بحال ذکر کرديم اکثراً بلکه کلاً راويانش طفل مولود را نديده بودند.

روايت 19، روايت کرده است از حسن بن علي بن زکريا که تمام علماي رجال او را ضعيف شمرده اند چنانکه در حديث 15 گذشت. او روايت کرده از محمد بن خليلان مجهول الحال و او از پدرش، مجهول الحال و او از جدش مجهول الحال و او از غياث بن اسد مجهول الحال.

شما تماشا کنيد صد هزار از اين رواياتي که راويانش مجهول الحال مي‌باشند آيا يک پول ارزش دارد؟!، اين آقايان کلاغ چين کرده اند که چهل کلاغ به يک سنگ فرار مي‌کنند.

خوب غياث بن اسد مجهول چه فرموده، فرموده: من شنيدم که مهدي نور از بالاي سرش تتق مي‌کشد تا به بالاي آسمانها، اگر او خرافي نبود و راستگو بود تازه سخنش مورد قبول نبود.

روايت 20، راويانش همان راويان حديث 19 مي‌باشند، ولي در اين روايت يک مطلب خرافي ديگر وجود دارد و آن اين است که مي‌گويد: مادر ائمه نفاس نمي‌شوند، و خون نفاس ندارند، يعني، مانند ساير افراد بشر نيستند، و اين ضد آيات إلهي است که خدا به رسول خود فرموده: ﴿قُلْ ِإنَّمَا أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ (الكهف/110) بگو: جز اين نيست كه من بشري مانند شما هستم. عجب اين است که در ص 19 حديث کرده از حکيمه که روز سوم رفتم ديدم بحالت نفاس است!! آيا اين روايات ضد و نقيض را چگونه بايد قبول کرد؟!!.

روايت 21، روايت شده از احمد بن حسن بن اسحاق مجهول الحال.

روايت 22، ايضا از حسن بن حسين علوي مجهول الحالي که گفته: من حضرت عسکري را تهنيت گفتم به ولادت فرزندش، خيلي خوب آيا فرزند را ديده يا نديده تهنيت گفته، روايت ساکت است. حال صرف تهنيت او چه فائده دارد؟! البته هيچ.

حديث 23، روايت کرده علي بن محمد بن حباب که حال او مجهول است. آيا روايات مردمان مجهول چه چيزي را مي‌تواند ثابت کند! حديث 24، روايت شده از همان حسن بن حسين علوي مجهول که در حديث 22 ذکر شد.

حديث 25، روايت کرده از حکيمه که ولد را ديده و مامائي کرده ولي در ص 364 گويد: من نديده ام ولي شنيده ام، و خود او اين حديث را تکذيب نموده است.

حديث 26، روايت کرده از علي بن سميع بن بنان که مجهول الحال و مهمل است، و او روايت کرده از حکيمه که مادر مهدي را درحال نفاس ديدم و اين ضد روايت بيستم است.

حديث 27،روايت کرده از احمد بن علي مجهول و او از حنظله بن زکريا که او نيز در رجال شيعه مجهول الحال است. و اين حديث مانند احاديث سابقه است، ولي خرافتي دارد که آنها نداشتند و آن اين است که مي‌گويد: يک روز بمانند يکسال بزرگ مي‌شود، يعني، اين طفل پانزده روز پس از تولد 15 ساله مي‌باشد، يعني «بشر مثلکم» نيست بلکه «بشر غيرکم» است.

حديث 28 نيز از همان حنظله بن زکرياي مجهول الحال است که تمام علماي شيعه حديث راوي مجهول را معتبر نمي‌دانند، حال چگونه اين روايات مجاهيل را جمع کرده‌اند، آنهم در اصول دين و عقايد.

حديث 29، ذکر راوي نشده يعني گويد «رُوِيَ» يعني، روايت شده، حال راوي آن کيست؟ نامش چه بوده؟ چه مذهبي داشته؟! هيچ معلوم نيست، آن راوي بي نام روايت کرده از بعضي از خواهران ابي الحسن، ولي نام آن بعض را معلوم نکرده است، يک نفر بي نام و نشان روايت کرده از يک بي نام و نشان ديگر.

حديث 30، علان بسند خود روايت کرده است، حال علان کيست و سند او چگونه بوده معلوم نيست، او چيزي نقل کرده که صدق و کذبش را بايد تاريخ معين کند و در تاريخ چيزي ذکر نشده است. و آن اين است که سيد پس از دو سال از فوت ابي الحسن متولد شده است. بايد پرسيد: کدام سيد و کدام ابوالحسن. چون وقت روايت ما نبوديم که بپرسيم، علان هم که نپرسيده است، و اگر مقصود از ابي الحسن، حضرت عسکري باشد و آنکه فرزند او پس از دو سال از فوت او متولد شده يقينا دروغ است، زيرا طفل دو سال در شکم مادر نمي‌ماند. حال اين علماي شيعه اين روايات مسلم الکذب را براي چه جمع کرده‌اند؟!!

حديث 31، راوي آن شلمغاني مرد بي ديني است که به قول مجلسي، توقيعاتي از امام در لعن او صادر شده و او مدعي نيابت شد و با حسين بن روح خواست در گرفتن وجوهات شرکت کند و لذا مورد لعن حسين بن روح شد. و اين شلمغاني از جمله دانشمندان و مؤلفي کتب شيعه بود، اما چون او را وکيل نکردند و به او رياست ندادند کفريات او ظاهر گرديد. حال اين روايت و روايت 32 نقل شده از اين چنين کسي، و او روايت کرده از مرد مجهولي که حضرت عسکري دو عدد گوسفند براي او فرستاده که آنها را عقيقه کن و خود بخور و به ديگران اطعام کن، حال مقصود از ذکر اين احاديث چيست و مجلسي چه چيزي را مي‌خواهد با اين روايات نادرست و مبهم اثبات کند معلوم نيست؟.

حديث 33، روايت شده از خشاب که مهمل و مجهول است. و اما متن آن، از رسول خدا (ص) نقل شده که اهل بيت من مانند ستارگانند هر ستاره اي غروب کند ستارة ديگري طلوع کند تا وقتيکه شما به آن ستاره توجه کرديد ملک الموت او را بميراند!!، حال اين، چه مربوط به مهدي است بايد از نويسندگاني که فعلاً مرده‌اند پرسيد؟!

حديث 34، نقل کرده از يک نفر منجم يهودي که هر کس مي‌داند يهودي دشمن اسلام است آيا روايت از يک نفر يهودي به چه دردي مي‌خورد؟!! و بعلاوه خود شيعه از پيغمبر (ص) روايت کرده‌اند که سخن منجم را تصديق نکنيد و هر کس تصديق کند کافر است. حال آيا چنين چيزهائي را ميتوان مدرک قرار داد؟!!

حديث 35، کشف الغمه، پس از چندين قرن از زمان حضرت عسکري گذشته نقل کرده از مرد مجهولي که حجت بن الحسن در سال 258 در «سر من رآي» متولد شده است. أما روضه‌خوانهاي ايران پس از چندين سال از آن نقل گذشته، همه نقل مي‌کنند برخلاف آن!، آيا اين نقل چه فايده دارد؟! و هم‌چنين است روايت 36 که نقل شده از کتاب ارشاد که آن کتاب تاريخي است از شيخ مفيد که دو قرن از زمان حضرت عسکري متأخر است.

حديث 37، باز نقل شده از کتاب کشف الغمه، مانند حديث 35. آيا نقل از چنين کتبي چيزي را حجت قرار مي‌دهند؟! خير، مگر آنکه بگوئيم: هر چه در تاريخ ذکر شده حجت ديني است. در اينجا، مجلسي از مردم کذابي مانند سهل بن زياد چيزهايي نقل کرده که مخالف عقل و قرآن است. از جمله اينکه چون امام به دنيا مي‌آيد ستون نوري براي او بوجود مي‌آيد که بواسطة آن به خلائق و اعمال مردم نظر مي‌کند و کارهاي مردم را مي‌بيند.

نويسنده گويد: چرا اين ستون نور براي رسول خدا (ص) نصب نشد و چرا رسول خدا (ص) از کار مردم بي خبر بود و حتي از همسايگان خود خبر نداشت. مگر خدا ستارالعيوب نيست که عمل مردم را به کسي نشان دهد!!!. در اينجا مجلسي نقل کرده که چون حکيمه در شبي که بنا بود زايمان صورت گيرد، هيچ اثري از حاملگي در مادر طفل نديد، تعجب نمود، لذا حضرت عسکري به او گفت: تعجب نکن، ما گروه اوصياء، حملمان در شکم مادر نيست، بلکه حمل ما در جنوب ايشان مي‌باشد و از رحم خارج نمي‌شويم، بلکه از ران راست مادرهايمان خارج مي‌شويم. بايد گفت: آيا بنوشتن اين خرافات ضد قرآني حجتي ثابت مي‌شود. پس در اين باب از اين اخبار که تمامش ضعيف و راويانش مجهول و يا فاسد العقيده بودند چيزي بدست نمي‌آيد، بپردازيم به باب ديگر:

 

بابُ أسمائه و ألقابه و کناه و عللها

حديث 1، روايت کرده از دروغگوترين مردم محمد بن جمهور العمي و او با يک واسطه نقل يعني از کسيکه او را ذکر، «عمن ذکره» کرده کرده و نه نام او نه هويت او را بيان کرده که به حضرت باقر وحي شده که چون حسين را کشتند ملائکه ضجه زدند و گريه کردند و گفتند: خدايا، آيا غافلي که برگزيدة تو را کشتند!. حال بايد پرسيد که علي -عليه السلام - در نهج البلاغه مي‌گويد: «ختم به الوحي» يعني، به پيغمبر اسلام (ص) وحي ختم شد، پس چگونه حضرت باقر خبر شد که ملائکه گريه کردند. مزخرفي از اين بزرگتر مي‌شود؟.

حديث 2، نقل کرده از حسن بن علي الکوفي مجهول الحالي و او از مجهول ديگري و او از مجهول ديگري و او از عمرو بن شمر، شما را به خدا توجه کنيد مجهولي از مجهولي و او ازمجهول ديگري آيا نويسندگان اين روايات فکر و کسبي نداشته اند. و أما متن آن مي‌گويد: تمام اموال دنيا نزد مهدي جمع مي‌شود و او به هرکس هر چه مي‌خواهد مي‌دهد. بايد گفت: راويان هم هر چه مي‌خواهند مي‌نويسند، و اين روايات را براي تطميع مردم نوشته‌اند.

حديث 3، اصلاً سندي ندارد. و متن او مي‌گويد: به قائم، قائم مي‌گويند براي اينکه پس از مردن ذکر او قيام مي‌کند. حال بايد پرسيد: اين سخن چه فايده دارد و چه چيز را ثابت مي‌کند. و گويندة اين سخن چه کس است معلوم نکرده‌است.

حديث 4، روايت کرده از عبن عبدوس مجهول الحال، او از مجهول ديگري و آن مجهول از مجهول ديگر، و او از مجهول ديگر که حضرت رضا چون ياد مهدي کرد گريه نمود، حال مگر چه شده که او گريه کرد در اين حديث بيان نشده است.

حديث 5، مرفوع و بدون راوي است.

حديث 6، راوي آن عبدﺍﻟﻠﻪ بن القاسم الحضري مجهول و يا ضعيف است و در متن آن مطلب مفيدي نيست.

حديث 7، مانند حديث سابق است حديث 8، يک راوي مجهولي بدون تعيين راويان ديگر قبل از خود، از حضرت باقر، روايت کرده که آية ﴿وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا َفَقدْ جَعَْلنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطانًا دربارة امام حسين است، کسي نبوده از اين راويان کذاب بپرسد که قتل فعل ماضي است، و آن وقتي که اين آيه نازل شده، امام حسين مظلوم نبود و کشته نبوده، و آيات قانوني قرآني مخصوص اشخاص نيست.

حديث 9، کشف الغمه که در قرن هفتم بوده نقل کرده از مردم مجهولي که کنية مهدي، ابوالقاسم، و داراي دو اسم است، حال به چه مدرک معلوم نيست. اين بود آنچه در اين باب بود و مطلبي را که دردي دوا کند و مجهولي را معلوم کند نبود.

باب النهي عن التسمية (حرام است نام اورا بردن)

حديث 1، روايت شده از ابي خالد کابلي که از حضرت باقر سؤال کرده از اسم و رسم صاحب اين امر تا اگر در بعضي از راهها او را ديد دست او را بگيرد؟! او در جواب مي‌گويد: سؤال کردي از امر بسيار مشکلي که اگر به کس مي‌گفتم به تو مي‌گفتم. بايد گفت:

اولاً، راويان اين روايت غالباً مردمان سادة کم‌سواد کم‌فکر مجهولي بوده‌اند، آيا اسم و رسم صاحب کدام امر معلوم نيست؟ اگر مهدي را مي‌گويد که در زمان حضرت باقر مهدي وجود نداشته تا در بعضي از راهها اگر اورا ديد دست او را بگيرد.

ثانياً، امام به او فرموده از امر بسياري مشکلي سؤال کرده‌اي او نپرسيده که اين امر بسيار ساده و سؤال بسيار ساده‌اي است و مشکل آن کجا است؟مگر معادلات هندسي است؟!. شما توجه کنيد نه سؤال معقول و نه جواب. ولي علماي شيعه بهمين سخنان دل خود را خوش کرده، و مردم را سرگرم مهملات نموده‌اند.

حديث 2، روايت از مرد مجهولي از ابي هاشم جعفري است که در روايات او ضد و نقيض بسيار است، در وافي روايت کرده از حضرت جواد که او اسم و رسم و هويت امام دوازدهم را به او معرفي کرد. ولي در اينجا پس از مدتي از حضرت هادي روايت کرده که خلف پس از خلف خود را به او معرفي نکرده، و همين قدر گفته نام بردن او حلال نيست. حال چرا حلال نيست اگر از ترس است که زمان ابي هاشم، نام مهدي را بردن ترس نداشته است. مجلسي در اينجا گويد: در خبر لوح تصريح به اسم او شده است. بايد گفت: خبر لوح اصلاً دروغ است و ما خبر لوح را در کتاب بت شکن ذکر نموده، و 28 نشانه از نشانه هاي کذب آن را ذکر کرد هايم، مراجعه شود.

مختصر اينکه در اين باب مجلسي 13 روايت آورده که نام مهدي برده نمي‌شود و حرام است، و کسي که نام او را برد ملعون و کافر است. حال اگر کسي از دست مروجين اين احاديث احتمال هتک و اذيتي نمي‌دهد، بپرسد: براي چه نام بردن او حرام باشد؟ آيا اين حرام را خدا حرام کرده مدرک آن کجا است؟! ثانياً، حجت خدا آيا به اين نارسائي است که نه اسم اورا کسي بگويد و نه شخص او را ببيند مگر خدا هم زورگو است. بايد گفت: ﴿فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللهِ كَذِباً لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ (الأنعام/144)، يعني: «پس كيست ستمكارتر از كسي كه بر خداوند دروغ بندد تا مردم را از روي ناداني گمراه كند؟؟».

اگر نام بردن نزد دشمنان حرام بوده از ترس، نزد دوستان چرا، و اگر حرام بوده، پس چرا امامان سابق نام او را در رواياتشان که همه مجعول است نزد ما برده‌اند. عجب اين است که در خبر 13 عُمَر از عَلِي سؤال کرده از نام مهدي؟ و او در جواب گفته: رسول خدا (ص) از من پيمان گرفته که نام اورا نگويم تا خدا او را مبعوث کند. در اينجا بايد گفت: خوب رسول خدا (ص) از علي پيمان گرفته از ديگران که پيمان نگرفته براي چه بر ديگران حرام باشد؟!! ثانياً، خدا امامي را مبعوث نکرده، بعثت مختص انبياء است. و بعلاوه دين اسلام، سِرِّي نبوده، که رسول خدا (ص) به بعضي بگويد، به بعضي نگويد، بلکه بطور مساوي به همه اعلام نموده چنانکه خدا به پيغمبر (ص) مي‌فرمايد: ﴿فَقُلْ آَذَنْتُكُمْ عَلَى سَوَاءٍ (أنبياء/ 109) يعني: پس اگر روي برگرداندند بگو: من به شمابه طور يكسان آگاهي و هشدار دادم و نيز فرموده: ﴿وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ المُبِينُ (عنكبوت/18) يعني: و بر عهده اين پيامبر جز رساندن آشكار [پيام وحي] نيست.

باب صفاته و علاماته و نسبه

خبر 1، روايت کرده محمد بن احمد بن الحسين بغدادي که مجهول الحال است، او نقل کرده از احمد بن فضل که فاسقي بوده، او روايت کرده از بکر بن احمد القصري که مجهول الحال است، اين مردمان مجهول از قول يکديگر روايت کرده که قائم، امام پسر امام است، حال کدام امام، اگر امام هدايت باشد که هزاران نفرند و اگر زمامدار باشد که هر زمامداري خود را امام مي‌داند، و در لغت به زمامدار امام مي‌گويند، و هر زمامداري وصي دارد. پس اين خبر مانند خبر کسي است که مي‌گويد ماست سفيد است.

خبر 2، خبر داد، عباس بن عامر مجهولي از موسي بن هلال الضبي، يک خبر مهملي را که حضرت صادق فرموده: من صاحب شما نيستم، صاحب شما کسي است که ولادت او را مردم ندانند. نويسنده گويد: شيعه مدعي است که ولادت او را مي‌داند و در باب ولادت او اخباري آورده اند. معلوم مي‌شود تماما دروغ است بنا به قول حضرت صادق.

خبر 2، اين خبر با اينکه سوم است، مجلسي حواسش پرت شده و آنرا دوم شمرده‌است. و آنرا احمد بن علي الرازي که از غاليان بدتر از مشرک است روايت کرده از مجهولي بنام محمد بن اسحاق المقري و او از فاسقي بنام علي بن عباس و او روايت کرده از مجهولي بنام بکار، و او روايت کرده از مجهول الحال ديگري بنام حسن بن حسين، و او روايت کردهاز مجهول ديگري بنام سفيان جريري. او مي‌گويد: محمد بن عبدالرحمن که ممقاني مي‌گويد: ضعيف است، قسم خورده که مهدي نام هرگز بوجود نمي‌آيد مگر از اولاد حضرت حسين، با اينکه مهدي فرزند منصور دوانقي هم مهدي بوده، معلوم مي‌شود او قسم دروغي خورده است. آخر اين هم شد حديث؟. زمان ما هزاران سيد و روضه خوان نام او مهدي است که تماماً اولاد حسين نيستند.

خبر 3، بهمان اسناد مجهولي از مجهول ديگر و او از مجهولي (بقول ممقاني) از زيد بن علي که گفته: منتظر از اولاد حسين بن علي است. آري، زيد بن علي بن الحسين خود را امام مي‌داند، و مي‌فرمود: امامي که در خانه بماند و پرده بيندازد امام نيست، امام کسي‌است که قيام کند و امر به معروف کند وحتي برادر خود حضرت باقر را قبول نداشت. حال خيلي مضحک است که شيخ طوسي و مجلسي گفتار او را دليل قرار داده‌اند براي مهدي موهوم خودشان.

خبر 4، روايت کرده اسدي غالي از برمکي غالي و او از کذاب و ملعوني و او از علي (ع) که در منبر خبري فرموده -که يقيناً راويان جعل کرده‌اند- که فرمود: مردي از اولاد من خروج مي‌کند و داراي چنين و چنان وصفي است که بر هزاران نفر ممکن است تطبيق گردد. آخر اين نقل چه فايده‌اي دارد و چه فرعي و يا اصلي از اصول ديني بيان شده؟! البته هيچ. در اين خبر پس از آنکه اوصاف خروج کننده را که رانهاي او عريض و چنين و چنان است، بيان مي‌کند، مي‌گويد: پس از آنکه پرچم او حرکت کند مردگان در قبر همه خوشحال مي‌شوند، و در قبرهاشان به زيارت يکديگر مي‌روند. و بهم مژده مي‌دهند.

خبر 5، مهمل تر از تمام اخبار گذشته است، زيرا راويان مجهول از قول حضرت باقر روايت کرده که علم به کتاب ﺍﻟﻠﻪ و سنت رسول در دل مهدي مي‌رويد و هر که از شما او را ملاقات کرد، به او سلام کند و روايت شده که به او بگوئيد: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللهِ فِي أَرْضِهِ. حال بايد از اين کذابين پرسيد: علم يا از وحي است و يا از تعلم، علم روئيدني کدام است؟. ثانيا: مگر اصحاب حضرت باقر مهدي را که به دنيا نيامده ممکن است ملاقات کنند. ثالثاً «بَقِيَّةَ اللهِ» در اين خبر يعني چه؟؟ خدايتعالي بقيه و غير بقيه دارد؟! اينان هر چه دل و هوي و هوسشان خواسته بنام امام بقالب زده‌اند، و چون اکثراً بي سواد بوده اند چيز معقولي نياورده اند.

خبر 6، مکرر خبر 13 که در باب سابق گذشت، آيا از تکرار اين قبيل اخبار چه مقصودي است جز تضييع وقت!!.

خبر 7، مکرر خبر دوم همين بابست که گفتيم اعتباري ندارد، در اين خبر حضرت باقر، پس از آنکه مانند خبر دوم مي‌گويد: من صاحب شما نيستم، مي‌گويد: با انگشت و بالا انداختن ابرو به يکي از ما اشاره نشود مگر اينکه يا کشته شود و يا بغيظ خود بميرد. شما را به خدا آيا اين هم شد حديث؟! چگونه مجلسي اين خرافات را مکرر مي‌کند؟!

خبر 8، مخالف مذهب شيعه و اماميه است که «اولي الأمر» يعني صاحبان امر را منحصر به دوازده امام مي‌دانند، و هر يک از آنان را صاحب الأمر مي‌دانند. در اينجا راوي به حضرت رضا گويد: آيا شما صاحب الأمر مي‌باشيد؟ فرموده: خير، غلامي است که تولد او مخفي باشد. باضافه حضرت رضا در اين روايت فرموده: هريک از ما يا مسموم مي‌شود و يا در بستر مي‌ميرد. و اين برخلاف مذهب شيعه است، زيرا اينان معتقدند که امام فرموده: «مامنا إلا مسموم أو مقتول»، ولي حضرت رضا قول ايشان را در اين حديث رد کرده و فرموده: بعضي از ما بر بستر مي‌ميرد. حال چگونه مجلسي متوجه نشده و اين تناقض را آورده‌است.

خبر 9، روايت کرده عبدﺍﻟﻠﻪ بن موسي که حال و مذهب او مجهول است از مجهول ديگر بنام عبدالاعلي بن حصين الثعلبي از پدرش که او نيز مجهول است که گفته از حضرت باقر سؤال کرد: آيا فرج کي است؟ و امام به او وقت فرج را نگفته و فقط فرموده: او مطرود تنهاي يکتاي بريده شده از اهل خود که والدش کشته شده و کنية او کنية عم او است و صاحب پرچمها، و نام او نام پيمبري است. حال خواننده توجه کند آيا از اين خبر چيزي معلوم و مشکلي حل شده است؟ نه وﺍﻟﻠﻪ.

خبر 10، مجهولي از مجهولي و او از مجهول ديگر روايت کرده همان خبر مهمل نهم را.

خبر 11، عده‌اي که همه مجهولند از يکديگر نقل کرده‌اند همان خبر نهم را.

خبر 12، روايت کرده‌اند که مطلوب شما از مکه خارج مي‌شود، حال بايد ديد چه بسيار اشخاصي که از مکه خارج شده‌اند. چنين چيزي امتيازي نباشد. و مبهم گذاشته، نه اسم او معلوم، ونه وصف او معلوم، مثلا محمد بن جعفر الصادق از مکه خروج کرد و کشته شد و خود مدعي امامت بود.

خبر 13، روايت کرده احمد بن هلال خبيث ملعون: «هرگاه سه نام محمد و علي و حسن پشت سر هم آيد چهارمي قائم است»! آيا خبر چنين کسي که مورد لعن امام بوده قبول است؟.

خبر 14، محمد بن احمد المديني مجهول الحال روايت کرده از داود الرقي غالي که حضرت صادق به او گفته: اسم مهدي اسم پيغمبري است و نام پدرش نام وصي پيغمبري است. و اين روايت علاوه بر اينکه حواله به مجهول داده با روايات ديگري که مي‌گويد: رسول خدا (ص) فرموده: «نام پدرش نام پدر من است» مخالف مي‌باشد.

خبر 15، عباد بن يعقوب مجهول الحالي روايت کرده که حضرت باقر به او معماگوئي کرده و فرموده: صاحب اين امر از همة ما کوچکتر است از سال، و وقت او وقتي است که: «يَرْفَعُ كُلُّ ذِي صِيصِيَةٍ لِوَاءً!» مجلسي مي‌گويد: «ذِي صِيصِيَةٍ لِوَاءً» يعني هر صاحب قدرتي پرچمي بلند مي‌کند و معماي حضرت را روشن کرده است. حال چرا حضرت معما گفته؟ بايد گفت: به تو چه!

خبر 16، عده‌ا‌ي از مردمان مجهول الحال روايت کرده‌اند که «چون قائم قيام مي‌کند بيعتي در گردن او نيست» بايد گفت: اکثر مردم چنين مي‌باشند، اين چه امتيازي شد؟ و هم چنين خبر بعدي يعني 17 خبر 18، شعيب بن ابي حمزه که مجهول است و عقيده به امامي نداشته از حضرت صادق پرسيده صاحب اين امر شمائيد؟ فرموده: خير، او در زمان فترت مي‌آيد. حال اگر کسي جرئت دارد بپرسد هزار سال است در فترتيم پس چرا نيامد؟.

خبر 19، عبيدﺍﻟﻠﻪ بن موسي روايت کرده از بعضي از رجال خود که نه اسم آن معلوم و نه رسم او، و آن مرد نامعلوم روايت کرده از ابراهيم بن حسين مجهول الحال، و او روايت کرده از مجهول ديگري بنام اسماعيل بن عياش. اين شد سند؟. و اما متن آن: علي (ع) فرموده: از صلب حسين مردي بنام پيغمبرتان خروج مي‌کند، و بعد قسم خورده که اگر خروج نکند گردن او زده شود. حال شما توجه کنيد چرا اگر خروج نکند گردن او زده شود؟ و کي گردن او را مي‌زند؟ و چرا حضرت قسم خورده؟ اينها تمام في بطن الراوي الجعال است.

خبر 20، روايت کرده مرد مجهولي بنام احمد بن هوذه که حمران نامي آمده حضرت باقر را قسم داده که صاحب و اولوالأمر توئي؟ فرموده: خير، او کسي است که ابروي او چنين و صورت او چنان و شانه هاي او چنين است. حال بايد از مجلسي و ناقلين اين خبر پرسيد که اولا اين خبر را که ضد عقيدة خودتان است که هر امامي را اولي الأمر مي‌دانيد چرا آورده‌ايد. ثانياً اين صفات چشم و ابرو و شانه در بسياري از مردم وجود دارد آيا تمام مردمي که چنين باشند صاحب الأمرند؟!!

خبر 21 نيز مانند بيستم است که مجهولي از مجهول ديگري چيزي نقل کرده مبهم و بلافائده.

خبر 22، روايت کرده مرد مجهولي بنام حسين بن ايوب از مجهول ديگري تا برسد به ابي بصير و او گفته: حضرت باقر و يا صادق و خود ندانسته کدام امام که او چيزي راجع به قائم گفته است که خود راوي نفهميده. و عجب اين است که مجلسي مي‌گويد: روات اين اخبار واقفي هستند يعني يازده امام را قبول ندارند چه برسد به قائم غايب.

خبر 23، روايت کرده محمدبن فضل بن قيس که مجهول الحال و معلوم نيست چه کار بوده و چه ديني داشته و او روايت کرده از مجهول ديگر مانند خودش بنام احمد بن حسن بن عبدالملک و مجهول ديگري بنام محمد بن حسن قطواني تا برسد به حضرت باقر که فرموده: قائم شبيه به يوسف و مادر او کنيز سياهي است، در حاليکه نرجس خاتون بسيار سفيد و خوشگل بوده و روايات ديگر اين روايت را تکذيب مي‌کند. سپس حضرت باقر فرموده «خدا به يک شب کار او را اصلاح مي‌کند»: يعني چه؟ مگر کار او فاسد است که خدا اصلاح مي‌کند؟! شمارا به خدا ببينيد عده‌اي مي‌خواهند بهمين مبهمات و کلمات مجملات براي مردم درب فتنه باز کنند و هر روز کسي بنام قائم قيام کند و مردم را به جان يکديگر بيندازد.

خبر 24، روايت کرده مجهولي بنام عبدالواحد از مجهول ديگري بنام احمد از مجهول ديگري بنام احمد بن علي از مجهول ديگري بنام حکم که او به امام باقر گفته معني قول اميرالمؤمنين: «بأبي ابن خيرة الإماء» فاطمه است، يعني علي فرموده: پدرم فداي بهترين کنيزان. آن بهترين کنيز فاطمه است. درحاليکه قطعاً علي چنين سخني نمي‌گويد و هر مسلماني مي‌داند که فاطمه کنيز نيست مگر آنکه بسيار احمق باشد. و بعلاوه فداي غير خدا نبايد شد، حال شما بنگريد اين روايات چه دردي را دوا مي‌کند؟.

خبر 25، روايت کرده قاسم بن محمد مجهول الحال از مجهول ديگري بنام ابي الصباح که گفت: وارد شدم بر امام صادق؟ فرمود: چه خبر آوردي؟ گفتم: خوشحالي از عمويت زيد که خروج کرده و گمان مي‌کند که پسر شش ساله و يا فرزند ششمي است و قائم اين أمت او است و او فرزند بهترين کنيزان است؟ حضرت صادق فرمود: او دروغ گفته، اگر خروج کند کشته شد. نويسنده گويد: شما به ببينيد اين راويان چه قدر بدبين به مرد مجاهد و جليل القدري بمانند امام زيد هستند و تهمت به او زده که گفته: من شش ساله و يا فرزند ششمي هستم. آن وقت مجلسي خواسته اصلاح کند بدتر کرده و گويد: مقصود او اين است که من فرزند شش معصومم. با اينکه عصمت فلان امام از مجعولات شيعه‌است و هيچ يک از ائمه و اولادشان خود و يا پدرانشان را معصوم نمي‌دانستند. ثانيا اين روايت چه ربطي به مهدي فرزند امام حسن عسکري دارد. مجلسي خواسته به ذکر اين روايات نامربوط کتاب خود را بزرگ کند. و عجيب اين است که مجلسي که خود را اعلم اهل زمان خود مي‌دانسته و شيعه او را اعلم العلماء مي‌داند، در اين روايات کوشش کرده سخن و روايات راويان بي سواد را تفسير و تأويل و اصلاح کند يعني تعصب مذهبي اين قدر زياد است.

خبر 26، مجهولي بنام علي بن الحسين روايت از مجهول ديگري بنام محمد و يا احمد بن الحسن و او روايت کرده از پدر خود که او نيز مجهول الحال است و او از مجهول ديگري بنام ثعلبه و او از مجهول ديگري بنام يزيد. و أما متن آن بر ضرر خود امام تراشان است وموجب فتنه و فساد است. زيرا يزيد مذکور مي‌گويد: از کوفه خارج شدم و وارد بر امام صادق شدم و سلام کردم فرمود: آيا کسي همراه تو بود؟ گفتم: مردي از معتزله، فرمود: چه صحبت مي‌کرد؟ گفتم: او گمان مي‌کند محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ بن الحسين، امام قائم است و دليل بر آن اين است که نام او، نام رسول خدا (ص) و نام پدر او نام پدر رسول خدا (ص) است، من به او گفتم: اگر مدرک تو نام است، اين نام در فرزند حسين محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ ابن علي است؟ اوجواب داد که مادر او کنيز است، ولي محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ بن الحسن حره است؟ امام صادق فرمود: چه جواب گفتي؟ گفتم: من جوابي نداشتم که بگويم، «فقال: لو تعلمون أنه ابن سـتَّة» (يعني القائم). شما ملاحظه کنيد اين خبر مهدي هر روز موجب فتنه‌اي شده، اخباري از رسول خدا (ص) براست و يا دروغ نقل کرده‌اند، حتي علماي اماميه که مهدي نامش محمد و نام پدرش عبدﺍﻟﻠﻪ است، يعني محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ. و لذا همين اخبار بهانه‌اي شد براي نفس زکيه نوادة امام حسن مجتبي که نام او محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ بن الحسن الحسن بن علي بن ابي طالب بود، در مدينه قيام کرد و صدها و بلکه هزارها با او بيعت کردند و حتي فرزندان حضرت صادق نيز با او بيعت کردند، و او بر ضد سلطان وقت يعني منصور ذوانقي خروج کرد و صد نفر را به کشتن داد و خود او کشته شد، و چه قدر اموال مردم بغارت رفت و نفوس پايمال شد. آخر هم هيچ فايده‌اي نداشت، بلکه سرتاسر فتنه و فساد ايجاد شد بنام مهدي و يا قائم. حال مجلسي و ساير آخوندهاي شيعه روايات محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ نام را از رسول خدا (ص) نقل مي‌کنند و باز به انتظار قيام کس ديگر و فتنه و فساد ديگرند.. از جمله همين خبر 26.

خبر 27، مجهولي بنام علي بن احمد از مجهول ديگري بنام عبدﺍﻟﻠﻪ بن موسي از کذابي و او از ملعوني بنام ابي الجارود روايت کرده كه حضرت باقر گفته: «امر در بارة كوچكترين سن ما و خاموشترين ذكر ما است». حال به نويسندگان و راويان بايد گفت: اين مجمل گوئي چه فايده دارد و هزاران نفر موصوف به صفاتي اند که حضرت باقر گفته‌است، و از اين روايات جز در فتنه باز کردن چه حاصلي است؟!!.

خبر 28، روايت کرده احمد بن مابنداد مجهول از مجهول الحال ديگري بنام احمد بن هليل او از مجهول ديگر. آيا اين هم شد روايت. پس معلوم مي‌شود اکثر اخبار مجلدات راجع به مهدي از راويان مجهول الحال است. و أما متن آن راست و يا دروغ، راوي از امام پرسيده اما خود راوي ندانسته از کدام امام پرسيده آيا حضرت صادق يا حضرت باقر. بهرحال سؤال کرده‌است آيا امر أولوا الأمري به نابالغ هم مي‌رسد؟ او جواب داده: بزودي خواهد شد. حال اين چه ربطي به مهدي دارد آيا اين راويان توقع دارند هر نابالغي مي‌تواند قيام کند بنام مهدي.

خبر 29، عده‌اي از مجهولين از يکديگر نقل کرده از کذابي و او از ملعوني همان خبر 27 را.

خبر 30، روايت کرده مجهولي بنام احمد بن مابندار از مهملي بنام احمد بن هليل و او از مجهولي بنام اسحاق بن صباح، او از حضرت رضا يک مطلب مزخرفي را که شأن حضرت رضا از اين مطالب أجل است که فرموده باشد: «إن هذا سيفضي إلي من يکون له الحمل»: اين امر بزودي مي‌رسد به کسيکه داراي حمل باشد.

خبر 31، کشف الغمه مرفوعا نقل کرده از حضرت رضا خلف صالح از فرزندان ابي محمد الحسن بن علي است. و اين چند اشکال دارد اولا که مرفوع است. ثانيا خلف صالح او است، معلوم مي‌شود ساير امامان خلف ناصالح اند و گرنه به يک نفر نتوان گفت خلف صالح. و ثالثا مي‌گويد: از فرزندان ابي محمد است بطور جمع، با اينکه ابومحمد فرزنداني نداشته‌است. و فقط يک فرزند آنهم مهدي و مورد اختلاف است که همين يک فرزند را هم نداشته‌است.

خبر 32، روايت کرده از منخل مهمل مجهول که حضرت باقر فرموده: «مهدي فرزند فاطمه مردي است آدم»: خواننده تعجب مي‌کند مگر کسي گفته جن است که او فرموده آدم است.

خبر 33، بيشتر موجب فتنه‌است، زيرا فصول المهمه گفته: مهدي جواني است چهار شانه خوشرو و موي او ريخته بر شانه اش و دماغ او نازک و پيشاني او بالا و در سال 276 در سرداب غايب شد.

اين حديث و صفاتي که شمرده هزاران نفر داراي اين صفاتند و هرکس مي‌تواند اين خبر را بهانه کرده و قيام کند. ثانياً، فصول المهمه چه حق دارد براي ملت اسلام مهدي تعيين کند؟. ثالثاً، اين خبر ضد آن اخباري است که مي‌گويد: وقت تولد غايب شد. معلوم مي‌شود اين مؤلفين ضد و نقيض را هم اهميت نمي‌دهند. و روايات ديگر مي‌گويد: در سال 255 و يا 260 در سرداب غايب شد، و وقت تولد غايب شد. و چون خواستند براي حضرت عسکري نماز ميت بخوانند او ظاهر گرديد و دو مرتبه غايب شد.

باب الآيات المأوّله بقيام القائم

بدان که يک آيه در قرآن که صراحت داشته باشد و يا اشاره کرده باشد به قيام مهدي، وجود ندارد. ولي عده‌اي از اشخاص خواسته‌اند با قرآن بازي کرده و يا تفسير و يا تأويل بي‌مناسبت کنند و دلبخواهي با هر آيه که خواسته بازي کرده‌اند. ثانياً، ما در جاي خود و کتب خود ثابت کرده‌ايم که تأويل آيات قرآن مخصوص خداست چنانکه فرموده: ﴿وَمَا يَعَْلمُ تَْأويَلهُ ِإلاَّ اللهُ (آل عمران/ 7) «تأويل آن را جز خدا [كسي] نمي‌داند». و «واو» در جملة: ﴿وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم)=«و راسخان در علم» واو استينافي است، وگرنه کفر لازم مي‌آيد.

بهرحال آياتي در قرآن است که صريحاً و يا اشارتاً ضد قيام امامي است که بزور شمشير قيام کند. و ما بعضي از آن آيات را قبلاً ذکر کرديم. و در اينجا آياتي را که مذهب سازان طبق رأي خود تطبيق با مهدي کرده‌اند مي‌آوريم و عدم مناسبت آنها را روشن مي‌سازيم تا دکان مهدي تراشان بلکه بسته شود:

آية اول، تفسير علي بن ابراهيم گفته آية 8 سورة هود: ﴿وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَى أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ مَا يَحْبِسُهُ أَلَا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفًا عَنْهُمْ وَحَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ (هود / 8) «و اگر ما عذاب را از ايشان تا وقت معيني به تأخير افکنيم، البته مي‌گويند چه چيز عذاب را مانع شده، آگاه باش روزي که عذاب براي ايشان بيايد برگشت ندارد، و فرود آيد به ايشان آنچه بدان استهزاء مي‌کردند».

علي بن ابراهيم گفته: مقصود اين است که اگر عذاب را تا خروج قائم عقب بيندازيم و روايت کرده از علي که او فرموده: ﴿أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ، اصحاب قائمند. نويسنده گويد: أمت در اينجا به معني وقت است نه به معناي اصحاب. بهر حال مي‌گوئيم: اولاً، سورة هود در مکه نازل شده و آن وقت مشرکين خود رسول خدا (ص) را قبول نداشتند تا چه برسد به امامت، آنهم امام دوازدهم، آن هم قيام او را. اصلاً در آنوقت سخني از اين موضوعات نبوده‌است تا کسي انکار کند، و اين مسخره‌است که به مشرکين وعدة عذاب هزاران سال بعد در وقت قيام قائم را بدهد. ثانياً، آية قبل از اين آيه، معلوم مي‌کند که اين آيه راجع به عذاب قيامت و عذاب پس از مرگ است، زيرا آية قبل يعني آية 7 فرموده: ﴿ولَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى‏ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ ما يَحْبِسُهُ؟. (هود/7). «اگر بگوئي که شما پس از مرگ زنده خواهيد شد البته کفار مي‌گويند: اين سخن نيست مگر سحر آشکار». پس آية 8 مربوط است به عذاب قيامت. و خود علي بن ابراهيم در همانجا گفته: ﴿أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ، به معني وقت معين است نه اشخاص معين.

ثالثاً، علي بن ابراهيم قائل به تحريف قرآن است و چنين کسي اسلامش مشکوک است، چه برسد بقول او، و چه برسد به تأويل او. باضافه تأويل آيات براي احدي جايز نيست جز حقتعالي. خوانندة محترم! تأمل کن به بين چگونه با آيات قرآن بازي کرده اند؟!.

آية دوم، آية 5 سورة ابراهيم: ﴿وََلَقدْ َأرْسلنَا مُوسَى ِبآياتِنَا َأن َأخرجْ َقوْمَكَ مِنَ الظُّلمَاتِ ِإَلى النُّور وَذَكِّرْهُمْ ِبَأيَّاِم الله (إبراهيم/5). «و به يقين ما موسي را با آيات خودمان فرستاديم که بيرون آور قومت را از تاريکيها به سوي نور، و ايشانرا به روزهاي خدائي متذکر کن» يعني روزيکه شما را از فرعون نجات داديم و روزي که از غرق نجات داديم و روزيکه بر شما من و سلوي فرستاديم وو... ولي علي بن ابراهيم گفته: «مقصود از ايام ﺍﻟﻠﻪ روز قيام قائم و روز مرگ و روز قيامت است»!. آيا اصحاب حضرت موسي به قيام قائم معتقد بودند؟!!، بهرحال در جواب گوئيم:

اولاً، اين سوره مکي است و در مکه سخن از قيام مهدي نبود تا آيه نازل شود.

ثانياً، در خود قرآن بيان شده که ايام مهم زمان موسي -عليه السلام- چه ايامي بوده، لازم نيست علي بن ابراهيم بيان کند. شما آيات پس از اين آيه را در همين سوره و سورة بقره ملاحظه فرمائيد که مي‌فرمايد: ﴿ِإذ َأنْجَاكمْ (ابراهيم/6): «زماني كه شما را نجات داد» ﴿وَِإذْ تََأذَّنَ رَبُّكمْ (ابراهيم/7): «و آنگاه كه پروردگارتان اعلام داشت»، و در آية 49 سورة بقره به بعد فرموده: ﴿وَِإذ نَجَّيْنَاكمْ مِنْ آل فِرْعَوْن (بقره/49): «و [نيز بياد آوريد] هنگامي كه شما را از فرعونيان نجات داديم». ﴿وَِإذْ َفرَْقنَا ِبكُمُ الْبَحْرَ (بقره/50): «و (به خاطر بياوريد) هنگامي را كه دريا را براي شما شكافتيم». ﴿وَِإذْ وَاعَدْنَا مُوسَي (بقره/51). «و آن وقت كه ميعاد مقرر كرديم با موسي». ﴿وَِإذْ آتَيْنَا مُوسَي الْكِتَابَ وَالْفُرْقَان (بقره/53) «و هنگامي كه به موسي كتاب (تورات) و فرقان (معجزه‌هاي جدا كننده حقّ از باطل). داديم». اين قبيل آيات ايام و اوقاتي را که موسي براي قوم خود تذکر داده تماماً در قرآن موجود است. منتهي علي بن ابراهيم کم سواد بوده و متوجه نشده و بلکه بدلبخواه خود با آيات قرآن بازي کرده‌است. علي بن ابراهيم کسيکه قابل توجه باشد نبوده تا استدلال به سخن او شود.

آية سوم، آية 4 تا 8 سورة اسراء: ﴿وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ وَكَانَ وَعْدًا مَفْعُولًا ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَأَمْدَدْنَاكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآَخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيرًا عَسَى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَإِنْ عُدْتُمْ عُدْنَا وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ حَصِيرًا (الإسراء/4 - 8)

«ما قضاوت کرديم در کتاب (تورات) به سوي بني اسرائيل که شما دو مرتبه در زمين فساد مي‌کنيد و برتري مي‌جوئيد برتري بزرگي، پس چون وعدة اولي آيد بندگاني را که داراي نيروي شديدي باشند بر شما مسلط مي‌کنيم که ميان خانه‌ها راه بگردند و تجسس کنند و اين وعده شدني است، سپس براي شما تاخت و تاز بر ايشان را برگردانيم و شما را باموال و فرزندان مدد دهيم و شما را نفرات بيشتري کنيم، اگر نيکي کرديد به خود کرديد و اگر بد کرديد به خود کرديد، پس چون وعدة ديگري آيد براي اينکه وجوه شما را بد کنند و براي اينکه داخل مسجد شوند چنانکه اولين مرتبه داخل شدند و تا نابود کنند آنچه را که برتري يافته، نابودي کردني، اميد است پروردگار شما رحم کند و اگر برگشتيد ما برمي گرديم و دوزخ را زندان کافرين قرار داديم».

علي بن ابراهيم طبق دلخواه خود گفته: مخاطب: ﴿لَتُفْسِدُنَّ = (در زمين فساد مي‌کنيد): مقصود امت محمد يعني شيخين و اصحابشان است که نقض عهد مي‌کنند و برتري مي‌جويند يعني مدعي خلافت مي‌شوند. و مقصود از بندگان صاحبان نيروي شديد حضرت علي و روز جنگ جمل است. و مقصود از جملة ﴿وَجَعَلْنَاكُمْ َأكْثرَ نَفِيرًا = (و شما را نفرات بيشتري كنيم): حسين و اصحاب او و اسيراي زنان آل محمد است. و مقصود از جملة ﴿وَعْدُ الآخِرَة = (وعدة ديگر): قائم و اصحاب او است، تا آخر بافته‌هاي او. بايد گفت:

اولاً، سورة اسراء، مکي است و در مکه صحبت از خلافت شيخين و جنگ جمل نبوده و کسي از قائم خبري نداشته و منکري نبوده تا آياتي نازل شود.

ثانياً، مخاطب اين آيات، يهود و بني اسرائيل است، و اين چه ربطي به امت محمد (ص) دارد مگر خدا هم نامربوط مي‌گويند: نعوذ بالله! اول مي‌گويد: ﴿وَقَضَيْنَا ِإَلى بَنِي إسْرائِيلَ يک مرتبه آن را رها مي‌کند و خطاب به امت محمد (ص) مي‌کند. ما نمي‌دانيم اين شيعيان چه حرصي به تحريف و تأويل قرآن دارند که آيات را بزور سريشم مي‌خواهند به قيام قائم بچسبانند، آيا هيچ امتي با کتاب آسماني خود اينطور بازي نموده‌اند؟! آن وقت تعجب است از مجلسي که توجيه مي‌کند سخنان علي بن ابراهيم را.

آية چهارم، آية 113 سورة طه: ﴿وَكذلِكَ َأنْزَْلنَاهُ قُرْآنًا عَرَِبيًّا وَصَرَّْفنَا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ َلعَلَّهُمْ يَتَُّقونَ َأوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْرًا. (طه/113): «اين چنين ما قرآن را عربي نازل کرديم و انواع تهديد را در آن مکرر نموديم تا شايد ايشان بپرهيزند و يا تذکري بر ايشان بوجود آيد».

علي بن ابراهيم گفته ﴿أوْ يُحْدِثُ َلهُمْ ذِكْرًا: «يا تذکر برايشان بوجود آيد» يعني از امر قائم و امر سفياني!! گوئيم:

اولاً، سورة طه مکي است و در مکه در همين آيات تهديداتي از قيامت است مگر شما آيات قبل از اين آيه را نخوانده‌ايد که در آية 109 به بعد مي‌گويد: ﴿يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ (طه/109).«در آن روز شفاعت كسي سودي ندهد» تا مي‌رسد به آية 113 که تماماً راجع به قيامت است، و چه ربطي به قائم و سفياني دارد؟! شما از خدا بترسيد و اين طور با آيات خدا بازي نکنيد.

ثانياً، کلمة ذکر در قرآن مکرر شده و در هيچ جا مربوط به قائم و سفياني نيست، و در سورة قمر خدا مکرر فرموده: ﴿وَلَقدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآن لِلذِّكِْر َفهَلْ مِنْ مُدَّكٍِر (القمر/17) «به تحقيق اين قرآن را آسان نموديم براي ياد گرفتن پس آيا ياد گيرنده‌اي هست؟». بنابراين آيات قرآن روشن است و احتياج به بيان علي بن ابراهيم ندارد.

آية پنجم، آية 12 سورة أنبياء: ﴿فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنَا إِذَا هُمْ مِنْهَا يَرْكُضُونَ (الأنبياء/12) «چون عذاب ما را احساس کردند ناگه از آن فرار مي‌کنند». علي بن ابراهيم گفته: چون بني اميه قائم را به بينند از آن فرار مي‌کنند. گوئيم:

 اولاً، اين سوره در مکه نازل شده و آن وقت ذکري از قائم نبوده تا بني اميه را بترساند، زيرا آن وقت بني اميه از خود رسول خدا (ص) نمي‌ترسيدند چه برسد به فرزند دوازدهم حضرت علي. راستي علي بن ابراهيم آيات قبل و بعد اين آيه را نديده، اين آيات راجع به تمام ستمگران است و به تمام قري و بلاد مربوط است و مخصوص بني اميه نيست. زيرا آية قبل از اين آيه فرموده: ﴿وَكَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنْشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آَخَرِينَ (الأنبياء/11): «چه قدر از شهرها و قري که ستمگر بودند ما خراب کرديم و پس از آنها قوم ديگر را پديد آورديم» و کلمات: ﴿َقصَمْنَا، (كانَتْ، ﴿أنْشَأنَا و(أحَسُّوا تماما فعل ماضي است. و زمان نزول آيات، مکه خراب نشده بود که راجع به بني اميه باشد.

ثانياً، در زمان‌هاي ما بني اميه وجود ندارد تا از قائم خيالي فرار کنند!

 آية ششم، آية 105 سورة انبياء: ﴿وَلَقدْ َ كتَبْنَا فِي الزَّبُور مِنْ بَعْدِ الذِّكْر أنَّ الأرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُون. (الأنبياء/105) «و البته ما در زبور پس از ذکر (تورات) نوشتيم که زمين را بندگان صالحم ارث مي‌برند». علي بن ابراهيم گفته: بندگان صالح قائم و اصحاب او است. گوئيم:

اولاً: آيا حضرت داود و سليمان -عليهما السلام- بندگان صالح نبودند که در زمين سلطنت پيدا کردند؟ آيا حضرت موسي -عليه السلام- بندة صالح نبود؟ آيا حضرت محمد (ص) و يارانش صالح نبودند که در زمين تسلط و قدرت پيدا کردند؟ آيا فقط قائم خيالي شيعه و اصحابش صالحند؟! آيا اين توهين به انبياء و ساير صالحين نيست، چگونه شيعه جرئت کرده براي مهدي فرضي خود به تمام صالحين توهين کند.

ثانياً: در آيات قبل و بعد از آية فوق صحبت از قيامت است چنانکه در آية قبل يعني آية 104 مي‌فرمايد: ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْدًا عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ (الأنبياء/104) «روزي که مي‌پيچيم آسمان را مانند پيچيدن طومار براي نوشته ها چنانکه اول آفرينش را آغاز کرديم اعاده مي‌دهيم» و کلمة ﴿الصَّالِحُون در آية فوق محلي به الف و لام است که شامل تمام صالحين مي‌شود نه يک دسته از صالحين که در آينده بيايند، آيه مي‌گويد: خداوند وعده داده که زمين را تمام صلحاء بارث مي‌برند، و خدايتعالي در سورة زمر آية 74 فرموده که چون صالحين داخل بهشت مي‌شوند، مي‌گويند: ﴿الحَمْدُ لِـلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ (الزمر/74). «و گويند: ستايش خدائي را که وعدة خود را نسبت به ما راست نمود و ما را وارث زمين کرد، جاي گيريم از بهشت هر جا را که بخواهيم پس چه خوبست اجر کارگران».

يعني زمين خدا که اکنون بصورت بهشت درآمده، در اين بهشت هرجا که بخواهيم جاي مي‌گيريم. بنابراين، زميني که ما اکنون در آن زندگي مي‌کنيم به قسمتي از بهشت تبديل خواهد شد چنانکه خدا در آية 48 سورة ابراهيم مي‌فرمايد: ﴿يَوْمَ تُبَدَّل الأرْضُ غيْرَ الأرْض وَالسَّمَاوَاتُ (ابراهيم/48): «روزي که زمين و آسمان به زمين و آسمان ديگري تبديل شود».

ثالثاً، در آية بعد از آية مورد بحث يعني آية 106 سورة انبياء فرموده: ﴿ِإنَّ فِي هَذا َلبَلاغًا لَِقوٍْم عَاِبدِينَ (الأنبياء/106)، بي گمان در اين [امر] براي عبادت گزاران كفايتي هست. البته در اين که ذکر شد پيام و نويدي است براي بندگاني که عبادت کننده‌اند. که معلوم مي‌شود اين آيه اختصاص به يک عدة بخصوصي ندارد، بلکه شامل همة عبادت کنندگان است، و خداوند فرموده زمين را به همة ايشان مي‌دهيم. و از جمله اصحاب رسول خدا (ص) که اين پيام و نويد را شنيدند شامل آنان نيز مي‌گردد. و نمي‌توان گفت: آنان مشمول اين نويد نيستند.

آية هفتم، آية 39 سورة حج: ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللهَ عَلَى نَصْـرِهِمْ لَقَدِيرٌ «به کسانيکه با ايشان قتال مي‌شود اذن جهاد داده شده بواسطة اينکه ايشان مظلوم شدند وخدا بر ياري ايشان توانااست». علي بن ابراهيم گفته که عامه يعني اهل سنت گفته‌اند که اين آيه راجع به محمد و اصحاب اوست که قريش به ايشان ظلم کردند و ايشان را از مکه بيرون نمودند و اموال و خانه‌هايشان را تصاحب کردند، ولي خير اين آيه راجع به قائم است فقط، وقتي که خروج کند به طلب خون حسين، و گويد: ما اولياء خون و طالبين خون حسين هستيم. گوئيم:

اولاً، اين آيه مربوط به رسول خدا (ص) و اصحاب او است بدليل اينکه در آية بعد فرموده: ﴿الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ (الحج/40) «آنانکه از خانه هاشان بدون حق اخراج شدند».و ﴿أُخِْرجُوا فعل ماضي است، و مربوط به قائمي که در مستقبل شايد بيايد نيست. و باضافه مي‌گويد: اهل سنت گفته‌اند که اين آيه راجع به محمد و اصحاب اوست، و اين دروغ روشني است، زيرا اين تفسير طبرسي و طوسي و ديگران از علماي شيعه، همه گفته‌اند: اين آيه راجع به رسول خدا (ص) و اصحاب او است. و حضرت باقر چنانچه طبرسي نقل کرده فرموده: اين آيه راجع به محمد و اصحاب او است.

ثانياً، کسي قائم و اصحاب او را از خانه‌هايشان خارج نکرده تا بر ايشان آيه نازل شود.

ثالثاً، اين آيه راجع به موجودين است نه به آنانکه در زمان نزول اصلاً وجود نداشتند.

رابعاً، چون رسول خدا (ص) و اصحاب او در مکه بودند اذن جهاد نداشتند و بعد که در مدينه آمدند به جهاد مأذون شدند و تا قيامت آن اذن براي مسلمين باقي است، ديگر احتياج به اينکه اذني به قائم و اصحابش داده شود نيست. شما ملاحظه فرمائيد يک نفري که اصلاً تفکر در آيه نکرده هرچه خواسته نوشته و پس از هزار سال قول او را مدرک خود قرار داده‌اند براي تفرقه و ايجاد فساد.

 آية هشتم، آية 60 سورة حج: ﴿ذَلِكَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللهُ إِنَّ اللهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ «اين عنايت خدا نسبت به مهاجرين است و آنکه عقاب کند بمانند آنچه عقاب شده البته خدا او را ياري کند زيرا خدا داراي عفو و غفران است». شيخ طبرسي و ساير مفسرين عامه و خاصه نوشته‌اند که اين آيات راجع به مهاجريني است که بزور از خانه‌هاشان اخراج شده و هجرت کردند و خانه‌ها و اموالشان را مشرکين تصاحب کردند، و بعد ايشان تلافي کردند و براي گرفتن مقداري از مال خود سر راه مشرکين آمدند، ولي مشرکين ابتداءً حمله کردند و ايشان در مقامي دفاع در آمدند و بر مشرکين غلبه کرده و مشرکين را کشتند و تلافي بمثل کردند، و چون اين قضيه در ماه محرم الحرام بود مسلمين از اين کار خود منفعل بودند، آيه نازل شد که عقاب بمثل، کار بدي نيست و خدا عفو مي‌کند. حال در اينجا که آيات قبل وبعد راجع به مهاجرين است، و هيچ مناسبتي با قائم ندارد زيرا آية قبل صريحا فرموده: ﴿وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللهِ (الحج/58) «و کسانی که در راه خدا هجرت نمودند و فعل ﴿هَاجَرُوا ماضي است و هيچ مربوط به قائم آينده ندارد.» ولي علي بن ابراهيم مي‌گويد: مربوط به قائم است. معلوم مي‌شود اينان هيچ تناسب براي کلام خدا قائل نيستند، از کجاي اين آيات قائم درآمده معلوم نيست.

آية نهم، آية 41 سورة حج ﴿الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآَتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالمَعْرُوفِ... (الحج/41) «آن مهاجرين که اگر به ايشان در زمين تمکن داديم نماز را اقامه کرده و زکات داده و امر به معروف کرده‌اند.». کلمة ﴿الَّذِينَ صفت است براي ﴿الَّذِينَ أخْرجُوا مِنْ دِيَارهِمْ ِبغَيْر حَقٍّ (حج/40)، همانها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، که در آية قبل است، يعني آن مهاجرين که بدون حق از خانه‌‌هاي خود اخراج شدند کساني‌اند که اگر تمکن پيدا کردند اوامر الهي نماز و زکات و امر به معروف را اجراء نمايند. اين آيه هيچ ربطي به مهدي ندارد. ولي علي بن ابراهيم مي‌گويد: اين آيه در شأن آل محمد و ائمه و مهدي نازل شده، توجه به آيات قبل نکرده وگرنه چنين سخن نامربوطي نمي‌گفت. واقعاً سخن او تفسير برأي و باطل است.

 آية دهم، آية 4 سورة شعراء: ﴿إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آَيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ وآية قبل از آن: ﴿لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (الشعراء/3). يعني: شايد تو (اي محمد) خود را کني (از غصه) که چرا ايمان نمي‌آورند (و مي‌خواهي آنان مجبور به ايمان شوند) ما اگر بخواهيم مي‌توانيم ايشان را وادار به ايمان کنيم که آيه ويا عذابي از آسمان نازل کنيم که گردنهاي ايشان در مقابل آن خاضع شود (و به جبر ايمان آورند ولي ما با اين قدرت، اين کار را نکرديمزيرا ايمان اجباري نمي‌خواهيم).

اين معني بقرينة آيات ديگر از قبيل: ﴿أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (يونس/99) آيا مي‌تواني مردم را وادار كُني تا مؤمن گردند، روشن است. و اين آيه چنانکه قبلا گفتيم رد مي‌کند قيام قائمي را که باجبار و بزور شمشير مردم را مسلمان کند، زيرا خدا ايمان جبري نمي‌خواهد و ايمان جبري ارزشي ندارد و ارسال انبياء و انزال کتب دليل است بر اينکه خدا ارادة جبر نکرده است. ولي تعجب است از کسانيکه مطلب به اين روشني را درک نکرده و علي بن ابراهيم مي‌گويد: اين آيه راجع به قيام قائم است که مردم را مجبور به ايمان مي‌کند. واقعا انسان متحير مي‌ماند آيه اي که رد بر ايشان است دليل بر مطلب خود مي‌آورند و از حضرت صادق روايت کرده که مقصود از اين آيه به اين است که بني اميه براي قائم گردنشان خاضع مي‌شود. اينان گويا خبر ندارند که هزار سال بيشتر است که بني اميه و دولتشان از بين رفته‌اند. ورود اين اخبار از ائمه براي دل خوش کردن دوستانشان که در دولت بني اميه در فشار بودند، بوده‌است که قائم مي‌آيد و شما را به نوائي مي‌رساند و بني اميه فرار مي‌کنند، و هر چند وقت يکبار اخباري جعل مي‌شد که بالأخره يک نفر قائم بالسيف (قيام کنندة با شمشير) خواهد آمد و حکومت را از دشمنان مي‌گيرد. اتفاقا همة ان نويدها لغو درآمد زيرا بني اميه دولتشان زايل شد بدون آنکه چنان قائمي بيايد.

آية يازدهم، آية 62 سورة نمل: ﴿أَمْ مَنْ يُجِيبُ المُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَإِلَـهٌ مَعَ اللهِ؟ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ (النمل/62) «آنکه مضطر را اجابت مي‌کند هرگاه او را بخواند و بدي را برطرف مي‌کند و شما را جانشينان يکديگر مي‌کند در زمين (جمعيت هر قرني را جاي قرن سابق قرار مي‌دهد) آيا با اين خداي کامل الذات و الصفات خدائي هست؟ کم متذکر مي‌شويد». اين آيات راجع به قدرت نمائي خدا و دعوت مشرکين است به يکتاپرستي چنانکه آية قبل مي‌فرمايد: ﴿أَمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ؟... (النمل/60)، ﴿أَمْ مَنْ جَعَلَ الأَرْضَ قَرَاراً وَجَعَلَ خِلَالَهَا أَنْهَاراً؟... (النمل/61)، «آيا آنکه آسمان‌ها وزمين را آفريده؟» «آيا آنکه زمين را آرامگاه خود قرار داده و در خلال آن نهرها و جويها جاري ساخته شريک دارد؟» تا مي‌رسد به اين آيه و آيات بعد که تماماً استفهام انکاري و اقرار به خداي يکتا است. حال تعجب است از علي بن ابراهيم که از حسن بن علي فضال که واقفي مذهب و هفت امامي است و اصلاً امام هشتم تا دوازدهم را دروغ مي‌داند، از چنين کسي روايت کرده که اين آيه راجع به قائم مهدي است. بايد گفت: اگر اين آيه دلالت بر وجود قائم دارد که ديگر حديث نمي‌خواهد، آن هم از يک نفر واقفي منکر مهدي قائم. اينان از تعصبي که دارند اگر خجالت نکشد تمام آيات قرآن را بدون تناسب راجع به قائم خواهند دانست. تعجب اين است که مي‌گويند: قرآن را کسي نمي‌فهمد ولي چون راجع به قائم است آيات را فهميده‌اند که مربوط به او است. -خدا هدايت کند ايشان را-. باضافه سوره مکي است و در مکه کسي مدعي و يا منکر مهدي نبود تا آيه نازل شود.

آية دوازدهم: آية 10 سورة عنکبوت: ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آَمَنَّا باللهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللهِ وَلَئِنْ جَاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَوَلَيْسَ اللهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ (العنكبوت/10). «و بعضي ازمردم کسانيند که مي‌گويند به خدا ايمان آورديم و چون در راه ايمان به خدا عذاب شود فتنة مردم را مانند عذاب خدائي قرار دهد، و اگر نصرتي از پروردگارت آيد البته مي‌گويند ما با شما بوديم آيا خدايتعالي داناتر نيست به آنچه در سينه هاي جهانيان است». طبرسي و ساير مفسرين گفته‌اند: اين آيه راجع به منافقين است و يا راجع به عياش بن أبي ربيعه که مسلمان شد و از ترس خانواده هجرت کرد به سوي مدينه قبل از هجرت رسول خدا، پس مادرش قسم خورد که نخورد و نياشامد و سرش را نشويد و داخل اطاقي نشود تا پسرش برگردد، پس فرزندان او ابوجهل و حارث که برادران مادري او بودند در طلب او به مدينه آمدند و آن قدر اصرار و پيمان بستند که او را راضي کردند برگردد، و چون از مدينه او را خارج کردند کت او را بستند وهر يک صد تازيانه به او زدند تا از دين محمد (ص) اظهار برائت کرد. حال اين آيه يا راجع به منافقين آنچناني است که اظهار ايمان مي‌کنند و چون مبتلا شوند بر مي‌گردند و چون نصرت خدا را براي مؤمنين ديدار کنند، مي‌گويند: ما باشما بوديم، و يا راجع به عياش بن ربيعه و امثال او باشد، و هيچ ربطي به مهدي قائم ندارد و کسي هم احتمال نداده، ولي علي بن ابراهيم که ميل دارد هر آيه در شأن قائم باشد اين آيه را مربوط به قائم دانسته و عجب است از مجلسي که اقوال او را در بحار جمع کرده‌است. و بعلاوه در قرآن آيه بصورت: ﴿وَلَئِنْ جَاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ مي‌باشد (=واگر پيروزي از سوي پروردگارت براي شما بيايد)، ولي ايشان آنرا بطور غلط و بصورت «وإذا جاءهم نصر من ربک» نوشته اند!

آية سيزدهم، آية 41 سورة شوري: ﴿وَلَمَنِ انْتَصَـرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولَئِكَ مَا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ... و اين آيه مربوط است به آيات قبل از آن (آية 37 به بعد) که مي‌گويد: مؤمنين که توکلشان به خداست از گناهان کبيره اجتناب مي‌کنند و چون ستمي به ايشان برسد طلب ياري مي‌کنند، تا اين آيه که مي‌گويد «وآنكه طلب ياري کند پس از مظلوم شدن راه ايرادي بر او نيست». شما اين آيات را ملاحظه کنيد آيا هيچ مربوط به مهدي قائم است؟!. ولي علي بن ابراهيم طبق نقل مجلسي مي‌گويد: يعني قائم چون قيام کند از بني اميه و مکذبين و دشمنان خود ياري مي‌جويد!! آيا هيچ عاقلي از دشمن ياري جسته که مهدي اين کار کند؟!. آيا اين مؤلفين چه مرض و غرضي داشته‌اند که اين مطالب را ضبط کرده‌اند؟!. باضافه اين سوره مکي است و در مکه کسي مدعي و يا منکر مهدي نبوده تا آيه نازل شود.:

آية چهاردهم، سورة قمر آية 1: ﴿اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ «ساعت قيامت نزديک شد و ماه بشکافت». و اين آيه مربوط به قيامت است و ﴿اقْتَرَبَتِ و ﴿انْشَقَّ هر دو ماضي است، زيرا مستقبل محقق الوقوع را متکلم بصورت ماضي مي‌آورد مانند آية: ﴿وَنُفِخَ فِي الصُّور (يس/51) «و دميده شد در صور»، و ممکن است جملة ﴿انْشَقَّ ماضي حقيقي باشد که انشقاق قمر چنانکه در تفاسير سني و شيعه آمده در زمان رسول خدا (ص) قبل از هجرت در مکه انجام يافته باشد. بهرحال اين آيه هيچ مربوط به مهدي قائم نيست، شما تفاسير شيعه را ملاحظه کنيد. ولي علي بن ابراهيم گفته: ساعت قيامت يعني خروج قائم! مي‌گوئيم: کلمة «ساعت» در قرآن مكرر آمده و همه جا بمعني قيامت‌است، و ابدا به معني خروج کسي نيست. ثانياً اهل مکه که قرآن و پيغمبر را قبول نداشتند آيا مي‌توان گفت: خدا خليفة دوازدهمي پيغمبر را به ايشان وعده داده؟ مگر خدا و رسول هم بيهوده‌گو مانند علي بن ابراهيم اند؟!، و اين سوره مکي است. شما آيات بعد از اين آيه را ملاحظه کنيد که هيچکدام ارتباطي به قائم ندارد.

آية پانزدهم، سورة الرحمن آية 64: ﴿مُدْهَامَّتَانِ «آندو بهشت سياهند از کثرت سبزي» و اين کلمة «مدهامتان» صفت است براي «جنتان» که در آية قبل آمده‌است. ولي علي بن ابراهيم مي‌گويد: ما بين مکه و مدينه درخت خرما بهم متصل است. راستي ممکن است بگوئيم: علي بن ابراهيم نمي‌فهميده است؟! يا غرضي داشته که هر چه خواسته بهم بافته‌است. آيا بين مکه و مدينه درخت خرما بهم متصل است، در کجاي اين آيه است؟! آيا بين مکه و مدينه را کسي نديده که بيابان خشک گرم شن زاري است، چگونه درختهاي خرما بهم متصل است؟!! هيچ عاقلي چنين سخنان پرت و پلا مي‌گويد؟، باضافه اين سوره مکي است اگر چنين سخني خدا براي اهل مکه مي‌گفت همه مسخره مي‌کردند. حال بايد پرسيد: اين آيه چه ارتباطي با مهدي دارد؟!!

آية شانزدهم، سورة صف، آية 8: ﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ «يعني کفار و مشرکين مي‌خواهند نور هدايت الهي را خاموش کنند و خدا نور خود را به اتمام مي‌رساند و اگر چه کافران کراهت دارند». علي بن ابراهيم گفته خدا نور هدايت را بقائم به اتمام مي‌رساند.

بايد گفت: آيا کافران که اصلاً نام قائم را نشنيده بودند چگونه کراهت داشتند؟. باضافه کلمة «بالقائم» در کجاي آيه است؟ آيا خدا تقيه کرده که بالقائم را نگفته؟!! يا خدا خودش قدرت نداشته و گفته قائم به اتمام مي‌رساند. بايد گفت: خدا کساني را که نور اسلام را می خواهند خاموش کنند، موفق نمي‌دارد چنانکه بيش از هزار سال است مهدي ساختگي آورده‌اند، ولي توفيقي بدستشان نيامده‌است. بلکه دنيا و آخرت خود و مردم را خراب کرده‌اند.

آية هفدهم، سورة صف آية 17: ﴿وَأُخْرَى تُحِبُّونَهَا نَصْـرٌ مِنَ اللهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ يعني: اي مؤمنين، آيا بشارت دهم شما را به دو چيز در اثر جهاد: يکي بهشت و ديگري که شما آن را دوست داريد، و آن ياري خدا و فتح نزديک (که همان فتح مکه باشد). ولي علي بن ابراهيم بر خلاف تمام مفسرين مي‌گويد: ﴿فَتْحٌ قَرِيبٌ: يعني فتح قائم.

انسان در جواب اين بافته چه بگويد؟ آخر آيا اين معقول است که خدا به اصحاب رسول خود بگويد: اي مؤمنين شما اگر جهاد کرديد فتح قائم نصيب شما خواهد شد؟! آيا اصحاب نپرسيدند: قائم کيست و کجاست و چه وقت است فتح او؟ و خدا هم در جواب بگويد: اين فتح قريب هزاران سال بعد از مردن شما!!

آية هيجدهم، سورة جن آية 24: ﴿حَتَّى إِذَا رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً در آية قبل از اين آيه فرموده: ﴿... وَمَن يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً هرکس خدا و رسول او را عصيان کند براي او دوزخ تا هميشگي است، و در اين آيه مي‌گويد وقتيکه آنچه وعده داده مي‌شوند ببينند (يعني دوزخ را) پس خواهند دانست چه کسي ياورش ضعيف و نفراتش کمتر است، زيرا کفار مکه مي‌گفتند: ياوران ما قوي و عدد ما بسيار است، و اين سوره نيز مکي است.

ولي علي بن ابراهيم برخلاف تمام اهل قرآن و برخلاف تمام مفسران مي‌گويد: چون قائم و اميرالمؤمنين را به بينند خواهند فهميد که چه کس ناصرش ضعيف تر و عددش کمتر است!! آيا اهل مکه بايد صبر کنند تا قائم را ببينند و بفهمند که چه کس عددش کمتر است؟! آيا هيچ عاقلي چنين سخني گفته چه برسد به خدا و رسول و آيات او؟ اتفاقا بيشتر آياتيکه اين خرافاتيان براي قائم آورده‌اند، آيات مکي است که ممکن نيست به قائم تطبيق نمود

آية نوزدهم، سورة طارق آيات 15 و 16 و 17: ﴿إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْدًا وَأَكِيدُ كَيْدًا فَمَهِّلِ الْكَافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدًا «محققا اين کفار را نيرنگي شديد و مرا نيرنگي است شديد، پس کافران را اندکي مهلت ده».

اين سوره مکي است و خدا تهديد کرده کفار را که با رسول او نيرنگي داشتند. ولي علي بن ابراهيم گفته: «مهلت بده كفار را تا قائم قيام کند و از طواغيت قريش و بني اميه انتقام بکشد!!».

 آيا خود خدا قدرت نداشته که انتقام بکشد؟؟، آيا کفاري مانند ابي جهل و عتبه و شيبه بايد صبر کنند تا قائم مهدي بيايد و انتقام از ايشان بکشد؟! آيا هيچ ديوانه‌اي چنين سخني گفته است؟!. ما از مجلسي و ساير علماي شيعه که سخنان علي بن ابراهيم را براي وجود مهدي مدرک قرار داده‌اند، مي‌پرسيم که اين علي بن ابراهيم کم سواد قمي چه کاره‌است و چه حق دارد که آيات إلهي را بدلخواه تأويل کند؟! آيا او حجت است، آيا پيغمبر است؟ خدا که مي‌فرمايد: (وَمَا يَعَْلمُ تَْأويَلهُ ِإلاَّ اللهُ (آل عمران/ 7) تأويل آن را جز خدا [كسي] نمي‌داند. آيا مي‌شود گفت: «ما يعلم تأويله إلا علي بن ابراهيم القمي»؟!

آية بيستم، سورة ليل آية 1 و 2: ﴿وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى «قسم به شب هنگاميکه فرا گيرد، و قسم به روز چون جلوه کند».

علي بن ابراهيم روايت کرده از حضرت باقر که او فرموده‌است «ليل در اينجا خليفة ثاني که در دولت خود با اميرالمؤمنين علي غش کرد يعني خيانت کرد و او را امر کرد که صبر کند تا دولت ايشان منقضي شود»، و فرمود: «نهار در اين آيات يعني روز قيام قائم ما اهل بيت هرگاه قيام کند و بر دولت باطل غلبه کند».گوئيم: ازاين روايت قمي معلوم مي‌شود او بسيار کم سواد بوده زيرا کلمة: ﴿يَغْشَى از مادة «غشي» معتل اللام است، ولي «غش» بمعناي خيانت، مضاعف است و دو حرف شين دارد، ويقينا حضرت باقر که عرب بوده «غشِيَ» را از «غشَّ» تميز مي‌داده‌است. ولي راوياني مانند علي بن ابراهيم عجم بوده و اين مطلب را تميز نداده‌اند. باضافه شب و روز دو آيه از آيات پروردگار مي‌باشند و خدا به آندو قسم خورده و اگر می خواست به عمر خليفة ثاني قسم بخورد اسم او را مي‌برد، لابد خدا تقيه کرده و ترسيده نام خليفه را ببرد. بعلاوه مي‌گويد: به علي امرکرد که صبر کند تا دولت آنان منقضي شود وعلي هم کاملاً اطاعت کرد، معلوم مي‌شود علي کاملاً مطيع خليفه بوده‌است. اينجانب سيّدي را سراغ دارم که از علي بن ابراهيم تقليد کرده و تفسيري بنام جامع نوشته کسي تفسير او را ديده بود، به او گفته بود هرگاه طبق گفتة شما مقصود از «والليل» خليفة ثاني باشد، معلوم مي‌شود عمر بسيار مهم و مقدس بوده و نزد خدا ارزشي داشته که خدا به او قسم خورده‌است.

آية بيست و يکم، سورة ملک آية 30: ﴿قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ: «به کفار و مشرکين مکه بگو: اگر صبح آب شما فرو رود چه کس براي شما آبِ گوارا مي‌آورد؟» اين سوره مکي است و خدا آيات قدرت خود را به اهل مکه تذکر مي‌دهد بلکه ايمان آورند، ولي علي بن ابراهيم روايت کرده از حضرت رضا که خدا در اين آيه فرموده: «به اهل مکه بگو اگر امام شما غايب شود چه کس براي شما امام مي‌آورد»؟. لابد اهل مکه در جواب خواهند گفت: اصلاً ما امام نداريم و نمي‌خواهيم، و اي محمد! بخداي خود بگو اين سخنان بيهوده را ترک کند. و قطعا امام رضا چنين سخن مهملي نگفته‌است بلکه راوي کذاب به او بسته‌است.

آية بيست و دوم، سورة توبه آية 33: ﴿هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدَى وَدِينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ المُشْـرِكُونَ «او آن خدائي است که رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا آن را بر تمام اديان ظاهر و غالب کند و اگرچه مشرکين کراهت دارند». علي بن ابراهيم گفته اين آيه نازل شده دربارة قائم که امام مي‌باشد. در جواب او بايد گفت:

أولاً، خدا فرموده ﴿رَسُوَلهُ، و نفرموده: «إمامه».

ثانياً، شما اماميه مي‌گوئيد: امام قائم همة دين‌ها را از بين مي‌برد و همه را مسلمان مي‌کند، پس خدا بايد بگويد: «ليمحوا الأديان کلها»، أما، خدا فرموده ﴿لِيُظْهرَهُ، که بايد اديان ديگر باقي باشد تا اسلام بر آنها ظاهر و غالب گردد بالحجه؛ و اينهم در صدر اسلام واقع شد و تمام اديان در مقابل اسلام شکست خوردند، و «يظهره» بهمين معناست، که دين اسلام بر اديان ديگر غلبه کند و غلبه هم نمود، بنابراين در آيه ظاهر و غالب آمده چنانکه همين معنا در آيات ديگر نيز ذکر شده از آن جمله در سورة صف آية 14 آمده: ﴿فَأَيَّدْنَا الَّذِينَ آَمَنُوا عَلَى عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِينَ «و سرانجام بر آنان پيروز شدند»، که کلمة ﴿ظاهِرِينَ در اين آيه، بمعناي غالبين مي‌باشد. و خود قرآن خبر داده که کفر و شرک و فرقه هاي يهود و نصاري تا قيامت باقي هستند و هيچ وقت محو نخواهند شد، و اگر بگوئيم: تمام اديان از بين مي‌روند با قرآن مخالفت کرده و ضد آن گفته‌ايم. بهرحال ما از علي بن ابراهيم کم سواد توقع نداريم که آنقدر عوامانه ببافد يا نه، ولي تعجب از مجلسي و دانشمندان ديگر اماميه‌است که سخن علي بن ابراهيم را مدرک خود قرار مي‌دهند.

آية بيست و سوم، خدا در چند جاي قرآن مکرر کرده: ﴿أيَّامَ اللهِ را از آن جمله سورة ابراهيم آية 5 فرموده: ﴿وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآَيَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللهِ «ما فرستاديم موسي را با آيات خودمان که قوم خود را از تاريکي‌ها به سوي نور بيرون بر و أيام إلهي را بيادشان آور».

در اين آيه ايامي معين نزد قوم موسي - عليه السلام- بوده که مي‌دانسته‌اند که خدا به حضرت موسي -عليه السلام- فرموده بيادشان آور. حال آن ايام بقول تمام مفسرين روزهائي بوده که خدا نعمتي به ايشان داده و يا عذابي نازل کرده و يا روز مرگ و يا قيامت است. مثلا از جملة ايام ﺍﻟﻠﻪ روزي است که فرعونيان غرق شدند و قوم موسي -عليه السلام- نجات پيدا کرد، و روزي که گوساله پرستي کردند و سپس خدا توبة ايشان را قبول کرد، و روزيکه من و سلوي و يا تورات را خدا بر ايشان نازل کرد. أما علي بن ابراهيم بر خلاف تمام مفسرين گفته است: ايام ﺍﻟﻠﻪ يکي روز قيام قائم است، و يکي روز رجعت است، ديگر فکر نکرده در زمان حضرت موسي -عليه السلام- قيام قائم و يا رجعت را چه مي‌دانستند که خدا فرموده باشد بيادشان آور. أما مريدان علي بن ابراهيم هر چه او گفته خيال مي‌کنند وحي إلهي است.

آية بيست و چهارم، سورة غاشيه آية 1 و 2: :﴿هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ الْغَاشِيَةِ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خَاشِعَةٌ «آيا حديث هول فراگيرنده براي تو آمده؟ چهره هايي در آن روز خاشع و ذلّت بارند»، که خدا غاشيه راتا آية 16 شرح داده‌است. اينجا علي بن ابراهيم آمده تمام آن آياتي را که خداي تعالي شرح روز غاشيه را بيان کرده، ناديده گرفته و گويد: غاشيه قائم است که همه را فرا مي‌گيرد شمشير او. آيا جايز است تمام آياتي که در ذيل غاشيه آمده کسي رها کند وبه سخن اين عجمي قانع شود. خدا عقلي به مريدان علي بن ابراهيم بدهد. باضافه امامي که شمشيرش همه را فرا گيرد عذاب است و جلاد، نه امام هدايت.

آيه بيست و پنجم، سورة انعام آية 158: ﴿هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ المَلَائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آَيَاتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آَيَاتِ رَبِّكَ لَا يَنْفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آَمَنَتْ مِنْ قَبْلُ يعني «اهل مکه و مشرکين انتظار مي‌کشند و ايمان نمي‌آورند جز اينکه ملائکه نزد ايشان بيايند ويا پروردگارت بيايد و يا بعضي از آيات پروردگارت بيايد، روزيکه بعضي از آيات پروردگارت بيايد ايمان کسيکه قبلاً ايمان نياورده نفع نمي‌دهد.» مردم مشرک همان بهانه و درخواستهاي يهود را داشتند که يا فرشته بر ما نازل شود و يا خدا بيايد به بينيم و يا بعضي آيات ديگر که در سورة بقره آيه 210 گذشت، و لذا ايمان نمي‌آورند. حال خواننده خوب دقت کند اين آيه چه ربطي به ائمه دارد که علي بن ابراهيم گفته: آيات در اينجا ائمه وامام قائم مي‌باشد که مورد انتظار بوده‌است. معلوم مي‌شود اماميه آيات را منحصر به ائمه مي‌دانند حتي آيات عذاب را!!.

آية بيست و ششم، سورة تکوير آية 15-16: ﴿فَلَا أُقْسِمُ بِالخُنَّسِ الجَوَارِ الْكُنَّسِ «قسم می خورم به ستارگان فرو رونده در زير نور مخفي شونده». اين است ترجمة آيه طبق لغت و تفسير جميع مفسرين. أما شيخ صدوق که کاسبي بوده در قم روايت کرده از حضرت باقر که مقصود امامي است که در زمان خودش پنهان مي‌شود سپس ظاهر مي‌شود و به أم هاني گفته که اگر او را ببيني چشمانت روشن مي‌شود. آيا ممکن است خدا براي اهل مکه که پيغمبرش را قبول نکرده و قرآن او را سحر مي‌دانند قسم بخورد به جانشين دوازدهم او که هيچ کس نديده و نشنيده و قبول ندارد. باضافه الجوار جمع است و امام غايب مفرد است مگر خدا عربيت نمي‌داند!!؟.

آية بيست و هفتم، همان آية بيست و يکم است که ذکر شد حال چرا مجلسي مکرر کرده آيا مي‌خواهد کتاب خود را بزرگ جلوه دهد. باضافه اين آيه را از قول و روايت علي بن ابي حمزة بطائني بمعناي امام غايب گرفته، در صورتيکه علي بن ابي حمزة بطائني واقفي است و امام غايب را منکر است، چگونه علماي شيعه غفلت کرده‌اند؟.

آية بيست و هشتم، سورة بقره آية 3: ﴿..هُدًى لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ «قرآن راهنماي متقين است که از ضرر پرهيز دارند وگرنه کفار بي‌پروا و بي‌بندوبار که احتمال ضرر را براي خود لازم الدفع نمي‌دانند هدايت نمي‌يابند و طالب هدايت نيستند. متقين کساني‌اند که به غيب ايمان مي‌آورند. صدوق از حضرت صادق روايت کرده که متقين کساني‌اند که اقرار به قيام قائم دارند. بايد از ايشان پرسيد: آيا پيغمبر خاتم که از متقين بود ايمان به فرزند دوازدهم خود اگر نداشت مؤمن نبود؟! آيا خود آن امام قائم بايد از متقين باشد و لابد به خودش که غايب است ايمان آورده که مسلمان شده و بايد خود از خودش غايب باشد تا ايمان به غيب و ايمان به غايب داشته باشد. هيچيک از مفسرين غيب را بمعناي امام نگرفته‌اند زيرا غيب آن است که هميشه غايب باشد مانند ذات احديت و به اين معني در آيات ديگر قرآن نيز ذکر شده‌است مانند: ﴿وَأَنْزَلْنَا الحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ... (الحديد/25) يعني: و نازل کرديم آهن را که در آن صلابت شديدي است و منافعي براي مردم دارد تاخدا بداند چه کس او را که غيب و ناديدني است ياري مي‌کند. و نيز رسولان او را ياري مي‌كند.

و يا مي‌فرمايد: ﴿إِنَّمَا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ كَرِيمٍ (يس/11)، يعني: تنها كسي را مي‌تواني هشدار دهي كه از پند پيروي كند و از [خداي] رحمان در نهان بترسد. پس او را به آمرزشي پاداشي ارزشمند بشارت ده. و بعلاوه هرگاه امام غايب ظاهر شود ديگر غيب نيست و متقين که وظيفه دارند به غيب ايمان داشته باشند، در آن وقت چگونه به غيب ايمان آورند، آيا در آن وقت آيه را کلامي لغو به حساب آورند؟!!.

آية بيست و نهم، سورة يونس/آية 20: ﴿وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آَيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِـلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ المُنْتَظِرِينَ يعني: و (مشرکين) مي‌گويند: چرا بر محمد نشانه و معجزه‌اي از پروردگارش نازل نمي‌شود (در جواب خدا مي‌فرمايد) بگو: جز اين نيست که آمدن معجزه از طرف خدا امريست غيبي و مخصوص خدا است شما منتظر باشيد من هم با شما از منتظرينم. اين آيه دلالت دارد که معجزه کار رسول نيست و امر غيبي است و رسول خدا (ص) حتي از آمدن و وقت ايجادش خبر ندارد، حال اين آيه چه ربطي به مهدي دارد آيا در جواب مشرکين مکه که معجزه مي‌خواسته‌اند خدا فرموده: منتظر مهدي باشيد آيا چنين گفتاري معقول است؟!!، أما چه بايدکرد که علي بن ابي حمزة بطائني واقفي که اصلاً امام دوازدهم را قبول ندارد براي شيخ صدوق و مقلدين او روايت آورده و روايت او مدرک شده است!!!.

آية سي‌ام، همان آية 21 مي‌باشد که مجلسي مکرر کرده است!.

آية سي و يکم، سورة ذاريات آية 22: ﴿وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ فَوَرَبِّ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ يعني: و در آسمان است روزي شما و آنچه وعده داده مي‌شويد، پس قسم به پروردگار آسمان و زمين که آن حق است بمانند آنچه را که سخن مي‌گوئيد. (يعني همانطور که وقتي سخن مي‌گوئيد، نطق و سخن را حق مي‌دانيد يعني به نطق و تکلم يقين داريد و شک نداريد که به تکلم مشغول مي‌باشيد، همانطور است قيامت وآنچه وعده داده مي‌شويد که امري است يقيني و وقوع آن مسلم و قطعي است.). ولي شيخ طوسي از يک عده مردم مجهول الحال ضعيف از ابن عباس روايت کرده که او گفته است: مقصود خروج مهدي است. بايد گفت: آيا ابن عباس به وعده هاي قرآن آشنا نبوده و آيا عربي نمي‌دانسته است؟!!، و يا خير، راويان دروغ مي‌گويند!!. يقينا چنين اخباري جعلي است.

آية سي و دوم، سورة حديد آية 17: ﴿اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا يعني: بدانيد که خدا زنده مي‌کند زمين را پس از مردن آن، (يعني زمين بائر را مي‌روياند و اين از قدرت او است). ولي راويان مجهول الحال ضعيف از ابن عباس روايت کرده‌اند که گفته خدا به قائم آل محمد زمين مرده را زنده مي‌کند. يعني تا بحال زنده نکرده، پس کي زنده مي‌کند معلوم نيست، اين هم شد تفسير، آيا ابن عباس گفته يا راويان جعال؟! حتماً راويان جعال.

آية سي و سوم، شيخ طوسي باز همان قول ابن عباس را در اية 31 (الذاريات / 22) تکرار کرده آيا از تکرار مطلب سستي محکم مي‌شود؟! و ﺍﻟﻠﻪ اعلم. باضافه باز از راويان مجهول الحالي از قول ابن عباس آورده که آية 148 سورة بقره ﴿أَيْنَ مَا تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللهُ جَمِيعاً (البقره/148)، يعني: هر جا باشيد خدا شما را براي حساب قيامت جمع مي‌کند. ولي ابن عباس گفته: اين آيه خطاب به اصحاب قائم که خدا ايشان را در روزي جمع مي‌کند. حال ما از طرفداران اين روايات مي‌پرسيم: آيا خطاب ﴿أَيْنَ مَا تَكُونُوا = هر جا باشيد و ﴿يَأْتِ بِكُمُ به مخاطبين موجود بوده و يا به مخاطبين غير موجود؟ آيا خطاب به معدومين معني دارد؟! من نمي‌دانم چگونه ايشان به اين روايات دل خود را خوش نمود هاند؟!

آية سي و چهارم، روايت کرده از يک عده مردم مجهول از اسحاق بن عبدﺍﻟﻠﻪ مجهول الحالي که همان آية سي و يکم (اية 22 سورة ذاريات) را تأويل نموده‌اند به قائم. آيا هر کس حق تأويل آيات إلهي را دارد؟! ما جواب آن را قبلا داديم. باضافه آية 55 سورة نور را آورده که مي‌فرمايد: ﴿وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَـهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَـهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ، يعني: «خدا وعده داده به آنانکه ايمان آورده‌اند از شما (مخاطب محمد ص و اصحاب اوست) و عمل صالح نموده‌اند که ايشان را جانشين کند در اين زمين همانطور که قبلاً از ايشان را جانشين نمود، و البته ايشان را تمکن مي‌دهد که ديني را که بر ايشان پسند کرده اجراء کنند و البته خوف ايشان را تبديل به أمن مي‌کند که بندگي مرا کنند و چيزي را شريک من نکنند و هر کس بعد از آن کافر شود پس آنان خود فاسقند».

در اين آيه حق تعالي وعده داده به حاضرين زمان رسول خدا (ص)، بدليل کلمة ﴿مِنْكُمْ، که ايشان را در زمين خلافت دهد. و اينکه فرموده: ﴿كمَا اسْتَخَْلفَ الَّذِينَ مِنْ َقبْلِهِمْ، يعني همانطور که مردم پيش از ايشان در قسمتي از زمين خلافت نمودند نه همة زمين، ايشان نيز همانطور در قسمتي از زمين خلافت و حکومت کنند. و خدا به اين وعده وفا کرد و مسلمين زمان رسول خدا (ص) که واقعا ايمان داشتند و کارهاي شايسته را طبق فرامين خدا انجام مي‌دادند، جانشين کفار و مشرکين شدند و زمين هاي مشرکين و کفار بدست ايشان افتاد و در اجراي مراسم ديني تمکن پيدا کردند، و در نهج البلاغه خطبة 146 نيز آمده است که چون بهنگام جنگ مسلمين با ايران، عمر با علي مشورت کرد که آيا برايياري لشکر اسلام به ايران برود، حضرت علي به همين آيه اشاره و تکيه نموده، فرمود: ((وَنَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ الله واللهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ ونَاصِرٌ جُنْدَهُ)) كه لشكر اسلام ببركت اسلام بسيارند، و تو قطب آسيايِ اسلامي و همي جا بمان ((فَكُنْ قُطْباً واسْتَدِرِ الرَّحَى بِالْعَرَبِ وَأَصْلِهِمْ دُونَكَ نَارَ الْحَرْب... تا آخر)). أما مجلسي و شيخ طوسي بر ضد کلام خدا و بر ضد کلام علي مي‌گويند ما روايتي داريم که آيه مربوط به محمد و مسلمين صدر اسلام نيست بلکه راجع به مهدي معدوم در آن زمان است.

آية سي و پنجم، سورة قصص، آية 5: ﴿وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ (القصص/5). «و مي‌خواستيم بر آنانکه در آن سرزمين زبون شده بودند منت گذاريم و ايشان را اماماني (براي ديگران) قرار دهيم و ايشان را وارث گردانيم». اين آيه راجع به فرعون و بني اسرائيل است، زيرا در آية جلوتر فرموده: ﴿نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُون. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا (القصص/3) تا مي‌رسد به ﴿وَنُرِيدُ.. يعني فرعون در سرزمين مصر علو کرد و اهل آنجا را شيعه شيعه و فرقه فرقه کرد و همه را ضعيف شمرد و ما که خدائيم اراده کرديم که منت گذاريم بر آنانکه ضعيف شمرده شدند در زمين مصر و ايشان را اماماني براي ديگران و ايشان را وارث (فرعونيان) قرار دهيم، در اين آيه کلمة ﴿اسْتُضْعِفُوا ماضي و راجع به گذشته‌است نه راجع به آيندگان، و کلمة: ﴿وَنُرِيدُ، مانند کلمات: ﴿وَنُمَكِّنَ و ﴿وَنُِريَ فِرْعَوْن... مي‌باشد که در آية بعد آمده‌است، و کلمة ﴿الأرْض نيز با الف و لام عهد آمده‌است، مانند آن آيه که راجع به رسول خدا (ص) فرموده: ﴿وَإِنْ كَادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الْأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا (الإسراء/76) يعني: «و نزديك بود (با نيرنگ و توطئه) تو را از اين سرزمين بلغزانند، تا از آن بيرونت كنند». که مقصود آن نيست که رسول خدا (ص) را از کرة زمين بيرون اندازند بلکه در اينجا نيز کلمة ارض با الف و لام عهد آمده که مقصود مکه و مدينه‌است. و نيز منظور از «أَئِمَّةً» پيشوايان سياسي نيست زيرا تمام بني اسرائيل را مي‌گويد و اين، مانند آية 74 سورة فرقان است که فرموده يکي از دعاهاي بندگان صالح خدا آن است که مي‌گويند: ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا (الفرقان/74) «و ما را پيشواي پرهيزگاران ساز» چنانکه مهاجرين و انصار، ائمه هستند. و خدا در سورة توبه آية 100 متابعت و پيروي از ايشان را واجب شمرده و فرموده: ﴿وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ (التوبه/100) يعني: و كساني كه به نيكوكاري از آنان پيروي كردند. بنابر آنچه ذکر شد آية 5 سورة قصص مربوط به داستان موسي -عليه السلام- و فرعون و بني اسرائيل است، و خدا مقصود از ﴿وَنُِريدُ را بيان نموده، و فرموده اين اراده را تحقق بخشيديم وبه اين شکل که: ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى..، إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ المُرْسَلِينَ (القصص/7)، يعني: ما به مادر موسي الهام كرديم كه موسي را شير ده و هنگامي كه بر او ترسيدي، وي را در دريا (يِ نيل) بيفكن و نترس و غمگين مباش، كه ما او را به تو باز مي‌گردانيم، و او را از رسولان قرار مي‌دهيم تا آخر. و اين مطلب، چيزي است که هر کس اين آيات را بخواند مي‌فهمد، ولي شيخ طوسي ومجلسي بزور روايات ضد قرآني مي‌خواهند از اين آيه که راجع به گذشته‌است، براي آيندگان مهدي درست کنند، و لذا گفته‌اند اين آيه دربارة مهدي نازل شده است؟!!.

آية سي و ششم، سورة حديد آية 16: ﴿أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ (الحديد/16). در اين آيه خدا به کسانيکه ايمان آورده بودند ولي کاملاً در پيشگاه اوامر إلهي خاشع نبودند، مي‌فرمايد: آيا وقت آن نشده براي مؤمنين که دلهايشان براي ياد خدا خاضع گردد و براي نزول آيات قرآن مطيع شوند و نباشند مانند يهود و نصاري که از پيش کتاب داده شدند، پس مدت طولاني برايشان گذشت که دلهاشان قسي گرديد و بسياري از ايشان فاسقند حال شما نظر کنيد اين آيه هيچ ربطي مهدي قائم دارد و چگونه شيخ صدوق و مجلسي مي‌خواسته و گفته‌اند، و بزور روايت حمل بر مهدي قائم کرده‌اند. معلوم مي‌شود مرحوم ابن تيميه راست گفته که: «علماي شيعه أجهل الناس وأکذب الناس».

آية سي و هفتم، همان آية سي و دوم (آية 17 سورة حديد) است که صدوق آورده و جواب او گفته شد.

آية سي و هشتم، سورة آل عمران، آية 140: ﴿إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُـهَا بَيْنَ النَّاسِ. اين آيه راجع به مجروحين جنگ احد است که مي‌فرمايد: اگر به شما زخم و جراحتي رسيده‌است به اين قوم کفار نيز جراحتي همانند آن رسيد، اين روزگاران را بين مردم (به نوبت) پيش مي‌آوريم، تا مؤمن مخلص از غير مخلص متميز شود. يعني، در صحنه هاي روبرو شدن حق با باطل، مطلوب خدا محقق مي‌شود و مؤمنين واقعي از مؤمنين ادعايي جدا مي‌شوند. ولي صدوق روايت کرده که اين آيه دربارة قائم نازل شده‌است. و روايت کرده که هميشه از ابتداي خلقت آدم، دولتي براي خدا بوده و دولتي براي شيطان، پس دولت خدا کجاست، دولت خدا همان يک قائمي است. ولي بايد گفت: آيه به قرائن قبلي و بعدي آيات مخصوص مجروحين احد است. باضافه دولت خدا هرگاه منحصر به قائم ومدتش طبق روايات شيعه هفت سال باشد، لذتي ندارد و خدا چنين دولتي را نمي‌خواهد. بعلاوه طبق آيات قرآن شرک و کفر تا قيامت باقي خواهد بود.

آية سي و نهم، سورة مائده آية 4: ﴿الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ يعني: امروز (با نزول سورة مائده که آخرين سوره قرآن است، دين شما کامل شد) و امروز کفار از دين شما مأيوسند، پس از ايشان نترسيد، از من که خدايم بترسيد. مقصود آنکه ديگر از دشمنانتان کاري ساخته نيست و آسيبي به شما نمي‌توانند برسانند. در اينجا عياشي که يکي از علماي خرافي بوده تفسيري دارد از عمرو بن شمر که علماي رجال او را ضعيف شمرده‌اند روايت کرده‌است که «اليوم» در اين آيه: روز قيام قائم است که بني اميه مأيوس شوند. کسي نبوده به اين راويان بي سواد بگويد که بني اميه هزاران سال ديگر وجود ندارد که از وجود مهدي مأيوس شوند؟. و باضافه در اين آيه سه مرتبه «اليوم» آمده، که هيچکدام تناسبي با مهدي ندارد بلکه ضد آن است.

آية چهلم، سورة توبه آية 3: ﴿وَأَذَانٌ مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللهَ بَرِيءٌ مِنَ المُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ (التوبه/3)، يعني: اعلامي از طرف خدا و رسول او است به سوي مردم روز حج اکبر که خدا و رسول او از مشرکين بيزارند و اين آيه در همان سال نهم هجرت نازل شد که ابوبکر و علي مأمور شدند بروند و در ايام حج به مردم ابلاغ کنند. ولي عياشي گويا از همه جا بي خبر است گويد: اين آيه راجع به روز قيام مهدي است، و اين سخن زور را از حضرت باقر و صادق روايت کرده‌است که تهمت به ايشان مي‌باشد.

آية چهل و يکم، سورة توبه، آية 36: ﴿وَقَاتِلُوا المُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً. يعني: همگي با مشرکين بجنگيد چنانکه مشرکين همگي با شما مي‌جنگند. باز عياشي از حضرت صادق نقل کرده که تأويل اين آيه نيامده و اگر مهدي قيام کند شرکي روي زمين نمي‌ماند. گويا اينان از تاريخ صدر اسلام بي خبر و از نزول آيات بلکي بي اطلاعند و يا خواستند دکاني بنام مذهب باز کنند. بايد گفت: طبق صريح قرآن، شرک و ايمان و کفر و اسلام تا قيامت وجود خواهد داشت و يک زماني مهدي بيايد و شرک بر طرف شود دروغ است.

آية چهل و دوم، همان آية اول (آية 8 سورة هود) است که مجلسي و عياشي مکرر کرده‌است، و بطلان گفتة عياشي در آية اول ذکر گرديد.

آية چهل و سوم، باز همان آية اول مي‌باشد.

آية چهل و چهارم، اصلاً راجع به مهدي نيست و عياشي و مجلسي نيز براي مهدي نياورده اندو هم چنين است آية چهل و پنج که همان آية چهل و چهارم است.

آية چهل و ششم، سورة اسراء، آية 4 و 5 و 6 که همان آية سوم سابق الذکر است که جواب آن گفته شد. و همچنين آية چهل و هفتم که عياشي آورده‌است، و همچنين آية چهل و هشتم که عياشي از حضرت علي نقل نموده‌است.

آية چهل و نهم، آية 8 سورة مدثر: ﴿فَإِذَا نُقِرَ فِي النَّاقُورِ فَذَلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ يعني: چون در شيپور دميده شود پس آن روز روز سختي است. که تمام اهل قرآن باتفاق گفته‌اند: مقصود قيامت است. ولي غيبت نعماني از يک مرد مجهولي بنام محمد بن حسن و از يک نفر غالي روايت کرده که از حضرت صادق از اين آيه پرسيده و آن حضرت جواب داده که آن روز، روز قيامت امام مستور است. کسي نبوده به اين راويان بگويد: سورة مدثر از سوره هاي اوليه‌است که در مکه نازل شده و اهل مکه همه مشرک بودند و منکر قيامت. حال آيا خدا آمده خواسته روز قيام مهدي را به ايشان بفهماند! خداي تعالي کمي عقل به اين راويان بدهد.

آية پنجاهم، آية 55 سورة نور که همان آية سي و چهارم است که مجلسي و نعماني مکرر کرده‌اند و هم چنين آية پنجاه و يکم که همان آية اول (آية 8 سورة هود) است که بطلان گفته‌هاي متأولين ظاهر شد. و همچنين آية پنجاه و دوم که مکرر آية سي و سوم (آية 148 سورة بقره) مي‌باشد. و همچنين آية پنجاه و سوم که همان آية هفتم (آية 39 سورة حج) است. حال تکرار اين آيات براي چيست معلوم نيست.

آية پنجاه و چهارم، آية 41 سورة الرحمن: ﴿يُعْرَفُ المُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوَاصِي وَالْأَقْدَامِ يعني: روز قيامت مجرمين به سيماشان شناخته شوند وموي پيشاني و قدمهاي ايشان گرفته شود و در دوزخ افکنده شوند. و آية بعد مي‌فرمايد: ﴿هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا المُجْرِمُونَ يعني: اين است دوزخي که مجرمين به آن تکذيب مي‌کردند. ﴿فَإِذَا انشَقَّتِ السَّمَاء فَكَانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهَانِ (الرحمن/37) يعني: پس چون آسمان بشكافد، آن گاه [مانند] گل سرخي همچون روغن گداخته شود و اين آيات مربوط به قيامت است و هر کس مي‌فهمد و مطلبي است روشن. ولي نعماني روايت کرده از راويان شاک در دين و يا مجهول الحال که اين آيه به اين روشني را حضرت صادق حمل نموده که در مورد قائم نازل شده‌است. من نمي‌دانم اينان از اين بيراهه رفتن چه هدفي داشته‌اند؟! آيا بازي کردن با قرآن بهتر از اين مي‌شود؟! آيا اينان جواب خدا را چه خواهند گفت؟.

آية پنجاه و پنجم، آية 21 سورة سجده: ﴿وَلَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَى دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ که خدا راجع به کفار و فساق بقرينة آية قبل ﴿وَأَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُ مي‌فرمايد: «و البته مي‌چشانيم به ايشان از عذاب کمتر قبل از عذاب اکبر قيامت تا برگردند به راه حق.». ترجمة آيه طبق نظر تمام مترجمين همين بود. ولي کراجکي روايت کرده از مجهولي بنام جعفر بن عمر بن سالم و او از مجهول ديگري بنام محمد بن حسين عجلان و او از يک نفر سائل غالي که از حضرت صادق دربارة اين آيه سؤال نموده و آن حضرت در جواب فرموده: عذاب کمتر گراني و عذاب اکبر مهدي با شمشير است. بايد گفت: اولاً، اين آيات مکي و اين سوره در مکه نازل شده آيا خدا به اهل مکه که هنوز رسول او را نمي‌شناختند چگونه حواله به شمشير مهدي فرضي داده است؟!!. ثانياً، مگر شما امام مهدي را عذاب مي‌دانيد آن هم عذاب اکبر. ثالثاً، خدا در قرآن مکرر عذاب اکبر را بيان فرموده چنانکه در سورة زمر آية 26 فرموده: فَأَذَاقَهُمُ اللهُ الْخِزْيَ فِي الحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَعَذَابُ الْآَخِرَةِ أَكْبَرُ پس خداوند خواري را در زندگي اين دنيا به آنها چشانيد، و عذاب آخرت شديدتر است، و در سورة قلم آية 33 فرموده: ﴿كَذَلِكَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآَخِرَةِ أَكْبَرُ (القلم/33)، اين گونه‌است عذاب (خداوند در دنيا)، و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است، و در سورة غاشيه، آية 24 فرموده: ﴿إِلَّا مَنْ تَوَلَّى وَكَفَرَ فَيُعَذِّبُهُ اللهُ الْعَذَابَ الْأَكْبَرَ (الغاشيه/23 و24)، ليكن هركه روي بگرداند و كافر شود خداوند او را به عذاب بزرگ مجازات مي‌كند.

آية پنجاه و ششم، همان آية يازدهم (آية 62 سورة نمل) مي‌باشد که گفتيم هيچ ارتباطي با مهدي ندارد.

آية پنجاه و هفتم، همان آية شانزدهم (سورة صف آية 8) مي‌باشد که جواب آن گفته شد. بعلاوه در اينجا نقل شده از ابي الجارود ملعون که حضرت باقر فقط فرموده: «اگر شما اسلام را رها کنيد خدا آنرا رها نمي‌کند»، و در اينجا هيچ سخني از مهدي نشده، حال کراجکي چرا در کتاب خود آورده و چرا مجلسي آنرا نقل کرده نمي‌دانيم؟!. در اين فصل هيچ سخني از مهدي نيست، ولي چيز غيرمعقولي وجود دارد و آن اينکه دربارة آية 8 سورة تغابن که مي‌فرمايد: ﴿فَآَمِنُوا باللهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا: پس ايمان آوريد به خدا و رسول او و به آن نوري که نازل نموديم. گويد: آن نوري که نازل نموده امام است خدا امام را نازل کرده، حال کسي نبوده از راوي کذاب بپرسد امام از کدام آسمان از کجا نازل شده؟ آنزمان که امامي نبوده و ﴿َأنْزَْلنَا فعل ماضي است؟!. ثانياً خدا در قرآن مکرر کتب آسماني را نور توصيف فرموده و در سورة شوري آية 52 راجع به قرآن مي‌فرمايد: ﴿مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِي بِهِ.. (الشوري/52): «اي محمد تو نمي‌دانستي که (اين) کتاب چيست و ايمان کدام است؟ ولي ما (اين کتاب) را نوري قرار داديم که با آن هدايت مي‌کنيم»، و همچنين ايمان به قرآن را واجب شمرده چنانکه در سورة بقره در توصيف متقين فرمود: ﴿الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ (البقره/4): «و آنان كه به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو (بر پيامبران پيشين) نازل گرديده، ايمان مي‌آورند». و عجب‌تر اينکه در اين روايت گفته هر کجا قرآن نور گفته مقصود امام است، آري چون نوبت به غلو رسيد هرچه بيشتر بهتر «أحسنها أكذبها». در اين روايت براي اثبات قائم آية بيست و دوم (آية 33 سورة توبه) را مکرر نموده که ما قبلاً جواب آنرا بيان نموديم.

آية پنجاه و هشتم، همان آية بيست و دوم (آية 33 سورة توبه) است که جواب او داده شد. ولي اينجا يک مطلب خرافي اضافه نموده و آن اينکه مي‌گويد: چون مهدي بيايد در دنيا يک کافر و يا مشرک باقي نمي‌ماند تا جائيکه اگر يک کافر و يا مشرکي در زير سنگي مخفي شوند آن سنگ به صدا درآيد که‌ اي مؤمن زير من کافر و مشرکي است بيا او را بکش: آري، دين اجباري همين است. و ديگر اينکه مي‌گويد: يک نفر يهودي و نصراني در دنيا باقي نمي‌ماند: گويا اينان قرآن نخوانده‌اند که در سورة مائده آية 14 فرموده ﴿فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ: «بين ايشان دشمني و کينه توزي برانگيخته‌ايم تا روز قيامت». و در آية 64 فرموده: ﴿وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (المائدة/64): «و بين ايشان عداوت و کينه انداختيم تا روز قيامت» و آيات ديگر. تمام اين خرافات مال مذهب سازاني است که خواسته‌اند با خرافات خود اسلام و قرآن را از بين ببرند.

آية پنجاه و نهم، همان آية قبل يعني، آية بيست و دوم (آية 33 سورة توبه) است. باضافه در اين روايت آورده که هنگام قيام قائم، گوسفند و گرگ، و گاو و شير، و انسان و مار، در کنار هم زندگي نموده و از شرّ يکديگر در أمانند. بايد گفت: خدا خرافاتيان را هدايت نمايد.

آية شصتم، سورة قلم آية 15و16: ﴿إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آَيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ سَنَسِمُهُ عَلَى الخُرْطُومِ، يعني: بر آن درشت خوي پست، چون آيات ما (آيات قرآن) تلاوت شود گويد: افسانه‌هاي پيشينيان است (مقصود از اين و مورد نزول وليد بن مغيره بوده)، بزودي بر دماغ او داغي مي‌گذاريم (روز جنگ بدر بر دماغ او زخمي وارد شد).

کراجکي گفته: مقصود تکذيب به قائم آل محمد است! حال کسي از او نپرسيده از کجاي آيه قائم را درآوردي؟. و بعلاوه کلمة آيات جمع و قائم مفرد است. آري، اينان هر چه دلشان خواسته بافته‌اند. آية شصت و يکم، سورة مدثر، آية 38 و 39: ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ إِلَّا أَصْحَابَ الْيَمِينِ فِي جَنَّاتٍ يَتَسَاءَلُونَ، «هر جاني گرو آن چيزي است که کسب کرده مگر اصحاب دست راست که در بهشتها مي‌باشند». معني آيه روشن است، ولي فرات بن ابراهيم که مرد کم سوادي بوده و تفسير نوشته گفته: حضرت باقر فرموده: ﴿أَصْحَابَ الْيَمِينِ ما و شيعة ما مي‌باشد. و در آية 43 که اهل جهنم گويند: ﴿لمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ (المدثر/43). «ما نماز نمي‌خوانديم» فرات گفته: نماز نمي‌خوانديم يعني شيعة علي نبوديم!، و در آيات 45 و 46 و 47 که کفار دوزخيان گويند: ﴿ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ. وكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ حَتَّى أَتانَا الْيَقِينُ، «با ياوه گويان ياوه مي‌گفتيم و به روز جزا تکذيب مي‌کرديم تا مرگ ما رسيد». آيات روشن است، ولي فرات گفته: ﴿ِبيَوِْم الدِّين، يوم قيام قائم است، و ﴿َأتَانَا الْيَقِينُ، يعني ايام قائم آمد، و اين معاني را از حضرت باقر نقل کرده، چون حضرت باقر عربي مي‌دانسته و يقينا چنين نگفته‌است، ما ناچاريم بگوئيم: شيعيان و معاصرين او از شيعيان علي بدتر بودند و هر چه توانسته‌اند به ايشان تهمت زده‌اند. خدا مقلدين آنان را بيدار کند. باضافه حضرت باقر عادت نداشته که به هر آية خوب برسد بگويد: مقصود مائيم، مقصود مائيم، يعني، تا اين اندازه خودپسند نبوده‌است. و اتفاقا در همين جا فرات گويد: حضرت صادق فرموده: ﴿السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولَئِكَ المُقَرَّبُونَ مائيم!.

آية شصت و دوم، سورة ص آية 86 و 87 و 88 ﴿قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَمَا أَنَا مِنَ المُتَكَلِّفِينَ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ (ص/86 -88)، يعني: «خبر اينکه من بر رسالتم اجر نمي‌خواهم و قرآن براي همة جهانيان تذکري است بعد از هنگامي خواهيد دانست». خدا اين سخن را به مشرکين مي‌گويد و اين سوره مکي است، ولي کافي آمده طبق روايت ضعيف خود گويد: خبر آن را وقت خروج قائم خواهيد دانست!! آيا فکر نکرده که مشرکيني مانند ابوجهل و ابوسفيان تا قيام قائم مگر زنده هستند که خبر آن را خواهند دانست. وقتي انسان به خرافات افتاد فکر و عقل را از دست مي‌دهد. و کليني اين خبر مجعول را از مرد ضعيفي بنام علي بن عباس و او از راوياني مثل خود از حضرت باقر روايت نموده‌است.

آية شصت و سوم، باز کافي روايت کرده از علي بن ابي حمزة بطائني خبيث گمراه واقفي که بيش از هفت امام را قبول ندارد که راوي سؤال کرده از آية 53 سورة فصلت: ﴿سَنُرِيهِمْ آَيَاتِنَا فِي الْآَفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَـهُمْ أَنَّهُ الحَقُّ، يعني: «آيات خود را در آفاق آسمانها و در جانهاي خودشان به ايشان مي‌نمايانيم تا براي ايشان روشن گردد که خدا حق است». و حضرت صادق در جواب فرموده: ﴿فِي َأنْفُسِهمْ، يعني مسخشان مي‌کند تا آنجا که در ﴿يَتَبَيَّنَ َلهُمْ َأنَّهُ الْحَقُّ، فرمود: خروج قائم است که بر ايشان روشن شود که آن حق است از نزد خدا.

خوانندة باهوش ملاحظه کن چگونه در زير نام و پرچم امام با قرآن بازي کرده‌اند، اين سوره مکي است، اين راويان نادان مي‌گويند: خدا به رسول خود فرموده به اهل مکه (که تو را قبول ندارند و بلکه ديوانه و کذاب مي‌گويند)، بگو: آيات قدرت خود را به شما نشان مي‌دهيم تا بدانيد خروج قائم حق است! آيا چنين سخني هيچ مناسبتي دارد. نه وﺍﻟﻠﻪ.

آية شصت و چهارم، آية 75 سورة مريم: ﴿حَتَّى إِذَا رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذَابَ وَإِمَّا السَّاعَةَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكَانًا وَأَضْعَفُ جُنْدًا، يعني: «تا زماني كه وعده الهي را با چشم خود ببينند يا عذاب (اين دنيا)، يا (عذاب) قيامت! (آن روز) خواهند دانست چه كسي جايش بدتر، و لشكرش ناتوانتر است». اين آيات مکي و اين سوره مکي است، خدايتعالي در آية 73 فرموده: چون آيات ما بر اهل مکه و مشرکين آن خوانده شود مي‌گويند: ﴿أَيُّ الْفَرِيقَيْنِ خَيْرٌ مَقَامًا وَأَحْسَنُ نَدِيًّا، يعني: کداميک از ما دو فريق مشرکين و مسلمين مقامش بهتر و مجلس او نيکوتر است؟ و بهمين کلمات که جمعيت ما بيشتر و قوي‌تر است به آيات قرآن بي اعتناء بودند و مسلمين را تحقير مي‌کردند تا مي‌رسد به آية 75 که مي‌فرمايد: «اين استهزاء ايشان تا وقتيکه وعدة خدا را ببينند يا عذاب دنيوي و يا قيامت، آنوقت مي‌فهمند که چه کس در مکان شر است و چه کس لشکر و افرادش ناتوانتر است». ولي کافي از قول علي بن ابي حمزة بطائني خبيث روايتي آورده که وعدة خدا خروج قائم است، يعني، کفار قريش آنقدر طول عمر مي‌کنند تا وقت خروج قائم، آنوقت مي‌فهمند و به نتيجة استهزايشان مي‌رسند. آيا سخن اين راويان نادان صحيح است!! آياخدا چنين سست و بي معني سخن مي‌گويد!. اين جعالان هر چه توانسته‌اند با قرآن بازي کرده‌اند. و ابي حمزه از حضرت باقر روايت نموده که قول خداي عزوجل در سورة معارج آية 26 که مي‌فرمايد: ﴿وَالَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ (المعارج/26)، يعني: «آنانکه به روز جزاء تصديق دارند» مقصود تصديق به خروج قائم است!.

آية شصت و پنجم، همان آية سي و پنجم (آية 5 قصص) است که جواب آن داده شد. در اينجا مجلسي باز از کتب خرافي چند آيه و مطلب آورده که همان مکرر آيات قبل است. يعني آيات سي و يکم و سي و دوم و سي و چهارم و سي و پنجم را مکرر نموده‌است. و بعد شروع کرده در ابواب نصوص و رواياتي که جعالين و کذابين و يا مجهولين و غلات و مذهب سازان براي خود تراشيده‌اند و متن آنها تمام مخالف يکديگر و ضد و نقيض و غير معقول است و باضافه نشان ههاي کذب و جعل در آنها بسيار مي‌باشد، کلينی نيز چنين نموده‌است.

اكنون به ذكر آن ابواب مي‌پردازيم بحول و قوة الهي.

اشکال و جواب آن

اگر کسي بگويد: اين همه اخباري که وارد شده با اين کثرت آيا مي‌توان گفت: تماماً مجعول و ساختگي است؟ جواب گوئيم، اخبار مردمانِ مجهول الحال هزار خبر آن به يک درهم نمي‌ارزد. باضافه مي‌گوئيم:

«رُبَّ شهرة لا أصل لها»

اين جمله، يعني: «چه بسيار چيزي که مشهور شده ولي اصل ندارد»، و اين قاعده را تمام علماء قبول دارند. ما خود در زمان خود اخبار هزاران نفري را ديديم که بدون اصل و دروغ و مجعول عوام بود، مثلاً چون مقدماتي فراهم شد که شاه رفت و بنا شد يک نفر آيت ﺍﻟﻠﻪ العظمي که به نظر عموم مجسمة عدالت و تقوي بود براي ادارة مملکت وارد شود، خبري در زبان اکثر مردم بود که هر کس مي‌گفت عکس حضرت آيه ﺍﻟﻠﻪ را در صفحة ماه ديده و ميليونها نفر ناقل و بيننده و مدعي اين خبر بود با آنکه معلوم شد دروغ صرف بوده و مجعول سياست مداران بوده‌است.. و يا اينکه مثلاً بين مردم شايع كرده و مردم را بدان معتقد کرده‌اند که ما وهابي و دشمن علي بوده و از کشور عربستان پول مي‌گيريم در صورتيکه هر سه دروغ است نه ما وهابي هستيم و نه دشمن علي (بلکه خود را اول دوست علي مي‌دانيم) و نه تا کنون ديناري از عربستان و يا جاي ديگر پولي گرفته‌ايم بلکه فقيرترين آخوند ايران هستم.

و يا مثلاً خبر و اخباري از خضر در کتب فريقين وارد شده‌است،و چه بسيارند کساني که مدعي‌اند فلان کس خضر را ديده و از او سؤال نموده‌است، و يا حضرت امير دعاي کميل را از خضر نقل کرده‌است. مرشدان صوفيه چه بسيار مدعي رؤيت خضر مي‌باشند و خرقة خود را از او گرفته و منتسب به او مي‌دانند و چه بسيار مقدسين و بلکه ائمة دين خضر را ديده و از او مطالبي نقل کرده‌اند. در صورتيکه تماما دروغ و مخالف قرآن است، اگر مسلماني قرآن را قبول دارد نمي‌تواند اخبار خضر را بپذيرد، زيرا قرآن به خاتم انبياء محمد مصطفي مي‌فرمايد: بشرهاي قبل از تو همه مرده‌اند و کسي باقي نمانده‌است و کسي باقي ماندني نيست. چنانکه در سورة انبياء آية 34 مي‌فرمايد: ﴿وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الخُلْدَ أَفَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الخَالِدُونَ؟؟ «اي محمد ما براي هيچ بشري قبل از تو بقا و ماندن در دنيا قرار نداديم، آيا اگر تو بميري ديگران ماندني؟! هستند البته خير». و همه مي‌ميريم چنانکه در آية بعد مي‌فرمايد: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ المَوْتِ (آل عمران/85) «هر نفس چشندة مرگ است».

 

باضافه ديدن با چشم بهتر از شنيدن خبر مي‌باشد

 

نويسنده: براي شما قضيه‌اي را نقل مي‌کنم که پانصد نفر مرد عاقل مسلمان در يک شب و يک مجلس مدعي ديدن امام زمان مهدي قائم شدند. و آن قضيه اين است که حقير درسن 35 سالگي با قبا و عبا و عمامه ساکن قم بودم وعازم شدم به رفتن بندر بوشهر براي رفتن به هند، چون حرکت کردم، رسيدم به شهر آباده که شهري است بين اصفهان و شيراز، اول مغرب هوا در شدت سرما، هم سفران ما هجوم کردند به داخل قهوه خانه‌اي براي نوشيدن چاي و اغذية گرم، ولي نويسنده مي‌خواستم اول نماز بخوانم، لذا از مسجد سؤال کردم گفتند: در کوچة جنب قهوه خانه مسجدي است بسيار زيبا و خوب. من به طرف مسجد رفتم تا اينکه داخل مسجد شدم، ديدم جمعيت بسيار (پانصد نفر بلکه بيشتر) نماز مغرب را خوانده وهمه نشسته‌اند براي شنيدن موعظه و چراغهاي برق مسجد را هم روشن ساخته و سماور بزرگ چائي هم مي‌جوشد. من با عجله نماز را خواندم، و بعد سؤال کردم اين مردم منتظر چه مي‌باشند؟ در جواب گفتند: همه منتظر واعظند و متأسفانه واعظ رفته اقليد و معلوم نيست چه ساعتي به اينجا برسد. من نزد خود خيال کردم بروم منبر و چند کلمة قربة إلي ﺍﻟﻠﻪ از آيات توحيد إلهي براي بصيرت مردم بطور اختصار بيان کنم. بهرحال منبر رفتم و تقريباً حدود نيم ساعت مطالب بسيار عالي و ارزشمند براي ايشان ذکر کردم و آيات چندي از قرآن بيان داشتم، ولي چون ممکن بود ماشين ما در صدد حرکت باشد با عجله از منبر فرود آمدم و روانه شدم و ديدم ماشين عازم حرکت است تا سوار شدم حرکت کرد. مردم مسجد از سخنان من بسيار لذت برده بودند، و چون از منبر پائين آمده بودم به يکديگر گفتند: اين سيد بسيار خوب سخنراني کرد و از منبريهاي ما به صد درجه بهتر است، خوبست او را به مدت ده شب دعوت کنيم تا مردم را به فيض سخنان خود برساند. پس از خروج من از مسجد چند نفر مي‌فرستند براي جستجو و دعوت من. آنان به سرعت به هر طرف مي‌دوند و از هر کس مي‌پرسند وهمه جا بلکه آن قهوه خانة جنب مسجد را هم جستجو مي‌کنند ولي هيچ خبري از من نمي‌يابند، پيش خود مي‌گويند: معلوم نيست اين آقا به آسمان رفته يا به زمين، بشرق رفته يا به غرب. بهرحال بهر طرف مي‌روند مرا نمي‌يابند و پيدا نمي‌کنند، لذا به مسجد برمي گردند و به مردم اعلام مي‌کنند که اين آقا همان امام زمان بوده که ما عمري اشتياق زيارتش را داشتيم، و پس از خروج از مسجد غايب گرديده‌است، و لذا ايشان و مردم بنا مي‌کنند به اظهار تأسف خوردن و ناله کردن و بر سر و سينه زدن و گريه و فرياد کردن که: اي آقا، اي امام زمان، فدايت شويم، به مسجد ما آمدي و ما تو را نشناختيم. و تا صبح در مسجد مي‌نالند. و به شيراز و علماي آنجا تلگراف کردند و دست جمعي خبر دادند که امام زمان شب گذشته آمده مسجد و سخن راني نموده و دوباره غايب گرديده‌است. اين خبر در شيراز شهرت پيدا کرد و در تمام منبرها از قول پانصد نفر اهالي آباده که امام زمان را ديده‌اند، در هر منبري روضه خوانها با آب وتاب گفتگو کرده و به مردم مژده مي‌دادند. من چون در مساجد شيراز وارد مي‌شدم، اين اخبار را از منبريها مي‌شنيدم ولي جرئت بيان نداشتم. حال مجلسي کتاب خود را پر کند از قول يک نفر يک نفر مجهول الحالي که ما يکجا پانصد خبر آنرا ديديم و شنيديم. شما به ابواب: «النصوص من ﺍﻟﻠﻪ تعالي ومن آبائه» نظر کنيد.، يک خبري که راويانش تمام ثقه و معلوم الحال باشد در ميان آنها وجود ندارد!!.

 

+           +        +

 

ابواب النصوص من ﺍﻟﻠﻪ تعالي ومن آبائه

باب ما ورد من اخبار ﺍﻟﻠﻪ واخبار النبيّ(ص) بالقائم من طرق الخاصة و العامة

خبر اول، روايت کرده نعماني از مرد مجهول مهملي بنام احمد و او از مجهول ديگري بنام اسماعيل و اواز مجهول ديگري بنام احمد بن منصور، او از مجهول ديگري بنام هدبه و او از مجهول ديگري بنام سعد و او از مجهول ديگري بنام عبدﺍﻟﻠﻪ بن زياد و او از مجهول ديگري بنام عکرمه بن عمار، و او از مجهول ديگري بنام اسحاق، و او از انس بن مالک که علماي شيعه او را ضعيف و کذاب مي‌دانند. و مجهول بودن اينان و ضعف شان بقول علماي رجال خود شيعه‌است. و أما متن آن اين است که رسول خدا (ص) فرموده که ما پسران عبدالمطلب سادات و بزرگ اهل بهشت هستيم. و خود و حمزه و جعفر و علي و فاطمه و حسن و حسين و مهدي را نام برده‌است. حال کسي نيست به اين آقايان بگويد: از اين قبيل روايات صدها بشمريد، چه فايده دارد. همين روايات باعث شده که مردم بجاي توجه به خدا، متوجه مخلوق شده و به شرک افتاده‌اند. آيا مي‌توان اين روايت با چنين راوياني را حجت دانست. وبعلاوه اين همه مرداني از انبياء و زناني مانند مريم که در قران آياتي در شأن ايشان نازل شده هيچکدام بزرگ اهل بهشت نيستند، ولي حمزه و جعفر از بزرگان اهل بهشت هستند؟!!.

خبر دوم، علاوه بر ضعف سند، متن آن خرافي است زيرا مي‌گويد: هر کس از قائم تخلف کند به هلاکت رفته و شما خود را به او برسانيد و اگرچه بر روي برف باشد و او خليفة خداست. نويسنده گويد: ما در ص 22 بيان کرديم که خدا خليفه ندارد.

خبر سوم، هم خرافي و هم ضد قرآن و هم راويانش از غلات اند که از مشرک بدترند. مثلاً در اين روايت مي‌گويد: خدا خطاب کرد به محمد که من راضي شدم تو بندة من باشي و علي حجت من باشد در حاليکه قرآن و نهج البلاغه مي‌گويد: پس از پيغمبران کسي حجت نيست. باضافه مگر خدا راضي نيست که ديگران بندة او باشند، و آيا حضرت ابراهيم -عليه السلام- و ساير انبياء بزرگ که خدا به محمد (ص) دستور داده که به ايشان اقتداء نمايد و در سورة انعام آية 90 فرموده: ﴿فَِبهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ (الأنعام/90). «اي محمد به هدايت ايشان اقتداء کن». مگر خدا راضي نيست که ايشان بندة او باشند، در حاليکه خدا در سوره نساء آية 125 فرموده: (وَاتَّخَذ اللَّهُ ِإبْرَاهِيمَ خَلِيلاً (النساء/125). «و خداوند ابراهيم را دوست گرفت». اصلاً جملات اين حديث عقلانی نيست اين راويان چون عوام بوده‌اند نتوانسته‌اند چگونه ببافند، در اين روايت آمده که بوسيلة علي حزب الشيطان از حزب ﺍﻟﻠﻪ تمييز داده مي‌شود!!.

حديث چهارم، علاوه بر مجهول بودن راوياني مانند عبدﺍﻟﻠﻪ بن محمد الصائغ و وليد بن مسلم و غير اينها مي‌رسد به کعب الأحبار يهودي. و متن آن هم معلوم نيست چه مهملي بهم بافته، مي‌گويد: چون خلفاي اثني عشر منقضي شوند طبقة صالح هاي مي‌آيد که خدا عمر ايشان را زياد مي‌کند، معلوم مي‌شود خلفاي اثني عشر را صالح ندانسته‌است.

حديث پنجم، روايت کرده از تميمي که مشترک است بين عده‌اي، و معلوم نيست کدام تميمي. و أما متن آن سخني از مهدي هزار ساله نيست، بلکه مي‌گويد: شخصي از اولاد حسين عدالت را جاري خواهد ساخت در دنيا، اگرچه اين سخن نيز موافق قرآن نيست.

حديث ششم، راوياني مجهول الهويه دارد مانند محمد بن اسماعيل الصواري و حسين الاشقر و قيس بن ربيع. و أما متن آن مي‌گويد: رسول خدا (ص) در مرض وفاتش براي فاطمه قسم خورد که مهدي براي امت لابد و ناچار است و دو مرتبه قسم خورد که او از اولاد تو است. در حاليکه رسول خدا (ص) خود نهي کرده از قسم خوردن به اسم خدا و قرآن مي‌گويد: خدا را در معرض قسم نياوريد، آن هم براي فاطمه که بدون قسم قبول دارد. گويا اينان معتقدند فاطمه سخن رسول خدا را بدون قسم قبول نخواهد کرد.

حديث هفتم، روايت کرده مجهولي مانند حفار از مجهول ديگري بنام عثمان از مجهول ديگري بعنوان ابي قلابه تا مي‌رسد به عبد الرحمن بن ابي ليلي که گويد: پدرم گفته رسول خدا (ص) روز خيبر پرچم را بدست علي داده و خدا بدست او فتح نموده، سپس ذکر نموده روز غدير و بعض فضائل علي را تا اينکه گويد: سپس پيغمبر گريه نمود، گفته شد براي چه گريه مي‌کني؟ فرمود: جبرئيل به من خبر داد که به او ظلم مي‌کنند و او را از حقش منع مي‌کنند و فرزندش را مي‌کشند، ولي وقتي قائم قيام کند اين ظلمها زائل گردد و کساني که بدخواه ايشانند ذليل گشته و فهرست مطالب مداحانشان زياد گردند. تا آخر. مؤلف گويد: ولي زمان ما هنوز قائم نيامده مداحان زياد و شب و روز به ثناخواني مشغولند. أما بايد دانست که دين اسلام از مداحي نهي و آن را از عمل جاهليت ناميده‌است چنانکه سنت پيغمبر (ص) به اين مطلب روشن و گويا مي‌باشد.

حديث هشتم، علاوه بر ضعف بعضي از راويان آن، متن آن مجعول است، زيرا مي‌گويد: چون حسين -عليه السلام- کشته شد ملائکه ضجه زدند و گفتند: خدايا با برگزيدة تو چنين شده (آيا خبر نداري)، خدا قائم را به ايشان نشان داد. و اين مطلب را از حضرت صادق نقل نموده است!، بايد از ايشان پرسيد: مگر به حضرت صادق وحي شده که ملائکه چنين کردند، آيا اينان نمي‌دانند که پس از رسول خدا (ص) وحي قطع گرديد، و ثانيا مگر وقتي قائم بيايد هنوز قاتلان حسين زنده‌اند که در اين روايت م يگويد: خدا بوسيلة قائم از قاتلان حسين انتقام مي‌گيرد؟!. اين راويان چون عوام بوده‌اند نتوانسته‌اند چه چيز بسازند و ببافند.

خبر نهم، روايت کرده احمد بن محمد بن بشار از مجاهد بن موسي از عباد بن عباد که همه مجهولند، آيا اخبار اين مردم مجهول از يکديگر چه چيزي را ثابت مي‌کند!.

خبر دهم، علاوه بر ضعف راويان، متن آن مهمل است، زيرا مي‌گويد: پيغمبر (ص) به خدا قسم خورد که البته قائم، غايب گردد تا جائيکه اکثر مردم گويند: خدا را در آل محمد حاجتي نيست. بايد از اين راويان پرسيد: مگر خدا را به آل محمد احتياجي بوده است؟ و يا به غير آل محمد احتياجي دارد؟! شما ملاحظه کنيد سخني از اين مزخرف تر مي‌شود، ولي راويان و نويسندگان بي فکر خود ندانستند که چه آورد هاند، آيا علماي شيعه اين کتب و اين اخبار را مطالعه نکرد هاند؟! در اين روايت مي‌گويد: هرکس قائم را درک کند، ديگر شيطان به او راهي ندارد، بايد از اين پرسيد: چگونه به او راهي ندارد، مگر او از اصحاب انبياء بالاتر است، و مگر او از اصحاب محمد (ص) بالاتر است که شيطان را به ايشان راه بود؟! شيطان قسم خورده که همه را به گمراهي کشاند چنانکه در سورة ص آية 82 مي‌خوانيم: (قَال َفِبعِزَّتِكَ َلأغويَنَّهُمْ َأجْمَعِينَ (ص/82)، «شيطان به خداگفت: قسم بعزتت که تمام ايشان را گمراه مي‌کنم»، و حتي به وسوسة او حضرت آدم -عليه السلام- به عصيان افتاد، چنانکه در سورة طه آية 121 آمده که: (وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ َفغَوَي (طه/121)، و آدم از پروردگارش نافرماني كرد. پس گم كرد راه را».

خبر يازدهم، روايت کرده از مجهولي بنام مبارک بن فضاله، او از قصه‌خواني بنام وهب بن منبه و او با اينکه سالها از زمان ابن عباس متأخر بوده بطور مرفوع از او روايت کرده که رسول خدا (ص) فرمود: شب معراج خدا از من پرسيد: نزاع ملائکه در چه بود؟ گفتم: خدايا نمي‌دانم تا آخر، مطالبي است که خدا کند از جعل راويان باشد وگرنه رسول خداي عليم حکيم چنين مطالبي نمي‌گويد. تعجب از مجلسي است که آنها را توجيه مي‌کند!. باضافه يکي از نشانه هاي قيام مهدي را قيام صاحب زنج شمرده که در سال 255 قيام کرد و بصره را خراب نمود با اينکه هزار سال بيشتر است که صاحب زنج قيام کرده و هنوز مهدي نيامده است!، معلوم مي‌شود اين خبر در همان سالها مجعول و ساخته شده است!

خبر دوازدهم و سيزدهم، علاوه بر مجهوليت راويان مطلب متن ضد قرآن است.

خبر چهاردهم و پانزدهم، روايت شده از محمد بن جمهور و سهل بن زياد که هر دو از کذابان معروف و بدنام و از بي دينان مي‌باشند. و متن آن مي‌گويد: هر کس قبل از آنکه قائم ظهور و قيام نمايد، به او اقتداء کند، او رفيق پيامبر و از تمام امت گرامي‌تر است. بايد به ايشان گفت: اولاً، قبل از ظهور او چگونه به او اقتداء کنند. ثانياً، چگونه کسيکه او را نديده و رفتار او را ندانسته به او اقتدا کرده بهترين امت است. آيا هذياني بالاتر ازاين دو خبر مي‌شود؟!!. ﴿إِنْ هَذَا إِلَّا إِفْكٌ افْتَرَاهُ (الفرقان/4). «اين فقط دروغي است كه او ساخته». و بعلاوه خدا فرموده: الگو و اسوة شما رسول خدا (ص) است: ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (الأحزاب/21). «يقيناً براي شما در [روش و رفتار] پيامبر خدا الگوي نيكويي است».

خبر شانزدهم و هفدهم، علاوه بر ضعف راويان، متن آنها صحيح نيست زيرا مي‌گويند: غيبت مهدي باعث گمراهي مي‌شود از دين خودشان. بايد گفت: مگر مهدي از اصول و يا فروع دين است که بفقدان او دين لطمه بخورد. معلوم شد تمام اين اخبار هم مجعول است و هم مکرر. خبر هيجدهم تا بيست و دوم، علاوه بر ضعف و مجهوليت راويان مطلب غير صحيح و بلکه قول زور است، زيرا مي‌گويند: هر کس در امر مهدي شک کند، کافر است، و هر کس منکر او شود، منکر رسول خدا (ص) شده‌است. کسي نبوده بپرسد: چرا کافر شده مگر وجود مهدي از اصول دين و يا ارکان دين است؟ بگوئيد: آيا مهدي اگر راست باشد تابع دين اسلام است يا خود دين؟ اگر تابع اسلام است بايد مانند ساير اتباع اسلام باشد، اگر کسي منکر يکي از علما و يا مصلحين اسلامي باشد آيا کافر است بچه دليل؟ خداي تعالي در سورة نساء آية 136 فرموده: ﴿وَمَنْ يَكْفُرْ باللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا (النساء/136) «هرکس به خدا و ملائکة او و کتب و رسولان او و به روز قيامت کافر شود او گمراه است بگمراهي دور از حق حق تعالي». در اين آيه حدود کفر را معين کرده که انکار چه چيز موجب کفر است ديگر يادي از امامي نکرده و نفرموده: «و من يکفر بالأئمّة»!، و نيز در سورة بقره آية 177 فرموده: ﴿وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آَمَنَ باللهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ وَالمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ «بلكه نيكوكار كسي است كه به خدا و روز قيامت و فرشتگان و كتاب و پيامبران ايمان آورد»، و يادي از امام ننموده‌است، و لذا تمام اهل سنت که ائمة شيعه را قبول ندارند مسلمانند. حال آيا اين راويان عوام بي خبر از قرآن حق دارند حد و حدود کفر و ايمان را کم و يا زياد کنند؟!! معلوم مي‌شود راويان اين اخبار اعتنائي به قرآن بلکه اعتقادي به آن نداشته و هر چه توانسته‌اند از خود به دين خدا افزود هاند. بايد گفت: ﴿وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآَيَاتِهِ (الأنعام/21). «و كيست ستمكارتر از كسي كه بر خداوند دروغ بندد تا مردم را از روي ناداني گمراه كند؟».

خبر بيست و سوم تا بيست و ششم، همان راويان مجهولي مانند راويان گذشته بلکه بدتر مانند محمد بن هاشم القيسي و سهل بن تمام البصري و عمران القطان و مانند اينان که اصلاً معلوم نيست وجود داشته‌اند يا خير و اين نامها همه جعلي است. و أما متن اين اخبار تکرار همان اخبار گذشته‌است. و باضافه در اين روايات مي‌گويد، چون مهدي مبعوث شود ساکنين آسمان و زمين از او راضي شوند و در قلبهاي بندگان، عبادت داخل شود و چون او بيايد براي او قطرات باران نازل و براي او از زمين بذر خارج شود. بايد از ايشان پرسيد: ساکنين آسمان چطور از او راضي مي‌شوند مگر اکنون از او راضي نيستند و مگر آنها را نيز مسلمان مي‌کند!. و در قلب مردم عبادت داخل شود يعني چه؟ و چرا فقط براي او قطرات باران نازل شود و اکنون که او نيامده براي چه قطرات باران نازل مي‌شود؟ اينها سؤالاتي است که بايد اين راويان جواب آنها را بدهند.

خبر بيست و هفتم، علاوه بر ضعف و جهل راويان مانند علي بن قادم، متن آن مخالف مذهب اماميه و مخالف روايات اثني عشريه‌است زيرا مي‌گويد: رسول خدا (ص) فرموده: «اسمه اسمي و اسم ابيه اسم أبي»، (مهدي) نام او نام من و نام پدرش نام پدر من است، يعني نام او محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ است. يعني محمد بن الحسن العسکري مهدي نيست. در بحار چندين خبر به اين مضمون است که مهدي نامش محمد بن عبدﺍﻟﻠﻪ است. حال آخوندهاي شيعه چرا خبري که بر ضرر ايشان است جمع نموده اند؟!!. بايد گفت: الغريق يتشبث بکل حشيش.

خبر بيست و هشتم و بيست و نهم و سي ام، علاوه بر مجهول بودن راويان آنها مطلب صحيحي ندارد. در خبر 28 و 30 گويد: رسول خدا (ص) فرموده: مهدي مردي است از اهل بيتم. بايد گفت: هر سيدي مي‌تواند باستناد اين قبيل اخبار قيام کند. در خبر 29 مي‌گويد: مهدي ذِلَّت رق و بندگي را از گردن شما برمي‌دارد. و اين سخن نامربوطي است، اگر بندگي خدا را مي‌گويد که در آن ذلت نيست، و اگرنه، مردم بندة کسي نيستند تا او آزاد کند. اين راويان فقط خواسته‌اند تعريفي بکنند و تملقي بخرج دهند.

خبر سي و يکم، راوي آن فرد مجهولي از مجهول ديگر و او از وهب بن منبه که شخصي قصه پرداز بوده، و اوهم از ابن عباس که ابن عباس قسم خورده‌است که مهدي از اولاد من نيست بلکه از اولاد علي است. بايد پرسيد: آيا دين اسلام اين اندازه مخفي و سري بوده‌است که با قسم ابن عباس فهميده مي‌شود. و بعلاوه ابن عباس براي وهب قسم خورده، پس سايرين و ديگران که قسم ابن عباس را نشنيده‌اند تکليفشان چيست؟!.

خبر سي و سوم، خبر مبهمي‌است که هرگاه ستاره‌اي از اهل بيت رسول طلوع کند و محل نظر مردم و مورد اشاره گردد ملک الموت او را قبض روح کند، حال کسي نبوده از اين راوي بافنده بپرسد اين حديث چه ربطي به مهدي دارد. آري، اين خبر براي پر حجم شدن کتاب و گول خوردن عوام خوب است و نتيجة ديگري ندارد!.

خبر سي و چهارم، مطلبي دارد زشت، علاوه بر ضعف راويان، و آن مطلب اين است که رسول خدا (ص) به جعفر بن ابي طالب فرمود: آيا مي‌خواهي تو را بشارت دهم؟ او گفت: بلي، رسول خدا (ص) فرمود: جبرئيل نزد من بود و مرا خبر داد که آن کس که به قائم مي‌دهد (چه چيز را مي‌دهد معلوم نکرده) او از ذرية تو است، آيا مي‌داني کيست او، گفت: نه، فرمود: او کسي است که صورتش مانند دينار است و دندانهايش مانند اره‌است و شمشيرش مانند حريق نار است، داخل کوه مي‌شود درحالت ذلت و از کوه بيرون رود در حال عزت، جبرئيل و ميکائيل او را در پناه گرفته‌اند: نويسنده گويد: خوب است خواننده در اين عبارت نظر کند که چه مزخرفي بهم بافته که خود هم نفهميده‌است، فقط رسول خدا (ص) و جبرئيل و ميکائيل -عليهما السلام- را ابزار دست خود قرار داده، آياخدا کافي نيست براي پناه دادن که جبرئيل پناه مي‌دهد. آيا ايشان مگر نمي‌دانند که پس از پيغمبر (ص) جبرئيل بر کسي نازل نمي‌شود؟!.

خبر سي و پنجم، راوياني مجهول از حضرت باقر روايتي کرده‌اند که موجب توهين به حضرت موسي بن عمران است که مي‌گويد: حضرت موسي در سفر اول تورات نظر کرد و مقام قائم آل محمد را ديد و گفت: خدايا مرا قائم آل محمد قرار ده، به او گفته شد که او از نسل احمد است، سپس در سفر دوم نظر کرد و مانند آنرا ديد و باز گفت: خدايا مرا قائم آل محمد قرار ده، باز همان جواب به او داده شد سپس در سفر سوم نظر کرد و باز مانند آنرا ديد و همان تقاضا را تکرار کرد و همان جواب را شنيد. آيا اين سخن را دربارة يک نفر مرد جاهل نافهمي اگر بگويند توهين نيست که سه مرتبه تقاضاي غيرمعقول کرد و با اينکه جواب شنيده باز مکرر کرد؟!!. من نمي‌دانم اين راويان از توهين به رسولان إلهي چه غرضي داشته‌اند باضافه اين قائم اگر راست باشد، خود او بايد به حضرت موسي ايمان آورد و گرنه کافر است.

خبر سي و ششم، مانند خبر سي و دوم است که ضد قرآن است. يعني، در اين خبر و در خبر سي و دوم (که سهوا از قلم ما افتاد و ذکر آن را فراموش کرديم) نزول عيسي و نماز خلف مهدي را خبر داده که ضد قرآن است. علاوه بر ضعف راويان.

خبر سي و هفتم، رواياتي که کشف الغمه مکرر کرده از ابي نعيم اصفهاني که چهل حديث مانند همان احاديث مکررة قبلي نقل کرده و کلوخ چين نموده‌است. با اينکه خود او مهدي را قبول ندارد، يعني اصلاً دوازده امام انحصاري را قبول ندارد. بلکه او فقط جمع حديث نموده، چه ضعيف باشد و چه مورد قبول و يا مردود.

بهرحال، ابونعيم از اهل سنت و اهل سنت نيز مانند احاديث مجعوله از راويان مجهول الحال زياد نقل کرده‌اند. تعجب است عده‌اي از علماي اهل سنت بسياري از اخبار راويان شيعه را نقل کرده‌اند و شيعه همان اخبار را از آنان گرفته و دليل بر صحت مطالب خود قرار مي‌دهند. حال در اين چهل حديث ابي نعيم اخباري است که خرافي بودن مهدي خيالي را روشن و مبرهن مي‌سازد. مثلا در خبر 1 و 2 و 3 آورده که مهدي اگر عمر کند و کم رياست کند هفت، وگرنه هشت و يانه سال است. حال کسي بايد بپرسد: آيا اين همه کتب را پر کرده‌اند و اين همه بگو و نگو وعده‌هاي سرخرمن داده ايد که هزاران سال انتظار بکشند براي کسيکه هفت سال رياست کند، يعني در تمام مدت دنيا، جهان مملو از ظلم و جور باشد باستثناي هفت سال، آيا هيچ عاقلي دل خود را خوش مي‌کند به اين وعده؟، چه برسد به رسول خداي حکيم. و در خبر 4 و 5 و 6 گويد: مهدي از ولد فاطمه‌است و در خبر 5 مي‌گويد که حضرت زهرا درموقع بيماري رسول خدا (ص) بالاي بستر او گريه مي‌کرد، رسول خدا (ص) به او فرمود: چرا گريه مي‌کني؟ گفت: براي اينکه مي‌ترسم پس از تو ضايع و بي سرپرست بمانم. آيا زن عاقلي که توکلي بر خدا دارد و مقدرات خود را به دست خداي حکيم مي‌داند بالاي بستر پدر چنين سخنان ناقصي مي‌گويد، آيا با سخنان خود موجب ناراحتي بيشتر پدر خود مي‌گردد؟! آنهم فاطمه زني که شوهري دانشمند و شجاع مثل حضرت علي دارد؟!، آيا فاطمه خدا را رحيم‌تر و مهربانتر از رسول خدا (ص) نمي‌داند؟!.

در خبر هفتم مي‌گويد: مهدي از قريه‌اي بنام کرعه قيام مي‌کند، و اين ضد اخباري است که مي‌گويد: از مکه و در مکه قيام مي‌کند. و در خبر 8 و 9 و 10 و 11 صفات جسماني مهدي را بيان مي‌کند که مثلا بر گونة راست مهدي خالي مي‌باشد و صورتش مثل ستاره و برافروخته‌است، رنگ او رنگ عربي و بيني او برگشته مي‌باشد. که هر کس با چنين صفاتي مي‌تواند بگويد: من مهدي هستم. بهرحال در اينجا به قد و قامت مهدي پرداخته و چيرهايي آورده که شأن پيامبر (ص) بعيد است چنين فرموده باشد.

و در خبر 13 گويد: دندانهاي جلوي او از هم جدا و پيشاني او باز است و زمين را پر از عدل مي‌کند. و در خبر دوازدهم مي‌گويد: سلطان روم از آل هرقل است و مهدي امام مردم است، کسي نبوده به راوي بي سواد بگويد: سلاطين روم و هرقل صدها سال است از بين رفته‌اند و هنوز مهدي پيدا نشده‌است و مجلسي اين مطالب را از حافظ ابونعيم که اهل سنت بوده نقل کرده‌است تا کاملاً وجود مهدي را اثبات کرده باشد، در حاليکه مطالب ضعيف از هر کس نقل شود ضعيف است. و در خبر پانزدهم آورده که چون مهدي مبعوث شود امت به نعمت مي‌رسد و چهار پايان به زندگي مي‌پردازند و زمين گياه خود را خارج مي‌کند. بايد پرسيد: آيا اکنون زمين، گياه خود را خارج نمي‌کند؟ و درخبر 16 مي‌گويد: رسول خدا (ص) فرمود: بالاي سر مهدي ابري است که در داخل آن ابر يک نفر منادي ندا مي‌کند: مهدي خليفة خداست. و مسلم است که خدا خليفه ندارد و ما قبلاً اين مطلب را ذکر کرديم زيرا خدا نه وفات کرده و نه مسافرت نموده و نه مکان دارد تا براي خود جانشين بگيرد، بلکه در قرآن مکرر، کلمة خليفه بمعناي خليفه السابقين آمده است نه خليفه الله. و در خبر 17 گويد: چون مهدي بيايد در بالاي سر او ملکي است که ندا مي‌کند اين مهدي است. و در خبر 18 مي‌گويد: چون مهدي مبعوث شود ساکنان آسمان از او راضي و او مال را بطور مساوي تقسيم مي‌کند. و در خبر 19 گويد: قبل از ساعت قيامت مردي از اهل بيت من پادشاهي کند و زمين را عدل و داد نمايد. و در خبر بيستم گويد: رسول خدا (ص) فرمود: کنية مهدي ابوعبدالله است. و اين ضد اخبار ديگر است که مي‌گويد: کنية او ابوالقاسم و يا غير آن است. معلوم مي‌شود اينان از گفتن ضد و نقيض هم ابا ندارند.

و در خبر بيست و يکم مي‌گويد: رسول خدا (ص) فرمود: اسم او اسم من و اسم پدر او اسم پدر من است. پس، معلوم مي‌شود آن مهدي موعود محمد بن الحسن قائم شيعيان نيست. و خبرهاي 22 و 23 و 24 مي‌گويد: مهدي در زمين عدل و داد خواهد کرد و عطاي او گوارا مي‌باشد. و در خبر بيست و پنجم مي‌گويد، رسول خدا (ص) فرمود: مهدي هفت سال کار مي‌کند و به شهر بيت المقدس نزول مي‌نمايد. اولاً براي هفت سال اين همه وعده‌ها و حواله‌هاي إلهي موهون است. و ثانياً اين خبر ضد اخباري است که مي‌گويد: در کوفه سکونت مي‌کند. و در خبر بيست و ششم مي‌گويد: رسول خدا (ص) فرمود: چون پرچم‌هاي سياه را که از طرف خراسان حرکت مي‌کند ديديد بيائيد نزد او و اگرچه با زانو و روي برف باشيد زيرا او خليفه الله و مهدي است. معلوم مي‌شود اينان لشکر ابومسلم را که داراي پرچمهاي سياه بودند آنان را لشکر مهدي و ابومسلم را مهدي دانسته‌اند. و اين خبر از مجعولات بني‌عباس است، و وجود او در کتب شيعه چه فايده دارد؟!!، و در خبر بيست و هفتم و خبر سي و دوم و سي و سوم نيز همين مطلب را تکرار و ابومسلم را مهدي دانسته است. و در خبرهاي 28 و 29 و 30 و 31 نيز همان مطالب گذشته را تکرار نموده است و مي‌گويد: خدا قادر است که امر اين امت را پس از فساد، اصلاح نمايد و چون مردي از اهل بيت من سلطنت کند چنين است و در زمان او آسمان ببارد و زمين نبات خود را خارج کند و مهدي از سادات اهل بهشت است. و در خبر 34 آورده که علي از پيغمبر سؤال کرده که آيا مهدي از ما است؟ پيغمبر فرموده: آري او از ما مي‌باشد. و همچنين در اين خبر گويد: اسم او اسم من و اسم پدر او، اسم پدر من است که معلوم مي‌شود محمد بن حسن که اينان مي‌گويند نيست. و خبر سي و هفتم ضد مذهب شيعه است، و خبر سي و هشتم و سي و نهم ضد قرآن است زيرا مي‌گويد عيسى از آسمان پائين مي‌آيد و پشت مهدي نماز مي‌خواند. بايد گفت: اولاً قرآن صريحاً فرموده‌است كه عيسى (ع) وفات نموده‌است چنانكه در سورة آل عمران فرموده:

و در خبر چهلم نقل کرده که رسول خدا (ص) فرمود: هرگز به هلاکت نرسد امتي که من در اول آن و عيسي بن مريم در آخر آن و مهدي در وسط آن است، و اين نيز ضد قرآن است که فرموده: ﴿إِذْ قَالَ اللهُ يَا عِيسَى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَيَّ (آل عمران/55)، يعني: «(اي محمد بياد آر) آنگاه را كه خدا به عيسى فرمود: من تورا وفات دهم و به سوي خويش رفعت بخشم....» و در آية 117 مائده آمده كه عيسى (ع) روز قيامت به خدا عرض مي‌كند: ﴿كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ (المائدة/117). و ثانياً: در آياتي از قرآن آورده‌است كه اهل بهشت فقط يك بار مرگ را در دنيا چشيده‌اند مانند آية ﴿لَا يَذُوقُونَ فِيهَا المَوْتَ إِلَّا المَوْتَةَ الْأُولَى (الدخان/56). و ثالثاً: خدا در قرآن به رسول خود فرموده كه ما هيچ بشري قبل از تو را زنده باقي نگذاشته‌ايم چنانكه مي‌فرمايد: ﴿وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَـرٍ مِنْ قَبْلِكَ الخُلْدَ (الأنبياء/34)، بنا بر اين زنده بودن عيسى بر خلاف آيات قرآن است و همچنين است اگر دو باره زنده شود، و دوباره بميرد نيز ضد آيات قرآن است، زيرا قرآن فرموده‌است كه اهل بهشت مرگ را در دنيا فقط يك بار چشيده‌اند. و در خبر چهلم نقل کرده که رسول خدا (ص) فرمود: هرگز به هلاکت نرسد امتي که من در اول آن و عيسي بن مريم در آخر آن و مهدي در وسط آن است، و اين نيز ضد قرآن است که فرموده: ﴿وَإِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ (الإسراء/58). «و هيچ شهر و آبادى نيست مگر اينكه آن را پيش از روز قيامت هلاك مى‏كنيم‏». حال بايد پرسيد: براي چه اين اخبار ضد قرآن را جمع کرده‌اند.

خبر سي و هشتم، در اينجا باز نقل کرده از کشف الغمه که در قرن ششم تأليف شده که او نقل کرده از کتاب کفاية الطالب محمد بن يوسف شافعي گنجي که او در آن کتاب جمع کرده 25 باب، همان اخباري که سابقا ذکر شد منتهي از روات مجهولين اهل سنت. بايد گفت: تکرار کردن اخبار مجهولين چيزي را ثابت نخواهد کرد. ولي در اخبار کفايه الطالب خرافات ديگري نيز وجود دارد که در اخبار سابق نبود. از آن جمله در باب سوم از رسول خدا (ص) نقل کرده که فرمود: نزد گنج شما سه نفر کشته مي‌شود که هر سه فرزند خليفه مي‌باشند، سپس پرچمهاي مهدي که سياه است از طرف مشرق مي‌آيند و قتل عام مي‌کنند، سپس رسول خدا (ص) چيزي فرموده که من نفهميدم. کسي نبوده از راوي جعال بپرسد نزد گنج شما کدام گنج و کدام خليفه، اين مبهم بافي چه فايده دارد؟!. و بابهاي 1 و 2 و 4 و 5 چيزي زيادتر از آنچه ذکر کرديم وجود ندارد و تکرار همان مطالبيست مکرر بيان گرديد. و در باب هفتم مي‌گويد: مهدي مقامش از حضرت عيسي بالاتر است آمده براي حضرت عيسي مقام و رتبه جعل کرده در صورتيکه اگر مهدي يا هر امامي به عيسي ايمان نياورد کافر است و طبق صريح قرآن همه بايد به او ايمان آورند. و بعلاوه آن همه آيات در قرآن در شأن عيسي نازل شده که يکي از آنها در شأن مهدي نيامده، بلکه قرآن وجود چنين مهدي را تأييد نمي‌کند و مي‌گويد: کفر و شرک تا قيامت باقي است. و در باب هشتم نيز از رسول خدا (ص) نقل کرده که مهدي هفت سال رياست مي‌کند. و همچنين در باب دهم و هم‌چنين در باب يازدهم. و در باب نهم نيز گرية فاطمه بهنگام وفات رسول خدا (ص) و نماز عيسي خلف مهدي را مکرر نموده است. و در باب چهاردهم از رسول خدا (ص) نقل کرده که مهدي از قرية کرعه خروج مي‌کند. پس معلوم مي‌شود محل خروج او نيز معلوم نيست، زيرا در باب ششم از رسول خدا (ص) نقل کرده که از مدينه و مکه خروج مي‌کند. و در اخبار ديگر آمده که در کوفه خروج مي‌کند. و در باب 12 گويد: پس از مهدي، عيسي ديگر نخواهد بود زيرا رسول خدا (ص) فرموده که خيري در زندگاني پس از مهدي نيست. و در باب 13 نيز آورده که کنية او ابوعبدالله است که گفتيم: اين ضد اخباري است که مي‌گويد: کنية او ابوالقاسم است. و در باب 15 همان تکرار گذشته است که مي‌گويد: بالاي سر مهدي هنگام خروج ابري است که در آن يک نفر منادي ندا مي‌کند اين مهدي خليفه الله است. و در باب 16 گويد: بالاي سر او ملکي است که چنين ندائي مي‌کند. حال بايد پرسيد: آيا سخن فرشته با انسان چه چيز است اگر وحي است که وحي پس از رسول خدا (ص) قطع گرديده است. و در بابهاي 17 و 18 و 19 همان اوصاف جسماني مهدي مانند خال در صورت او را مکرر نموده است. و در باب 20 گويد: مردي از اهل بيتم سلطنت کند و قسطنطنيه و کوه ديلم را فتح مي‌کند. و باب 21 و 22 و 23 نيزهمان مطالب گذشته را تکرار نموده است و در باب 24 او را خليفه الله خوانده و براي اثبات او آية 67 مائده را: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ (المائده/ 67). «اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملاً (به مردم) برسان!» دليل آورده در حاليکه هيچ دلالتي ندارد. و در باب بيست و پنجم دليل آورده بر حيات مهدي و قياس کرده به بقاي عيسي و عمر خضر و الياس در حاليکه قرآن مي‌گويد: همة اينان وفات کرده‌اند. باضافه قياس انبياء به ديگران صحيح نيست. و باز استدلال کرده به بقاي دجال و ابليس، قياس مؤمن به کافر، در حاليكه وجود دجال ممنوع است و اخبار آن مجعولات است. در اينجا براي بقاي عيسي (ع) استدلال کرده به آية 159 نساء که فرموده: ﴿وَإِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ إِلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ (النساء/ 159)، در حاليکه اين آيه هيچ ربطي به بقاي عيسي (ع) ندارد بلکه در اين آيه خدا فرموده: «هيچ اهل کتابي نيست مگر آنکه قبل از مرگ خود به عيساي حقيقي ايمان مي‌آورد» والبته هر محتضري هنگام مرگ و رفتن به عالم ديگر حقايق را آنطور که هست مي‌بيند و ايمان مي‌آورد، ولي اين ايمان و توبه که از روي ناچاري است بي‌فايده است.

و در اينجا براي اثبات وجود مهدي دو آيه آورده که هيچ ارتباطي به مهدي ندارد و ما آن آيات را در باب الآيات المأوله بقيام القائم قبلاً ذکر کرديم. تمام شد مطالب آن ابواب.

خبر سي و نهم، باز کشف الغمه همان اخبار سابقه را از محمد بن طلحه نقل کرده و مکرر نموده است که مهدي 7 سال سلطنت مي‌کند و عيسي بن مريم پائين مي‌آيد و در اينجا گويد: رسول خدا (ص) فرموده: اسم او اسم من و اسم پدر او اسم پدر من است يعني، او محمد بن عبدالله نام دارد. بنابراين بايد گفت: محمد بن الحسن نيست.

خبر چهلم، از ثعلبي نقل کرده که او در تفسير «حمعسق» روايت کرده که سين رفعت و روشنائي مهدي و ق، قوت عيسي است که از آسمان پائين آيد و نصاري را بکشد. و کليساها را خراب کند.

خبر چهل و يکم، از ابن عباس نقل کرده که رسول خدا (ص) فرموده: «المهدي طاووس أهل الجنه»، يعني، مهدي طاووس اهل بهشت است.

در اينجا مجلسي پس از تمام اين مکررات شروع کرده به رواياتي از اميرالمؤمنين و از حسنين و از ائمة بعدي رواياتي که مقداري ازآنها مبهم و مغلق و مقداري مکرر و راويان آنها همه مجهول الحال و مقداري از آنها داراي خرافات است که يقينا ائمه نگفته‌اند و از جعل راويان است. مثلاً در خبر ششم حضرت حسين مي‌گويد: مهدي کنية عموي خود را دارد و هشت ماه شمشير بر دوش خود مي‌کشد. و در خبر هفتم گويد: حضرت حسين در مسجد رسول خدا (ص) برخورد به حلقه‌اي از بني‌اميه و با قسم خوردن به نام جلاله، به آنان گفت که: مهدي مي‌آيد و هزاران هزار نفر از شما را مي‌کشد. و در خبر اول از علي بن الحسين روايت کرده که فرمود: غيبت صغراي مهدي شش سال و شش ماه و شش روز خواهد بود درحاليکه کتب شيعه مي‌گويد: تقريبا هفتاد سال بود. و از اميرالمؤمنين روايت کرده که غيبت مهدي شش روز و يا شش ماه و يا شش سال است، يعني اميرالمؤمنين شک داشته و نمي‌دانسته است. بايد گفت: تمام اين روايات از جعل راويان نادان است. و در خبر هفتم از حضرت عسکري روايت کرده که مهدي بالاي سرش پرچمهاي سفيد است با اينکه اخبار ديگر مي‌گفت: پرچمهاي سياه و از طرف مشرق مي‌آيند. بهرحال در اين اخبار چيز مهم و تازه‌اي ندارد جز إتلاف وقت.

باب نادر فيما أخبر به الکهنه

مجلسي چون از اخبار راويان مجهولين از ائمه فارغ شده، در اين باب پرداخته به اخبار کاهنان و بافندگان و چهار صفحه از کتابش را پر نموده است. با اينکه رسول خدا (ص) طبق نقل سفينه البحار / ج 2 فرموده: «من مشى إلى ساحر أو کاهن أو کذاب يصدقه بما يقول فقد کفر بما أنزل الله به من کتاب». يعني، هر کس برود نزد ساحر و يا کاهن و يا کذابي که او را و سخن او را تصديق کند، بتحقيق به آنچه خدا نازل کرده و از کتب کافر شده است. اينان براي اثبات هدف خيالي خود حاضرند قول کاهنان را که موجب کفر است قبول کنند.

بابُ ذِکْرِ الأدِلَّةِ الَّتي ذکرها شيخُ الطائفة علي إثبات الغيبة

مجلسي در اين باب پرداخته به استدلال براي اثبات غيبت مهدي و دليلهايي که سست‌تر است از تار عنکبوت آورده است. يکي از دليلهاي او مثلا اين است که چون بايد هر وقتي براي مردم رئيس معصوم باشد، و زمان ما کسي نيست، پس ناچاريم بگوئيم يک معصومي هست و او غايب است. جواب او اين است که خير احتياج به رئيس معصوم نداريم، اگر براي حفظ دين است که بر همة مردم حفظ دين واجب، و اجماع مردم از خطا محفوظند چنانکه رسول خدا (ص) فرموده: «لا تجتمع أمتي على الخطأ». به اضافه کساني که شما مدعي عصمت آنان هستيد، آنان خود را خطاکار و گنه‌کار مي‌دانند. به اضافه يک رئيسي که ميان مردم باشد و براي مردم خدمت کند و مردم را از تعدي باز دارد و بر دشمن بتازد و امور مردم را اصلاح کند و براي مردم کارخانه ايجاد کند و خيابانها را اسفالت کند و اگرچه معصوم نباشد بهتر است از آن رئيس معصوم غايبي که يک خيابان در عرض هزار سال اسفالت نکرده است. ولي چون مجلسي بيکار بوده آمده يک دليل عليلي را چندين صفحه طول داده تکرار کرده و به خيال خود مشکل‌تر کرده است. معصوم مستور غايب که کاري انجام ندهد کالعدم است و وجود ناقص بهتر از عدم است. اين سخن بر فرض اين است که معصوم غايبي باشد در حالي که هيچ دليلي بر وجود چنين غايبي نيست. باضافه بقول شما علي معصوم بود ولي نتوانست مفاسد را اصلاح کند و خلفاي راشدين که معصوم نبودند بهتر و بيشتر کار کردند و اسلام را ترويج کردند و دشمنان چون يهود و نصاري و زنادقه را دفع کردند و بلاد کفر را فتح نمودند. و کشورهائي را مسلمان نمودند.

دليل ديگر ايشان اين است که خدا قدرت دارد يک بنده‌اي را هزاران سال نگه دارد و ممکن است براي او فردي را هزاران سال عمر دهد. جواب اين است که صرف قدرت و امکان اعطاي عمر، کافي نيست و دليل نمي‌شود، بلکه دليل بر وقوع لازم است، آري خدا قدرت داشت که پيغمبر اسلام را هزار سال عمر دهد ولي نداد. ممکن بود ابوذر پر در بياورد و خدا به او پر بدهد أما نداد. بسياري از چيزها براي خدا مقدور و ممکن است ولي انجام نداده است. هرمقدوري را خدا انجام نمي‌دهد و نداده. مدعي بايد دليل بر وقوع بياورد که آن مقدور واقع شده وگرنه صرف امکان فايده ندارد.

دليل ديگر ايشان، اخبار متواترة از امامان و رسول خدا (ص) است بر امامت مهدي و غيبت و ظهور او. جواب اين است که اين اخبار در قرن دوم و سوم جعل و منتشر شده است. و از زمان رسول خدا (ص) تا زمان حضرت عسکري چنين اخباري، آحاد هم نبوده، چه برسد بتواتر. زيرا قرائن جعل از قبيل تناقض‌گوئي و ضد و نقيض و اختلاف در آنها و هم مجهوليت راويان آن‌ها، و هم مخالف بودن متن بسياري از آنها با کتاب خدا و عقل بسيار است.

ثانياً، بادعاي علماي شيعه، اين اخبار از قول اصحاب رسول و ائمه نقل شده که آنان از ائمة خود روايت کرده‌اند. ولي ما مشاهده مي‌کنيم که تمام اصحاب ائمه که راويان اين اخبارند، خودشان از اين اخبار خبر نداشته‌اند. و لذا ما صد و چهل نفر از راويان ائمه چه اصحاب خاص ايشان و چه اصحاب غيرخاص ايشان را که اخبار رسيدة از ايشان را ديده‌ايم، مي‌بينيم که خودشان امام پس از امام وقت خودشان را نمي‌دانستند و مکرر مي‌آمدند از امام وقت خود سؤال مي‌کردند که اگر حادثه‌اي رخ داد، پس از شما به چه کس رجوع کنيم و يا پس از شما امام بعد از شما کيست و هر وقت يکي از ائمه فوت مي‌کردند، همان اصحاب متحير مي‌ماندند که به چه کس رجوع کنند و امام بعد کيست، و هر امامي که فوت مي‌شد ميان اصحاب او اختلاف مي‌شد، مثلا حضرت صادق که فوت شد، پس از مريدان او هفت فرقه شدند، فرقه‌اي فطحي و به عبدالله افطح مراجعه کردند و فرقه‌اي اسماعيلي و به محمد بن اسماعيل مراجعه کردند، فرقه‌اي ناووسي و فرقه‌اي محمدي و به محمد بن جعفر براي امامت بيعت کردند و... و... و... و همين دليل است بر اينکه اخبار واردة انحصار ائمه به دوازده نفر و يا اخبار واردة در حق مهدي و اينکه او دوازدهمي است و غايب خواهد شد و چنين چنان مي‌شود، تمام پس از گذشت زمان ائمة عسکريين جعل شده است. شما به احوال زراره و هشام بن حکم وهشام بن سالم رجوع کنيد و تحير آنان را ملاحظه فرمائيد. و بعلاوه راوياني که غيبت مهدي را نقل کرده‌اند،کساني منحرف بودند، و در توحيد و وحي و ساير عقايد اسلامي، مطالبي مملو از کفر و شرک و بر خلاف قرآن نقل و به ائمه نسبت داده‌اند، و ما مقداري از روايات ضد قرآني و شرک ايشان را در کتاب بت‌شکن نقل نموده‌ايم، بنابراين اخباري که چنين مردم جعالي، نقل کنند از درجة اعتبار ساقط است.

ثالثاً، بهترين خبر اماميه که تمام علماي ايشان به آن تمسک جسته‌اند خبر لوح جابر است و ما آن خبر را سنداً و متناً رسيدگي کرديم، معلوم شد 28 قرينه و نشانة جعل در آن وجود دارد و آن خبر را کليني در کافي و ديگران ذکر کرده‌اند. و ما در نقد بر کافي، و نيز درکتاب خرافات وفور، قرائن جعل آنرا ذکر کرده‌ايم، مراجعه شود. خبر لوح که بهترين خبر ايشان است وقتي چنين باشد، ديگر از اخبار ديگرشان چه توقع داري. البته پس از بررسي ثابت شد که تمام نصوصي که راجع به امامت وارد شده، همه مجعول است. شما به کتاب بررسي نصوص امامت مراجعه کنيد.

رابعاً، ما در احوال رجال اين اخبار بررسي کرديم اکثراً غير از مجهولين آنان، از کذابان مشهور و جعالان و دشمنان اسلام بوده‌اند. اينان خواسته‌اند که اسلام را تضعيف کنند، ديدند بهترين وسيله براي تضعيف، تفرقة بين مسلمين است بواسطة ساختن مذاهب، و ساختن مذهب بهترين وسيله‌اش جعل اخبار است براي تقويت هر مذهبي. و لذا آمدند اين اخبار را جعل کردند و مسلمين را به جان يکديگر انداخته‌ و ايجاد عداوت و کينه بين ايشان نموده‌اند، و پيروان هرمذهبي مانند شيعيان مردمان خوش‌باور و ساده و از همه جا بي‌خبرند و دکانداران ايشان براي سوءاستفاده و بهره بردن نه بررسي کردند که خودشان مطلع شوند و نه گذاشتند پيروانشان به تحقيق بپردازند، و لذا يک دين اسلام را صدها مذهب نموده و چنان عداوتي بين ايشان ايجاد کردند که هيچ کدام حاضر نيستند به کتب مذهب ديگر مراجعه و تحقيق کند و اگر کسي خيرخواهي کند و براي بيداري ايشان چيزي بنويسد همان دکان‌داران مذهبي او را تکفير و تفسيق کرده و آن قدر به او تهمت مي‌زنند که کسي جرئت نکند به کتاب و نوشتة او نظر کند.

خامساً، ما در کتاب عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول، دليلهاي بسياري آورديم که خود ائمة اهل بيت و سادات بزرگوار آل رسول از اين اخبار مهدي و اخبار انحصار ائمه به دوازده نفر اطلاعي نداشتند. شما مراجعه کنيد و انصاف دهيد.

باب ما فيه من سنن الأنبياء

(آنچه در مهدي است از روش و اوصاف انبياء)

مجلسي و سايرين در اينجا، بابي باز کرده‌اند براي آنکه مهدي داراي روش و اوصاف انبياء است. ديگر فکر نکرده هر مسلماني و هر کس پيرو انبياء است چند وصفي از اوصاف انبياء را داراست و اصلاً روش مسلمين تماما بايد روش انبياء باشد و سنن انبياء براي مؤمنين مورد پيروي است.

آن وقت مجلسي و مانند او رواياتي آورده‌اند از قول کسانيکه منکر امامت مهدي و منکر امامت دوازده امام بوده‌اند!!. آيا قول و روايات آنان حجت است؟! نه والله، و آيا هر دين‌داري بايد از اين جعالان و بي‌دينان پيروي کنند؟!، نه والله. مثلاً در اين باب روايت دوم از محمد بن جمهور کذاب و ابن عمير جعال است و روايت چهارم از احمد بن هلال است که مورد لعن ائمه و رياکار بوده و از عثمان بن عيسي است که مال موسي بن جعفر را اختلاس کرد و با اينکه قيم به امور موسي بن جعفر بود خيانت کرد و تمام اموالي که نزد او بود همه را خورد و مذهب واقفي را جعل و بنا کرد. و منکر امامان پس از موسي بن جعفر گرديد، و آنان را کذاب و بي‌دين خواند. حال آيا علماي شيعه روايت او را مدرک قرار داده‌اند براي اوصاف مهدي که همان اوصاف در بسياري از اشخاص مي‌باشد.مثلا روايت هفتم از چند نفر غالي است که آنان روايات کرده‌اند از علي بن ابي‌حمزة بطائني رئيس مذهب واقفيه و او روايت کرده که در مهدي سنتي از موسي است که ترسيد و فرار کرد از فرعون، و سنتي است از عيسي که مردم دربارة او چيزهايي تهمت زدند و سنتي از يوسف است که به زندان رفت، و سنتي از محمد است که قيام به شمشير نمود و آنقدر از دشمنان خدا مي‌کشد که خدا راضي شود.

بايد گفت: اولاً، بسياري از بندگان همين اوصاف و روش را دارا بوده و مي‌باشند، مثلا از سلطان و زمامداران زمان خود مي‌ترسند و از چنگ او فرار مي‌کنند و بسياري از مردم هستند که مبتلا به تهمت مردند، مثلا خود نويسنده که چون حقايقي را بيان کردم مورد هزاران تهمت دکانداران مذهبي شدم و بسياري از بندگان خدا هستند که مانند حضرت يوسف بي‌تقصير به زندان رفته‌اند، و بسياري از سادات و بزرگان بوده‌اند که با شمشير قيام کرده‌اند. و ثانياً، بي‌جهت نمي‌توان دشمنان را کشت، زيرا در قبول دين جبر و اکراه نيست. ثالثاً، آخر اين روايات را براي مهدي آوردن چه اثري دارد جز باز کردن درهاي فتنه و آشوب براي مدعيان.

مثلاً روايت هشتم را از چند نفر مجهول الحال آورده که مادر مهدي کنيز سياهي است، بايدگفت: اولاً روايات شما مي‌گويد: مادرش دختر سلطان روم و بسيار سفيد و خوشگل بوده است. و ثانياً، ما قبول کنيم مادرش کنيز سياه بوده است، اما اين چه فايده دارد و چه دردي دوا مي‌کند و براي دين چه فايده دارد.

و مثلاً روايت نهم را از قول يک عده مردم مجهول و غالي آورده است که حضرت صادق را ديده‌اند که نشسته مانند زن بچه مرده ناله و فرياد مي‌کند و به خود مي‌پيچد و گريه مي‌کند وحال او تغيير کرده و رنگ او پريده است، گفتند: چه شده؟ گفت: براي مهدي فرياد مي‌کنم، و اين طور از ته دل فرياد و خوف دارم، چون در کتاب چنين و چنان ديدم.

نويسنده گويد: يقيناً اين روايت دروغ و از جعل راويان است، زيرا در اين روايت مطالب باطلة ضد قرآني زياد است و امام عاقل که از امام پس از خود خبر ندارد، اين گونه براي مهدي داد و فرياد و کارهاي ناشايسته نميکند. و هم‌چنين است روايات بعدي که راويان آنها علي بن ابي‌حمزة بطائني حقه‌باز معروف و امثال او است.

و در روايات آخر مي‌گويد: مثل مهدي مانند صاحب حمار است که در آية 268 سورة بقره ذکر شد که مي‌ميرد، سپس زنده مي‌شود. و اين روايت ضد روايات ديگر است که مي‌گويد: مهدي زنده است و نمي‌ميرد تا زمين را پر از عدل نمايد. پس آنچه که مجلسي در اين باب سيزده روايت جمع کرده است، کاري بيهوده و اتلاف وقت است.

بابُ ذِکْرِ اَخْبَارِ المُعَمَّرِين

مجلسي در اين باب ذکر اخبار کسانيکه عمر طولاني کردند، براي اثبات طول عمر و غيبت مهدي قائم آورده‌است، و اين باب را آورده براي آنکه چون کساني در مدت عمر دنيا عمر طولاني کردند پس امکان دارد مهدي عمر کند و مخالفين نبايد آن را بعيد بشمرند. جواب اين است که:

اولاً، چون خداي تعالي کساني عمر طولاني داده ممکن است به کس ديگر هم عمر طولاني بدهد، ولي صرف امکان کافي نيست، و دليل بر وقوع لازم است. زيرا حساً مي‌بينيم ممکن بود خدا به خاتم الأنبياء هزار سال عمر بدهد ولي نداد، پس صرف امکان کافي نيست بلکه دليلي براي وقوع آن لازم است.

ثانياً، طول عمر را با قياس نمي‌توان اثبات کرد، چون نوح هزار سال عمر کرده، پس يوسف هم بايد هزار سال عمر کند و اين غلط است.

ثالثاً، در ابتداي خلقت بشر عمرهاي اکثر بشر طولاني بوده، و بتدريج کم شده است، پس نمي‌توان عمر کسي را که در قرون اخيره به دنيا آمده بسنجيم با کسانيکه صد قرن قبل بوده‌اند. مثلا معاصرين حضرت نوح، همه عمرهاي طولاني مانند نوح داشته‌اند، و لذا او را بشري مانند خود مي‌دانستند و بهم مي‌گفتند: ﴿مَا هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ، «نيست اين (نوح) مگر بشري مانند شما مي‌خواهد بر شما برتري جويد»ى(مؤمنون/24).

و اگر نوح عمر هزار ساله داشت و ديگران 70 ساله، او هر ادعائي حتي اگر ادعاي خدائي هم مي‌نمود، ايشان قبول مي‌نمودند. و بعلاوه اجساد کساني که عمرهاي طولاني مي‌کردند، با اجساد مردم زمان ما فرق داشت چنانکه خدا دربارة اجساد قوم عاد پس از هلاکتشان مي‌فرمايد: ﴿تَنْزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ «(عذاب ما) ايشان را از جا مي‌کند گويا ايشان تنه‌هاي درخت خرما بودند از بيخ و بن کنده شده» (قمر/20). و در سورة حاقه آية 7 فرموده: ﴿فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَى كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ «مي‌ديدي آن قوم را آن ايام از پا افتاده گويا ايشان تنه‌هاي درخت خرماي پوسيده‌اند».

رابعاً، اشخاصي که در تاريخ ذکر شده‌اند که عمر طولاني کرده‌اند آنان مورد مشاهدة مردم بوده‌اند، و اين چه ربطي دارد به آن کسيکه احدي او را نديده و نخواهد ديد.

آري قوم نوح و عاد و ثمود، خودشان و رسولان شان همگي عمر طولاني کردند، أما اين چه ربطي به زمان ما دارد، آيا خدا مجبور است هرچه در آن زمانها بوده در زمان ما نيز انجام دهد؟!. آيا خدا قادر نيست هر وقت صلاح باشد بنده‌اي را براي اصلاح مفاسد ايجاد کند که بايد يک نفر را نگه دارد. که پس از هزاران سال اصلاح مفاسد کند. اين قصه‌هائي که مجلسي و صدوق در کتب خودشان ذکر کرده‌اند براي پرچم کردن و زياد کردن اوراق کتاب خوب است، ولي دردي را دوا و چيزي را اثبات نمي‌کند.

باضافه، کسانيکه عمر طولاني مي‌کنند از عمر طولاني خود منزجرند و چنانچه از احوالشان بپرسي همواره نالان و شاکي مي‌باشند و مرگ خود را از خدا مي‌خواهند. و بعلاوه، طول عمر موجب سستي اعضاء و کشيدن سختيها و مصيبت‌ها است. خداي‌ تعالي در سورة يس آية 68 فرموده: ﴿وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الخَلْقِ أَفَلا يَعْقِلُونَ يعني: «هر کس را که عمر دهيم او را در خلقت سست مي‌کنيم آيا تعقل نمي‌کنيد»؟.

شاعر گويد:

چو عمر از سي گذشت و يا که از بيست   نمي‌شايد دگر چون غافلان زيست

نشاط عمر باشد تا چهل سال  چهل رفته فرو ريزد پر و بال

پس از پنجه نباشد تن درستي   بصر کندي پذيرد پاي سستي

چو شصت آمد نشست آمد پديدار چو هفتاد آيد افتد آلت از کار

به هشتاد و نود چون در رسيدي   بسا سختي که از گيتي کشيدي

از آنجا گر به صد منزل رساني  بود مرگي بصورت زندگاني

سگ صياد کاهوگير گردد     بگيرد آهويش چون پير گردد

چو در موي سيه آمد سفيدي  پديد آيد نشان نااميدي

زپنبه شد بنا گوشت کفن پوش هنوز اين پنبه بيرون نازي از گوش

آري، سنت إلهي اين است که هر کس عمر او زياد گردد سست و بيمار و بيچاره گردد. شما براي مهدي مي‌خواهيد عمر زياد اثبات کنيد بايد عوارض پيري را نيز براي او قبول کنيد، زيرا سنت إلهي چنين است: ﴿وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدِيلاً (أحزاب/62) «هرگز سنت خدايتعالي تغيير و تبديل نکند».

آري، بسياري از آيات در قرآن است که طول عمر مهدي بدون سستي و نقص او را رد مي‌کند و باطل مي‌سازد، گويا کسانيکه مي‌گويند: مهدي هزاران سال عمر کرده باز جوان و سالم است قرآن را قبول ندارند.

خامساً، هر کس عمر زياد کرده داراي فرزندان و نواده‌ها و نتيجه‌هاي زياد شده، أما مهدي چنين نيست، نه اولادي از او ديده شده و نه نواده‌اي. گويا اين شيعيان مهدي را مسلمان و تابع سنت رسول خدا (ص) نمي‌دانند، مهدي اگر زنده است آيا تزويج کرده يا خير، اگر تزويج کرده عيال و اولاد او کجايند؟ کي ديده؟ و اگر تزويج نکرده چنين مهدي برخلاف سنت اسلام و انبياء ديگر عمل کرده و نبايد پذيرفت. خدا در قرآن در سورة رعد آية 38 به پيغمبر فرموده: ﴿وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَجَعَلْنَا لَـهُمْ أَزْوَاجاً وَذُرِّيَّةً «و به تحقيق پيش از تو پيغمبراني فرستاديم و براي ايشان زنان و فرزندان قرار داديم». بنابراين داستانهائي که در اينجا مجلسي جمع کرده که فلانکس 300 سال و فلانکس 200 سال و فلانکس چقدر سال عمر کرده، دليلي براي وجود مهدي نخواهد بود.

باب ما ظهر من معجراته و فيه بعض احوال سفرائه

(آنچه از معجزات مهدي ظاهر شده و مقداري از احوال سفراي او)

بايد دانست که: اولاً، هر مذهب و مسلکي اهل آن، براي بزرگان خود معجزاتي قائل شده‌اند مانند صوفيه و باطنيه و شاه نعمت اللهيه و شيخيه و امثال اينان. شما تذکره الأولياء عطار نيشابوري و يا کتاب نفحات الأنس جامي و ساير کتب را مطالعه کنيد مي‌بينيد هزاران معجزه براي مرشدان گمراه ذکر کرده‌است و همچنين است کتب يهود و نصاري. پس ذکر معجزه دليل بر حقانيت مسلک و مذهبي نمي‌شود.

ثانياً. در قرآن مي‌گويد: معجزه، کار انبياء نيست بلکه کار خداست براي تصديق به حقانيت و صدق انبياء. اگر آتش براي ابراهيم -عليه السلام- سرد شد خدا سرد کرد. اگر قرآن براي محمد (ص) معجزه‌است خدا قرآن را نازل نمود و کلام خداست نه کلام محمد (ص)، و اگر براي صالح -عليه السلام- پيغمبر، شتري از سنگ بيرون آمده بصريح قرآن کار حق‌تعالي بوده‌است نه عمل صالح -عليه السلام- پيغمبر، پس اينکه معجزه را نسبت به بنده‌هاي خدا دادن نسبت غلطي است. معجزات مهدي يعني چه؟ طبايع اشياء را خدا بوجود آورده و او مي‌تواند تصرف و تکوين کند نه غير او، پس معجزات منسوب به انبياء کار خدا بوده و مجازا نسبت به انبياء داده‌اند.

ثالثاً، هر مذهب و مسلکي و يا بدعتي که درآمد بيشتري داشته بافندگان معجزه و کرامت براي آن بيشتر است، و درآمدي که براي مسلک شبعه مي‌باشد، هيچ مسلک چنين درآمدي ندارد و يا کمتر مسلکي است که چنين درآمدي داشته باشد، چون درآمد بهرة آن زياد شد، دکانداران آن نيز زياد و براي ترويج دکانشان هر چه بتوانند از معجزه و کرامت وخوبي مي‌تراشند!!، شما معجزاتي که مجلسي در اين باب ذکر نموده مطالعه فرمائيد اکثر آن راجع به وجوهاتي است که براي امام و يا براي نايبان او آورده‌اند که آن امام و يا نايب و سفير او از نام آورنده و مقدار آن و چگونگي آنها و صاحبان آنها خبر داده‌است، اگر واقعا راست باشد، معلوم مي‌شود آن امام و يا نايب او تسخير جن داشته و جن و شياطين به او خبر داده‌اند. زيرا بيشتر اين معجزات بر سر اموال مردم و خبر داده به غيب مي‌باشد. آري، هميشه بر سر مال دنيا دروغها گفته و خواهند گفت.

رابعاً، خدا مکرر در قرآن به رسول خود فرموده که: ﴿قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزَائِنُ اللهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ (الأنعام/50). «بگو:.... من غيب نمي‌دانم مگر بوحي».

و به امام که وحيي نمي‌شود چگونه دم بدم از غيب و از مقدار مال و از نام صاحبان اموال از غيب خبر مي‌دهد!! چرا رسول خدا (ص) اين کارها را نمي‌کرد و چرا زکوات و وجوهاتي که براي رسول خدا (ص) مي‌آمد از مقدار و از چگونگي و از نامهاي صاحبانش خبر نمي‌داد. خيلی تعجب است کساني که يک دين اسلام را تبديل به صد مذهب نموده‌اند، آمده‌اند بزرگان مذهب خود را از پيغمبر خدا و شارع اسلام بالاتر برده و براي آنان معجزات و کرامات بيشتري بوجود آورده‌اند کسي نبوده بگويد: آيا وصي رسول و يا فرزندان او بالاتر از خود او مي‌باشند؟!!.

خامساً، ناقلين و راويان اين معجزات اکثرا يا مجهول و يا کذاب و يا جعال و يا خود دکان‌دار براي گرفتن اموال مردم بوده‌اند. ما يک يک از اين اخبار را بررسي مي‌کنيم و به قضاوت خوانندگان مي‌گذاريم. اينان براي هر مرشد و يا هر سفير و يا هر نايب مهدي آنقدر معجزه آورده‌اند که صد يک آن را براي رسول خدا ذکر نکرده‌اند. پس اين باور نکردني است که هر يک از اين دکانداران بالاتر و بزرگوارتر از رسول خدا (ص) باشند!!.

خبر اول، شيخ طوسي روايت کرده از جماعتي که نام و وصف آنان را معلوم نکرده است!!!

خبر دوم، راوي آن مرد خبيث و بي‌ديني است به نام و وصف شلمغاني که مدعي نبوت شد و محرمات إلهي را حلال کرد، آيا خبر اين کس صحيح است.

خبر سوم، راوي معلوم نيست. ولي متن آن، يک مطلب خرافي است ضد قرآن زيرا حکيمه گفته: پس از چهل روز از ولادت صاحب الزمان گذشته وارد شدم بر ابي‌محمد، ديدم صاحب الزمان راه مي‌رود در خانه و با زبان افصح سخن مي‌گويد، ابا محمد خنديد و گفت: ما ائمه در يک روز مانند يک سال نشو و نما مي‌کنيم، يعني مهدي چهل روزه چهل ساله شده، ولي قرآن آنرا رد مي‌کند و مي‌گويد: انبياء نيز مانند ساير افراد بشرند: ﴿قَالَتْ لَـهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ (ابراهيم/11). «پيامبرانشان به آنان گفتند: ما جز بشري مانند شما نيستيم».

باضافه چگونه حضرت علي و حسنين و خود محمد (ص) يک روز بقدر يکسال بزرگ نشدند، ولي مهدي چنين شد. ثانيا، همين حکيمه در خبر ديگر مي‌گويد: من مهدي را نديده‌ام ولي شنيده‌ام چنانکه در ص 346 همين جلد بحار ذکر شده‌است. معلوم مي‌شود اينان يا ضد و نقيض را نمي‌فهمند، يا حافظة خود را از دست داده‌اند. آري، اينان هر چه توانسته‌اند بر خلاف قرآن و سنت و عقل بهم بافته‌اند. مثلا رسول خدا (ص) علم به ماکان و ما يکون نداشت، لذا وقتيکه ابوبراء بزرگ طايفة بني عامر آمد مدينه نزد رسول خدا (ص) و براي اغفال و کشتن مسلمين حيله کرد وگفت: يا رسول الله! چند نفر از اصحاب خود را بفرست به طرف طائفة ما در نجد تا ايشان را به اسلام دعوت کند، رسول خدا (ص) چهل نفر از اصحاب خود را فرستاد چون به نجد در بئر معونه رسيدند، نجديان دور ايشان را گرفتند و همه را به قتل رساندند. ولي در خبر اول از اين اخبار آمده‌است که حسين بن روح به فلان کس گفته با قافلة مقدم نرو، بلکه با قافلة مؤخر به حج برو، و او نيز چنين کرده و سالم مانده‌است ولي قافلة مقدم همه به قتل رسيده‌اندو آري رسول خدا (ص) علم غيب نداشت ولي اينان دارند. بي‌جهت نيست که بعضي گفته‌اند: حسين بن روح جاسوس بني‌عباس بوده‌است. و گفته‌اند که نواب أربعه جاسوسان بني‌عباس بوده که اموال شيعيان را مي‌گرفتند و به دولت وقت مي‌دادند.

خبر چهارم، راوي معلوم نيست، يعني کتاب خرايج گفته: «روي» (روايت شده) نه راوي معلوم است، نه زمان آن و نه مکان آن. و آن راوي مجهول روايت کرده از محمد بن هارون الهمداني که او نيز مجهول العقيده و مجهول المذهب است، و او پولي داده به محمد بن جعفر که او نيز مجهول است، ولي مقدار پول را او از غيب خبر داده‌است. بنابراين هر مجهولي، عالم الغيب است.

خبر پنجم، روايت کرده راوندي در خرايج خود که در قرن ششم بوده از محمد بن يوسف شاشي که هم مجهول و مهمل است و هم در قرن سوم بوده و معلوم نيست واسطة بين راوندي و شاشي چه کسان بوده‌اند. بهرحال محمد بن يوسف شاشي به محمد بن حصين گفته: مال غريم را به حاجز بدهد. حال معلوم نيست محمد بن حصين کيست و او نيز مهمل و مجهول است. آيا مقصود از جمع اين احاديث مجهولين چه بوده و چه چيز را مي‌توان به آنها ثابت کرد؟!.

خبر ششم، روايت کرده همين صاحب خرائج از مردي از اهل استرآباد (عن رجل من استراباد) که معلوم نيست چه کاره بوده و چه مذهب داشته است!!، و گفته: سي اشرفي داشتم کنيزي و يا غلامي به من گفت: آنچه همراه داري بده و از غيب خبر داد که اشرفي‌ها سي عدد است در پارچة سبز بسته‌اي. پس به او دادم. شما ملاحظه کنيد مردي مجهول پول خود را به کنيز يا غلامي داده‌است حال خواننده بايد قبول کند که آن کنيز و يا غلام از غيب خبر داده زيرا بر ضد قرآن عمل کرده‌است. آري، رسول خدا (ص) وقتي منافقين به عيال او تهمت زدند و سخناني بافتراء دربارة عايشه گفتند از غيب خبر نداشت و تا دو ماه نسبت به او کم لطف بود و مي‌خواست او را رها کند تا اينکه آيات افک براي تطهير تبرئة عايشه نازل شد. ولي اينان براي ديگران قائل به غيب شده‌اند گويا اينان ديگران را بالاتر از رسول خدا (ص) مي‌دانند؟!!

خبر هفتم، روايت کرده مسرور الطباخ که من به فشار افتادم و به حسن بن راشد نوشتم و او را در خانه نيافتم، چون برگشتم به ميدان رسيدم مردي آمد که صورت او را نديدم دست مرا گرفت و کيسة پولي به من داد و بر آن نوشته بود مسرور طباخ. حال با اين خبر چه چيز ثابت مي‌شود بايد صاحب کتاب خرائج بيان کند که او هم مرده‌است.

خبر هشتم، روايت کرده صاحب خرائج در قرن ششم از محمد بن شاذان که در قرن سوم بوده بدون واسطه!!، پس تمام اخبار خرائج مرسل و غير صحيح است. زيرا تمام اخبار خود را بدون واسطه نقل کرده و از راويان قرن سوم. او گويد: پولي دادم به محمد بن احمد قمي و ننوشتم چه قدرش مال من است، ولي او نوشت که چه مقدارش مال من است. يعني بر ضد قرآن از غيب خبرداد در حاليکه محمد بن احمد القمي مرد مجهول مهملي است، ولي اين مهملات را ايشان از معجزات مهدي شمرده‌اند حال چه ارتباطي به مهدي دارد و براي چه از معجزات اوست، معلوم نيست؟!

خبر نهم، راوي آن معلوم نيست، روايت شده که مرد مجهولي گفت: ما را متولي دينور کردند بهمراهي مرد مجهول ديگري بنام جعفر بن عبدالفغار، قبل از آنکه خارج شويم، شيخ آمد و گفت: هر گاه خواستيد برويد چنان کنيد، پس چون ري رفتيم، آنچه گفته بود بجا آورديم.

نويسنده گويد: پريشان گوئي بهتر از اين مي‌شود؟!، مرد مجهولي گفته ما را متولي دينور کردند، اين مرد مجهول که بود و مقصود او چه بود و چه کس او را متولي دينور کرد معلوم نيست!، شيخي آمده گفته چون ري رفتي چنان کن، شيخ که بوده براي چه ري برود چه کار کند، هيچ معلوم نيست!!، حال اين چه ربطي به مهدي دارد. انسان متحير مي‌ماند اين آقايان چه مي‌خواهند.

خبر دهم، باز خرائج گفته، روايت شده و معلوم نکرده راوي که بوده از قول مجهولي بنام غلال، او روايت کرده از مجهول ديگر که گويد: در طلب بيرون رفتم، أما نگفته در طلب چه چيز، و به خود گفتم: اگر چيزي باشد پس از سه سال ظاهر مي‌شود، پس صدائي را شنيدم و شخصي را نديدم، صدائي را شنيدم که مي‌گويد: اي نصر بن عبد ربه! به اهل مصر بگو: آيا رسول خدا (ص) را ديده‌ايد که به او ايمان آورده‌ايد (نويسنده گويد: نصربن عبدربه کيست و کدام رندي بوده، و مقصود از اين سؤال چه بوده معلوم نيست. و لازم نيست هر کس ايمان به رسول خدا (ص) آورد او را ديده باشد. حال اين چه ربطي به مهدي دارد، تا آخر مهملات اين خبر که اصلا مربوط به مهدي نيست).

خبر يازدهم، باز خرائج که در قرن ششم بوده نقل کرده بدون واسطه از احمد بن ابي‌روح که در قرن سوم بوده و مجهول الحال است. آيا با اين خبر مرسل مجهول الحال آيا مي‌توان معجزه‌اي ثابت کرد، خدا هدايت کند خرافاتيين را.

خبر دوازدهم، روايت کرده محمد بن ابي‌عبدالله السياري که هم مهمل و هم مجهول الحال است، گويد: چيزهايي را براي مرزباني بردم، حال مرزباني که بوده و چه کاره بوده و براي چه بوده؟ معلوم نيست. سپس گويد: مرزباني النگوي طلائي که در آنها بود، پس داد، و من آنرا شکستم ديدم وسط آن چند مثقال آهن و مس بود. آهن و مس آن را خارج کردم و طلايش را براي او فرستادم. حال مقصود از ذکر اين خبر چيست و چه ربطي به مهدي دارد، بايد از راوي مرده بپرسند و او را زنده کنند تا جواب دهد.

خبر سيزدهم، مجهولي از مرد مجهول ديگري روايت کرده که سالي به بغداد رفتم و خواستم بيرون روم، اجازه گرفتم، اجازه صادر نشد پس 22 روز ماندم، پس از آن اجازه صادر شد، پس بيرون رفتم و از رسيدن به قافله مأيوس بودم، پس به نهروان رسيدم و قافله را ملاقات کردم. حال بايد از راوي و نويسندة روايت پرسيد: اين پريشان‌گوئي چه فايده دارد؟ بغداد رفته چه بکند و چه کس بوده و از که اذن خروج خواسته!!، و اين موهومات چه ربطي به مهدي دارد، راستي انسان تعجب مي‌کند که اين نويسندگان بيکار بوده‌اند.

خبر چهاردهم، باز مرد مجهولي بنام نصر بن صباح روايت کرده از مرد مجهول ديگري بنام يوسف الشاشي که کورکي از من بيرون آمد و به اطباء نشان دادم و دوائي براي آن بکار نبردند، پس نامه‌اي نوشتم و التماس دعا کردم، جواب آمد که خدا تو را عافيت دهد، پس هفته‌اي نگذشت مگر آنکه خوب شد. خيلي خوب، هر کورکي پس از چندي خوب مي‌شود و خدا شفا مي‌دهد، اين چه ربطي به معجزات مهدي دارد!! تازه معلوم نيست نامه به چه کس و به کجا نوشته و جواب از کجا آمده است!!!.

خبر پانزدهم، از تمام اين اخبار رسواتر است، زيرا مرد مجهولي که قطع‌نظر از اين روايت معلوم نيست چه کاره بوده گفته: چون پدرم وفات کرد امر به من واگذارشد (ممقاني از اين جمله خواسته استفاده کند که او وکيل و سفير امام زمان بوده در حاليکه نام محمد بن صالح و نام صالح در ميان نواب و سفرا ذکر نشده است) و پدرم سفته‌هائي از مال غريم از مردم طلب داشت (شيخ مفيد گفته مقصود از غريم مهدي مي‌باشد) گويد: پس من نوشتم و او را اعلام کردم، به من نوشت مطالبه کن و بينهايت مطالبه کن، پس مردم سفته‌ها را پرداختند مگر يک مرد که سفتة دين او چهار صد اشرفي بود، آمدم نزد او مطالبه کردم، مرا معطل کرد و پسرش مرا استهزاء نمود، من به پدرش شکايت کردم، او گفت: چه شده، من ريش او را گرفتم و پاي او را کشيدم بوسط کاروانسرا، پس پسر او فرياد کرد و به اهل بغداد مي‌گفت: قمي رافضي پدرم را کشت و خلق بسياري بر سرم جمع شدند، پس سوار اسبم شدم و گفتم: اي اهل بغداد! احسن بر شما با ظالم همراهي مي‌کنيد عليه غريب مظلوم، من مردي از اهل همدانم از اهل سنت، و اين مرا به قم نسبت مي‌دهد و مرا رافضي مي‌خواند تا حق مرا ببرد و مالم را بخورد، پس عليه او ميل کردند و خواستند وارد حجرة او بشوند تا اينکه من ايشان را ساکت کردم و صاحب سفته، سفته را خواست و به طلاق قسم خورد که در حال بپردازد و من از او تمام را گرفتم.

شما خوب اين خبر را که علماي شيعه از معجزات مهدي شمرده‌اند مطالعه کنيد به بينيد چه دکان پر درآمدي بوده، اين شخص اگر قبول کنيم از نواب مهدي بوده و به اين زور و غوغا از مردم بنام سهم امام پول وصول مي‌کرده، ديگر آبروئي براي مهدي باقي نمي‌ماند. از اخبار معلوم مي‌شود از اين قبيل نواب صدها بوده‌اند که کارشان همين بوده‌است!!.

خبر شانزدهم، روايت کرده مرد مجهولي بنام حسن بن عيسي العريضي که پس از وفات امام حسن عسکري مالي از مصر براي صاحب امر به مکه آمد، و اختلاف شد که آن مال را به که بدهند، بالأخره اصحاب و شيعياني بنام سفارت مال را از او گرفتند. خيلي خوب ين چه مربوط است به معجزات مهدي که در باب معجزات آورده‌است. ازاين مالها بسيار بوده که به سفارت و نيابت و نواب اربعه و نواب ديگر گرفته و خورده‌اند. کتاب کافي و ساير کتب شيعه مملو است از مالهائي که براي امام و يا نواب او مي‌آورند.

خبر هفدهم، از مرد مجهولي روايت شده که مردي از اهل آبه چيزي آورد براي رساندن ناحيه. و شمشيري خواسته بود، بياورد فراموش کرده بود، به او نوشتند شمشير چه شد؟!!. بايد گفت: خيلي خوب، از همه جا براي ناحيه اموال مي‌آمد چيز تازه‌اي نيست حال يکي از معجزات اين است که به او گفته‌اند شمشير چه شد؟!!!، آيا مي‌توان اين معجزه باشد؟!.

خبر هيجدهم، روايت کرده حسن بن محمد الاشعري مجهول الحال که نامة ابي‌محمد مي‌آمد که مستمري جنيد را بدهيد (جنيد قاتل فارس بن حاتم بدعتگزار بوده به امر حضرت عسکري) و همچنين مستمري دو نفر ديگر را، و چون ابي‌محمد يعني حضرت عسکري وفات کرد، نامه آمد که مستمري آن دو نفر را بدهيد ولي ذکري از جنيد در نامه نبود، من محزون شدم، بعد معلوم شد جنيد وفات کرده‌است. خيلي خوب اين چه ربطي به معجزات دارد که مجلسي در باب معجزات آورده‌است. باضافه نامه از کجا آمده معلوم نيست، ممکن است کسي از وفات جنيد مطلع بوده‌است.

خبر نوزدهم، خبر مرفوع است مي‌رسد به احمد دينوري سراج که معلوم نيست چه کاره بوده، گويد: از اردبيل برگشتم به دينور و ارادة حج کردم، پس از يکسال و دو سال از وفات امام حسن عسکري شيعه نزد ما جمع شدند و شانزده هزار اشرفي دادند که من حمل کنم با خود به سوي ناحيه. گويد: اين اموال‌ها را بنام هريک هر يک بود حمل کردم، چون به کرمانشاه رسيدم احمد بن الحسن بن الحسن مقيم آنجا بود (و اين احمد نيز مجهول الحال است)، او خوشحال شد سپس هزار اشرفي در چند کيسه و چند جعبه لباسهاي خوب به من داد و گفت: اين را برسان و از دست خود بيرون مده مگر با دليل، گويد: مالها را گرفتم و وارد بغداد شدم و نزد چند نفر بنام باقطاني وديگري بنام اسحق احمر و ديگري بنام ابي‌جعفرعمري رفتم و دليل و حجتي نديدم تا اينکه ابوجعفر عمري گفت: ببر به سر من رأي منزل ابن الرضا، به فلان وکيل بده، گويد، خانة ابن الرضا پر بود از جمعيت، و از وکيل جويا شدم، دربان نشان داد تا آنکه مي‌گويد: ماندم تا مقداري از شب گذشت و او نوشته‌هايي آورد که نام صاحبان پولها و مقدار آن ذکر شده بود. پس اموال را تحويل دادم.

در اينجا مجلسي اين خبر را رسانيده تا آنجا که گويد: ابوالحسين بن ابي البغل گويد: در مقابر قريش نيمة شب بالاي قبر موسي بن جعفر جواني را ديدم، زيارت نامه مي‌خواند و دعاي فرج را به من ياد داد و گفت: در سجده مي‌روي و صد مرتبه مي‌گوئي: «يا محمد ويا علي يا علي ويا محمد اکفياني فانکما کافياي وانصراني فإنکما ناصراي»، يعني بر ضد آيات قرآن که فرموده: غير خدا را در حوائج نخوانيد و مدعو غيبي حاضر جز خدا نيست، تو برضد آن عمل کن و مشرک شو و بگو اي علي و اي محمد شما دو نفر مرا کفايت کنيد (يعني، خداکه در سورة زمر آية 36 فرموده: ﴿أَلَيْسَ اللهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ (الزمر/36): «آيا خداوند براي (نجات و دفاع از) بنده‏اش كافي نيست؟!» نبايد گوش داد. و يا محمد و يا علي مرا ياري کنيد. يعني خدا که فرموده: ﴿وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلا نَصِيرٍ (البقره/107): «شما جز خدا سرپرستي و ياوري نداريد»، نبايد گوش داد، و بر ضد قرآن دعاي فرج را بخوان.

نويسنده گويد: مقصود از خبر نوزدهم با اين طول و تفصيل همين بوده که مردم را مشرک کنند. حال مشرک شدن و امام پرستي چه بهره‌اي براي اين نويسندگان دارد بايد گفت: همان بهره که هزاران اشرفي بنام وجوهات ديني مي‌آورند باز هم تا دنيا هست خواهند آورد. خداي تعالي در سورة غافر آية 12 فرموده: ﴿ذَلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذَا دُعِيَ اللهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَإِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالحُكْمُ لِـلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ (غافر/12) يعني: «اين [كيفر] بسبب آن است كه چون وقتي خداوند به تنهايي ياد مي‏شد، انكار مي‏كرديد. و اگر به او شرك آورده مي‏شد، ايمان مي‏آورديد. پس [اينك‏] داوري با خداوند بلند مرتبه بزرگ است‏». اين آيه دربارة همين مشرکين است.

خبر بيستم، در اينجا دو خبر مرفوع آمده که نواب مهدي از غيب خبر داده‌اند، پس قرآن که در سورة نمل فرموده: ﴿لَا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللهُ (النمل/65): «در آسمانها و زمين کسي غيب نمي‌داند جز خدا». برخلاف اين اخبار است، حال يا بايد قرآن را با خبر سنجيد يا خبر را عرضه به قرآن و با قرآن سنجيد.

خبر بيست و يکم و بيست و دوم، راوي آن مدعيان نيابت و سفارتند، و هر چه بگويند چون به نفع خودشان است نزد عقلا پذيرفته نيست. اگرچه چيزي در اين دو خبر ذکر نشده‌است.

خبر بيست و سوم، روايت کرده احمد بن محمد العلوي که در قرن ششم بوده از محمد بن علي العلوي الحسيني مجهول الحالي که در قرن سوم بوده بدون ذکر واسطه، پس خبر مرفوع و بدون اعتبار است. بهرحال در اين اخبار معجزه‌اي نيست چگونه مجلسي اين اخبار را در باب «ما ظهر من معجزاته» ذکر کرده‌است.

در اين خبر راوي مي‌گويد: بين خواب و بيداري مهدي را ديدم که دعائي به من آموخت که مؤثر بود، مسلم است آنکه را او بين خواب و بيداري ديده مهدي نبوده‌است، زيرا کسي که در بيداري مهدي را نديده چگونه در خواب فهميده و شناخته که او مهدي است. اينان به خواب و خيال دل خود را خوش کرده‌اند.

خبر بيست و چهارم، روايت کرده علي بن محمد از بعضي از اصحاب که نه نام او را ذکر کرده و نه عقيدة او را، و اين سند موجب ضعف اين خبر است، و تازه چيز مهم و يا معجزه‌اي در اين خبر ذکر نشده‌است.

خبر بيست و پنجم، راوي آن يکي از وکلا و نواب است بنام حسن بن نضر چون خبر به نفع خود او است قبول آن صحيح نيست. و در اين خبر مي‌گويد: آنقدر لباسها و اشرفيها براي ناحيه مي‌آوردند که خانه پر مي‌شد: البته ترويج امام زاده با خدام است، و بي‌جهت نيست که مدعيان نيابت زياد بوده‌اند.

خبر بيست و ششم، روايت شده از فضل الخزار المدائني که مجهول الحال و ضعيف است. و أما متن، علاوه بر اينکه چيزي را ثابت نمي‌کند، بلکه چيزي را باطل مي‌کند، زيرا مي‌گويد: در مدينه عده‌اي گفتند، حضرت حسن عسکري فرزند ندارد، پس مواجب آنان قطع شد. پس معلوم مي‌شود براي ترويج اين دکان پولي هم در کار بوده‌است. و در زمان ما نيز اگر کسي حقايق اسلام را بيان کند نه تنها مواجبي نخواهد داشت بلکه هزاران تهمت به او مي‌زنند.

خبر بيست و هفتم، راوي قام بن العلا مي‌باشد که خود مدعي نيابت و سفارت است و به نفع خود روايتي آورده و براي صاحب مدعي علم غيب شده‌است، که حضرت صاحب به او گفته بچه‌اي که خدا به تو داده و به دنيا مي‌آيد پس از تولد نمي‌ميرد. و اين ضد قرآن است که خدا فرموده: ﴿وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (لقمان/34): «و هيچ كس نمي‏داند فردا چه به دست مي‏آورد. و هيچ كسي نمي‏داند كه در كدام سرزمين مي‏ميرد». و خود رسول خدا (ص) از زندگي و مرگ اصحاب خود خبر نداشت. و در تفسير سورة کهف آية 22 وارد شده که مسائلي از رسول خدا (ص) سؤال کردند وعده داده جواب دهد و چون إن شاء الله نگفت تا چهل روز وحي نيامد و آن حضرت ندانست و نتوانست جواب دهد.

و همچنين در تفسير آية 6 سورة حجرات: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا (الحجرات/6): «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! اگر شخص فاسقي خبري براي شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد»؛ وارد شده که رسول خدا (ص) وليد بن عتبه را براي أخذ صدقات به سوي قبيلة بني‌المصطلق فرستاد، چون در زمان جاهليت بين وليد و ايشان خوني واقع شده بود و ايشان براي تعظيم به استقبال او آمدند، وليد خيال کرد به قصد قتل وي آمده‌اند فرار کرد، و آمد نزد رسول خدا (ص) و گفت: بني‌المصطلق مرتد شده و زکات ندادند، رسول خدا (ص) در غضب شد و خالد را با جمعي بر سر ايشان فرستاد و فرمود: پس از تجسس احوال ايشان اگر ارتداد مسلم شد مقاتله نما، پس آية فوق نازل شد.

حال اگر رسول خدا (ص) علم غيب داشت مي‌دانست که وليد راست نگفته و لشکر بر سر ايشان نمي‌فرستاد. و حتي در جنگ احد وقتي سنگ به طرف او آمد و پيشاني او را شکست، آن حضرت از آمدن سنگ خبر نداشت و لذا جا خالي نداد تا اينکه سنگ پيشاني او را شکست، و براي همين نداشتن علم غيب است که خدا به او مي‌فرمايد: ﴿قُلْ... وَلَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ (الأعراف/188): «بگو:... اگر علم غيب داشتم خير بسياري مي‌اندوختم و بدي به من نمي‌رسيد».

بنابراين، رسول خدا (ص) علم غيب نداشت و اگر داشت از ضررها اجتناب مي‌نمود و يک روز غالب و يک روز مغلوب نمي‌شد. حال با چنين آيات واضحي عده‌اي بي‌خبر فرزندان دختري اين پيغمبر را عالم به غيب مي‌دانند.

خبر بيست و هشتم، راوي حسن بن فضل مجهول الحال است. و أما متن آن (مسلم است که سفرا و نواب جواب کسي را مي‌دادند که مريد باشد و يا پولي فرستاده باشد) در اين خبر مي‌گويد: فقيهي سؤال کرد جواب او را ندادند، آري ايشان جواب ارادتمندان و کساني را که پول دهند، مي‌دهند، أما فقيهي که ارادت ندارد، و پولي هم نفرستاده چون فقيه بوده مجذوب نمي‌شده، لذا جواب او را نداده‌اند. راوي مي‌گويد: چون قرمطي شد جواب ندادند، جواب آن است که اگر کافر هم باشد بايد به او جواب دهند.

خبر بيست و نهم، راوي آن حسن بن خفيف مجهول الحال و ضعيف است. و أما متن آن، مي‌گويد: خدمتکاراني را به مدينه فرستاد، أما بيان نکرده چه کس فرستاده و براي چه فرستاد، و چون به کوفه رسيدند، يکي از خادمان شراب خورد، معلوم مي‌شود اين خادمان اهل تقوي نبوده‌اند. حال اين پريشان گويي براي چه مقصودي است، آيا معجزه‌اي در آن است؟! نه والله، پس براي چه در باب معجزات مهدي آورده‌اند معلوم نيست.

خبر سي‌ام، در اينجا پريشان‌گويي را به انتهاء رسانيده‌است زيرا راوي که حسين بن الحسن العلوي است مهمل مي‌باشد بتصديق علماي رجال يعني، نام او در شمارة رجال شيعه ذکر نشده‌است. ثانياً، او نقل کرده از مردي از مأمورين روز حسني، آيا روز حسني کيست و چه کار بوده؟ آن مرد مأمور و يا نديم روز حسني چه بوده و چه کاره بوده است؟! ابداً معلوم نيست. او گفته اموال جمع مي‌کند و وکلائي دارد، معلوم نکرده چه کس اموال جمع مي‌کند و وکلاي او کيانند. خواننده ملاحظه کن راوي مجهولي از قول شخص مجهولي مطلب مجهولي گفته، و اين را از معجزات مهدي شمرده‌اند. آخر اين هم شد کتاب، آن شخص مجهول جاسوسي نزد محمد بن احمد فرستاده، آيا محمد بن احمد کيست آيا از نواب بوده و يا از وکلا؟ باز معلوم نيست. سابقا ما وقتي معجزات صوفيان تذکره الاولياء و نفحات الأنس را مي‌خوانديم به ريش نويسندگانشان مي‌خنديديم، أما نمي‌دانستيم کتاب علماي ما بدتر از آنها است.

خبر سي و يکم و سي و دوم، شيخ طوسي در کتاب غيبت خود گويد: معجزات مهدي بيشتر از آنست که شمرده شود (يعني آنقدر زياد است که نمي‌توان شماره نمود آن وقت چيزهايي را شمرده که هيچ مربوط به معجزه نيست و حتي يک عدد معجزه بين آنها نيست، در صورتيکه مي‌گويد: ما مقداري از آنها را ذکر مي‌کنيم (يعني أهم آنها را ذکر مي‌کنيم) و يکي از آنها همين است که بطور مرفوع آورده، يعني از محمد بن ابراهيم بن مهزيار نقل کرده بدون ذکر واسطه، و خود گويد: «رفعه».

و أما متن آن، هيچ مربوط به معجزه نيست بلکه باز کردن دکان پر درآمدي است، زيرا مي‌گويد: نزد پدرم مال زيادي جمع شده از مال مردم که براي امام داده‌اند، آنها را حمل کرد در کشتي و با من بيرون آمديم، و من براي بدرقة او همراه شدم، او به تب شديدي مبتلا شد و گفت: مرا برگردان و از خدا دربارة اين مال بترس، و به من وصيت کرد و وفات نمود، من پيش خود گفتم: پدرم به چيز غير صحيحي وصيت نمي‌کند و من مال را حمل کردم به سوي عراق و لب شط‌خانه‌اي کرايه کردم و گفتم: احدي را خبر نمي‌کنم، اگر برايم واضح شد که مال را مي‌فرستم و‌گرنه خود صرف مي‌کنم. (نويسنده گويد: اين خود يکي از نواب است که نمي‌داند مطلب مهدويت اصلي دارد يا خير). بالأخره مي‌گويد: لب شط‌خانه‌اي کرايه کردم تا اينکه کسي آمد مالها را گرفت و بعد هم خبري آورد که تو را جاي پدرت نيابت داديم تو نايب امام شدي، يعني، هر کس مي‌خواهد اموالي بپردازد به تو بپردازد. (بايد به ايشان گفت: اين خبر مدرک شد براي باز کردن دکان، نه معجزه. واقعاً موجب تأسف است که ايشان بين معجزه و دکانداري فرق نگذاشته‌اند).

خبر سي و سوم، راوي آن حسن بن فضل زيد اليماني مهمل است و علماي رجال نام او را در رجال شيعه نياورده‌اند، ولي در کافي و کتاب غيبت طوسي و بحار چيزهايي از او نقل شده مانند پريشان‌گويي که صدق و کذب آن معلوم نيست. از تمام آنها استفاده مي‌شود که مي‌خواسته مدعي نيابت شود و دکاني باز کند. در اينجا مي‌گويد: نوشتم اما نمي‌گويد به که و به کجا و چه نوشتم.

خبر سي و چهارم، راوي آن پدر غلام احمد بن الحسن مهمل و مجهول الحال است، و خود او گويد: من قائل به امامت نبودم، حال معلوم نيست بعد قائل به امامت شده يا خير، و بعد مي‌گويد: يزيد بن عبدالملک فوت کرد و به من وصيت کرد. معلوم نيست يزيد بن عبدالملک کيست و به چه مناسبت به او وصيت کرده و گفته مرکب و شمشير و کمربند مرا بده به مولاي من، و معلوم نکرده مولاي او کيست و بعد مي‌گويد: از کوتکين ترسيدم که مرکب را به او ندهم، و معلوم نکرده کوتکين کيست و براي چه ترسيده و عمل به وصيت نکرده. بالأخره مي‌گويد: عمل به وصيت نکردم و مرکب و شمشير و کمربند را به هفتصد دينار فروختم، و بعد نامه‌اي از عراق آمد که آن هفتصد دينار را بفرست، و معلوم نيست نامه از که بوده و چه کاره بوده و چرا براي او بفرستد. خوانندة عزيز! ببين يک خبري که از اول تاآخر مهمل گوئي است، اين را از معجزات مهدي شمرده‌اند.

خبر سي و پنجم، راوي آن عيسي بن نصر مهمل و مجهول الحال است، او روايت کرده از علي بن زياد که او نيز قطع نظر از اين خبر مجهول الحال است، ولي ممقاني که رجال خود را براي تطهير چنين کساني نوشته، خواسته‌است او را بواسطة اين خبر حسن الحال بشمرد در صورتيکه اين کار صحيح نيست.

بهرحال متن آن مخالف قرآن است، زيرا مي‌گويد: خبر وفات مرا به من دادند که تو در سال هشتاد وفات مي‌کني، در حاليکه علي در نهج‌البلاغه مي‌گويد: من از وقت وفات خودم خبر ندارم، و اين مطلب در نهج‌البلاغه مکرر شده‌است و تا آن اندازه‌ از فوت خود بي‌خبر بود که يک نفر دکتر يهودي مي‌آورد که تشخيص دهد آيا او زنده مي‌ماند يا فوت مي‌کند و نيز در نهج‌البلاغه چون خبر از فوت خود نداشته مي‌فرمايد: «إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي، وَإِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي». و قرآن نيز در آخر سورة لقمان مي‌فرمايد: ﴿وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (لقمان/34): «کسي نمي‌داند فردا چه مي‌کند و هيچ کسي نمي‌داند به کدام زمين مي‌ميرد (و خدا عالم الغيب است)». آيا خبر ضد قرآن معجزه است؟!

خبر سي و ششم، روايت کرده که نهي از زيارت مقابر قريش از طرف امام بيرون آمده و همچنين نهي از زيارت حائر. و اين نهي مطابق عقل و سنت رسول است. ولي شيخ طوسي و مجلسي اين را از معجزات شمرده‌اند. زيرا وزير، باقطاني را خواسته و گفته خليفه دستور داده‌است زوار قبور قريش را دستگير کنند در حاليکه خليفه خواسته به قرآن و سنت رسول خدا (ص) عمل شود، ولي اينان برخلاف سنت رسول قبر پرستي را ترويج مي‌کنند.

خبر سي و هفتم، روايت کرده محمد بن احمد صفواني که مهمل و مجهول الحال است. و أما متن خبر سر تا پا تعريف و تمجيد است از قاسم بن العلا که مدعي نيابت بوده‌است، والبته کسانيکه مدعي نيابت بوده‌اند، بايد رواياتي در مدح خود و مدح امام خود داشته باشد. و إلا بي‌مايه فطير است: و عجب اين است که مي‌گويد: امام خبر از وفات من داده‌است، رفيق او عبدالرحمن نامي به او مي‌گويد: از خدا بترس تو مرد عاقل فاضلي هستي و خداي عز و جل (در سورة لقمان آية 33) فرموده: ﴿وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (لقمان/34)، «کسي نمي‌داند فردا چه مي‌کند و هيچ کسي نمي‌داند به کدام زمين مي‌ميرد (و خدا عالم الغيب است)».

که در (سورة جن آية 27) فرموده: ﴿قُلْ إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ مَا تُوعَدُونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَداً * عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ (الجـن/25-27): «(اي رسول ما)، بگو: من نمي‌دانم آيا نزديک است آنچه وعده داده مي‌شويد (يعني قيامت) يااينکه پروردگارم براي آن مدتي قرار مي‌دهد پروردگارم عالم غيب است که بروز نمي‌دهد و مطلع نمي‌گرداند بر غيب خود احدي را، مگر آن رسولي را که او را بپسندد (يعني اخباري را به آن رسول وحي مي‌کند و آن رسول به آن اخبار غيبي مي‌آورد و مؤمن به غيب است)».

بهرحال در اينجا عبدالرحمن به او مي‌گويد: خدا در قرآن ﴿مِنْ رَسُولٍ فرموده است؟ ولي، او به جاي اينکه سخن خدا را قبول کند، مي‌خندد و مي‌گويد: مولاي من همان رسول مورد پسند است که خدا فرموده: ﴿مِنْ رَسُولٍ. معلوم مي‌شود اينان هر امامي را رسول مي‌دانند و کسيکه معتقد باشد امام همان رسول است، از اسلام خارج شده‌است. و عجب اينست که اين مطالب را در کتب خود مي‌نويسند، و لذا دانشمندان فرق اسلامي اينان را بي‌دين و رافضي مي‌خوانند.

بهرحال، اين خبر در آخر مقام نيابت را براي فرزند قاسم بن العلا که نام او حسن بوده بوجود آورده‌است، در زمان ما هم هر کس رياست ديني و نيابت عامه دارد، ميلياردها پول برايش مي‌آيد و مداح و چاپلوس و متملق بيش از اينها در اطرافش مي‌باشد.

خبر سي و هشتم، ذکر شده اموالي از قم و اطرافش براي صاحب الأمر مي‌آمده و به وکيل او داه مي‌شده‌است و وکيل نيز از غيب خبر مي‌داد که چه آورده و آنچه باقي مانده و تحويل نداده‌اند، ولي خدا به رسول خود مي‌فرمايد: ﴿قُلْ... وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ (الأنعام/50): «بگو:... من غيب نمي‌دانم».

ولي بايد به نايب امام گفت: «قل إني أعلم الغيب». بايد به ايشان گفت، حضرت علي که پدر امامان ايشان است، علم غيب نداشت، و لذا کساني را به توليت و زمامداري انتخاب و نصب نمود که اکثرشان خائن و دزد درآمدند، و حتي حضرت علي چنانکه در کتب شيعه مکرر شده، حکم آب مذي را نمي‌دانست و از طرفي خجالت مي‌کشيد از رسول خدا (ص) بپرسد زيرا حضرت فاطمه زوجة او بود تا آنکه به مقداد گفت: تو از رسول خدا سؤال کن تا من حکم آن را ياد بگيرم.

خبر سي و نهم، همان خبر سي و پنجم است که مکرر شده.

خبر چهل و چهل و يکم، راويان هر دو مجهول الحال اند، يکي احمد بن محمد بن عباس، دوم محمد بن زيدبن مروان، و هر دو روايت کرده‌اند از ابن ابي سوره که او کسي را ديده و خيال کرده که او مهدي صاحب‌الزمان است، و از اين خيالات در زمان ما براي عوام بسيار اتفاق افتاده‌است.

خبر چهل و دوم، راوي آن احمد بن محمد بن عياش مختل العقل و الدّين است، همان است که دعاي پنجم رجبي را تراشيده که دعاي قبيحي است و از آن جمله در آن دعا به خدا مي‌گويد: «لافرق بينک وبينهم إلا أنهم عبادک». خدايا تو فرقي با بندگانت نداري جز اينکه آنان بندگان تو هستند»، و بعد هم مطلبي از اباجعفر محمد بن علي شلمغاني نقل کرده که مدعي کفر و الحاد شد و محرمات إلهي راحلال کرد.

عمده مطلبي که در اين خبر هست که از معجزات شمرده اصلاح بن ابي‌غالب زراري و زوجة او مي‌باشد که مي‌گويد: به دعاي امام بوده‌است. و تازه اين معجزه نيست.

خبر چهل و سوم، نزاع بين شلمغاني و بين حسين بن روح مي‌باشد در نيابت و سفارت، که شلمغاني گفته: من حاضر به مباهله‌ام.

بايد گفت: چه اصراري بوده در اين نيابت؟ جواب اين است که دکان پر درآمدي بوده، و لذا مدعيان بسياري داشته که ما نامهاي مدعيان نيابت را ذکر خواهيم کرد. بهرحال اتفاق افتاده که شلمغاني زودتر از دنيا رفت. حال دکانداران معجزه اين را معجزه‌اي دانسته‌اند. اينان اندک پيش آمدي را براي خود معجزه کرده‌اند. مثلاً در همين جا «بزوفري» جواب مسئله‌اي را گفته آنرا از معجزات امام شمرده و او را نايب امام خوانده‌اند. و يا شيخ صدوق علي بن بابويه را خدا فرزنداني داده و آن را از معجزات امام دانسته‌اند.

مثلاً محمد بن علي بن بابويه نسبتا مقداري حديث از حفظ داشته اگرچه مقداري هم از خرافات بوده، ولي همين را از معجزة امام شمرده‌اند در صورتيکه اگر معجزه بود مخلوط به خرافات نباشد.

خبر چهل و چهارم، مي‌گويد: محمد بن جعفر که يکي از نواب بود، از غيب خبر مي‌داده‌است، در صورتيکه اين محمد بن جعفر مجهول الحال است و مشترک، و راوي و ناقل از او محمد بن شاذان بن نعيم نيز مجهول الحال است. اگرچه ممقاني مي‌گويد: چون وکيل ناحيه بوده ثقه بلکه مافوق ثقه‌است. ولي اين اشتباه‌است زيرا بسياري از وکلاي ائمه فاسق وگمراه و فاسد از کار درآمدند مانند علي بن ابي‌حمزة بطائني و زياد قندي و عثمان بن عيسي که اين سه از وکلا و قوام به امر حضرت موسي بن جعفر بودند و آن حضرت ايشان را به وکالت خود گماشته بود، ولي خيانت کردند و اموال حضرت را خوردند و باضافه مذهب واقفيه را ايجاد کردند و امامان پس از موسي بن جعفر را کذاب و بي دين خواندند. هرکس بخواهد به رجال شيعه مراجعه کند.

خبر چهل و پنجم، راوي آن اسحاق بن يعقوب مجهول الحال است، ولي چون راوي خرافاتي است ممقاني او را جليل القدر خوانده‌است. ممقاني از او روايت کرده که امام دربارة غيبت خود به او نوشته‌است که: وجه بهره بردن در غيبت من مانند بهره بردن از خورشيد است، چون زير ابر رود و من امانم براي اهل زمين چنانکه ستارگان امانند براي اهل آسمان. نويسنده گويد: اين تشبيه امام در حال غيبت به خورشيد در زير ابر، صحيح نيست و خرافي است از جهاتي از آن جمله:

1- آفتاب وجودش در نزد همه مسلم و همه کس او را ديده، ولي امام غايب چنين نيست.

2- وجود خورشيد مقدم بر همه چيز زمين است و با تابش آن نباتات و اشجار و سنگها بوجود مي‌آيد ولي امام غايب چنين نيست.

3- آفتاب در پشت ابر هم باشد محسوس است چنانکه تشخيص روز مي‌توان داد و اگرچه ابر ضخيم باشد، ولي امام غايب چنين نيست.

4- دوام استتار خورشيد اندک است و اگر صد سال مثلاً در استتار باشد که هيچ کس آنرا نديده باشد آنرا ممکن است انکار کنند، ولي استتار امام بدوام است و استحقاق انکار دارد.

5- آفتاب را اگر در يک نقطة جهان نبينند در نقطه‌هاي ديگر ديده مي‌شود و امام غايب چنين نيست.

6- انتفاع از خورشيد از گرم کردن کرات تابعه و پرورش نباتات و اشجار و حيوانات و معادن و جزر ومد درياها و ساير منافع بيشمار آن و نيز استفاده‌هاي آن براي انسان بواسطة استتار قطع نمي‌شود، أما امام غايب چنين نيست مگر با بافندگي عرفان مداران.

منافع وجود امام که مربوط به او است از احياء معالم دين و رد بدعتها و رد خرافات و شبهات وهدايت مردم و بيان احکام و تشکيل حکومت اسلامي و ترويج دين و اقامة جهاد و اجراي حدود و اقامة جمعه و جماعات و جلوگيري از اشرار و نهي از منکرات هيچيک در حال غيبت او صورت نمي‌گيرد و محروميت مردم تنها از رؤيت نيست بلکه از تمام منافع است بلکه هيچ بهره و فايده‌اي در استتار او که مربوط به او باشد نيست بلکه هيچ بهره و فايده‌اي در استتار او که مربوط به او باشد نيست بخلاف خورشيد، در اينجا عقل و وجدان شاهد است، پس تشبيه غيبت او به استتار شمس بي‌مناسبت است. ولي اسحاق بن يعقوب جعال چون خود وام بوده نتوانسته چه ببافد.

و بعد مي‌گويد: امام فرموده: من امانم براي اهل زمين، چنانکه ستارگان امامنند براي اهل آسمان. و اينهم صحيح نيست زيرا حافظ و نگهبان اهل آسمان خداي تعالي است که فرموده: ﴿إِنَّ اللهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولا (فاطر/41): «خداوند آسمانها و زمين را نگاه مي‏دارد تا از نظام خود منحرف نشوند».

و مگر خدا عاجز شده که ستارگان امان باشند براي اهل آسمان؟.

و همچنين براي اهل زمين، خدا به رسول خود فرموده: ﴿وَمَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً (الأنعام/107): «ما تو را نگهبان اهل زمين قرار نداديم».

أما چون اسحاق بن يعقوب و کساني مانند او به قرآن و کلمات إلهي بي‌اعتناء مي‌باشند و به بافته‌هاي خودشان دل خوشند باور کرده که امام چنين و چنانست.

و بعد گويد: امام نوشته: «أغلقوا باب السؤال عما لا يعنيکم» معلوم مي‌شود امام او نيز مانند خودش بوده که پرت و پلا به او نوشته‌است، بعد هم نهي کرده از سؤال. حال چگونه‌است که مجلسي و ديگران کلمات اسحاق را از معجزات امام شمرده‌اند.

خبر چهل و ششم، روايت کرده مفيد که او غلامي فرستاد نزد ابي‌عبدالله بن الجنيد در حاليکه او بواسط بود که آن غلام را بفروشد. در اين خبر چندين اشکال است:

 أولاً، معلوم نيست ضمير او غلامي فرستاد، او کيست و ضمير به که بر مي‌گردد، اگر امام غايب است که امام غايب غلام نمي‌خواهد و غلام ندارد.

ثانياً غلام فروشي کار بدي است که رسول خدا (ص) فرمود: «شر الناس من باع الناس».

ثالثاً ابي عبدالله بن الجنيد معلوم نيست چه کاره و چه کس بوده‌است. و بعد مي‌گويد: ابوعبدالله بن الجنيد چون پول غلام را گرفت و عيارکرد هيجده قيراط و حبه‌اي کم آمد، از خودش روي آن گذاشت، ولي او به او برگردانيد، خيلي خوب او برگردانيد. اين چه ربطي به معجزه دارد مگر با سريشم آنرا معجزه نمايند.

خبر چهل و هفتم، روايت شده از محمد بن ابراهيم بن مهزيار که خود مدعي نيابت و از دکانداران وجوهات بوده‌است. ولي مطلب صحيح مفيدي در اين روايت نيست جز اينکه من نيابت به گردن خود انداختم و آن امر عظيمي است، زيرا محمد بن ابراهيم گويد: وارد عسکر شدم بعنوان زيارت، پس قصد ناحيه کردم و زني را ملاقات کردم که او از نامم پرسيد و گفت: بر گرد که در اين وقت به مقصود نمي‌رسي (حال اين زن که بوده و چه کاره بوده معلوم نيست) و گفت: شب بيا در باز است و در خانه چراغ است، گويد: شب رفتم در باز بود و بهمان خانه‌اي‌که زن گفته بود وارد شدم و در بين اينکه بين دو قبر ناله مي‌کردم صدائي شنيدم (اين خانه مال که بوده و دو قبر يعني چه و چرا ناله مي‌کرده هيچ معلوم نيست) و او مي‌گفت: اي محمد! از خدا بترس و توبه کن که امر بزرگي را به گردن انداخته‌اي. تا اينجا خبر تمام شد. حال او که مي‌گفت: اي محمد! از خدا بترس و از گناهان خود توبه کن مگر اين نايب امام و وکيل ناحيه چه کرده بود که بايد توبه کند؟! معلوم نيست شما را به خدا اين هم شد حديث. و اين خبر بي‌سر و تنه چگونه معجزه‌است خدا مي‌داند؟!.

خبر چهل و هشتم، راوي آن نصر بن الصباح است که تمام علماي رجال او را ضعيف و فاسد المذهب شمرده، و از غلاه که مورد لعن ائمه مي‌باشند. بوده‌است، ولي ممقاني چون اينجا از ناحيه صحبت کرده خواسته او را حسن الحال بشمرد، ولي اين روايت همان روايت وخبر پنجم است که تکرار شده و تماما صحبت از فرستادن اموال به ناحيه‌است. و همچنين خبر چهل و نهم که راوي آن همان نصر بن الصباح و همان فرستادن اموال به ناحيه‌است.

خبر پنجاهم، راوي آن محمد بن شاذان بن نعيم که در خبر چهل و چهارم ضعف حال او را بيان کرديم، و او خود مدعي نيابت امام و معجزه تراش بوده‌است و باز صحبت از فرستادن اموال است به ناحيه و بردن دزدها.

خبر پنجاه و يکم، راوي آن محمدبن صالح است که خود از وکلا و نواب امام مهدي بوده و سؤالي کرده با دعاي خودش و التماس دعا نموده و جواب آمده‌است. حال چگونه مجلسي اين سؤال و جواب را از معجزات شمرده با اينکه سؤال اين بوده: مي‌خواهم جاريه يعني کنيزي بخرم و ديگر اينکه به «باد اشاله» که در حبس ابن عبد العزيز است دعا کنيد خلاص شود، جواب آمد کنيز را بخر و محبوس را ان شاء الله خدا خلاص مي‌کند، او کنيز را خريده و محبوس هم خلاص شده‌است. حال شما را به خدا کجاي اين معجزه‌است، البته بيشتر کسانيکه به حبس مي‌روند از حبس خلاص مي‌شود، اين به معجزه مربوط نيست. پس از اين چند خبر غيب از امام نقل کرده که ضد قرآن است.

خبر پنجاه و دوم، راوي همان حسن بن فضل يماني مهمل و مجهول الحال است که کافي و غيرکافي از قول او اخباري از امام غايب نقل کرده‌اند و او مدعي است که امام از غيب به او خبر داده و از فکر قلبي او با خبر بوده و اين افکار همه از غلاه‌است و در خبر بيست و هشتم نيز نام او گذشت. و خدا فرموده: ﴿إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (آل عمران/119): «فقط خداست که آگاه به افکار و انديشة دلها آگاه است».

و حتي خدا به رسول خود فرموده: ﴿وَمِنْ أَهْلِ المَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ (التوبه/101). يعني: «بعضي از اهل مدينه بر نفاق خو کرده‌اند تو نمي‌داني و ايشان را نمي‌شناسي ما که خدائيم ايشان را مي‌شناسيم».

و در سورة بقره فرموده: ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الحَيَاةِ الدُّنْيَا... (البقره/204) يعني: «و از مردم، كساني هستند كه گفتار آنان، در زندگي دنيا مايه اعجاب تو مي‏شود».

و همچنين راجع به ابن ام مکتوم خدا به رسول خود فرموده: ﴿وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى (عبس/3) «تو چه مي‏داني شايد او پاكي و تقوا پيشه كند».

بنابراين، بنده‌شناس خداست و آنچه در فکر و قلب انسان مي‌گذرد فقط او مي‌داند.

خبر پنجاه و سوم، روايت کرده رسول جعفر بن ابراهيم اليماني که مهمل است و چنين جعفري در رجال نيست. و أما متن آن، مي‌گويد: نوشتم که از بغداد خارج شوم؟ جواب آمد که خارج مشو، معلوم نيست به کجا نوشته و از کجا جواب آمده‌است. و باضافه مي‌خواهد بگويد خبر غيبي در جواب بوده‌است. در حاليکه خدا فرموده: ﴿قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللهُ (النمل/65) يعني: «بگو: در آسمان‏ها و زمين هيچ كس جز خدا غيب نمي‏داند». پس، اين اخبار غالبا ضد قرآن است، و همچنين خبرهاي ديگر اين شماره.

خبر پنجاه و چهارم، روايت شده از اعلم البصري که مهمل است و نامي از او در رجال نيست، و او از ابي‌رجاء نقل کرده که او نيز مجهول است، و از او خيالاتي نقل کرده که شيخ صدوق و سايرين خيالات او را نوشته‌اند، از جمله صدائي شنيد و کسي را نديده که به او گفته‌اند: يا نصر بن عبدالله، با اينکه نام او نصر نبوده از کجا فهميده که او مخاطب است، معلوم نيست. حال اين مطالب بي‌سر و ته را براي معجزات مهدي درج کرده‌اند و بسيار تعجب است و در ذيل اين خبر باز دو خبر غيبي است که ضد قرآن است و رسول خدا (ص) ازاين خبرها به اصحاب خود نمي‌داد.

خبر پنجاه و پنجم، روايت کرده از محمد بن هارون که ضعيف و مجهول الحال است، و او نقل کرده که کسي آمده از قلب او خبر داده با اينکه قرآن فقط خدا را آگاه از دلها مي‌داند، چگونه‌است اين اخبار غُلاة را از معجزات مهدي شمرده‌اند، معلوم مي‌شود تا توانسته‌اند از جهل مردم استفاده نموده‌اند. در اين خبر مي‌گويد: پانصد اشرفي از مال امام نزد من بود، من قصد کردم در عوض کاروانسراهايي که به پانصد و سي اشرفي خريداري کرده بودم به امام بپردازم و کسيکه از نيت من خبر شد آمد آنها را تحويل بگيرد. بايد گفت: خدا لعنت کند غلاة را که بازار خرافات را گرم کرده‌اند. بي‌جهت نيست که ائمه فرموده‌اند جوانان خود را از غُلاة دور نگه داريد که غلاة از يهود و نصاري و مجوس و مشرکين بدترند.

خبر پنجاه و ششم، راوي آن ابي‌القاسم بن ابي‌حابس است که مجهول و نامعلوم المذهب است که از غُلاة بوده بقرينة اخباري که در اينجا آورده که اخبار غيبي براي ناحيه و دستگاه آن قائل شده‌است. از جمله مي‌گويد: کسي اشرفي‌ها به من داد که به ناحية امام بفرستم و من بنام پدرش فرستادم نه بنام خودش، پس ناحيه قبول آن را به اسم خودش فرستاد و من هزار اشرفي در اين سال براي ناحيه فرستادم.

چنين ناحيه که اين همه اشرفي براي آن مي‌آيد بايد خدام و وکلاي آن ترويج کنند و کرامتهاي بسازند وهمين‌ها است که در اينجا مذکور است.

خبر پنجاه و هفتم، روايت کرده علي بن محمد بن اسحاق که مجهول الحال است، مي‌گويد: دامادم خانه‌اي براي مهدي وصيت کرده بود، من نوشتم به ناحيه جواب آمد، ولي راجع به کنيزم که مي‌گفت: آبستن شده‌ام، جوابي نيامد. بعد از آن معلوم شد کنيز دروغ گفته‌است. خيلي خوب، حال چگونه اين خبر معجزه باشد.

خبر پنجاه و هشتم، عده‌اي از مردم مجهول خبرهايي آورده‌اند که نه مفيد فايده‌اي است و نه معلوم، و تمام مبهم و المعني في بطن الشاعر است. از آن جمله ابوعلي نيلي گفته: ابوجعفر مرا به خرابه‌اي برد و خبرهايي از خانه براي من قرائت کرد، أما کدام خانه؟ مال که؟ و خبر آن چه بود؟ معلوم نکرده و گويد: موي سر مادر عبدالله را مي‌گيرند و او را بيرون مي‌اندازند، حال «ام عبدالله» کيست؟ براي چه او را بيرون مي‌اندازند؟ از کدام خانه؟ باز معلوم نشده و همچنين است تا آخر.

خبر پنجاه و نهم، علي بن محمد الصيمري کفني خواسته، أما از کجا و از که؟ باز معلوم نيست، در جواب او سال فوت او را به او خبر داده‌اند، و اين خبر ضد قرآن است که مي‌فرمايد: ﴿وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (لقمان/34)، يعني: «کسي نمي‌داند فردا چه مي‌کند و هيچ کسي نمي‌داند به کدام زمين مي‌ميرد (و خدا عالم الغيب است)».

خبر شصتم، محمد بن علي الاسود روايت کرده که زني در سالي از سالها جامه‌اي به من داد که به ناحيه برسانم، من آنرا با جامه‌هاي بسياري حمل کردم به سوي «عمري». چون به بغداد رسيدم، عمري گفت: همه را تسليم محمدبن العباس القمي کن، من همه را تسليم کردم جز جامة آن زن را. جواب آنکه: أولاً محمد بن علي الاسود مجهول الحال است. ثانياً، محمد بن عباس القمي مهمل است، و معلوم نيست چه کاره بوده‌است. و بعد در اين خبر مي‌گويد: عمري از غيب خبر داده که جامة آن زن را نرساندي. معلوم مي‌شود علم غيب اينان فقط راجع به رسانيدن پولها و لباسها و وجوهات بوده‌است آن هم بر ضد قرآن، اي کاش اين مدعيان علم غيب يک دوائي کشف مي‌کردند يا اختراع مفيدي براي مردم مي‌آوردند.

خبر شصت و يکم، مکرر اخبار قبل است.

خبر شصت و دوم، محمد بن علي بن متيل مجهول الحال روايت کرده که زني بنام زينب اهل آبه سيصد اشرفي به من داد که آنرا به حسين بن روح برسانم، وقتي رساندم من بتوسط عمويم رساندم با خود آنزن، حسين بن روح با آن زن به فارسي احوال‌پرسي کرد، همين حال چگونه معجزه‌است اگر فارسي گفتن معجزه‌است، پس تمام اهل بغداد داراي معجزه مي‌باشند. ولي به نظر ما سيصد اشرفي مال يک زن با هزاران دينارهاي ديگران جذب به ناحيه شدن خود معجزه‌اي است.

خبر شصت و سوم باز راوي همان محمد بن متيل است که محمد بن عثمان عمري او را به واسط فرستاده‌است و مقداري جامه بتوسط او فرستاده براي کسيکه از دنيا رفته بوده کفن کنند، حال اين چگونه معجزه‌است.

خبر شصت و چهارم، راوي آن حسن بن محمد بن يحيي العلوي است که او را از ضعفاء شمرده‌اند، و چون ضعيف است، خبر او محل اعتناء نبوده و احاديث او را منکر شمرده‌اند.

خبر شصت و پنجم، راوي آن محمدبن شاذان بن نعيم است که خود مدعي نيابت بوده. باضافه حديث او در سابق نيز ذکر شد، و اينجا مکرر شده‌است.

خبر شصت و ششم، روايت شده از مردي از اهل قم که نامش معلوم نيست که جامة نفيسي براي امام به ناحيه فرستاد و چون جامه‌اي مشترک بود بين آن قمي و شريک او که مذهب مرجئه داشته نيمة آنرا امام پاره کرده و برداشته و نيمي را پس فرستاده‌است. لابد مي‌دانسته که مشترک است، و اين خبر مهمي نيست.

خبر شصت و هفتم، روايت کرده که شخصي از وطن خود خارج براي تفحص از امر مهدي، پس نامه‌اي به او رسيد که تفحص مکن. اين خبر نه مفهومي دارد و نه معجزه‌است. حال چگونه آنرا در ميان معجزات شمرده‌اند.

خبر شصت و هشتم، روايت کرده و مرد مجهولي که مصاحب حضرت صاحب الزمان بوده‌است، ولي نام او نامعلوم و در هيچ چا ذکر نشده‌است، و او نقل کرده که مردي شمشهاي بسياري از طلا و نقره براي حسين بن روح برد و يک از آن شمشها از دست او افتاده و در سرخس ميان شن مفقود شد و حسين بن روح در بغداد به او خبر داد. آري، اين خبر مانند اخبار کتاب تذکرة الأولياء و معجزات صوفيان است و کسي که باور مي‌کند از اسلام و قرآن خبر ندارد. بايد به ايشان گفت: پيغمبران إلهي براي اطلاع از امري قاصد مي‌فرستادند، و حضرت سليمان -عليه السلام- از اخبار سبا و ملکة آن خبر نداشت و حضرت يعقوب -عليه السلام- از فرزندش يوسف -عليه السلام- که در مصر بود خبر نداشت، و ساليان دراز گريه کرد، ولي اين نايبان امام از همه چيز و همه جا خبر دارند. بخصوص اخباري که مربوط به طلا و نقره باشد.

خبر شصت و نهم، اين خبر نيز مانند خبر شصت وهشتم از معجزات صوفيان و مانند همان است، و در اينجا باضافه نقل کرده‌است که زني نزد حسين بن روح آمد و گفت: با من چه چيز همراه است؟ حسين بن روح گفت: برو به دجله بينداز هر چه همراه داري. او رفت و انداخت، چون برگشت حسين بن روح به کنيز خود گفت: برو آن حقه را بياور، و او آورد، و ديد همان چيزي است که آن زن در دجله انداخته‌است. نويسنده گويد: مردمان سادة نادان بي‌خبر از اسلام و قرآن اين اخبار را قبول مي‌کنند و اينان را از رسول خدا (ص) بالاتر مي‌دانند و به اين کساني که نه اصل دين و نه فرع دين بوده‌اند ايمان مي‌آورند. حضرت موسي -عليه السلام- پيغمبر اولوالعزم از گوساله‌پرستي قوم خود و از بي‌تقصيري برادر خود هارون -عليه السلام-، و ازعلت سوراخ کردن کشتي بوسيله مصاحب خود و نيز ساختن ديوار وسيلة او، خبر نداشت، ولي اينان از همه چيز با خبر، و بر ضد قرآن که فرموده هيچ کس حتي انبيا غيب نمي‌دانند، ايشان غيب مي‌دانند. حضرت نوح -عليه السلام- مي‌فرمايد: ﴿وَمَا عِلْمِي بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (الشعراء/112). يعني: «من علمي به آنچه اين مردم بجا آورده‌اند ندارم».

خبر هفتادم، روايت کرده محمد بن عيسي بن احمد مجهول الحال از جواني‌ هاشمي که نه اسم او معلوم و نه دين او، او به کنيزي که نام او معلوم نيست غزال بوده يا زلال، گفته: حديث سرمه‌داران را بگو و او گفته: ما سرمه‌داني از خانة امام حسن عسکري گرفتيم و چون مال مولود آن جناب بود به آن استشفاء مي‌کرديم. اين هم خبر مجهولي از مجهول ديگر و نام آن معجزه چون معجزات ديگر بود. حال بايد به باب احوال سفرائي که در زمان غيبت مدعي سفارت و يا نيابت بوده‌اند بپردازيم:

باب احوال سفرائه

احوال سفراء و نوابي‌که واسطه بوده‌اند در زمان غيبت صغري بين امام و مردم

متأسفانه از آنچه از ابواب گذشته و اين باب استفاده مي‌شود اين سفراء و نواب فقط واسطه بوده‌اند براي گرفتن وجوهات از مردم. و چون وجوهات و اموال زيادي براي امام مي‌آورده‌اند هر کس تا توانسته مدعي نيابت شده چه نايب خاص و چه نايب عام.

و ما آنچه از احاديث و اخبار کتب شيعه ديده‌ايم، در زمان غيبت صغري مانند زمان غيبت کبري، مدعيان نيابت و واسطه زياد بوده‌اند. و نوابي که نام برده شده در اين روايات ذکر شده عبارتند از نامهاي ذيل:

1- ابوعمرو عثمان بن سعيد العمري.

2- محمد بن عثمان مکني به ابي‌جعفر.

3- حسين بن روح مکني به ابي‌القاسم.

4- ابي‌الحسين علي بن محمد السمري.

5- باقطاني.

6- ابوعبدالله البزوفري.

7- اسحاق الاحمر.

8- محمد بن جعفر (کما في ص 325 ج 51).

9- محمد بن شاذان بن نعيم.

10- احمد بن الحسن المادرائي.

11- حاجز.

12- محمد بن احمد بن جعفر القطان القمي.

13- ابوالحسن الاسدي.

14- قاسم بن العلا.

15- احمد بن اسحاق القمي.

16- ابا صدام.

17- حسن بن نصر.

18- محمد بن احمد.

19- ابراهيم بن مهزيار.

20- محمد بن ابراهيم بن مهزيار.

21- حسن بن قاسم العلاء.

22- محمد بن صالح بن محمد الهمداني الدهقان.

23- ابن وجنا.

24- ابومحمد الوجنائي.

25- ابوالقاسم الحسن بن ابي احمد.

26- ابومحمد حسن الشريعي (کما في ص 367).

27- محمد بن نصير النميري (کما في ص 367).

28- احمد بن هلال الکرخي الصوفي رياکار (کما في ص 368).

29- ابوطاهر محمد بن علي بن بلال معروف به بلالي (کما في ص 369).

30- حسين بن منصور حلاج.